ستیغ
2.79K subscribers
252 photos
700 videos
10 files
811 links
Download Telegram
Forwarded from #ماهنامه_سخن
#ماهنامه_سخن تاسیس: #شهریور ۱۳۹۵
سال دهم - جلد نخست  
آذر ۱۴۰۴ خورشیدی - شماره ۱۱۰

گفتگو با استاد #سهیل_قاسمی - حافظ شناس


● نقد شعر عزیز اقایانی: احمد تمیمی/ مریم حشمت پور/ علی عسگر غنچه/ آریا پورفریاد


#قضیه_مهم: خاستگاه این ماهنامه، رسالت تاریخی از اندیشه انسانی و جمهوری آن، تبلور یافته خردگرایی است. بسان سرو آزادی در سرزمین پاک ایران، کنش دارد و تنها به عشق ایران و فرهنگ کار کرده و می کند. وابسته به هیچ گروه و حزبی هم نیست.

بنیانگذار، مدیرمسئول و سردبیر:
#آریا_پورفریاد

https://t.me/sokhanaban1395
❤9👎2🔥2👏1👌1😍1
به‌جدّ دارم به این نتیجه می‌رسم نسخه‌های رُبعِ دومِ قرنِ نهم به بعد به‌نفعِ ایدئولوژیِ خاصی دستکاری شده!

از مقدّمه‌ی جامعِ دیوان حافظ:

چیزی که از نسخه‌های قرن نهمی متاخر دیدیم:
امّا به واسطهٔ محافظت درس قرآن و ملازمت بر تقوی و احسان و بحث کَشّاف و مِفتاح و مطالعهٔ مَطالع و مِصباح و تحصیل قوانین ادب و تَجَسُّسِ دَواوینِ عرب، به جمع اَشْتات غزلیّات نپرداخت
چیزی که ۸۰۱ ضبط کرده:
محافظت درس قرآن و ملازمت تعلیم سلطان و تحشیه‌ی کشف کشاف و مطالعه‌ی مطالع و مصباح و تحصین قوانین ادب و تحسین دواوین عرب از جمع اشتات غزلیاتش مانع آمدی
وقتی «ملازمت تعلیم سلطان» می‌شود «ملازمت بر تقوی و احسان» چه باید گفت؟
جز این که کاتب خواسته شیخ بسازد از خواجه حافظ؟

«تحشیه‌ی کشف کشاف» را «بحث کَشّاف و مِفتاح» خوانده. که پامنبری‌تر شود؟

«تحصین» را که استوار گرداندن است به «تحصیل» که کارِ بچه‌محصل‌هاست تقلیل داده.
«تحسینِ دواوین عرب» را «تَجَسُّسِ دَواوینِ عرب» کرده!
و تحشیه و تحسین دواوین، شرح و تصحیح است. نه به به گفتن! و نه جاسوسی!

نثرِ مسجّعِ «تحصینِ قوانینِ ادب» با «تحسینِ دواوینِ عرب» را نادیده گرفته.

سهیل قاسمی
@Setiq
👍8❤4👏1😢1💯1
بیت‌ها و مصراع‌های حافظ در مجمع النّوادر

مجمع النّوادر کتابی است از صدر جهان فیض‌اللـٰه بنبانی (/ بنیانی) که در سال ۹۰۳ ق. نوشته شده‌است. آقای دکتر سلمان ساکت و سرکار خانم صفورا مولایی این کتاب را تصحیح و با مقدّمه و تعلیقه‌های مفصّل و عالمانه منتشر کرده‌اند. در نسخه‌های گوناگون این کتاب در مجموع چهار بیت و یک مصراع از حافظ آمده‌است که با توجّه به این‌که متأسّفانه یافتن آن‌ها به‌یاری نمایه برای خوانندگان میسّر نیست (زیرا بخش اعلام تاریخی تنها نام‌های کسانِ نقل‌شده در متن را شامل می‌شود)، در این نوشتار برای آگاهی علاقه‌مندان به حافظ آن‌ها را فهرست می‌کنیم.

الف. بیت‌های موجود در متن:
۱. ز انقلاب زمانه عجب مدار که چرخ
از این فسانه هزاران هزار دارد یاد (بنبانی، ۱۴۰۴: ۲۵۹)

۲. در بزم عیش یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال مدام را (همان: ۲۶۱)

ظاهراً در دست‌نویس‌های دیوان حافظ بزم عیش نیامده و همگی بزم دور دارند، امّا وصال مدام ـ چنان‌که مصحّحان محترم اشاره کرده‌اند ـ در نسخه‌های حافظ سابقه دارد. افزون بر نسخه‌ی ۸۶۷ که مورد اشاره‌ی مصحّحان بوده‌است چهار نسخه‌ی دیگر نیز وصال مدام ضبط کرده‌اند؛ نک. نیساری، ۱۳۸۶: ۱/ ۱۱۶. راستگو نیز در چاپ خود وصال مدام را اختیار کرده و در این گزینش به ایهام تناسب مدام با بزم و قدح و نیز جناس مدام و مدار توجّه داشته‌است؛ نک. حافظ، ۱۳۸۹: ۴۵.

ب. بیت‌های موجود در حاشیه‌ی برخی نسخه‌ها:
۳. آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
با دوستان تلطّف، با دشمنان مدارا (بنبانی، ۱۴۰۴: ۱۵۷)

تلطّف به‌جای مروّت ـ چنان‌که مصحّحان گرامی اشاره کرده‌اند ـ در دست‌نویس‌های حافظ سابقه دارد؛ امّا این صورتْ ضبط بیش از دو نسخه است و مطابق دفتر دگرسانی‌ها (نیساری، ۱۳۸۶: ۱/ ۱۰۰) دست‌کم در شش نسخه آمده‌است.

