خرقهی زُهد و جامِ میْ گرچه نه درخورِ هم اند،
این همه نقش میزنم از جهتِ خفایِ تو
حافظ ۸۰۱
عشقی را که در دل داشته پنهان میکرده
معشوق را پنهان میکرده که کیست
در خفا می مینوشیده و در ظاهر، خرقهی زهد میپوشیده
میگوید هرچند همه میدانیم که خرقهی زهد و جامِ می با هم متناسب نیستند (در خورِ هم نیستند)، اما من این همه فریب و منافقی و صنعت به کار میبرم و نقش میزنم که تو را مخفی کنم. اسرارِ غمِات و سِرِّ عشقِ تو را بپوشانم.
با «جفای تو» معنایی در نمییابم
در نسخهی ۸۰۱، من بهصراحت «جفا» نمیبینم. «خفا» میخوانم.
در ۸۰۳ نیز قاطعانه جفا نخواندم. آن را نیز خفا خواندم.
سهیل قاسمی
@Setiq
این همه نقش میزنم از جهتِ خفایِ تو
حافظ ۸۰۱
عشقی را که در دل داشته پنهان میکرده
معشوق را پنهان میکرده که کیست
در خفا می مینوشیده و در ظاهر، خرقهی زهد میپوشیده
میگوید هرچند همه میدانیم که خرقهی زهد و جامِ می با هم متناسب نیستند (در خورِ هم نیستند)، اما من این همه فریب و منافقی و صنعت به کار میبرم و نقش میزنم که تو را مخفی کنم. اسرارِ غمِات و سِرِّ عشقِ تو را بپوشانم.
با «جفای تو» معنایی در نمییابم
در نسخهی ۸۰۱، من بهصراحت «جفا» نمیبینم. «خفا» میخوانم.
در ۸۰۳ نیز قاطعانه جفا نخواندم. آن را نیز خفا خواندم.
سهیل قاسمی
@Setiq
👏4❤2🔥2🙏1
زنده بی دوست خفته در وطنی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 604 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
زنده بی دوست خُفته در وطنی،
مَثَلِ مردهئی ست در کَفَنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بوَد بی وجودِ روح، تنی
تا صبا میرود به بُستانها
چون تو سَروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلافِ امکان است
که برآید ز جیْبِ پیرهنی
و آن شکن برشکن قبائلِ زلف
که بلایی ست زیرِ هر شکنی
بر سَرِ کویِ عشق، بازاری ست
که نَیارد هزار جان ثمنی
جایِ آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر زِ منی
هفت کشور نمیکُنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی؛
از دو بیرون نَه: یا دلات سنگی ست
یا به گوشات نمیرسد سخنی
0604
@Setiq
#غزل شمارهی 604 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
زنده بی دوست خُفته در وطنی،
مَثَلِ مردهئی ست در کَفَنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بوَد بی وجودِ روح، تنی
تا صبا میرود به بُستانها
چون تو سَروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلافِ امکان است
که برآید ز جیْبِ پیرهنی
و آن شکن برشکن قبائلِ زلف
که بلایی ست زیرِ هر شکنی
بر سَرِ کویِ عشق، بازاری ست
که نَیارد هزار جان ثمنی
جایِ آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر زِ منی
هفت کشور نمیکُنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی؛
از دو بیرون نَه: یا دلات سنگی ست
یا به گوشات نمیرسد سخنی
0604
@Setiq
🔥5❤3
میی در گِلّهیِ چشم است ساقی را، بِنامایزد،
که مستی میکُنَد با عطر و میبخشد خُماری خوش
#حافظ ۸۰۳
تشخیصِ «گلّه» و «کلّه» ممکن نیست چون یکسان نگاشته میشدند. اما «گِله» در لغت بهمعنای «دانه» و «دانهی چشم» آمده. امروزه نیز در زبان تالشی و ترکی به «دانهیِ چشم» یا «تخمِ چشم»، «گئله» یا «گیله» میگویند. در ترکیِ آذربایجانی، «قاراگیله» به معنایِ «سیاه چشم» است.
به باور و گمانِ من (سهیل قاسمی)، جایگزینیِ «گله» با «کاسه»، از شباهتِ نوشتارِِ آن بوده که نخستین کاتبان را به اشتباه انداخته و نا آشنا بودنِ واژه یا معنایِ «گله»، باعث شده که بپندارند که کاتبِ نخستین، «کاسه» نوشته و این واژه در کتابتهایِ بعدی تکرار شده.
