ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
705 videos
10 files
820 links
Download Telegram
سخت به ذوق می‌دهد باد ز بوستان نشان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 453 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

سخت به ذوق می‌دهد باد زِ بوستان نشان
صبح دمید و روز شد؛ خیز و چراغ وانشان!

گر همه‌خلق را چو من بی‌دل و مست می‌کنی،
روی به صالحان نما! خَمر به زاهدان چشان!

طایفه‌ئی سماع را عیب کنند و عشق را
زمزمه‌ئی بیار خوش، تا بروند ناخوشان

خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببَر
بی‌خبر است عاقل از لذّت ِ عیش ِ بی‌هُشان

سوختگان ِ عشق را دود به سقف می‌رود
وَقْع ندارد این سخن پیش ِ فسرده‌آتشان

رقص ِحلال باید ت، سُنّت ِ اهل ِ معرفت
دنیا زیر ِ پای نهْ؛ دست به آخرت فشان

تیغ به خُفیه می‌خورم، آه نهفته می‌کنم
گوش کجا که بشنود ناله‌یِ زار ِ خامُشان

چند نصیحت‌ام کنی ک‌از پی ِ نیکوان مرو
چون نروم؟ که بی‌خود ام! شوق همی‌بَرَد کشان

من نه به وقت ِ خویشتن پیر و شکسته بوده‌ام
موی سپید می‌کند چشم ِ سیاه ِ اَکدشان!

بویِ بهشت می‌دمد، ما به عذاب در گرو
آب ِ حیات می‌رود، ما تن ِ خویشتن کشان

باد ِ بهار و بویِ گُل متّفق اند؛ سعدیا!
چون تو فصیح‌بلبلی، حیف بوَد زِ خامُشان

0453

@Setiq
❤7
لای لای بالا لای لای
میرزا علی اکبر صابر
ترپنمه آماندیر، بالا، غفلت‌دن آیئلما!
آچما گوزونو، خواب جهالت‌دن آیئلما!

لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!

آلدانما آیئقلئقدا فراغت اولا! هیهات!
غفلتده کئچنلر کیمی لذّت اولا! هیهات!
بیدار اولانئن باشی سلامت اولا! هیهات!

آت باشئنی یات! بستر ِ راحت‌دن آییلما!

لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!

آچسان گوزونو رنج و مشقّت گوره‌جکسن
ملّت‌ده غم، امّت‌ده کدورت گوره‌جکسن
قئلدئقجا نظر ملّته، حیرت گوره‌جکسن

چک باشئنا یورغانئنی، نکبت‌دن آییلما!

لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!

بیر لحظه آیئلدئن‌سا قوتار جانئنی، یوخلا
آت تریاکینی، چک بابا قلیانئنی، یوخلا
اینجینسه ساغئن، وئر یئره سول یانئنی، یوخلا

ایللرجه شعار ائتدیگین عادت‌دن آییلما!

لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!

گوز نوری‌دئر اویقو، اونو، دور ائتمه گوزوندن
یول وئرمه مبادا چئخا بیر لحظه سوزوندن
اما ائله برک یوخلاکی، حتی گئت اوزوندن

آفاقی دوتان شور و قیامت‌دن آییلما!

لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!

شاعر: میرزا علی‌اکبر صابر

صدا: سهیل قاسمی

@Setiq
👏4👍2😭1
دیگر به کجا می‌رود این سرو خرامان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 454 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

دیگر به کجا می‌رود این سرو ِ خرامان
چندین دل ِ صاحب‌نظر ش دست‌به‌دامان

مرد است که چون شمع سراپایِ وجود ش
می‌سوزد و آتش نرسیده‌ست به خامان

خون می‌رود از چشم ِ اسیران ِ کمند ش
یک بار نپرسد که کیان اند و کدامان

گو خلق بدانید که من عاشق و مست ام
در کویِ خرابات نباشد سر و سامان

در پایِ رقیب‌اش چه کُنَم گر ننهم سر
محتاج ِ ملِک بوسه دهد دست ِ غلامان

دل می‌تپد اندر بَر ِ سعدی چو کبوتر
ز این رفتن و بازآمدن ِ کبک ِ خرامان

یا صاحَ! مَتیٰ یَرجَعُ نومی و قراری
اَنّی؛ و علَی‌العاشق ِ هٰذانِ حَرامان

0454

@Setiq
🥰4
خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 455 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