۴. بر خون دل نوشتم نزدیک یار نامه
انّی رأیت دهراً من هجرک القیامه (بنبانی، ۱۴۰۴: ۶۶ مقدّمه)

چنان‌که مصحّحان محترم اشاره کرده‌اند ضبط یار (به‌جای دوست) در نسخه‌های حافظ پیشینه دارد. می‌توان افزود که یار در نسخۀ ۸۰۳ نیز آمده‌است (نک. حافظ، ۱۴۰۳: ۳۷۶). البتّه ضبط بر (به‌جای از) تا جایی که نگارنده می‌داند در دست‌نویس‌های حافظ دیده نمی‌شود. به‌لحاظ معنایی نیز ظاهراً محملی ندارد و محتمل است در اصل پُر بوده باشد.

۵. می شبانه خور و خواب صبحگاهی کن
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن (بنبانی، ۱۴۰۴: ۶۵ مقدّمه)

مصراع دوم را بسنجید با بیت حافظ:
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست (مثلاً نک. نیساری، ۱۳۸۶: ۱/ ۳۱۵).

گفتنی است در جدولی صفحه‌ی ۵۶ مقدّمه، که آمار بیت‌های فارسی را نشان می‌دهد، به‌نادرست تعداد بیت‌های حافظ «۱» ثبت شده‌است که این نیز در کنار نبودِ نام حافظ در نمایه‌ها ممکن است حافظ‌پژوهان را به اشتباه بیندازد. هم‌چنین در صفحه‌ی ۶۶ مقدّمه بیتی آمده که مضمون آن شبیه بیتی از حافظ است ولی صورت آن ربطی به بیت حافظ ندارد. این نوشتار را با قدردانی از کوشش مصحّحان دانشمند به پایان می‌بریم.

منبع‌ها
- بنبانی، فیض‌اللـٰه، ۱۴۰۴، مجمع النّوادر، تصحیح سلمان ساکت و صفورا مولایی، قم، ادبیّات.
ـ حافظ، شمس‌الدّین محمّد، ۱۳۸۹، دیوان، به‌کوشش محمّد راستگو، تهران، نشر نی.
ـ حافظ، شمس‌الدّین محمّد، ۱۴۰۳، دیوان، بر پایه‌ی نسخه‌ی خطّی ۸۰۱، به‌کوشش سهیل قاسمی، آستارا، بلم.
ـ نیساری، سلیم، ۱۳۸۶ [فیپا: ۱۳۸۵]، دفتر دگرسانی‌ها در غزل‌های حافظ، ۲ج، تهران، فرهنگستان زبان و ادب فارسی.

#ادبیات
#حافظ
#فیض‌اللـه_بنبانی
#سلمان_ساکت
#صفورا_مولایی
#سلیم_نیساری
#محمد_راستگو
#سهیل_قاسمی

@vakhteha
❤10🤡3🔥1🙏1
می‌دانم خوشحال می‌شوید می‌گویم 😍

سایت ایران کتاب همیشه پنج جلد پنج جلد و شش جلد شش جلد از کتاب دیوان حافظ من تأمین موجودی می‌کرد
این بار یکباره بیست جلد سفارش داده 😍
شاید چون تند تند اتمام موجودی می‌شد 😎
امروز به دستشان رساندم. هر از گاهی ببینید احتمالاً برای یلدا تخفیف ویژه بخورد.

کتابخانه احمدی شیراز هم هر بار شش جلد سفارش می‌داد، این بار دوازده جلد خواستند.
به دست ایشان هم رساندم. از ایشان هم خواهش کردم برای شب یلدا با تخفیف ویژه ارائه کنند.

مراکز پخش انتشارات بلم در آستارا نیز کتاب را با تخفیف ویژه ارائه خواهند کرد.

سایت ستیغ هم با تخفیف ویژه عرضه خواهد کرد. و با شرایط بسیار ویژه برای سفارش‌های سازمانی و هدایای یلدایی

کتابفروشی شهاب نیز این کتاب را دارد و با تخفیف ویژه.

خوشحال ام دوستان برای هدیه به عزیزانشان کتاب این دوست کوچک‌شان را برگزیده‌اند.

به قول معروف، وقتی غذایی خوشمزه در می‌آید، می‌گویند با عشق درستش کردم!
من هم این کتاب را با عشق درستش کردم
امیدوارم به دل‌تان بنشیند.

با احترام
سهیل قاسمی
❤31👍3😍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کیمیا و خاک
ارسلان براهنی
رضا براهنی
#براهنی

@Setiq
❤5👎5👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آری به‌اتّفاق جهان می‌توان گرفت

مهربانیِ دوستِ خوبِ قدیمی
آرش نصرت‌اللهی
در معرفی کتاب من

دیوان حافظ
بر پایه‌ی نسخه‌ی خطیِ سال ۸۰۱


وغزلی از این کتاب با اجرای او


دوستانی دارم ... 😍


سهیل قاسمی

@Setiq
❤10👍2👏2🌭2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
گفت و گو با اشکان زارع
در حاشیه نمایشگاه کتابِ امسال
در باره‌ی وبسایت گنجور
در باره‌ی یک تصحیح تازه از حافظ
در باره‌ی اجرای صوتی آثار ادبی
در باره‌ی امکاناتِ دنیای چندرسانه
همان زمان در اینستاگرام اشکان زارع منتشر شده بود. امروز دیدم 😔

سهیل قاسمی
@Setiq
❤7👏2👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فردوسی
شاهنامه
سهراب
بخش ۱۸
YouTube
آپارات

سهیل قاسمی
@Setiq
❤5👎3👍1🔥1😍1🌭1
Forwarded from سفر به ادبیات
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
خانم نفیسه عرب‌تیموری دانش‌آموز پایه هفتم
دختر ادیب و حافظ‌خوان خوب ما
که شعر و ادبیات را بسیار دوست دارد

