ساقیا! برخیز و دَردهْ جام را
حافظ - سهیل قاسمی
ساقیا! برخیز و دَردهْ جام را
خاک بر سَر کُن غمِ ایام را
ساغَر میْ بر کفام نهْ تا زِ بَر
بَرکَنم این دَلقِ اَزرَقفام را
گرچه بدنامیست نزدِ عاقلان،
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده دَردهْ! چند از این بادِ غرور
خاک بر سَر نفسِ نافرجام را
دودِ آهِ سینهیِ نالانِ من
سوخت این افسردگانِ خام را
مَحرَمِ رازِ دلِ شیْدایِ خود
کس نمیبینم زِ خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کاز دِلَم یکباره بُرد آرام را
ننگرَد دیگر به سَرو اندر چمن
هر که دید آن سَروِ سیم اندام را
صبر کُن حافظ به سختی روز و شب
تا بیابی مُنتَهایِ کام را
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
خاک بر سَر کُن غمِ ایام را
ساغَر میْ بر کفام نهْ تا زِ بَر
بَرکَنم این دَلقِ اَزرَقفام را
گرچه بدنامیست نزدِ عاقلان،
ما نمیخواهیم ننگ و نام را
باده دَردهْ! چند از این بادِ غرور
خاک بر سَر نفسِ نافرجام را
دودِ آهِ سینهیِ نالانِ من
سوخت این افسردگانِ خام را
مَحرَمِ رازِ دلِ شیْدایِ خود
کس نمیبینم زِ خاص و عام را
با دلارامی مرا خاطر خوش است
کاز دِلَم یکباره بُرد آرام را
ننگرَد دیگر به سَرو اندر چمن
هر که دید آن سَروِ سیم اندام را
صبر کُن حافظ به سختی روز و شب
تا بیابی مُنتَهایِ کام را
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤6🔥1👏1👌1
تو کدامی و چه نامی که چنین خوب خرامی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 598 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
تو کدامی و چه نامی؟ که چنین خوبخرامی
خونِ عشّاق حلال است! زهی شوخِ حرامی
بیمِ آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهدِ عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانات
که چه شیرینحرکاتی و چه مطبوعکلامی
مگر از هیئتِ شیرینِ تو میرفت حدیثی
نیْشکر گفت: کمر بستهام اینک به غلامی
کافر ار قامتِ همچون بتِ سنگینِ تو بیند
بارِ دیگر نکُنَد سجدهی بتهای رخامی
بنشین یکنفس ای فتنه! که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حالِ قیامی
بلعجب باشد از این خلق که رویات چو مَهِ نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدرِ تمامی
کس نیارد که کند جوْر در اقبالِ اتابک
تو چنین سرکش و بیچارهکُش از خیْلِ کدامی
آفتِ مجلس و میدان و هلاکِ زن و مردی
فتنهیِ خانه و بازار و بلایِ دَر و بامی
در سَرِ کارِ تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغِ زیرک بهحقیقت من ام امروز و تو دامی
طاقتام نیست زِ هر بیخبری سنگِ ملامت
که تو در سینهیِ سعدی چو چراغ از پس جامی
0598
@Setiq
#غزل شمارهی 598 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
تو کدامی و چه نامی؟ که چنین خوبخرامی
خونِ عشّاق حلال است! زهی شوخِ حرامی
بیمِ آن است دمادم که چو پروانه بسوزم
از تغابن که تو چون شمع چرا شاهدِ عامی
فتنه انگیزی و خون ریزی و خلقی نگرانات
که چه شیرینحرکاتی و چه مطبوعکلامی
مگر از هیئتِ شیرینِ تو میرفت حدیثی
نیْشکر گفت: کمر بستهام اینک به غلامی
کافر ار قامتِ همچون بتِ سنگینِ تو بیند
بارِ دیگر نکُنَد سجدهی بتهای رخامی
بنشین یکنفس ای فتنه! که برخاست قیامت
فتنه نادر بنشیند چو تو در حالِ قیامی
بلعجب باشد از این خلق که رویات چو مَهِ نو
مینمایند به انگشت و تو خود بدرِ تمامی
کس نیارد که کند جوْر در اقبالِ اتابک
تو چنین سرکش و بیچارهکُش از خیْلِ کدامی
آفتِ مجلس و میدان و هلاکِ زن و مردی
فتنهیِ خانه و بازار و بلایِ دَر و بامی
در سَرِ کارِ تو کردم دل و دین با همه دانش
مرغِ زیرک بهحقیقت من ام امروز و تو دامی
طاقتام نیست زِ هر بیخبری سنگِ ملامت
که تو در سینهیِ سعدی چو چراغ از پس جامی
0598
@Setiq
❤9🔥4
به مُلازمانِ سلطان که رسانَد این دعا را
حافظ - سهیل قاسمی
به مُلازمانِ سلطان که رسانَد این دعا را
که به شُکرِ پادشاهی زِ نظر مَران گدا را
زِ رقیبِ دیوْسیرت به خدایِ خود پناهم
مگر آن شهابِ ثاقِب مدَدی کُنَد خدا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی؟
تو از این چه سود داری چو نمیکُنی مُدارا
دلِ عالَمی بسوزی چو عِذار برفروزی
ز فریبِ او بیندیش و غلط مَکُن نگارا
همه شب در این امید ام که نسیمِ صبحگاهی
به پیامِ آشنایان بنوازد آشنا را
—-
بیتهای دیگری هم در نسخههای دیگر آمده. بسیار آشفته دیدم ضبطهای این غزل را!
