ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
704 videos
10 files
813 links
Download Telegram
این چیزی که نوشته، «اَجرِ صبری» نیست.
«جَبر ِ صبری» است.

این که پیرانه‌سَر م صحبت ِ یوسف بنواخت،
جَبر ِ صَبری ست که دَر کُلبه‌یِ اَحزان کردم

نسخه ۸۰۱ حافظ

«جَبْر» عربی، در فارسی به‌معنایِ استدراک ِ زیان ِ وارده به‌کار می‌روَد. چنان‌که گویند برایِ «جُبران» ِ خسارت ِ وارده، باید مِثل یا قیمت ِ خسارتی که بر کسی وارد کرده، بپردازد. عوَض یافتن یا دادن (از دهخدا)

به جَبر ِ خاطر ِ ما کوش...

#حافظ
سهیل قاسمی

@Setiq
👍8❤2👎2👏1
Forwarded from تاریخ‌ نگار
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
🔶کانال تاریخ نگار کانالی نوپا در زمینه تولید محتوای فاخر و تحقیق و تفحص در مورد تاریخ پر فراز و نشیب ایران زمین است، و در تلاش به روشن سازی و تعریف نکات و حقایقی است که مورد غفلت واقع شده، یا به آنها کمتر پرداخته شده و یا موارد ناگفته ای که کشف آنان با تیم تاریخ نگار بوده است . همچنین این تیم با ارائه بخشی به نام «گردشگری با تاریخ نگار» در تلاش برای آشنا کردن مخاطبان با اماکن تاریخی و فرهنگی ایران است.
در ادامه یکی از بخش های جذاب کانال به نام «ماه نگار» است که در هر ماه، ماهنامه هایی را در رابطه با بزرگداشت شخصیت های شاهنامه ای منتشر می کند.
و به عنوان کلا آخر...
🔷تاریخ نگار، روایتی متفاوت از تاریخ ایران.

♦️@tarikhnegarrr
❤11👍1
از نسخه ۸۰۱ دیوان حافظ
نسخه 801، بر خلاف ِ نسخه‌هایِ دیگر، «نظر بر منظر اندازیم» ننوشته. «نظر در مجمر اندازیم» نوشته
 
اگر بگذریم از این فرض که سهو ِ کاتب بوده و بخواهیم به «نظر ِ کسی را در مجمر انداختن» فکر کنیم،
هرچند دو بیت بالاتر، «نسیم ِ عطرگردان را شکَر در مِجمَر اندازیم» داریم و به نظر تکرار ِ قافیه بیاید؛
به این نکته توجه کنید:
 
مجمر:
1. ظرفی که در آن آتش می‌ریزند، آتشدان. 2. (قدیمی) عودسوز؛ بوی‌سوز (عمید)
آتشدان و تَفکده و منقل و ظرفی که در آن زغال ِ افروخته گذارند (ناظم الاطباء)
آن‌چه در آن زگال افروزند (غیاث، آنندراج)
بوی‌سوز (منتهی الارب، ناظم الاطبّاء) آن‌چه در آن عود سوزند (غیاث، آنندراج) عودسوز، عطرسوز، بخورسوز. آتشدانی که در آن عود و عنبر و جز آن سوزند. مجمره. مِدخَنه (یادداشت به خطّ ِ مرحوم دهخدا)
 
نظر:
1. نگاه کردن، نگریستن 2. به نظر آوردن 3. مورد ِ توجّه قرار دادن چیزی را به‌جهتِ دفعِ چشم‌زخم. (فرهنگ انتشارات معین)
 
صبا! خاکِ وجودِ ما به آن عالی جناب انداز!
بوَد ک‌آن شاهِ خوبان را نظر در مِجمَر اندازیم
 
از صبا می‌خواهد که خاک ِ وجود ِ او را به پیشگاه و درگاه ِ متعالی و رفیع بیندازد. (جَناب و درگاه ِ یار)
تا باشد که به‌این طریق، نظر ِ آن شاه ِ خوبان را در مجمر بیندازیم.
نظر را می‌توان به مَجاز، چشم‌زخم و اندیشه و چشم ِ بد هم در نظر گرفت. یعنی چشم ِ بد و نظر ِ بد را داخل ِ آتشدان بیندازیم تا بسوزد و او از شرّ ِ چشم ِ بد مصون بمانَد.
از طرفی خاک ِ وجود ِ ما را می‌توان خاکستر ِ وجود در نظر گرفت که از آتش ِ سودای یار سوخته و خاک شده. و به باد ِ صبا می‌گوید این خاک را بر درگاه ِ عالی ِ آن شاه ِ خوبان بینداز تا توجّه ِ او به این خاک ِ گداخته شده در مجمر (آتشدان ِ درگاه) معطوف شود که چشم‌زخم از او دفع شود.
 