معرفی کتاب دیوان حافظ نسخه ۸۰۱ به پیرایش و نگارش جناب سهیل قاسمی
و خوانش غزلی منتخب:

معاشران گره زلف یار باز کنید
شبی خوش است بدین وصله‌اش دراز کنید
حضور مجلس انس است و دوستان جمع‌ اند
و ان يكاد بخوانید و در فراز کنید
میان عاشق و معشوق، فرق بسیار است
چو یار ناز نماید، شما نیاز کنید
هر آن کسی که در این خانه نیست زنده‌ی عشق
بر او نمرده به فتوی من نماز کنید
نخست‌موعظه‌ی پیر مجلس این حرف است
که از مصاحب ناجنس احتراز کنید
به جان دوست که غم پرده بر شما ندرد
گر اعتماد به الطاف کارساز کنید
و گر طلب کند انعامی از شما حافظ
حوالت‌اش به لب یار دلنواز کنید
[نسخه باکیفیت‌تر را در اینستا ببینید]
@safar_be_adabiyat
@setiq
❤16🔥2👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
برای دوستان ساکن استرالیا
چند جلد از کتاب دیوان حافظ بر پایه‌ی نسخه‌ی خطیِ سالِ ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
انتشارات بلم
نزد دوست خوبم دکتر محسن لیله‌کوهی هست
برای تهیه، با این شماره تماس بگیرید:
+61434193793


@Setiq
👍3❤2🔥2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ترانه علیدوستی

پگاه آهنگرانی

BBC
❤14🤨5🔥2👎1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مرگِ یزدگرد
بهرام بیضایی
💔16❤7❤‍🔥3🔥1😢1
غزل تلفیقی:

گرم عنایتِ او دَر به روی بگشاید،
عبید زاکانی
هوای باغ و تماشای گُل چه کار آید؟
هلالی جغتایی

غلامِ نرگسِ بیمارِ دل‌ربایِ خود ام
کمال خجندی
چو در میان گلستان کنار بگشاید
رکن صاین

نسیمِ بادِ صبا بویِ یارِ من دارد
سعدی
امیدِ آن! که پس از انتظار باز آید
نزاری قهستانی

سپیده‌دم که جهانی ز خواب بر خیزند، امیرخسرو دهلوی
به شبنمِ سحری رویِ گُل بیاراید
همام تبریزی

تو نیز باده به چنگ آر و راهِ صحرا گیر
حافظ
که بویِ خیر ز زُهدِ ریا نمی آید حافظ

هزار سال به امّیدِ تو توانم بود
سنایی
هزار دولت‌ام از غیب روی بنماید
عبید زاکانی

به چشمِ جادویِ مَرد افکنِ شَبَه‌رنگ‌ات!
فخرالدین عراقی
چنان مکُن که روَد مستی و خمار آید
هلالی جغتایی

ز کویِ دوست مرا ناگزیر خواهد بود
همام تبریزی
که کشته بیند و بخشایشی نفرماید
کمال خجندی

در آن نفَس که ز جان یک نفس بود باقی،
همام تبریزی
من آن کُنم که خداوندگار فرماید
حافظ

میر عباس صدر

صدا: سهیل قاسمی

@Setiq
❤16👎3👍2🔥1👌1🌭1
پیاده ندیدی که جنگ آورد
سرِ سرکشان، زیر سنگ آورد؟!

به شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ
سوار اندرآیند هر سه به جنگ؟!

هم اکنون تو را ای نَبَرده‌سوار
پیاده بیاموزمت کارزار

شاهنامه فردوسی به تصحیح دکتر جلال خالقی مطلق، تهران: سخن، چاپ هشتم ۱۴۰۰، جلد دوم، گفتار اندر رزم رستم با اشکبوس، ص ۵۶۷

@hafezaneha1
❤12👏7👍3🔥1👌1
یک:
موضوعِ جشنِ مهرگان:
مِهر، دراصل، در فارسیِ باستان، میترا یا درست‌تر تلفظ کرده‌باشم «میثره» بوده. و مِهر یا میترا یا میثره همان آفتاب است. مهرگان هم که به فارسیِ باستان میثرگَانَه تلفظ می‌شده از لحاظِ دستوری یعنی «منسوب به مهر».
در بابِ خودِ میثره یا مِهر یا آفتاب باید عرض کنم که یکی از خدایانِ اساطیریِ ایرانیان بوده و یکی از عمیق‌ترین مظاهرِ تجلّیِ اندیشه‌ی ایرانی است که در آن اندیشه، خدا و تصوّرِ خدا برای نخستین بار در قالبِ انسان به زمین می‌آید و درست که دقّت کنید، می‌بینید الگویی است که بعدها «مسیح» را از روی آن می‌سازند.
 
