Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
فال ِ نکو - حال ِ نکو
دوست داشتم حافظخوان ِ یلدایِ شما باشم!
نیت کنید و یکی از ویدیوها را باز کنید!
همان باشد فال ِ حافظ ِ شب ِ یلدا برایِ شما!
ای حافظ ِ شیرازی... 😍
غزلهایی که خواندم را فال گرفتم و آمد. پشت سر ِ هر کدام یک شرح ِ فالطور هم گفتم. یعنی سعی کردم جایِ کسی فکر کنم که فالی گرفته و دنبال ِ راهنمایی میگردد از لابهلایِ سطرهای غزل.
سهیل قاسمی
آخر ِ پاییز ِ ۱۴۰۲
توی یوتیوب هم میتوانید فالها را ببینید.
اگر از تلویزیون ِ هوشمند یا از کامپیوتر میبینید، توی آپارات هم میتوانید نگاه کنید.
سپاس از شاپور ِ عزیز برایِ میکس ِ موسیقی
@Setiq
دوست داشتید برای دوستانتان هم بفرستید
دوست داشتم حافظخوان ِ یلدایِ شما باشم!
نیت کنید و یکی از ویدیوها را باز کنید!
همان باشد فال ِ حافظ ِ شب ِ یلدا برایِ شما!
ای حافظ ِ شیرازی... 😍
غزلهایی که خواندم را فال گرفتم و آمد. پشت سر ِ هر کدام یک شرح ِ فالطور هم گفتم. یعنی سعی کردم جایِ کسی فکر کنم که فالی گرفته و دنبال ِ راهنمایی میگردد از لابهلایِ سطرهای غزل.
سهیل قاسمی
آخر ِ پاییز ِ ۱۴۰۲
توی یوتیوب هم میتوانید فالها را ببینید.
اگر از تلویزیون ِ هوشمند یا از کامپیوتر میبینید، توی آپارات هم میتوانید نگاه کنید.
سپاس از شاپور ِ عزیز برایِ میکس ِ موسیقی
@Setiq
دوست داشتید برای دوستانتان هم بفرستید
❤20👍2🔥1🤡1🥴1
چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 449 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
چه خوش است بوی عشق از نفَس ِ نیازمندان
دل از انتظار خونین، دهن از امید خندان
مگر آن که هر دو چشماش همهعمر بسته باشد
بهورَع خلاص یابد زِ فریب ِ چشمبندان
نظری مُباح کردند و هزار خون معطّل!
دل ِ عارفان ببردند و قرار ِ هوشمندان
سَر ِ کویِ ماهرویان همهروز فتنه باشد
زِ مُعربِدان و مستان و معاشران و رندان
اگر از کمندِ عشقات بروَم، کجا گریزم؟
که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان
اگر م نمیپسندی، مدهام به دست ِ دشمن
که من از تو برنگردم به جفایِ ناپسندان
نفَسی بیا و بنشین! سخنی بگوی و بشنو
که قیامت است چندان سخن از دهان ِ خندان
اگر این شکَر ببینند محدّثان ِ شیرین
همه دستها بخایند چو نیشکر به دندان
همه شاهدان ِ عالَم به تو عاشق اند سعدی
که میان ِ گرگ صلح است و میان ِ گوسفندان
0449
@Setiq
#غزل شمارهی 449 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
چه خوش است بوی عشق از نفَس ِ نیازمندان
دل از انتظار خونین، دهن از امید خندان
مگر آن که هر دو چشماش همهعمر بسته باشد
بهورَع خلاص یابد زِ فریب ِ چشمبندان
نظری مُباح کردند و هزار خون معطّل!
