ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
704 videos
10 files
813 links
Download Telegram
سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِ
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 521 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِ
تو قدر ِ آب چه دانی که در کنار ِ فراتی؟

شب‌ام به رویِ تو روز است و دیده‌ها به تو روشن
وَ إِن هَجَرتَ سَواءٌ عَشِیَّتي و غَداتي

اگر چه دیر بماندم، امید برنگرفتم
مَضَی الزَّمانُ و قلبي یَقولُ إِنَّکَ آتٍ

من آدمی به جمال‌ات نه دیدم و نه شنیدم
اگر گِلی به حقیقت عَجین ِ آبِ حیاتی

شبان ِ تیره امیدم به صبح ِ رویِ تو باشد
و قَد تُفَتَّشُ عَینُ الحیوةِ فِي الظُّلماتِ

فَکَم تُمَرِّرُ عَیشي و أنتَ حاملُ شهدٍ
جوابِ ِ تلخ بدیع است از آن دهان ِ نباتی

نه پنج‌روزه‌یِ عمر است عشق ِ رویِ تو ما را
وَجَدتَ رائِحَةَ الوُدِّ إِن شَمَمتَ رُفاتي

وَصَفتُ کُلَّ مَلیحٍ کما یُحِبُّ و یَرضیٰ
مَحامدِ تو چه گویم؟ که ماورایِ صفاتی

أخافُ مِنکَ و أرجو و أستَغیثُ و أدنو
که هم کمند ِ بلایی و هم کلید ِ نجاتی

ز چشم ِ دوست فتادم به کامه‌یِ دل ِ دشمن
أحِبَّتي هَجَروني کَما تَشاءُ عُداتي

فراق‌نامه‌یِ سعدی عجب که در تو نگیرد
و إِن شَکَوتُ إِلی الطَّیرِ نُحنَ في الوُکَناتِ

0521

@Setiq
❤2
https://www.aparat.com/v/4JB7r

غزل 521 #سعدی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور

سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِ
تو قدر ِ آب چه دانی که در کنار ِ فراتی؟

شب‌ام به رویِ تو روز است و دیده‌ها به تو روشن
وَ إِن هَجَرتَ سَواءٌ عَشِیَّتي و غَداتي

اگر چه دیر بماندم، امید برنگرفتم
مَضَی الزَّمانُ و قلبي یَقولُ إِنَّکَ آتٍ

من آدمی به جمال‌ات نه دیدم و نه شنیدم
اگر گِلی به حقیقت عَجین ِ آبِ حیاتی

شبان ِ تیره امیدم به صبح ِ رویِ تو باشد
و قَد تُفَتَّشُ عَینُ الحیوةِ فِي الظُّلماتِ

فَکَم تُمَرِّرُ عَیشي و أنتَ حاملُ شهدٍ
جوابِ ِ تلخ بدیع است از آن دهان ِ نباتی

نه پنج‌روزه‌یِ عمر است عشق ِ رویِ تو ما را
وَجَدتَ رائِحَةَ الوُدِّ إِن شَمَمتَ رُفاتي

وَصَفتُ کُلَّ مَلیحٍ کما یُحِبُّ و یَرضیٰ
مَحامدِ تو چه گویم؟ که ماورایِ صفاتی

أخافُ مِنکَ و أرجو و أستَغیثُ و أدنو
که هم کمند ِ بلایی و هم کلید ِ نجاتی

ز چشم ِ دوست فتادم به کامه‌یِ دل ِ دشمن
أحِبَّتي هَجَروني کَما تَشاءُ عُداتي

فراق‌نامه‌یِ سعدی عجب که در تو نگیرد
و إِن شَکَوتُ إِلی الطَّیرِ نُحنَ في الوُکَناتِ

@Setiq
❤2👎1👏1
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 522 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش ِ سوزان نشاندی و ننشستی