این‌جا لازم است در حاشیه‌ی مطلب، نکته‌ئی را متذکر بشوم که امیدوارم سرسری گرفته نشود:
اهمّیتِ اسطوره‌ی مسیح در این است که مسیح (به اعتقادِ مسیحیان البته) پسرِ خدا شمرده می‌شود. یعنی بخشی از اُلوهیت. این الوهیت می‌آید به زمین. پاره‌ئی از خدا از آسمان می‌آید به زمین. آن هم در هیأتِ یک انسانِ خاکی (با گوشت و پوست و استخوان و ...). با انسان و به‌خاطرِ انسان تلاش می‌کند، با انسان و به‌خاطرِ انسان درد می‌کشد و سرانجام خودش را به‌خاطرِ نجاتِ انسان فدا می‌کند. ما با مسیحیتِ مَسخره‌ئی که پاپ‌ها و کشیش‌ها و واتیکان سَرِ هم بسته‌اند کاری نداریم. (چون آن دکّان است) اما در تحلیلِ فلسفیِ اسطوره‌ی مسیح، به این استنباطِ بسیار زیبا می‌رسیم که انسان و خدا به‌خاطرِ هم درد می‌کشند، تحمّلِ شکنجه می‌کنند و سرانجام برای خاطرِ هم فدا می‌شوند. اسطوره‌ئی که بسیار زیبا و شکوه‌مند و پرمعنی است.
باری! هم موضوعِ فرود آمدنِ خدا به زمین، هم تجسّد پیدا کردنِ خدا در یک قالبِ دَردپذیرِ ساخته شده از گوشت و پوست و استخوان، و هم موضوعِ بازگشتِ مجدّدِ مسیح به آسمان، همگی از روی الگوی مهر یا میثره ساخته شده. در آیینِ مهر و براساسِ معتقداتِ میترایی، میثره پس از آن‌که به‌صورتِ انسانی به زمین می‌آید و برای باروَر کردنِ خاک و برکت دادن به زمین، گاوی را قربانی می‌کُنَد، دوباره به آسمان برمی گردد.
این از مهر، که مهرگان منسوب به اوست.
اما مهرگان، درحقیقت و در اساس، مهم‌ترین روز و مبدأ‌ِ سالِ «خریفی» (سالی که اوّلِ پاییز شروع می‌شود) بوده. و این‌جا باز ناگزیر باید به حاشیه بروَم و عرض کنم که نیاکانِ ما به‌جای یک سالِ شمسی، دو تا نیم‌سال داشته‌اند که عبارت بوده از سالِ خریفی یا پاییزی و سالِ ربیعی یا بهاری. که بحث‌اش بسیار مفصّل است و از صحبتِ امشبِ ما خارج. اما می‌توانم خیلی فشرده و کلّی عرض کنم که همین نکته‌ی ظاهراً به این کوچکی، در شمارِ اسنادِ معتبری است که ثابت می‌کُنَد اقوامِ آریایی از شمالی‌ترین نقاطِ کُره‌ی زمین به سرزمین‌های مختلف و از آن جمله ایران کوچیده‌اند. زیرا ابتدا سال‌شان به دو قسمت، یکی یک تابستانِ دو ماهه و بعد یک زمستانِ ده ماهه تقسیم می‌شده. که این، چنان که می‌دانیم موضوعی است مربوط به نواحیِ نزدیکِ قطب. بعدها هرچه این اقوام ازلحاظ جغرافیایی پائین‌تر آمده‌اند، طول ِ دوره‌ی تابستان‌شان بیش‌تر و طبعاً طولِ دوره‌ی زمستان‌شان کم‌تر شده و ناگزیر اصلاحاتی در تقویم‌شان به‌وجود آورده‌اند که دستِ آخر به تقسیمِ سال به دو دوره‌ی تقریباً شش‌ماهه انجامیده که بخشِ بهاری‌اش با نوروز آغازمی‌شده و بخش پاییزی‌اش با مهرگان؛ که این هردو روز را به‌یک‌سان معتبر می‌شمرده‌اند و جشن می‌گرفته‌اند.
روزِ جشنِ مهرگان، در تاریخِ ادبیاتِ ایرانِ «جلال‌الدین همایی»، صفحه‌ی 110، آمده که جشنِ مهرگان مصادف می‌شده با ماهِ «بغیادیش»، یعنی ماهِ «بَغ» یا همان «میثره».
خودِ این کلمه‌ی «بغ» به فارسیِ باستان به معنیِ مطلقِ خدایان بوده و بعدها فقط به میترا یا مهر اطلاق کرده‌اند (از حوزه‌ی مذهبِ میترا). «بُخ» هم که تصحیفی از بغ است در زبانِ روسی به معنیِ خدا ست.
ضمناً برای آگاهی‌تان عرض کرده‌باشم که ماهِ بغیادیش معادلِ ماهِ بابِلیِ «شَمَش» بوده که همان «شمس» یا آفتاب است. معادلِ ارمنیِ کهنِ آن هم «مِهِگان» است که باز تصحیفی است از مهرگان یا میثرگانه. ماهِ سُغدیِ آن هم «فغکان» بوده که باز «فغ» همان بغ به معنی خدا یا مهر باشد و سلاطینِ چین را هم از همین ریشه، «فغفور» یا «بغ‌پور» می‌خوانده‌اند که معنی‌اش می‌شود پسرِ خدا یا پسرِ آفتاب. و بالاخره زردشتیان هم این ماه را مِهر می‌نامند که ما نیز امروز به‌کارَش می‌بریم.
این‌ها البته نکاتی است مربوط به گاه‌شماری که با علومِ دیگر از قبیلِ زبان‌شناسی و نژادشناسی و غیره ظاهراً ریشه‌هایِ مشترک پیدا می‌کند و به‌وسیله‌ی هم تأیید می‌شوند. (این که گفتم ظاهراً، به‌دلیلِ این است که من در این رشته‌ها بی‌سوادِ صِرف ام.)
 
مهرگان جشنی بوده مربوط به نیم‌سالِ دوم که با همان اهمّیتِ نوروز بر پا می‌داشته‌اند و از شانزدهِ ماهِ مهر (یا مهرگان‌روز) تا بیست و یکمِ مهر (یا رام‌روز) به‌مدّتِ شش روز ادامه می‌یافته.

