مردم را به موزهی حافظ میخواستم ببرم!
سهیل قاسمی
مجله وزین عصر روشن در این شمارهی خود، یکی از شبهای مجله بخارا، شب بزرگداشت دکتر قاسم غنی و رونمایی از دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱ بهتصحیح سهیل قاسمی را پوشش داده و متن کامل سخنرانیهای دکتر صادق سجادی و دکتر اصغر دادبه در بزرگداشت دکتر قاسم غنی و در بررسی کتاب دیوان حافظ تصحیح سهیل قاسمی را منتشر کردهاست.
همچنین مقالهئی از دکتر سعید کافی انارکی در بارهی زندگی و آثار دکتر قاسم غنی و تصاویری از دستنوشتههای دکتر غنی و همچنین متن سخنرانی سهیل قاسمی در معرفی کتاب خود در این نشست در این شماره مجله عصر روشن چاپ شدهاست.
تهیه این مجله و اشتراک آن را به دوستان گرامی پیشنهاد میکنم.
@Setiq
سهیل قاسمی
مجله وزین عصر روشن در این شمارهی خود، یکی از شبهای مجله بخارا، شب بزرگداشت دکتر قاسم غنی و رونمایی از دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱ بهتصحیح سهیل قاسمی را پوشش داده و متن کامل سخنرانیهای دکتر صادق سجادی و دکتر اصغر دادبه در بزرگداشت دکتر قاسم غنی و در بررسی کتاب دیوان حافظ تصحیح سهیل قاسمی را منتشر کردهاست.
همچنین مقالهئی از دکتر سعید کافی انارکی در بارهی زندگی و آثار دکتر قاسم غنی و تصاویری از دستنوشتههای دکتر غنی و همچنین متن سخنرانی سهیل قاسمی در معرفی کتاب خود در این نشست در این شماره مجله عصر روشن چاپ شدهاست.
تهیه این مجله و اشتراک آن را به دوستان گرامی پیشنهاد میکنم.
@Setiq
❤5🔥1😁1🙏1
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 607 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکُنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظورِ منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروَند
تو چنان در دلِ من رفته که جان در بدنی
تو هُمایی و منِ خستهیِ بیچاره گدای
پادشاهی کُنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارَت به سلام آیم و خدمت بکُنم
و ر جوابام ندهی، میرسدَت کِبر و مَنی!
مَرد، راضی ست که در پایِ تو افتد چون گوی
تا بدان ساعدِ سیمینش به چوگان بزنی
مستِ بیخویشتن از خَمر، ظَلوم است و جَهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نَعت و صفت گر بخرامی در باغ،
باغبان بیند و گوید که تو سَروِ چمنی
من، بر از شاخِ امیدَت نتوانم خوردن
غالبالظنّ و یقین ام که تو بیخام بکَنی
خوانِ درویش به شیرینی و چربی بخورند؛
سعدیا! چربزبانی کُن و شیرینسخنی
0607
@Setiq
#غزل شمارهی 607 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
من چرا دل به تو دادم که دلم میشکنی
یا چه کردم که نگه باز به من مینکُنی
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حریفان که تو منظورِ منی
دیگران چون بروند از نظر از دل بروَند
تو چنان در دلِ من رفته که جان در بدنی
تو هُمایی و منِ خستهیِ بیچاره گدای
پادشاهی کُنم ار سایه به من برفکنی
بنده وارَت به سلام آیم و خدمت بکُنم
و ر جوابام ندهی، میرسدَت کِبر و مَنی!