خفته خبر ندارد سر بر کنار ِ جانان
ک‌این شب دراز باشد بر چشم ِ پاس‌بانان

بر عقل ِ من بخندی گر در غم‌اش بگریم
ک‌این کارهایِ مشکل افتد به کاردانان

دل‌داده را ملامت گفتن چه سود دارد؟
می‌باید این نصیحت کردن به دل‌ستانان

دامن زِ پای برگیر ای خوب‌رویِ خوش‌رو
تا دامن‌ات نگیرد دست ِ خدای‌خوانان

من تَرک ِ مِهر ِ اینان در خود نمی‌شناسم
بگذار تا بیاید بر من جفایِ آنان

روشن‌رَوان ِ عاشق از تیره‌شب ننالد
داند که روز گردد روزی شب ِ شبانان

باور مکُن که من دست از دامن‌ات بدارم
شمشیر نگسلانَد پیوند ِ مهربانان

چشم از تو برنگیرم و ر می‌کُشد رقیب‌ام
مشتاق ِ گُل بسازد با خویِ باغ‌بانان

من اختیار خود را تسلیم ِ عشق کردم
همچون زمام ِ اُشتر بر دست ِ ساربانان

شکّرفروش ِ مصری حال ِ مگس چه داند
این دست ِ شوق بر سر، و آن آستین‌فشانان

شاید که آستین‌ات بر سَر زنند سعدی!
تا چون مگس نگردی گِرد ِ شکَردهانان

0455

@Setiq
❤6👍3
ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 456 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ما نتوانیم و عشق پنجه درانداختن
قوّت ِ او می‌کُنَد بر سَر ِ ما تاختن

گر دهی‌ام ره به خویش، یا نگذاری به پیش،
هر دو به‌دست‌ات‌در است: کُشتن و بنواختن

گر تو به شمشیر و تیر حمله بیاری، روا ست
چاره‌یِ ما هیچ نیست جز سپر انداختن

کشتی ِ در آب را از دو برون، حال نیست
یا همه سود ای حکیم؛ یا همه درباختن

مذهب اگر عاشقی ست، سنّت ِ عشّاق چیست:
دل که نظرگاه او ست از همه پرداختن

پایه‌یِ خورشید نیست پیش ِ تو افروختن
یا قد و بالای سرو پیش ِ تو افراختن

هر که چنین روی دید، جامه چو سعدی درید
موجب ِ دیوانگی ست آفت ِ بشناختن

یا بگدازم چو شمع، یا بکُشند م به‌صبح
چاره همین بیش نیست: سوختن و ساختن

ما سپر انداختیم با تو؛ که در جَنگ ِ دوست
زخم توان خورد و، تیغ بر نتوان آختن

0456

@Setiq
❤12
Audio
فایل صوتی رویداد
«گنجور: قدرت ِ بی‌نهایت‌کوچک‌ها»
که در تاریخ ۱۴۰۲/۱۰/۰۹ در مؤسسه‌ی ته‌رنگ برگزار شد.

سخنرانان:
مهدی سلیمانیه
حمیدرضا محمدی
مریم کهن‌سال‌ نودهی

@TahrangInst

در پایان ِ نشست من هم چند جمله‌ئی گفتم
01:29:53
در باره‌یِ کار ِ بزرگی که گنجور کرده
به‌تنهایی

سهیل قاسمی

@Setiq
❤2👍1
دمیدن:
۱. وزیدن ِ باد
۲. پف کردن و باد کردن در چیزی
۳. روییدن و سر از خاک درآوردن ِ گیاه
۴. طلوع کردن، سر زدن ِ آفتاب
۵. پدیدار گشتن
۶. خروشیدن
۷. خود را پُر باد کردن
(عمید)
بر کسی افسون و دعا خواندن. پیف کردن
(انجمن آرا، از آنندراج)
 
جایی می‌گوید:

گوییا خواهد گشود از دولت‌ام کاری؛ که دوش
من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید
حافظ ۲۴۰

در این بیت، می‌توان گفت: شاعر این تقارن که صبح ِ صادق در حال ِ طلوع بود و من دعا می‌کردم را به فال ِ نیک گرفته‌است. اما اگر طور ِ دیگری نگاه کنیم و بگوییم که من دعا می‌کردم و صبح ِ صادق، این دعایِ من را می‌دمید، تصویری می‌دهد که صبح، دعایِ شاعر را می‌دمد و به‌قول ِ امروزی‌ها فوت می‌کند. به عبارتی، این دمیدن ِ دعایِ خیر و نفَس ِ صادقانه‌یِ صبح است که کارگشا است و خورشید از کوشش و نفَس ِ صبح است که زاده می‌شود.
 