و این:
قیاس کردم و آن چشمِ آهوانهیِ مَست،
هزار ساحرِ چون سامِریش در گله بود
که در آن نیز معنایِ دانهی چشم را میتوان گرفت. چشم، با «گِله» یا «گئله» تناسب دارد. هزار ساحر دَر دانهی چشمِ یار هست.
هرچند «آهو»یِ نسخهی ۸۰۱ با گَلّه تناسبی دارد؛ که جادویِ نسخهی ۸۲۷ آن را هم ندارد و با «ساحر» متناسبتر است؛ اما باز حرف از سِحرِ چشمِ یار است نه ساحر و جادوگر در گَلّه و طویله نگهداری کردن!
@Setiq
که مستی میکُنَد با عطر و میبخشد خُماری خوش
#حافظ ۸۰۳
تشخیصِ «گلّه» و «کلّه» ممکن نیست چون یکسان نگاشته میشدند. اما «گِله» در لغت بهمعنای «دانه» و «دانهی چشم» آمده. امروزه نیز در زبان تالشی و ترکی به «دانهیِ چشم» یا «تخمِ چشم»، «گئله» یا «گیله» میگویند. در ترکیِ آذربایجانی، «قاراگیله» به معنایِ «سیاه چشم» است.
به باور و گمانِ من (سهیل قاسمی)، جایگزینیِ «گله» با «کاسه»، از شباهتِ نوشتارِِ آن بوده که نخستین کاتبان را به اشتباه انداخته و نا آشنا بودنِ واژه یا معنایِ «گله»، باعث شده که بپندارند که کاتبِ نخستین، «کاسه» نوشته و این واژه در کتابتهایِ بعدی تکرار شده.
و این:
قیاس کردم و آن چشمِ آهوانهیِ مَست،
هزار ساحرِ چون سامِریش در گله بود
که در آن نیز معنایِ دانهی چشم را میتوان گرفت. چشم، با «گِله» یا «گئله» تناسب دارد. هزار ساحر دَر دانهی چشمِ یار هست.
هرچند «آهو»یِ نسخهی ۸۰۱ با گَلّه تناسبی دارد؛ که جادویِ نسخهی ۸۲۷ آن را هم ندارد و با «ساحر» متناسبتر است؛ اما باز حرف از سِحرِ چشمِ یار است نه ساحر و جادوگر در گَلّه و طویله نگهداری کردن!
@Setiq
❤7👍2🔥1👏1
سروقدی میان انجمنی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 605 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
سَروْقدّی میانِ انجمنی
بهْ که هفتاد سروْ در چمنی
جهل باشد فراقِ صحبتِ دوست
بهتماشایِ لاله و سمَنی
ای که هرگز ندیدهای بهجمال
جز در آیینه مثلِ خویشتنی
تو که همتای خویشتن بینی،
لاجَرَم ننگری به مِثلِ منی
در دهانات سخن نمیگویم؛
که نگُنجد در آن دهن سخنی
بدنات در میانِ پیرهنات
همچو روحی ست رفته در بدنی
و آن که بیند برهنه اندامات،
گوید این پُر گُل است پیرهنی
با وجودَت خطا بوَد که نظر
به ختایی کنند یا ختَنی
باد اگر بر من اوفتد، ببَرَد
که نماندهست زیرِ جامه تنی
چاره بیچارگی بوَد سعدی
چون ندانند چارهئی و فَنی
0605
@Setiq
#غزل شمارهی 605 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
سَروْقدّی میانِ انجمنی
بهْ که هفتاد سروْ در چمنی
جهل باشد فراقِ صحبتِ دوست
بهتماشایِ لاله و سمَنی
ای که هرگز ندیدهای بهجمال
جز در آیینه مثلِ خویشتنی
تو که همتای خویشتن بینی،
لاجَرَم ننگری به مِثلِ منی
در دهانات سخن نمیگویم؛
که نگُنجد در آن دهن سخنی
بدنات در میانِ پیرهنات
همچو روحی ست رفته در بدنی
و آن که بیند برهنه اندامات،
گوید این پُر گُل است پیرهنی
با وجودَت خطا بوَد که نظر
به ختایی کنند یا ختَنی
باد اگر بر من اوفتد، ببَرَد
که نماندهست زیرِ جامه تنی
چاره بیچارگی بوَد سعدی
چون ندانند چارهئی و فَنی
0605
@Setiq
❤6🔥2👏2
کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 606 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
کس نگُذشت در دلم تا تو به خاطرِ منی
یک نفس از درونِ من خیمه بهدر نمیزنی
مهرگیاهِ عهدِ من تازهتر است هر زمان
و ر تو درختِ دوستی از بن و بیخ برکَنی
کس نستانَدم به هیچ ار تو برانی از دَرَم؛
مُقبِلِ هر دو عالم ام گر تو قبول میکُنی
چون تو بدیعصورتی، بی سببِ کدورتی
عهدِ وفایِ دوستان حیْف بوَد که بشکنی
صبر به طاقت آمد از بارِ کشیدنِ غمات
چند مقاومت کُنَد حَبّه و سنگِ صد منی؟
از همه کس رمیدهام؛ با تو درآرمیدهام
جمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی
ای دل! اگر فراقِ او و آتشِ اشتیاقِ او
در تو اثر نمیکند، تو نه دلی! که آهنی
هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
چارهیِ پایبستگان نیست بهجز فروتنی
سعدی اگر جزَع کُنی و ر نکُنی، چه فایده!