بنایِ مِهر نمودی که پایدار نمانَد
مرا به بند ببستی خود از کمند بجَستی

دل‌ام شکستی و رفتی خلاف ِ شرط ِ مودّت
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی

چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن
کس این سرای نبندد در این‌چنین که تو بستی

گر م عذاب نمایی به داغ و درد ِ جدایی،
شکنجه صبر ندارم؛ بریز خون‌ام و رَستی

بیا که ما سر ِ هستی و کبریا و رُعونت
به زیر ِ پای نهادیم و پای بر سر ِ هستی

گر ت به گوشه‌یِ چشمی نظر بوَد به اسیران،
دوایِ درد ِ من اوّل که بی‌گناه بخَستی

هر آن کس‌ات که ببیند، روا بود که بگوید
که: من بهشت بدیدم به راستی و درستی

گر ت کسی بپرستد، ملامت‌اش نکُنَم من
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی

عجب مدار که سعدی به یاد ِ دوست بنالد
که عشق موجب ِ شوق است و خَمر علّت ِ مستی

0522

@Setiq
❤3👍2
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 523 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

همه‌عُمر برندارم سَر از این خُمار ِ مستي
که هنوز من نبودم که تو در دل‌ام نشستی

تو نه مِثل ِ آفتابی که حضور و غیب‌ات افتد
دگران روَند و آیند و تو هم‌چنان که هستی

چه حکایت از فراق‌ات که نداشتم؛ ولیکن
تو چو روی باز کردی، دَر ِ ماجرا ببستی

نظری به دوستان کُن! که هزار بار از آن بِهْ
که تحیّتی نویسی و هدیّتی فرستی

دل ِ دردمند ِ ما را - که اسیر ِ توست - یارا!
به وصال مرهمی نهْ چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب ِ دشمن شکنی به روز ِ هَیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه ِ دانا! به خدای بخش ما را!
تو و زهد و پارسایي، من و عاشقي و مستي

دل ِ هوش‌مند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله‌ئی‌ت باشد، بهْ از آن که خود پرستی

چو زمام ِ بخت و دولت نه به دست ِ جهد باشد،
چه کنند اگر زبوني نکنند و زیردستي

گِله از فراق ِ یاران و جفایِ روزگاران
نه طریق ِ تو ست سعدی! کم ِ خویش گیر و رستی

0523

@Setiq
❤5
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 524 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

یارا! قدحی پُر کُن از آن دارویِ مستی
تا از سَر ِ صوفی بروَد علّت ِ هستی

عاقل متفکّر بود و مصلحت‌اندیش
در مذهب ِ عشق آی و از این جمله برَستی

ای فتنه‌یِ نوخاسته از عالَم ِ قُدرت
غایب مشو از دیده که در دل بنشستی

آرام ِ دل‌ام بستدی و دست ِ شکیب‌ام
برتافتی و پنجه‌یِ صبر م بشکستی

احوال ِ دو چشم ِ من ِ بر هم ننهاده
با تو نتوان گفت به خواب ِ شب ِ مستی

سودازده‌ئی ک‌از همه عالم به تو پیوست،
دل نیک بداد ت که دل از وی بگسستی

در رویِ تو گفتم سخنی چند بگویم
رو باز گشادی و در ِ نطق ببستی

گر باده از این خُم بوَد و مطرب از این کوی،
ما توبه بخواهیم شکستن به‌درستی

سعدی! غرض از حُقّه‌یِ تن، آیت ِ حقّ است
صد تعبیه در تو ست و یکی باز نجُستی

نقاش ِ وجود این‌همه صورت که بپرداخت
تا نقش ببینی و مصوّ‌ِر بپرستی

0524

@Setiq
❤4🔥2
شادمان ام که نشست‌های زنده‌ی اینستاگرامی را در کنار دوستان و سروران ارج‌مند از سر می‌گیریم