به صدق کوش! که خورشید زایَد از نفَس‌ات
که از دروغ سیه‌روی گشت صبح ِ نخست
حافظ ۲۸
 
غنچه گو تنگ‌دل از کار ِ فروبسته مباش!
ک‌از دَم ِ صبح مدد یابی و اَنفاس ِ نسیم
حافظ ۳۶۷
 
امروز هم عبارت ِ نفَس ِ فلانی حقّ است داریم.

انگار این نفَس و دَم، باعث ِ تکوین و انجام ِ تغییری در ماهیت ِ چیزی می‌شود.
 
سنگ و گِل را کُنَد از یُمن ِ نظر لعل و عقیق
هر که قدر ِ نفَس ِ باد ِ یمانی دانست
حافظ ۴۸
 
 
دَم ِ همّت در معنایی مثل ِ نفَس و دعایِ خیر هم به کار رفته. و گماشتن ِ دَم ِ همت، نوعی مصروف کردن ِ دعا و نفَس ِ صادقانه و مخلصانه.
 
برسان بندگی ِ دختر، رز گو: به درآی!
که دم و همّت ِ ما کرد زِ بند آزاد ت
حافظ ۱۸
 
چندان چو صبا بر تو گُمارم دم ِ همّت
ک‌از غنچه چو گُل خرّم و خندان به‌درآیی
حافظ ۴۹۴
 
گُل‌بُن ِ حُسن‌ات نه خود شد دل‌فروز
ما دَم ِ همّت بر او بگماشتیم
حافظ ۳۶۹
 
نفَس ِ عیسا و دم ِ مسیحایی هم مانند ِ دَم ِ همّت، باعث ِ جان‌بخشی می‌شده.
 
هوا مسیح‌نفَس گشت و باد نافه‌گشای
درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد
حافظ ۱۷۵
 
سایه‌یِ قدّ ِ تو بر قالب‌ام ای عیسا دَم
عکس ِ روحی ست که بر عظم ِ رمیم افتاده‌ست
حافظ ۳۶
 
دم زدن به معنایِ ادعا کردن و حرفی زدن و دم و نفَس به معنایِ لحظه یا واحدی برایِ اندازه‌گیری و شمارش ِ زمان و هم‌چنین به معنای کلی ِ وقت و زمان نیز به کار رفته که در این یادداشت به آن نمی‌پردازم.
 
سهیل قاسمی
 #فیش_برداری
یادداشت ِ ناتمام

@Setiq
 ‌
❤6👍4🙏1
چند بشاید به صبر دیده فرو دوختن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 457 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

چند بشاید به صبر دیده فرو دوختن
خرمن ِ ما را نمانْد حیله به‌جز سوختن

گر نظر ِ صدق را نام گُنَه می‌نهند،
حاصل ِ ما هیچ نیست جز گنه اندوختن

چند به شب در سماع جامه دریدن زِ شوق
روز ِ دگر بامداد پاره بر او دوختن

زُهد نخواهد خرید؛ چاره‌یِ رنجور ِ عشق
شمع و شراب است و شید پیش ِ تو نفروختن

تا به کدام آب‌روی ذکر ِ وصال‌ات کنیم
شُکر ِ خیال‌ات هنوز می‌نتوان توختن

لهجه‌یِ شیرین ِ من پیش دهان ِ تو چیست
در نظر ِ آفتاب مشعله افروختن

منطق ِ سعدی شنید حاسد و حیران بمانْد
چاره‌یِ او خامُشی ست؛ یا سخن آموختن

0457

@Setiq
👍8❤4
گر متصور شدی با تو در آمیختن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 458 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


گر متصوَّر شدی با تو در آمیختن،
حیف نبودی وجود در قدم‌ات ریختن

فکرت ِ من در تو نیست؛ در قلم ِ قدرتی ست
ک‌او بتواند چنین صورتی انگیختن

کیست که مرهم نهد بر دل ِ مجروح ِ عشق
که‌ش نه مجال ِ وقوف، نه رَه ِ بگریختن

داعیه‌یِ شوق نیست رفتن و باز آمدن
قاعده‌یِ مِهر نیست بستن و بگسیختن

آب ِ روان ِ سرشک و آتش ِ سوزان ِ آه
پیش ِ تو، باد است و، خاک بر سَر ِ خود بیختن

هر که به‌شب، شمع‌وار در نظر ِ شاهدی ست
باک ندارد به‌روز کُشتن و آویختن

خویِ تو، با دوستان تلخ سخن گفتن است
چاره‌یِ سعدی، حدیث با شکر آمیختن

0458

@Setiq
❤4💘2👏1
نبایستی هم اول مهر بستن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 459 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

