ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
704 videos
10 files
819 links
Download Telegram
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ای تو بداده در سحَر از کف ِ خویش باده‌ام
ناز رها کن ای صنم! راست بگو که: داده‌ام
گرچه برفتی از بَر م، آن بنَرَفت از سَر م
بر سَر ِ ره بیا، ببین بر سَر ِ ره فتاده‌ام
چشم ِ بَدی که بُد مرا، حُسن ِ تو در حجاب شد
دوختم آن دو چشم را چشم ِ دگر گشاده‌ام
چون بگشاید این دل‌ام جز به امید ِ عهد ِ دوست؟
نامه‌یِ عهد ِ دوست را بر سَر ِ دل نهاده‌ام
زاده‌یِ اول‌ام بشد؛ زاده‌یِ عشق ام این نفَس
من زِ خود م زیادت ام. ز آن که دو بار زاده‌ام
چون زِ بلاد ِ کافری عشق مرا اسیر بُرد،
هم‌چو روان ِ عاشقان صاف و لطیف و ساده ام
من به شَهی رسیده‌ام؛ زلف خوش‌اش کشیده‌ام؛
خانه‌یِ شَه گرفته‌ام گرچه چنین پیاده ام
از تبریز، شمس ِ دین! باز بیا مرا ببین
مات شدم زِ عشق ِ تو لیک از او زیاده ام
مولوی غزل 1409 سهیل قاسمی
#مولوی

@Setiq
❤3👏2👍1
هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 511 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی
ما را که تو منظوری، خاطر نرود جایی

یا چشم نمی‌بیند، یا راه نمی‌داند
هر ک‌او به وجود ِ خود دارد زِ تو پروایی

دیوانه‌یِ عشق‌ات را جایی نظر افتاده‌ست
ک‌آن‌جا نتواند رفت اندیشه‌یِ دانایی

امّید ِ تو بیرون بُرد از دل همه امّیدی
سودایِ تو خالی کرد از سَر همه سودایی

زیبا ننماید سرو اندر نظر ِ عقل‌اش
آن‌که‌ش نظری باشد با قامت ِ زیبایی

گویند رفیقان‌ام: در عشق چه سَر داری؟
گویم که: سَری دارم درباخته در پایی

زنهار نمی‌خواهم ک‌از کشتن امان‌ام ده
تا سیرتر ت بینم یک‌لحظه مدارایی

در پارس که تا بوده‌ست از ولوله آسوده‌ست
بیم است که برخیزد از حُسن ِ تو غوغایی

من دست نخواهم بُرد الّا به سَر ِ زلف‌ات
گر دست‌رسی باشد یک‌روز به یغمایی

گویند: تمنّایی از دوست بکُن سعدی!
- جز دوست نخواهم‌کرد از دوست تمنّایی

0511

@Setiq
❤8👍1🔥1👏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
چشم می‌بندم درد پیدایم نکند
دار می‌شوم منصور نشده
زیر لبم تکرار انت‌الحق است که حق جفت پا می‌آید که
قصه‌ی طاق و جفت نیست
تن‌ها صورتی هستند مجرد
و جواب هیچ آرزویی آری نیست

نمی‌فهمم
چشم می‌بندم درد پیدایم نکند
همبازی کودکیم گرگی است گلّه‌بر
با درد بالغ می‌شوم
در درد پیر
نوار نوار خون ضبط می‌کنم  تا نوار گره بخورد

چشم می‌بندم درد پیدایم نکند
سال جنگ به دنیا می‌آیم
شکل جعبه‌ای استخوان در آغوش مادر
پدر را تانکها می‌بلعند
برادران دریده‌ام را گلوله، مین، خمپاره  و پاره‌های حقیقتند که در چشمان خواهرم فریاد می‌شوند

چشم می‌بندم درد پیدایم نکند
می‌یابدم هر جا انسان بِرویَم
ایران یا اکراین
آمریکا یا جامائیکا
هند یا هلند
سبز یا سرخ
نه از قهر قاهره حساب می‌برد
نه از اخم چین
در راین یا بر راین ندارد
بی بر و باربر
با نان و بی نان هم نمی‌شناسد

چشم می‌بندم درد پیدایم نکند
درد می‌شوم
درد می‌کشم
درد می‌میرم
که روزشمار آمد و رفت درد است
درد برادر مرگ‌ است
و زندگی با مرگ معنا می‌شود