عزیزی کوتنایی
دکتر یحییٰ عطایی
سهیل قاسمی


امروز، آدینه، بیست و پنجم اسفند، چهار پس از نیم‌روز

آشنایی زدایی در شعر حافظ
Defamiliarization

و بخت اگر یار شود و بشود در هوای فیلتر اینترنت نفس کشید، ادامه‌ی گفتار دکتر عطایی در باره‌ی موسیقی شعر حافظ


اگر دوست داشتید ببینید و باشید و شرکت کنید، این صفحه اینستاگرام من است:
Instagram.com/soheil.ghassemi

سهیل قاسمی
❤4👍3🥰1
اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 525 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

اگر مانند ِ رخسار ت گُلی در بوستان استی
زمین را از کمالیّت شرف بر آسمان استی

چو سرو ِ بوستان استی وجود ِ مجلس‌آرای‌ات
اگر در بوستان سروی سخن‌گوی و روان استی

نگارین‌روی و شیرین‌خوی و عنبربوی و سیمین‌تن
چه خوش بودی در آغوش‌ام! اگر یارایِ آن استی

تو گویی در همه عُمر م میسّر گردد این دولت
که کام از عُمر برگیرم و گر خود یک زمان استی

جز این عیب‌ات نمی‌دانم که بدعهدی و سنگین‌دل
دلارامی بدین خوبی، دریغ ار مهربان استی

شکَر در کام ِ من تلخ است بی دیدار ِ شیرین‌اش
و گر حلوا، بدان مانَد که زهر ش در میان استی

دمی در صحبت ِ یاری ملَک‌خویِ پری‌پیکر
گر امّید ِ بقا باشد، بهشت ِ جاودان استی

نه تا جان در جسد باشد وفاداری کنم با او
که تا تن در لحد باشد؛ و گر خود استخوان استی

چنین گویند: سعدی را که دردی هست پنهانی
خبر در مغرب و مشرق نبودی گر نهان استی

هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی
به خلوت‌خانه‌ئی مانَد که در در بوستان استی

0525

@Setiq
❤6
تعالی الله چه روی است آن که گویی آفتابستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 526 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی

تعالی‌اللَّه! چه روی است آن! که گویی آفتاب استی
و گر مَه را حیا بودی، زِ شرم‌اش در نقاب استی

اگر گُل را نظر بودی چو نرگس، تا جهان بیند،
زِ شرم ِ رنگ ِ رخسار ش چو نیلوفر در آب استی

شبان خواب‌ام نمی‌گیرد؛ نه روز آرام و آسایش
زِ چشم ِ مست ِ می‌گون‌اش که پنداری به خواب استی

گر آن شاهد که من دانم، به هر کس روی بنماید
فقیر از رقص در حالت؛ خطیب از می خراب استی

چنان مست ام که پنداری نماند امّید ِ هشیاری
به هش بازآمدی مجنون اگر مست ِ شراب استی

گر آن ساعد که او دارد، بُدی با رستم ِ دستان
به یک ساعت بیَفکندی اگر افراسیاب استی

بیار ای لعبت ِ ساقی اگر تلخ است و گر شیرین
که از دست‌ات شکَر باشد و گر خود زهر ِ ناب استی

کمال ِ حُسن ِ روی‌ات را مخالف نیست جز خوی‌ات
دریغا آن لب ِ شیرین اگر شیرین جواب استی

اگر دانی که تا هستم نظر با جز تو پیوستم،
پس آن‌گه بر من ِ مسکین جفا کردن صواب استی

زمین ِ تشنه را باران نبودی بعد از این حاجت
اگر چندان که در چشم‌ام سرشک اندر سحاب استی

ز خاک‌ام رشک می‌آید که بر سَر می‌نهی پای‌اش
که سعدی زیر ِ نعلین‌ات چه بودی گر تُراب استی

0526

@Setiq
❤4
دور است سر ِ آب از این بادیه هُش‌دار
تا غول ِ بیابان نفریبد به سراب‌ات
#حافظ غزل ۱۵ بیت ۷