نبایستی هم‌اوّل مهر بستن
چو در دل داشتی پیمان شکستن

به ناز ِ وصل پروردن یکی را،
خطا کردی به تیغ ِ هجر خَستن

دگربار از پری‌رویان ِ جمّاش
نمی‌باید وفایِ عهد جُستن

اگر کُنجی به دست آرم دگر بار،
من ام ز این نوبت و تنها نشستن

ولیکن صبر ِ تنهایی محال است
که نتوان در به رویِ دوست بستن

همی‌گویم بگریَم در غم‌ات زار
دگر گویم بخندی بر گرستن

گر آزاد م کنی و ر بنده خوانی،
مرا ز این قید ممکن نیست جَستن

گر م دشمن شوی و ر دوست گیری،
نخواهم دست‌ات از دامن گسستن

قیاس آن است سعدی ک‌از کمند ش
به جان دادن توانی باز رَستن

0459

@Setiq
❤7👏1
خلاف دوستی کردن به ترک دوستان گفتن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 460 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

خلاف ِ دوستی کردن: به‌ترک ِ دوستان گفتن
نبایستی نمود این روی و دیگر باز بنهفتن

گدایی، پادشاهی را به‌شوخی دوست می‌دارد
نه بی‌او می‌توان بودن؛ نه با او می‌توان گفتن

هزار م درد می‌باشد که می‌گویم نهان دارم؛
لب‌ام با هم نمی‌آید چو غنچه روز ِ بشکفتن

ز دست‌ام بر نمی‌خیزد که انصاف از تو بِستانم
روا داری گناه ِ خویش و آن‌گه بر من آشفتن؟

که می‌گوید به بالایِ تو مانَد سرو ِ بُستانی
بیاور در چمن سَروی که بتواند چنین رفتن

چنان‌ات دوست می‌دارم که وصل‌ام دل نمی‌خواهد
کمال ِ دوستی باشد مراد از دوست نگرفتن

مراد ِ خسرو از شیرین، کناری بود و آغوشی
محبّت کار ِ فرهاد است و کوه ِ بیستون سُفتن

نصیحت گفتن آسان است سرگردان ِ عاشق را
ولیکن با که می‌گویی! که نتواند پذیرفتن

شکایت پیش از این حالت به نزدیکان و غم‌خواران
ز دست ِ خواب می‌کردم؛ کنون از دست ِ ناخُفتن

گر از شمشیر برگردی، نه‌عالی‌همّتی سعدی!
تو ک‌از نیشی بیازُردی، نخواهی انگبین رُفتن

0460

@Setiq
❤5👍3🙏1
سهل باشد به ترک جان گفتن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 461 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

سهل باشد به‌تَرک ِ جان گفتن
تَرک ِ جانان نمی‌توان گفتن

هر چه زآن تلخ‌تر بخواهی گفت،
شکرین است از آن دهان گفتن

توبه کردیم پیش ِ بالا یت
سخن ِ سرو ِ بوستان گفتن

آن‌چنان وهم در تو حیران است
که نمی‌داند ت نشان گفتن

به کمندی دَر ام؛ که ممکن نیست
رستگاری به ال‌امان گفتن

دفتری در تو وضع می‌کردم
متردّ‌ِد شدم در آن گفتن

که تو شیرین‌تری از آن شیرین
که بشاید به داستان گفتن

بلبلان نیک زَهره می‌دارند
با گُل از دست ِ باغبان گفتن

من نمی‌یارم از جفایِ رقیب
دَرد با یار ِ مهربان گفتن

و آن‌که با یار ِ هودج‌اش نظر است،
نتواند به ساربان گفتن

سخن ِ سَر به مُهر ِ دوست به دوست
حیف باشد به ترجمان گفتن

این حکایت که می‌کُنَد سعدی،
بس بخواهند در جهان گفتن

0461

@Setiq
👍4❤3🔥1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فیلم سینمایی #بابک
ساخته شده در جمهوری آذربایجان شوروی در سال 1979 میلادی.

روایتی از زندگی بابک #خرمدین
فیلم به زبان آذری است

Babek (Azerbaijani: Babək) is a 1979 film produced by Azerbaijanfilm, an Azerbaijani movie company, in the Soviet Union. Its director was Eldar Guliyev and its writer was Anvar Mamedkhanly. The film is about the story of Babak Khorramdin.