کَمَکی
با کمک درد
می‌فهمم
اما باز بچگی می‌کنم
چشم می‌بندم درد پیدایم نکند

تارا کسرائی

@tarakasraie

@Setiq
❤7😐1
همه چشمیم تا برون آیی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 512 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

همه چشم ایم تا برون آیی
همه گوش ایم تا چه فرمایی

تو نه آن صورتی که بی رویت
متصوَّر شود شکیبایي

من زِ دست تو خویشتن بکُشم
تا تو دست‌ام به خون نیالایی

گفته بودی: «قیامت‌ام بینند
این گروهی مُحِبّ ِ سودایی»

- و این‌چنین رویِ دل‌ستان که تو را ست
خود قیامت بوَد که بنمایی

ما تماشاکُنان ِ کوته‌دست
تو درخت ِ بلندبالا یی

سَر ِ ما و آستان ِ خدمت ِ تو
گر بِرانی و گر ببخشایی

جان به شکرانه دادن از من خواه
گر به‌انصاف با میان آیی

عقل، باید که با صلابت ِ عشق
نکُنَد پنجه‌یِ توانایي

تو چه دانی که بر تو نگذشته‌ست
شب ِ هجران و روز ِ تنهایي

روشن‌ات گردد این حدیث چو روز
گر چو سعدی شبی بپیمایی

0512

@Setiq
❤4
ای ولوله عشق تو بر هر سر کویی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 513 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای ولوله‌یِ عشق ِ تو بر هر سَر ِ کویی
روی تو ببُرد از دل ِ ما هر غم ِ رویی

آخر سَر ِ مویی به‌ترحّم نگر آن را
ک‌آهی بوَد ش تعبیه بر هر بُن ِ مویی

کم می‌نشود تشنگی ِ دیده‌یِ شوخ‌ام
با آن که روان کرده‌ام از هر مژه جویی

ای هر تنی از مِهر ِ تو افتاده به کنجی
و ای هر دلی از شوق ِ تو آواره به سویی

ما یک‌دل و تو شرم نداری که برآیی
هر لحظه به دستانی و هر روز به خویی

در کان نبوَد چون تن ِ زیبایِ تو سیمی
و ز سنگ نخیزد چو دل ِ سخت ِ تو رویی

بر هم نزند دست ِ خزان بزم ِ ریاحین
گر باد به بُستان بَرَد از زُلف ِ تو بویی

با این همه میدان ِ لطافت که تو داری،
سعدی چه بوَد در خَم ِ چوگان ِ تو؟ گویی!

0513

@Setiq
❤2👍1
ای خسته دلم در خم چوگان تو گویی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 514 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای خسته دل‌ام، در خِم ِ چوگان ِ تو گویی
بی‌فایده ام پیش ِ تو چون بیهده‌گویی

ای تیر ِ غم ِ عشق ِ تو هر جا که رسیده
افتاده به زخم‌اش، چو کمان، پشت ِ دوتویی

هم طُرفه ندارم اگر م باز نوازی
زیرا که عجب نیست نکویي ز نکویی

سعدی! غم‌اش از دست مَده گر ندهد دست
کی دست دهد در همه آفاق چون اویی

0514

@Setiq
🙏3❤2
چه جرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 515 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

چه جُرم رفت که با ما سخن نمی‌گویی
جنایت از طرف ِ ما ست یا تو بدخویی

تو از نبات گرو برده‌ای به‌شیرینی
به‌اتّفاق ولیکن نبات ِ خودرویی

هزار جان به‌ارادت تو را همی‌جویند
تو سنگ‌دل به لطافت دلی نمی‌جویی

ولیک با همه عیب از تو صبر نتوان کرد
بیا و گر همه بد کرده‌ای؛ که نیکو یی

تو بد مگوی! و گر نیز خاطر ت باشد
بگوی از آن لب ِ شیرین! که نیک می‌گویی

گُل‌ام نباید و سرو م به‌چشم‌در ناید
مرا وصال ِ تو باید! که سرو ِ گل‌بو یی

هزار جامه سپَر ساختیم و هم بگذشت
خدنگ ِ غمزه‌یِ خوبان زِ دلق ِ نُه‌تویی

به دست ِ جهد نشاید گرفت دامن ِ کام
اگر نخواهد ت، ای نفس! خیره می‌پویی

درست شد که به یک دل دو دوست نتوان داشت
به‌ترک ِ خویش بگوی ای که طالب ِ اویی

همین که پای نهادی بر آستانه‌یِ عشق
به‌دست باش که دست از جهان فروشویی

درازنایِ شب از چشم ِ دردمندان پُرس
تو قدر ِ آب چه دانی که بر لب ِ جویی

زِ خاک ِ سعدی ِ بی‌چاره بویِ عشق آید
هزار سال پس از مرگ‌اش ار بیَنبویی

0515

@Setiq
❤7👍1🔥1
کدام کس به تو ماند که گویمت که چون اویی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 516 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