بادیه:
۱. صحرا، بیابان، هامون (عمید)
۲. کاسه‌یِ معمولن بزرگ از جنس ِ سفال، فلز و مانند ِ آن، طاس. از باطیه عربی گرفته شده. (عمید)
۳. مونث بادی: آغاز، شروع (معین)

هُش‌دار: فعل ِ امر از هُش داشتن: متوجه و ملتفت بودن، مراقب و مواظب بودن (دهخدا) و به صورت ِ اسم ِ مصدر نیز به کار می‌رود. مانند ِ خبردار. هشدار دادن، خبر کردن. متوجه ساختن (دهخدا)

غول:
۱. موجود ِ افسانه‌ئی بسیار بزرگ‌جثه و بد هیکل
۲. جانور ِ مهیب مانند ِ دیو، هیکل بزرگ (معین) ۳. نام ِ زنی جادوگر در شاهنامه (دهخدا)
غول ِ بیابان: غولی که گمان می‌رود در بیابان باشد(عمید)

حذر از پیروی ِ نفس! که در راه ِ خدای
مردم‌افکن‌تر از این غول ِ بیابانی نیست
سعدی، مواعظ، قصیده ۷



بادیه‌یِ غول: کنایه از دنیای فانی باشد (آنندراج، برهان)

سراب:
سرآب، آن‌چه در ایام ِ گرما مسافر ِ تشنه را به‌‌تابش ِ آفتاب ِ ریگ ِ صحرا از دور چون آب نماید. و گاهی در شب ِ ماه‌تاب نیز هم‌چنین می‌نماید (غیاث)
زمین‌شوره را گویند، در آفتاب می‌درخشد و از دور به آب می‌مانَد. (برهان، آنندراج)

سر ِ آب می‌تواند سرچشمه یا سر ِ چاهی (چاهسار) باشد که در بادیه و صحرا و بیابان، می‌توانستند آبی پیدا کنند برای نوشیدن.

تا ما در این سخن بودیم، اشتری چند از بادیه به چاهسار آوردند تا آب دهند

هجویری، کشف المحجوب، باب سماع الاصوات و الحان، بخش یک

غول ِ بیابان در این بیت، مخاطب ِ شاعر را به سراب می‌فریبد. تصوّری که دارم این است که غول ِ بیابان، تصویری از آب از دور به شخص نشان می‌دهد و او را می‌فریبد که آب است. اما در واقع سراب است. با در نظر گرفتن ِ این افسانه‌ها که غول ِ بیابان گاه به شکل ِ مبدّل و در هیئت ِ انسان یا زنی زیباروی ظاهر می‌شود و مسافر ِ خسته و تشنه را می‌فریبد، یا این افسانه که غول ِ بیابان راه‌زن است و این فریب را می‌توان توجیه کرد. اما حقیقت این است که این خود ِ مسافر ِ تشنه است که سراب را به چشم می‌بیند. چه غولی آن را به او نشان بدهد و چه نشان ندهد. به عبارتی چه او را بفریبد و چه نفریبد.

و را غول خوانند شاها به نام
به روز ِ جوانی مشو پیش ِ دام

فردوسی، نقل از دهخدا


گر بگریزی زِ خراجات ِ شهر،
بارکش ِ غول ِ بیابان شوی

مولوی، غزل ۳۱۷۱

چون بسیار بیایند، گویند که آن‌که ما را می خواند اینجا بوَد. کجا رفت خواهند که باز گردند؟ که این خود غول ِ بیابان بوَد؛ ره‌زن ِ کاروان بوَد. دیو گوید حیف باشد که این‌ها را بگذارم که بازگردند بر سَر ِ راه. باز از دور از آن سویِ گمراهی او را بینند که آواز می‌دهد که بیایید بیایید

مولوی، مجالس سبعه، مجلس اول، مناجات

مگر این که بگوییم خود ِ همین فریب که مسافر در بیابان سراب می‌بیند و آب می‌پندارد را کار ِ غول ِ بیابان می‌دانسته‌اند.