Rasim Balayev as Babek
Hasanagha Turabov as Afshin
Amaliya Panahova as Zarnisa
Tamara Yandiyeva as Parvin
Shahmar Alakbarov as Javidan
Mammad Verdiyev as Bughdai
Hamid Azayev as Azrak
Anvar Hasanov as Tarkhan
Hamlet Khanizade as Khalifa Motasim
Haji Murad as Khalifa Mamoon
Samandar Rzayev as Ibn-Bais
Haji Khalilov as Ibn-Boyat
Ramiz Malikov as Sahl-ibn-Sumbat
Eldaniz Rasulov as Azin
Muxtar Maniyev as Ibn-Mouaz
Alabbas Gadirov as Fazl
Bahadur Aliyev as Divdad
Mikayil Mira as military leader
Yashar Mammadov as Abu-Emraan
Gunduz Abbasov as Parvin's father
Elkhan Ahadzadeh as Bakhsis
Rafig Azimov as poet in palace

@Setiq
❤5👍2👏2🙏1
طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 462 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

طوطی نگوید از تو دلاویزتر سخن
با شهد می‌رود زِ دهان‌ات به‌در سخن

گر من نگویم‌ات که تو شیرین ِ عالَمی
تو خویشتن دلیل بیاری به هر سخن

واجب بوَد که بر سخن‌ات آفرین کُنند
لیکن مجال ِ گفت نباشد - تو در سخن -

در هیچ بوستان چو تو سروی نیامده‌ست
بادام‌چشم و پسته‌دهان و شکَر‌سخن

هرگز شنیده‌ای زِ بُن ِ سرو بویِ مشک؟
یا گوش کرده‌ای زِ دهان ِ قمر سخن؟

انصاف نیست پیش ِ تو گفتن حدیث ِ خویش
من عهد می‌کُنم که نگویم دگر سخن

چشمان ِ دل‌بَر ت به نظر سِحر می‌کُنند
من خود چگونه گویم‌ات اندر نظر سخن

ای باد اگر مجال ِ سخن گفتن‌ات بوَد،
در گوش ِ آن مَلول، بگوی این‌قدَر سخن

وصفی چنان که لایق ِ حُسن‌ات نمی‌رود
آشفته‌حال را نبوَد معتبر سخن

دُر می‌چکد زِ منطق ِ سعدی به‌جایِ شعر
گر سیم داشتی، بنوشتی به زر سخن

دانند ش اهل ِ فضل که: مسکین، غریق بود
هر گَه که در سفینه ببینند تر سخن

0462

@Setiq
👍6❤4
چه خوش بود دو دلارام دست در گردن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 463 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


چه خوش بوَد دو دل‌آرام دست در گردن
به‌هم نشستن و حلوایِ آشتی خوردن

به روزگار ِ عزیزان! که روزگار ِ عزیز
دریغ باشد بی دوستان به سَر بردن

اگر هزار جفا سرو قامتی بکُنَد،
چو خود بیاید، عذر ش بباید آوردن

چه شُکر گویم‌ات ای باد ِ مشک‌بویِ وصال
که بوستان ِ امید م بخواست پژمردن

فراق ِ رویِ تو، هر روز، نفْس کُشتن بود،
نظر به شخص ِ تو، امروز، روح پروردن

کسی که قیمت ِ ایّام ِ وصل نشناسد
بباید ش دو سه روزی مفارقت کردن

اگر سَری بروَد بی‌گناه در پایی،
به خُرده‌ئی زِ بزرگان نشاید آزردن

به تازیانه، گرفتم که بی‌دلی بزنی؛
کجا تواند رفتن کمند در گردن

کمال ِ شوق ندارند عاشقان ِ صبور
که احتمال ندارد بر آتش افسردن

گر آدمی‌صفتی، سعدیا! به‌عشق بمیر!
که مذهب ِ حیَوان است هم‌چنین مُردن

0463

@Setiq
❤4👍1
دست با سرو روان چون نرسد در گردن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 464 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