دل ِ عارفان ببردند و قرار ِ هوشمندان
سَر ِ کویِ ماهرویان همهروز فتنه باشد
زِ مُعربِدان و مستان و معاشران و رندان
اگر از کمندِ عشقات بروَم، کجا گریزم؟
که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان
اگر م نمیپسندی، مدهام به دست ِ دشمن
که من از تو برنگردم به جفایِ ناپسندان
نفَسی بیا و بنشین! سخنی بگوی و بشنو
که قیامت است چندان سخن از دهان ِ خندان
اگر این شکَر ببینند محدّثان ِ شیرین
همه دستها بخایند چو نیشکر به دندان
همه شاهدان ِ عالَم به تو عاشق اند سعدی
که میان ِ گرگ صلح است و میان ِ گوسفندان
0449
@Setiq
❤5👍5
#باد_استغنا (بخش دوم)
⚡️به هوش باش که هنگام «باد استغنا»
هزار خرمن طاعت به نیمجو ننهند
#حافظ
شاهدمثالهای دیگر:
🔅ببین چندین هزاران سال کاِبلیس،
نبودش کار جز تسبیح و تقدیس،
همه «طاعاتِ» او «بر هم نهادند» (خرمن کردند)
ز «استغنا»ی خود بر «باد» دادند
به «استغنا» اگر فرمان درآید،
همه امّیدِ معصومان* سرآید
تو میخواهی به تسبیح و نمازی
که خشنود آید* از تو بینیازی؟!
نمازاَت توشهی راهِ دراز است
ولی او از نمازاَت بینیاز است
اَسرارنامه، #عطار
🔹 شبی شمعی پیش او نهاده بودند. بادی درآمد و شمع را بنشاند*.
یحیی در گریستن آمد.
گفتند: چرا میگریی؟ هم این ساعت* باز گیریم*.
گفت: از این نمیگریَم.
از آن میگریَم که شمعهای ایمان و چراغهای توحید در سینههای ما افروختهاند.
تذکرة الاولیاء، ذکر یحیی معاذِ رازی، عطار
#واژگان
*معصومان: بازداشتهشدگان از گناه، بیگناهان؛ (در اینجا) فرشتگان، کرّوبیان
*آید: شود
*نشاندن: خاموش کردن، فرونشاندن
*ساعت: دم، لحظه
*گرفتن: مشتعل ساختن
*نباید که: مبادا که
*مَهَبّ: جای هُبوب یعنی وزیدن باد، وزشگاه
🔅سوخت «برقِ بینیازی» «خرمن» افلاک را
زیر پای خویش، آن معشوقِ بیپروا ندید
#صائب_تبریزی
🔹... فریشتگان را فرمودند که آدم را سجود کنید!
سِرّاَش آن است که فریشتگان، به چشمِ تعظیم* در آن عبادتِ بیفَترتِ* خود مینِگَرِستند؛ و تسبیح و تقدیسِ خویش را وزنی تمام مینهادند. و لِِهذا، قالوا: «وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِک وَ نُقَدِّسُ لَک».
تفسیر کشف الاسرار، رشیدالدین #میبدی
متن، به نقل از:
عرفان و رندی در شعر حافظ، #داریوش_آشوری
*تعظیم: بزرگداشتن
بهچشمِ تعظیم نگریستن، کنایه از احترام گذاشتن و بزرگ داشتن است.
*بیفَترت: بیسستی، بدونِ ضعف و کاستی
⚡️به هوش باش که هنگام «باد استغنا»
هزار «خرمن طاعت» به نیمجو ننهند
#استغنا
مرداد ۹۷
#یادداشت_های_حافظ
#سایه_اش
@Gaahgoft
⚡️به هوش باش که هنگام «باد استغنا»
هزار خرمن طاعت به نیمجو ننهند
#حافظ
شاهدمثالهای دیگر:
🔅ببین چندین هزاران سال کاِبلیس،
نبودش کار جز تسبیح و تقدیس،
همه «طاعاتِ» او «بر هم نهادند» (خرمن کردند)
ز «استغنا»ی خود بر «باد» دادند
به «استغنا» اگر فرمان درآید،
همه امّیدِ معصومان* سرآید
تو میخواهی به تسبیح و نمازی
که خشنود آید* از تو بینیازی؟!
نمازاَت توشهی راهِ دراز است
ولی او از نمازاَت بینیاز است
اَسرارنامه، #عطار
🔹 شبی شمعی پیش او نهاده بودند. بادی درآمد و شمع را بنشاند*.
یحیی در گریستن آمد.
گفتند: چرا میگریی؟ هم این ساعت* باز گیریم*.
گفت: از این نمیگریَم.
از آن میگریَم که شمعهای ایمان و چراغهای توحید در سینههای ما افروختهاند.
میترسم که «نباید* که از مَهَبِّ* بینیازی، بادی درآید» همچوناین و آنهمه را فرونشاند.