«زِ ملازمانِ سلطان که رَساند این دعا را» نیز در کتاب حافظ شیراز احمد شاملو آمده. در نسخهئی نیافتم.
مصراعهای این دو بیت، در نسخههای دیگر مصراعهاییِ از سه بیت اند:
«مُژهیِ سیاهات اَر کَرد بهخونِ ما اشارت، / زِ فریبِ او بیَندیش و غلط مکُن نگارا! (چو زِ حُکم سَرنَپیچیم، تو رَد مَکُن عَطا را)
دلِ عالَمی بِسوزی چُو عِذار بَرفروزی / تو از این چه سود داری، که نمیکنی مدارا؟
چه قیامت است جانا! که به عاشقان نمودی؟ / دل و جان فدایِ رویات! بِنما عِذار ما را»
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
که به شُکرِ پادشاهی زِ نظر مَران گدا را
زِ رقیبِ دیوْسیرت به خدایِ خود پناهم
مگر آن شهابِ ثاقِب مدَدی کُنَد خدا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی؟
تو از این چه سود داری چو نمیکُنی مُدارا
دلِ عالَمی بسوزی چو عِذار برفروزی
ز فریبِ او بیندیش و غلط مَکُن نگارا
همه شب در این امید ام که نسیمِ صبحگاهی
به پیامِ آشنایان بنوازد آشنا را
—-
بیتهای دیگری هم در نسخههای دیگر آمده. بسیار آشفته دیدم ضبطهای این غزل را!
«زِ ملازمانِ سلطان که رَساند این دعا را» نیز در کتاب حافظ شیراز احمد شاملو آمده. در نسخهئی نیافتم.
مصراعهای این دو بیت، در نسخههای دیگر مصراعهاییِ از سه بیت اند:
«مُژهیِ سیاهات اَر کَرد بهخونِ ما اشارت، / زِ فریبِ او بیَندیش و غلط مکُن نگارا! (چو زِ حُکم سَرنَپیچیم، تو رَد مَکُن عَطا را)
دلِ عالَمی بِسوزی چُو عِذار بَرفروزی / تو از این چه سود داری، که نمیکنی مدارا؟
چه قیامت است جانا! که به عاشقان نمودی؟ / دل و جان فدایِ رویات! بِنما عِذار ما را»
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤6👏4🔥1
چون تنگ نباشد دل مسکین حمامی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 599 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
چون تنگ نباشد دلِ مسکینِ حَمامی
کهش یارِ هم آواز بگیرند به دامی
دیشب همهشب دست در آغوشِ سلامت،
و امروز همهروز تمنّایِ سلامی
آن بویِ گُل و سنبل و نالیدنِ بلبل
خوش بود؛ دریغا که نکردند دوامی!
از من مطَلَب صبرِ جدایی؛ که ندارم!
