ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
704 videos
10 files
819 links
Download Telegram
من از دست کمانداران ابرو
سعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 479 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

من از دست ِ کمان‌داران ِ ابرو
نمی‌یارم گذر کردن به هر سو

دو چشم‌ام خیره ماند از روشنایی
ندانم قُرص ِ خورشید است یا رو

بهشت است این که من دیدم؛ نه رخسار
کمند است آن که وی دارد؛ نه گیسو

لبان ِ لعل چون خون ِ کبوتر
سواد ِ زلف چون پَرّ ِ پرستو

نه آن سرپنجه دارد شوخ ِ عیّار
که با او بر توان آمد به بازو

همه جان خواهد از عشّاق ِ مشتاق
ندارد سنگ ِ کوچک در ترازو

نفَس را بویِ خوش چندین نباشد
مگر در جیب دارد ناف ِ آهو

لب ِ خندان ِ شیرین‌منطق‌اش را
نشاید گفت جز ضحّاک ِ جادو

غریبی سخت محبوب‌اوفتاده‌ست
به ترکستان ِ روی‌اش خال ِ هندو

عجب گر در چمن برپای خیزد
که پیش‌اش سرو ننشیند به زانو

و گر بنشیند اندر محفل ِ عام
دو صد فریاد برخیزد زِ هر سو

به یاد ِ رویِ گُل‌بویِ گُل‌اندام
همه‌شب خار دارم زیر ِ پهلو

تحمّل کُن جفایِ یار! سعدی!
که جور ِ نیکوان ذنبی ست مَعفو

0479

@Setiq
❤7👍2👎1👏1
گفتم به عقل پای برآرم ز بند او
سعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 480 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

گفتم به عقل پای برآرم زِ بند ِ او
رویِ خلاص نیست به جهد از کمند ِ او

مستوجب ِ ملامتی ای دل! که چند بار
عقل‌ات بگفت و گوش نکردی به پند ِ او

آن بوستان ِ میوه‌یِ شیرین که دست ِ جهد
دشوار می‌رسد به درخت ِ بلند ِ او

گفتم عنان ِ مَرکَب ِ تازی بگیرم‌اش!
لیکن وصول نیست به گَرد ِ سمند ِ او

سر در جهان نهادمی از دست ِ او؛ ولیک
از شهر ِ او چگونه روَد شهربند ِ او

چشم‌ام بدوخت از همه عالَم به‌اتفاق
تا جز در او نظر نکُنَد مستمند ِ او

گر خود به جایِ مِروَحه شمشیر می‌زند،
مسکین مگس کجا رود از پیش ِ قند ِ او

نومید نیستم که هم او مرهمی نهد
ور نه به هیچ بهْ نشود دردمند ِ او

او خود مگر به لطف، خداوندی‌یی کند
و ر نه زِ ما چه بندگی آید پسند ِ او

سعدی! چو صبر از او ت میسّر نمی‌شود،
اولی‌ٰتر آن که صبر کنی بر گزند ِ او

0480

@Setiq
❤11👍2🔥1
صید بیابان عشق چون بخورد تیر او
سعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 481 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

صید ِ بیابان ِ عشق چون بخورد تیر ِ او،
سر نتواند کشید پای زِ زنجیر ِ او

گو به سنان‌ام بدوز یا به خدنگ‌ام بزن
گر به شکار آمده‌ست، دولت ِ نخجیر ِ او!

گفتم از آسیب ِ عشق روی به عالَم نهم
عرصه‌یِ عالَم گرفت حُسن ِ جهان‌گیر ِ او

با همه تدبیر ِ خویش ما سپر انداختیم
روی به دیوار ِ صبر چشم به تقدیر ِ او

چاره‌یِ مغلوب نیست جز سپر انداختن
چون نتوانَد که سَر در کشد از تیر ِ او

کُشته‌یِ معشوق را دَرد نباشد؛ که خلق
زنده به جان اند و ما زنده به تأثیر ِ او

او به فغان آمده‌ست ز این‌همه تعجیل ِ ما،
ای عجب و ما به جان ز این‌همه تأخیر ِ او

در همه گیتی نگاه کردم و باز آمدم
صورت ِ کس خوب نیست پیش ِ تصاویر ِ او

سعدی ِ شیرین‌زبان این‌همه شور از کجا
شاهد ِ ما آیتی ست و این‌همه، تفسیر ِ او

آتشی از سوز ِ عشق در دل ِ داوود بود
تا به فلک می‌رسد بانگ ِ مزامیر ِ او

0481

@Setiq
❤6👍4
هر که به خویشتن رود ره نبرد به سوی او
سعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 482 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

