ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
704 videos
10 files
813 links
Download Telegram
انگاری بندی از ترجیع‌بند ِ حافظ 😍

ساقی! اگرَت هوایِ ما هیْ،
جُز باده مَیار پیشِ ما! هیْ!

سجّاده و خِرقه در خرابات
بِفروش و بیار جرعه‌ئی میْ

گر زنده‌دلی، شنوْ زِ مَستان
در گُلشنِ جان ندایِ یا حیّ

با درد درآ به بویِ درمان،
کوْنیْن نگر زِ عشق لاشیْ

اَسرارِ دل است در رَهِ عشق
بهتر زِ هزار حاتمِ طیْ

سلطان‌صفت آن بُتِ پَری‌وَش،
می‌آمد و خَلقِ شَهر دَر پیْ

مردُم نگران به رویِ خوب‌اش،
وَ ز شَرم گرفته عارض‌اش خویْ

حافظ، زِ غمِ تو چند نالد؟
آخر منِ دل‌شکسته تا کیْ


بنشینم و با غمِ تو سازم؟
جان در سَر و کارِ عشق بازم!

#حافظ نسخه ۸۰۱

سهیل قاسمی

@Setiq
👍4❤3🙏3👏2👎1
می‌دونما... الان شبه... دیروقته... منم یه مدّته درگیر این کتابم... خسته‌م! به پرت و پلا ممکنه افتاده باشم!

ولی خودتون ببینید آخه! من هیچی نمی‌گم!

شَمّه‌ئی از داستانِ عشقِ شورانگیزِ ماست

شمّه

لغت‌نامه دهخدا

۱. شمه [ ش َم ْ م َ / م ِ ] (ع اِ) بوی. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری). مطلق بوی باشد خواه بوی گل و خواه بوی چیزدیگر. (از برهان ). بوی خوش . (ناظم الاطباء). عطر. بوی دلاویز. (یادداشت مؤلف)

۲. شمه [ ش ِ م ِ / ش ِم ْ م ِ ] (اِ) چربی شیر و پنیر. (ناظم الاطباء). چربی سرشیر و چربی پنیر و ماست . (انجمن آرا) (آنندراج).

شما باور می‌کنید #حافظ ، اونم حافظ! اون ماست را الکی و بی‌توجّه به معنیِ سرشیر آورده باشه؟

باشه!

سهیل قاسمی

شَمّه‌ئی از داستانِ عشقِ شورانگیزِ ماست
آن حکایت‌ها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند

هیچ مژگانِ دراز و غمزه‌یِ جادو نکَرد
آن‌چه آن زلفِ سیاه و مویِ مشکین کرده‌اند

ساقیا میْ دهْ! که با حُکمِ ازل تدبیر نیست!
قابلِ تغییر نبوَد آنکه تعیین کرده‌اند

در سفالین کاسه‌یِ رندان به خواری منگَرید
ک‌این حریفان، خدمتِ جامِ جهان‌بین کرده‌اند

بخشی از قطعه

حافظ ۸۰۱ مقطّعات

@Setiq
❤10👍6😁2🙏1🥱1🥴1
هر کسی خواست قدَم در حرَم ِ عشق زدن،
دست ِ غیب آمد و بر سینه‌ی نامَحرم زد

دو تا از اَقدَم ِ نُسَخ به‌قول معروف
یکی مربوط به زمانی که حافظ هنوز زنده بود
یکی نزدیک‌ترین نسخه به زمان زندگی حافظ که تا به‌امروز شناخته شده

هیچ‌کدام ننوشته: مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز

و عبارتِ تماشاگهِ راز را به‌جز این غزل، جایی دیگر در دیوانِ حافظ ندیده‌ام.

سهیل قاسمی

@Setiq
👏4❤2👍2🙏2
ایده‌ئی برایِ خَلقِ یک اثرِ هنریِ نقاشی و خط دارم بر اساس بیتی از حافظ

که نه نقاشی‌اش را بلد ام بکشم نه خطّ‌اش را جرئت می‌کنم بنویسم! اما ترکیبِ خوش‌نویسی به خطِّ نستعلیق را طراحی کرده‌ام!