در این حالت، «شکر در مجمر اندازیم» و «شاه ِ خوبان را نظر در مجمر اندازیم» هم‌مفهوم نیستند و «مجمر» تکراری به نظر نمی‌آید!

سهیل قاسمی
 
 
https://t.me/Setiq/4318

بیا تا گُل بَراَفشانیم و می در ساغَر اندازیم
فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دَراَندازیم
 
اگر غم لشکر انگیزد که خونِ عاشقان ریزد،
من و ساقی بدو تازیم و بنیادَش بَراَندازیم
 
شرابِ ارغوانی را گُلاب اندر قَدَح ریزیم
نسیمِ عطرگردان را شکَر در مِجمَر اندازیم
 
چو در دست است رودی خوش، بزَن مطرب سرودی خوش!
که دست‌افشان غزل خوانیم و پاکوبان سَر اندازیم
 
صبا! خاکِ وجودِ ما به آن عالی جناب انداز!
بوَد ک‌آن شاهِ خوبان را نظر در مِجمَر اندازیم
 
یکی از عقل می‌لافد؛ یکی طامات می‌بافد!
بیا ک‌این داوری‌ها را به‌پیشِ داور اندازیم
 
بهشتِ عَدْن اگر خواهی، بیا با ما به میخانه
که از پای خُم‌ات سرخوش به حوضِ کوثر اندازیم
 
سخن‌دانی و خوش‌گوئی نمی‌وَرزند در شیراز!
بیا حافظ که تا خود را به شهری دیگر اندازیم
 
 #حافظ ۸۰۱

@Setiq
❤8
قصّه‌هایِ من و ۸۰۱ 🤪

ای ملامت‌گر! خدا را! مَه ببین و رو ببین!

ببین تو رو خدا! 😍

میگه کسانی که می‌رن آفتابو عبادت می‌کنن، دلبرِ ما رو ندیده‌ن که رفتن عابد ِ آفتاب شده‌ن!

تو هم که منو داری ملامت می‌کنی...
تو رو خدا! ماهو ببین، چهره‌ی یار ِ منو ببین!

الان هم برای این که بخواهیم شباهت ِ چیزی رو به چیزی بگیم از این ترکیب استفاده می‌کنیم.

رو‌ مبین آن رو ببین یعنی چی آخه! 🤪

حالا یه نکته‌ی دیگه از خطّ و ربط ِ جناب ابرقویی، کاتب ِ نسخه‌ی ۸۰۱ این که:
«ببین» ها را «به‌بین» نوشته همه‌جا!
قبلی‌ها هم دیده‌بودم و یه تعجّب ِ کوچولو می‌کردم و می‌گفتم نه! حالا ببینی چی شده! این، همه‌ی «بـ» ها رو می‌چسبونه! و «ببین» می‌نوشتم! تا جایی که به این غزل که رسیدم و توی فایل وورد خودم یه فایند و ریپلیس کردم همه‌ی «ببین» ها را کردم «به‌بین» 🤪
بعد برگشتم یکی یکی از روی نسخه چک کردم دیدم بله. همه را همین جوری نوشته! به‌بین تفاوت ِ ره...!
نمی‌دونم دلیل‌اش چیه ولی خیلی جالب بود!

سهیل قاسمی

@Setiq
❤5👍5🙏4
انگاری بندی از ترجیع‌بند ِ حافظ 😍

ساقی! اگرَت هوایِ ما هیْ،
جُز باده مَیار پیشِ ما! هیْ!