هر که به خویشتن روَد، رَه نبَرَد به سویِ او
بینش ِ ما نیاورَد طاقت ِ حُسن ِ رویِ او

باغ ِ بنفشه و سمن بوی ندارد ای صبا!
غالیه‌ئی بساز از آن طُرّه‌یِ مشک‌بویِ او

هر کس از او به قدر ِ خویش آرزویی همی‌کُنند
همّت ِ ما نمی‌کُنَد ز او به‌جز آرزویِ او

من به کمند ِ او در ام؛ او به مراد ِ خویشتن
گر نرود به طبع ِ من، من بروم به خویِ او

دفع ِ زبان ِ خصم را تا نشوند مطّلع،
دیده به سویِ دیگری دارم و دل به سویِ او

دامن ِ من به دست ِ او روز ِ قیامت اوفتد
عمر به‌نقد می‌رود در سَر ِ گفت‌و‌گویِ او

سعدی! اگر برآید ت پای به سنگ، دَم مزن!
روز ِ نخست گفتم‌ات سر نبَری زِ کویِ او

0482

@Setiq
❤8👍3
و باز هم غر غر ها و حرف‌هایِ من در باره‌ی رسم‌الخط!
در صحبتی با دوستی گرامی و در واکنش به متنی که از جایی فرستاده بود گفتم. آن متن را در یادداشت‌های زیر ِ این گفتار می‌گذارم.

خلاصه این که من که پیشنهادی برای نوشتار می‌دهم،
۱. ضد وطن نیستم
۲. قصد تغییر خط به لاتین ندارم
۳. نمی‌خواهم استضعاف را استزاف بنویسم یا خواهر را خاهر

وظیفه‌ی خط، انتقال ِ درست ِ حرف ِ نویسنده به خواننده است.

مقصّر ِ کم‌سوادی و کم مطالعه کردن، نوشتار ِ پر از ضعف و نارسا است.

نمونه‌هایِ متن‌های اصلاح شده را در بیش از هشت هزار سطر (همه‌ی غزل‌هایِ حافظ و تا الان نزدیک ِ پانصد غزل ِ سعدی و ...) در کانال ِ تلگرامی ِ ستیغ نوشته‌ام. و داوری آسان است که ببینیم آیا چیزی که من نوشتم خواناتر است یا آن‌چه که در کتاب‌ها هست.

سهیل قاسمی

@Setiq
👍5❤2🙏2👎1
راستی گویم به سروی ماند این بالای تو
سعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 483 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

راستی گویم به سروی مانَد این بالایِ تو
در عبارت می‌نَیاید چهره‌یِ زیبایِ تو

چون تو حاضر می‌شوی، من غایب از خود می‌شوم
بس که حیران می‌بمانْد م وهم در سیمایِ تو

کاش‌کی صد چشم از این بی‌خواب‌تر بودی مرا
تا نظر می‌کردمی در منظر ِ زیبایِ تو

ای که در دل جای داری! بر سَر ِ چشم‌ام نشین
ک‌اندر آن بیغوله ترسم تَنگ باشد جایِ تو

گر ملامت می‌کنند م؛ و ر قیامت می‌شود،
بنده سر خواهد نهاد آن‌گه زِ سَر سودایِ تو

در ازل رفته‌ست ما را با تو پیوندی که هست.
افتقار ِ ما نه امروز است و استغنایِ تو

گر بخوانی، پادشاهی؛ و ر برانی، بنده ایم.
رایِ ما سودی ندارد تا نباشد رایِ تو

ما قلم در سر کشیدیم اختیار ِ خویش را
نفْس ِ ما قربان ِ تو ست و رخت ِ ما یغمایِ تو