کدام کس به تو مانَد که گویم‌ات که چون اویی
زِ هر که در نظر آید، گذشته‌ای به نکویي

لطیف‌جوهر‌ و جانی غریب‌قامت و شکلی
نظیف‌جامه و‌ جسمی بدیع‌صورت و خویی

هزار دیده چو پروانه بر جمال ِ تو عاشق
غلام ِ مجلس ِ آن ام که شمع ِ مجلس ِ اویی

ندیدم آبی و خاکی بدین لطافت و پاکي
تو آب ِ چشمه‌یِ حیوان و خاک ِ غالیه‌بویی

تو را که دَرد نباشد، زِ دَرد ِ ما چه تفاوت!
تو حال ِ تشنه ندانی که بر کناره‌یِ جویی

صبای روضه‌یِ رضوان! ندانم‌ات که چه بادی
نسیم وعده‌یِ جانان! ندانم‌ات که چه بویی

اگر من از دل ِ یک‌تو برآورم دَم ِ عشقی،
عجب مدار که آتش درافتد م به دوتویی

به کس مگوی که پای‌ام به سنگ ِ عشق برآمد
که عیب گیرد و گوید: چرا به فرق نپویی؟

دلی، دو دوست نگیرد؛ دو مِهر دل نپذیرد
اگر موافق ِ اویی، به‌تَرک ِ خویش بگویی

کنون‌ام آب ِ حیاتی به حلق ِ تشنه فرو کُن
نه آن‌گهی که بمیرم به آب ِ دیده بشویی

به اختیار ِ تو، سعدی! چه التماس برآید؟
گر او مراد نبخشد تو کیستی که بجویی

0516

@Setiq
❤3😎1
ای حسن خط از دفتر اخلاق تو بابی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 517 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای حُسن ِ خط از دفتر ِ اخلاق ِ تو بابی
شیرینی از اوصاف ِ تو حرفی زِ کتابی

از بویِ تو در تاب شود آهوی مشکین
گر باز کنند از شکن ِ زلف ِ تو تابی

بر دیده‌یِ صاحب‌نظران خواب ببَستی
ترسی که ببینند خیال ِ تو به خوابی؟

از خنده‌یِ شیرین ِ نمک‌دان ِ دهان‌ات
خون می‌رود از دل چو نمک‌خورده کبابی

تا عذر ِ زلیخا بنهد مُنکِر ِ عشّاق،
یوسف‌صفت از چهره برانداز نقابی

بی رویِ  تو ام جنّت ِ فردوس نباید
ک‌این تشنگی از من نبَرَد هیچ شرابی

مشغول ِ تو را گر بگذارند به دوزخ،
با یاد ِ تو درد ش نکند هیچ عذابی

باری به طریق ِ کرم‌ام بنده‌یِ خود خوان
تا بشنوی از هر بُن ِ مویی‌م جوابی

در من منگر! تا دگران چشم ندارند!
ک‌از دست ِ گدایان نتوان کرد ثوابی!

آب ِ سخن‌ام می‌رود از طبع ِ چو آتش
چون آتش ِ روی‌ات که از او می‌چکد آبی

یاران همه با یار و من ِ خسته طلب‌کار
هر کس به سَر ِ آبی و سعدی به سرابی

0517

@Setiq
❤4👏1
تو خون خلق بریزی و روی درتابی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 518 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

تو خون ِ خلق بریزی و روی درتابی
ندانم‌ات چه مکافات ِ این گنه یابی

تَصُدُّ عَنّی فِی الجَوْرِ وَ النّوی لکِن
اِلَیْکَ قَلْبی یا غایَةَ المَنَی صابٍ

چو عندلیب چه فریادها که می‌دارم،
تو از غرور ِ جوانی همیشه در خوابی

اِلَی العُداةِ وَصَلْتُمْ وَ تَصْحُبونَهُمُ
وَ فی وِدادِکُمُ قَدْ هَجَرْتُ اَحْبابی