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
👎6👌5❤2💯1😐1
دو:
ادامه‌ی موضوعِ جشنِ مهرگان

درهرحال، چنان که می‌بینیم، مهرگان از این نظر هیچ ربطی با اسطوره‌ی ضحّاک و فریدون و قیامِ کاوه و این مسائل پیدا نمی‌کند. جشنی بوده مربوط به نیم‌سالِ دوم که با همان اهمّیتِ نوروز بر پا می‌داشته‌اند و از شانزدهِ ماهِ مهر (یا مهرگان‌روز) تا بیست و یکمِ مهر (یا رام‌روز) به‌مدّتِ شش روز ادامه می‌یافته. البته ممکن است سرنگون شدنِ ضحاک با چنین روزی تصادف کرده باشد ولی چنین تصادفی نمی‌تواند باعث شود که علّتِ وجودیِ جشنی (علّتِ تاریخیِ جشنی) تغییر کُنَد. مثلاً اگر ناصرالدین‌شاه را در روزِ جمعه‌ئی کُشته باشند، مدّعی شویم که جمعه‌ها را به این مناسبت تعطیل می‌کنیم که روزِ کشته‌شدنِ ناصرالدین شاه است.

پیش‌تر به این نکته اشاره شد که مسیحیت، تمامیِ آداب و آیین‌های مهرپرستی را عیناً تقلید کرده که از آن جمله است آیینِ غُسلِ تعمید و تقدیسِ نان و شراب. این را هم اضافه کنم که به اعتقادِ کسانی، جشن‌های بیست و پنجمِ دسامبر که بعدها به‌عنوانِ سال‌گردِ مسیح جشن گرفته‌شده، ریشه‌هایش به همین جشنِ مهرگان می‌رسد. و حالا که صحبتِ میلادِ مسیح به میان آمد، این نکته را هم به‌طورِ اخترگذری بگویم که خودِ ایرانیانِ میترایی، این روزِ مهرگان را در عینِ حال روزِ تولّدِ «مشیا» و «مشیانه» هم دانسته‌اند که همان آدم و حوّای اسطوره‌های سامی است. و این نکته در «بُندِهِشن» (از کُتُبِ مهمی که از اعصارِ دور برای ما باقی مانده) آمده‌است. البته این‌جا مطالبِ بسیارِ دیگری هم هست که من، ناگزیر اَم بگذارم و بگذرم. مثلاً این نکته که آیا اصولاً «مِسیا» یا «مِسایا» (مسیح و مسیحا) همان «مشیا» هست یا نیست. و نکاتِ دیگری از این قبیل.

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
❤6👎5🕊1
سه:
کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش

دوستانِ خوبِ من! کشورِ ما به‌راستی کشورِ عجیبی است.
در این کشور، سردارانِ فکوری پدید آمده‌اند که حیرت‌انگیزترین جنبش‌های فکری و اجتماعی را برانگیخته‌اند و به ثمر رسانده‌اند و گاه تا پیروزیِ کامل به پیش‌اش برده‌اند. روشنفکران انقلابیِ بسیاری در مَقاطعِ عجیبی از تاریخِ مملکتِ ما ظهورکرده‌اند که مطالعه‌یِ دست‌آوردهای تاریخی‌شان، بس که عظیم است، در مقاطعی واقعاً باور کردنی نیست.
البته یکی از شگردهای مشترکِ همه‌ی جبّاران، تحریفِ تاریخ است؛ و درنتیجه، متأسّفانه چیزی که ما امروز به نامِ تاریخ در اختیار داریم، به‌جز یک مشت دروغ و یاوه نیست که چاپلوسان و متملّقانِ درباریِ دوره‌های مختلف به هم بسته‌اند؛ و این تحریفِ حقایق و سفید را سیاه و سیاه را سفید جلوه دادن، به‌حدّی است که می‌تواند با‌حُسنِ‌نیّت‌ترین اشخاص را هم به اشتباه اندازد.
نمونه‌ی بسیار جالبی از این تحریفاتِ تاریخی، همین ماجرای فریدون و کاوه و ضحّاک است.
 
پیش از آن که به این مسأله بپردازم، باید یک نکته را تذکاراً بگویم درباب اسطوره و تاریخ:
نکته‌ی قابلِ مطالعه‌ئی است این، سرشار از شواهد و اَمثَله‌ی [بسیار]، اما به‌ناگزیر به‌سرعت از سَرَش می‌گذرم و همین‌قدر اشاره می‌کنم که اسطوره یا «Myth» یا با تلفّظِ (انگلیسیش گمان می‌کنم) «مایت»، یک جور افسانه است که می‌تواند صرفاً زاده‌ی تخیّلاتِ انسان‌های گذشته باشد بر بسترِ آرزوها و خواست‌هاشان؛ و می‌تواند در عالمِ واقعیت پشتوانه‌ئی هم از حقایقِ تاریخی داشته‌باشد. یعنی افسانه‌ئی باشد بی‌منطق و کودکانه که تار و پودَش از یک حادثه‌ی تاریخی گرفته‌شده و آن‌وقت در فضای ذهنیِ یک ملّتی، شاخ و برگ گسترده و صورتِ دیگری پیدا کرده.
مثلِ تاریخ‌چه‌یِ زند‌گیِ «ابراهیم ابن احمد سامانی» که با شرحِ حالِ افسانه‌ئیِ بودا سیذارتا به هم آمیخته به اسطوره‌ی «ابراهیم ابن ادهم» تبدیل شده. در این صورت می توان با جست‌و‌جوی در منابعِ مختلف، آن حقایقِ تاریخی را پیدا کرد، نورِ معرفت بر آن پاشید و غَثّ و سَمین‌اش را تفکیک کرد و به کُنه‌اش پی برد؛ که باز یکی از نمونه‌های بارزِ آن، همین اسطوره‌ی ضحاک است.
 