سنگی ست فراق و دلِ محنتزده جامی
در هیچ مُقامی دلِ مسکین نشکیبد
خو کردهیِ صحبت که بر اُفتد زِ مَقامی
بی دوست حرام است جهان دیدنِ مشتاق
قندیل بکُش تا بنشینم به ظَلامی
چندان بنشینم که برآید نفَسِ صبح
کآنوقت به دل میرسد از دوست پیامی
آن جا که تویی، رفتنِ ما سود ندارد
الا بهکرَم پیش نهد لطفِ تو گامی
ز آن عیْن که دیدی، اثری بیش نماندهست
جانی به دهان آمده در حسرتِ کامی
سعدی سخنِ یار نگوید بَرِ اَغیار
هرگز نبَرَد سوختهئی قصّه به خامی
0599
@Setiq
#غزل شمارهی 599 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
چون تنگ نباشد دلِ مسکینِ حَمامی
کهش یارِ هم آواز بگیرند به دامی
دیشب همهشب دست در آغوشِ سلامت،
و امروز همهروز تمنّایِ سلامی
آن بویِ گُل و سنبل و نالیدنِ بلبل
خوش بود؛ دریغا که نکردند دوامی!
از من مطَلَب صبرِ جدایی؛ که ندارم!
سنگی ست فراق و دلِ محنتزده جامی
در هیچ مُقامی دلِ مسکین نشکیبد
خو کردهیِ صحبت که بر اُفتد زِ مَقامی
بی دوست حرام است جهان دیدنِ مشتاق
قندیل بکُش تا بنشینم به ظَلامی
چندان بنشینم که برآید نفَسِ صبح
کآنوقت به دل میرسد از دوست پیامی
آن جا که تویی، رفتنِ ما سود ندارد
الا بهکرَم پیش نهد لطفِ تو گامی
ز آن عیْن که دیدی، اثری بیش نماندهست
جانی به دهان آمده در حسرتِ کامی
سعدی سخنِ یار نگوید بَرِ اَغیار
هرگز نبَرَد سوختهئی قصّه به خامی
0599
@Setiq
❤6🔥1👌1
Forwarded from گُنبدِ دَوّار (رامین بهبهانی فرد)
کتاب با ارزش و گرانسنگ
دیوان حافظ
بر پایه نسخی سال ۸۰۱
به پیرایش و نگارش
استاد ارجمند و فرهیخته
جناب سهیل قاسمی
امروز به دستم رسيد.
ویژه گی این نسخه از دیوان خواجه شیراز
نسبت به بقیه نسخه ها این است که بیت هایی که در سایر نسخه ها آمده و در نسخه سال ۸۰۱ نیست، در پایین صفحه هر غزل آمده است.
ضمنا غزل هایی که در نسخه ۸۰۱ نیامده و در نسخه ۸۰۳ آمده نیز در این دیوان آمده است.
برای جناب قاسمی آرزوی موفقیت و شادکامی را دارم.
🆔 @gonbade_davvar
دیوان حافظ
بر پایه نسخی سال ۸۰۱
به پیرایش و نگارش
استاد ارجمند و فرهیخته
جناب سهیل قاسمی
امروز به دستم رسيد.
ویژه گی این نسخه از دیوان خواجه شیراز
نسبت به بقیه نسخه ها این است که بیت هایی که در سایر نسخه ها آمده و در نسخه سال ۸۰۱ نیست، در پایین صفحه هر غزل آمده است.
ضمنا غزل هایی که در نسخه ۸۰۱ نیامده و در نسخه ۸۰۳ آمده نیز در این دیوان آمده است.
برای جناب قاسمی آرزوی موفقیت و شادکامی را دارم.
🆔 @gonbade_davvar
❤7👍3👏3
صبا! بهلُطف بگو آن غزال ِ رعنا را
حافظ - سهیل قاسمی
صبا! بهلُطف بگو آن غزال ِ رعنا را
که: سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شکَرفروش، که عُمرَش دراز باد، چرا
تَفقّدی نکُنَد طوطیِ شکَرخا را
غرور ِ حُسن اجازت مگر نداد ای گُل
که پرسشی بکُنی عَندلیبِ شیْدا را
به خُلق و لُطف توان کرد صیْد اهلِ نظر
به بند و دام نگیرند مرغِ دانا را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی،
به یاد دار مُحِبّانِ باد پیما را!
