ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
704 videos
10 files
813 links
Download Telegram
یه حافظ خوندنمون
شد

نشستی با دوستان داشتیم
از حافظ گفتیم و شعر #حافظ خواندیم

@Setiq
👍2👎1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز در لا‌به‌لای حاشیه‌های از بین رفته‌یِ نسخه ۸۰۱ حافظ یافتم واژه‌هایی از ابتدای هر مصراع از این غزل
باقی شعر در صحافی ترمیم کتاب، زیر چسب و برش رفته و دیده نمی‌شود. ولی این غزل در حاشیه‌ی این نسخه نوشته‌شده بود.
پیش‌ترها در لایوهای حافظ شیراز، اجرای غزل‌های حافظ از کتاب احمد شاملو این شعر را اجرا کرده‌بودم.

اندکی سطرها پس و پیش اند اما در کل همین است.
بیت سوم از آن آب آتشی، زِ آب‌اش آتشی به نظر می‌رسد در هشتصد و یک!

غم‌اش تا در دل‌ام مأوا گرفته‌ست
سَر م چون زلف ِ او سودا گرفته‌ست.
شدم عاشق به بالایِ بلند ش
که کار ِ عاشقان بالا گرفته‌ست.
لب ِ چون آتش‌اش آب ِ حیات است
از آن آب، آتشی در ما گرفته‌ست.
زِ دریایِ دو چشم‌ام، گوهر ِ اشک
جهان در لؤلؤ ِ لالا گرفته‌ست.
همایِ همت‌ام عمری ست ک‌از جان
هوایِ آن قد و بالا گرفته‌ست.
چو ما در سایه‌یِ الطاف ِ او ئیم
چرا او سایه از ما وا گرفته‌ست؟

نسیم ِ صبح، عنبربو ست امروز
مگر جانان ره ِ صحرا گرفته‌ست!

دوایِ غم به‌جز می نیست، حافظ
از آن رو ساغر ِ صهبا گرفته‌ست.

غزل 27 از کتاب حافظ شیراز - احمد شاملو
اجرا: سهیل قاسمی

@Setiq
❤3🙏1🤪1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سلام
من کیان قاسمی هستم
کلاس سوم
ساعی ۱
مدرسه سلام

این خرقه که من دارم، در رهن ِ شراب اولی
و این دفتر ِ بی‌معنی، غرق ِ می ِ ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج ِ خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت‌اندیشی دور است زِ درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پُر آب اولی

من حالت ِ زاهد را با خَلق نخواهم گفت
این قصّه اگر گویم، با چنگ و رباب اولی

تا بی سر و پا باشد اوضاع ِ فلک ز این دست،
در سر هوس ِ ساقی در دست شراب اولی

از هم‌چو تو دل‌داری دل برنکَنم آری
چون تاب کشم، باری زآن زلف ِ به‌تاب اولی

چون پیر شدی حافظ از می‌کده بیرون آی
رندی و هوس‌ناکی در عهد ِ شباب اولی

#حافظ

@Setiq
❤19👏9🥰4👍3🔥1🤔1
Forwarded from حسام الدین معین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حسام الدین معین

۱۲سال از خراسان رضوی مشهد

غزل۲۸۱


یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
👏11❤7👍1
Forwarded from آن ڪو ز عشق زاید ‌‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سام ۱۰ ساله
حافظ‌‌خوانی به مناسبت روز بزرگداشت حافظ😍
👏16❤9
Forwarded from Mahin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شانا سه ساله
❤9👍2😍2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرچند در این ویدیو شاعر در بسترِ بیماری است و شاید انتشار ِ آن درست نباشد
اما تاثیر عظیمی در فکر ِ من گذاشته این حال.

هوشنگ ابتهاج، رنجور است و در حالِ استراحت. اما وقتی که حرفی از مرتضا کیوان در شعرش نقلِ قول می‌شود، بناگهان هشیار می‌شود و همان را که به‌نظرم تکیه‌کلام ِ کیوان است، تکرار می‌کُنَد.
انگار می‌بیند.

و به‌مناسبت سالگرد تیرباران مرتضی کیوان منتشر می‌کنم. که به‌درستی نمی‌شناسم‌اش. اما چه تأثیر ِ بزرگی بر بسیاری داشته.