مَرد، راضی ست که در پایِ تو افتد چون گوی
تا بدان ساعدِ سیمینش به چوگان بزنی
مستِ بیخویشتن از خَمر، ظَلوم است و جَهول
مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی
تو بدین نَعت و صفت گر بخرامی در باغ،
باغبان بیند و گوید که تو سَروِ چمنی
من، بر از شاخِ امیدَت نتوانم خوردن
غالبالظنّ و یقین ام که تو بیخام بکَنی
خوانِ درویش به شیرینی و چربی بخورند؛
سعدیا! چربزبانی کُن و شیرینسخنی
0607
@Setiq
❤6👏2👍1🔥1
ای سرو حدیقه معانی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 608 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
ای سروِ حدیقهی معانی
جانی و لطیفهی جهانی
پیشِ تو بهاتّفاق مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی
چشمانِ تو سِحر اولین اند
تو فتنهیِ آخرالزمانی
چون اسمِ تو در میان نباشد؟
گویی که بهجسم در میانی
آن را که تو از سفر بیایی,
حاجت نبوَد به ارمغانی
گر ز آمدنات خبر بیارند،
من جان بدهم به مژدگانی
دفعِ غم دل نمیتوان کرد
الّا به امیدِ شادمانی
گر صورتِ خویشتن ببینی،
حیرانِ وجودِ خود بمانی
گر صلح کنی، لطیف باشد
در وقت بهار و مهربانی
سعدی خطِ سبز دوست دارد
پیرامنِ خَدِّ ارغوانی
این پیر نگر! که همچناناش
از یاد نمیرود جوانی
0608
@Setiq
#غزل شمارهی 608 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
ای سروِ حدیقهی معانی
جانی و لطیفهی جهانی
پیشِ تو بهاتّفاق مردن
خوشتر که پس از تو زندگانی
چشمانِ تو سِحر اولین اند
تو فتنهیِ آخرالزمانی
چون اسمِ تو در میان نباشد؟
گویی که بهجسم در میانی
آن را که تو از سفر بیایی,
حاجت نبوَد به ارمغانی
گر ز آمدنات خبر بیارند،
من جان بدهم به مژدگانی
دفعِ غم دل نمیتوان کرد
الّا به امیدِ شادمانی
گر صورتِ خویشتن ببینی،
حیرانِ وجودِ خود بمانی
گر صلح کنی، لطیف باشد
در وقت بهار و مهربانی
سعدی خطِ سبز دوست دارد
پیرامنِ خَدِّ ارغوانی
این پیر نگر! که همچناناش
از یاد نمیرود جوانی
0608
@Setiq
❤9🔥2👏1
خورشیدِ من 😍🤪😜😳😃☺️😝
مجموعهی لطایف و سفینهی ظرایف، سیف جام هروی
«این شعر در این کتاب زمانی پس از سال ۷۵۲ و پیش از ۸۰۴ نگاشته شده»
برای این سه شاعر دعایی ننوشته که بتوان حدس زد زنده بودند یا درگذشته. اما عبارتِ «فیالجواب» نشان میدهد به باورِ کاتب، حافظ در جوابِ سلمان و جهانملکخاتون در جوابِ حافظ سروده.
حالا با اینها کاری ندارم! اما یهو یادم افتاد که اسم کوچکِ حافظ، «شمسالدین» بوده. و جهان، او را «خورشیدِ من» خطاب کرده!
بعـــله! چشمِ ما روشن!
خورشیدِ من!
دیگه چی؟ 🤪
بگردیم ببینیم جهانملکخاتون توی دیوانِ خودش کجا ها خورشید گفته حافظ کجاها گفته خورشید کجاها گفته جهان 🧐
(سلمان ساوجی)
بردَمَد صبحِ نشاط از مَطلَعِ جان؛ غم مخور
و این شبِ هجران رسَد روزی به پایان؛ غم مخور
ای دلِ سرگشته! دوْرِ غم نباشد پایدار
گر غمی پیش آیدَت، هم بگذرد؛ ز آن غم مخور
گر سَرَت خود در سَرِ سوْدایِ زلفاش میروَد،
ز آن، سَرِ مویی مکُن خاطر پریشان؛ غم مخور
پای در میدانِ عشق ار مینهی، مردانه نهْ
از بلایِ سَر مَتَرس از آفتِ جان غم مخور
هیچ کار از کعبه و بتخانه نگشاید تو را
گِردِ کویِ یار گرد از کُفر و ایمان غم مخور
خودپرستان را غمِ ناموس دامنگیر شد.
لااُبالی شوْ زِ خود، دامن تر افشان غم مخور
توْبه از میْ خوردن و خوردن غمِ میْ تا به کیْ؟
آشکارا میْ بهشادی نوش، پنهان غم مخور
آبِ چشم از سَر گذشت ار یار گوید، گو: بگو!