ما، سراپایِ تو را، ای سرو تن! چون جان ِ خویش
دوست می‌داریم و گر سَر می‌رود در پایِ تو

و این قبایِ صنعت ِ سعدی که در وی حشو نیست،
حدّ ِ زیبایي ندارد خاصه بر بالایِ تو

0483

@Setiq
❤6
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
سعدی
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 484 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

بیا! که در غم ِ عشق‌ات مشوّش ام بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوش ام بی تو

شب از فراق ِ تو می‌نالم ای پری‌رخسار
چو روز گردد گویی در آتش ام بی تو

دمی تو شربت ِ وصل ام نداده‌ای جانا
همیشه زهر ِ فراق‌ات همی‌چشَم بی تو

اگر تو با من ِ مسکین چنین کنی جانا،
دو پای‌ام از دو جهان نیز در کشم بی تو

پیام دادم و گفتم: «بیا خوش‌ام می‌دار!»
جواب دادی و گفتی که: «من خوش ام بی تو»

0484

@Setiq
❤4
هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 485 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای طراوت بُرده از فردوس ِ اَعلی رویِ تو
نادر است اندر نگارستان ِ دُنیی رویِ تو

دختران ِ مصر را کاسد شود بازار ِ حُسن
گر چو یوسف پرده بردارد به دعوی رویِ تو

گر چه از انگشت ِ مانی بر نیاید چون تو نقش،
هر دم انگشتی نهد بر نقش ِ مانی رویِ تو

از گُل و ماه و پَری در چشم ِ من زیباتری
گُل زِ من دل بُرد؟ یا مَه؟ یا پَری؟ نی! رویِ تو

ماه و پروین از خجالت رخ فرو پوشد اگر
آفتاب‌آسا کُنَد در شب تجلّی رویِ تو

مردُم ِ چشم‌اش بدرّد پرده‌یِ اعمی زِ شوق
گر درآید در خیال ِ چشم ِ اعمی رویِ تو

رویِ هر صاحب‌جمالی را به‌مَه خواندن خطا ست
گر رخی را ماه باید خواند، باری رویِ تو

رسم ِ تقوی می‌نهد در عشق‌بازی رایِ من
کوس ِ غارت می‌زند در مُلک ِ تقوی رویِ تو

چون به هر وجهی بخواهد رفت جان از دست ِ ما،
خوب‌تر وجهی بباید جستن؛ اولی رویِ تو

چشم‌ام از زاری چو فرهاد است و شیرین لعل ِ تو
عقل‌ام از شورش چو مجنون است و لیلی رویِ تو

مُلک ِ زیبایی مسلَّم گشت فرمان ِ تو را
تا چنین خطی مزوّر، کرد انشی رویِ تو

داشتند اصحاب ِ خلوت حرف‌ها بر من زِ بَد
تا تجلّی کَرد در بازار ِ تقوی رویِ تو

خُرده بر سعدی مگیر ای جان! که کاری خُرد نیست
سوختن در عشق؛ و آن‌گه ساختن بی رویِ تو

0485

@Setiq

https://t.me/Setiq/4023
❤8👍2
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 486 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

آن سرو ِ ناز بین که چه خوش می‌رود به راه
و آن چشم ِ آهوانه که چون می‌کُنَد نگاه

تو سرو دیده‌ای که کمر بست بر میان؟
یا ماه ِ چارده که به سَر بر نهد کلاه

گُل، با وجود ِ او، چو گیاه است پیش ِ گُل
مَه پیش ِ رویِ او چو ستاره ست پیش ِ ماه

سلطان‌صفت همی‌رود و صد هزار دل
با او، چنان که در پی ِ سلطان روَد سپاه

گویند: از او حذر کُن و راه ِ گریز گیر
گویم: کجا روم؟ که ندانم گریزگاه!