خیالِ رویِ تو چون بگذرد به گلشنِ چشم،
دل از پیِ نظر آید به سویِ روزنِ چشم


چشم، چشمِ شاعر است. مانندِ یک باغ و گلشن. و همان‌طور که پیش‌تر هم گفته‌بودم، حدس می‌زنم رنگی باشد چشمِ شاعر. این‌جا به گلشنی تشبیه کرده و جایی دیگر، گفته جمالِ دخترِ رَز نورِ چشمِ ما ست مگر! / که در نقابِ زُجاجی و پرده‌یِ عنَبی‌ست. که انگور و رَز و عنب، رنگی اند.

حالا! از اصلِ قضیه پَرت نشوَم!

شاعر به یادِ رویِ یار افتاده و خیالِ رویِ یار به گلشنِ چشمِ شاعر گذشته. شاعر، رویِ یار را در خیالِ خود می‌بینَد. وقتی این اتفاق می‌افتد، مثلِ زمانی که بزرگی، شهیری، دلداری از جلویِ خانه‌ی کسی می‌گذرد و مردم برای دیدنِ او، به سویِ پنجره می‌آیند تا گذشتنِ او را ببینند، دلِ شاعر برایِ نظر و دیدنِ خیالِ رویِ یار، به سویِ روزن و پنجره‌یِ چشم می‌آید.

دوست دارم این تصویر را بکشم و خط و نوشته را به شکلی رو به بالا ببرم که انگاری دل است که از پیِ نظر، به سویِ روزنِ چشم آمده‌است. سویِ روزنِ چشم، می‌توانَد سو و روشنایی‌ئی باشد که از چشم، به درون تابیده. و این سویِ روزن، نوری است که دل را ره‌نما می‌شود که بداند به کدام سو حرکت کند تا به روزن برسد.

صحنه‌ی بیرونِ این چشم، که دل به سویِ آن روان است، صحنه‌یِ خیالِ رویِ یار است که از گلشنِ چشم می‌گذرد...

نمی‌دانم چه‌طور... اما اگر دوستی، عزیزی، بزرگی، هنرمندی بتوانَد این طرح را روی کاغذ بیاورَد، من را خیلی خوش‌حال کرده‌است.

قلم‌اندازی از طرحِ ترکیبِ خوش‌نویسی هم با دست و روان‌نویس کشیدم... در کامنتِ نخست ببینید!

خیلی دوست دارم که این طرحِ نقاشیِ آمیخته با خط را در طرحِ جلدِ کتابی که در دستِ انتشار دارم بگذارم.

همین‌جا از دوستان‌ام تقاضا می‌کنم که گرَت زِ دست برآید مُرادِ خاطرِ ما، / به‌دست باش! که خیری به‌جایِ خویشتن است!

با احترام
سهیل قاسمی

@Setiq
❤8👍5🔥2🥰1👌1😍1🤨1
یه حافظ خوندنمون
شد

نشستی با دوستان داشتیم
از حافظ گفتیم و شعر #حافظ خواندیم

@Setiq
👍2👎1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز در لا‌به‌لای حاشیه‌های از بین رفته‌یِ نسخه ۸۰۱ حافظ یافتم واژه‌هایی از ابتدای هر مصراع از این غزل
باقی شعر در صحافی ترمیم کتاب، زیر چسب و برش رفته و دیده نمی‌شود. ولی این غزل در حاشیه‌ی این نسخه نوشته‌شده بود.
پیش‌ترها در لایوهای حافظ شیراز، اجرای غزل‌های حافظ از کتاب احمد شاملو این شعر را اجرا کرده‌بودم.

اندکی سطرها پس و پیش اند اما در کل همین است.
بیت سوم از آن آب آتشی، زِ آب‌اش آتشی به نظر می‌رسد در هشتصد و یک!

غم‌اش تا در دل‌ام مأوا گرفته‌ست
سَر م چون زلف ِ او سودا گرفته‌ست.
شدم عاشق به بالایِ بلند ش
که کار ِ عاشقان بالا گرفته‌ست.
لب ِ چون آتش‌اش آب ِ حیات است
از آن آب، آتشی در ما گرفته‌ست.
زِ دریایِ دو چشم‌ام، گوهر ِ اشک
جهان در لؤلؤ ِ لالا گرفته‌ست.
همایِ همت‌ام عمری ست ک‌از جان
هوایِ آن قد و بالا گرفته‌ست.
چو ما در سایه‌یِ الطاف ِ او ئیم
چرا او سایه از ما وا گرفته‌ست؟

نسیم ِ صبح، عنبربو ست امروز
مگر جانان ره ِ صحرا گرفته‌ست!