آن که آب از سر گذشتاش، گو زِ باران غم مخور
مَحرَمِ یار است بادِ صبح و اینک میرود
پیشِ او گر فتنهئی داری، بگو! هان! غم مخور
روزگارِ غصّه و دوْرانِ اَندُه درگذشت
نوْبتِ دلشادی است امروز سلمان! غم مخور
(حافظ شیرازی)
یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان؛ غم مخور
کلبهیِ اَحزان شوَد روزی گلستان؛ غم مخور
ای دلِ غمدیده! حالات خوش شوَد؛ دل بَد مَکُن
و این دلِ شوریده باز آید به سامان؛ غم مخور
دوْرِ گردون ار دو روزی بر مرادِ ما نگشت،
دایما یکسان نباشد کارِ دوْران؛ غم مخور
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم،
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان، غم مخور
گرچه مَنزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید،
هیچ کاری نیست کآن را نیست پایان؛ غم مخور
ای دل! ار سیْلِ فنا بنیادِ هستی برکَنَد،
چون تو را نوح است کشتیبان، زِ طوفان غم مخور
حافظا! در کُنجِ فقر و خلوَتِ شبهایِ تار
تا بوَد وِردَت دعا و درس قران، غم مخور
(جهانمَلک خاتون)
ای دل! ار سرگشته ای، از جوْرِ دوْران غم مخور
باشد احوالِ جهان افتان و خیزان؛ عم مخور
تُندبادِ چرخ چون در آتشِ عشقات فکنْد،
آبرویات گر شود با خاک یکسان غم مخور
گرچه چون یعقوب گشتی ساکنِ بیْتُالحزَن،
یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان؛ غم مخور
در طلَب باش و مباش از لُطفِ یزدان ناامید
هم بهامّیدی رسد امّیدواران غم مخور
کعبهیِ مقصود خواهی، رخ متاب از بادیه
دل بنهْ بر دَرد و از خارِ مغیلان غم مخور
دَردِ اوبهتر زِ درمان است. بنشین صبر کُن
دَردِ دل را گر نیابی هیچ درمان، غم مخور
اعتمادی نیست بر کارِ جهانخورشیدِ من !
آب باز آید به جویِ رفته؛ ای جان! غم مخور
باغبانا صبر کُن! با زحمتِ زاغان بساز
بلبلِ شوریده باز آید به بُستان؛ غم مخور
ای جهان! تا کیْ دل از کارِ جهان داری ملول؟
روزگارَت عاقبت گردد بهسامان؛ غم مخور
سهیل قاسمی
@Setiq
https://t.me/Setiq/4698
مجموعهی لطایف و سفینهی ظرایف، سیف جام هروی
«این شعر در این کتاب زمانی پس از سال ۷۵۲ و پیش از ۸۰۴ نگاشته شده»
برای این سه شاعر دعایی ننوشته که بتوان حدس زد زنده بودند یا درگذشته. اما عبارتِ «فیالجواب» نشان میدهد به باورِ کاتب، حافظ در جوابِ سلمان و جهانملکخاتون در جوابِ حافظ سروده.
حالا با اینها کاری ندارم! اما یهو یادم افتاد که اسم کوچکِ حافظ، «شمسالدین» بوده. و جهان، او را «خورشیدِ من» خطاب کرده!
بعـــله! چشمِ ما روشن!
خورشیدِ من!
دیگه چی؟ 🤪
بگردیم ببینیم جهانملکخاتون توی دیوانِ خودش کجا ها خورشید گفته حافظ کجاها گفته خورشید کجاها گفته جهان 🧐
جمالالدین سلمان را ست
(سلمان ساوجی)
بردَمَد صبحِ نشاط از مَطلَعِ جان؛ غم مخور
و این شبِ هجران رسَد روزی به پایان؛ غم مخور
ای دلِ سرگشته! دوْرِ غم نباشد پایدار
گر غمی پیش آیدَت، هم بگذرد؛ ز آن غم مخور
گر سَرَت خود در سَرِ سوْدایِ زلفاش میروَد،
ز آن، سَرِ مویی مکُن خاطر پریشان؛ غم مخور
پای در میدانِ عشق ار مینهی، مردانه نهْ
از بلایِ سَر مَتَرس از آفتِ جان غم مخور
هیچ کار از کعبه و بتخانه نگشاید تو را
گِردِ کویِ یار گرد از کُفر و ایمان غم مخور
خودپرستان را غمِ ناموس دامنگیر شد.
لااُبالی شوْ زِ خود، دامن تر افشان غم مخور
توْبه از میْ خوردن و خوردن غمِ میْ تا به کیْ؟
آشکارا میْ بهشادی نوش، پنهان غم مخور
آبِ چشم از سَر گذشت ار یار گوید، گو: بگو!
