ستیغ
2.79K subscribers
252 photos
700 videos
10 files
811 links
Download Telegram
دوستان! دختر ِ رَز توبه زِ مستوری کرد
شد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس، عرق‌اش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب ِ عشق
راه ِ مستانه زد و چاره‌یِ مخموری کرد

نه به هفت آب؛ که رنگ‌اش به صد آتش نرود
آن‌چه با خرقه‌یِ زاهد، می ِ انگوری کرد

غنچه‌یِ گل‌بُن ِ وصل‌ام زِ نسیم‌اش بشکفت
مرغ ِ خوش‌خوان، طرَب از برگ ِ گُل ِ سوری کرد

حافظ! افتاده‌گی از دست مده. ز آن که حسود
عِرض و مال و دل و دین، در سر ِ مغروری کرد

#حافظ #غزل 142 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/470
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
حافظ
سال‌ها دل طلب ِ جام ِ جم از ما می‌کرد
و آن‌چه خود داشت، زِ بی‌گانه تمنّا می‌کرد

گوهری ک‌از صدف ِ کون و مکان بیرون است
طلب از گم‌شده‌گان ِ لب ِ دریا می‌کرد


#حافظ
@SETIQ
سال‌ها دل طلب ِ جام ِ جم از ما می‌کرد
و آن‌چه خود داشت، زِ بی‌گانه تمنّا می‌کرد

گوهری ک‌از صدف ِ کون و مکان بیرون است
طلب از گم‌شده‌گان ِ لب ِ دریا می‌کرد

مشکل ِ خویش بَر ِ پیر ِ مغان بُردم دوش
ک‌او به تأیید ِ نظر حلّ ِ معمّا می‌کرد

دیدم‌اش خرّم و خندان، قدح ِ باده به‌دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام ِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟
گفت: آن‌روز که این گنبد ِ مینا می‌کرد

بی‌دلی در همه‌احوال خدا با او بود
او نمی‌دید اَش و از دور خدا را می‌کرد

این‌همه شعبده‌یِ خویش که می‌کرد این‌جا،
سامری پیش ِ عصا و ید ِ بیضا می‌کرد

گفت: آن یار ک‌از او گَشت سر ِ دار بلند،
جُرم‌اش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض ِ روح‌القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن‌چه مسیحا می‌کرد

گفتم‌اش سلسله‌یِ زلف ِ بُتان از پی ِ چی‌ست؟
گفت حافظ گله‌ئی از دل ِ شیدا می‌کرد

#حافظ #غزل 143 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/472
به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد
حافظ
به سرّ ِ جام ِ جم آن‌گه نظر توانی کرد
که خاک ِ می‌کده کُحل ِ بَصَر توانی کرد

مباش بی می و مطرب؛ که زیر ِ طاق ِ سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

#حافظ
@SETIQ
به سرّ ِ جام ِ جم آن‌گه نظر توانی کرد
که خاک ِ می‌کده کُحل ِ بَصَر توانی کرد

مباش بی می و مطرب؛ که زیر ِ طاق ِ سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

گُل ِ مراد ِ تو آن‌گَه نقاب بگشاید
که خدمت‌اش چو نسیم ِ سحَر توانی کرد

گدایی‌یِ در ِ می‌خانه طُرفه‌اکسیری‌ست
گر این عمل بکُنی، خاک، زَر توانی کرد

به عزم ِ مرحله‌یِ عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

تو ک‌از سرا یِ طبیعت نمی‌روی بیرون
کجا به کوی ِ طریقت گذر توانی کرد؟

جمال ِ یار ندارد نقاب و پرده؛ ولی
غبار ِ رَه بنشان تا نظر توانی کرد

بیا که چاره‌یِ ذوق ِ حضور و نظم ِ امور
به فیض‌بخشی‌یِ اهل ِ نظر توانی کرد

ولی تو تا لب ِ معشوق و جام ِ می خواهی
طمع مدار که کار ِ دگر توانی کرد

دلا زِ نور ِ هدایت گر آگهی یابی
چو شمع، خنده‌زنان تَرک ِ سَر توانی کرد

گر این نصیحت ِ شاهانه بشنوی، حافظ!
به شاه‌راه ِ حقیقت گذر توانی کرد

#حافظ #غزل 144 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/474
چه مستی است ندانم که رو به ما آورد
حافظ
چه مستی‌است ندانم که رو به ما آورد!
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟

تو نیز باده به‌چنگ آر و راه ِ صحرا گیر
که مرغ ِ نغمه‌سرا ساز ِ خوش‌نوا آورد

#حافظ
@SETIQ
چه مستی‌است ندانم که رو به ما آورد!
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟

تو نیز باده به‌چنگ آر و راه ِ صحرا گیر
که مرغ ِ نغمه‌سرا ساز ِ خوش‌نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت زِ کار ِ بسته مکن
که باد ِ صبح نسیم ِ گره‌گشا آورد

رسیدن ِ گل و نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و کَش آمد، سمن صفا آورد

صبا به خوش‌خبری هدهد ِ سلیمان است
که مژده‌یِ طرب از گلشن ِ سبا آورد

علاج ِ ضعف ِ دل ِ ما کرشمه‌یِ ساقی‌ست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مرید ِ پیر ِ مغان‌ام زِ من مَرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به‌جا آورد

به تنگ‌چشمی‌یِ آن تُرک ِ لشکری نازم
که حمله بر من ِ درویش ِ یک‌قبا آورد

فلک، غلامی‌یِ حافظ کنون به طوع کند
که التجا به در ِ دولت ِ شما آورد

#حافظ #غزل 145 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/476
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
حافظ
صبا، وقت ِ سحر، بویی زِ زلف ِ یار می‌آورد
دل ِ شوریده‌یِ ما را، به بو، در کار می‌آورد

من آن شکل ِ صنوبر را زِ باغ ِ دیده بَرکَندم
که هر گُل ک‌از غم‌اش بشکفت، محنت بار‌می‌آورد

#حافظ
@SETIQ
صبا، وقت ِ سحر، بویی زِ زلف ِ یار می‌آورد
دل ِ شوریده‌یِ ما را، به بو، در کار می‌آورد

من آن شکل ِ صنوبر را زِ باغ ِ دیده بَرکَندم
که هر گُل ک‌از غم‌اش بشکفت، محنت بار‌می‌آورد

فروغ ِ ماه می‌دیدم زِ بام ِ قصر ِ او روشن
که رو، از شرم ِ آن، خورشید، در دیوار می‌آورد

زِ بیم ِ غارت ِ عشق‌اش دل ِ پُرخون رها کردم
ولی می‌ریخت خون و رَه بدان هنجار می‌آورد

به قول ِ مطرب و ساقی برون رفتم گَه و بی‌گَه
ک‌از آن راه ِ گران، قاصد، خبر دشوار می‌آورد

سراسر بخشش ِ جانان طریق ِ لطف و احسان بود
اگر تسبیح می‌فرمود؛ اگر زنار می‌آورد

عفااللَه! چین ِ ابروی‌اش اگر‌چه ناتوان‌ام کرد
به عشوه، هم پیامی بر سر ِ بیمار می‌آورد

عجب می‌داشتم دی‌شب زِ حافظ جام و پیمانه
ولی منع‌اش نمی‌کردم؛ که صوفی وار می‌آورد!

#حافظ #غزل 146 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/478
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
حافظ
نسیم ِ باد ِ صبا دوش‌ام آگهی آورد
که روز ِ محنت و غم رو به کوتَهی آورد

به مطربان ِ صبوحی دهیم جامه‌یِ چاک
بدین نوید که باد ِ سحرگَهی آورد

#حافظ
@SETIQ
نسیم ِ باد ِ صبا دوش‌ام آگهی آورد
که روز ِ محنت و غم رو به کوتَهی آورد

