ستیغ
2.79K subscribers
252 photos
700 videos
10 files
811 links
Download Telegram
شهر، منهایِ وقتی که هستی، حاصل‌اش: برزخ ِ خشک و خالی
جمع ِ آیینه‌ها ضرب ‌ِ در تو، بی‌عدد، صفر، بعد از زلالی

می‌شود گل در اثنا یِ گل‌زار، می‌شود کبک در عین ِ رفتار
می‌شود آهویی در چمن‌زار، پا یِ تو ضرب‌در باغ ِ قالی

چندبرگی‌ست دیوان ِ ماه‌ات؟ دفتر ِ شعرهای سیاه‌ات؟
ای که هر ناگهان از نگاه‌ات یک غزل می‌شود ارتجالی

هر چه چشم است جُز چشم‌های‌ات، سایه‌وار است و خود در نهایت
می‌کند بر سَبیل کِنایَت، مشق ِ آن چشم‌هایِ مثالی

ای طلسم ِ عددها به نام‌ات! حاصل ِ جزر و مدها به کام‌ات!
وِی ورق‌خورده‌ی احتشام‌ات هر چه تقویم ِ فرخنده‌فالی!

چشم وا کن که دنیا بشورد! موج در موج ِ دریا بشورد!
گیسوان باز کن تا بشورد شعر اَم از آن شمیم ِ شمالی

حاصل ِ جمع ِ آب و تن ِ تو، ضرب ‌در وقت ِ تَن‌شُستن ِ تو
هر سه، منهایِ پیراهن ِ تو، برکه را کرده حالی‌به‌حالی

https://t.me/Setiq/460
پاییز
مهدی اخوان ثالث
باغ ِ من
مهدی اخوان ثالث
@SETIQ
آسمان‌اش را گرفته تنگ در آغوش
ابر؛ با آن پوستین ِ سرد ِ نم‌ناک‌اش.
باغ ِ بی‌برگی،
روز و شب تنها ست،
با سکوت ِ پاک ِ غمناک‌اش.


ساز ِ او باران، سرود اَش باد.
جامه‌اش شولا یِ عریانی‌ست.
وَ ر جُز این‌اش جامه‌ئی باید،
بافته بَس شعله‌ی زَرتار ِ پود اَش باد.

گو بِرویَد، یا نَرویَد، هر چه در هر جا که خواهد، یا نمی‌خواهد.
باغ‌بان و ره‌گذاری نیست.
باغ ِ نومیدان،
چشم در راه ِ بهاری نیست.


گَر زِ چشم‌اش پَرتو ِ گَرمی نمی‌تابد،
وَ ر به‌روی‌اش برگ ِ لب‌خندی نمی‌رویَد؛
باغ ِ بی‌برگی که می‌گوید که زیبا نیست؟
داستان از میوه‌ها یِ سَر به گردون‌سای ِ اینک خفته در تابوت ِ پَست ِ خاک می‌گوید.


باغ ِ بی‌برگی
خنده‌اش خونی‌ست اشک‌آمیز.
جاودان بر اسب ِ یال‌افشان ِ زرد اَش می‌چَمَد در آن
پادشاه ِ فصل‌ها، پائیز.

تهران- خردادماه 1335

مهدی اخوان ثالث
باغ ِ من
از کتاب ِ «زمستان»
به:
یدالله قرائی
به یاد ِ آن «گذشته» ی خوب
https://t.me/Setiq/462
رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
حافظ
رو بر ره‌اش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل ِ سرشک ِ ما زِ دل‌اش کین به‌درنبُرد
در سنگ ِ خاره قطره‌یِ باران اثر نکرد

#حافظ
@SETIQ
رو بر ره‌اش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل ِ سرشک ِ ما زِ دل‌اش کین به‌درنبُرد
در سنگ ِ خاره قطره‌یِ باران اثر نکرد

یا رب تو آن جوان ِ دل‌آور نگاه دار
کز تیر ِ آه ِ گوشه‌نشینان حذر نکرد

ماهیّ و مرغ دوش زِ افغان ِ من نخفت
و آن شوخ‌دیده بین! که سر از خواب برنکرد

می‌خواستم که میرم‌اش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم ِ سحَر نکرد

