صاحب نظر نباشد در بند نیکنامی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 600 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
صاحب نظر، نباشد در بند نیکنامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گویِ عامی
ای نقطهیِ سیاهی بالایِ خطِّ سبز ش
خوش دانه ای! ولیکن بس بر کنارِ دامی
حور از بهشت بیرون ناید؛ تو از کجایی؟
مَهْ بر زمین نباشد؛ تو ماهرُخ کدامی؟
دیگر کساش نبیند در بوستان خرامان
گر سروِ بوستانات بیند که میخرامی
بَدرِ تمام، روزی در آفتابِ رویات
گر بنگرد، بیارد اقرارِ ناتمامی
طوطی، شکر شکستن دیگر روا ندارد
گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
در حُسن بینظیری، در لطف بینهایت
در مِهر بیثَباتی، در عهد بیدوامی
لایقتر از امیری در خدمتات اسیری
خوشتر ز پادشاهی در حضرتات غلامی
تَرکِ عمل بگفتم، ایمِن شدم زِ عُزلت
بیچیز را نباشد اندیشه از حرامی
فردا به داغِ دوزخ ناپختهئی بسوزد
کامروز آتشِ عشق از وی نبُرد خامی
هر لحظه سَر به جایی بر میکُند خیالام
تا خود چه بر من آید ز این مُنقطعلگامی
سعدی چو تَرکِ هستی گفتی، ز خلق رَستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکستهجامی
0600
@Setiq
#غزل شمارهی 600 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
صاحب نظر، نباشد در بند نیکنامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گویِ عامی
ای نقطهیِ سیاهی بالایِ خطِّ سبز ش
خوش دانه ای! ولیکن بس بر کنارِ دامی
حور از بهشت بیرون ناید؛ تو از کجایی؟
مَهْ بر زمین نباشد؛ تو ماهرُخ کدامی؟
دیگر کساش نبیند در بوستان خرامان
گر سروِ بوستانات بیند که میخرامی
بَدرِ تمام، روزی در آفتابِ رویات
گر بنگرد، بیارد اقرارِ ناتمامی
طوطی، شکر شکستن دیگر روا ندارد
گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
در حُسن بینظیری، در لطف بینهایت
در مِهر بیثَباتی، در عهد بیدوامی
لایقتر از امیری در خدمتات اسیری
خوشتر ز پادشاهی در حضرتات غلامی
تَرکِ عمل بگفتم، ایمِن شدم زِ عُزلت
بیچیز را نباشد اندیشه از حرامی
فردا به داغِ دوزخ ناپختهئی بسوزد
کامروز آتشِ عشق از وی نبُرد خامی
هر لحظه سَر به جایی بر میکُند خیالام
تا خود چه بر من آید ز این مُنقطعلگامی
سعدی چو تَرکِ هستی گفتی، ز خلق رَستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکستهجامی
0600
@Setiq
❤6👏2🔥1🥰1
Forwarded from موسیقی، واژه و کتاب ... 🎼🎙📚 (Alireza ✍)
با 📔 کتاب ارزنده ی "دیوان حافظ"
بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
به پیرایش و نگارش
دوست مهربان و گرانقدرم
حضرت سهیل قاسمی
اولین تفأل رو زدم و این غزل آمد
به حُسن و خُلق و وفا، کَس به یارِ ما نَرسد
تو را در این سخن، اِنکارِ کارِ ما نرسد
غزل کامل با صدای سهیل عزیز
👇🏻👇🏻👇🏻
بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
به پیرایش و نگارش
دوست مهربان و گرانقدرم
حضرت سهیل قاسمی
اولین تفأل رو زدم و این غزل آمد
به حُسن و خُلق و وفا، کَس به یارِ ما نَرسد
تو را در این سخن، اِنکارِ کارِ ما نرسد
غزل کامل با صدای سهیل عزیز
👇🏻👇🏻👇🏻
❤8🔥1
گفتم: ای سلطانِ خوبان! رَحم کُن بر این غریب!
حافظ - سهیل قاسمی
گفتم: ای سلطانِ خوبان! رَحم کُن بر این غریب!
گفت: در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مِسکین غریب
گفتماش: مَگذر زمانی! گفت: معذورَم بدار!