در تاریخِ ایرانِ باستان از مردی نام برده شده است به اسم «گئومات» و مشهور به غاصب. (گئوماتِ غاصب)
می‌دانیم که پس از مرگِ کوروش، پسرَش کمبوجیه {شاملو در این سخنرانی همواره «کبوجیه» تلفّظ می‌کُنَد} با توافقِ سرداران و درباریان و روحانیان و اشراف به سلطنت رسید و برای چپاولِ مصریان به مصر لشگر کشید؛ چون جنگ و جهان‌گشایی که ابتدا با غارتِ اموالِ مللِ مغلوب و پس از آن، با دریافتِ سالانه‌ی باج وخراج از ایشان ملازمه داشته در آن روزگار، برای سردارانِ سپاه که تنها از طبقه‌ی اشراف انتخاب می‌شدند، نوعی کارِ تولیدیِ بسیار ثمربخش به حساب می‌آمده. (البته اگر بشود غارت و باج‌خوری را کارِ تولیدی گفت!)
 
اما بگذارید یک حُکمِ کلّی صادر کنم و آبِ پاکی را رویِ دستِ همه‌ی شما بریزم: همه‌ی خودکامه‌های روزگار، دیوانه بوده‌اند. دانشِ روان‌شناسی به‌راحتی می‌تواند این نکته را ثابت کُنَد. و اگر بخواهم به حکمِ خود، شمولِ بیش‌تری بدهم، باید آن را به این صورت اصلاح کنم که: خودکامه‌های تاریخ از دم یک‌چیزی‌شان می‌شده! همه‌شان اوّلاً از دَم، مشَنگ بوده‌اند. {خنده و تشویقِ حضّار} (این جبّارانی را که توی عمرِ خودتان دیده‌اید باید در نظر بیاورید. بدترِ مشنگی اند این‌ها.) و در بیش‌تر‌شان، مشنگی تا حدّ‌ِ وصولِ به مقامِ عالیِ دیوانه‌ی زنجیری پیش می‌رفته. یعنی دور و وَری‌ها، غلامانِ جان‌نثار و چاکرانِ خانه‌زاد و امثالهم، آن قدر دور و بر‌شان موس‌موس کرده‌اند و دُمب‌شان را توی بشقاب گذاشته‌اند و بعضی جاهاشان را لیف کشیده‌اند و «نابغه‌ی عظیم‌الشأن» و «داهیِ کبیر» و «رهبرِ خردمند»چپان‌شان کرده‌اند که یواش یواش امر به خودِ حریفان مُشتَبَه شده (ماده‌شونم (؟) مستعد بوده البته!) و آخرسری‌ها دیگر یک‌هو یابو ور‌شان داشته است؛ آن‌یکی ناگهان به سرش زده که من پسرِ آفتاب ام، آن یکی‌دیگر مدّعی شده که من بنده، پسرِ شخصِ خدا هستم. (بغپور! فغفور!) اسکندر ادّعا کرد نطفه‌ی ماری است که شب‌ها می‌رود تویِ بسترِ مامان‌اش. نادرشاه که از همان اوّل بالاخانه را اجاره داده بود، پدرش را از یاد بُرد و مدّعی شد که پسرِ شمشیر و نوه‌ی شمشیر و نبیره‌ی شمشیر و ندیده‌ی شمشیر است.
فقط بینِ این مجانینِ تاریخی، حسابِ شخصِ آقای کمبوجیه‌ی بی‌نوا از الباقی جدا ست. این آقا از آن نوع ملَنگ‌هایی بود که برای گَرد و خاک کردن، هیچ لازم نبود دوْر و وَری‌ها پارچه‌ی سرخ جلویِ پوزه‌اش تکان بدهند یا خار زیرِ دُمب‌اش بگذارند. چون به قول معروفِ خودمان، از همان اوانِ بلوغ، ماده‌اش (؟) مستعد بود و بی‌دمبک می‌رقصید.

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
👎13👍4❤3👌1🕊1
چهار:
ادامه‌ی کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش

این مردکِ خُل‌وضع، [کمبوجیه] که اتفاقاً اَشراف هم تنها به همین دلیل او را به تختِ سلطنت نشانده بودند که افسارَش تویِ چنگِ خودشان باشد، پس از رسیدن به مصر و پیروزی بر مصر و جنایاتِ بی‌شماری که در آن نواحی کرد، به‌کلّی زنجیری شد. غشّ و ضعف و صَرع و حالتی شبیه به هاری به‌اش دست می‌داد؛ و به روزی افتاد که مصریان قلباً معتقد شدند که این بیماری، کیفری است که خدایانِ مصر به مُکافاتِ اَعمالِ جنایت‌کارانه‌اش بر او نازل کرده‌اند. (یک چنین حالی بود.) یکی از اقداماتِ بسیار احمقانه‌اش، غرق کردنِ «گاوِ آپیس»ِ مصری‌ها توی رودخانه‌ی نیل بود. (در حالی که می‌توانست بدهد بکُشندش بوی کبابی راه بیَندازد!)
کمبوجیه برادری داشت به نامِ «بَردیا». بردیا طبعاً از حالاتِ جنون‌آمیزِ اَخَوی خبر داشت و می‌دانست که لابُد امروز و فردا ست که کارِ جنونِ حضرت‌اش به تماشا بکشد و تاج و تخت از دست‌اش بروَد. از طرفی هم، چون اَفکاری در سرداشت و چند بار نهضت‌هایی به راه انداخته بود، اَشراف به خون‌اش تشنه بودند و می‌دانست که به‌فرضِ کنار گذاشته‌شدنِ کمبوجیه، به هیچ بهایی نخواهند گذاشت او به جایَش بنشیند. و ازقضا در یکی دو سَنَد آمده که اصلاً سلطنت حقّ‌ِ بردیا بود و کمبوجیه کوچکتر از بردیا بود. (من حالا با آن کاری ندارم.) این بود که پیش‌دستی کرد و موقعی که کمبوجیه در مصر بود و ارتشِ این مملکت در مصر بود، به تخت نشست. وقتی خبرِ قیامِ بردیا به مصر رسید، داریوش و باقیِ سرانِ ارتش، سَرِ کمبوجیه را زیرِ آب کردند و به ایران تاختند تا به قوّه‌ی قهریه دستِ بردیا را کوتاه کنند.
تاریخِ قلّابی و دست‌کاری شده‌ئی که امروز دراختیارِ ما ست، ماجرا را به این صورت نَقل می‌کُنَد که: کمبوجیه پیش از عزیمت به‌سوی مصر، یکی از محارم‌اش راکه «پِرک‌ساس‌پِس» نام داشت، مأموریت داد که پنهانی و به‌طوری که هیچ‌کس نفهمد، بردیا را سَر به نیست کُنَد تا مبادا درغیابِ او هوای سلطنت به سَرَش بزند. این مأموریت انجام گرفت اما دست‌بر‌قضا، مُغی به نامِ «گئومات» که شباهتِ عجیبی هم به بردیای مقتول داشت، از این راز آگاه شد و چون می‌دانست جُز خودِ او کسی از قتلِ بردیا خبر ندارد، گفت من بردیا هستم و بر تخت نشست. این تاریخِ ساختگیِ موجود، دنباله‌ی ماجرا را به این شکل تحریف می‌کُنَد: هنگامی که در مصر خبر به گوشِ کمبوجیه رسید، خواه بدین‌سبب که فردی به‌دروغ خود را بردیا خوانده و خواه به تصوّرِ این که فریب‌اش داده، بردیا را نکشته‌اند؛ سخت به خشم آمد. و این‌جا دو روایت هست: یکی این‌که از فَرطِ خشمِ جنون‌آمیز دست به خودکشی زد، یکی این که بی‌درنگ به پشتِ اسب جست تا به ایران بتازد؛ و بر اثرِ این حرکتِ ناگهانی، خنجری که بر کمر داشت به شکم‌اش فرو رفت و از زخمِ آن بِمُرد.
که این روایتِ اخیر، یک‌سره مجعول است. حجّاری‌های تخت جمشید نشان می‌دهند که حتّا سربازانِ عادی هم خنجرِ بدونِ نیام به کمر نمی‌زده‌اند چه رسد به پادشاه. در هر حال، بنا بر قولِ تاریخِ مجعول: «پرک ساس پس» {پِنس تلفظ می‌کند این‌جا} رازِ به‌قتل‌رسیده بودنِ بردیا را با سرانِ ارتش در میان گذاشت. آنان شتابان خود را به ایران رساندند و دریافتند کسی که خود را بردیا نامیده، مُغی است به نامِ «گئوماته» که برادرَش رئیسِ کاخ‌های سلطنتی است. پس با قرارِ قبلی در ساعتِ معیّنی به قصر حمله بردند و او را کشتند و با هم قرار گذاشتند صبحِ روزِ دیگر جایی جمع شوند و هرکه اسب‌اش زودتر از اسبِ دیگران شیهه کشید، پادشاه شود. مهترِ داریوش زرنگی کرد و شبِ قبل، در محلّ‌ِ موعود، وسائلِ (اسمشو بذاریم معارفه!) وسائلِ مُعارفه‌ی اسبِ داریوش و مادیانی را فراهم آورد، و روزِ بعد، اسبِ داریوش به‌مجرّدِ رسیدنِ بدان محلّ، به یادِ کام‌کاریِ شبِ پیش شیهه کشید و به‌همّتِ آن چارپایِ حشَری، سلطنت (که صد البتّه ودیعه‌ئی الهی است) به داریوش تعلّق گرفت.

خب! تاریخ این‌جور می‌گوید. اما این تاریخ ساختگی است. فریب و دروغِ شاخ‌دار است. تحریفِ ریش‌خندآمیزِ حقیقت است. پس ببینیم حقیقتِ واقع چه بوده.
 
نخست بگویم که:
چه لازم بود که داریوش و هم‌دستان‌اش کمبوجیه را بکُشند؟
1.     جنونِ کمبوجیه به حدّی رسیده بود که دیگر می‌بایست درباره‌اش فکری اساسی کرد.
2.     تنها با سر‌به‌نیست کردنِ کمبوجیه بود که می‌توانستند قتلِ بردیا را به گردنِ او بیَندازند. (پرک‌ساس‌پس را قبلاً سپرده‌بود که وقتی ما رفتیم، بکش‌اش) و خود از قرارگرفتن درمعرضِ این اتهام بگریزند.
3.     چنان‌که خواهیم دید، با کشتنِ کمبوجیه، قتلِ بردیا بی‌دردسرتر می‌شد.

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
👎11❤4👍2🕊1
پنج:
ادامه‌ی کمبوجیه، گئومات، بردیا، داریوش

دیگر بگویم که:
چرا پس از کشتنِ بردیا، پایِ گئوماتِ دروغین را به میان کشیدند؟
1.     چون پس از کمبوجیه، سلطنت، حقّاً به بردیا می‌رسید، و آنان اوّلاً مخالفِ سرسختِ اَعمال و اقداماتِ او بودند.
2.     درثانی با قتلِ بردیا، متّهم به شاه‌کُشی می‌شدند که عواقب‌اش در آن روزگار روشن بود. این بود که بردیا را به نامِ گئوماتِ غاصب کشتند.
بررسیِ واقعیتِ ماجرا... (؟) {این قسمت از نوار مخدوش است و جملاتِ بعدی در دست نیست. تنها این عبارت از ردیفِ بعد باقی است که باقیِ جمله را از متنی از اینترنت افزودم.}
3.     [نفوذِ اجتماعیِ بردیا بیش از آن بوده که توده‌های مردم قتل‌اش را برتابند. بررسیِ واقعیتِ ماجرا بهتر می‌تواند این نکات را روشن کند.]
 
