Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آری بهاتّفاق جهان میتوان گرفت
مهربانیِ دوستِ خوبِ قدیمی
آرش نصرتاللهی
در معرفی کتاب من
دیوان حافظ
بر پایهی نسخهی خطیِ سال ۸۰۱
وغزلی از این کتاب با اجرای او
دوستانی دارم ... 😍
سهیل قاسمی
@Setiq
مهربانیِ دوستِ خوبِ قدیمی
آرش نصرتاللهی
در معرفی کتاب من
دیوان حافظ
بر پایهی نسخهی خطیِ سال ۸۰۱
وغزلی از این کتاب با اجرای او
دوستانی دارم ... 😍
سهیل قاسمی
@Setiq
❤10👍2👏2🌭2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گفت و گو با اشکان زارع
در حاشیه نمایشگاه کتابِ امسال
در بارهی وبسایت گنجور
در بارهی یک تصحیح تازه از حافظ
در بارهی اجرای صوتی آثار ادبی
در بارهی امکاناتِ دنیای چندرسانه
همان زمان در اینستاگرام اشکان زارع منتشر شده بود. امروز دیدم 😔
سهیل قاسمی
@Setiq
در حاشیه نمایشگاه کتابِ امسال
در بارهی وبسایت گنجور
در بارهی یک تصحیح تازه از حافظ
در بارهی اجرای صوتی آثار ادبی
در بارهی امکاناتِ دنیای چندرسانه
همان زمان در اینستاگرام اشکان زارع منتشر شده بود. امروز دیدم 😔
سهیل قاسمی
@Setiq
❤7👏2👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤5👎3👍1🔥1😍1🌭1
Forwarded from سفر به ادبیات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خانم نفیسه عربتیموری دانشآموز پایه هفتم
دختر ادیب و حافظخوان خوب ما
که شعر و ادبیات را بسیار دوست دارد
معرفی کتاب دیوان حافظ نسخه ۸۰۱ به پیرایش و نگارش جناب سهیل قاسمی
و خوانش غزلی منتخب:
معاشران گره زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین وصلهاش دراز کنید
حضور مجلس انس است و دوستان جمع اند
و ان يكاد بخوانید و در فراز کنید
میان عاشق و معشوق، فرق بسیار است
چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید
هر آن کسی که در این خانه نیست زندهی عشق
بر او نمرده به فتوی من نماز کنید
نخستموعظهی پیر مجلس این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد به الطاف کارساز کنید
و گر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتاش به لب یار دلنواز کنید
[نسخه باکیفیتتر را در اینستا ببینید]
@safar_be_adabiyat
@setiq
دختر ادیب و حافظخوان خوب ما
که شعر و ادبیات را بسیار دوست دارد
معرفی کتاب دیوان حافظ نسخه ۸۰۱ به پیرایش و نگارش جناب سهیل قاسمی
و خوانش غزلی منتخب:
معاشران گره زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین وصلهاش دراز کنید
حضور مجلس انس است و دوستان جمع اند
و ان يكاد بخوانید و در فراز کنید
میان عاشق و معشوق، فرق بسیار است
چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید
هر آن کسی که در این خانه نیست زندهی عشق
بر او نمرده به فتوی من نماز کنید
نخستموعظهی پیر مجلس این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد به الطاف کارساز کنید
و گر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالتاش به لب یار دلنواز کنید
[نسخه باکیفیتتر را در اینستا ببینید]
@safar_be_adabiyat
@setiq
❤16🔥2👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برای دوستان ساکن استرالیا
چند جلد از کتاب دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
انتشارات بلم
نزد دوست خوبم دکتر محسن لیلهکوهی هست
برای تهیه، با این شماره تماس بگیرید:
+61434193793
@Setiq
چند جلد از کتاب دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
انتشارات بلم
نزد دوست خوبم دکتر محسن لیلهکوهی هست
برای تهیه، با این شماره تماس بگیرید:
+61434193793
@Setiq
👍3❤2🔥2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤14🤨5🔥2👎1👏1
غزل تلفیقی:
گرم عنایتِ او دَر به روی بگشاید،
عبید زاکانی
هوای باغ و تماشای گُل چه کار آید؟
هلالی جغتایی
غلامِ نرگسِ بیمارِ دلربایِ خود ام
کمال خجندی
چو در میان گلستان کنار بگشاید
رکن صاین
نسیمِ بادِ صبا بویِ یارِ من دارد
سعدی
امیدِ آن! که پس از انتظار باز آید
نزاری قهستانی
سپیدهدم که جهانی ز خواب بر خیزند، امیرخسرو دهلوی
به شبنمِ سحری رویِ گُل بیاراید
همام تبریزی
تو نیز باده به چنگ آر و راهِ صحرا گیر
حافظ
که بویِ خیر ز زُهدِ ریا نمی آید حافظ
هزار سال به امّیدِ تو توانم بود
سنایی
هزار دولتام از غیب روی بنماید
عبید زاکانی
به چشمِ جادویِ مَرد افکنِ شَبَهرنگات!
فخرالدین عراقی
چنان مکُن که روَد مستی و خمار آید
هلالی جغتایی
ز کویِ دوست مرا ناگزیر خواهد بود
همام تبریزی
که کشته بیند و بخشایشی نفرماید
کمال خجندی
در آن نفَس که ز جان یک نفس بود باقی،
همام تبریزی
من آن کُنم که خداوندگار فرماید
حافظ
میر عباس صدر
صدا: سهیل قاسمی
@Setiq
گرم عنایتِ او دَر به روی بگشاید،
عبید زاکانی
هوای باغ و تماشای گُل چه کار آید؟
هلالی جغتایی
غلامِ نرگسِ بیمارِ دلربایِ خود ام
کمال خجندی
چو در میان گلستان کنار بگشاید
رکن صاین
نسیمِ بادِ صبا بویِ یارِ من دارد
سعدی
امیدِ آن! که پس از انتظار باز آید
نزاری قهستانی
سپیدهدم که جهانی ز خواب بر خیزند، امیرخسرو دهلوی
به شبنمِ سحری رویِ گُل بیاراید
همام تبریزی
تو نیز باده به چنگ آر و راهِ صحرا گیر
حافظ
که بویِ خیر ز زُهدِ ریا نمی آید حافظ
هزار سال به امّیدِ تو توانم بود
سنایی
هزار دولتام از غیب روی بنماید
عبید زاکانی
به چشمِ جادویِ مَرد افکنِ شَبَهرنگات!
فخرالدین عراقی
چنان مکُن که روَد مستی و خمار آید
هلالی جغتایی
ز کویِ دوست مرا ناگزیر خواهد بود
همام تبریزی
که کشته بیند و بخشایشی نفرماید
کمال خجندی
در آن نفَس که ز جان یک نفس بود باقی،
همام تبریزی
من آن کُنم که خداوندگار فرماید
حافظ
میر عباس صدر
صدا: سهیل قاسمی
@Setiq
❤16👎3👍2🔥1👌1🌭1
Forwarded from حافظخوانی با محمدرضا کاکائی
پیاده ندیدی که جنگ آورد
سرِ سرکشان، زیر سنگ آورد؟!
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سوار اندرآیند هر سه به جنگ؟!
هم اکنون تو را ای نَبَردهسوار
پیاده بیاموزمت کارزار
شاهنامه فردوسی به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق، تهران: سخن، چاپ هشتم ۱۴۰۰، جلد دوم، گفتار اندر رزم رستم با اشکبوس، ص ۵۶۷
@hafezaneha1
سرِ سرکشان، زیر سنگ آورد؟!
به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سوار اندرآیند هر سه به جنگ؟!
هم اکنون تو را ای نَبَردهسوار
پیاده بیاموزمت کارزار
شاهنامه فردوسی به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق، تهران: سخن، چاپ هشتم ۱۴۰۰، جلد دوم، گفتار اندر رزم رستم با اشکبوس، ص ۵۶۷
@hafezaneha1
❤12👏7👍3🔥1👌1
یک:
موضوعِ جشنِ مهرگان:
مِهر، دراصل، در فارسیِ باستان، میترا یا درستتر تلفظ کردهباشم «میثره» بوده. و مِهر یا میترا یا میثره همان آفتاب است. مهرگان هم که به فارسیِ باستان میثرگَانَه تلفظ میشده از لحاظِ دستوری یعنی «منسوب به مهر».
در بابِ خودِ میثره یا مِهر یا آفتاب باید عرض کنم که یکی از خدایانِ اساطیریِ ایرانیان بوده و یکی از عمیقترین مظاهرِ تجلّیِ اندیشهی ایرانی است که در آن اندیشه، خدا و تصوّرِ خدا برای نخستین بار در قالبِ انسان به زمین میآید و درست که دقّت کنید، میبینید الگویی است که بعدها «مسیح» را از روی آن میسازند.
اینجا لازم است در حاشیهی مطلب، نکتهئی را متذکر بشوم که امیدوارم سرسری گرفته نشود:
اهمّیتِ اسطورهی مسیح در این است که مسیح (به اعتقادِ مسیحیان البته) پسرِ خدا شمرده میشود. یعنی بخشی از اُلوهیت. این الوهیت میآید به زمین. پارهئی از خدا از آسمان میآید به زمین. آن هم در هیأتِ یک انسانِ خاکی (با گوشت و پوست و استخوان و ...). با انسان و بهخاطرِ انسان تلاش میکند، با انسان و بهخاطرِ انسان درد میکشد و سرانجام خودش را بهخاطرِ نجاتِ انسان فدا میکند. ما با مسیحیتِ مَسخرهئی که پاپها و کشیشها و واتیکان سَرِ هم بستهاند کاری نداریم. (چون آن دکّان است) اما در تحلیلِ فلسفیِ اسطورهی مسیح، به این استنباطِ بسیار زیبا میرسیم که انسان و خدا بهخاطرِ هم درد میکشند، تحمّلِ شکنجه میکنند و سرانجام برای خاطرِ هم فدا میشوند. اسطورهئی که بسیار زیبا و شکوهمند و پرمعنی است.
باری! هم موضوعِ فرود آمدنِ خدا به زمین، هم تجسّد پیدا کردنِ خدا در یک قالبِ دَردپذیرِ ساخته شده از گوشت و پوست و استخوان، و هم موضوعِ بازگشتِ مجدّدِ مسیح به آسمان، همگی از روی الگوی مهر یا میثره ساخته شده. در آیینِ مهر و براساسِ معتقداتِ میترایی، میثره پس از آنکه بهصورتِ انسانی به زمین میآید و برای باروَر کردنِ خاک و برکت دادن به زمین، گاوی را قربانی میکُنَد، دوباره به آسمان برمی گردد.
این از مهر، که مهرگان منسوب به اوست.
اما مهرگان، درحقیقت و در اساس، مهمترین روز و مبدأِ سالِ «خریفی» (سالی که اوّلِ پاییز شروع میشود) بوده. و اینجا باز ناگزیر باید به حاشیه بروَم و عرض کنم که نیاکانِ ما بهجای یک سالِ شمسی، دو تا نیمسال داشتهاند که عبارت بوده از سالِ خریفی یا پاییزی و سالِ ربیعی یا بهاری. که بحثاش بسیار مفصّل است و از صحبتِ امشبِ ما خارج. اما میتوانم خیلی فشرده و کلّی عرض کنم که همین نکتهی ظاهراً به این کوچکی، در شمارِ اسنادِ معتبری است که ثابت میکُنَد اقوامِ آریایی از شمالیترین نقاطِ کُرهی زمین به سرزمینهای مختلف و از آن جمله ایران کوچیدهاند. زیرا ابتدا سالشان به دو قسمت، یکی یک تابستانِ دو ماهه و بعد یک زمستانِ ده ماهه تقسیم میشده. که این، چنان که میدانیم موضوعی است مربوط به نواحیِ نزدیکِ قطب. بعدها هرچه این اقوام ازلحاظ جغرافیایی پائینتر آمدهاند، طول ِ دورهی تابستانشان بیشتر و طبعاً طولِ دورهی زمستانشان کمتر شده و ناگزیر اصلاحاتی در تقویمشان بهوجود آوردهاند که دستِ آخر به تقسیمِ سال به دو دورهی تقریباً ششماهه انجامیده که بخشِ بهاریاش با نوروز آغازمیشده و بخش پاییزیاش با مهرگان؛ که این هردو روز را بهیکسان معتبر میشمردهاند و جشن میگرفتهاند.
روزِ جشنِ مهرگان، در تاریخِ ادبیاتِ ایرانِ «جلالالدین همایی»، صفحهی 110، آمده که جشنِ مهرگان مصادف میشده با ماهِ «بغیادیش»، یعنی ماهِ «بَغ» یا همان «میثره».
خودِ این کلمهی «بغ» به فارسیِ باستان به معنیِ مطلقِ خدایان بوده و بعدها فقط به میترا یا مهر اطلاق کردهاند (از حوزهی مذهبِ میترا). «بُخ» هم که تصحیفی از بغ است در زبانِ روسی به معنیِ خدا ست.
ضمناً برای آگاهیتان عرض کردهباشم که ماهِ بغیادیش معادلِ ماهِ بابِلیِ «شَمَش» بوده که همان «شمس» یا آفتاب است. معادلِ ارمنیِ کهنِ آن هم «مِهِگان» است که باز تصحیفی است از مهرگان یا میثرگانه. ماهِ سُغدیِ آن هم «فغکان» بوده که باز «فغ» همان بغ به معنی خدا یا مهر باشد و سلاطینِ چین را هم از همین ریشه، «فغفور» یا «بغپور» میخواندهاند که معنیاش میشود پسرِ خدا یا پسرِ آفتاب. و بالاخره زردشتیان هم این ماه را مِهر مینامند که ما نیز امروز بهکارَش میبریم.