هم‌چنین بادیه در معنایِ آغاز و ابتدای چیزی، می‌تواند این معنایِ ایهامی ِ دور را در ذهن بیاورد که می‌گوید: آگاه باش سرچشمه و سر ِ آب، از این ابتدایِ راه، دور است و در بدو ِ امر (بادی ِ امر)، تمهیدی بیندیش.

که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل‌ها
۱

معنای بیت:
بسیار می‌باید راه بپیمایی تا به سر ِ آب برسی. مبادا غول ِ بیابان در میانه‌یِ راه تو را به سراب بفریبد.
در غزل‌هایِ حافظ، جز این بیت، بادیه در این بیت‌ها هم به کار رفته است:

شیر در بادیه‌یِ عشق ِ تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست

۷۳

باز گویم نه در این واقعه حافظ تنها ست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار ِ دگر

۲۵۲

تشنه‌یِ بادیه را هم به زلالی دَریاب
به امیدی که در این ره به خدا می‌داری

۴۴۹

که از هر چهار مورد می‌توان معنایِ بیابان را گرفت. اما عبارت ِ غرقه گشتن در بادیه در غزل ۲۵۲ که بادیه بیابان است و در واقع آبی ندارد که بتوان در آن غرقه شد و اما می‌توان تصوّر کرد که کسی در بادیه‌یِ شراب یا آب غرقه شود؛ هم‌چنین عبارت ِ تشنه‌یِ بادیه در غزل ۴۴۹، که علاوه بر کسی که در بیابان تشنه‌است، کسی باشد که تشنه‌یِ محتویات ِ بادیه یا ظرف ِ آب و مایعات باشد، خاصه که در فضای این بیت، بیابان و خشکی مشهود نیست و امید به خدا داشتن، ثواب و پاداش ِ کار ِ نیک است، می‌تواند حاکی از این باشد که شاعر التفاتی به بادیه در معنایِ ظرفی که در آن آب یا شراب می‌‌نوشند و ایهام ِ تناسب ِ آن با سر ِ آب داشته است. «شیر» و «بادیه» نیز در غزل ۷۳ متناسب اند. ایهام میان ِ بادیه در معنایِ ظرفی برایِ آشامیدن و بیابان، در آنندراج از شعری از نورالدین ظهوری شاعر قرن دهم نیز نقل شده است.
کعبه را تشنه‌تری نیست ظهوری از من
شاهد ِ من، قدم ِ بادیه‌آشام ِ من است

ظهوری، از آنندراج

مخاطب ِ این هش‌دار، می‌تواند دل ِ خود ِ شاعر باشد نه مخاطب ِ شعر. و در بیت ِ بعدی نیز دل ِ خود را خطاب قرار داده.

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👏5👍1🥰1
نوروز - فریدون فرح‌اندوز
درست یک‌ساعت پیش از تحویل سال آغاز کنید
نوروز

هرکجای این‌جهان هستید، گوش سپردن به این جُنگ را درست یک ساعت پیش از تحویل سال آغاز کنید که نوروز را در کنار هم جشن بگیریم.

فریدون فرح‌اندوز

#نوروز

تنظیم و اجرا: فریدون فرح اندوز
تهیه کننده: سهراب اخوان
طرح و نقاشی: محمد رامهرمزی

@FereidounFarahandouz


سال خوبی باشد
@Setiq
❤11👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
#سعدی
غزل 447
اجرا: سهیل قاسمی
موسیقی: فریدون شهبازیان - از موزیک متن فیلم آوار
میکس: شاپور