جانا کدام سنگ‌دل ِ بی‌کفایت است
ک‌او پیش ِ زخم ِ تیغ ِ تو جان را سپر نکرد

کلک ِ زبان‌بریده‌یِ حافظ در انجمن
با کس نگفت راز ِ تو تا تَرک ِ سر نکرد

#حافظ #غزل 139 #تصحیح_قزوینی_غنی
https://t.me/Setiq/464
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
حافظ
دل‌بر برفت و دل‌شده‌گان را خبر نکرد
یاد ِ حریف ِ شهر و رفیق ِ سفر نکرد

یا بخت ِ من طریق ِ مروّت فرو‌گذاشت
یا او به شاه‌راه ِ طریقت گذر نکرد

#حافظ
@SETIQ
دل‌بر برفت و دل‌شده‌گان را خبر نکرد
یاد ِ حریف ِ شهر و رفیق ِ سفر نکرد

یا بخت ِ من طریق ِ مروّت فرو‌گذاشت
یا او به شاه‌راه ِ طریقت گذر نکرد

گفتم مگر به گریه دل‌اش مهربان کنم
چون سخت بود، در دل ِ سنگ‌اش اثر نکرد

شوخی مکن که مرغ ِ دل ِ بی‌قرار ِ من
سودا یِ دام ِ عاشقی از سر به درنکرد

هر کس که دید رو یِ تو، بوسید چشم ِ من
کاری که کرد دیده‌یِ من، بی‌نظر نکرد

من ایستاده تا کنم‌اش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم ِ سحَر نکرد

#حافظ #غزل 140 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ

https://t.me/Setiq/466
دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد
حافظ
دیدی ای دل! که غم ِ عشق دگربار چه کرد؟
چون بشُد دل‌بر و با یار ِ وفادار چه کرد

آه از آن نرگس ِ جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم ِ هُش‌یار چه کرد

#حافظ
@SETIQ
دیدی ای دل! که غم ِ عشق دگربار چه کرد؟
چون بشُد دل‌بر و با یار ِ وفادار چه کرد

آه از آن نرگس ِ جادو که چه بازی انگیخت
آه از آن مست که با مردم ِ هُش‌یار چه کرد

اشک ِ من رنگ ِ شفق یافت ز بی‌مهری‌یِ یار
طالع ِ بی‌شفقت بین که در این کار چه کرد

برقی از منزل ِ لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن ِ مجنون دل‌افگار چه کرد

ساقیا جام ِ می‌ام ده! که نگارنده‌یِ غیب
نیست معلوم که در پرده‌یِ اسرار چه کرد

آن که پُرنقش زد این دایره‌یِ مینایی
کس ندانست که در گردش ِ پرگار چه کرد

فکر ِ عشق آتش ِ غم در دل ِ حافظ زد و سوخت
یار ِ دیرینه ببینید که با یار چه کرد

#حافظ #غزل 141 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/468
دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
حافظ
دوستان! دختر ِ رَز توبه زِ مستوری کرد
شد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس، عرق‌اش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد

#حافظ
@SETIQ
دوستان! دختر ِ رَز توبه زِ مستوری کرد
شد سویِ محتسب و کار به دستوری کرد

آمد از پرده به مجلس، عرق‌اش پاک کنید
تا نگویند حریفان که چرا دوری کرد

مژدگانی بده ای دل که دگر مطرب ِ عشق
راه ِ مستانه زد و چاره‌یِ مخموری کرد

نه به هفت آب؛ که رنگ‌اش به صد آتش نرود
آن‌چه با خرقه‌یِ زاهد، می ِ انگوری کرد

غنچه‌یِ گل‌بُن ِ وصل‌ام زِ نسیم‌اش بشکفت
مرغ ِ خوش‌خوان، طرَب از برگ ِ گُل ِ سوری کرد

حافظ! افتاده‌گی از دست مده. ز آن که حسود
عِرض و مال و دل و دین، در سر ِ مغروری کرد

#حافظ #غزل 142 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/470
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
حافظ
سال‌ها دل طلب ِ جام ِ جم از ما می‌کرد
و آن‌چه خود داشت، زِ بی‌گانه تمنّا می‌کرد