سجّاده و خِرقه در خرابات
بِفروش و بیار جرعه‌ئی میْ

گر زنده‌دلی، شنوْ زِ مَستان
در گُلشنِ جان ندایِ یا حیّ

با درد درآ به بویِ درمان،
کوْنیْن نگر زِ عشق لاشیْ

اَسرارِ دل است در رَهِ عشق
بهتر زِ هزار حاتمِ طیْ

سلطان‌صفت آن بُتِ پَری‌وَش،
می‌آمد و خَلقِ شَهر دَر پیْ

مردُم نگران به رویِ خوب‌اش،
وَ ز شَرم گرفته عارض‌اش خویْ

حافظ، زِ غمِ تو چند نالد؟
آخر منِ دل‌شکسته تا کیْ


بنشینم و با غمِ تو سازم؟
جان در سَر و کارِ عشق بازم!

#حافظ نسخه ۸۰۱

سهیل قاسمی

@Setiq
👍4❤3🙏3👏2👎1
می‌دونما... الان شبه... دیروقته... منم یه مدّته درگیر این کتابم... خسته‌م! به پرت و پلا ممکنه افتاده باشم!

ولی خودتون ببینید آخه! من هیچی نمی‌گم!

شَمّه‌ئی از داستانِ عشقِ شورانگیزِ ماست

شمّه

لغت‌نامه دهخدا

۱. شمه [ ش َم ْ م َ / م ِ ] (ع اِ) بوی. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری). مطلق بوی باشد خواه بوی گل و خواه بوی چیزدیگر. (از برهان ). بوی خوش . (ناظم الاطباء). عطر. بوی دلاویز. (یادداشت مؤلف)

۲. شمه [ ش ِ م ِ / ش ِم ْ م ِ ] (اِ) چربی شیر و پنیر. (ناظم الاطباء). چربی سرشیر و چربی پنیر و ماست . (انجمن آرا) (آنندراج).

شما باور می‌کنید #حافظ ، اونم حافظ! اون ماست را الکی و بی‌توجّه به معنیِ سرشیر آورده باشه؟

باشه!

سهیل قاسمی

شَمّه‌ئی از داستانِ عشقِ شورانگیزِ ماست
آن حکایت‌ها که از فرهاد و شیرین کرده‌اند

هیچ مژگانِ دراز و غمزه‌یِ جادو نکَرد
آن‌چه آن زلفِ سیاه و مویِ مشکین کرده‌اند

ساقیا میْ دهْ! که با حُکمِ ازل تدبیر نیست!
قابلِ تغییر نبوَد آنکه تعیین کرده‌اند

در سفالین کاسه‌یِ رندان به خواری منگَرید
ک‌این حریفان، خدمتِ جامِ جهان‌بین کرده‌اند

بخشی از قطعه

حافظ ۸۰۱ مقطّعات

@Setiq
❤10👍6😁2🙏1🥱1🥴1
هر کسی خواست قدَم در حرَم ِ عشق زدن،
دست ِ غیب آمد و بر سینه‌ی نامَحرم زد

دو تا از اَقدَم ِ نُسَخ به‌قول معروف
یکی مربوط به زمانی که حافظ هنوز زنده بود
یکی نزدیک‌ترین نسخه به زمان زندگی حافظ که تا به‌امروز شناخته شده

هیچ‌کدام ننوشته: مدّعی خواست که آید به تماشاگه راز

و عبارتِ تماشاگهِ راز را به‌جز این غزل، جایی دیگر در دیوانِ حافظ ندیده‌ام.

سهیل قاسمی

@Setiq
👏4❤2👍2🙏2
ایده‌ئی برایِ خَلقِ یک اثرِ هنریِ نقاشی و خط دارم بر اساس بیتی از حافظ

که نه نقاشی‌اش را بلد ام بکشم نه خطّ‌اش را جرئت می‌کنم بنویسم! اما ترکیبِ خوش‌نویسی به خطِّ نستعلیق را طراحی کرده‌ام!

خیالِ رویِ تو چون بگذرد به گلشنِ چشم،
دل از پیِ نظر آید به سویِ روزنِ چشم


چشم، چشمِ شاعر است. مانندِ یک باغ و گلشن. و همان‌طور که پیش‌تر هم گفته‌بودم، حدس می‌زنم رنگی باشد چشمِ شاعر. این‌جا به گلشنی تشبیه کرده و جایی دیگر، گفته جمالِ دخترِ رَز نورِ چشمِ ما ست مگر! / که در نقابِ زُجاجی و پرده‌یِ عنَبی‌ست. که انگور و رَز و عنب، رنگی اند.