خانهپروردی چه تاب آرَد غمِ چندین غریب؟
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم
کاو زِ خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیرِ زُلفات جانِ چندین نازنین
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رُخِ رنگین غریب
مینماید عکسِ میْ در رنگِ رویِ مَهوَشات
همچو برگِ ارغوان بر صفحهیِ نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خطّت گِردِ رُخ
گر چه نَبوَد در نگارستان خطِ مشکین غریب
گفتم ای ماهِ غریبان طُرّهیِ شبرنگِ تو
در سَحَرگاهان حَذر کُن چون بنالد این غریب
گفت: حافظ! آشنایان در مقامِ حیْرت اند!
دور نبوَد گَر نشیند خسته و غمگین غریب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
گفت: در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مِسکین غریب
گفتماش: مَگذر زمانی! گفت: معذورَم بدار!
خانهپروردی چه تاب آرَد غمِ چندین غریب؟
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم
کاو زِ خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیرِ زُلفات جانِ چندین نازنین
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رُخِ رنگین غریب
مینماید عکسِ میْ در رنگِ رویِ مَهوَشات
همچو برگِ ارغوان بر صفحهیِ نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خطّت گِردِ رُخ
گر چه نَبوَد در نگارستان خطِ مشکین غریب
گفتم ای ماهِ غریبان طُرّهیِ شبرنگِ تو
در سَحَرگاهان حَذر کُن چون بنالد این غریب
گفت: حافظ! آشنایان در مقامِ حیْرت اند!
دور نبوَد گَر نشیند خسته و غمگین غریب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤4👏2🔥1
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 601 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
ای دریغا! گر شبی در بر خرابات دیدمی!
سرگران از خواب و سرمست از شرابات دیدمی
روزِ روشن دست دادی در شبِ تاریکِ هجر
گر سحَرگَهْ رویِ همچون آفتابات دیدمی
گر مرا عشقات بهسختی کُشت، سهل است این قدَر
کاش کاندک مایه نرمی در خطابات دیدمی
در چکانیدی قلم بر نامهیِ دلسوزِ من
گر امیدِ صلح باری در جوابات دیدمی
راستی خواهی، سَر از من تافتن بودی صواب
گر چو کژبینان به چشمِ ناصوابات دیدمی
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبات دیدمی!
و ر چو خورشید ت نبینم، کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابات دیدمی
از منات دانم حجابی نیست جز بیمِ رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابات دیدمی
سر نیارستی کشید از دستِ افغانام فلک
گر بهخدمت دستِ سعدی در رکابات دیدمی
این تمنّا یم به بیداری میسّر کیْ شود
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابات دیدمی
0601
@Setiq
#غزل شمارهی 601 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
ای دریغا! گر شبی در بر خرابات دیدمی!
سرگران از خواب و سرمست از شرابات دیدمی
روزِ روشن دست دادی در شبِ تاریکِ هجر
گر سحَرگَهْ رویِ همچون آفتابات دیدمی
گر مرا عشقات بهسختی کُشت، سهل است این قدَر
کاش کاندک مایه نرمی در خطابات دیدمی
در چکانیدی قلم بر نامهیِ دلسوزِ من
گر امیدِ صلح باری در جوابات دیدمی
راستی خواهی، سَر از من تافتن بودی صواب
گر چو کژبینان به چشمِ ناصوابات دیدمی
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبات دیدمی!
و ر چو خورشید ت نبینم، کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابات دیدمی
از منات دانم حجابی نیست جز بیمِ رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابات دیدمی
سر نیارستی کشید از دستِ افغانام فلک
گر بهخدمت دستِ سعدی در رکابات دیدمی
این تمنّا یم به بیداری میسّر کیْ شود
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابات دیدمی
0601
@Setiq
❤3👏2🔥1
صبح ِ دوْلت میدَمد؛ کو جامِ همچون آفتاب؟
حافظ - سهیل قاسمی
صبح ِ دوْلت میدَمد؛ کو جامِ همچون آفتاب؟
فُرصتی زْ این بِهْ کجا باشد؟ بِدهْ جامِ شراب!