گوهری ک‌از صدف ِ کون و مکان بیرون است
طلب از گم‌شده‌گان ِ لب ِ دریا می‌کرد


#حافظ
@SETIQ
سال‌ها دل طلب ِ جام ِ جم از ما می‌کرد
و آن‌چه خود داشت، زِ بی‌گانه تمنّا می‌کرد

گوهری ک‌از صدف ِ کون و مکان بیرون است
طلب از گم‌شده‌گان ِ لب ِ دریا می‌کرد

مشکل ِ خویش بَر ِ پیر ِ مغان بُردم دوش
ک‌او به تأیید ِ نظر حلّ ِ معمّا می‌کرد

دیدم‌اش خرّم و خندان، قدح ِ باده به‌دست
و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد

گفتم این جام ِ جهان‌بین به تو کِی داد حکیم؟
گفت: آن‌روز که این گنبد ِ مینا می‌کرد

بی‌دلی در همه‌احوال خدا با او بود
او نمی‌دید اَش و از دور خدا را می‌کرد

این‌همه شعبده‌یِ خویش که می‌کرد این‌جا،
سامری پیش ِ عصا و ید ِ بیضا می‌کرد

گفت: آن یار ک‌از او گَشت سر ِ دار بلند،
جُرم‌اش این بود که اسرار هویدا می‌کرد

فیض ِ روح‌القدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آن‌چه مسیحا می‌کرد

گفتم‌اش سلسله‌یِ زلف ِ بُتان از پی ِ چی‌ست؟
گفت حافظ گله‌ئی از دل ِ شیدا می‌کرد

#حافظ #غزل 143 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/472
به سرّ جام جم آنگه نظر توانی کرد
حافظ
به سرّ ِ جام ِ جم آن‌گه نظر توانی کرد
که خاک ِ می‌کده کُحل ِ بَصَر توانی کرد

مباش بی می و مطرب؛ که زیر ِ طاق ِ سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

#حافظ
@SETIQ
به سرّ ِ جام ِ جم آن‌گه نظر توانی کرد
که خاک ِ می‌کده کُحل ِ بَصَر توانی کرد

مباش بی می و مطرب؛ که زیر ِ طاق ِ سپهر
بدین ترانه غم از دل به در توانی کرد

گُل ِ مراد ِ تو آن‌گَه نقاب بگشاید
که خدمت‌اش چو نسیم ِ سحَر توانی کرد

گدایی‌یِ در ِ می‌خانه طُرفه‌اکسیری‌ست
گر این عمل بکُنی، خاک، زَر توانی کرد

به عزم ِ مرحله‌یِ عشق پیش نه قدمی
که سودها کنی ار این سفر توانی کرد

تو ک‌از سرا یِ طبیعت نمی‌روی بیرون
کجا به کوی ِ طریقت گذر توانی کرد؟

جمال ِ یار ندارد نقاب و پرده؛ ولی
غبار ِ رَه بنشان تا نظر توانی کرد

بیا که چاره‌یِ ذوق ِ حضور و نظم ِ امور
به فیض‌بخشی‌یِ اهل ِ نظر توانی کرد

ولی تو تا لب ِ معشوق و جام ِ می خواهی
طمع مدار که کار ِ دگر توانی کرد

دلا زِ نور ِ هدایت گر آگهی یابی
چو شمع، خنده‌زنان تَرک ِ سَر توانی کرد

گر این نصیحت ِ شاهانه بشنوی، حافظ!
به شاه‌راه ِ حقیقت گذر توانی کرد

#حافظ #غزل 144 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/474
چه مستی است ندانم که رو به ما آورد
حافظ
چه مستی‌است ندانم که رو به ما آورد!
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟

تو نیز باده به‌چنگ آر و راه ِ صحرا گیر
که مرغ ِ نغمه‌سرا ساز ِ خوش‌نوا آورد

#حافظ
@SETIQ
چه مستی‌است ندانم که رو به ما آورد!
که بود ساقی و این باده از کجا آورد؟