مرتضی کیوان (۱۳۰۰ خورشیدی اصفهان − ۲۷ مهر ۱۳۳۳ تهران) شاعر، منتقد هنری، روزنامه‌نگار و فعّال سیاسی عضو حزب تودهٔ ایران بود. مرتضی کیوان در روزهای پس از کودتای ۲۸ مرداد، در حالی که سه تن از نظامیان فراری سازمان نظامی حزب توده را در خانهٔ خود پنهان کرده‌بود، دستگیر و به جرم «خیانت»، در ۲۷ مهر ۱۳۳۳، در زندان قصر تیرباران شد.

می‌بینم
آن شکفتنِ شادی را
پروازِ بلند ِ آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگ ِ روز ِ آزادی را.

کیوان
خندان به سایه می‌گوید:
دیدی؟
به تو می‌گفتم!


آری.
تو همیشه راست می‌گفتی.

می‌بینم.
می‌بینم

هوشنگ ابتهاج

@Setiq
❤9👍6🕊3😭1
آتش آن نیست که از شعله‌یِ او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن ِ پروانه زدند

به هر حال چیزی که نوشته بود، نقطه داشت. «شعله»یِ «شعله» هم نبود.

«شغله» را گشتم. معنای «خرمن» دارد. که در مصراع بعدی بود!


آتش آن نیست که بر شَغله‌یِ او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن ِ پروانه زدند

حافظ نسخه ۸۰۱

سهیل قاسمی

@Setiq
❤7👏6🥰1
چنان زنَد ره ِ اسلام غمزه‌یِ ساقی
که اجتناب ز صهبا مگر صُهیب کند

چنان بِزَد ره ِ اسلام غمزه‌یِ ساقی
که اجتناب زِ صَهبا مگر صُهیْب کُنَد

نسخه‌هایِ دیگر، «چنان بِزَد» هم ضبط کرده‌اند. اما اگر نقطه‌ئی که درست رویِ «د» قرار گرفته را «ذالِ مُعجَم» بدانیم که کاتب همیشه به آن پای‌بند بوده، می‌توان گفت برای «ر» نقطه نگذاشته. «بُریدنِ راه» و «قطعِ طریق» مفهومِ دور از انتظاری نیست. البته می‌توان گفت که نگذاشتنِ نقطه برایِ «ز»، دلیل بر «بِزَد» نبودن نیست. امّا باز میانِ این دو، زمانِ فعلِ «بُرَد» را با مصراعِ دوم متناسب‌تر دانستم و آن را برگزیدم.

چنان بُرَد رَه ِ اسلام غمزه‌یِ ساقی
که اجتناب زِ صهبا مگر صُهیْب کند

#حافظ نسخه ۸۰۱

سهیل قاسمی

@Setiq
❤7👏5👍2
یکی پا در میونی کنه ما رو سوا کنه 😂

اونو من چجوری شهپرِ «همّت» بخونم آخه؟
شهپرِ دوْلت حالا هچ!

صِمَّة | صِمَّت:
۱. خارپشتِ ماده (تیغ هم دارد) که شَهپَر هم محسوب میشه! با زاغ و زغن و مرغِ همایون هم تناسبی داره. جوجه تیغی است به‌هر حال
۲. مَردِ دلاور، دلیر
۳. شیرِ بیشه

نه چرا همّت بخونم؟

دوْلت از مُرغِ همایون طلب و سایه‌یِ او!
زْ آنکه با زاغ و زَغَن، شَهپَرِ صِمَّت نَبُوَد
#حافظ نسخه ۸۰۱

سهیل قاسمی
@Setiq
👏5👍2❤1👎1🙏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
مُژده ای دل! که مسیحا نفَسی می‌آید
که ز انفاسِ خوش‌اش بویِ کسی می‌آید

از غمِ هجر مکُن ناله و فریاد! که دوش
زده‌ام فال و به‌فریادرسی می‌آید

زْ آتشِ وادیِ ایْمَن نه من ام خُرّم و بس
موسی آن‌جا به امیدِ قَبَسی می‌آید

هیچ‌کس نیست که در کوی تو اَش کاری نیست
هرکس آنجا به‌امیدِ هوسی می‌آید

کس ندانست که منزلگَهِ معشوق کجاست
این‌قدَر هست که بانگِ جَرَسی می‌آید

دوست را گر سَرِ پُرسیدنِ بیمارِ غم است،
گو: بِران خوش! که هنوزَش نفَسی می‌آید!