خانه بیتشویش و ساقی یار و مُطرب نکتهگوی
موسمِ عیْش است و روزِ ساغَر و عَهدِ شَباب
از پیِ تفریحِ طبع و زیوَرِ حُسنِ طرب
خوش بوَد ترکیبِ زرّینجام با لَعل مُذاب
از خیالِ لُطفِ میْ، مَشّاطهیِ چالاکطبع
در ضمیرِ برگِ گُل، خوش میکُنَد پنهان گُلاب
شاهد و مُطرب به دستافشان و مستان پایکوب
غمزهیِ ساقی زِ چشمِ میْپرستان مستِ خواب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
فُرصتی زْ این بِهْ کجا باشد؟ بِدهْ جامِ شراب!
خانه بیتشویش و ساقی یار و مُطرب نکتهگوی
موسمِ عیْش است و روزِ ساغَر و عَهدِ شَباب
از پیِ تفریحِ طبع و زیوَرِ حُسنِ طرب
خوش بوَد ترکیبِ زرّینجام با لَعل مُذاب
از خیالِ لُطفِ میْ، مَشّاطهیِ چالاکطبع
در ضمیرِ برگِ گُل، خوش میکُنَد پنهان گُلاب
شاهد و مُطرب به دستافشان و مستان پایکوب
غمزهیِ ساقی زِ چشمِ میْپرستان مستِ خواب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤7👏2🔥1
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 602 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
آسودهخاطر ام که تو در خاطرِ منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
ای چشمٍ عقل خیره در اوصافِ رویِ تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغِ غمزهیِ خونخوار و لعلِ لب
مجروح میکُنی و نمک میپراکنی
ما خوشهچینِ خرمنِ اصحابِ دوْلتیم
باری نگه کُن ای که خداوندِ خرمنی
گیرم که بَر کَنی دلِ سنگین ز مِهرِ من؛
مِهر از دلم چگونه توانی که بَر کَنی؟
حکم آنِ توست اگر بکُشی بیگُنَه؛ ولیک
عهدِ وفایِ دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد! به حکم آنک
ما پاکدیده ایم و تو پاکیزهدامنی
از من گمان مَبَر که بیاید خلافِ دوست
و ر مُتّفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی، دیدهها بدوز
پیکانِ چرخ را سپری باشد آهنی
با مُدّعی بگوی که: ما خود شکسته ایم
محتاج نیست پنجه که با ما دَراَفکنی
سعدی! چو سَروَری نتوان کرد، لازم است
با سختبازوان بهضرورت فروتنی
0602
@Setiq
#غزل شمارهی 602 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
آسودهخاطر ام که تو در خاطرِ منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
ای چشمٍ عقل خیره در اوصافِ رویِ تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغِ غمزهیِ خونخوار و لعلِ لب
مجروح میکُنی و نمک میپراکنی
ما خوشهچینِ خرمنِ اصحابِ دوْلتیم
باری نگه کُن ای که خداوندِ خرمنی
گیرم که بَر کَنی دلِ سنگین ز مِهرِ من؛
مِهر از دلم چگونه توانی که بَر کَنی؟
حکم آنِ توست اگر بکُشی بیگُنَه؛ ولیک
عهدِ وفایِ دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد! به حکم آنک
ما پاکدیده ایم و تو پاکیزهدامنی
از من گمان مَبَر که بیاید خلافِ دوست
و ر مُتّفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی، دیدهها بدوز
پیکانِ چرخ را سپری باشد آهنی
با مُدّعی بگوی که: ما خود شکسته ایم
محتاج نیست پنجه که با ما دَراَفکنی
سعدی! چو سَروَری نتوان کرد، لازم است
با سختبازوان بهضرورت فروتنی
0602
@Setiq
❤10👏3🔥1
میدَمَد صُبح و کِلّه بَست سَحاب
حافظ - سهیل قاسمی
میدَمَد صُبح و کِلّه بَست سَحاب
الصَبوح الصَبوح! یا اصحاب!
میچکَد ژاله بر رخِ لاله
المُدام المُدام! یا احباب!
میروَد از چمن نسیمِ بهشت
بس بنوشند دایما میِ ناب !
تختِ زُمْرُد زدهست گُل به چمن
راحِ چون لَعلِ آتشین دَریاب!
درِ میْخانه بستهاند مگر
اِفْتَتِح یا مُفَتِّحَ الاَبْواب!
در چنین موسمی عَجَب باشد
که ببستند میْکده بشتاب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
الصَبوح الصَبوح! یا اصحاب!
میچکَد ژاله بر رخِ لاله
المُدام المُدام! یا احباب!
میروَد از چمن نسیمِ بهشت
بس بنوشند دایما میِ ناب !