اینها البته نکاتی است مربوط به گاهشماری که با علومِ دیگر از قبیلِ زبانشناسی و نژادشناسی و غیره ظاهراً ریشههایِ مشترک پیدا میکند و بهوسیلهی هم تأیید میشوند. (این که گفتم ظاهراً، بهدلیلِ این است که من در این رشتهها بیسوادِ صِرف ام.)
مهرگان جشنی بوده مربوط به نیمسالِ دوم که با همان اهمّیتِ نوروز بر پا میداشتهاند و از شانزدهِ ماهِ مهر (یا مهرگانروز) تا بیست و یکمِ مهر (یا رامروز) بهمدّتِ شش روز ادامه مییافته.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
موضوعِ جشنِ مهرگان:
مِهر، دراصل، در فارسیِ باستان، میترا یا درستتر تلفظ کردهباشم «میثره» بوده. و مِهر یا میترا یا میثره همان آفتاب است. مهرگان هم که به فارسیِ باستان میثرگَانَه تلفظ میشده از لحاظِ دستوری یعنی «منسوب به مهر».
در بابِ خودِ میثره یا مِهر یا آفتاب باید عرض کنم که یکی از خدایانِ اساطیریِ ایرانیان بوده و یکی از عمیقترین مظاهرِ تجلّیِ اندیشهی ایرانی است که در آن اندیشه، خدا و تصوّرِ خدا برای نخستین بار در قالبِ انسان به زمین میآید و درست که دقّت کنید، میبینید الگویی است که بعدها «مسیح» را از روی آن میسازند.
اینجا لازم است در حاشیهی مطلب، نکتهئی را متذکر بشوم که امیدوارم سرسری گرفته نشود:
اهمّیتِ اسطورهی مسیح در این است که مسیح (به اعتقادِ مسیحیان البته) پسرِ خدا شمرده میشود. یعنی بخشی از اُلوهیت. این الوهیت میآید به زمین. پارهئی از خدا از آسمان میآید به زمین. آن هم در هیأتِ یک انسانِ خاکی (با گوشت و پوست و استخوان و ...). با انسان و بهخاطرِ انسان تلاش میکند، با انسان و بهخاطرِ انسان درد میکشد و سرانجام خودش را بهخاطرِ نجاتِ انسان فدا میکند. ما با مسیحیتِ مَسخرهئی که پاپها و کشیشها و واتیکان سَرِ هم بستهاند کاری نداریم. (چون آن دکّان است) اما در تحلیلِ فلسفیِ اسطورهی مسیح، به این استنباطِ بسیار زیبا میرسیم که انسان و خدا بهخاطرِ هم درد میکشند، تحمّلِ شکنجه میکنند و سرانجام برای خاطرِ هم فدا میشوند. اسطورهئی که بسیار زیبا و شکوهمند و پرمعنی است.
باری! هم موضوعِ فرود آمدنِ خدا به زمین، هم تجسّد پیدا کردنِ خدا در یک قالبِ دَردپذیرِ ساخته شده از گوشت و پوست و استخوان، و هم موضوعِ بازگشتِ مجدّدِ مسیح به آسمان، همگی از روی الگوی مهر یا میثره ساخته شده. در آیینِ مهر و براساسِ معتقداتِ میترایی، میثره پس از آنکه بهصورتِ انسانی به زمین میآید و برای باروَر کردنِ خاک و برکت دادن به زمین، گاوی را قربانی میکُنَد، دوباره به آسمان برمی گردد.
این از مهر، که مهرگان منسوب به اوست.
اما مهرگان، درحقیقت و در اساس، مهمترین روز و مبدأِ سالِ «خریفی» (سالی که اوّلِ پاییز شروع میشود) بوده. و اینجا باز ناگزیر باید به حاشیه بروَم و عرض کنم که نیاکانِ ما بهجای یک سالِ شمسی، دو تا نیمسال داشتهاند که عبارت بوده از سالِ خریفی یا پاییزی و سالِ ربیعی یا بهاری. که بحثاش بسیار مفصّل است و از صحبتِ امشبِ ما خارج. اما میتوانم خیلی فشرده و کلّی عرض کنم که همین نکتهی ظاهراً به این کوچکی، در شمارِ اسنادِ معتبری است که ثابت میکُنَد اقوامِ آریایی از شمالیترین نقاطِ کُرهی زمین به سرزمینهای مختلف و از آن جمله ایران کوچیدهاند. زیرا ابتدا سالشان به دو قسمت، یکی یک تابستانِ دو ماهه و بعد یک زمستانِ ده ماهه تقسیم میشده. که این، چنان که میدانیم موضوعی است مربوط به نواحیِ نزدیکِ قطب. بعدها هرچه این اقوام ازلحاظ جغرافیایی پائینتر آمدهاند، طول ِ دورهی تابستانشان بیشتر و طبعاً طولِ دورهی زمستانشان کمتر شده و ناگزیر اصلاحاتی در تقویمشان بهوجود آوردهاند که دستِ آخر به تقسیمِ سال به دو دورهی تقریباً ششماهه انجامیده که بخشِ بهاریاش با نوروز آغازمیشده و بخش پاییزیاش با مهرگان؛ که این هردو روز را بهیکسان معتبر میشمردهاند و جشن میگرفتهاند.
روزِ جشنِ مهرگان، در تاریخِ ادبیاتِ ایرانِ «جلالالدین همایی»، صفحهی 110، آمده که جشنِ مهرگان مصادف میشده با ماهِ «بغیادیش»، یعنی ماهِ «بَغ» یا همان «میثره».
خودِ این کلمهی «بغ» به فارسیِ باستان به معنیِ مطلقِ خدایان بوده و بعدها فقط به میترا یا مهر اطلاق کردهاند (از حوزهی مذهبِ میترا). «بُخ» هم که تصحیفی از بغ است در زبانِ روسی به معنیِ خدا ست.
ضمناً برای آگاهیتان عرض کردهباشم که ماهِ بغیادیش معادلِ ماهِ بابِلیِ «شَمَش» بوده که همان «شمس» یا آفتاب است. معادلِ ارمنیِ کهنِ آن هم «مِهِگان» است که باز تصحیفی است از مهرگان یا میثرگانه. ماهِ سُغدیِ آن هم «فغکان» بوده که باز «فغ» همان بغ به معنی خدا یا مهر باشد و سلاطینِ چین را هم از همین ریشه، «فغفور» یا «بغپور» میخواندهاند که معنیاش میشود پسرِ خدا یا پسرِ آفتاب. و بالاخره زردشتیان هم این ماه را مِهر مینامند که ما نیز امروز بهکارَش میبریم.
اینها البته نکاتی است مربوط به گاهشماری که با علومِ دیگر از قبیلِ زبانشناسی و نژادشناسی و غیره ظاهراً ریشههایِ مشترک پیدا میکند و بهوسیلهی هم تأیید میشوند. (این که گفتم ظاهراً، بهدلیلِ این است که من در این رشتهها بیسوادِ صِرف ام.)
مهرگان جشنی بوده مربوط به نیمسالِ دوم که با همان اهمّیتِ نوروز بر پا میداشتهاند و از شانزدهِ ماهِ مهر (یا مهرگانروز) تا بیست و یکمِ مهر (یا رامروز) بهمدّتِ شش روز ادامه مییافته.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
👎6👌5❤2💯1😐1
دو:
ادامهی موضوعِ جشنِ مهرگان
درهرحال، چنان که میبینیم، مهرگان از این نظر هیچ ربطی با اسطورهی ضحّاک و فریدون و قیامِ کاوه و این مسائل پیدا نمیکند. جشنی بوده مربوط به نیمسالِ دوم که با همان اهمّیتِ نوروز بر پا میداشتهاند و از شانزدهِ ماهِ مهر (یا مهرگانروز) تا بیست و یکمِ مهر (یا رامروز) بهمدّتِ شش روز ادامه مییافته. البته ممکن است سرنگون شدنِ ضحاک با چنین روزی تصادف کرده باشد ولی چنین تصادفی نمیتواند باعث شود که علّتِ وجودیِ جشنی (علّتِ تاریخیِ جشنی) تغییر کُنَد. مثلاً اگر ناصرالدینشاه را در روزِ جمعهئی کُشته باشند، مدّعی شویم که جمعهها را به این مناسبت تعطیل میکنیم که روزِ کشتهشدنِ ناصرالدین شاه است.
پیشتر به این نکته اشاره شد که مسیحیت، تمامیِ آداب و آیینهای مهرپرستی را عیناً تقلید کرده که از آن جمله است آیینِ غُسلِ تعمید و تقدیسِ نان و شراب. این را هم اضافه کنم که به اعتقادِ کسانی، جشنهای بیست و پنجمِ دسامبر که بعدها بهعنوانِ سالگردِ مسیح جشن گرفتهشده، ریشههایش به همین جشنِ مهرگان میرسد. و حالا که صحبتِ میلادِ مسیح به میان آمد، این نکته را هم بهطورِ اخترگذری بگویم که خودِ ایرانیانِ میترایی، این روزِ مهرگان را در عینِ حال روزِ تولّدِ «مشیا» و «مشیانه» هم دانستهاند که همان آدم و حوّای اسطورههای سامی است. و این نکته در «بُندِهِشن» (از کُتُبِ مهمی که از اعصارِ دور برای ما باقی مانده) آمدهاست. البته اینجا مطالبِ بسیارِ دیگری هم هست که من، ناگزیر اَم بگذارم و بگذرم. مثلاً این نکته که آیا اصولاً «مِسیا» یا «مِسایا» (مسیح و مسیحا) همان «مشیا» هست یا نیست. و نکاتِ دیگری از این قبیل.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
ادامهی موضوعِ جشنِ مهرگان
درهرحال، چنان که میبینیم، مهرگان از این نظر هیچ ربطی با اسطورهی ضحّاک و فریدون و قیامِ کاوه و این مسائل پیدا نمیکند. جشنی بوده مربوط به نیمسالِ دوم که با همان اهمّیتِ نوروز بر پا میداشتهاند و از شانزدهِ ماهِ مهر (یا مهرگانروز) تا بیست و یکمِ مهر (یا رامروز) بهمدّتِ شش روز ادامه مییافته. البته ممکن است سرنگون شدنِ ضحاک با چنین روزی تصادف کرده باشد ولی چنین تصادفی نمیتواند باعث شود که علّتِ وجودیِ جشنی (علّتِ تاریخیِ جشنی) تغییر کُنَد. مثلاً اگر ناصرالدینشاه را در روزِ جمعهئی کُشته باشند، مدّعی شویم که جمعهها را به این مناسبت تعطیل میکنیم که روزِ کشتهشدنِ ناصرالدین شاه است.
پیشتر به این نکته اشاره شد که مسیحیت، تمامیِ آداب و آیینهای مهرپرستی را عیناً تقلید کرده که از آن جمله است آیینِ غُسلِ تعمید و تقدیسِ نان و شراب. این را هم اضافه کنم که به اعتقادِ کسانی، جشنهای بیست و پنجمِ دسامبر که بعدها بهعنوانِ سالگردِ مسیح جشن گرفتهشده، ریشههایش به همین جشنِ مهرگان میرسد. و حالا که صحبتِ میلادِ مسیح به میان آمد، این نکته را هم بهطورِ اخترگذری بگویم که خودِ ایرانیانِ میترایی، این روزِ مهرگان را در عینِ حال روزِ تولّدِ «مشیا» و «مشیانه» هم دانستهاند که همان آدم و حوّای اسطورههای سامی است. و این نکته در «بُندِهِشن» (از کُتُبِ مهمی که از اعصارِ دور برای ما باقی مانده) آمدهاست. البته اینجا مطالبِ بسیارِ دیگری هم هست که من، ناگزیر اَم بگذارم و بگذرم. مثلاً این نکته که آیا اصولاً «مِسیا» یا «مِسایا» (مسیح و مسیحا) همان «مشیا» هست یا نیست. و نکاتِ دیگری از این قبیل.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
❤6👎5🕊1
سه:
کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
دوستانِ خوبِ من! کشورِ ما بهراستی کشورِ عجیبی است.
در این کشور، سردارانِ فکوری پدید آمدهاند که حیرتانگیزترین جنبشهای فکری و اجتماعی را برانگیختهاند و به ثمر رساندهاند و گاه تا پیروزیِ کامل به پیشاش بردهاند. روشنفکران انقلابیِ بسیاری در مَقاطعِ عجیبی از تاریخِ مملکتِ ما ظهورکردهاند که مطالعهیِ دستآوردهای تاریخیشان، بس که عظیم است، در مقاطعی واقعاً باور کردنی نیست.
البته یکی از شگردهای مشترکِ همهی جبّاران، تحریفِ تاریخ است؛ و درنتیجه، متأسّفانه چیزی که ما امروز به نامِ تاریخ در اختیار داریم، بهجز یک مشت دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملّقانِ درباریِ دورههای مختلف به هم بستهاند؛ و این تحریفِ حقایق و سفید را سیاه و سیاه را سفید جلوه دادن، بهحدّی است که میتواند باحُسنِنیّتترین اشخاص را هم به اشتباه اندازد.