آن که آب از سر گذشتاش، گو زِ باران غم مخور
مَحرَمِ یار است بادِ صبح و اینک میرود
پیشِ او گر فتنهئی داری، بگو! هان! غم مخور
روزگارِ غصّه و دوْرانِ اَندُه درگذشت
نوْبتِ دلشادی است امروز سلمان! غم مخور
مولانا حافظ الدین فرماید فیالجواب
(حافظ شیرازی)
یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان؛ غم مخور
کلبهیِ اَحزان شوَد روزی گلستان؛ غم مخور
ای دلِ غمدیده! حالات خوش شوَد؛ دل بَد مَکُن
و این دلِ شوریده باز آید به سامان؛ غم مخور
دوْرِ گردون ار دو روزی بر مرادِ ما نگشت،
دایما یکسان نباشد کارِ دوْران؛ غم مخور
در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم،
سرزنشها گر کُنَد خارِ مُغیلان، غم مخور
گرچه مَنزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید،
هیچ کاری نیست کآن را نیست پایان؛ غم مخور
ای دل! ار سیْلِ فنا بنیادِ هستی برکَنَد،
چون تو را نوح است کشتیبان، زِ طوفان غم مخور
حافظا! در کُنجِ فقر و خلوَتِ شبهایِ تار
تا بوَد وِردَت دعا و درس قران، غم مخور
جهان ملک فرماید فیالجواب
(جهانمَلک خاتون)
ای دل! ار سرگشته ای، از جوْرِ دوْران غم مخور
باشد احوالِ جهان افتان و خیزان؛ عم مخور
تُندبادِ چرخ چون در آتشِ عشقات فکنْد،
آبرویات گر شود با خاک یکسان غم مخور
گرچه چون یعقوب گشتی ساکنِ بیْتُالحزَن،
یوسفِ گمگشته باز آید به کنعان؛ غم مخور
در طلَب باش و مباش از لُطفِ یزدان ناامید
هم بهامّیدی رسد امّیدواران غم مخور
کعبهیِ مقصود خواهی، رخ متاب از بادیه
دل بنهْ بر دَرد و از خارِ مغیلان غم مخور
دَردِ اوبهتر زِ درمان است. بنشین صبر کُن
دَردِ دل را گر نیابی هیچ درمان، غم مخور
اعتمادی نیست بر کارِ جهان
آب باز آید به جویِ رفته؛ ای جان! غم مخور
باغبانا صبر کُن! با زحمتِ زاغان بساز
بلبلِ شوریده باز آید به بُستان؛ غم مخور
ای جهان! تا کیْ دل از کارِ جهان داری ملول؟
روزگارَت عاقبت گردد بهسامان؛ غم مخور
سهیل قاسمی
@Setiq
https://t.me/Setiq/4698
Telegram
ستیغ
یهو یادم افتاد که اسم کوچکِ حافظ، «شمسالدین» بوده. و جهان، او را «خورشیدِ من» خطاب کرده!
بعـــله! چشمِ ما روشن!
خورشیدِ من!
دیگه چی؟ 🤪
@Setiq
بعـــله! چشمِ ما روشن!
خورشیدِ من!
دیگه چی؟ 🤪
@Setiq
❤10😁2👍1🔥1
بر آنم گر تو باز آیی که در پایت کنم جانی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 609 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
بر آن ام گر تو باز آیی که در پایَت کنم جانی
و ز این کمتر نشاید کرد در پایِ تو قربانی
امید از بخت میدارم بقایِ عمر چندانی
کاز ابرِ لُطف باز آید به خاکِ تشنه بارانی
میانِ عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی،
درختِ ارغوان رویَد به جایِ هر مُغیلانی
مگر لیْلی نمیداند که بی دیدارِ میْموناش
فراخایِ جهان تنگ است بر مجنون چو زندانی
دریغا عَهدِ آساني که مقدارَش ندانستم
ندانی قدْرِ وصل الّا که در مانی به هجرانی
نه در زلفِ پریشانات منِ تنها گرفتارم
که دل در بندِ او دارد به هر مویی پریشانی
چه فتنهست این که در چشمات به غارت میبَرَد دلها
تویی در عهدِ ما گر هست در شیراز فتّانی
نشاید خونِ سعدی را بهباطل ریختن حقا!
بیا! سهل است اگر داری به خطِّ خواجه فرمانی
زمانِ رفته باز آید؛ ولیکن صبر میباید
که مستخلص نمیگردد بهاری بی زمستانی
0609
@Setiq
#غزل شمارهی 609 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
بر آن ام گر تو باز آیی که در پایَت کنم جانی
و ز این کمتر نشاید کرد در پایِ تو قربانی
امید از بخت میدارم بقایِ عمر چندانی
کاز ابرِ لُطف باز آید به خاکِ تشنه بارانی
میانِ عاشق و معشوق اگر باشد بیابانی،
درختِ ارغوان رویَد به جایِ هر مُغیلانی
مگر لیْلی نمیداند که بی دیدارِ میْموناش
فراخایِ جهان تنگ است بر مجنون چو زندانی
دریغا عَهدِ آساني که مقدارَش ندانستم
ندانی قدْرِ وصل الّا که در مانی به هجرانی
نه در زلفِ پریشانات منِ تنها گرفتارم
که دل در بندِ او دارد به هر مویی پریشانی
چه فتنهست این که در چشمات به غارت میبَرَد دلها
تویی در عهدِ ما گر هست در شیراز فتّانی
نشاید خونِ سعدی را بهباطل ریختن حقا!