تو نیز باده به‌چنگ آر و راه ِ صحرا گیر
که مرغ ِ نغمه‌سرا ساز ِ خوش‌نوا آورد

دلا چو غنچه شکایت زِ کار ِ بسته مکن
که باد ِ صبح نسیم ِ گره‌گشا آورد

رسیدن ِ گل و نسرین به خیر و خوبی باد
بنفشه شاد و کَش آمد، سمن صفا آورد

صبا به خوش‌خبری هدهد ِ سلیمان است
که مژده‌یِ طرب از گلشن ِ سبا آورد

علاج ِ ضعف ِ دل ِ ما کرشمه‌یِ ساقی‌ست
برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد

مرید ِ پیر ِ مغان‌ام زِ من مَرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او به‌جا آورد

به تنگ‌چشمی‌یِ آن تُرک ِ لشکری نازم
که حمله بر من ِ درویش ِ یک‌قبا آورد

فلک، غلامی‌یِ حافظ کنون به طوع کند
که التجا به در ِ دولت ِ شما آورد

#حافظ #غزل 145 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/476
صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
حافظ
صبا، وقت ِ سحر، بویی زِ زلف ِ یار می‌آورد
دل ِ شوریده‌یِ ما را، به بو، در کار می‌آورد

من آن شکل ِ صنوبر را زِ باغ ِ دیده بَرکَندم
که هر گُل ک‌از غم‌اش بشکفت، محنت بار‌می‌آورد

#حافظ
@SETIQ
صبا، وقت ِ سحر، بویی زِ زلف ِ یار می‌آورد
دل ِ شوریده‌یِ ما را، به بو، در کار می‌آورد

من آن شکل ِ صنوبر را زِ باغ ِ دیده بَرکَندم
که هر گُل ک‌از غم‌اش بشکفت، محنت بار‌می‌آورد

فروغ ِ ماه می‌دیدم زِ بام ِ قصر ِ او روشن
که رو، از شرم ِ آن، خورشید، در دیوار می‌آورد

زِ بیم ِ غارت ِ عشق‌اش دل ِ پُرخون رها کردم
ولی می‌ریخت خون و رَه بدان هنجار می‌آورد

به قول ِ مطرب و ساقی برون رفتم گَه و بی‌گَه
ک‌از آن راه ِ گران، قاصد، خبر دشوار می‌آورد

سراسر بخشش ِ جانان طریق ِ لطف و احسان بود
اگر تسبیح می‌فرمود؛ اگر زنار می‌آورد

عفااللَه! چین ِ ابروی‌اش اگر‌چه ناتوان‌ام کرد
به عشوه، هم پیامی بر سر ِ بیمار می‌آورد

عجب می‌داشتم دی‌شب زِ حافظ جام و پیمانه
ولی منع‌اش نمی‌کردم؛ که صوفی وار می‌آورد!

#حافظ #غزل 146 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/478
نسیم باد صبا دوشم آگهی آورد
حافظ
نسیم ِ باد ِ صبا دوش‌ام آگهی آورد
که روز ِ محنت و غم رو به کوتَهی آورد

به مطربان ِ صبوحی دهیم جامه‌یِ چاک
بدین نوید که باد ِ سحرگَهی آورد

#حافظ
@SETIQ
نسیم ِ باد ِ صبا دوش‌ام آگهی آورد
که روز ِ محنت و غم رو به کوتَهی آورد

به مطربان ِ صبوحی دهیم جامه‌یِ چاک
بدین نوید که باد ِ سحرگَهی آورد

بیا بیا که تو حور ِ بهشت را رضوان
در این جهان زِ برایِ دل ِ رهی آورد

همی‌رویم به شیراز با عنایت ِ بخت
زهی رفیق که بخت‌ام به هم‌رهی آورد

به جبر ِ خاطر ِ ما کوش ک‌این کلاه ِ نمد
بسا شکست که با افسر ِ شَهی آورد

چه ناله‌ها که رسید از دل‌ام به خرمن ِ ماه
چو یاد ِ عارض ِ آن ماه ِ خَرگَهی آورد

رساند رایت ِ منصور بر فلک حافظ
که التجا به جناب ِ شهنشهی آورد

#حافظ #غزل 147 #تصحیح_قزوینی_غنی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/480