نمونهی بسیار جالبی از این تحریفاتِ تاریخی، همین ماجرای فریدون و کاوه و ضحّاک است.
پیش از آن که به این مسأله بپردازم، باید یک نکته را تذکاراً بگویم درباب اسطوره و تاریخ:
نکتهی قابلِ مطالعهئی است این، سرشار از شواهد و اَمثَلهی [بسیار]، اما بهناگزیر بهسرعت از سَرَش میگذرم و همینقدر اشاره میکنم که اسطوره یا «Myth» یا با تلفّظِ (انگلیسیش گمان میکنم) «مایت»، یک جور افسانه است که میتواند صرفاً زادهی تخیّلاتِ انسانهای گذشته باشد بر بسترِ آرزوها و خواستهاشان؛ و میتواند در عالمِ واقعیت پشتوانهئی هم از حقایقِ تاریخی داشتهباشد. یعنی افسانهئی باشد بیمنطق و کودکانه که تار و پودَش از یک حادثهی تاریخی گرفتهشده و آنوقت در فضای ذهنیِ یک ملّتی، شاخ و برگ گسترده و صورتِ دیگری پیدا کرده.
مثلِ تاریخچهیِ زندگیِ «ابراهیم ابن احمد سامانی» که با شرحِ حالِ افسانهئیِ بودا سیذارتا به هم آمیخته به اسطورهی «ابراهیم ابن ادهم» تبدیل شده. در این صورت می توان با جستوجوی در منابعِ مختلف، آن حقایقِ تاریخی را پیدا کرد، نورِ معرفت بر آن پاشید و غَثّ و سَمیناش را تفکیک کرد و به کُنهاش پی برد؛ که باز یکی از نمونههای بارزِ آن، همین اسطورهی ضحاک است.
در تاریخِ ایرانِ باستان از مردی نام برده شده است به اسم «گئومات» و مشهور به غاصب. (گئوماتِ غاصب)
میدانیم که پس از مرگِ کوروش، پسرَش کمبوجیه {شاملو در این سخنرانی همواره «کبوجیه» تلفّظ میکُنَد} با توافقِ سرداران و درباریان و روحانیان و اشراف به سلطنت رسید و برای چپاولِ مصریان به مصر لشگر کشید؛ چون جنگ و جهانگشایی که ابتدا با غارتِ اموالِ مللِ مغلوب و پس از آن، با دریافتِ سالانهی باج وخراج از ایشان ملازمه داشته در آن روزگار، برای سردارانِ سپاه که تنها از طبقهی اشراف انتخاب میشدند، نوعی کارِ تولیدیِ بسیار ثمربخش به حساب میآمده. (البته اگر بشود غارت و باجخوری را کارِ تولیدی گفت!)
اما بگذارید یک حُکمِ کلّی صادر کنم و آبِ پاکی را رویِ دستِ همهی شما بریزم: همهی خودکامههای روزگار، دیوانه بودهاند. دانشِ روانشناسی بهراحتی میتواند این نکته را ثابت کُنَد. و اگر بخواهم به حکمِ خود، شمولِ بیشتری بدهم، باید آن را به این صورت اصلاح کنم که: خودکامههای تاریخ از دم یکچیزیشان میشده! همهشان اوّلاً از دَم، مشَنگ بودهاند. {خنده و تشویقِ حضّار} (این جبّارانی را که توی عمرِ خودتان دیدهاید باید در نظر بیاورید. بدترِ مشنگی اند اینها.) و در بیشترشان، مشنگی تا حدِّ وصولِ به مقامِ عالیِ دیوانهی زنجیری پیش میرفته. یعنی دور و وَریها، غلامانِ جاننثار و چاکرانِ خانهزاد و امثالهم، آن قدر دور و برشان موسموس کردهاند و دُمبشان را توی بشقاب گذاشتهاند و بعضی جاهاشان را لیف کشیدهاند و «نابغهی عظیمالشأن» و «داهیِ کبیر» و «رهبرِ خردمند»چپانشان کردهاند که یواش یواش امر به خودِ حریفان مُشتَبَه شده (مادهشونم (؟) مستعد بوده البته!) و آخرسریها دیگر یکهو یابو ورشان داشته است؛ آنیکی ناگهان به سرش زده که من پسرِ آفتاب ام، آن یکیدیگر مدّعی شده که من بنده، پسرِ شخصِ خدا هستم. (بغپور! فغفور!) اسکندر ادّعا کرد نطفهی ماری است که شبها میرود تویِ بسترِ ماماناش. نادرشاه که از همان اوّل بالاخانه را اجاره داده بود، پدرش را از یاد بُرد و مدّعی شد که پسرِ شمشیر و نوهی شمشیر و نبیرهی شمشیر و ندیدهی شمشیر است.
فقط بینِ این مجانینِ تاریخی، حسابِ شخصِ آقای کمبوجیهی بینوا از الباقی جدا ست. این آقا از آن نوع ملَنگهایی بود که برای گَرد و خاک کردن، هیچ لازم نبود دوْر و وَریها پارچهی سرخ جلویِ پوزهاش تکان بدهند یا خار زیرِ دُمباش بگذارند. چون به قول معروفِ خودمان، از همان اوانِ بلوغ، مادهاش (؟) مستعد بود و بیدمبک میرقصید.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
دوستانِ خوبِ من! کشورِ ما بهراستی کشورِ عجیبی است.
در این کشور، سردارانِ فکوری پدید آمدهاند که حیرتانگیزترین جنبشهای فکری و اجتماعی را برانگیختهاند و به ثمر رساندهاند و گاه تا پیروزیِ کامل به پیشاش بردهاند. روشنفکران انقلابیِ بسیاری در مَقاطعِ عجیبی از تاریخِ مملکتِ ما ظهورکردهاند که مطالعهیِ دستآوردهای تاریخیشان، بس که عظیم است، در مقاطعی واقعاً باور کردنی نیست.
البته یکی از شگردهای مشترکِ همهی جبّاران، تحریفِ تاریخ است؛ و درنتیجه، متأسّفانه چیزی که ما امروز به نامِ تاریخ در اختیار داریم، بهجز یک مشت دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملّقانِ درباریِ دورههای مختلف به هم بستهاند؛ و این تحریفِ حقایق و سفید را سیاه و سیاه را سفید جلوه دادن، بهحدّی است که میتواند باحُسنِنیّتترین اشخاص را هم به اشتباه اندازد.
نمونهی بسیار جالبی از این تحریفاتِ تاریخی، همین ماجرای فریدون و کاوه و ضحّاک است.
پیش از آن که به این مسأله بپردازم، باید یک نکته را تذکاراً بگویم درباب اسطوره و تاریخ:
نکتهی قابلِ مطالعهئی است این، سرشار از شواهد و اَمثَلهی [بسیار]، اما بهناگزیر بهسرعت از سَرَش میگذرم و همینقدر اشاره میکنم که اسطوره یا «Myth» یا با تلفّظِ (انگلیسیش گمان میکنم) «مایت»، یک جور افسانه است که میتواند صرفاً زادهی تخیّلاتِ انسانهای گذشته باشد بر بسترِ آرزوها و خواستهاشان؛ و میتواند در عالمِ واقعیت پشتوانهئی هم از حقایقِ تاریخی داشتهباشد. یعنی افسانهئی باشد بیمنطق و کودکانه که تار و پودَش از یک حادثهی تاریخی گرفتهشده و آنوقت در فضای ذهنیِ یک ملّتی، شاخ و برگ گسترده و صورتِ دیگری پیدا کرده.
مثلِ تاریخچهیِ زندگیِ «ابراهیم ابن احمد سامانی» که با شرحِ حالِ افسانهئیِ بودا سیذارتا به هم آمیخته به اسطورهی «ابراهیم ابن ادهم» تبدیل شده. در این صورت می توان با جستوجوی در منابعِ مختلف، آن حقایقِ تاریخی را پیدا کرد، نورِ معرفت بر آن پاشید و غَثّ و سَمیناش را تفکیک کرد و به کُنهاش پی برد؛ که باز یکی از نمونههای بارزِ آن، همین اسطورهی ضحاک است.
در تاریخِ ایرانِ باستان از مردی نام برده شده است به اسم «گئومات» و مشهور به غاصب. (گئوماتِ غاصب)
میدانیم که پس از مرگِ کوروش، پسرَش کمبوجیه {شاملو در این سخنرانی همواره «کبوجیه» تلفّظ میکُنَد} با توافقِ سرداران و درباریان و روحانیان و اشراف به سلطنت رسید و برای چپاولِ مصریان به مصر لشگر کشید؛ چون جنگ و جهانگشایی که ابتدا با غارتِ اموالِ مللِ مغلوب و پس از آن، با دریافتِ سالانهی باج وخراج از ایشان ملازمه داشته در آن روزگار، برای سردارانِ سپاه که تنها از طبقهی اشراف انتخاب میشدند، نوعی کارِ تولیدیِ بسیار ثمربخش به حساب میآمده. (البته اگر بشود غارت و باجخوری را کارِ تولیدی گفت!)
اما بگذارید یک حُکمِ کلّی صادر کنم و آبِ پاکی را رویِ دستِ همهی شما بریزم: همهی خودکامههای روزگار، دیوانه بودهاند. دانشِ روانشناسی بهراحتی میتواند این نکته را ثابت کُنَد. و اگر بخواهم به حکمِ خود، شمولِ بیشتری بدهم، باید آن را به این صورت اصلاح کنم که: خودکامههای تاریخ از دم یکچیزیشان میشده! همهشان اوّلاً از دَم، مشَنگ بودهاند. {خنده و تشویقِ حضّار} (این جبّارانی را که توی عمرِ خودتان دیدهاید باید در نظر بیاورید. بدترِ مشنگی اند اینها.) و در بیشترشان، مشنگی تا حدِّ وصولِ به مقامِ عالیِ دیوانهی زنجیری پیش میرفته. یعنی دور و وَریها، غلامانِ جاننثار و چاکرانِ خانهزاد و امثالهم، آن قدر دور و برشان موسموس کردهاند و دُمبشان را توی بشقاب گذاشتهاند و بعضی جاهاشان را لیف کشیدهاند و «نابغهی عظیمالشأن» و «داهیِ کبیر» و «رهبرِ خردمند»چپانشان کردهاند که یواش یواش امر به خودِ حریفان مُشتَبَه شده (مادهشونم (؟) مستعد بوده البته!) و آخرسریها دیگر یکهو یابو ورشان داشته است؛ آنیکی ناگهان به سرش زده که من پسرِ آفتاب ام، آن یکیدیگر مدّعی شده که من بنده، پسرِ شخصِ خدا هستم. (بغپور! فغفور!) اسکندر ادّعا کرد نطفهی ماری است که شبها میرود تویِ بسترِ ماماناش. نادرشاه که از همان اوّل بالاخانه را اجاره داده بود، پدرش را از یاد بُرد و مدّعی شد که پسرِ شمشیر و نوهی شمشیر و نبیرهی شمشیر و ندیدهی شمشیر است.
فقط بینِ این مجانینِ تاریخی، حسابِ شخصِ آقای کمبوجیهی بینوا از الباقی جدا ست. این آقا از آن نوع ملَنگهایی بود که برای گَرد و خاک کردن، هیچ لازم نبود دوْر و وَریها پارچهی سرخ جلویِ پوزهاش تکان بدهند یا خار زیرِ دُمباش بگذارند. چون به قول معروفِ خودمان، از همان اوانِ بلوغ، مادهاش (؟) مستعد بود و بیدمبک میرقصید.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
👎13👍4❤3👌1🕊1
چهار:
ادامهی کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
این مردکِ خُلوضع، [کمبوجیه] که اتفاقاً اَشراف هم تنها به همین دلیل او را به تختِ سلطنت نشانده بودند که افسارَش تویِ چنگِ خودشان باشد، پس از رسیدن به مصر و پیروزی بر مصر و جنایاتِ بیشماری که در آن نواحی کرد، بهکلّی زنجیری شد. غشّ و ضعف و صَرع و حالتی شبیه به هاری بهاش دست میداد؛ و به روزی افتاد که مصریان قلباً معتقد شدند که این بیماری، کیفری است که خدایانِ مصر به مُکافاتِ اَعمالِ جنایتکارانهاش بر او نازل کردهاند. (یک چنین حالی بود.) یکی از اقداماتِ بسیار احمقانهاش، غرق کردنِ «گاوِ آپیس»ِ مصریها توی رودخانهی نیل بود. (در حالی که میتوانست بدهد بکُشندش بوی کبابی راه بیَندازد!)
کمبوجیه برادری داشت به نامِ «بَردیا». بردیا طبعاً از حالاتِ جنونآمیزِ اَخَوی خبر داشت و میدانست که لابُد امروز و فردا ست که کارِ جنونِ حضرتاش به تماشا بکشد و تاج و تخت از دستاش بروَد. از طرفی هم، چون اَفکاری در سرداشت و چند بار نهضتهایی به راه انداخته بود، اَشراف به خوناش تشنه بودند و میدانست که بهفرضِ کنار گذاشتهشدنِ کمبوجیه، به هیچ بهایی نخواهند گذاشت او به جایَش بنشیند. و ازقضا در یکی دو سَنَد آمده که اصلاً سلطنت حقِّ بردیا بود و کمبوجیه کوچکتر از بردیا بود. (من حالا با آن کاری ندارم.) این بود که پیشدستی کرد و موقعی که کمبوجیه در مصر بود و ارتشِ این مملکت در مصر بود، به تخت نشست. وقتی خبرِ قیامِ بردیا به مصر رسید، داریوش و باقیِ سرانِ ارتش، سَرِ کمبوجیه را زیرِ آب کردند و به ایران تاختند تا به قوّهی قهریه دستِ بردیا را کوتاه کنند.