ندانم از چهسبب رَنگِ آشنایی نیست
سَهیقَدانِ سیَهچشمِ ماهسیما را
جُز این قدَر نتوان گفت در جَمالِ تو عیْب
که: وضع ِ مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
در آسمان، نهعجَب گر به گفتنِ حافظ
سَماع ِ زهره بهرقص آورَد مسیحا را
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
که: سَر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
شکَرفروش، که عُمرَش دراز باد، چرا
تَفقّدی نکُنَد طوطیِ شکَرخا را
غرور ِ حُسن اجازت مگر نداد ای گُل
که پرسشی بکُنی عَندلیبِ شیْدا را
به خُلق و لُطف توان کرد صیْد اهلِ نظر
به بند و دام نگیرند مرغِ دانا را
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی،
به یاد دار مُحِبّانِ باد پیما را!
ندانم از چهسبب رَنگِ آشنایی نیست
سَهیقَدانِ سیَهچشمِ ماهسیما را
جُز این قدَر نتوان گفت در جَمالِ تو عیْب
که: وضع ِ مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را
در آسمان، نهعجَب گر به گفتنِ حافظ
سَماع ِ زهره بهرقص آورَد مسیحا را
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤6🔥2👍1
صاحب نظر نباشد در بند نیکنامی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 600 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
صاحب نظر، نباشد در بند نیکنامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گویِ عامی
ای نقطهیِ سیاهی بالایِ خطِّ سبز ش
خوش دانه ای! ولیکن بس بر کنارِ دامی
حور از بهشت بیرون ناید؛ تو از کجایی؟
مَهْ بر زمین نباشد؛ تو ماهرُخ کدامی؟
دیگر کساش نبیند در بوستان خرامان
گر سروِ بوستانات بیند که میخرامی
بَدرِ تمام، روزی در آفتابِ رویات
گر بنگرد، بیارد اقرارِ ناتمامی
طوطی، شکر شکستن دیگر روا ندارد
گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
در حُسن بینظیری، در لطف بینهایت
در مِهر بیثَباتی، در عهد بیدوامی
لایقتر از امیری در خدمتات اسیری
خوشتر ز پادشاهی در حضرتات غلامی
تَرکِ عمل بگفتم، ایمِن شدم زِ عُزلت
بیچیز را نباشد اندیشه از حرامی
فردا به داغِ دوزخ ناپختهئی بسوزد
کامروز آتشِ عشق از وی نبُرد خامی
هر لحظه سَر به جایی بر میکُند خیالام
تا خود چه بر من آید ز این مُنقطعلگامی
سعدی چو تَرکِ هستی گفتی، ز خلق رَستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکستهجامی
0600
@Setiq
#غزل شمارهی 600 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
صاحب نظر، نباشد در بند نیکنامی
خاصان خبر ندارند از گفت و گویِ عامی
ای نقطهیِ سیاهی بالایِ خطِّ سبز ش
خوش دانه ای! ولیکن بس بر کنارِ دامی
حور از بهشت بیرون ناید؛ تو از کجایی؟
مَهْ بر زمین نباشد؛ تو ماهرُخ کدامی؟
دیگر کساش نبیند در بوستان خرامان
گر سروِ بوستانات بیند که میخرامی
بَدرِ تمام، روزی در آفتابِ رویات
گر بنگرد، بیارد اقرارِ ناتمامی
طوطی، شکر شکستن دیگر روا ندارد
گر پستهات ببیند وقتی که در کلامی
در حُسن بینظیری، در لطف بینهایت
در مِهر بیثَباتی، در عهد بیدوامی
لایقتر از امیری در خدمتات اسیری
خوشتر ز پادشاهی در حضرتات غلامی
تَرکِ عمل بگفتم، ایمِن شدم زِ عُزلت
بیچیز را نباشد اندیشه از حرامی
فردا به داغِ دوزخ ناپختهئی بسوزد
کامروز آتشِ عشق از وی نبُرد خامی
هر لحظه سَر به جایی بر میکُند خیالام
تا خود چه بر من آید ز این مُنقطعلگامی
سعدی چو تَرکِ هستی گفتی، ز خلق رَستی
از سنگ غم نباشد بعد از شکستهجامی
0600
@Setiq
❤6👏2🔥1🥰1
Forwarded from موسیقی، واژه و کتاب ... 🎼🎙📚 (Alireza ✍)
با 📔 کتاب ارزنده ی "دیوان حافظ"
بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
به پیرایش و نگارش
دوست مهربان و گرانقدرم
حضرت سهیل قاسمی
اولین تفأل رو زدم و این غزل آمد
به حُسن و خُلق و وفا، کَس به یارِ ما نَرسد
تو را در این سخن، اِنکارِ کارِ ما نرسد
غزل کامل با صدای سهیل عزیز
👇🏻👇🏻👇🏻
بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ ۸۰۱
به پیرایش و نگارش
دوست مهربان و گرانقدرم
حضرت سهیل قاسمی
اولین تفأل رو زدم و این غزل آمد
به حُسن و خُلق و وفا، کَس به یارِ ما نَرسد
تو را در این سخن، اِنکارِ کارِ ما نرسد
غزل کامل با صدای سهیل عزیز
👇🏻👇🏻👇🏻
❤8🔥1
گفتم: ای سلطانِ خوبان! رَحم کُن بر این غریب!