به مطربان ِ صبوحی دهیم جامه‌یِ چاک
بدین نوید که باد ِ سحرگَهی آورد

بیا بیا که تو حور ِ بهشت را رضوان
در این جهان زِ برایِ دل ِ رهی آورد

همی‌رویم به شیراز با عنایت ِ بخت
زهی رفیق که بخت‌ام به هم‌رهی آورد

به جبر ِ خاطر ِ ما کوش ک‌این کلاه ِ نمد
بسا شکست که با افسر ِ شَهی آورد

چه ناله‌ها که رسید از دل‌ام به خرمن ِ ماه
چو یاد ِ عارض ِ آن ماه ِ خَرگَهی آورد

رساند رایت ِ منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب ِ شهنشهی آورد

#حافظ #غزل 147 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/480
یارم چو قدح به دست گیرد
حافظ
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار ِ بُتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او، گفت
کو محتسبی که مست گیرد!

#حافظ
@SETIQ
یارم چو قدح به دست گیرد
بازار ِ بُتان شکست گیرد

هر کس که بدید چشم او، گفت
کو محتسبی که مست گیرد!

در بحر فتاده‌ام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد

در پا ش فتاده‌ام به زاری
آیا بود آن که دست گیرد؟

خرّم دل ِ آن که هم‌چو حافظ
جامی زِ می ِ الست گیرد

#حافظ #غزل 148 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/482
دلم جز مهر مهرویان طریقی برنمی گیرد
حافظ
دل‌ام جز مهر ِ مَه‌رویان طریقی بر نمی‌گیرد
زِ هر در می‌دهم پند اَش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحت‌گو حدیث ِ ساغر و می گو
که نقشی در خیال ِ ما از این خوش‌تر نمی‌گیرد

#حافظ
@SETIQ
دل‌ام جز مهر ِ مَه‌رویان طریقی بر نمی‌گیرد
زِ هر در می‌دهم پند اَش ولیکن در نمی‌گیرد

خدا را ای نصیحت‌گو حدیث ِ ساغر و می گو
که نقشی در خیال ِ ما از این خوش‌تر نمی‌گیرد

بیا ای ساقی‌یِ گل‌رخ، بیاور باده‌یِ رنگین
که فکری در درون ِ ما از این به‌تر نمی‌گیرد

صراحی می‌کشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش ِ این زرق در دفتر نمی‌گیرد

من این دلق ِ مرقع را بخواهم سوختن روزی
که پیر ِ می فروشان‌اش به جامی بر نمی‌گیرد

از آن رو هست یاران را صفاها با می لعل‌اش
که غیر از راستی، نقشی در آن جوهر‌نمی‌گیرد

سر و چشمی چنین دل‌کش؛ تو گویی چشم از او بردوز؟
برو ک‌این وعظ ِ بی‌معنی مرا در سر نمی‌گیرد

نصیحت‌گو یِ رندان را که با حکم ِ قضا جنگ است
دل‌اش بس تنگ می‌بینم! مگر ساغر نمی‌گیرد

میان گریه می‌خندم که چون شمع اندر این مجلس
زبان ِ آتشین‌ام هست لیکن در نمی‌گیرد

چه خوش صید ِ دل‌ام کردی! بنازم چشم ِ مست‌ات را
که کس مرغان ِ وحشی را از این خوش‌تر نمی‌گیرد

سخن در احتیاج ِ ما و استغنا‌یِ معشوق است
چه سود افسون‌گری ای دل که در دل‌بر نمی‌گیرد

من آن آیینه را روزی به دست آرم سکندروار
اگر می‌گیرد این آتش زمانی، ور نمی‌گیرد

خدا را رحمی ای منعم که درویش ِ سر ِ کوی‌ات
دری دیگر نمی‌داند؛ رهی دیگر نمی‌گیرد

بدین شعر ِ تر ِ شیرین، زِ شاهنشه عجب دارم
که سر تا پا یِ حافظ را چرا در زر نمی‌گیرد

#حافظ #غزل 149 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/484
حافظ خوانی های من در سایت گنجور به شماره سیصد رسید!
در پاسخ دوستانی که در دلشان می گویند داداش کشتی نوح که نمیسازی چته انقد طولش دادی؟ عرض کنم که:
من این شعر ها را در استودیو ضبط نمی کنم و از این رو زمان منظمی نمی توانم برای آن بگذارم. هر بار خلوتی و فرصتی در خانه دست دهد بتوانم سرِ پُر، ده غزل را ضبط کنم! این است که این قدر طول کشیده! ولی این که از نیمه گذشته انگیزه ای است که بتوانم تمام شان کنم! تلاشم این است که تا شب یلدا به پایان برسانم. تا ببینیم چه بشود.