بیا! سهل است اگر داری به خطِّ خواجه فرمانی
زمانِ رفته باز آید؛ ولیکن صبر میباید
که مستخلص نمیگردد بهاری بی زمستانی
0609
@Setiq
❤5🔥1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
تو حرفات یه حبه قند بنداز
نویسنده و کارگردان:
نیما نعمتی زاده
تهیهکننده:
فرید عبدلپور
بازیگران:
نیما نعمتی زاده
آوید بزرگی
کاری از دوست خوبم دکتر فرید عبدلپور که همیشه خواندنی است و تماشایی
شبهای مرداد از ساعت هفت و نیم، تماشاخانه هیلاج
خیابان ایرانشهر، خیابان خسرو
خرید بلیت از سایت تیوال
#تئاتر
نویسنده و کارگردان:
نیما نعمتی زاده
تهیهکننده:
فرید عبدلپور
بازیگران:
نیما نعمتی زاده
آوید بزرگی
کاری از دوست خوبم دکتر فرید عبدلپور که همیشه خواندنی است و تماشایی
شبهای مرداد از ساعت هفت و نیم، تماشاخانه هیلاج
خیابان ایرانشهر، خیابان خسرو
خرید بلیت از سایت تیوال
#تئاتر
❤3👍2🔥1
بندهام گر به لطف میخوانی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 610 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
بنده ام گر به لُطف میخوانی
حاکمی گر به قَهر میرانی
کس نشاید که بر تو بگزینند
که تو صورت به کس نمیمانی
ندهیمات به هر که در عالَم
و ر تو ما را به هیچ نستانی
گفتم این دَردِ عشقِ پنهان را
به تو گویم؛ که هم تو درمانی
باز گفتم: چه حاجت است به قوْل؟
که تو خود در دلی و میدانی
نفْس را عقل تربیت میکرد
ک: از طبیعت عنان بگردانی!
عشق دانی چه گفت تقوا را؟:
پنجه با ما مکُن! که نتوانی
چه خبر دارد از حقیقتِ عشق
پایبندِ هوایِ نفسانی
خودپرستان نظر به شخص کنند
پاکبینان به صُنعِ رَبّانی
شبِ قدْری بوَد که دست دهد
عارفان را سماعِ روحانی
رقص وقتی مسلَّمات باشد
کآستین بر دو عالَم افشانی
قصهی عشق را نهایت نیست
صبر پیدا و درد پنهانی
سعدیا دیگر این حدیث مگوی
تا نگویند قصه میخوانی
0610
@Setiq
#غزل شمارهی 610 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
بنده ام گر به لُطف میخوانی
حاکمی گر به قَهر میرانی
کس نشاید که بر تو بگزینند
که تو صورت به کس نمیمانی
ندهیمات به هر که در عالَم
و ر تو ما را به هیچ نستانی
گفتم این دَردِ عشقِ پنهان را
به تو گویم؛ که هم تو درمانی
باز گفتم: چه حاجت است به قوْل؟
که تو خود در دلی و میدانی
نفْس را عقل تربیت میکرد
ک: از طبیعت عنان بگردانی!
عشق دانی چه گفت تقوا را؟:
پنجه با ما مکُن! که نتوانی
چه خبر دارد از حقیقتِ عشق
پایبندِ هوایِ نفسانی
خودپرستان نظر به شخص کنند
پاکبینان به صُنعِ رَبّانی
شبِ قدْری بوَد که دست دهد
عارفان را سماعِ روحانی
رقص وقتی مسلَّمات باشد
کآستین بر دو عالَم افشانی
قصهی عشق را نهایت نیست
صبر پیدا و درد پنهانی
سعدیا دیگر این حدیث مگوی
تا نگویند قصه میخوانی
0610
@Setiq
❤2🔥1👏1
بهار آمد که هر ساعت رود خاطر به بستانی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 611 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
بهار آمد که هر ساعت روَد خاطر به بُستانی
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
دَمِ عیسی ست پنداری نسیمِ بادِ نوروزی
که خاکِ مُرده باز آید در او روحی و ریْحانی
به جوْلان و خرامیدن در آمد سروِ بُستانی
تو نیز ای سروِ روحانی بکُن یکبار جوْلانی
به هر کویی پریرویی بهچوگان میزند گویی
تو خود گویِ زنخ داری؛ بساز از زلف چوگانی
به چندین حیلت و حِکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانم نمیافتد چنین گوی زنخدانی
بیار ای باغبان سَروی به بالای دلارامام
که باری من ندیدهستم چنین گُل در گلستانی
تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آنگه
که همچون آهو از دستات نهم سر در بیابانی
کمالِ حُسنِ رویات را صفتکردن نمیدانم
که حیران باز میمانم؛ چه داند گفت حیرانی؟
وصالِ توست اگر دل را مُرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
طبیب از من به جان آمد! که: سعدی قصه کوتَه کُن!