تاریخِ قلّابی و دستکاری شدهئی که امروز دراختیارِ ما ست، ماجرا را به این صورت نَقل میکُنَد که: کمبوجیه پیش از عزیمت بهسوی مصر، یکی از محارماش راکه «پِرکساسپِس» نام داشت، مأموریت داد که پنهانی و بهطوری که هیچکس نفهمد، بردیا را سَر به نیست کُنَد تا مبادا درغیابِ او هوای سلطنت به سَرَش بزند. این مأموریت انجام گرفت اما دستبرقضا، مُغی به نامِ «گئومات» که شباهتِ عجیبی هم به بردیای مقتول داشت، از این راز آگاه شد و چون میدانست جُز خودِ او کسی از قتلِ بردیا خبر ندارد، گفت من بردیا هستم و بر تخت نشست. این تاریخِ ساختگیِ موجود، دنبالهی ماجرا را به این شکل تحریف میکُنَد: هنگامی که در مصر خبر به گوشِ کمبوجیه رسید، خواه بدینسبب که فردی بهدروغ خود را بردیا خوانده و خواه به تصوّرِ این که فریباش داده، بردیا را نکشتهاند؛ سخت به خشم آمد. و اینجا دو روایت هست: یکی اینکه از فَرطِ خشمِ جنونآمیز دست به خودکشی زد، یکی این که بیدرنگ به پشتِ اسب جست تا به ایران بتازد؛ و بر اثرِ این حرکتِ ناگهانی، خنجری که بر کمر داشت به شکماش فرو رفت و از زخمِ آن بِمُرد.
که این روایتِ اخیر، یکسره مجعول است. حجّاریهای تخت جمشید نشان میدهند که حتّا سربازانِ عادی هم خنجرِ بدونِ نیام به کمر نمیزدهاند چه رسد به پادشاه. در هر حال، بنا بر قولِ تاریخِ مجعول: «پرک ساس پس» {پِنس تلفظ میکند اینجا} رازِ بهقتلرسیده بودنِ بردیا را با سرانِ ارتش در میان گذاشت. آنان شتابان خود را به ایران رساندند و دریافتند کسی که خود را بردیا نامیده، مُغی است به نامِ «گئوماته» که برادرَش رئیسِ کاخهای سلطنتی است. پس با قرارِ قبلی در ساعتِ معیّنی به قصر حمله بردند و او را کشتند و با هم قرار گذاشتند صبحِ روزِ دیگر جایی جمع شوند و هرکه اسباش زودتر از اسبِ دیگران شیهه کشید، پادشاه شود. مهترِ داریوش زرنگی کرد و شبِ قبل، در محلِّ موعود، وسائلِ (اسمشو بذاریم معارفه!) وسائلِ مُعارفهی اسبِ داریوش و مادیانی را فراهم آورد، و روزِ بعد، اسبِ داریوش بهمجرّدِ رسیدنِ بدان محلّ، به یادِ کامکاریِ شبِ پیش شیهه کشید و بههمّتِ آن چارپایِ حشَری، سلطنت (که صد البتّه ودیعهئی الهی است) به داریوش تعلّق گرفت.
خب! تاریخ اینجور میگوید. اما این تاریخ ساختگی است. فریب و دروغِ شاخدار است. تحریفِ ریشخندآمیزِ حقیقت است. پس ببینیم حقیقتِ واقع چه بوده.
نخست بگویم که:
چه لازم بود که داریوش و همدستاناش کمبوجیه را بکُشند؟
1. جنونِ کمبوجیه به حدّی رسیده بود که دیگر میبایست دربارهاش فکری اساسی کرد.
2. تنها با سربهنیست کردنِ کمبوجیه بود که میتوانستند قتلِ بردیا را به گردنِ او بیَندازند. (پرکساسپس را قبلاً سپردهبود که وقتی ما رفتیم، بکشاش) و خود از قرارگرفتن درمعرضِ این اتهام بگریزند.
3. چنانکه خواهیم دید، با کشتنِ کمبوجیه، قتلِ بردیا بیدردسرتر میشد.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
ادامهی کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
این مردکِ خُلوضع، [کمبوجیه] که اتفاقاً اَشراف هم تنها به همین دلیل او را به تختِ سلطنت نشانده بودند که افسارَش تویِ چنگِ خودشان باشد، پس از رسیدن به مصر و پیروزی بر مصر و جنایاتِ بیشماری که در آن نواحی کرد، بهکلّی زنجیری شد. غشّ و ضعف و صَرع و حالتی شبیه به هاری بهاش دست میداد؛ و به روزی افتاد که مصریان قلباً معتقد شدند که این بیماری، کیفری است که خدایانِ مصر به مُکافاتِ اَعمالِ جنایتکارانهاش بر او نازل کردهاند. (یک چنین حالی بود.) یکی از اقداماتِ بسیار احمقانهاش، غرق کردنِ «گاوِ آپیس»ِ مصریها توی رودخانهی نیل بود. (در حالی که میتوانست بدهد بکُشندش بوی کبابی راه بیَندازد!)
کمبوجیه برادری داشت به نامِ «بَردیا». بردیا طبعاً از حالاتِ جنونآمیزِ اَخَوی خبر داشت و میدانست که لابُد امروز و فردا ست که کارِ جنونِ حضرتاش به تماشا بکشد و تاج و تخت از دستاش بروَد. از طرفی هم، چون اَفکاری در سرداشت و چند بار نهضتهایی به راه انداخته بود، اَشراف به خوناش تشنه بودند و میدانست که بهفرضِ کنار گذاشتهشدنِ کمبوجیه، به هیچ بهایی نخواهند گذاشت او به جایَش بنشیند. و ازقضا در یکی دو سَنَد آمده که اصلاً سلطنت حقِّ بردیا بود و کمبوجیه کوچکتر از بردیا بود. (من حالا با آن کاری ندارم.) این بود که پیشدستی کرد و موقعی که کمبوجیه در مصر بود و ارتشِ این مملکت در مصر بود، به تخت نشست. وقتی خبرِ قیامِ بردیا به مصر رسید، داریوش و باقیِ سرانِ ارتش، سَرِ کمبوجیه را زیرِ آب کردند و به ایران تاختند تا به قوّهی قهریه دستِ بردیا را کوتاه کنند.
تاریخِ قلّابی و دستکاری شدهئی که امروز دراختیارِ ما ست، ماجرا را به این صورت نَقل میکُنَد که: کمبوجیه پیش از عزیمت بهسوی مصر، یکی از محارماش راکه «پِرکساسپِس» نام داشت، مأموریت داد که پنهانی و بهطوری که هیچکس نفهمد، بردیا را سَر به نیست کُنَد تا مبادا درغیابِ او هوای سلطنت به سَرَش بزند. این مأموریت انجام گرفت اما دستبرقضا، مُغی به نامِ «گئومات» که شباهتِ عجیبی هم به بردیای مقتول داشت، از این راز آگاه شد و چون میدانست جُز خودِ او کسی از قتلِ بردیا خبر ندارد، گفت من بردیا هستم و بر تخت نشست. این تاریخِ ساختگیِ موجود، دنبالهی ماجرا را به این شکل تحریف میکُنَد: هنگامی که در مصر خبر به گوشِ کمبوجیه رسید، خواه بدینسبب که فردی بهدروغ خود را بردیا خوانده و خواه به تصوّرِ این که فریباش داده، بردیا را نکشتهاند؛ سخت به خشم آمد. و اینجا دو روایت هست: یکی اینکه از فَرطِ خشمِ جنونآمیز دست به خودکشی زد، یکی این که بیدرنگ به پشتِ اسب جست تا به ایران بتازد؛ و بر اثرِ این حرکتِ ناگهانی، خنجری که بر کمر داشت به شکماش فرو رفت و از زخمِ آن بِمُرد.
که این روایتِ اخیر، یکسره مجعول است. حجّاریهای تخت جمشید نشان میدهند که حتّا سربازانِ عادی هم خنجرِ بدونِ نیام به کمر نمیزدهاند چه رسد به پادشاه. در هر حال، بنا بر قولِ تاریخِ مجعول: «پرک ساس پس» {پِنس تلفظ میکند اینجا} رازِ بهقتلرسیده بودنِ بردیا را با سرانِ ارتش در میان گذاشت. آنان شتابان خود را به ایران رساندند و دریافتند کسی که خود را بردیا نامیده، مُغی است به نامِ «گئوماته» که برادرَش رئیسِ کاخهای سلطنتی است. پس با قرارِ قبلی در ساعتِ معیّنی به قصر حمله بردند و او را کشتند و با هم قرار گذاشتند صبحِ روزِ دیگر جایی جمع شوند و هرکه اسباش زودتر از اسبِ دیگران شیهه کشید، پادشاه شود. مهترِ داریوش زرنگی کرد و شبِ قبل، در محلِّ موعود، وسائلِ (اسمشو بذاریم معارفه!) وسائلِ مُعارفهی اسبِ داریوش و مادیانی را فراهم آورد، و روزِ بعد، اسبِ داریوش بهمجرّدِ رسیدنِ بدان محلّ، به یادِ کامکاریِ شبِ پیش شیهه کشید و بههمّتِ آن چارپایِ حشَری، سلطنت (که صد البتّه ودیعهئی الهی است) به داریوش تعلّق گرفت.
خب! تاریخ اینجور میگوید. اما این تاریخ ساختگی است. فریب و دروغِ شاخدار است. تحریفِ ریشخندآمیزِ حقیقت است. پس ببینیم حقیقتِ واقع چه بوده.
نخست بگویم که:
چه لازم بود که داریوش و همدستاناش کمبوجیه را بکُشند؟
1. جنونِ کمبوجیه به حدّی رسیده بود که دیگر میبایست دربارهاش فکری اساسی کرد.
2. تنها با سربهنیست کردنِ کمبوجیه بود که میتوانستند قتلِ بردیا را به گردنِ او بیَندازند. (پرکساسپس را قبلاً سپردهبود که وقتی ما رفتیم، بکشاش) و خود از قرارگرفتن درمعرضِ این اتهام بگریزند.
3. چنانکه خواهیم دید، با کشتنِ کمبوجیه، قتلِ بردیا بیدردسرتر میشد.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
👎11❤4👍2🕊1
پنج:
ادامهی کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
دیگر بگویم که:
چرا پس از کشتنِ بردیا، پایِ گئوماتِ دروغین را به میان کشیدند؟
1. چون پس از کمبوجیه، سلطنت، حقّاً به بردیا میرسید، و آنان اوّلاً مخالفِ سرسختِ اَعمال و اقداماتِ او بودند.
2. درثانی با قتلِ بردیا، متّهم به شاهکُشی میشدند که عواقباش در آن روزگار روشن بود. این بود که بردیا را به نامِ گئوماتِ غاصب کشتند.
بررسیِ واقعیتِ ماجرا... (؟) {این قسمت از نوار مخدوش است و جملاتِ بعدی در دست نیست. تنها این عبارت از ردیفِ بعد باقی است که باقیِ جمله را از متنی از اینترنت افزودم.}
3. [نفوذِ اجتماعیِ بردیا بیش از آن بوده که تودههای مردم قتلاش را برتابند. بررسیِ واقعیتِ ماجرا بهتر میتواند این نکات را روشن کند.]
(متنِ درونِ قلّاب در فایلِ صوتی که در دست دارم از بین رفته و از روی متنِ پیادهشدهی مجله «دنیای سخن» شماره 32، خرداد و تیر 1369 آن را به متن افزودم. سهیل قاسمی)
[ما برای پی بردن به واقعیتِ امر، یک سَنَدِ مُعتبرِ تاریخی دردست داریم. این سند عبارت است از «کتیبهی بیستون» که بعدها به فرمانِ همین داریوش بر سنگ کَنده شده.
گیرم از آنجا که معمولاً دروغگو کمحافظه میشود همان چیزهایی که برای تحریفِ تاریخ بر این کتیبه نَقر شدهاست مشتِ این شیّادیِ تاریخی را باز میکُنَد. من عجالتن یکی از جملههای این کتیبه را برای شما میخوانم:
«من، داریوش، مَرتعها و کشتزارها و اموالِ منقول و بَردگان را به مردمِ سلَحشور بازگرداندم… من در پارس و ماد و دیگر سرزمینها آنچه را که گرفتهشدهبود، بازپس گرفتم.»
عجبا! آقای داریوش! این مردمِ سلحشور که در کتیبهات به آنها اشاره کردهای غیر از همان سران و سردارانِ ارتش اند که از طبقهی اَشراف انتخاب میشدند؟ آیا کسی مرتعها و کِشتزارها و اموال ِ منقول و بَردهگانِ آنها را از دستشان گرفته بود که تو دوباره به آنها بازگرداندی؟
کلیدِ مسأله در همینجا است. حقیقت این است که اصلاً گئوماته نامی در میان نبود و آن که به دستِ داریوش و همپالکیهایَش به قتل رسیده، خودِ بردیا بوده است. بردیا از غیبتِ کمبوجیه و اشرافِ توطئهچیِ درباری استفاده میکُنَد و قدرت را بهدست میگیرد و بیدرنگ دست به انقلابِ اجتماعی میزند.] (در متنی دیگر: دست به دگرگون کردنِ ساختارِ جامعه میزند. دگرگونیهایی تا حدِّ انقلاب.)