تختِ زُمْرُد زدهست گُل به چمن
راحِ چون لَعلِ آتشین دَریاب!
درِ میْخانه بستهاند مگر
اِفْتَتِح یا مُفَتِّحَ الاَبْواب!
در چنین موسمی عَجَب باشد
که ببستند میْکده بشتاب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤7👏4🔥2
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 603 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
اگر تو میْلِ محبّت کُنی و گر نکُنی
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
چو سَرو در چمنی راست در تصوّرِ من
چه جای سَرو! که مانندِ روح در بدنی
به صیْدِ عالَمیانات کمند حاجت نیست
همین بس است که بُرقع زِ رویْ برفکنی
بیاضِ ساعدِ سیمین مپوش در صفِ جنگ
که بی تَکَلُّفِ شمشیر، لشکری بزنی
مبارزانِ جهان قلب دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلبِ دوستان شکنی
عجب در آن نه که آفاق در تو حیران اند
تو هم در آینه حیران حُسنِ خویشتنی
تو را که در نظر آمد جَمالِ طلعتِ خویش،
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکُنی
کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند،
کُنَد هرآینه جوْر و جفا و کِبر و مَنی
در آن دهن که تو داری، سخن نمیگُنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکَردهنی
شنیدهای که مقالاتِ سعدی از شیراز
همی بَرند به عالَم، چو نافهیِ خُتَنی
مگر که نامِ خوشات بر دهانِ من بگذشت
برفت نامِ من اندر جهان به خوشسخنی
0603
@Setiq
#غزل شمارهی 603 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
اگر تو میْلِ محبّت کُنی و گر نکُنی
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
چو سَرو در چمنی راست در تصوّرِ من
چه جای سَرو! که مانندِ روح در بدنی
به صیْدِ عالَمیانات کمند حاجت نیست
همین بس است که بُرقع زِ رویْ برفکنی
بیاضِ ساعدِ سیمین مپوش در صفِ جنگ
که بی تَکَلُّفِ شمشیر، لشکری بزنی
مبارزانِ جهان قلب دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلبِ دوستان شکنی
عجب در آن نه که آفاق در تو حیران اند
تو هم در آینه حیران حُسنِ خویشتنی
تو را که در نظر آمد جَمالِ طلعتِ خویش،
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکُنی
کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند،
کُنَد هرآینه جوْر و جفا و کِبر و مَنی
در آن دهن که تو داری، سخن نمیگُنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکَردهنی
شنیدهای که مقالاتِ سعدی از شیراز
همی بَرند به عالَم، چو نافهیِ خُتَنی
مگر که نامِ خوشات بر دهانِ من بگذشت
برفت نامِ من اندر جهان به خوشسخنی
0603
@Setiq
❤5👏2🔥1
بیا! که پردهیِ گُل زیرِ هفتکاریِ چشم
کشیدهایم به تحریرِ کارگاهِ خیال
حافظ ۸۰۱
برداشتِ من:
برای آمدن کسی، چیزی به نثار میافشاندند
مَقدماش را گلباران میکردند
فرشی از گُل میگستراندند
بیا!
که زیرِ هفتکاریِ چشم، پردهئی از گل کشیدهایم. پردهئی که به تحریرِ کارگاهِ خیال کشیده شده
«خیالِ رویِ تو در کارگاهِ دیده کشیدم»
#حافظ
هفتکاریِ چشم: هفت قلم آرایش
هفت گونه آرایش:
۱. غالیه - برای موی
۲. وسمه - برای ابروی
۳. سرمه - برای چشم
۴. سپیداب - برای روی
۵. سرخاب - برای روی
۶. زَرَک - برای روی و موی
۷. حنا - برای دست و پا
نقل از کتاب گزارش دشواریهای دیوان خاقانی، دکتر میرجلالالدین کزّازی
چشم، هفت قلم آرایش کرده در شادیِ آمدنِ یار و در پیشوازِ یار
و شاعر، پردهئی از گل بر زیرِ هفتکاریِ چشم کشیده
با نقشی که از خیال در کارگاهِ دیده کشیده
چشمانِ اشکبار (اشکِ گلگون) به پردهئی از گُل زیرِ هفتکاریِ چشم تشبیه شده
عکس: دیوانِ حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالُ ۸۰۱، پیرایش و نگارشِ سهیل قاسمی، تهران: بلم، چاپ اول ۱۴۰۳، ص ۲۷۵
سپاس از محمدرضا کاکایی برای نشر مقاله ارزشمندی در این باره.