حافظ - سهیل قاسمی
گفتم: ای سلطانِ خوبان! رَحم کُن بر این غریب!
گفت: در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مِسکین غریب
گفتماش: مَگذر زمانی! گفت: معذورَم بدار!
خانهپروردی چه تاب آرَد غمِ چندین غریب؟
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم
کاو زِ خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیرِ زُلفات جانِ چندین نازنین
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رُخِ رنگین غریب
مینماید عکسِ میْ در رنگِ رویِ مَهوَشات
همچو برگِ ارغوان بر صفحهیِ نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خطّت گِردِ رُخ
گر چه نَبوَد در نگارستان خطِ مشکین غریب
گفتم ای ماهِ غریبان طُرّهیِ شبرنگِ تو
در سَحَرگاهان حَذر کُن چون بنالد این غریب
گفت: حافظ! آشنایان در مقامِ حیْرت اند!
دور نبوَد گَر نشیند خسته و غمگین غریب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
گفت: در دنبالِ دل، رَه گُم کُنَد مِسکین غریب
گفتماش: مَگذر زمانی! گفت: معذورَم بدار!
خانهپروردی چه تاب آرَد غمِ چندین غریب؟
خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی را چه غم
کاو زِ خار و خاره سازد بستر و بالین غریب
ای که در زنجیرِ زُلفات جانِ چندین نازنین
خوش فتاد آن خالِ مشکین بر رُخِ رنگین غریب
مینماید عکسِ میْ در رنگِ رویِ مَهوَشات
همچو برگِ ارغوان بر صفحهیِ نسرین غریب
بس غریب افتاده است آن مور خطّت گِردِ رُخ
گر چه نَبوَد در نگارستان خطِ مشکین غریب
گفتم ای ماهِ غریبان طُرّهیِ شبرنگِ تو
در سَحَرگاهان حَذر کُن چون بنالد این غریب
گفت: حافظ! آشنایان در مقامِ حیْرت اند!
دور نبوَد گَر نشیند خسته و غمگین غریب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤4👏2🔥1
ای دریغا گر شبی در بر خرابت دیدمی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 601 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
ای دریغا! گر شبی در بر خرابات دیدمی!
سرگران از خواب و سرمست از شرابات دیدمی
روزِ روشن دست دادی در شبِ تاریکِ هجر
گر سحَرگَهْ رویِ همچون آفتابات دیدمی
گر مرا عشقات بهسختی کُشت، سهل است این قدَر
کاش کاندک مایه نرمی در خطابات دیدمی
در چکانیدی قلم بر نامهیِ دلسوزِ من
گر امیدِ صلح باری در جوابات دیدمی
راستی خواهی، سَر از من تافتن بودی صواب
گر چو کژبینان به چشمِ ناصوابات دیدمی
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبات دیدمی!
و ر چو خورشید ت نبینم، کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابات دیدمی
از منات دانم حجابی نیست جز بیمِ رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابات دیدمی
سر نیارستی کشید از دستِ افغانام فلک
گر بهخدمت دستِ سعدی در رکابات دیدمی
این تمنّا یم به بیداری میسّر کیْ شود
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابات دیدمی
0601
@Setiq
#غزل شمارهی 601 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
ای دریغا! گر شبی در بر خرابات دیدمی!