نه هر که صاحب ِ حُسن است، جور پیشه کند
تو را چه شد که خود اندر کمین ِ اصحابی

اَحِبَّتی اَمَرونی بِتَرْکِ ذِکْراهُ
لَقَدْ اَطَعْتُ وَ لکِنَّ حُبَّهُ آبٍ

غم‌ات چگونه بپوشم که دیده بر روی‌ات
همی گواهی بر من دهد به کذّابي

مرا تو بر سَر ِ آتش نشانده‌ای عجب آن‌ک
من ام در آتش و از حال ِ من تو در تابی

من از تو سیر نگردم که صاحب‌استسقا
نه ممکن است که هرگز رسد به سیرابي

0518

@Setiq
❤6
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 519 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

سَر ِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال‌ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی

به چه دیر ماندی ای صبح! که جان ِ من برآمد
بزه کردی و نکردند مؤذّنان ثوابی

نفَس ِ خروس بگرفت که نوبتی بخوانَد
همه بلبلان بمُردند و نماند جز غرابی

نفحات ِ صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به رویِ دوست مانَد که برافکنَد نقابی

سَر م از خدای خواهد که به پای‌اش اندر افتد
که در آب مُرده بهتر که در آرزویِ آبی

دل ِ من نه مَرد ِ آن ست که با غم‌اش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکنَد عُقابی

نه چنان گناه‌کار ام که به دشمن‌ام سپاری
تو به‌دست ِ خویش فرمای اگر م کُنی عذابی

دل ِ هم‌چو سنگ‌ات ای دوست به آب ِ چشم ِ سعدی
عجب است اگر نگردد! که بگردد آسیابی

برو ای گدایِ مسکین و دری دگر طلب کُن
که هزار بار گفتی و نیامد ت جوابی

0519

@Setiq
❤6👍2
که دست تشنه می‌گیرد به آبی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 520 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


که دست ِ تشنه می‌گیرد به آبی
خداوندان ِ فضل! آخر ثوابی!

توقّع دارم از شیرین زبان‌ات
اگر تلخ است و گر شیرین، جوابی

تو خود نایی! و گر آیی بَر ِ من،
بدان مانَد که گنجی در خرابی

به چشمان‌ات! که گر زهر م فرستی،
چنان نوشم که شیرین‌تر شرابی

اگر سروی به بالای تو باشد،
نباشد بر سَر ِ سرو آفتابی

پری‌روی از نظر غایب نگردد
اگر صد بار بربندد نقابی

بدان تا یک نفس روی‌ات ببینم،
شب و روز آرزومند م به خوابی

امید م هست اگر عطشان نمیرد
که باز آید به جویِ رفته آبی

هلاک ِ خویشتن می‌خواهد آن مور
که خواهد پنجه کردن با عقابی

شبی دانم که در زندان ِ هجران
سحرگاه‌ام به گوش آید خطابی

که سعدی چون فراق ما کشیدی،
نخواهی دید در دوزخ عذابی

0520

@Setiq
❤6👍6
سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِ
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 521 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِ
تو قدر ِ آب چه دانی که در کنار ِ فراتی؟

شب‌ام به رویِ تو روز است و دیده‌ها به تو روشن
وَ إِن هَجَرتَ سَواءٌ عَشِیَّتي و غَداتي

اگر چه دیر بماندم، امید برنگرفتم
مَضَی الزَّمانُ و قلبي یَقولُ إِنَّکَ آتٍ

من آدمی به جمال‌ات نه دیدم و نه شنیدم
اگر گِلی به حقیقت عَجین ِ آبِ حیاتی

شبان ِ تیره امیدم به صبح ِ رویِ تو باشد
و قَد تُفَتَّشُ عَینُ الحیوةِ فِي الظُّلماتِ

فَکَم تُمَرِّرُ عَیشي و أنتَ حاملُ شهدٍ
جوابِ ِ تلخ بدیع است از آن دهان ِ نباتی

نه پنج‌روزه‌یِ عمر است عشق ِ رویِ تو ما را
وَجَدتَ رائِحَةَ الوُدِّ إِن شَمَمتَ رُفاتي