سهیل قاسمی
@Setiq
کشیدهایم به تحریرِ کارگاهِ خیال
حافظ ۸۰۱
برداشتِ من:
برای آمدن کسی، چیزی به نثار میافشاندند
مَقدماش را گلباران میکردند
فرشی از گُل میگستراندند
بیا!
که زیرِ هفتکاریِ چشم، پردهئی از گل کشیدهایم. پردهئی که به تحریرِ کارگاهِ خیال کشیده شده
«خیالِ رویِ تو در کارگاهِ دیده کشیدم»
#حافظ
هفتکاریِ چشم: هفت قلم آرایش
هفت گونه آرایش:
۱. غالیه - برای موی
۲. وسمه - برای ابروی
۳. سرمه - برای چشم
۴. سپیداب - برای روی
۵. سرخاب - برای روی
۶. زَرَک - برای روی و موی
۷. حنا - برای دست و پا
نقل از کتاب گزارش دشواریهای دیوان خاقانی، دکتر میرجلالالدین کزّازی
چشم، هفت قلم آرایش کرده در شادیِ آمدنِ یار و در پیشوازِ یار
و شاعر، پردهئی از گل بر زیرِ هفتکاریِ چشم کشیده
با نقشی که از خیال در کارگاهِ دیده کشیده
چشمانِ اشکبار (اشکِ گلگون) به پردهئی از گُل زیرِ هفتکاریِ چشم تشبیه شده
عکس: دیوانِ حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالُ ۸۰۱، پیرایش و نگارشِ سهیل قاسمی، تهران: بلم، چاپ اول ۱۴۰۳، ص ۲۷۵
سپاس از محمدرضا کاکایی برای نشر مقاله ارزشمندی در این باره.
سهیل قاسمی
@Setiq
❤4👏4🔥1
دل سَراپردهیِ مَحَبّت اوست
حافظ - سهیل قاسمی
دل سَراپردهیِ مَحَبّت اوست
دیده آیینهدارِ طَلعَتِ اوست
من که سَر درنیاورم به دو کوْن
گَردنَم زیرِ بارِ منّتِ اوست
تو و طوبی و ما و قامت ِ یار
فکر ِ هر کس بهقَدْرِ همّت ِ اوست
گر من آلودهدامن ام، چه عَجَب!
همهعالَم گواهِ عصمتِ اوست
من که باشم؟ در آن حَرَم که صبا
پردهدارِ حریمِ حُرمتِ اوست
روزِ مجنون گذشت، نوبتِ ماست
هرکسی پنج روز نوبتِ اوست
مُلکَتِ عاشقی و ملکِ طرَب
هرچه دارم زِ یُمنِ همّتِ اوست
فقرِ ظاهر مَبین! که حافظ را
سینه گنجینهیِ مَحَبّتِ اوست
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
#حافظ801 - 80115
دیده آیینهدارِ طَلعَتِ اوست
من که سَر درنیاورم به دو کوْن
گَردنَم زیرِ بارِ منّتِ اوست
تو و طوبی و ما و قامت ِ یار
فکر ِ هر کس بهقَدْرِ همّت ِ اوست
گر من آلودهدامن ام، چه عَجَب!
همهعالَم گواهِ عصمتِ اوست
من که باشم؟ در آن حَرَم که صبا
پردهدارِ حریمِ حُرمتِ اوست
روزِ مجنون گذشت، نوبتِ ماست
هرکسی پنج روز نوبتِ اوست
مُلکَتِ عاشقی و ملکِ طرَب
هرچه دارم زِ یُمنِ همّتِ اوست
فقرِ ظاهر مَبین! که حافظ را
سینه گنجینهیِ مَحَبّتِ اوست
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
#حافظ801 - 80115
❤4👏3🔥2
خرقهی زُهد و جامِ میْ گرچه نه درخورِ هم اند،
این همه نقش میزنم از جهتِ خفایِ تو
حافظ ۸۰۱
عشقی را که در دل داشته پنهان میکرده
معشوق را پنهان میکرده که کیست
در خفا می مینوشیده و در ظاهر، خرقهی زهد میپوشیده
میگوید هرچند همه میدانیم که خرقهی زهد و جامِ می با هم متناسب نیستند (در خورِ هم نیستند)، اما من این همه فریب و منافقی و صنعت به کار میبرم و نقش میزنم که تو را مخفی کنم. اسرارِ غمِات و سِرِّ عشقِ تو را بپوشانم.