سرگران از خواب و سرمست از شرابات دیدمی
روزِ روشن دست دادی در شبِ تاریکِ هجر
گر سحَرگَهْ رویِ همچون آفتابات دیدمی
گر مرا عشقات بهسختی کُشت، سهل است این قدَر
کاش کاندک مایه نرمی در خطابات دیدمی
در چکانیدی قلم بر نامهیِ دلسوزِ من
گر امیدِ صلح باری در جوابات دیدمی
راستی خواهی، سَر از من تافتن بودی صواب
گر چو کژبینان به چشمِ ناصوابات دیدمی
آه اگر وقتی چو گل در بوستان یا چون سمن
در گلستان یا چو نیلوفر در آبات دیدمی!
و ر چو خورشید ت نبینم، کاشکی همچون هلال
اندکی پیدا و دیگر در نقابات دیدمی
از منات دانم حجابی نیست جز بیمِ رقیب
کاش پنهان از رقیبان در حجابات دیدمی
سر نیارستی کشید از دستِ افغانام فلک
گر بهخدمت دستِ سعدی در رکابات دیدمی
این تمنّا یم به بیداری میسّر کیْ شود
کاشکی خوابم گرفتی تا به خوابات دیدمی
0601
@Setiq
❤3👏2🔥1
صبح ِ دوْلت میدَمد؛ کو جامِ همچون آفتاب؟
حافظ - سهیل قاسمی
صبح ِ دوْلت میدَمد؛ کو جامِ همچون آفتاب؟
فُرصتی زْ این بِهْ کجا باشد؟ بِدهْ جامِ شراب!
خانه بیتشویش و ساقی یار و مُطرب نکتهگوی
موسمِ عیْش است و روزِ ساغَر و عَهدِ شَباب
از پیِ تفریحِ طبع و زیوَرِ حُسنِ طرب
خوش بوَد ترکیبِ زرّینجام با لَعل مُذاب
از خیالِ لُطفِ میْ، مَشّاطهیِ چالاکطبع
در ضمیرِ برگِ گُل، خوش میکُنَد پنهان گُلاب
شاهد و مُطرب به دستافشان و مستان پایکوب
غمزهیِ ساقی زِ چشمِ میْپرستان مستِ خواب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
فُرصتی زْ این بِهْ کجا باشد؟ بِدهْ جامِ شراب!
خانه بیتشویش و ساقی یار و مُطرب نکتهگوی
موسمِ عیْش است و روزِ ساغَر و عَهدِ شَباب
از پیِ تفریحِ طبع و زیوَرِ حُسنِ طرب
خوش بوَد ترکیبِ زرّینجام با لَعل مُذاب
از خیالِ لُطفِ میْ، مَشّاطهیِ چالاکطبع
در ضمیرِ برگِ گُل، خوش میکُنَد پنهان گُلاب
شاهد و مُطرب به دستافشان و مستان پایکوب
غمزهیِ ساقی زِ چشمِ میْپرستان مستِ خواب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤7👏2🔥1
آسوده خاطرم که تو در خاطر منی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 602 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
آسودهخاطر ام که تو در خاطرِ منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
ای چشمٍ عقل خیره در اوصافِ رویِ تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغِ غمزهیِ خونخوار و لعلِ لب
مجروح میکُنی و نمک میپراکنی
ما خوشهچینِ خرمنِ اصحابِ دوْلتیم
باری نگه کُن ای که خداوندِ خرمنی
گیرم که بَر کَنی دلِ سنگین ز مِهرِ من؛
مِهر از دلم چگونه توانی که بَر کَنی؟
حکم آنِ توست اگر بکُشی بیگُنَه؛ ولیک
عهدِ وفایِ دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد! به حکم آنک
ما پاکدیده ایم و تو پاکیزهدامنی
از من گمان مَبَر که بیاید خلافِ دوست
و ر مُتّفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی، دیدهها بدوز
پیکانِ چرخ را سپری باشد آهنی
با مُدّعی بگوی که: ما خود شکسته ایم
محتاج نیست پنجه که با ما دَراَفکنی
سعدی! چو سَروَری نتوان کرد، لازم است
با سختبازوان بهضرورت فروتنی
0602
@Setiq
#غزل شمارهی 602 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
آسودهخاطر ام که تو در خاطرِ منی
گر تاج میفرستی و گر تیغ میزنی
ای چشمٍ عقل خیره در اوصافِ رویِ تو
چون مرغ شب که هیچ نبیند به روشنی
شهری به تیغِ غمزهیِ خونخوار و لعلِ لب
مجروح میکُنی و نمک میپراکنی
ما خوشهچینِ خرمنِ اصحابِ دوْلتیم
باری نگه کُن ای که خداوندِ خرمنی
گیرم که بَر کَنی دلِ سنگین ز مِهرِ من؛
مِهر از دلم چگونه توانی که بَر کَنی؟
حکم آنِ توست اگر بکُشی بیگُنَه؛ ولیک
عهدِ وفایِ دوست نشاید که بشکنی
این عشق را زوال نباشد! به حکم آنک
ما پاکدیده ایم و تو پاکیزهدامنی
از من گمان مَبَر که بیاید خلافِ دوست
و ر مُتّفق شوند جهانی به دشمنی
خواهی که دل به کس ندهی، دیدهها بدوز
پیکانِ چرخ را سپری باشد آهنی
با مُدّعی بگوی که: ما خود شکسته ایم
محتاج نیست پنجه که با ما دَراَفکنی
سعدی! چو سَروَری نتوان کرد، لازم است
با سختبازوان بهضرورت فروتنی
0602
@Setiq
❤10👏3🔥1
میدَمَد صُبح و کِلّه بَست سَحاب
حافظ - سهیل قاسمی
میدَمَد صُبح و کِلّه بَست سَحاب
الصَبوح الصَبوح! یا اصحاب!