[آنچنان که از نوشتهی] هرودوت برمی آید، {بردیا} درمدّتِ هفت تا هشت ماه سلطنتِ خود، کارهای نیکِ فراوان انجام میدهد بهطوری که در سراسرِ آسیای صغیر، مرگاش فاجعهئی ملّی شمرده میشود و برایش عزا میگیرند. هرودوت در فهرستِ اقداماتِ او، معافیتِ مردم از خدمتِ اجباریِ نظامی و بخششِ سه سال مالیات را نام برده است؛ اما کتیبهی بیستون که به فرمانِ داریوش نقر شده نشان میدهد که موضوع خیلی عمیقتر از این حرفها بوده.
سنگنبشتهی بیستون از مَرتَعها و زمینهای کشاورزی و اموالِ منقولی نام میبَرَد که داریوش آنها را به اَشراف و مردمِ سلحشور (یعنی سران ِ ارتش) بازگردانده. معلوم میشود بردیا اموالِ منقول و غیرِ منقولِ خانوادههای اشرافی را مصادره کرده به دهقانان و کشاورزان بخشیده بوده.
سنگنبشته سخن از بَردگانی بهمیان آورده که داریوش آنها را به مردمِ سلحشور برگردانده. معلوم میشود که بردیا بردهداری یا حداقل کارِ بردهوار را یکسره مُلغا کرده بوده.
یک مورّخِ روشنبین در رسالهی خود نوشتهاست: در این جریان، کار به مصادرهی اموال و مَراتع و سوزاندنِ معابد و بخشودنِ مالیاتها و اِلغایِ بیگاری (شاید کارِ بردهوار) کشید و همهی اینها، دستِکم نشانهی وجودِ بحران در روابطِ اجتماعی اقتصادیِ جامعهی هخامنشی است.
(یعنی این گرفتاری را ما به همّتِ پادشاهان و رئیسانمان و اربابانمان از دو سه هزار سال پیش داشتهایم.)
دیاکونف نیز (مورّخِ شوروی) مینویسد: پس از پایانِ کارِ گئوماتا (و بهعقیدهی من شخصِ بردیا)، داریوش با قیامها و مخالفتهای زیادی روبهرو شد. هدفِ این قیامها، احیای نظاماتِ زمانِ بردیا بود که داریوش همه را مُلغا کرده بود. و دستِکم سه تا از این قیامها بهصورتِ یک نهضتِ خَلقِ بهتماممعنی درآمد.
این سه، عبارت بودند از: قیامِ فرادا، قیامِ فَرَورتیش فرائورت، و قیامِ وهیزداتهی پارسی. داریوش در برابرِ این قیامها روشی سخت و خونین پیش گرفت، چنان که در بابل مثلاً بهیکآن، سه هزار تن از رهبران و سَرکَردگانِ جنبش را به دارآویخت.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
ادامهی کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
دیگر بگویم که:
چرا پس از کشتنِ بردیا، پایِ گئوماتِ دروغین را به میان کشیدند؟
1. چون پس از کمبوجیه، سلطنت، حقّاً به بردیا میرسید، و آنان اوّلاً مخالفِ سرسختِ اَعمال و اقداماتِ او بودند.
2. درثانی با قتلِ بردیا، متّهم به شاهکُشی میشدند که عواقباش در آن روزگار روشن بود. این بود که بردیا را به نامِ گئوماتِ غاصب کشتند.
بررسیِ واقعیتِ ماجرا... (؟) {این قسمت از نوار مخدوش است و جملاتِ بعدی در دست نیست. تنها این عبارت از ردیفِ بعد باقی است که باقیِ جمله را از متنی از اینترنت افزودم.}
3. [نفوذِ اجتماعیِ بردیا بیش از آن بوده که تودههای مردم قتلاش را برتابند. بررسیِ واقعیتِ ماجرا بهتر میتواند این نکات را روشن کند.]
(متنِ درونِ قلّاب در فایلِ صوتی که در دست دارم از بین رفته و از روی متنِ پیادهشدهی مجله «دنیای سخن» شماره 32، خرداد و تیر 1369 آن را به متن افزودم. سهیل قاسمی)
[ما برای پی بردن به واقعیتِ امر، یک سَنَدِ مُعتبرِ تاریخی دردست داریم. این سند عبارت است از «کتیبهی بیستون» که بعدها به فرمانِ همین داریوش بر سنگ کَنده شده.
گیرم از آنجا که معمولاً دروغگو کمحافظه میشود همان چیزهایی که برای تحریفِ تاریخ بر این کتیبه نَقر شدهاست مشتِ این شیّادیِ تاریخی را باز میکُنَد. من عجالتن یکی از جملههای این کتیبه را برای شما میخوانم:
«من، داریوش، مَرتعها و کشتزارها و اموالِ منقول و بَردگان را به مردمِ سلَحشور بازگرداندم… من در پارس و ماد و دیگر سرزمینها آنچه را که گرفتهشدهبود، بازپس گرفتم.»
عجبا! آقای داریوش! این مردمِ سلحشور که در کتیبهات به آنها اشاره کردهای غیر از همان سران و سردارانِ ارتش اند که از طبقهی اَشراف انتخاب میشدند؟ آیا کسی مرتعها و کِشتزارها و اموال ِ منقول و بَردهگانِ آنها را از دستشان گرفته بود که تو دوباره به آنها بازگرداندی؟
کلیدِ مسأله در همینجا است. حقیقت این است که اصلاً گئوماته نامی در میان نبود و آن که به دستِ داریوش و همپالکیهایَش به قتل رسیده، خودِ بردیا بوده است. بردیا از غیبتِ کمبوجیه و اشرافِ توطئهچیِ درباری استفاده میکُنَد و قدرت را بهدست میگیرد و بیدرنگ دست به انقلابِ اجتماعی میزند.] (در متنی دیگر: دست به دگرگون کردنِ ساختارِ جامعه میزند. دگرگونیهایی تا حدِّ انقلاب.)
[آنچنان که از نوشتهی] هرودوت برمی آید، {بردیا} درمدّتِ هفت تا هشت ماه سلطنتِ خود، کارهای نیکِ فراوان انجام میدهد بهطوری که در سراسرِ آسیای صغیر، مرگاش فاجعهئی ملّی شمرده میشود و برایش عزا میگیرند. هرودوت در فهرستِ اقداماتِ او، معافیتِ مردم از خدمتِ اجباریِ نظامی و بخششِ سه سال مالیات را نام برده است؛ اما کتیبهی بیستون که به فرمانِ داریوش نقر شده نشان میدهد که موضوع خیلی عمیقتر از این حرفها بوده.
سنگنبشتهی بیستون از مَرتَعها و زمینهای کشاورزی و اموالِ منقولی نام میبَرَد که داریوش آنها را به اَشراف و مردمِ سلحشور (یعنی سران ِ ارتش) بازگردانده. معلوم میشود بردیا اموالِ منقول و غیرِ منقولِ خانوادههای اشرافی را مصادره کرده به دهقانان و کشاورزان بخشیده بوده.
سنگنبشته سخن از بَردگانی بهمیان آورده که داریوش آنها را به مردمِ سلحشور برگردانده. معلوم میشود که بردیا بردهداری یا حداقل کارِ بردهوار را یکسره مُلغا کرده بوده.
یک مورّخِ روشنبین در رسالهی خود نوشتهاست: در این جریان، کار به مصادرهی اموال و مَراتع و سوزاندنِ معابد و بخشودنِ مالیاتها و اِلغایِ بیگاری (شاید کارِ بردهوار) کشید و همهی اینها، دستِکم نشانهی وجودِ بحران در روابطِ اجتماعی اقتصادیِ جامعهی هخامنشی است.
(یعنی این گرفتاری را ما به همّتِ پادشاهان و رئیسانمان و اربابانمان از دو سه هزار سال پیش داشتهایم.)
دیاکونف نیز (مورّخِ شوروی) مینویسد: پس از پایانِ کارِ گئوماتا (و بهعقیدهی من شخصِ بردیا)، داریوش با قیامها و مخالفتهای زیادی روبهرو شد. هدفِ این قیامها، احیای نظاماتِ زمانِ بردیا بود که داریوش همه را مُلغا کرده بود. و دستِکم سه تا از این قیامها بهصورتِ یک نهضتِ خَلقِ بهتماممعنی درآمد.
این سه، عبارت بودند از: قیامِ فرادا، قیامِ فَرَورتیش فرائورت، و قیامِ وهیزداتهی پارسی. داریوش در برابرِ این قیامها روشی سخت و خونین پیش گرفت، چنان که در بابل مثلاً بهیکآن، سه هزار تن از رهبران و سَرکَردگانِ جنبش را به دارآویخت.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
👎7❤1👍1
Forwarded from فریدون فرح اندوز
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سوگند به انعکاس بیزاریها
فریاد زدن از سر ناچاریها
فرجام نبرد خیر و شر نزدیک است
پایان تمام این ستمکاریها
شعری از رسای اصفهانی
اجرا: فریدون فرحاندوز
میکس: شهریار
@FereidounFarahandouz
فریاد زدن از سر ناچاریها
فرجام نبرد خیر و شر نزدیک است
پایان تمام این ستمکاریها
شعری از رسای اصفهانی
اجرا: فریدون فرحاندوز
میکس: شهریار
@FereidounFarahandouz
👍7❤4👎3🔥2
شش:
ادامهی کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
ببینید خودِ داریوش در سنگنبشتهی کذایی دربارهی پایانِ کارِ فرورتیش چه میگوید:
«او را زنجیرکرده پیشِ من آوردند. من به دستِ خویش گوشها و بینیِ او را بُریدم وچشماناش را از کاسه برآوردم. او را همچنان در غُل و زنجیر در دربارِ من بر پا نگهداشتند و مردمِ سلحشور همگی او را دیدند. پس از آن فرمان دادم تا او را در اکباتانا بر نیزه نشاندند. نیز مردانی را که هواخواهِ او بودند، در اکباتانا در درونِ دژ به دار آویختم.»
خب! اصولاً خودِ این انتقامجوییِ مجنونانه و درندهخوییِ باورنکردنی، بهقدرِ کافی لو دهنده هست. بهخوبی میتواند از عُمق و گسترشِ نهضتِ فرورتیش [خبر دهد].
واژگونه نشان دادنِ تاریخ، سابقهی بسیار درازی دارد. ماجرای انوشیروان را همه میدانند و مُکرّر نمیکنم. این حرامزادهی آدمخوار با روحانیان مواضعه کرده که اگر او را بهجای برادراناش به سلطنت برسانند، ریشهی مزدکیان را براندازد. (چون قباد خودش مزدکی بود.) نوشته اند که تنها در یک روز، بهقولی، یکصدوسی هزار مزدکی را در سراسرِ کشور بهتزویر گرفتار کردند و از سَر تا کمر، واژگونه در چالههای آهک کاشتند. این عمل چنان نفرتی به وجود آورد که دستگاهِ تبلیغاتیِ رژیم، برای زدودنِ آثارِ آن، به کار افتاد تا با نمایشهای خَررَنگکُنی از قبیلِ آن زنجیرِ عدلِ معروف و اینها، از آن دیوِ خونخوار، فرشتهئی بسازند. و ساختند هم. و چنان ساختند که توانستند شاید برای همیشه تاریخ را فریب بدهند، چنان که امروز هم وقتی نامِ انوشیروان را میشنویم، خواه ناخواه آن کلمهی «عادل»، پسِ ذهنِ ما شروع میکند به رقّاصی کردن.
زندهست نامِ فرّخِ نوشیروان به عدل
گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند.
بیچاره سعدی!
باری! این ماجرای داریوش و بردیا را داشته باشید تا بهاش برگردیم.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
ادامهی کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش
ببینید خودِ داریوش در سنگنبشتهی کذایی دربارهی پایانِ کارِ فرورتیش چه میگوید:
«او را زنجیرکرده پیشِ من آوردند. من به دستِ خویش گوشها و بینیِ او را بُریدم وچشماناش را از کاسه برآوردم. او را همچنان در غُل و زنجیر در دربارِ من بر پا نگهداشتند و مردمِ سلحشور همگی او را دیدند. پس از آن فرمان دادم تا او را در اکباتانا بر نیزه نشاندند. نیز مردانی را که هواخواهِ او بودند، در اکباتانا در درونِ دژ به دار آویختم.»
خب! اصولاً خودِ این انتقامجوییِ مجنونانه و درندهخوییِ باورنکردنی، بهقدرِ کافی لو دهنده هست. بهخوبی میتواند از عُمق و گسترشِ نهضتِ فرورتیش [خبر دهد].