خبرِ بلبلِ این باغ بپرسید! که من،
ناله‌ئی می‌شنوَم ک‌از قفَسی می‌آید

یار، دارد سَرِ آزردنِ حافظ! یاران!
شاه‌بازی به‌شکارِ مگسی می‌آید

#حافظ نسخه ۸۰۱

اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور

@Setiq
👏7❤4👍3
برای «آید» ها که صَرفِ فعلِ (آمدن) است، روی الف، مَدّ (کلاه) گذاشته.
روی سرآید در مصراعِ آخرِ غزل هم که به معنایِ به سَر آمدنِ غصّه است، «آ» باکلاه گذاشته.
اما مصراع اول را «سراید» نوشته. «گفتم سَرِ تو دارم، گفتا غمت سراید» حالا بگذریم از این که تنها جایی است که دیده‌ام «گفتم سَرِ تو دارم» (در آرزویِ تو ام. خیالِ تو را در سر دارم. قصدِ وصالِ تو را دارم)

و بجز این: در غزلِ پیشین: «آید» ها که صرفِ فعلِ آمدن اند، همه «آ» با کلاه دارند.

اما خواجه، بدراید. بر دَرِ اربابِ بی مروّتِ دنیا، چند نشینی که خواجه کیْ بدراید...
«دراییدن»: گفتن، بیهوده گفتن، بانگ کردن، آواز دادن

در متونِ کهن، وقتی اهورا مزدا حرف می‌زد، می‌گفت اما وقتی اهریمن حرف می‌زد، می‌درایید!

بر دَرِ اربابِ بی مروّتِ دنیا چند نشینی که خواجه کی بدراید؟ تا کی می‌خواهی منتظر بمانی که خواجه چه حرفی بزند! تا کی می‌خواهی بر در دنیا (که اربابِ بی مروّتی است) بنشینی که تا چه زمانی تو را فرا خواهند خواند! این دومی اشاره به پایانِ عمر هم دارد.

دست‌کم «دراید» و «سراید» به این شکل و به این خط، معنایِ ایهامی در حد تبادر دارد.

سهیل قاسمی

#حافظ نسخه ۸۰۱
@Setiq
👍4❤3👏2🙏1🤨1
🤔

گر خود رقیب شمع است، اَحوال از او بپوشان
ک‌آن شوخِ سَربُریده، بَند ِ زبان ندارد


چرا به رقیب گفته سَربُریده؟
حالا شمع 🕯️ را می‌دانم چرا گفته سَر بُریده. نوک ِ فتیله‌ی شمع را با فتیله می‌بُریدند.

ولی رقیب چرا سَربُریده؟

😳

نکُنَد رقیب را اَخته می‌کردند؟
مثلِ خواجه‌هایِ حرَم‌سرا!

البته تا جاییه که می‌دانم، برایِ اَخته کردن، سَر ِ چیزی را نمی‌بُریدند، به‌شدّت می‌کشیدند
🥴

دوستان اگر اطلاعات تاریخی در این باره دارند راهنمایی بفرمایند.

ولی چرا به رقیب گُفته شوخِ سَربُریده؟

باز بحثی سرِ «اَسرار از او بپوشان» و «اَحوال از او بپوشان» که از نسخه‌ی علامرندی برداشتم ندارم.

@Setiq
😁1🙏1
در جمع دوستان ارج‌مند در اتاق آبی در کلاب‌هاوس دیشب در باره‌ی تذکرة‌الاولیا صحبتی بود. و صحبت‌های دکتر محمد استعلامی در آن پخش شد و دوستان گرامی حاضر نیز صحبت کردند و بخش‌هایی از تذکرة‌الاولیای عطار هم خواندیم
من نیز صحبتی کردم و چند صفحه‌ئی خواندم


بازپخش آن را اینجا بشنوید

برنامه ویدیویی کامل گفته‌های دکتر محمد استعلامی را نیز دوست گرامی جناب مصطفا زمانی در کانال اتاق آبی منتشر کرده‌اند که در این پیوند می‌توانید آن را نیز ببینید.

سهیل قاسمی

@Setiq
👏5👍1
یه جمع و جور بکنیم:
 
غزل یکم – از روی نسخه 801
 
من ام که دیده به دیدارِ دوست کردم باز!
چه شُکر گویم‌ات ای کارسازِ بنده‌نواز!
 
نیازمندِ بلا گو: رُخ از غبار مَشویْ
که کیمیایِ مُراد است خاکِ کویِ نیاز
 
به یک‌دو قطره که ایثار کردی، ای دیده!
بَسا که بَر رخِ دوْلت کُنی کِرِشمه‌یِ ناز
 
طهارت ار نه به‌خونِ جگر کُنَد عاشق،
به قولِ مُفتیِ عشق‌اش دُرُست نیست نماز
 
زِ مشکلاتِ طریقت عِنان مَتاب ای دل!
که مَردِ راه نَیَندیشَد از نَشیب و فَراز
 
در این مقامِ مَجازی، به‌جُز پیاله مگیر!
در این سَراچه‌یِ بازیچه، غیْرِ عشق مَباز
 
من از نسیمِ سخن‌چین چه طَرْف بَربَندم؟
چو سَروِ راست در این باغ نیست مَحرَمِ راز!
 