دوایِ غم به‌جز می نیست، حافظ
از آن رو ساغر ِ صهبا گرفته‌ست.

غزل 27 از کتاب حافظ شیراز - احمد شاملو
اجرا: سهیل قاسمی

@Setiq
❤3🙏1🤪1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سلام
من کیان قاسمی هستم
کلاس سوم
ساعی ۱
مدرسه سلام

این خرقه که من دارم، در رهن ِ شراب اولی
و این دفتر ِ بی‌معنی، غرق ِ می ِ ناب اولی

چون عمر تبه کردم چندان که نگه کردم
در کنج ِ خراباتی افتاده خراب اولی

چون مصلحت‌اندیشی دور است زِ درویشی
هم سینه پر از آتش هم دیده پُر آب اولی

من حالت ِ زاهد را با خَلق نخواهم گفت
این قصّه اگر گویم، با چنگ و رباب اولی

تا بی سر و پا باشد اوضاع ِ فلک ز این دست،
در سر هوس ِ ساقی در دست شراب اولی

از هم‌چو تو دل‌داری دل برنکَنم آری
چون تاب کشم، باری زآن زلف ِ به‌تاب اولی

چون پیر شدی حافظ از می‌کده بیرون آی
رندی و هوس‌ناکی در عهد ِ شباب اولی

#حافظ

@Setiq
❤19👏9🥰4👍3🔥1🤔1
Forwarded from حسام الدین معین
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حسام الدین معین

۱۲سال از خراسان رضوی مشهد

غزل۲۸۱


یا رب این نوگل خندان که سپردی به منش
می‌سپارم به تو از چشم حسود چمنش
گر چه از کوی وفا گشت به صد مرحله دور
دور باد آفت دور فلک از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا
چشم دارم که سلامی برسانی ز منش
به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه
جای دل‌های عزیز است به هم برمزنش
گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد
محترم دار در آن طره عنبرشکنش
در مقامی که به یاد لب او می نوشند
سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش
عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت
هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش
هر که ترسد ز ملال انده عشقش نه حلال
سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش
شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است
آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش
👏11❤7👍1
Forwarded from آن ڪو ز عشق زاید ‌‌
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
سام ۱۰ ساله
حافظ‌‌خوانی به مناسبت روز بزرگداشت حافظ😍
👏16❤9
Forwarded from Mahin
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شانا سه ساله
❤9👍2😍2👏1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
هرچند در این ویدیو شاعر در بسترِ بیماری است و شاید انتشار ِ آن درست نباشد
اما تاثیر عظیمی در فکر ِ من گذاشته این حال.

هوشنگ ابتهاج، رنجور است و در حالِ استراحت. اما وقتی که حرفی از مرتضا کیوان در شعرش نقلِ قول می‌شود، بناگهان هشیار می‌شود و همان را که به‌نظرم تکیه‌کلام ِ کیوان است، تکرار می‌کُنَد.
انگار می‌بیند.

و به‌مناسبت سالگرد تیرباران مرتضی کیوان منتشر می‌کنم. که به‌درستی نمی‌شناسم‌اش. اما چه تأثیر ِ بزرگی بر بسیاری داشته.

مرتضی کیوان (۱۳۰۰ خورشیدی اصفهان − ۲۷ مهر ۱۳۳۳ تهران) شاعر، منتقد هنری، روزنامه‌نگار و فعّال سیاسی عضو حزب تودهٔ ایران بود. مرتضی کیوان در روزهای پس از کودتای ۲۸ مرداد، در حالی که سه تن از نظامیان فراری سازمان نظامی حزب توده را در خانهٔ خود پنهان کرده‌بود، دستگیر و به جرم «خیانت»، در ۲۷ مهر ۱۳۳۳، در زندان قصر تیرباران شد.

می‌بینم
آن شکفتنِ شادی را
پروازِ بلند ِ آدمیزادی را
آن جشنِ بزرگ ِ روز ِ آزادی را.

کیوان
خندان به سایه می‌گوید:
دیدی؟
به تو می‌گفتم!


آری.
تو همیشه راست می‌گفتی.

می‌بینم.
می‌بینم

هوشنگ ابتهاج

@Setiq
❤9👍6🕊3😭1