واژگونه نشان دادنِ تاریخ، سابقهی بسیار درازی دارد. ماجرای انوشیروان را همه میدانند و مُکرّر نمیکنم. این حرامزادهی آدمخوار با روحانیان مواضعه کرده که اگر او را بهجای برادراناش به سلطنت برسانند، ریشهی مزدکیان را براندازد. (چون قباد خودش مزدکی بود.) نوشته اند که تنها در یک روز، بهقولی، یکصدوسی هزار مزدکی را در سراسرِ کشور بهتزویر گرفتار کردند و از سَر تا کمر، واژگونه در چالههای آهک کاشتند. این عمل چنان نفرتی به وجود آورد که دستگاهِ تبلیغاتیِ رژیم، برای زدودنِ آثارِ آن، به کار افتاد تا با نمایشهای خَررَنگکُنی از قبیلِ آن زنجیرِ عدلِ معروف و اینها، از آن دیوِ خونخوار، فرشتهئی بسازند. و ساختند هم. و چنان ساختند که توانستند شاید برای همیشه تاریخ را فریب بدهند، چنان که امروز هم وقتی نامِ انوشیروان را میشنویم، خواه ناخواه آن کلمهی «عادل»، پسِ ذهنِ ما شروع میکند به رقّاصی کردن.
زندهست نامِ فرّخِ نوشیروان به عدل
گرچه بسی گذشت که نوشیروان نماند.
بیچاره سعدی!
باری! این ماجرای داریوش و بردیا را داشته باشید تا بهاش برگردیم.
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
🍌3👎2👌1
هفت:
حالا ببینیم قضیهی ضحاک چیست.
آقای حصوری، یکی از دوستانِ من، که محقّقی گرانمایه است، در مقالهئی راجع به اسطورهی ضحاک نوشته:
جمشید جامعه را به طبقات تقسیم کرد: طبقهی روحانی، طبقهی نُجَبا، طبقهی سپاهی، طبقهی پیشهور و کشاورز و غیره.
بعد ضحاک می آید روی کار. بعد از ضحاک، فریدون که با قیامِ کاوهی آهنگر به سلطنت دست پیدا میکند، (هیئتِ (؟) اون شعبان بیمخ!) میبینیم اولین کاری که انجام میدهد، بازگرداندنِ جامعه است به همان طبقاتِ دورهیِ جمشید. بهقول ِ فردوسی، فریدون بهمجرّدِ رسیدن به سلطنت، جارچی میاندازد توی شهرها که:
سپاهی نباید که با پیشهور
به یکروی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و دگر گُرزدار
سزاوارِ هر یک پدید است کار
چو این کارِ آن جوید، آن کارِ این،
پر آشوب گردد سراسر زمین
این به ما نشان میدهد که ضحاک در دورهی سلطنتِ خودش که درست وسطِ دورههای سلطنتِ جمشید و فریدون قرار داشته، طبقات را در جامعه به هم ریخته بوده. البته ما از تقسیمبندیِ طبقاتیِ جامعه در دو و سه هزار سال پیش چیزهایی میدانیم. این طبقه بندی نه فقط از مختصّاتِ جامعهی ایرانیِ کهن بوده، اَوستای جدید هم که متناش در دست است وجودِ این طبقات را تأیید میکند.
پیداست که اسطورهی ضحاک، به این صورتی که به ما رسیده، پرداختهی ذهنِ مردمی است که از منافعِ نظامِ طبقاتی برخوردار بودند. آخر مردمی که قاعدهی هرَمِ جامعهی طبقاتی را تشکیل میدهند چرا باید آرزو کنند فریدونی بیاید و بارِ دیگر آنها را به اَعماق برانَد؟ یا چرا باید از بازگشتِ نظامِ طبقاتی قند توی دلشان آب بشود؟ پس این پرداختهی ذهنِ مردمی بوده که از منافعِ نظامِ طبقاتی برخوردار بودند.
پس از دو حال خارج نیست: یا پردازندگانِ اسطوره، کسانی از طبقهی مرفه بودهاند (که این بسیار بعید به نظرمیرسد)، یا ضبط کنندهی اسطوره (حالا خواه شخصِ ابوالقاسم خانِ فردوسی، خواه مصنّفِ خداینامک که مأخذِ شاهنامه بوده) کَلَک زده، اسطورهئی را که بازگو کنندهی آرزوهای طبقاتِ محروم بوده، به صورتی که در شاهنامه میبینیم درآورده و از این طریق، صادقانه از منافعِ خود و طبقهاش طرفداری کرده. میدانیم که فردوسی آدمی بود جزوِ طبقهی دهگان. (نه دهقانِ امروز.) یعنی جزوِ طبقهی دو(؟) و صاحبِ رمههای گوسفند و فلان. فقط پنج سالِ آخرِ عمرش بر اثرِ خشکسالی که میآید، آنها را از دست میدهد.
به هر حال میبینیم که یا فردوسی یا هر کسِ دیگری، کَلَک زده، اسطورهئی را که بازگو کنندهی آرزوهای طبقاتِ محروم بوده، به صورتی که در شاهنامه میبینیم درآورده و از این طریق، صادقانه بگوییم، وفادار بوده به طبقهاش.
طبیعی است که در نظرِ فردی برخوردار از منافعِ نظامِ طبقاتی، ضحاک باید محکوم بشود و رسالتِ انقلابیِ کاوهی پیشهورِ بدبختِ فاقدِ حقوقِ اجتماعی، باید در آستانهی پیروزی به آخر برسد و تنها چرمپارهی آهنگریاش برای تحمیقِ تودهها، به نشانِ پیوستگیِ خللناپذیر ِ شاه و مردم، بهصورتِ درفشِ سلطنتی در بیاید و فریدون که بازگردانندهی جامعه به نظامِ پیشین است و طبقات را از آمیختگی با یکدیگر باز میدارد، باید موردِ احترام و تکریم قراربگیرد.
حضرتِ فردوسی در بخشِ پادشاهیِ ضحاک، از اقداماتِ اجتماعیِ او هیچ چیز بر زبان نیاورده. به همین اکتفا کردهاست که او را پیشاپیش محکوم کُنَد، و در واقع بدونِ اینکه موضوع را بگوید و حرفِ دلاش را رو دایره بریزد، حقِّ ضحاکِ بینوا را گذاشته کفِ دستاش.
دو تا مار روی شانههای او ثبت کرده که ناچار است برای آرامکردنِ آن دو تا مار، مغزِ سَرِ انسان بر آنها ضماد کند. حالا شما بروید دربارهی این گرفتاریِ مسخره، از فردوسی بپرسید، چرا میبایست برای تهیهی این ضماد، کسانی را سَر ببُرند؟ چرا از مغزِ سَرِ مُردگانِ همان دیشب و امروز صبح استفاده نمیکردند؟ بههرحال برای دست یافتن به مغزِ سَرِ آدمِ زنده هم، اوّل باید او را بکشند. خب! قلم دستِ دشمن است. شما اگر فقط به خواندنِ بخشِ پادشاهیِ ضحاکِ شاهنامه اکتفا کنید، مُطلقاً چیزی از اصلِ قضیه دستگیرتان نمیشود، همین قدر میبینید بابایی آمده، نشسته روی تخت، که دو تا مار روی شانههایش است و چون ناچار است از مغزِ سَرِ جوانان به آنها خوراک بدهد تا راحتاش بگذارند، مردم به ستوه میآیند و انقلاب میکنند و دمار از روزگارَش بر میآورند و فریدون را مینشانند به تخت؛ و قهرمانِ اصلیِ انقلاب هم آهنگری است که چرمپارهی آهنگریاش را تُکِ چوب میکُنَد. البته فکر نکنید فردوسی علیهالرحمه نمیدانسته برای انقلاب کردن حتماً لازم نیست یکی چیزی را تُکِ چوب کند! منتها این چرمپاره را برای بعد لازم دارد؛ که باید به نشانهی همبستگیِ طبقاتِ غارتکنندگان و غارتشوَندگان، درفشِ کاویانی بشود و عَلَم بشود. {جملهئی هم گفت که ندانستم.}
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
حالا ببینیم قضیهی ضحاک چیست.
آقای حصوری، یکی از دوستانِ من، که محقّقی گرانمایه است، در مقالهئی راجع به اسطورهی ضحاک نوشته:
جمشید جامعه را به طبقات تقسیم کرد: طبقهی روحانی، طبقهی نُجَبا، طبقهی سپاهی، طبقهی پیشهور و کشاورز و غیره.
بعد ضحاک می آید روی کار. بعد از ضحاک، فریدون که با قیامِ کاوهی آهنگر به سلطنت دست پیدا میکند، (هیئتِ (؟) اون شعبان بیمخ!) میبینیم اولین کاری که انجام میدهد، بازگرداندنِ جامعه است به همان طبقاتِ دورهیِ جمشید. بهقول ِ فردوسی، فریدون بهمجرّدِ رسیدن به سلطنت، جارچی میاندازد توی شهرها که:
سپاهی نباید که با پیشهور
به یکروی جویند هر دو هنر
یکی کارورز و دگر گُرزدار
سزاوارِ هر یک پدید است کار
چو این کارِ آن جوید، آن کارِ این،
پر آشوب گردد سراسر زمین
این به ما نشان میدهد که ضحاک در دورهی سلطنتِ خودش که درست وسطِ دورههای سلطنتِ جمشید و فریدون قرار داشته، طبقات را در جامعه به هم ریخته بوده. البته ما از تقسیمبندیِ طبقاتیِ جامعه در دو و سه هزار سال پیش چیزهایی میدانیم. این طبقه بندی نه فقط از مختصّاتِ جامعهی ایرانیِ کهن بوده، اَوستای جدید هم که متناش در دست است وجودِ این طبقات را تأیید میکند.
پیداست که اسطورهی ضحاک، به این صورتی که به ما رسیده، پرداختهی ذهنِ مردمی است که از منافعِ نظامِ طبقاتی برخوردار بودند. آخر مردمی که قاعدهی هرَمِ جامعهی طبقاتی را تشکیل میدهند چرا باید آرزو کنند فریدونی بیاید و بارِ دیگر آنها را به اَعماق برانَد؟ یا چرا باید از بازگشتِ نظامِ طبقاتی قند توی دلشان آب بشود؟ پس این پرداختهی ذهنِ مردمی بوده که از منافعِ نظامِ طبقاتی برخوردار بودند.
پس از دو حال خارج نیست: یا پردازندگانِ اسطوره، کسانی از طبقهی مرفه بودهاند (که این بسیار بعید به نظرمیرسد)، یا ضبط کنندهی اسطوره (حالا خواه شخصِ ابوالقاسم خانِ فردوسی، خواه مصنّفِ خداینامک که مأخذِ شاهنامه بوده) کَلَک زده، اسطورهئی را که بازگو کنندهی آرزوهای طبقاتِ محروم بوده، به صورتی که در شاهنامه میبینیم درآورده و از این طریق، صادقانه از منافعِ خود و طبقهاش طرفداری کرده. میدانیم که فردوسی آدمی بود جزوِ طبقهی دهگان. (نه دهقانِ امروز.) یعنی جزوِ طبقهی دو(؟) و صاحبِ رمههای گوسفند و فلان. فقط پنج سالِ آخرِ عمرش بر اثرِ خشکسالی که میآید، آنها را از دست میدهد.
به هر حال میبینیم که یا فردوسی یا هر کسِ دیگری، کَلَک زده، اسطورهئی را که بازگو کنندهی آرزوهای طبقاتِ محروم بوده، به صورتی که در شاهنامه میبینیم درآورده و از این طریق، صادقانه بگوییم، وفادار بوده به طبقهاش.
طبیعی است که در نظرِ فردی برخوردار از منافعِ نظامِ طبقاتی، ضحاک باید محکوم بشود و رسالتِ انقلابیِ کاوهی پیشهورِ بدبختِ فاقدِ حقوقِ اجتماعی، باید در آستانهی پیروزی به آخر برسد و تنها چرمپارهی آهنگریاش برای تحمیقِ تودهها، به نشانِ پیوستگیِ خللناپذیر ِ شاه و مردم، بهصورتِ درفشِ سلطنتی در بیاید و فریدون که بازگردانندهی جامعه به نظامِ پیشین است و طبقات را از آمیختگی با یکدیگر باز میدارد، باید موردِ احترام و تکریم قراربگیرد.
حضرتِ فردوسی در بخشِ پادشاهیِ ضحاک، از اقداماتِ اجتماعیِ او هیچ چیز بر زبان نیاورده. به همین اکتفا کردهاست که او را پیشاپیش محکوم کُنَد، و در واقع بدونِ اینکه موضوع را بگوید و حرفِ دلاش را رو دایره بریزد، حقِّ ضحاکِ بینوا را گذاشته کفِ دستاش.