سختکمان چه غم خورَد گر تو ضعیفجوشنی؟
0606
@Setiq
#غزل شمارهی 606 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
کس نگُذشت در دلم تا تو به خاطرِ منی
یک نفس از درونِ من خیمه بهدر نمیزنی
مهرگیاهِ عهدِ من تازهتر است هر زمان
و ر تو درختِ دوستی از بن و بیخ برکَنی
کس نستانَدم به هیچ ار تو برانی از دَرَم؛
مُقبِلِ هر دو عالم ام گر تو قبول میکُنی
چون تو بدیعصورتی، بی سببِ کدورتی
عهدِ وفایِ دوستان حیْف بوَد که بشکنی
صبر به طاقت آمد از بارِ کشیدنِ غمات
چند مقاومت کُنَد حَبّه و سنگِ صد منی؟
از همه کس رمیدهام؛ با تو درآرمیدهام
جمع نمیشود دگر هر چه تو میپراکنی
ای دل! اگر فراقِ او و آتشِ اشتیاقِ او
در تو اثر نمیکند، تو نه دلی! که آهنی
هم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمی
چارهیِ پایبستگان نیست بهجز فروتنی
سعدی اگر جزَع کُنی و ر نکُنی، چه فایده!
سختکمان چه غم خورَد گر تو ضعیفجوشنی؟
0606
@Setiq
❤7👏2🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه بود
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بیگاه
به درکوفتنات پاسخی نمیآید.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینهیی نیکپرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهیِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبندهیی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشینگاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتانخورده با کلاهِ بوقیِ منگولهدارش
نه ملغمهی بیقانونِ مطلقهای مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه مییابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطره قطرانی است در نامتناهی ظلمات:
«ــ دریغا
ایکاش ایکاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
میبود!» ــ
...
احمد شاملو
سهیل قاسمی
@Setiq
اما یگانه بود و هیچ کم نداشت.
به جان منت پذیرم و حق گزارم!
(چنین گفت بامدادِ خسته.)
باید اِستاد و فرود آمد
بر آستانِ دری که کوبه ندارد،
چرا که اگر بهگاه آمدهباشی دربان به انتظارِ توست و
اگر بیگاه
به درکوفتنات پاسخی نمیآید.
کوتاه است در،
پس آن به که فروتن باشی.
آیینهیی نیکپرداخته توانی بود
آنجا
تا آراستگی را
پیش از درآمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغلهی آن سوی در زادهی توهمِ توست نه انبوهیِ مهمانان،
که آنجا
تو را
کسی به انتظار نیست.
که آنجا
جنبش شاید،
اما جُنبندهیی در کار نیست:
نه ارواح و نه اشباح و نه قدیسانِ کافورینه به کف
نه عفریتانِ آتشینگاوسر به مشت
نه شیطانِ بُهتانخورده با کلاهِ بوقیِ منگولهدارش
نه ملغمهی بیقانونِ مطلقهای مُتنافی. ــ
تنها تو
آنجا موجودیتِ مطلقی،
موجودیتِ محض،
چرا که در غیابِ خود ادامه مییابی و غیابت
حضورِ قاطعِ اعجاز است.
گذارت از آستانهی ناگزیر
فروچکیدن قطره قطرانی است در نامتناهی ظلمات:
«ــ دریغا
ایکاش ایکاش
قضاوتی قضاوتی قضاوتی
درکار درکار درکار
میبود!» ــ
...