اگرچه حُسنِ تو از عشقِ غیْر  مستغنی‌ست،
من آن نی ام که از این عشق‌بازی آیم باز!
 
چه گویم‌ات که زِ  سوزِ درون چه می‌بینم!
زِ اَشک پُرس حکایت! که من نی ام غَمّاز
 
غزل‌سرائی ناهید، صرفه‌ئی نبَرَد
در آن مقام که حافظ برآورَد آواز
 
غزل دوم – از روی نسخه 801
 
هزار شُکر که دیدم به‌کامِ خویش‌ات باز
زِ رویِ صِدق و صَفا، گَشته با دِلَم دَمساز
 
روَندگانِ طریقت، رَهِ بلا وَرزند
که مَردِ راه نیَندیشد از نشیب و فراز
 
غَمِ حبیب، نهان بِهْ ز جُست و جویِ رقیب
که نیست سینه‌یِ اربابِ کینه، مَحرَمِ راز
 
چه فتنه بود که مَشّاطه‌یِ قضا انگیخت!
که کرد نرگسِ شوخ‌اش سیَهْ به سُرمه‌یِ ناز
 
‌به این سپاس که مجلس منوّر است به دوست،
گَرَت چو شمع جفایی رسَد، بسوز و بساز!
 
به نیم‌بوسه دعایی بخَر زِ اهلِ دلی
که کیْدِ دشمن‌ات از جان و جسم دارد باز
 
ملامتی که به‌رویِ من آید از غمِ تو،
زِ اشک پُرس حکایت! که من نی ام غَمّاز!
 
فِکَنْد زمزمه‌یِ عشق در حجاز و عراق
نوا و بانگِ غزلهایِ حافظ از شیراز
 
غزل سوم – از روی نسخه 818
 
صبا به‌مقدمِ گُل روْحِ روح بخشد باز
کجا ست بلبلِ خوش‌گوی؟ گو: بَر آر آواز!

چه حلقه‌ها که زدم بر دَرِ دل از سَرِ دَرد
به‌بویِ صبحِ وصالِ تو در شبانِ دراز

شبی وصالِ سحَرگَه زِ بخت خواسته‌ام!
که با تو شَرحِ سَراَنجامِ خود کُنَم آغاز

تن‌ام زِ هجرِ تو چشم از جهان فُرو می‌دوخت
نویدِ دوْلتِ وصلِ تو داد جان‌ام باز

به هیچ دَر نروَم بعد از این زِ حضرتِ دوست
چو کعبه یافتم، آیم زِ بُت‌پرستی باز

اُمیدِ قَدِّ تو می‌داشتم زِ بَختِ بُلند
نسیمِ زلفِ تو می‌خواستم زِ عمرِ دراز

غُبارِ خاطرِ ما چشمِ خَصم کور کُنَد!
تو رُخ به خاک نهْ ای حافظ و بسوز و بساز!
 
این ابیات هم اضافه آمدند!
 
به راهِ میْکده عُشّاق را ست در تَک و تاز
همان نیاز که حُجّاج را به راهِ حجاز

خوش آن شبی که دَرآیی به‌صد کرشمه و ناز
کُنی تو ناز به شوخی و من کَشم به نیاز!

مرا چه فکر زِ جوْرِ تو و جفایِ رقیب؟
اسیرِ عشق ندارد غم از نشیب و فراز

غرض، کرشمه‌یِ حُسن است؛ وَ ر نه حاجت نیست
جمالِ دوْلتِ محمود را به زلفِ ایاز

زِ شوقِ مجلسِ آن ماهِ خَرگَهی، حافظ!
گَرَت چو شمع جفائی رسد، بسوز و بساز!

همین هم خودش یه نیمچه غزل شد برای خودش!

سهیل قاسمی

@Setiq
👏11🔥4👎3❤2👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به می سجّاده رنگین کُن گر ت پیر ِ مُغان گوید.
که سالِک بی‌خبر نبْوَد ز ِ راه و رسم ِ منزل‌ها

#واکاوی بیت ۴ غزل نخست #حافظ
سهیل قاسمی

YouTube
آپارات

@Setiq
❤7👏4👍2🙏2🔥1