میچکَد ژاله بر رخِ لاله
المُدام المُدام! یا احباب!
میروَد از چمن نسیمِ بهشت
بس بنوشند دایما میِ ناب !
تختِ زُمْرُد زدهست گُل به چمن
راحِ چون لَعلِ آتشین دَریاب!
درِ میْخانه بستهاند مگر
اِفْتَتِح یا مُفَتِّحَ الاَبْواب!
در چنین موسمی عَجَب باشد
که ببستند میْکده بشتاب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
الصَبوح الصَبوح! یا اصحاب!
میچکَد ژاله بر رخِ لاله
المُدام المُدام! یا احباب!
میروَد از چمن نسیمِ بهشت
بس بنوشند دایما میِ ناب !
تختِ زُمْرُد زدهست گُل به چمن
راحِ چون لَعلِ آتشین دَریاب!
درِ میْخانه بستهاند مگر
اِفْتَتِح یا مُفَتِّحَ الاَبْواب!
در چنین موسمی عَجَب باشد
که ببستند میْکده بشتاب
دیوان حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالِ 801
پیرایش و نگارش سهیل قاسمی
@Setiq
❤7👏4🔥2
اگر تو میل محبت کنی و گر نکنی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 603 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
اگر تو میْلِ محبّت کُنی و گر نکُنی
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
چو سَرو در چمنی راست در تصوّرِ من
چه جای سَرو! که مانندِ روح در بدنی
به صیْدِ عالَمیانات کمند حاجت نیست
همین بس است که بُرقع زِ رویْ برفکنی
بیاضِ ساعدِ سیمین مپوش در صفِ جنگ
که بی تَکَلُّفِ شمشیر، لشکری بزنی
مبارزانِ جهان قلب دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلبِ دوستان شکنی
عجب در آن نه که آفاق در تو حیران اند
تو هم در آینه حیران حُسنِ خویشتنی
تو را که در نظر آمد جَمالِ طلعتِ خویش،
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکُنی
کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند،
کُنَد هرآینه جوْر و جفا و کِبر و مَنی
در آن دهن که تو داری، سخن نمیگُنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکَردهنی
شنیدهای که مقالاتِ سعدی از شیراز
همی بَرند به عالَم، چو نافهیِ خُتَنی
مگر که نامِ خوشات بر دهانِ من بگذشت
برفت نامِ من اندر جهان به خوشسخنی
0603
@Setiq
#غزل شمارهی 603 #سعدی
#سهیل_قاسمی
@Setiq
اگر تو میْلِ محبّت کُنی و گر نکُنی
من از تو روی نپیچم که مُستحبِّ منی
چو سَرو در چمنی راست در تصوّرِ من
چه جای سَرو! که مانندِ روح در بدنی
به صیْدِ عالَمیانات کمند حاجت نیست
همین بس است که بُرقع زِ رویْ برفکنی
بیاضِ ساعدِ سیمین مپوش در صفِ جنگ
که بی تَکَلُّفِ شمشیر، لشکری بزنی
مبارزانِ جهان قلب دشمنان شکنند
تو را چه شد که همه قلبِ دوستان شکنی
عجب در آن نه که آفاق در تو حیران اند
تو هم در آینه حیران حُسنِ خویشتنی
تو را که در نظر آمد جَمالِ طلعتِ خویش،
حقیقت است که دیگر نظر به ما نکُنی
کسی در آینه شخصی بدین صفت بیند،
کُنَد هرآینه جوْر و جفا و کِبر و مَنی
در آن دهن که تو داری، سخن نمیگُنجد
من آدمی نشنیدم بدین شکَردهنی
شنیدهای که مقالاتِ سعدی از شیراز
همی بَرند به عالَم، چو نافهیِ خُتَنی
مگر که نامِ خوشات بر دهانِ من بگذشت
برفت نامِ من اندر جهان به خوشسخنی
0603
@Setiq
❤5👏2🔥1
بیا! که پردهیِ گُل زیرِ هفتکاریِ چشم
کشیدهایم به تحریرِ کارگاهِ خیال
حافظ ۸۰۱
برداشتِ من:
برای آمدن کسی، چیزی به نثار میافشاندند
مَقدماش را گلباران میکردند
فرشی از گُل میگستراندند
بیا!