وَصَفتُ کُلَّ مَلیحٍ کما یُحِبُّ و یَرضیٰ
مَحامدِ تو چه گویم؟ که ماورایِ صفاتی

أخافُ مِنکَ و أرجو و أستَغیثُ و أدنو
که هم کمند ِ بلایی و هم کلید ِ نجاتی

ز چشم ِ دوست فتادم به کامه‌یِ دل ِ دشمن
أحِبَّتي هَجَروني کَما تَشاءُ عُداتي

فراق‌نامه‌یِ سعدی عجب که در تو نگیرد
و إِن شَکَوتُ إِلی الطَّیرِ نُحنَ في الوُکَناتِ

0521

@Setiq
❤2
https://www.aparat.com/v/4JB7r

غزل 521 #سعدی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور

سَلِ المَصانِعَ رَکباً تَهیمُ في الفَلَواتِ
تو قدر ِ آب چه دانی که در کنار ِ فراتی؟

شب‌ام به رویِ تو روز است و دیده‌ها به تو روشن
وَ إِن هَجَرتَ سَواءٌ عَشِیَّتي و غَداتي

اگر چه دیر بماندم، امید برنگرفتم
مَضَی الزَّمانُ و قلبي یَقولُ إِنَّکَ آتٍ

من آدمی به جمال‌ات نه دیدم و نه شنیدم
اگر گِلی به حقیقت عَجین ِ آبِ حیاتی

شبان ِ تیره امیدم به صبح ِ رویِ تو باشد
و قَد تُفَتَّشُ عَینُ الحیوةِ فِي الظُّلماتِ

فَکَم تُمَرِّرُ عَیشي و أنتَ حاملُ شهدٍ
جوابِ ِ تلخ بدیع است از آن دهان ِ نباتی

نه پنج‌روزه‌یِ عمر است عشق ِ رویِ تو ما را
وَجَدتَ رائِحَةَ الوُدِّ إِن شَمَمتَ رُفاتي

وَصَفتُ کُلَّ مَلیحٍ کما یُحِبُّ و یَرضیٰ
مَحامدِ تو چه گویم؟ که ماورایِ صفاتی

أخافُ مِنکَ و أرجو و أستَغیثُ و أدنو
که هم کمند ِ بلایی و هم کلید ِ نجاتی

ز چشم ِ دوست فتادم به کامه‌یِ دل ِ دشمن
أحِبَّتي هَجَروني کَما تَشاءُ عُداتي

فراق‌نامه‌یِ سعدی عجب که در تو نگیرد
و إِن شَکَوتُ إِلی الطَّیرِ نُحنَ في الوُکَناتِ

@Setiq
❤2👎1👏1
تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 522 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

تو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستی
مرا بر آتش ِ سوزان نشاندی و ننشستی

بنایِ مِهر نمودی که پایدار نمانَد
مرا به بند ببستی خود از کمند بجَستی

دل‌ام شکستی و رفتی خلاف ِ شرط ِ مودّت
به احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستی

چراغ چون تو نباشد به هیچ خانه ولیکن
کس این سرای نبندد در این‌چنین که تو بستی

گر م عذاب نمایی به داغ و درد ِ جدایی،
شکنجه صبر ندارم؛ بریز خون‌ام و رَستی

بیا که ما سر ِ هستی و کبریا و رُعونت
به زیر ِ پای نهادیم و پای بر سر ِ هستی

گر ت به گوشه‌یِ چشمی نظر بوَد به اسیران،
دوایِ درد ِ من اوّل که بی‌گناه بخَستی

هر آن کس‌ات که ببیند، روا بود که بگوید
که: من بهشت بدیدم به راستی و درستی

گر ت کسی بپرستد، ملامت‌اش نکُنَم من
تو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستی

عجب مدار که سعدی به یاد ِ دوست بنالد
که عشق موجب ِ شوق است و خَمر علّت ِ مستی

0522

@Setiq
❤3👍2
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 523 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

همه‌عُمر برندارم سَر از این خُمار ِ مستي
که هنوز من نبودم که تو در دل‌ام نشستی

تو نه مِثل ِ آفتابی که حضور و غیب‌ات افتد
دگران روَند و آیند و تو هم‌چنان که هستی

چه حکایت از فراق‌ات که نداشتم؛ ولیکن
تو چو روی باز کردی، دَر ِ ماجرا ببستی

نظری به دوستان کُن! که هزار بار از آن بِهْ
که تحیّتی نویسی و هدیّتی فرستی

دل ِ دردمند ِ ما را - که اسیر ِ توست - یارا!
به وصال مرهمی نهْ چو به انتظار خستی

نه عجب که قلب ِ دشمن شکنی به روز ِ هَیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی

برو ای فقیه ِ دانا! به خدای بخش ما را!
تو و زهد و پارسایي، من و عاشقي و مستي

دل ِ هوش‌مند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله‌ئی‌ت باشد، بهْ از آن که خود پرستی

چو زمام ِ بخت و دولت نه به دست ِ جهد باشد،
چه کنند اگر زبوني نکنند و زیردستي

گِله از فراق ِ یاران و جفایِ روزگاران
نه طریق ِ تو ست سعدی! کم ِ خویش گیر و رستی

0523

@Setiq
❤5
یارا قدحی پر کن از آن داروی مستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 524 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

یارا! قدحی پُر کُن از آن دارویِ مستی
تا از سَر ِ صوفی بروَد علّت ِ هستی

عاقل متفکّر بود و مصلحت‌اندیش
در مذهب ِ عشق آی و از این جمله برَستی

ای فتنه‌یِ نوخاسته از عالَم ِ قُدرت
غایب مشو از دیده که در دل بنشستی

آرام ِ دل‌ام بستدی و دست ِ شکیب‌ام
برتافتی و پنجه‌یِ صبر م بشکستی

احوال ِ دو چشم ِ من ِ بر هم ننهاده
با تو نتوان گفت به خواب ِ شب ِ مستی

سودازده‌ئی ک‌از همه عالم به تو پیوست،
دل نیک بداد ت که دل از وی بگسستی

در رویِ تو گفتم سخنی چند بگویم
رو باز گشادی و در ِ نطق ببستی

گر باده از این خُم بوَد و مطرب از این کوی،
ما توبه بخواهیم شکستن به‌درستی

سعدی! غرض از حُقّه‌یِ تن، آیت ِ حقّ است
صد تعبیه در تو ست و یکی باز نجُستی

نقاش ِ وجود این‌همه صورت که بپرداخت
تا نقش ببینی و مصوّ‌ِر بپرستی

0524

@Setiq
❤4🔥2
شادمان ام که نشست‌های زنده‌ی اینستاگرامی را در کنار دوستان و سروران ارج‌مند از سر می‌گیریم

عزیزی کوتنایی
دکتر یحییٰ عطایی
سهیل قاسمی


امروز، آدینه، بیست و پنجم اسفند، چهار پس از نیم‌روز

آشنایی زدایی در شعر حافظ
Defamiliarization

و بخت اگر یار شود و بشود در هوای فیلتر اینترنت نفس کشید، ادامه‌ی گفتار دکتر عطایی در باره‌ی موسیقی شعر حافظ


اگر دوست داشتید ببینید و باشید و شرکت کنید، این صفحه اینستاگرام من است:
Instagram.com/soheil.ghassemi

سهیل قاسمی
❤4👍3🥰1
اگر مانند رخسارت گلی در بوستانستی
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 525 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

اگر مانند ِ رخسار ت گُلی در بوستان استی
زمین را از کمالیّت شرف بر آسمان استی

چو سرو ِ بوستان استی وجود ِ مجلس‌آرای‌ات
اگر در بوستان سروی سخن‌گوی و روان استی

نگارین‌روی و شیرین‌خوی و عنبربوی و سیمین‌تن
چه خوش بودی در آغوش‌ام! اگر یارایِ آن استی

تو گویی در همه عُمر م میسّر گردد این دولت
که کام از عُمر برگیرم و گر خود یک زمان استی

جز این عیب‌ات نمی‌دانم که بدعهدی و سنگین‌دل
دلارامی بدین خوبی، دریغ ار مهربان استی

شکَر در کام ِ من تلخ است بی دیدار ِ شیرین‌اش
و گر حلوا، بدان مانَد که زهر ش در میان استی

دمی در صحبت ِ یاری ملَک‌خویِ پری‌پیکر
گر امّید ِ بقا باشد، بهشت ِ جاودان استی

نه تا جان در جسد باشد وفاداری کنم با او
که تا تن در لحد باشد؛ و گر خود استخوان استی

چنین گویند: سعدی را که دردی هست پنهانی
خبر در مغرب و مشرق نبودی گر نهان استی

هر آن دل را که پنهانی قرینی هست روحانی
به خلوت‌خانه‌ئی مانَد که در در بوستان استی

0525

@Setiq
❤6