(متنِ درونِ قلّاب در فایلِ صوتی که در دست دارم از بین رفته و از روی متنِ پیاده‌شده‌ی مجله «دنیای سخن» شماره 32، خرداد و تیر 1369 آن را به متن افزودم. سهیل قاسمی)
 
[ما برای پی بردن به واقعیتِ امر، یک سَنَدِ مُعتبرِ تاریخی دردست داریم. این سند عبارت است از «کتیبه‌ی بیستون» که بعدها به فرمانِ همین داریوش بر سنگ کَنده شده.
 
گیرم از آن‌جا که معمولاً دروغ‌گو کم‌حافظه می‌شود همان چیزهایی که برای تحریفِ تاریخ بر این کتیبه نَقر شده‌است مشتِ این شیّادیِ تاریخی را باز می‌کُنَد. من عجالتن یکی از جمله‌های این کتیبه را برای شما می‌خوانم:
 
«من، داریوش، مَرتع‌ها و کشت‌زارها و اموالِ منقول و بَردگان را به مردمِ سلَحشور بازگرداندم… من در پارس و ماد و دیگر سرزمین‌ها آن‌چه را که گرفته‌شده‌بود، بازپس گرفتم.»
 
عجبا! آقای داریوش! این مردمِ سلحشور که در کتیبه‌ات به آن‌ها اشاره کرده‌ای غیر از همان سران و سردارانِ ارتش اند که از طبقه‌ی اَشراف انتخاب می‌شدند؟ آیا کسی مرتع‌ها و کِشت‌زارها و اموال ِ منقول و بَرده‌گانِ آن‌ها را از دست‌شان گرفته بود که تو دوباره به آن‌ها بازگرداندی؟
کلیدِ مسأله در همین‌جا است. حقیقت این است که اصلاً گئوماته نامی در میان نبود و آن که به دستِ داریوش و هم‌پالکی‌هایَش به قتل رسیده، خودِ بردیا بوده است. بردیا از غیبتِ کمبوجیه و اشرافِ توطئه‌چیِ درباری استفاده می‌کُنَد و قدرت را به‌دست می‌گیرد و بی‌درنگ دست به انقلابِ اجتماعی می‌زند.] (در متنی دیگر: دست به دگرگون کردنِ ساختارِ جامعه می‌زند. دگرگونی‌هایی تا حدّ‌ِ انقلاب.)
 
[آن‌چنان که از نوشته‌ی] هرودوت برمی آید، {بردیا} درمدّتِ هفت تا هشت ماه سلطنتِ خود، کارهای نیکِ فراوان انجام می‌دهد به‌طوری که در سراسرِ آسیای صغیر، مرگ‌اش فاجعه‌ئی ملّی شمرده می‌شود و برایش عزا می‌گیرند. هرودوت در فهرستِ اقداماتِ او، معافیتِ مردم از خدمتِ اجباریِ نظامی و بخششِ سه سال مالیات را نام برده است؛ اما کتیبه‌ی بیستون که به فرمانِ داریوش نقر شده نشان می‌دهد که موضوع خیلی عمیق‌تر از این حرف‌ها بوده.
سنگ‌نبشته‌ی بیستون از مَرتَع‌ها و زمین‌های کشاورزی و اموالِ منقولی نام می‌بَرَد که داریوش آن‌ها را به اَشراف و مردمِ سلح‌شور (یعنی سران ِ ارتش) بازگردانده. معلوم می‌شود بردیا اموالِ منقول و غیرِ منقولِ خانواده‌های اشرافی را مصادره کرده به دهقانان و کشاورزان بخشیده بوده.
سنگ‌نبشته سخن از بَردگانی به‌میان آورده که داریوش آن‌ها را به مردمِ سلحشور برگردانده. معلوم می‌شود که بردیا برده‌داری یا حداقل کارِ برده‌وار را یک‌سره مُلغا کرده بوده.
یک مورّخِ روشن‌بین در رساله‌ی خود نوشته‌است: در این جریان، کار به مصادره‌ی اموال و مَراتع و سوزاندنِ معابد و بخشودنِ مالیات‌ها و اِلغایِ بیگاری (شاید کارِ برده‌وار) کشید و همه‌ی این‌ها، دستِ‌کم نشانه‌ی وجودِ بحران در روابطِ اجتماعی اقتصادیِ جامعه‌ی هخامنشی است.
(یعنی این گرفتاری را ما به همّتِ پادشاهان و رئیسان‌مان و اربابان‌مان از دو سه هزار سال پیش داشته‌ایم.)
 
دیاکونف نیز (مورّخِ شوروی) می‌نویسد: پس از پایانِ کارِ گئوماتا (و به‌عقیده‌ی من شخصِ بردیا)، داریوش با قیام‌ها و مخالفت‌های زیادی روبه‌رو شد. هدفِ این قیام‌ها، احیای نظاماتِ زمانِ بردیا بود که داریوش همه را مُلغا کرده بود. و دست‌ِکم سه تا از این قیام‌ها به‌صورتِ یک نهضتِ خَلقِ به‌تمام‌معنی درآمد.

این سه، عبارت بودند از: قیامِ فرادا، قیامِ فَرَورتیش فرائورت، و قیامِ وهیزداته‌ی پارسی. داریوش در برابرِ این قیام‌ها روشی سخت و خونین پیش گرفت، چنان که در بابل مثلاً به‌یک‌آن، سه هزار تن از رهبران و سَرکَردگانِ جنبش را به دارآویخت.

متن کامل سخنرانی شاملو

@Setiq
👎7❤1👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سوگند به انعکاس بیزاری‌ها
فریاد زدن از سر ناچاری‌ها
فرجام نبرد خیر و شر نزدیک است
پایان تمام این ستمکاری‌ها

شعری از رسای اصفهانی
اجرا: فریدون فرح‌اندوز
میکس: شهریار

@FereidounFarahandouz
👍7❤4👎3🔥2