احمد شاملو
سهیل قاسمی
@Setiq
❤6🥰2👏2🔥1
با چشمها
مرثیههای خاک
احمد شاملو
با چشمها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچهی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیدهی این روزِ پابهزای،
دستانِ بستهام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم:
«ــ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیمشب را از فجر
در چشمهای کوردلیتان
سویی به جای اگر
ماندهست آنقدر،
تا
از
کیسهتان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !
با گوشهای ناشنواییتان
این طُرفه بشنوید:
در نیمپردهی شب
آوازِ آفتاب را!»
«ــ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشنش را. آری!»
نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:
«ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!»
باری
من با دهانِ حیرت گفتم:
«ــ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»
□
هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:
«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل میطلبد.»
توفانِ خندهها…
«ــ خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعتِ شماطهدارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز برنگذشتهست.»
توفانِ خندهها…
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطرهیی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمیاش
مفهومِ بیریای رفاقت بود
با تابناکیاش
مفهومِ بیفریبِ صداقت بود.
□
(ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بیدریغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتا
با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)
□
افسوس!
آفتاب
مفهومِ بیدریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتابگونهیی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!
□
ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ
بر شانههای خود بنشانم
این خلقِ بیشمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم!
مرثیههای خاک
احمد شاملو
با چشمها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچهی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیدهی این روزِ پابهزای،
دستانِ بستهام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم:
«ــ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیمشب را از فجر
در چشمهای کوردلیتان
سویی به جای اگر
ماندهست آنقدر،
تا
از
کیسهتان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !
با گوشهای ناشنواییتان
این طُرفه بشنوید:
در نیمپردهی شب
آوازِ آفتاب را!»
«ــ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشنش را. آری!»
نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:
«ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!»
باری
من با دهانِ حیرت گفتم:
«ــ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»
□
هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:
«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل میطلبد.»
توفانِ خندهها…
«ــ خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعتِ شماطهدارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز برنگذشتهست.»
توفانِ خندهها…
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطرهیی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمیاش
مفهومِ بیریای رفاقت بود
با تابناکیاش
مفهومِ بیفریبِ صداقت بود.
□
(ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بیدریغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتا
با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)
□
افسوس!
آفتاب
مفهومِ بیدریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتابگونهیی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!
□
ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ
بر شانههای خود بنشانم
این خلقِ بیشمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم!
Telegram
Soheil Ghassemi in کافه ستیغ
❤6🔥1
مردم را به موزهی حافظ میخواستم ببرم!
سهیل قاسمی
مجله وزین عصر روشن در این شمارهی خود، یکی از شبهای مجله بخارا، شب بزرگداشت دکتر قاسم غنی و رونمایی از دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱ بهتصحیح سهیل قاسمی را پوشش داده و متن کامل سخنرانیهای دکتر صادق سجادی و دکتر اصغر دادبه در بزرگداشت دکتر قاسم غنی و در بررسی کتاب دیوان حافظ تصحیح سهیل قاسمی را منتشر کردهاست.
همچنین مقالهئی از دکتر سعید کافی انارکی در بارهی زندگی و آثار دکتر قاسم غنی و تصاویری از دستنوشتههای دکتر غنی و همچنین متن سخنرانی سهیل قاسمی در معرفی کتاب خود در این نشست در این شماره مجله عصر روشن چاپ شدهاست.
تهیه این مجله و اشتراک آن را به دوستان گرامی پیشنهاد میکنم.
@Setiq
سهیل قاسمی
مجله وزین عصر روشن در این شمارهی خود، یکی از شبهای مجله بخارا، شب بزرگداشت دکتر قاسم غنی و رونمایی از دیوان حافظ بر پایه نسخه خطی سال ۸۰۱ بهتصحیح سهیل قاسمی را پوشش داده و متن کامل سخنرانیهای دکتر صادق سجادی و دکتر اصغر دادبه در بزرگداشت دکتر قاسم غنی و در بررسی کتاب دیوان حافظ تصحیح سهیل قاسمی را منتشر کردهاست.
همچنین مقالهئی از دکتر سعید کافی انارکی در بارهی زندگی و آثار دکتر قاسم غنی و تصاویری از دستنوشتههای دکتر غنی و همچنین متن سخنرانی سهیل قاسمی در معرفی کتاب خود در این نشست در این شماره مجله عصر روشن چاپ شدهاست.
تهیه این مجله و اشتراک آن را به دوستان گرامی پیشنهاد میکنم.
@Setiq
❤5🔥1😁1🙏1