اوّل‌نظر که چاه ِ زنخ‌دان بدیدم‌اش،
گویی در اوفتاد دل از دست ِ من به چاه

دل خود دریغ نیست که از دست ِ من برَفت!
جان ِ عزیز بر کف ِ دست است. گو بخواه!

ای هر دو دیده! پای که بر خاک می‌نهی،
آخر نه بر دو دیده‌یِ من بهْ که خاک ِ راه؟

حیف است از آن دهن که تو داری، جواب ِ تلخ
و آن سینه‌یِ سفید که دارد دل ِ سیاه

بیچارگان بر آتش ِ مهر ت بسوختند
آه از تو سنگ‌دل که چه نامهربانی آه

شهری به گفت و گویِ تو در تنگ‌نایِ شوق
شب روز می‌کنند و تو در خواب ِ صبح‌گاه

گفتم بنالم از تو به یاران و دوستان
باشد که دست ِ ظلم بداری زِ بی‌گناه

باز م حفاظ ِ دامن ِ همّت گرفت و گفت
از دوست جز به دوست مبَر سعدیا پناه

0486

@Setiq

https://t.me/Setiq/4026
❤7👍3
پنجه با ساعد سیمین که نیندازی به
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 487 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

پنجه با ساعد ِ سیمین که نیندازی بهْ
با توانایِ مُعَربَد نکُنی بازی به

چون دل‌اش دادی و مِهر ش ستدی، چاره نماند
اگر او با تو نسازد؛ تو در او سازی به

جز غم ِ یار مخور تا غم ِ کار ت بخورد
تو؛ که با مصلحت ِ خویش نپردازی به

سپر ِ صبر تحمّل نکُنَد تیر ِ فراق
با کمان‌ابرو اگر جنگ نیاغازی به

با چنین یار که ما عِقد محبّت بستیم،
گر همه مایه زیان می‌کند، انبازي به

بنده را بر خط ِ فرمان ِ خداوند ِ امور
سَر ِ تسلیم نهادن زِ سرافرازي به

گر چو چنگ‌ام بزنی، پیش ِ تو سر بر نکُنم
این‌چنین یار ِ وفادار که بنوازی به

هیچ شک نیست! به تیر ِ اجل ای یار ِ عزیز
که من از پای درآیم؛ چو تو اندازی به

مجلس ِ ما دگر امروز به بُستان مانَد
مطرب از بلبل ِ عاشق به خوش آوازي به

گوش بر ناله‌یِ مطرب کن و بلبل بگذار!
که نگوید سخن از سعدی ِ شیرازي به

0487

@Setiq
❤6
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کانال یوتیوب من است

گزیده‌ی کارهایی پیش‌تر انجام داده‌ام، لایوها، کلیپ‌های شعر، غزل‌خوانی‌ها، فال ِ حافظ و مجموعه‌های اجراهایِ من در آن هست.
تصمیم دارم برنامه‌هایی هم بسازم و به آن بیافزایم.
دوست دارم کانالم را دنبال کنید و کارهای من را در آن ببینید.
کارهای من در آپارات، کست‌باکس، کانال تلگرام ستیغ، مجموعه شنوتو، مجموعه نوار و بات تلگرامی آهنگیفای هم در دست‌رس است.
ببینیم شما را!
با احترام
سهیل قاسمی

#حافظ_خوانی #حافظ #شعر #شرح_شعر #واکاوی #سهیل_قاسمی #یوتیوب #یوتیوب_فارسی #یوتیوبر_ایرانی

https://youtube.com/@SoheilGhassemi
❤10👍1
ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 488 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای که شمشیر ِ جفا بر سر ما آخته‌ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من زِ فکر ِ تو به خود نیز نمی‌پردازم
نازنینا تو دل از من به که پرداخته‌ای

چند شب‌ها به غم ِ رویِ تو روز آوردم
که تو یک روز نپرسیده و ننواخته‌ای

گفته بودم که دل از دست ِ تو بیرون آرَم
باز دیدم که قوی پنجه درانداخته‌ای

تا شکاری زِ کمند ِ سَر ِ زلف‌ات نجهد
ز ابروان و مژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای

لاجرَم صید ِ دلی در همه شیراز نمانْد
که نه با تیر و کمان در پی ِ او تاخته‌ای

ماه و خورشید و پری و آدمی اندر نظر ت
همه هیچ اند که سَر بر همه افراخته‌ای

با همه جلوه‌یِ طاووس و خرامیدن ِ کبک
عیب‌ات آن است که بی‌مِهرتر از فاخته‌ای

هر که می‌بیند م، از جور ِ غم‌ات، می‌گوید:
سعدیا! بر تو چه رنج است که بگداخته‌ای؟

بیم ِ مات است در این بازی ِ بیهوده مرا
چه کُنم! دست تو بردی که دغل باخته‌ای

0488

@Setiq
❤8👏2👍1🙏1
ای رخ چون آینه افروخته
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 489 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


ای رخ ِ چون آینه افروخته
الحذر از آه ِ من ِ سوخته!

غیرت ِ سلطان ِ جمال‌ات چو باز
چشم ِ من از هر که جهان دوخته

عقل ِ کهن بار ِ جفا می‌کشد
دم به دم از عشق ِ نوآموخته

وه که به‌یک‌بار پراکنده شد
آن‌چه به عمری بشد اندوخته

غم به تولّایِ تو بخریده‌ام
جان به تمنّای تو بفروخته

در دل ِ سعدی ست چراغ ِ غم‌ات،
مشعله‌ئی تا ابد افروخته

0489

@Setiq
❤7👍2
ای که ز دیده غایبی در دل ما نشسته‌ای
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 490 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای که ز دیده غایبی! در دل ِ ما نشسته‌ای
حُسن ِ تو جلوه می‌کُنَد و این‌همه پرده بسته‌ای

خاطر ِ عام برده‌ای، خون ِ خواص خورده‌ای
ما همه صید کرده‌ای؛ خود زِ کمند جَسته‌ای

از دگری چه حاصل‌ام تا زِ تو مهر بگسلم؟
هم تو که خسته‌ای دل‌ام مرهم ِ ریش ِ خسته ای

گر به جراحت و اَلَم دل بشکستی‌ام، چه غم!
می‌شنوم که دم به دم پیش ِ دل ِ شکسته ای

0490

@Setiq
❤10
حناست آن که ناخن دلبند رشته‌ای
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 491 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

حنّا ست آن که ناخن ِ دل‌بند رشته‌ای؟
یا خون ِ بی‌دلی ست که در بند کُشته‌ای؟

من، آدمی به لُطف ِ تو دیگر ندیده‌ام
این صورت و صفت که تو داری، فرشته‌ای!

و این طُرفه‌تر که تا دل ِ من دردمند ِ تو ست
حاضر نبوده یک‌دم و غایب نگشته‌ای

در هیچ حلقه نیست که یاد ت نمی‌رود
در هیچ بقعه نیست که تخمی نکِشته‌ای

ما دفتر از حکایت ِ عشق‌ات نبسته‌ایم
تو سنگ‌دل حکایت ِ ما درنوشته‌ای

زیب و فریب ِ آدمیان را نهایت است
حوری مگر! نه از گِل ِ آدم سرشته‌ای

از عنبر و بنفشه‌یِ تر بر سر آمده‌ست
آن مویِ مشک‌بوی که در پای هشته‌ای

من در بیان ِ وصف ِ تو حیران بمانده‌ام
حدّی ست حُسن را و تو از حد گذشته‌ای

سَر می‌نهند پیش ِ خط‌ات عارفان ِ پارس
بیتی مگر ز گفته‌یِ سعدی نبشته‌ای

0491

@Setiq
❤7👍3
ای باغ حسن چون تو نهالی نیافته
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 492 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای باغ ِ حُسن چون تو نهالی نیافته
رخساره‌یِ زمین چو تو خالی نیافته