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای دَر ِ سرایِ بُستان

نارنج و بنفشه بر طبَق نهْ
منقل بگذار در شبستان

و این پرده بگوی تا به‌یک‌بار
زحمت ببَرَد ز پیش ِ ایوان

برخیز که باد ِ صبح ِ نوروز
در باغچه می‌کند گل‌افشان

خاموشی ِ بلبلان ِ مشتاق
در موسم ِ گُل ندارد امکان

آواز ِ دهل نهان نمانَد
در زیر ِ گلیم و، عشق پنهان

بوی گُل ِ بامداد ِ نوروز
و آواز ِ خوش ِ هزاردستان

بس جامه فروخته‌ست و دستار
بس خانه که سوخته‌ست و دکّان

ما را سَر ِ دوست بر کنار است
آنک سَر ِ دشمنان و سندان

چشمی که به دوست بَر کُنَد دوست
بر هم ننهد زِ تیر باران

سعدی! چو به میوه می‌رسد دست
سهل است جفایِ بوستان‌بان

@Setiq
❤13🙏2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شرح سطر به سطر غزل 36 حافظ با رویکرد توجه به آشنایی زدایی در شعر حافظ

دکتر یحیا عطایی
سهیل قاسمی

تا سر ِ زلف ِ تو در دست ِ نسیم افتاده ست
دل ِ سودا زده از غصه دو نیم افتاده ست

چشم ِ جادو یِ تو خود عین ِ سَواد ِ سِحر است
لیکن این هست که این نسخه سقیم افتاده ست

دَر خَم ِ زلف ِ تو آن خال ِ سیَه دانی چیست؟
نقطه‌یِ دوده که در حلقه‌یِ جیم افتاده ‌ست

زلف ِ مشکین ِ تو در گلشن ِ فردوس ِ عذار
چیست طاووس که در باغ ِ نعیم افتاده ست

دل ِ من در هوس ِ رو یِ تو ای مونس ِ جان
خاک ِ راهی ست که در دست ِ نسیم افتاده ست

هم‌چو گَرد این تن ِ خاکی نتواند برخاست
از سر ِ کوی تو؛ ز آن رو که عظیم افتاده ست

سایه‌یِ قدّ ِ تو بر قالب‌ام ای عیسی دَم
عکس ِ روحی ست که بر عظم ِ رَمیم افتاده ست

آن که جُز کعبه مقام‌اش نَبُد، از یاد ِ لَب‌‌ات
بر دَر ِ می‌کده دیدم که مُقیم افتاده ست

حافظ ِ گم‌شده را با غم‌ات ای یار ِ عزیز
اتّحادی ست که در عهد ِ قدیم افتاده‌ست

#غزل 36
#حافظ
#live
آپارات | یوتیوب
@Setiq
❤11👏4✍1👍1
ای باد که بر خاک در دوست گذشتی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 527 #سعدی
#سهیل_قاسمی


ای باد که بر خاک ِ دَر ِ دوست گذشتی
پندارم‌ات از روضه‌یِ بُستان ِ بهشتی

دور از سببی نیست که شوریده‌یِ سودا
هر لحظه چو دیوانه دوان بر در و دشتی

باری مگر ت بر رخ ِ جانان نظر افتاد
سرگشته چو من در همه آفاق بگشتی

از کف ندهم دامن ِ معشوقه‌یِ زیبا
هِل تا برود نام ِ من ای یار به زشتی

جز یاد ِ تو بر خاطر ِ من نگذرد ای جان!
با آن که به‌یک‌باره‌ام از یاد بِهشتی

با طبع ِ ملول‌ات چه کُنَد دل که نسازد؟
شرطه همه وقتی نبوَد لایق ِ کشتی

بسیار گذشتی که نکردی سویِ ما چشم
یک دم ننشستم که به خاطر نگذشتی

شوخی شکَرالفاظ و مَهی لاله‌بناگوش
سَروی سمن‌اندام و بتی حورسرشتی

قلّاب، تو در کس نفکندی که نبُردی
شمشیر تو بر کس نکشیدی که نکُشتی

سیلاب ِ قضا نستُرَد از دفتر ِ ایّام
این‌ها که تو بر خاطر ِ سعدی بنوشتی

0527

@Setiq
❤7