حالا! از اصلِ قضیه پَرت نشوَم!

شاعر به یادِ رویِ یار افتاده و خیالِ رویِ یار به گلشنِ چشمِ شاعر گذشته. شاعر، رویِ یار را در خیالِ خود می‌بینَد. وقتی این اتفاق می‌افتد، مثلِ زمانی که بزرگی، شهیری، دلداری از جلویِ خانه‌ی کسی می‌گذرد و مردم برای دیدنِ او، به سویِ پنجره می‌آیند تا گذشتنِ او را ببینند، دلِ شاعر برایِ نظر و دیدنِ خیالِ رویِ یار، به سویِ روزن و پنجره‌یِ چشم می‌آید.

دوست دارم این تصویر را بکشم و خط و نوشته را به شکلی رو به بالا ببرم که انگاری دل است که از پیِ نظر، به سویِ روزنِ چشم آمده‌است. سویِ روزنِ چشم، می‌توانَد سو و روشنایی‌ئی باشد که از چشم، به درون تابیده. و این سویِ روزن، نوری است که دل را ره‌نما می‌شود که بداند به کدام سو حرکت کند تا به روزن برسد.

صحنه‌ی بیرونِ این چشم، که دل به سویِ آن روان است، صحنه‌یِ خیالِ رویِ یار است که از گلشنِ چشم می‌گذرد...

نمی‌دانم چه‌طور... اما اگر دوستی، عزیزی، بزرگی، هنرمندی بتوانَد این طرح را روی کاغذ بیاورَد، من را خیلی خوش‌حال کرده‌است.

قلم‌اندازی از طرحِ ترکیبِ خوش‌نویسی هم با دست و روان‌نویس کشیدم... در کامنتِ نخست ببینید!

خیلی دوست دارم که این طرحِ نقاشیِ آمیخته با خط را در طرحِ جلدِ کتابی که در دستِ انتشار دارم بگذارم.

همین‌جا از دوستان‌ام تقاضا می‌کنم که گرَت زِ دست برآید مُرادِ خاطرِ ما، / به‌دست باش! که خیری به‌جایِ خویشتن است!

با احترام
سهیل قاسمی

@Setiq
❤8👍5🔥2🥰1👌1😍1🤨1
یه حافظ خوندنمون
شد

نشستی با دوستان داشتیم
از حافظ گفتیم و شعر #حافظ خواندیم

@Setiq
👍2👎1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
امروز در لا‌به‌لای حاشیه‌های از بین رفته‌یِ نسخه ۸۰۱ حافظ یافتم واژه‌هایی از ابتدای هر مصراع از این غزل
باقی شعر در صحافی ترمیم کتاب، زیر چسب و برش رفته و دیده نمی‌شود. ولی این غزل در حاشیه‌ی این نسخه نوشته‌شده بود.
پیش‌ترها در لایوهای حافظ شیراز، اجرای غزل‌های حافظ از کتاب احمد شاملو این شعر را اجرا کرده‌بودم.

اندکی سطرها پس و پیش اند اما در کل همین است.
بیت سوم از آن آب آتشی، زِ آب‌اش آتشی به نظر می‌رسد در هشتصد و یک!

غم‌اش تا در دل‌ام مأوا گرفته‌ست
سَر م چون زلف ِ او سودا گرفته‌ست.
شدم عاشق به بالایِ بلند ش
که کار ِ عاشقان بالا گرفته‌ست.
لب ِ چون آتش‌اش آب ِ حیات است
از آن آب، آتشی در ما گرفته‌ست.
زِ دریایِ دو چشم‌ام، گوهر ِ اشک
جهان در لؤلؤ ِ لالا گرفته‌ست.
همایِ همت‌ام عمری ست ک‌از جان
هوایِ آن قد و بالا گرفته‌ست.
چو ما در سایه‌یِ الطاف ِ او ئیم
چرا او سایه از ما وا گرفته‌ست؟

نسیم ِ صبح، عنبربو ست امروز
مگر جانان ره ِ صحرا گرفته‌ست!

دوایِ غم به‌جز می نیست، حافظ
از آن رو ساغر ِ صهبا گرفته‌ست.

غزل 27 از کتاب حافظ شیراز - احمد شاملو
اجرا: سهیل قاسمی

@Setiq
❤3🙏1🤪1