که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی
0611
@Setiq
#غزل شمارهی 611 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
بهار آمد که هر ساعت روَد خاطر به بُستانی
به غلغل در سماع آیند هر مرغی به دستانی
دَمِ عیسی ست پنداری نسیمِ بادِ نوروزی
که خاکِ مُرده باز آید در او روحی و ریْحانی
به جوْلان و خرامیدن در آمد سروِ بُستانی
تو نیز ای سروِ روحانی بکُن یکبار جوْلانی
به هر کویی پریرویی بهچوگان میزند گویی
تو خود گویِ زنخ داری؛ بساز از زلف چوگانی
به چندین حیلت و حِکمت که گوی از همگنان بردم
به چوگانم نمیافتد چنین گوی زنخدانی
بیار ای باغبان سَروی به بالای دلارامام
که باری من ندیدهستم چنین گُل در گلستانی
تو آهوچشم نگذاری مرا از دست تا آنگه
که همچون آهو از دستات نهم سر در بیابانی
کمالِ حُسنِ رویات را صفتکردن نمیدانم
که حیران باز میمانم؛ چه داند گفت حیرانی؟
وصالِ توست اگر دل را مُرادی هست و مطلوبی
کنار توست اگر غم را کناری هست و پایانی
طبیب از من به جان آمد! که: سعدی قصه کوتَه کُن!
که دردت را نمیدانم برون از صبر درمانی
0611
@Setiq
👏2❤1🔥1
جمعی که تو در میان ایشانی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 612 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
جمعی که تو در میانِ ایشانی،
ز آن جمع بهدر بوَد پریشانی
ای ذاتِ شریف و شخصِ روحانی
آرامِ دلی و مَرهمِ جانی
خرّم تنِ آن که با تو پیوندد
و آن حلقه که در میانِ ایشانی
من نیز بهخدمتات کمر بندم
باشد که غلامِ خویشتن خوانی
بر خوانِ تو این شکَر که میبینم،
بی فایدهئی مگس که میرانی
هر جا که تو بگذری، بدین خوبی،
کس شک نکُنَد که سَروِ بُستانی
هر کاین سَرِ دست و ساعدَت بیند،
گر دل ندهد، به پنجه بِستانی
من جسم چنین ندیدهام هرگز
چندان که قیاس میکُنم، جانی
بر دیدهیِ من بروْ! که مخدومی
پروانه به خون بده! که سلطانی
من سَر زِ خطِ تو بر نمیگیرم
و ر چون قلمام به سَر بگردانی
این گَرد که بر رخ است میبینی
وآن دَرد که در دل است میدانی
دودی که بیاید از دلِ سعدی،
پیداست که آتشی ست پنهانی
میگوید و جان به رقص میآید
خوش میرود این سماعِ روحانی
0612
@Setiq
#غزل شمارهی 612 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
جمعی که تو در میانِ ایشانی،
ز آن جمع بهدر بوَد پریشانی
ای ذاتِ شریف و شخصِ روحانی
آرامِ دلی و مَرهمِ جانی
خرّم تنِ آن که با تو پیوندد
و آن حلقه که در میانِ ایشانی
من نیز بهخدمتات کمر بندم
باشد که غلامِ خویشتن خوانی
بر خوانِ تو این شکَر که میبینم،
بی فایدهئی مگس که میرانی
هر جا که تو بگذری، بدین خوبی،
کس شک نکُنَد که سَروِ بُستانی
هر کاین سَرِ دست و ساعدَت بیند،
گر دل ندهد، به پنجه بِستانی
من جسم چنین ندیدهام هرگز
چندان که قیاس میکُنم، جانی
بر دیدهیِ من بروْ! که مخدومی
پروانه به خون بده! که سلطانی
من سَر زِ خطِ تو بر نمیگیرم
و ر چون قلمام به سَر بگردانی
این گَرد که بر رخ است میبینی
وآن دَرد که در دل است میدانی
دودی که بیاید از دلِ سعدی،
پیداست که آتشی ست پنهانی
میگوید و جان به رقص میآید
خوش میرود این سماعِ روحانی
0612
@Setiq
❤3👏1🙏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فی قُربِهَا
یا
فی بُعْدِهَا
❓
[1]
از خونِ دل نِبِشتم نزدیکِ دوست[2] نامه:
اِنّی رَأیْتُ دَهْراً مِن هجْرِکَ الْقیامَه
دارم من از فِراقاش در دیده صد عَلامت
لَیْسَتْ دُموعُ عَیْنی، هٰذا لَنَا الْعَلامَه؟
هر چند آزمودم، از ویْ نبود سودَم
مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّتْ بِهِ النَدامَه
پرسیدم از طَبیبی از حالِ دوست، گفتا:
فی قُرْبِها عَذابٌ، فی بُعْدِهَا السَلامَه[3]
گفتم: ملامت آید گَر گِردِ کو ت گَردم[4]!