که زیرِ هفتکاریِ چشم، پردهئی از گل کشیدهایم. پردهئی که به تحریرِ کارگاهِ خیال کشیده شده
«خیالِ رویِ تو در کارگاهِ دیده کشیدم»
#حافظ
هفتکاریِ چشم: هفت قلم آرایش
هفت گونه آرایش:
۱. غالیه - برای موی
۲. وسمه - برای ابروی
۳. سرمه - برای چشم
۴. سپیداب - برای روی
۵. سرخاب - برای روی
۶. زَرَک - برای روی و موی
۷. حنا - برای دست و پا
نقل از کتاب گزارش دشواریهای دیوان خاقانی، دکتر میرجلالالدین کزّازی
چشم، هفت قلم آرایش کرده در شادیِ آمدنِ یار و در پیشوازِ یار
و شاعر، پردهئی از گل بر زیرِ هفتکاریِ چشم کشیده
با نقشی که از خیال در کارگاهِ دیده کشیده
چشمانِ اشکبار (اشکِ گلگون) به پردهئی از گُل زیرِ هفتکاریِ چشم تشبیه شده
عکس: دیوانِ حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالُ ۸۰۱، پیرایش و نگارشِ سهیل قاسمی، تهران: بلم، چاپ اول ۱۴۰۳، ص ۲۷۵
سپاس از محمدرضا کاکایی برای نشر مقاله ارزشمندی در این باره.
سهیل قاسمی
@Setiq
کشیدهایم به تحریرِ کارگاهِ خیال
حافظ ۸۰۱
برداشتِ من:
برای آمدن کسی، چیزی به نثار میافشاندند
مَقدماش را گلباران میکردند
فرشی از گُل میگستراندند
بیا!
که زیرِ هفتکاریِ چشم، پردهئی از گل کشیدهایم. پردهئی که به تحریرِ کارگاهِ خیال کشیده شده
«خیالِ رویِ تو در کارگاهِ دیده کشیدم»
#حافظ
هفتکاریِ چشم: هفت قلم آرایش
هفت گونه آرایش:
۱. غالیه - برای موی
۲. وسمه - برای ابروی
۳. سرمه - برای چشم
۴. سپیداب - برای روی
۵. سرخاب - برای روی
۶. زَرَک - برای روی و موی
۷. حنا - برای دست و پا
نقل از کتاب گزارش دشواریهای دیوان خاقانی، دکتر میرجلالالدین کزّازی
چشم، هفت قلم آرایش کرده در شادیِ آمدنِ یار و در پیشوازِ یار
و شاعر، پردهئی از گل بر زیرِ هفتکاریِ چشم کشیده
با نقشی که از خیال در کارگاهِ دیده کشیده
چشمانِ اشکبار (اشکِ گلگون) به پردهئی از گُل زیرِ هفتکاریِ چشم تشبیه شده
عکس: دیوانِ حافظ بر پایهی نسخهی خطیِ سالُ ۸۰۱، پیرایش و نگارشِ سهیل قاسمی، تهران: بلم، چاپ اول ۱۴۰۳، ص ۲۷۵
سپاس از محمدرضا کاکایی برای نشر مقاله ارزشمندی در این باره.
سهیل قاسمی
@Setiq
❤4👏4🔥1