با «جفای تو» معنایی در نمییابم
در نسخهی ۸۰۱، من بهصراحت «جفا» نمیبینم. «خفا» میخوانم.
در ۸۰۳ نیز قاطعانه جفا نخواندم. آن را نیز خفا خواندم.
سهیل قاسمی
@Setiq
این همه نقش میزنم از جهتِ خفایِ تو
حافظ ۸۰۱
عشقی را که در دل داشته پنهان میکرده
معشوق را پنهان میکرده که کیست
در خفا می مینوشیده و در ظاهر، خرقهی زهد میپوشیده
میگوید هرچند همه میدانیم که خرقهی زهد و جامِ می با هم متناسب نیستند (در خورِ هم نیستند)، اما من این همه فریب و منافقی و صنعت به کار میبرم و نقش میزنم که تو را مخفی کنم. اسرارِ غمِات و سِرِّ عشقِ تو را بپوشانم.
با «جفای تو» معنایی در نمییابم
در نسخهی ۸۰۱، من بهصراحت «جفا» نمیبینم. «خفا» میخوانم.
در ۸۰۳ نیز قاطعانه جفا نخواندم. آن را نیز خفا خواندم.
سهیل قاسمی
@Setiq
👏4❤2🔥2🙏1
زنده بی دوست خفته در وطنی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 604 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
زنده بی دوست خُفته در وطنی،
مَثَلِ مردهئی ست در کَفَنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بوَد بی وجودِ روح، تنی
تا صبا میرود به بُستانها
چون تو سَروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلافِ امکان است
که برآید ز جیْبِ پیرهنی
و آن شکن برشکن قبائلِ زلف
که بلایی ست زیرِ هر شکنی
بر سَرِ کویِ عشق، بازاری ست
که نَیارد هزار جان ثمنی
جایِ آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر زِ منی
هفت کشور نمیکُنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی؛
از دو بیرون نَه: یا دلات سنگی ست
یا به گوشات نمیرسد سخنی
0604
@Setiq
#غزل شمارهی 604 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
زنده بی دوست خُفته در وطنی،
مَثَلِ مردهئی ست در کَفَنی
عیش را بی تو عیش نتوان گفت
چه بوَد بی وجودِ روح، تنی
تا صبا میرود به بُستانها
چون تو سَروی نیافت در چمنی
و آفتابی خلافِ امکان است
که برآید ز جیْبِ پیرهنی
و آن شکن برشکن قبائلِ زلف
که بلایی ست زیرِ هر شکنی
بر سَرِ کویِ عشق، بازاری ست
که نَیارد هزار جان ثمنی
جایِ آن است اگر ببخشایی
که نبینی فقیرتر زِ منی
هفت کشور نمیکُنند امروز
بی مقالات سعدی انجمنی؛
از دو بیرون نَه: یا دلات سنگی ست
یا به گوشات نمیرسد سخنی
0604
@Setiq
🔥5❤3
میی در گِلّهیِ چشم است ساقی را، بِنامایزد،
که مستی میکُنَد با عطر و میبخشد خُماری خوش
#حافظ ۸۰۳
تشخیصِ «گلّه» و «کلّه» ممکن نیست چون یکسان نگاشته میشدند. اما «گِله» در لغت بهمعنای «دانه» و «دانهی چشم» آمده. امروزه نیز در زبان تالشی و ترکی به «دانهیِ چشم» یا «تخمِ چشم»، «گئله» یا «گیله» میگویند. در ترکیِ آذربایجانی، «قاراگیله» به معنایِ «سیاه چشم» است.
به باور و گمانِ من (سهیل قاسمی)، جایگزینیِ «گله» با «کاسه»، از شباهتِ نوشتارِِ آن بوده که نخستین کاتبان را به اشتباه انداخته و نا آشنا بودنِ واژه یا معنایِ «گله»، باعث شده که بپندارند که کاتبِ نخستین، «کاسه» نوشته و این واژه در کتابتهایِ بعدی تکرار شده.