وَ اللّهِ ما رَأَیْنا، حُبّاً بِلا مَلامَه[5]
حافظ چو طالب آمد جامی به جامِ[6] شیرین
حَتّیٰ تَذُوقَ[7] مِنْهُ کأساً مِنَ الْکَرامَه
[1] این بیت هم در نسخههای دیگر آمده:
بادِ صبا زِ ماهام ناگَه نقاب بَرداشت
کَالشَمسِ فی ضَحاءٍ تَطْلُعْ مِنَ الْغَمامَه
[2] «نزدیکِ یار»
[3] نسخه 803 نیز همین است اما بسیاری تصحیحها، جا به جا نوشتهاند: «فی بُعْدِها عَذابٌ، فی قُرْبِهَا السَلامَه»
[4] «گفتم ملالت آید گَر گِردِ دوست گَردم»
[5] مصراع دوم از متن جا افتادهبود و کاتب در حاشیه افزوده.
[6] «جامی به جانِ شیرین». شاید سهوِ کاتب است و «جانِ شیرین» درست است.
[7] «حَتّیٰ یَذُوقَ مِنْهُ»
سهیل قاسمی
@Setiq
یا
فی بُعْدِهَا
❓
[1]
از خونِ دل نِبِشتم نزدیکِ دوست[2] نامه:
اِنّی رَأیْتُ دَهْراً مِن هجْرِکَ الْقیامَه
دارم من از فِراقاش در دیده صد عَلامت
لَیْسَتْ دُموعُ عَیْنی، هٰذا لَنَا الْعَلامَه؟
هر چند آزمودم، از ویْ نبود سودَم
مَن جَرَّبَ المُجَرَّب، حَلَّتْ بِهِ النَدامَه
پرسیدم از طَبیبی از حالِ دوست، گفتا:
فی قُرْبِها عَذابٌ، فی بُعْدِهَا السَلامَه[3]
گفتم: ملامت آید گَر گِردِ کو ت گَردم[4]!
وَ اللّهِ ما رَأَیْنا، حُبّاً بِلا مَلامَه[5]
حافظ چو طالب آمد جامی به جامِ[6] شیرین
حَتّیٰ تَذُوقَ[7] مِنْهُ کأساً مِنَ الْکَرامَه
[1] این بیت هم در نسخههای دیگر آمده:
بادِ صبا زِ ماهام ناگَه نقاب بَرداشت
کَالشَمسِ فی ضَحاءٍ تَطْلُعْ مِنَ الْغَمامَه
[2] «نزدیکِ یار»
[3] نسخه 803 نیز همین است اما بسیاری تصحیحها، جا به جا نوشتهاند: «فی بُعْدِها عَذابٌ، فی قُرْبِهَا السَلامَه»
[4] «گفتم ملالت آید گَر گِردِ دوست گَردم»
[5] مصراع دوم از متن جا افتادهبود و کاتب در حاشیه افزوده.
[6] «جامی به جانِ شیرین». شاید سهوِ کاتب است و «جانِ شیرین» درست است.
[7] «حَتّیٰ یَذُوقَ مِنْهُ»
سهیل قاسمی
@Setiq
🔥2👏2❤1🙏1👌1
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 613 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودَم به سر برآمد ز این آتشِ نهانی
شیراز در نبستهست از کاروان؛ ولیکن
ما را نمیگشایند از قیدِ مهربانی
اُشتر که اختیارَش در دست خود نباشد،
میبایدَش کشیدن باری به ناتوانی
خونِ هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی
صورتنگارِ چینی بیخویشتن بمانَد
گر صورتات ببیند سر تا به سر معانی
ای بر درِ سرایات غوغایِ عشقبازان
همچون بر آبِ شیرین آشوبِ کاروانی
تو فارغی و عشقات بازیچه مینماید
تا خرمنات نسوزد، تشویشِ ما ندانی
میگفتمات که جانی؛ دیگر دریغام آید
گر جوهری بهْ از جان ممکن بوَد، تو آنی
سَروی چو در سماعی بَدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی
اوّل چنین نبودی؛ باری حقیقتی شد
دی حظِّ نفس بودی، امروز قوتِ جانی
شهر آن توست و شاهی؛ فرمای هر چه خواهی!