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh299/
سهیل قاسمی
@SETIQ
ساقی ار باده از این دست به جام اندازد
حافظ
ساقی اَر باده از‌این‌دست به جام اندازد،
عارفان را همه در شُرب ِ مُدام اندازد

وَ ر چنین زیر ِ خَم ِ زلف نهد دانه‌یِ خال
ای‌بسا مُرغ ِ خرد را که به دام اندازد

#حافظ
@SETIQ
ساقی اَر باده از‌این‌دست به جام اندازد،
عارفان را همه در شُرب ِ مُدام اندازد

وَ ر چنین زیر ِ خَم ِ زلف نهد دانه‌یِ خال
ای‌بسا مُرغ ِ خرد را که به دام اندازد

ای‌خوشا دولت ِ آن مست، که در پا یِ حریف
سَر و دستار، نداند که کدام اندازد

زاهد ِ خام که انکار ِ می و جام کند
پخته گردد چو نظر بر می ِ خام اندازد

روز در کسب ِ هنر کوش! که می خوردن ِ روز
دل ِ چون آینه در زنگ ِ ظلام اندازد

آن زمان وقت ِ می ِ صبح‌فروغ است، که شب
گِرد ِ خَرگاه ِ افق، پرده‌یِ شام اندازد

باده با محتسب ِ شهر ننوشی! زنهار!
بخورد باده‌ات و سنگ به جام اندازد

حافظا سَر زِ کُلَه‌گوشه‌یِ خورشید برآر
بخت‌ات ار قرعه بدان ماه ِ تمام اندازد

#حافظ #غزل 150 #تصحیح_قزوینی_غنی

https://t.me/Setiq/487
دمی با غم به سر بردن جهان یکسر نمی ارزد
حافظ
دَمی با غم به‌سَر‌بُردن، جهان یک‌سر، نمی‌ارزد
به می بفروش دلق ِ ما! ک‌از این به‌تر نمی‌ارزد

به کوی ِ می‌فروشان‌اش به جامی بر‌نمی‌گیرند
زهی سجاده‌یِ تقوا! که یک ساغر نمی‌ارزد

#حافظ
@SETIQ
دَمی با غم به‌سَر‌بُردن، جهان یک‌سر، نمی‌ارزد
به می بفروش دلق ِ ما! ک‌از این به‌تر نمی‌ارزد

به کوی ِ می‌فروشان‌اش به جامی بر‌نمی‌گیرند
زهی سجاده‌یِ تقوا! که یک ساغر نمی‌ارزد

رقیب‌ام سرزنش‌ها کرد ک‌از این باب رُخ بَرتاب!
چه افتاد این سر ِ ما را؟ که خاک ِ در نمی‌ارزد!

شکوه ِ تاج ِ سلطانی که بیم ِ جان در او دَرج است
کلاهی دل‌کش است اما به تَرک ِ سَر نمی‌ارزد

چه آسان می‌نمود اوّل غم ِ دریا به بویِ سود
غلط کردم! که این طوفان به صد گوهر نمی‌ارزد

تو را آن بِه که روی ِ خود زِ مشتاقان بپوشانی
که شادی‌یِ جهان‌گیری، غم ِ لشکر نمی‌ارزد

چو حافظ در قناعت کوش و از دنیا یِ دون بُگذر
که یک‌جو منّت ِ دونان، دو صد من زر نمی‌ارزد

#حافظ #غزل 151 #تصحیح_قزوینی_غنی
https://t.me/Setiq/489
در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
حافظ
در ازل پَرتو ِ حسن‌ات زِ تجلّی دَم زد،
عشق پیدا شد و آتش به همه عالَم زد

جلوه‌ئی کرد رُخ‌ات؛ دید مَلَک؛ عشق نداشت،
عین ِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
#حافظ
@SETIQ