دو تا مار روی شانههای او ثبت کرده که ناچار است برای آرامکردنِ آن دو تا مار، مغزِ سَرِ انسان بر آنها ضماد کند. حالا شما بروید دربارهی این گرفتاریِ مسخره، از فردوسی بپرسید، چرا میبایست برای تهیهی این ضماد، کسانی را سَر ببُرند؟ چرا از مغزِ سَرِ مُردگانِ همان دیشب و امروز صبح استفاده نمیکردند؟ بههرحال برای دست یافتن به مغزِ سَرِ آدمِ زنده هم، اوّل باید او را بکشند. خب! قلم دستِ دشمن است. شما اگر فقط به خواندنِ بخشِ پادشاهیِ ضحاکِ شاهنامه اکتفا کنید، مُطلقاً چیزی از اصلِ قضیه دستگیرتان نمیشود، همین قدر میبینید بابایی آمده، نشسته روی تخت، که دو تا مار روی شانههایش است و چون ناچار است از مغزِ سَرِ جوانان به آنها خوراک بدهد تا راحتاش بگذارند، مردم به ستوه میآیند و انقلاب میکنند و دمار از روزگارَش بر میآورند و فریدون را مینشانند به تخت؛ و قهرمانِ اصلیِ انقلاب هم آهنگری است که چرمپارهی آهنگریاش را تُکِ چوب میکُنَد. البته فکر نکنید فردوسی علیهالرحمه نمیدانسته برای انقلاب کردن حتماً لازم نیست یکی چیزی را تُکِ چوب کند! منتها این چرمپاره را برای بعد لازم دارد؛ که باید به نشانهی همبستگیِ طبقاتِ غارتکنندگان و غارتشوَندگان، درفشِ کاویانی بشود و عَلَم بشود. {جملهئی هم گفت که ندانستم.}
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
👎7👍2❤1
هشت:
ادامهی قضیهی ضحاک
اما وقتی به بخشِ پادشاهیِ فریدون رسیدید، آن هم به شرطی که سَرسَری از روی مطلب نگذرید، تازه شستتان خبردارمیشود که اوّلاً مارهای روی شانهی ضحاکِ بیچاره بهانه بوده و چیزی که فردوسی از شما قایم کرده و درجای خودش صدایش را بالا نیاورده، انقلابِ طبقاتیِ آقای ضحاک بوده؛ ثانیاً با کمالِ حیرت در مییابید که آهنگرِ قهرمانِ دورهی ضحاک، لُمپنِ بیسروپا و خائن به منافعِ طبقهی خودش از آب درمیآید!
این نکته را کنار میگذاریم که قیامِ مردم بر علیهِ ضحاک، عملاً قیامِ تودههای آزاد شده از قید و بندهای جامعهی اَشرافی است برضدِّ مَنافعِ خودش؛ و درحقیقت کودتایی است که اَشرافِ خَلعِ ید شده، ازطریقِ تحریکِ اَجامِر و اوباش و داشمشتیها برعلیهِ ضحاک که آنها را خاکسترنشین کرده، بهراه انداختهاند. سوآل این است که خُب! پس از پیروزیِ قیام، چرا سلطنت به فریدون تفویض میشود؟ فقط به یک دلیل! فریدون از خانوادهی سلطنتی است و به قولِ فردوسی، فَرِّ شاهنشهی دارد، یعنی خونِ سلطنتی (که بنده مطلقاً از فرمولِ شیمیاییِ چنین خونی اطلاع ندارد) توی رگهایش جاری است!
این بهاصطلاح فرِّ شاهنشهی موضوعی است که فردوسی مُدام رویاش تکیه میکُنَد. تعصّبِ او در این عقیده که مَردمِ عادی شایستهی رسیدن به مقامِ رهبریِ جامعه نیستند، شاید از داستانِ همان انوشیروان بهتر آشکار باشد:
قباد، هنگامِ عبور از اصفهان، شبی را با دخترِ دهقانی بهسر میبَرَد و سالها بعد خبر پیدا میکُنَد که همخوابهی یکشبهی قبلهی عالَم، برایَش یک پسرِ کاکلزری به دنیا آورده که بعدها اسماش را میگذارند انوشیروان؛ و به سلطنت میرسد. خُب! این که نمیشود! مگر ممکن است یک چنان پادشاهِ جَمجاهی، همینجوری از یک زنِ هشتمَننُهشاهیِ طبقهی بقّال چغّال بهدنیا آمده باشد؟ این است که قبلاً به ترتیبی نژادِ دختر موردِ تحقیق قرار میگیرد و بیدرنگ کاشف به عمل میآید که نخیر! هیچ جای نگرانی نیست! دختره از تخم و ترکهی شخصِ جمشید است و (حتّا این امکان که همسایهاش هم [(...) واژه را نفهمیدم! دستمال پا؟] شده باشد، ...) خونِ شاهان در رگهایش جاری است!
در میانِ همهی تاجدارانِ شاهنامهی فردوسی، ضحاک تنها کسی است که نمیتواند بگوید:
من ام شاهِ با فرّهی ایزدی
همام شهریاری، همام موبدی
چون هم حکومتِ دینی (ریاستِ دینی) با شاه بوده و هم... [جمله ناقص است. به قرینهی معنوی احتمالاً: حکومتِ سیاسی] و این خود ثابت میکُنَد که ضحاک از دودمانِ شاهی و حتّا از اشرافِ درباری نیست بلکه فردی است عادی که از میانِ تودهی مردم برخاسته.
[آقای حصوری بسیار دقیق به این نکته اشاره میکند. می گوید:] «از آنجا که این دوره (دورهی ضحاک) بهکلی از جنبههای الهی که به دورههای دیگر داده، (فردوسی داده،) جدا ست، باید پذیرفت که دورهئی انسانی است… این ضحاک در نظرِ پردازندهی اسطوره، چنان ناپاک جلوه کردهاست که دیگر به لقبِ ایرانیِ آژیدهاک (یا اژدها) و به اسمِ ایرانیاش «بیوَراَسپ» توجهی نکرده او را یکباره غیرِ ایرانی و بهخصوص تازی خوانده و به خیالِ خود، این ننگ را از دامنِ ایرانیان سترده؛ که خدانخواسته، یکی از آنها بر علیهِ امرِ مقدّسی چون نظامِ طبقاتی قَد عَلَم کُنَد!»
وقتی که ردِّ اسطورهی ضحاک را توی تاریخ بگیریم به این حقیقت میرسیم که ضحاکِ فردوسی درست همان گئوماتِ غاصبی است که داریوش از بردیا ساختهبود. اگر شما به آنچه ابوریحانِ بیرونی دربارهی ضحاک نوشته نگاه کنید، از شباهتِ مَطالبِ او با مطالبِ سنگنبشتهی بیستون حیرت میکُنید. یک نکتهی بسیار بسیار مهم در متنِ ابوریحان، اصطلاحی است. اصطلاحِ «اشتراک در کدخدایی» است در دورهی ضحاک. و این دقیقاً همان تهمتِ شرمآوری است که به «مزدکِ بامدادان» نیز وارد آوردهاند.
توجه کنید به نزدیک شدنِ معتقداتِ مزدکی و ضحاکی. مزدک هرگونه مالکیتِ خصوصیِ بیش از حدِّ نیاز را طرد و مالکیتِ اشتراکی را تبلیغ میکرد. برای اَشراف، زنها در شمارِ اموالِ خصوصی بودند نه به معنیِ نیمی از جامعهی بشری. این بود که درکمالِ حرامزادگی، حکمِ مزدک را تعمیم دادند و او را متّهم کردند که زنان را نیز در تعلّقِ تمامیِ مردان خواستهاست. آن «اشتراک در کدخدایی» که بیرونی به ضحاک نسبت داده، همان تهمتِ شرمآوری است که بعدها به آئینِ مزدک نیز بسته شد. زیرا کدخدایی به معنیِ دامادی و شوهری است، در مقابلِ کدبانویی.
[آقای حصوری مقالهاش را با این جمله ادامه میدهد:] «احقاقِ حقِّ ضحاک که به گناهِ حفظِ منافعِ مردم، ماردوش و جادو از آب درآمده، نباید ما را از دنبالکردنِ داستانِ جمشید باز دارد: میبینیم که فریدون دوباره قالبِ قدیمیِ شاهانِ کهنِ ایرانی را پیدا میکند و به تلاطمِ دورهیِ ضحاک خاتمه میدهد و جامعه را به همان راهی میبَرَد که جمشید میبُرد.»
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
ادامهی قضیهی ضحاک
اما وقتی به بخشِ پادشاهیِ فریدون رسیدید، آن هم به شرطی که سَرسَری از روی مطلب نگذرید، تازه شستتان خبردارمیشود که اوّلاً مارهای روی شانهی ضحاکِ بیچاره بهانه بوده و چیزی که فردوسی از شما قایم کرده و درجای خودش صدایش را بالا نیاورده، انقلابِ طبقاتیِ آقای ضحاک بوده؛ ثانیاً با کمالِ حیرت در مییابید که آهنگرِ قهرمانِ دورهی ضحاک، لُمپنِ بیسروپا و خائن به منافعِ طبقهی خودش از آب درمیآید!
این نکته را کنار میگذاریم که قیامِ مردم بر علیهِ ضحاک، عملاً قیامِ تودههای آزاد شده از قید و بندهای جامعهی اَشرافی است برضدِّ مَنافعِ خودش؛ و درحقیقت کودتایی است که اَشرافِ خَلعِ ید شده، ازطریقِ تحریکِ اَجامِر و اوباش و داشمشتیها برعلیهِ ضحاک که آنها را خاکسترنشین کرده، بهراه انداختهاند. سوآل این است که خُب! پس از پیروزیِ قیام، چرا سلطنت به فریدون تفویض میشود؟ فقط به یک دلیل! فریدون از خانوادهی سلطنتی است و به قولِ فردوسی، فَرِّ شاهنشهی دارد، یعنی خونِ سلطنتی (که بنده مطلقاً از فرمولِ شیمیاییِ چنین خونی اطلاع ندارد) توی رگهایش جاری است!
این بهاصطلاح فرِّ شاهنشهی موضوعی است که فردوسی مُدام رویاش تکیه میکُنَد. تعصّبِ او در این عقیده که مَردمِ عادی شایستهی رسیدن به مقامِ رهبریِ جامعه نیستند، شاید از داستانِ همان انوشیروان بهتر آشکار باشد:
قباد، هنگامِ عبور از اصفهان، شبی را با دخترِ دهقانی بهسر میبَرَد و سالها بعد خبر پیدا میکُنَد که همخوابهی یکشبهی قبلهی عالَم، برایَش یک پسرِ کاکلزری به دنیا آورده که بعدها اسماش را میگذارند انوشیروان؛ و به سلطنت میرسد. خُب! این که نمیشود! مگر ممکن است یک چنان پادشاهِ جَمجاهی، همینجوری از یک زنِ هشتمَننُهشاهیِ طبقهی بقّال چغّال بهدنیا آمده باشد؟ این است که قبلاً به ترتیبی نژادِ دختر موردِ تحقیق قرار میگیرد و بیدرنگ کاشف به عمل میآید که نخیر! هیچ جای نگرانی نیست! دختره از تخم و ترکهی شخصِ جمشید است و (حتّا این امکان که همسایهاش هم [(...) واژه را نفهمیدم! دستمال پا؟] شده باشد، ...) خونِ شاهان در رگهایش جاری است!
در میانِ همهی تاجدارانِ شاهنامهی فردوسی، ضحاک تنها کسی است که نمیتواند بگوید:
من ام شاهِ با فرّهی ایزدی
همام شهریاری، همام موبدی
چون هم حکومتِ دینی (ریاستِ دینی) با شاه بوده و هم... [جمله ناقص است. به قرینهی معنوی احتمالاً: حکومتِ سیاسی] و این خود ثابت میکُنَد که ضحاک از دودمانِ شاهی و حتّا از اشرافِ درباری نیست بلکه فردی است عادی که از میانِ تودهی مردم برخاسته.
[آقای حصوری بسیار دقیق به این نکته اشاره میکند. می گوید:] «از آنجا که این دوره (دورهی ضحاک) بهکلی از جنبههای الهی که به دورههای دیگر داده، (فردوسی داده،) جدا ست، باید پذیرفت که دورهئی انسانی است… این ضحاک در نظرِ پردازندهی اسطوره، چنان ناپاک جلوه کردهاست که دیگر به لقبِ ایرانیِ آژیدهاک (یا اژدها) و به اسمِ ایرانیاش «بیوَراَسپ» توجهی نکرده او را یکباره غیرِ ایرانی و بهخصوص تازی خوانده و به خیالِ خود، این ننگ را از دامنِ ایرانیان سترده؛ که خدانخواسته، یکی از آنها بر علیهِ امرِ مقدّسی چون نظامِ طبقاتی قَد عَلَم کُنَد!»
وقتی که ردِّ اسطورهی ضحاک را توی تاریخ بگیریم به این حقیقت میرسیم که ضحاکِ فردوسی درست همان گئوماتِ غاصبی است که داریوش از بردیا ساختهبود. اگر شما به آنچه ابوریحانِ بیرونی دربارهی ضحاک نوشته نگاه کنید، از شباهتِ مَطالبِ او با مطالبِ سنگنبشتهی بیستون حیرت میکُنید. یک نکتهی بسیار بسیار مهم در متنِ ابوریحان، اصطلاحی است. اصطلاحِ «اشتراک در کدخدایی» است در دورهی ضحاک. و این دقیقاً همان تهمتِ شرمآوری است که به «مزدکِ بامدادان» نیز وارد آوردهاند.
توجه کنید به نزدیک شدنِ معتقداتِ مزدکی و ضحاکی. مزدک هرگونه مالکیتِ خصوصیِ بیش از حدِّ نیاز را طرد و مالکیتِ اشتراکی را تبلیغ میکرد. برای اَشراف، زنها در شمارِ اموالِ خصوصی بودند نه به معنیِ نیمی از جامعهی بشری. این بود که درکمالِ حرامزادگی، حکمِ مزدک را تعمیم دادند و او را متّهم کردند که زنان را نیز در تعلّقِ تمامیِ مردان خواستهاست. آن «اشتراک در کدخدایی» که بیرونی به ضحاک نسبت داده، همان تهمتِ شرمآوری است که بعدها به آئینِ مزدک نیز بسته شد. زیرا کدخدایی به معنیِ دامادی و شوهری است، در مقابلِ کدبانویی.