دست با سرو ِ روان چون نرسد در گردن،
چاره‌ئی نیست به‌جز دیدن و حسرت خوردن

آدمی را که طلب هست و توانایی نیست،
صبر، اگر هست و گر نیست، بباید کردن

بند بر پای، توقف چه کُنَد گر نکُنَد؟
شرط ِ عشق است بلا دیدن و پای افشردن

روی در خاک ِ دَر ِ دوست بباید مالید
چون میسّر نشود روی به روی آوردن

نیم جانی چه بوَد تا ندهد دوست به دوست
که به صد جان دل ِ جانان نتوان آزردن

سهل باشد سخن ِ سخت که خوبان گویند
جور ِ شیرین‌دهنان تلخ نباشد بردن

هیچ شک می‌نکنم ک‌آهویِ مشکین ِ تَتار،
شرم دارد زِ تو مشکین‌خط ِ آهو گردن

روزی اندر سَر ِ کار ِ تو کُنم جان ِ عزیز
پیش ِ بالایِ تو باری! چو بباید مردن

سعدیا! دیده نگه‌داشتن از صورت ِ خوب
نه چنان است که دل دادن و جان پروردن

0464

@Setiq
❤5
میان باغ حرام است بی تو گردیدن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 465 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

میان ِ باغ حرام است بی تو گردیدن
که خار با تو مرا بهْ که بی تو گل چیدن

و گر به جام بَرَم بی تو دست در مجلس،
حرام ِ صِرف بوَد بی تو باده نوشیدن

خَم ِ دو زلف ِ تو بر لاله حلقه در حلقه
به سنگ ِ خاره درآموخت عشق ورزیدن

اگر جماعت ِ چین صورت ِ تو بُت بینند،
شوند جمله پشیمان زِ بت پرستیدن

کساد ِ نرخ ِ شکَر در جهان پدید آید
دهان چو بازگشایی به وقت ِ خندیدن

به جایِ خشک بمانند سروهایِ چمن
چو قامت ِ تو ببینند در خرامیدن

من ِ گدای، که باشم که دَم زنم زِ لب‌ات
سعادت‌ام چه بود: خاک ِ پا ت بوسیدن

به عشق، مستی و رسوایی‌ام خوش است از آن‌ک
نکو نباشد با عشق زهد ورزیدن

نشاط ِ زاهد از انواع ِ طاعت است و وَرَع
صفایِ  عارف از اَبرویِ نیکوان دیدن

عنایت ِ تو چو با جان سعدی است، چه باک
چه غم خورَد گَه ِ حشر از گناه سنجیدن

0465

@Setiq
❤4
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
من اون آشغال ام که هیچ‌جا آشنا نداش که
سند نذاشتن توی پاسگا براش که
می‌کنه هرچی تلاش، بازم
نداره رنگی حناش
من اون ام که ازتون دلش خونه
نمک ریخته شکسته نمکدونش
من اون ام که هر کی عاشقم شد
یا دیوونه ست یا که ...

من اون ام که گذاشتین یکی رو کنارش (یک‌روز کنارش؟)
نداره حتا واسه خوندن اجازه
اونی که می‌خواست اینجا بمونه
اما خندیدین هر روز به حالش

من اون ام که مامانو تنها نذاش که
مونده هنوز پای خاطره‌هاش که
اصلن یه روز همه‌تون برین این آشغال می‌مونه این شهرو بسازه

ازم نخواه برم از این خاک
هر جا برم دلم همینجاس
من سر ِ قولم هستم
پایِ حَرفشه پسر ِ ایران
❤15👎1💔1😘1
تا کی ای جان اثر وصل تو نتوان دیدن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 466 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

تا کی ای جان اثر ِ وصل ِ تو نتوان دیدن
که ندارد دل ِ من طاقت ِ هجران دیدن

بر سَر ِ کویِ تو، گر خویِ تو این خواهد بود،
دل نهادم به جفاهایِ فراوان دیدن

عقل بی خویشتن از عشق ِ تو دیدن تا چند
خویشتن بی‌دل و دل بی سر و سامان دیدن

تن به زیر ِ قدم‌ات خاک توان کرد ولیک
گَرد بر گوشه‌یِ نعلین ِ تو نتوان دیدن

هر شب‌ام زلف ِ سیاه ِ تو نمایند به خواب
تا چه آید به من از خواب ِ پریشان دیدن

با وجود ِ رخ و بالایِ تو کوته‌نظری ست
در گلستان شدن و سرو ِ خرامان دیدن

گر بر این چاه ِ زَنخ‌دان ِ تو ره بردی خضر،
بی نیاز آمدی از چشمه‌یِ حیوان دیدن

هر دل ِ سوخته ک‌اندر خَم ِ زلف ِ تو فتاد،
گوی از آن بهْ نتوان در خَم ِ چوگان دیدن