گر بی عمل ببخشی ور بی گُنَه بِرانی
رویِ امیدِ سعدی بر خاکِ آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایةَ الاَمانی
0613
@Setiq
#غزل شمارهی 613 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودَم به سر برآمد ز این آتشِ نهانی
شیراز در نبستهست از کاروان؛ ولیکن
ما را نمیگشایند از قیدِ مهربانی
اُشتر که اختیارَش در دست خود نباشد،
میبایدَش کشیدن باری به ناتوانی
خونِ هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بردی به دلستانی
صورتنگارِ چینی بیخویشتن بمانَد
گر صورتات ببیند سر تا به سر معانی
ای بر درِ سرایات غوغایِ عشقبازان
همچون بر آبِ شیرین آشوبِ کاروانی
تو فارغی و عشقات بازیچه مینماید
تا خرمنات نسوزد، تشویشِ ما ندانی
میگفتمات که جانی؛ دیگر دریغام آید
گر جوهری بهْ از جان ممکن بوَد، تو آنی
سَروی چو در سماعی بَدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری شمعی چو در میانی
اوّل چنین نبودی؛ باری حقیقتی شد
دی حظِّ نفس بودی، امروز قوتِ جانی
شهر آن توست و شاهی؛ فرمای هر چه خواهی!
گر بی عمل ببخشی ور بی گُنَه بِرانی
رویِ امیدِ سعدی بر خاکِ آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایةَ الاَمانی
0613
@Setiq
❤10🔥3👏1🙏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دیوان حافظ
بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
انتشارات بلم
سپاس از دکتر آریا پورفریاد بابت معرفی اثر و گشودن باب بحث و بررسی کتاب
#حافظ
@Setiq
بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
انتشارات بلم
سپاس از دکتر آریا پورفریاد بابت معرفی اثر و گشودن باب بحث و بررسی کتاب
#حافظ
@Setiq
👏7❤2🔥2🍌1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سخنرانی سهیل قاسمی در مراسم رونمایی کتاب دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱
شبهای بخارا
شب دکتر قاسم غنی
با سخنرانی آقایان اصغر دادبه، صادق سجّادی، سعید کافی انارکی، سهیل قاسمی، علی دهباشی و پخش پیام تصویری فریدون مجلسی
همراه با رونمایی از تصحیح دیوان حافظ بر اساس نسخۀ اقدم سنۀ ۸۰۱ که به اهتمام سهیل قاسمی توسط انتشارات بلم منتشر شده است
سهشنبه شانزدهم اردیبهشتماه ۱۴۰۴
باغموزۀ نگارستان، تالار دکتر روحالامینی
همین ویدیو در آپارات
همین ویدیو در YouTube
فایل صوتی همین ویدیو
متن سخنرانی بخش نخست
متن سخنرانی بخش دوم
گزارش کامل شب بزرگداشت دکتر قاسم غنی و رونمایی از کتاب دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱ به تصحیح سهیل قاسمی
لینک تهیه کتاب از ستیغ
لینک تهیه کتاب از ایران کتاب
لینک تهیه کتاب از فرازبوک
با احترام
سهیل قاسمی
@Setiq
شبهای بخارا
شب دکتر قاسم غنی
با سخنرانی آقایان اصغر دادبه، صادق سجّادی، سعید کافی انارکی، سهیل قاسمی، علی دهباشی و پخش پیام تصویری فریدون مجلسی
همراه با رونمایی از تصحیح دیوان حافظ بر اساس نسخۀ اقدم سنۀ ۸۰۱ که به اهتمام سهیل قاسمی توسط انتشارات بلم منتشر شده است
سهشنبه شانزدهم اردیبهشتماه ۱۴۰۴
باغموزۀ نگارستان، تالار دکتر روحالامینی
همین ویدیو در آپارات
همین ویدیو در YouTube
فایل صوتی همین ویدیو
متن سخنرانی بخش نخست
متن سخنرانی بخش دوم
گزارش کامل شب بزرگداشت دکتر قاسم غنی و رونمایی از کتاب دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱ به تصحیح سهیل قاسمی
لینک تهیه کتاب از ستیغ
لینک تهیه کتاب از ایران کتاب
لینک تهیه کتاب از فرازبوک
با احترام
سهیل قاسمی
@Setiq
❤11👍2👏2🔥1💯1