تابنده‌تر زِ رویِ تو ماهی ندیده چرخ
خوش‌تر زِ ابرویِ تو هلالی نیافته

بر دور ِ عارض ِ تو نظر کرده آفتاب
خود را لطافتی و جمالی نیافته

چرخ ِ مُشَعبَد از رخ ِ تو دل‌فریب‌تر
در زیر ِ هفت پرده خیالی نیافته

خود را به زیر ِ چَنگل ِ شاهین ِ عشق ِ تو
عنقایِ صبر ِ من پر و بالی نیافته

تا کی زِ دَرد ِ عشق ِ تو نالد روان ِ من
روزی به لطف از تو مثالی نیافته

افتاده در زبان ِ خلایق حدیث ِ من
با تو به یک حدیث مجالی نیافته

زایل شود هر آن‌چه به‌کلّی کمال یافت
عُمر م زوال یافت کمالی نیافته

گل‌برگ ِ عیش ِ من به چه امّید بشکفد
از بوستان ِ وصل، شمالی نیافته

سعدی هزار جامه به روزی قبا کُنَد
یک مهربانی از تو به سالی نیافته

0492

@Setiq
❤4👍3
می‌روم و ز سر ِ حسرت به قفا می‌نگرم
خبر از پای ندارم که زمین می‌سپرم

می‌روم بی‌دل و بی یار و یقین می‌دانم
که من ِ بی‌دل ِ بی یار، نه مرد ِ سفر ام

خاک ِ من زنده به تأثیر ِ هوایِ لب ِ تو ست
سازگاری نکُنَد آب و هوایِ دگر م

وه که گر بر سر ِ کویِ تو شبی روز کنم
غلغل اندر ملکوت افتد از آه ِ سحر م

پای می‌پیچم و چون پای، دل‌ام می‌پیچد
بار می‌بندم و از بار فروبسته‌تر ام

چه کُنم! دست ندارم به گریبان ِ اجل
تا به تن در، زِ غم‌ات پیرهن ِ جان بدَرم

آتش ِ خشم ِ تو بُرد آب ِ من ِ خاک‌آلود
بعد از این، باد به گوش ِ تو رسانَد خبر م

هر نوَردی که زِ طومار ِ غم‌ام باز کنی
حرف‌ها بینی آلوده به خون ِ جگر م

نی! مپندار که حرفی به زبان آرم اگر
تا به سینه چو قلم بازشکافند سر م

به هوایِ سر ِ زلف ِ تو درآویخته بود
از سر ِ شاخ ِ زبان برگ ِ سخن‌های تر م

گر سخن گویم، مِن‌بعد شکایت باشد
و ر شکایت کنم از دست ِ تو، پیش ِ که بَرم؟

خار ِ سودایِ تو آویخته در دامن ِ دل
ننگ‌ام آید که به اطراف ِ گلستان گذرم

بصَر ِ روشن‌ام از سُرمه‌یِ خاک ِ در ِ تو ست
قیمت ِ خاک ِ تو من دانم ک‌اهل ِ بصَر ام

گر چه در کلبه‌یِ خلوت بوَد م نور ِ حضور،
هم سفر بهْ! که نمانده ست مجال ِ حضَر م

سرو ِ بالایِ تو در باغ ِ تصوّر بر پای؛
شرم دارم که به بالایِ صنوبر نگرم

گر به تن باز کُنم جایِ دگر، باکی نیست!
که به دل، غاشیه بر سر، به رکاب ِ تو در ام

گر به دوری‌یِ سفر از تو جدا خواهم ماند،
شرم باد م! که همان سعدی ِ کوته‌نظر ام

به قدم رفتم و ناچار به سر بازآیم
گر به دامن نرسد چنگ ِ قضا و قدَر م

شوخ‌چشمی چو مگس کردم و برداشت عدو
به مگس‌ران ِ ملامت زِ کنار ِ شکَر م

از قفا سیر نگشتم من ِ بدبخت هنوز!
می‌روم و ز سر ِ حسرت به قفا می‌نگرم!

#غزل شماره‌ی 383 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی

https://t.me/Setiq/4035

@Setiq
❤5👍3