و این:
قیاس کردم و آن چشمِ آهوانهیِ مَست،
هزار ساحرِ چون سامِریش در گله بود
که در آن نیز معنایِ دانهی چشم را میتوان گرفت. چشم، با «گِله» یا «گئله» تناسب دارد. هزار ساحر دَر دانهی چشمِ یار هست.
هرچند «آهو»یِ نسخهی ۸۰۱ با گَلّه تناسبی دارد؛ که جادویِ نسخهی ۸۲۷ آن را هم ندارد و با «ساحر» متناسبتر است؛ اما باز حرف از سِحرِ چشمِ یار است نه ساحر و جادوگر در گَلّه و طویله نگهداری کردن!
@Setiq
که مستی میکُنَد با عطر و میبخشد خُماری خوش
#حافظ ۸۰۳
تشخیصِ «گلّه» و «کلّه» ممکن نیست چون یکسان نگاشته میشدند. اما «گِله» در لغت بهمعنای «دانه» و «دانهی چشم» آمده. امروزه نیز در زبان تالشی و ترکی به «دانهیِ چشم» یا «تخمِ چشم»، «گئله» یا «گیله» میگویند. در ترکیِ آذربایجانی، «قاراگیله» به معنایِ «سیاه چشم» است.
به باور و گمانِ من (سهیل قاسمی)، جایگزینیِ «گله» با «کاسه»، از شباهتِ نوشتارِِ آن بوده که نخستین کاتبان را به اشتباه انداخته و نا آشنا بودنِ واژه یا معنایِ «گله»، باعث شده که بپندارند که کاتبِ نخستین، «کاسه» نوشته و این واژه در کتابتهایِ بعدی تکرار شده.
و این:
قیاس کردم و آن چشمِ آهوانهیِ مَست،
هزار ساحرِ چون سامِریش در گله بود
که در آن نیز معنایِ دانهی چشم را میتوان گرفت. چشم، با «گِله» یا «گئله» تناسب دارد. هزار ساحر دَر دانهی چشمِ یار هست.
هرچند «آهو»یِ نسخهی ۸۰۱ با گَلّه تناسبی دارد؛ که جادویِ نسخهی ۸۲۷ آن را هم ندارد و با «ساحر» متناسبتر است؛ اما باز حرف از سِحرِ چشمِ یار است نه ساحر و جادوگر در گَلّه و طویله نگهداری کردن!
@Setiq
❤7👍2🔥1👏1
سروقدی میان انجمنی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 605 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
سَروْقدّی میانِ انجمنی
بهْ که هفتاد سروْ در چمنی
جهل باشد فراقِ صحبتِ دوست
بهتماشایِ لاله و سمَنی
ای که هرگز ندیدهای بهجمال
جز در آیینه مثلِ خویشتنی
تو که همتای خویشتن بینی،
لاجَرَم ننگری به مِثلِ منی
در دهانات سخن نمیگویم؛
که نگُنجد در آن دهن سخنی
بدنات در میانِ پیرهنات
همچو روحی ست رفته در بدنی
و آن که بیند برهنه اندامات،
گوید این پُر گُل است پیرهنی
با وجودَت خطا بوَد که نظر
به ختایی کنند یا ختَنی
باد اگر بر من اوفتد، ببَرَد
که نماندهست زیرِ جامه تنی
چاره بیچارگی بوَد سعدی
چون ندانند چارهئی و فَنی
0605
@Setiq
#غزل شمارهی 605 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
سَروْقدّی میانِ انجمنی
بهْ که هفتاد سروْ در چمنی
جهل باشد فراقِ صحبتِ دوست
بهتماشایِ لاله و سمَنی
ای که هرگز ندیدهای بهجمال
جز در آیینه مثلِ خویشتنی
تو که همتای خویشتن بینی،
لاجَرَم ننگری به مِثلِ منی
در دهانات سخن نمیگویم؛
که نگُنجد در آن دهن سخنی
بدنات در میانِ پیرهنات
همچو روحی ست رفته در بدنی
و آن که بیند برهنه اندامات،
گوید این پُر گُل است پیرهنی
با وجودَت خطا بوَد که نظر
به ختایی کنند یا ختَنی
باد اگر بر من اوفتد، ببَرَد
که نماندهست زیرِ جامه تنی
چاره بیچارگی بوَد سعدی
چون ندانند چارهئی و فَنی
0605
@Setiq
❤6🔥2👏2