[آقای حصوری مقالهاش را با این جمله ادامه میدهد:] «احقاقِ حقِّ ضحاک که به گناهِ حفظِ منافعِ مردم، ماردوش و جادو از آب درآمده، نباید ما را از دنبالکردنِ داستانِ جمشید باز دارد: میبینیم که فریدون دوباره قالبِ قدیمیِ شاهانِ کهنِ ایرانی را پیدا میکند و به تلاطمِ دورهیِ ضحاک خاتمه میدهد و جامعه را به همان راهی میبَرَد که جمشید میبُرد.»
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
❤1👍1👎1
نُه:
تحلیلِ قضیهی ضحاک و سیاستهای رژیمها
میبینید دوستان که حکومتِ ضحاکِ افسانهئی یا بردیای تاریخی را ما بهغلط، بهاشتباه، مَظهری از حاکمیتِ استبدادی و خودکامهگی و ظلم و جور و بیدادِ فردی تلقی کردهایم. به عبارتِ دیگر، شاید تنها شخصیتِ باستانیِ خود را که کارنامهاش به شهادتِ کتیبهی بیستون و حتّا مدارکی که از خودِ شاهنامه استخراج میتوان کرد، سرشار از اقداماتِ انقلابی تودهئی است، بر اثرِ تبلیغاتِ سوئی که فردوسی بر اساسِ منافعِ طبقاتی و مُعتقداتِ شخصیِ خود برای او کرده، به بدترین وجهی لجنمال میکنیم و آنگاه کاوه را مَظهرِ انقلابِ تودهئی به حساب میآوریم. در حالی که کاوه در تحلیلِ نهایی، عنصری ضد مردمی است.
به این ترتیب پذیرفتنِ دَربستِ سخنی که فردوسی از سَرِ گُربُزی (حرامزادگی) عنوان کرده به صورتِ یک آیهی مُنزَل، گناهِ بیدقّتیِ ما ست نه گناهِ او که مَنافعِ طبقاتیِ خودش را در نظر داشته.
سیاستِ رژیمها در جهانِ سوم، ارتجاعی و استثماری است. هر رژیم با بلندگوهای تبلیغاتیاش، از یک سو فقط آنچه را خود میخواهد یا به سودِ خود میبیند، تبلیغ میکُنَد و از سوی دیگر با سانسور و اختناق، از انتشارِ هر فکر و اندیشهئی که با سیاستِ نفعپرستانهی خود درتضاد ببیند مانع میشود.
میبینید که تا کنون هیچ محقّقی به شما نگفتهاست که شاهنامهی فردوسی، اگر در زمانِ خودِ او، حدودِ هزار و خردهئی سال پیش از این، مبارزه برای آزادیِ ایرانِ عربزدهی خلیفهزدهی ترکانِ سلجوقیزده را ترغیب میکرده، امروز باید با آگاهی بدان برخورد شود نه با چشمِ بسته.
بلندگوهای رژیم، از شاهنامه بهعنوانِ حماسهی ملّیِ ایران نام میبَرَد، حال آنکه در آن از ملّتِ ایران خبری نیست و اگر هست، همه جا مفاهیمِ وطن و ملّت را در کلمهی شاه متجلّی میکند. خُب! اگر جز این بود که از ابتدای تأسیسِ رادیو در ایران، هر روز صبح به ضربِ دمبکِ زورخانه توی اعصابِ مردم فرو یَش نمیکردند! آخر امروزهروز، فرِّ شاهنشهی چه صیغهئی است؟ رضا خان پسرِ زندانبانِ باقرشاه فرِّ شاهنشاهی داشت!
(متنِ درونِ قلّاب که در زیر میآید در فایلِ صوتی که در دست دارم از بین رفته و از روی متنِ پیادهشدهی مجله «دنیای سخن» شماره 32، خرداد و تیر 1369 آن را به متن افزودم. سهیل قاسمی)
[و تازه به ما چه که فردوسی جز سلطنتِ مُطلَقه نمیتوانسته نظامِ سیاسیِ دیگری را بشناسد؟
در ایران اگر شما برمیداشتید کتاب یا مقاله یا رسالهیی تألیف میکردید و در آن مینوشتید که در شاهنامه فقط ضحاک است که فرِّ شاهنشهی ندارد پس از تودهی مردم برخاسته است، و این آدم، به فلان و بهمان دلیل محدودیتهای اجتماعی را از میان برداشته و دست به اصلاحاتِ عمیقِ اجتماعی زده، پس حکومتاش بهخلافِ نظرِ فردوسی، حکومتِ انصاف و خرَد بوده است، و کاوهنامی بر او قیام کرده اما یکی از تخم و ترکهی جمشید را به جای او نشانده، پس درواقع آنچه به قیامِ کاوه تعبیر میشود، کودتایی ضدِّانقلابی برای بازگرداندنِ اوضاع به روالِ استثماریِ گذشته بودهاست، اگر چوب به آستینتان نمیکردند، اینقدَر هست که دستِکم، به ماحصل تتبّعاتِ شما دراین زمینه اجازهی انتشار نمیدادند و اگر هم بهنحوی از دستشان در میرفت، به هزار وسیله میکوبیدندتان.]
{چنان که بر سَرِ برداشتهای من از حافظ، استادانِ شاخپشمیِ فرهنگستانیِ رژیم، درکمالِ وقاحت رأی صادر فرمودند که مرا باید به محاکمه کشید. و بعد هم که اوضاع عوض شد، بهکلّی جلویِ انتشارَش را گرفتند.} (این بخش، نه در مجلّهی دنیای سخن و نه در فایلِ صوتی که من در اختیار دارم نبود. اما در متنی که نمیدانم از کجا از اینترنت پیدا کردهبودم در این بخش از متنِ سخنرانی بود. بی این که بدانم شاملو در این سخنرانی آن را گفته یا نه، دَرج کردم. سهیل قاسمی)
(ادامهی نقل از مجله دنیای سخن: )
[خب! پس حقایق و واقعیات وجود دارند و آنجا هستند:
توی شاهنامه، توی سنگنبشتهی بیستون، توی دیوانِ حافظ، توی کتابهایی که خواندنشان را کفر و اِلحاد به قلم دادهاند، توی فیلمی که سانسور اجازهی دیدناش را نمیدهد و توی هرچیزی که دولتها و سانسورشان به نامِ اخلاق، به نامِ بدآموزی، به نامِ پیشگیری از تخریبِ اندیشه و به هزار نام و هزار بهانهی دیگر سعی میکنند تودهی مردم را از مواجهه با آن مانع شوند. در هر گوشهی دنیا، هر رژیمِ حاکمی که چیزی را ممنوعالانتشار به قلم داد، من به خودم حق میدهم که فکر کُنَم در کارِ آن رژیم کلَکی هست و چیزی را میخواهد از من پنهان کُنَد.
پارهیی از نظامها اِعمال ِ سانسور را با این عبارت توجیه میکنند که: «ما نمیگذاریم میکرُب واردِ بدنمان بشود و سلامتِ فکریِ ما و مردم را مختلّ کند.» آنها خودشان هم میدانند که مهمل میگویند.]
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
تحلیلِ قضیهی ضحاک و سیاستهای رژیمها
میبینید دوستان که حکومتِ ضحاکِ افسانهئی یا بردیای تاریخی را ما بهغلط، بهاشتباه، مَظهری از حاکمیتِ استبدادی و خودکامهگی و ظلم و جور و بیدادِ فردی تلقی کردهایم. به عبارتِ دیگر، شاید تنها شخصیتِ باستانیِ خود را که کارنامهاش به شهادتِ کتیبهی بیستون و حتّا مدارکی که از خودِ شاهنامه استخراج میتوان کرد، سرشار از اقداماتِ انقلابی تودهئی است، بر اثرِ تبلیغاتِ سوئی که فردوسی بر اساسِ منافعِ طبقاتی و مُعتقداتِ شخصیِ خود برای او کرده، به بدترین وجهی لجنمال میکنیم و آنگاه کاوه را مَظهرِ انقلابِ تودهئی به حساب میآوریم. در حالی که کاوه در تحلیلِ نهایی، عنصری ضد مردمی است.
به این ترتیب پذیرفتنِ دَربستِ سخنی که فردوسی از سَرِ گُربُزی (حرامزادگی) عنوان کرده به صورتِ یک آیهی مُنزَل، گناهِ بیدقّتیِ ما ست نه گناهِ او که مَنافعِ طبقاتیِ خودش را در نظر داشته.
سیاستِ رژیمها در جهانِ سوم، ارتجاعی و استثماری است. هر رژیم با بلندگوهای تبلیغاتیاش، از یک سو فقط آنچه را خود میخواهد یا به سودِ خود میبیند، تبلیغ میکُنَد و از سوی دیگر با سانسور و اختناق، از انتشارِ هر فکر و اندیشهئی که با سیاستِ نفعپرستانهی خود درتضاد ببیند مانع میشود.
میبینید که تا کنون هیچ محقّقی به شما نگفتهاست که شاهنامهی فردوسی، اگر در زمانِ خودِ او، حدودِ هزار و خردهئی سال پیش از این، مبارزه برای آزادیِ ایرانِ عربزدهی خلیفهزدهی ترکانِ سلجوقیزده را ترغیب میکرده، امروز باید با آگاهی بدان برخورد شود نه با چشمِ بسته.
بلندگوهای رژیم، از شاهنامه بهعنوانِ حماسهی ملّیِ ایران نام میبَرَد، حال آنکه در آن از ملّتِ ایران خبری نیست و اگر هست، همه جا مفاهیمِ وطن و ملّت را در کلمهی شاه متجلّی میکند. خُب! اگر جز این بود که از ابتدای تأسیسِ رادیو در ایران، هر روز صبح به ضربِ دمبکِ زورخانه توی اعصابِ مردم فرو یَش نمیکردند! آخر امروزهروز، فرِّ شاهنشهی چه صیغهئی است؟ رضا خان پسرِ زندانبانِ باقرشاه فرِّ شاهنشاهی داشت!
(متنِ درونِ قلّاب که در زیر میآید در فایلِ صوتی که در دست دارم از بین رفته و از روی متنِ پیادهشدهی مجله «دنیای سخن» شماره 32، خرداد و تیر 1369 آن را به متن افزودم. سهیل قاسمی)
[و تازه به ما چه که فردوسی جز سلطنتِ مُطلَقه نمیتوانسته نظامِ سیاسیِ دیگری را بشناسد؟
در ایران اگر شما برمیداشتید کتاب یا مقاله یا رسالهیی تألیف میکردید و در آن مینوشتید که در شاهنامه فقط ضحاک است که فرِّ شاهنشهی ندارد پس از تودهی مردم برخاسته است، و این آدم، به فلان و بهمان دلیل محدودیتهای اجتماعی را از میان برداشته و دست به اصلاحاتِ عمیقِ اجتماعی زده، پس حکومتاش بهخلافِ نظرِ فردوسی، حکومتِ انصاف و خرَد بوده است، و کاوهنامی بر او قیام کرده اما یکی از تخم و ترکهی جمشید را به جای او نشانده، پس درواقع آنچه به قیامِ کاوه تعبیر میشود، کودتایی ضدِّانقلابی برای بازگرداندنِ اوضاع به روالِ استثماریِ گذشته بودهاست، اگر چوب به آستینتان نمیکردند، اینقدَر هست که دستِکم، به ماحصل تتبّعاتِ شما دراین زمینه اجازهی انتشار نمیدادند و اگر هم بهنحوی از دستشان در میرفت، به هزار وسیله میکوبیدندتان.]
{چنان که بر سَرِ برداشتهای من از حافظ، استادانِ شاخپشمیِ فرهنگستانیِ رژیم، درکمالِ وقاحت رأی صادر فرمودند که مرا باید به محاکمه کشید. و بعد هم که اوضاع عوض شد، بهکلّی جلویِ انتشارَش را گرفتند.} (این بخش، نه در مجلّهی دنیای سخن و نه در فایلِ صوتی که من در اختیار دارم نبود. اما در متنی که نمیدانم از کجا از اینترنت پیدا کردهبودم در این بخش از متنِ سخنرانی بود. بی این که بدانم شاملو در این سخنرانی آن را گفته یا نه، دَرج کردم. سهیل قاسمی)
(ادامهی نقل از مجله دنیای سخن: )
[خب! پس حقایق و واقعیات وجود دارند و آنجا هستند:
توی شاهنامه، توی سنگنبشتهی بیستون، توی دیوانِ حافظ، توی کتابهایی که خواندنشان را کفر و اِلحاد به قلم دادهاند، توی فیلمی که سانسور اجازهی دیدناش را نمیدهد و توی هرچیزی که دولتها و سانسورشان به نامِ اخلاق، به نامِ بدآموزی، به نامِ پیشگیری از تخریبِ اندیشه و به هزار نام و هزار بهانهی دیگر سعی میکنند تودهی مردم را از مواجهه با آن مانع شوند. در هر گوشهی دنیا، هر رژیمِ حاکمی که چیزی را ممنوعالانتشار به قلم داد، من به خودم حق میدهم که فکر کُنَم در کارِ آن رژیم کلَکی هست و چیزی را میخواهد از من پنهان کُنَد.
پارهیی از نظامها اِعمال ِ سانسور را با این عبارت توجیه میکنند که: «ما نمیگذاریم میکرُب واردِ بدنمان بشود و سلامتِ فکریِ ما و مردم را مختلّ کند.» آنها خودشان هم میدانند که مهمل میگویند.]
متن کامل سخنرانی شاملو
@Setiq
❤2👍2🔥1