آن‌چه از نرگس ِ مخمور ِ تو در چشم ِ من است
برنخیزد به گُل و لاله و ریحان دیدن

سعدیا! حسرت بیهوده مخور! دانی چیست
چاره‌یِ کار ِ تو؟ جان دادن و جانان دیدن

0466

@Setiq
❤4
زمانی


۱. زمانی: مهلتی، اندکی، یک زمان، کمی

عددها شماره‌های غزل ِ حافظ اند

گفتم‌اش: مگذر زمانی! گفت: معذور م بدار
خانه‌پروردی چه تاب آرَد غم ِ چندین غریب
۱۴

به بال و پر مرو از ره! که تیر ِ پرتابی
هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست
۲۵

حافظ! منشین بی می و معشوق زمانی
ک‌ایّام ِ گُل و یاسمن و عید ِ صیام است
۴۶

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این‌همه نیست
۷۴

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک‌سر بیارایی،
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از روی‌ات
۹۵

بیا! بیا که زمانی زِ می خراب شویم
مگر رسیم به گنجی در این خراب‌آباد
۱۰۱

نمی‌خورید زمانی غم ِ وفاداران
زِ بی‌وفایی ِ دور ِ زمانه یاد آرید
۲۴۱

خدا را ای رقیب امشب زمانی دیده بر هم نه!
که من با لعل ِ خاموش‌اش نهانی صد سخن دارم
۳۲۷

زبان‌ات درکش ای حافظ زمانی
حدیث ِ بی‌زبانان بشنو از نی
۴۳۱

آن روز دیده بودم این فتنه‌ها که برخاست
ک‌از سرکشی زمانی با ما نمی نشستی
۴۳۵

سَر م برفت و زمانی به‌سَر نرفت این کار
دل‌ام گرفت و نبود ت غم ِ گرفتاری
۴۴۳

یا رب! کجا ست مَحرَم ِ رازی؟ که یک‌زمان
دل شرح ِ آن دهد که چه گفت و چه‌ها شنید
۲۴۳


۲. زمانی: اشاره به یک زمان ِ نامعلوم در آینده

من آن آیینه را روزی به‌دست آرم سکندروار
اگر می گیرد این آتش زمانی و ر نمی‌گیرد
۱۴۹

زهی خجسته‌زمانی که یار بازآید
به کام ِ غم‌زدگان غم‌گسار بازآید
۲۳۵

سهیل قاسمی
 #فیش_برداری
یادداشت ِ ناتمام
#زمان
#1

@Setiq
 ‌
👍4❤3
زمان


۳. زمان: دوره، عهد

شیرین‌تر از آنی به شکرخنده؛ که گویم
ای خسرو ِ خوبان! که تو شیرین ِ زمانی
۴۷۵

گرچه شیرین‌دهنان پادشهان اند، ولی
او سلیمان ِ زمان است که خاتم با او ست
۵۷

جهان به کام ِ من اکنون شود که دور ِ زمان
مرا به بندگی ِ خواجه‌یِ جهان انداخت
۱۶

من که شب‌ها رَه ِ تقوا زده‌ام با دف و چنگ،
این زمان سَر به رَه آرم؟ چه حکایت باشد!
۱۵۸

ز دیده خون بچکانَد فسانه‌یِ حافظ
چو یاد ِ وقت ِ زمان ِ شباب و شیب کُنَد
۱۸۸

می ده! که نوعروس ِ چمن حدّ ِ حُسن یافت
کار این‌زمان زِ صنعت ِ دلّاله می‌رود
۲۵۵

شعر ِ حافظ در زمان ِ آدم اندر باغ ِ خُلد،
دفتر ِ نسرین و گُل را زینت ِ اوراق بود
۲۰۶

دریغ مدّت ِ عُمر م که بر امید ِ وصال
به سر رسید و نیامد به سر زمان ِ فراق
۲۹۷

خوش‌خبر باشی ای نسیم ِ شمال
که به ما می‌رسد زمان ِ وصال
۳۰۲

از آن زمان که فتنه‌یِ چشم‌ات به من رسید
ایمن زِ شرّ ِ فتنه‌یِ آخرزمان شدم
۳۲۱
«آخر زمان یا آخرالزمان اصطلاح است و دوره یا عهد است.»

منع‌ام مکُن زِ عشق ِ وی ای مُفتی ِ زمان
معذور دارم‌ات که تو او را ندیده‌ای
۴۲۴

برات ِ خوش‌دلی ِ ما چه کم شدی یا رب؟
گر ش نشان ِ امان از بد ِ زمان بودی
۴۴۱


۴. زمان: وقت، دم، مبدا ِ وقت. چیزی که از وقتی آغاز می شود.

رویِ خوب‌ات آیتی از لُطف بر ما کشف کرد
ز آن زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ِ ما
۱۰

نبود نقش ِ دو عالَم که رنگ ِ الفت بود
زمانه طرح ِ محبّت نه این‌زمان انداخت
۱۶

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی،
فراز ِ مَسند ِ خورشید تکیه‌گاه ِ من است
۵۳

آن‌زمان وقت ِ می ِ صبح‌فروغ است؛ که شب
گِرد ِ خرگاه ِ افق پرده‌یِ شام اندازد
۱۵۰

حالی درون ِ پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن‌زمان که پرده برافتد چه‌ها کُنند
۱۹۶

گفتم که: خواجه کی به سَر ِ حجله می‌رود؟
گفت: آن‌زمان که مشتری و مَه قران کنند
۱۹۸

شعر ِ حافظ در زمان ِ آدم اندر باغ ِ خُلد
دفتر ِ نسرین و گُل را زینت ِ اوراق بود
۲۰۶

طیّ ِ مکان ببین و زمان در سلوک ِ شعر
ک‌این طفل، یک‌شبه رَه ِ یک‌ساله می‌رود
۲۲۵

زِ قاطعان ِ طریق این‌زمان شوند ایمن
قوافل ِ دل و دانش، که مَرد ِ راه رسید
۲۴۲

راز ِ سربسته‌یِ ما بین! که به‌دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سَر ِ بازار ِ دگر
۲۵۲

دریغ و درد که تا این‌زمان ندانستم
که کیمیایِ سعادت رفیق بود رفیق
۲۹۸

نفس نفس اگر از باد نشنوم بوی‌اش
زمان زمان چو گُل از غم کُنَم گریبان چاک
۳۰۰

من ِ شکسته‌یِ بدحال، زندگی یابم
در آن‌زمان که به تیغ ِ غم‌ات شوم مقتول
۳۰۶

گفتم که: کی ببخشی بر جان ِ ناتوان‌ام؟
گفت: آن‌زمان که نبوَد جان در میانه حایل
۳۰۷

از آن زمان که فتنه‌یِ چشم‌ات به من رسید
ایمن زِ شرّ ِ فتنه‌یِ آخرزمان شدم
۳۲۱

نسیم ِ صبح ِ سعادت! بدان نشان که تو دانی،
گذر به کویِ فلان کُن در آن زمان که تو دانی
۴۷۶

۵. زمان: فرصت، وقت، مدّت

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی! که زمان این همه نیست
۷۴

زمان ِ خوش‌دلی دَریاب و دُر یاب
که دایم در صدف گوهر نباشد
۱۶۲

گر زِ مسجد به خرابات شدم خُرده مگیر
مجلس ِ وعظ دراز است و زمان خواهد شد
۱۶۴

حافظ! ابنایِ زمان را غم ِ مسکینان نیست
ز این میان، گر بتوان، به که کناری گیرند
۱۸۵
«ابنایِ زمان مثل ِ ابن‌الوقت و فرصت‌طلب و اپورتونیست»

«صوفی ابن‌الوقت باشد ای رفیق
نیست فردا گفتن از شرط ِ طریق
مولوی، مثنوی معنوی، دفتر اول، بخش ۶»


شکّر به صبر دست دهد عاقبت؛ ولی
بدعهدی ِ زمانه زمان‌ام نمی دهد
۲۲۹

گفتم: زمان ِ عشرت دیدی که چون سر آمد؟
گفتا: خموش حافظ! ک‌این غصّه هم سر آید
۲۳۱

در این خیال به‌سر شد زمان ِ عُمر و هنوز
بلایِ زلف ِ سیاه‌ات به سر نمی‌آید
۲۳۷

آن زمان ک‌آرزویِ دیدن ِ جان‌ام باشد،
در نظر نقش ِ رخ ِ خوب ِ تو تصویر کنم
۳۴۷


۶. هر زمان: دم به دم، مداوم

عمری ست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم
دست ِ شفاعت هر زمان در نیک‌نامی می‌زنم
۳۴۴

آن که مدام شیشه‌ام از پی ِ عیش داده‌است
شیشه‌ام از چه می‌بَرَد پیش ِ طبیب هر زمان
۳۸۲

سهیل قاسمی
 #فیش_برداری
یادداشت ِ ناتمام
#زمان
#2

@Setiq
❤4👍4👏1