تذکرة الاولیاء، ذکر یحیی معاذِ رازی، عطار
#واژگان
*معصومان: بازداشتهشدگان از گناه، بیگناهان؛ (در اینجا) فرشتگان، کرّوبیان
*آید: شود
*نشاندن: خاموش کردن، فرونشاندن
*ساعت: دم، لحظه
*گرفتن: مشتعل ساختن
*نباید که: مبادا که
*مَهَبّ: جای هُبوب یعنی وزیدن باد، وزشگاه
🔅سوخت «برقِ بینیازی» «خرمن» افلاک را
زیر پای خویش، آن معشوقِ بیپروا ندید
#صائب_تبریزی
🔹... فریشتگان را فرمودند که آدم را سجود کنید!
سِرّاَش آن است که فریشتگان، به چشمِ تعظیم* در آن عبادتِ بیفَترتِ* خود مینِگَرِستند؛ و تسبیح و تقدیسِ خویش را وزنی تمام مینهادند. و لِِهذا، قالوا: «وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِک وَ نُقَدِّسُ لَک».
جلالِ احدیّت و جنابِ جبروتِ عزّت، «استغناءِ» لَم یَزَل با ایشان نمود از «طاعتِ» همه مطیعان و عبادتِ همه آسمانیان.
گفت: «رَوید و آدم را سجود کنید و آن سجودِ خود را به حضرتِ عزّتِ ما «وزنی منهید!»....
تفسیر کشف الاسرار، رشیدالدین #میبدی
متن، به نقل از:
عرفان و رندی در شعر حافظ، #داریوش_آشوری
*تعظیم: بزرگداشتن
بهچشمِ تعظیم نگریستن، کنایه از احترام گذاشتن و بزرگ داشتن است.
*بیفَترت: بیسستی، بدونِ ضعف و کاستی
⚡️به هوش باش که هنگام «باد استغنا»
هزار «خرمن طاعت» به نیمجو ننهند
#استغنا
مرداد ۹۷
#یادداشت_های_حافظ
#سایه_اش
@Gaahgoft
👍4👏1
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 450 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کاز سنگ گریه خیزد روز ِ وداع ِ یاران
هر کاو شراب ِ فُرقت روزی چشیده باشد،
داند که سخت باشد قطع ِ امیدواران
با ساربان بگویید احوال ِ آب ِ چشمام؛
تا بر شتر نبندد مَحمِل به روز ِ باران
بگذاشتند ما را در دیده آب ِ حسرت
گریان چو در قیامت چشم ِ گناهکاران
ای صبح ِ شبنشینان! جانام به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام ِ روزهداران
چندین که برشمردم از ماجرایِ عشقات،
اندوه ِ دل نگفتم الّا یک از هزاران
سعدی! به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الّا به روزگاران
چند ت کنم حکایت! شرح اینقدَر کفایت!
باقی نمیتوان گفت الّا به غمگساران
0450
@Setiq
#غزل شمارهی 450 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
کاز سنگ گریه خیزد روز ِ وداع ِ یاران
هر کاو شراب ِ فُرقت روزی چشیده باشد،
داند که سخت باشد قطع ِ امیدواران
با ساربان بگویید احوال ِ آب ِ چشمام؛
تا بر شتر نبندد مَحمِل به روز ِ باران
بگذاشتند ما را در دیده آب ِ حسرت
گریان چو در قیامت چشم ِ گناهکاران
ای صبح ِ شبنشینان! جانام به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام ِ روزهداران
چندین که برشمردم از ماجرایِ عشقات،
اندوه ِ دل نگفتم الّا یک از هزاران
سعدی! به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمیتوان کرد الّا به روزگاران
چند ت کنم حکایت! شرح اینقدَر کفایت!
باقی نمیتوان گفت الّا به غمگساران
0450
@Setiq
❤9👏3
دور دار از خاک و خون دامن چو بر ما بگذری
کاندر این رَه کُشته بسیارند قُربان ِ شما
#حافظ غزل ۱۲ بیت ۹
قربان:
۱. قِربان، نزدیک گردیدن (آنندراج، منتهی الارب، اقرب الموارد)
۲. فارسیان به معنایِ مطلق ِ تصدّق و با لفظ ِ رفتن و شدن و گشتن مستعمل نمایند. (آنندراج)
۳. در مجاز به معنایِ قربانی (آنندراج)
۴. همنشین، ندیم ِ خاص ِ پادشاه (آنندراج، منتهی الارب)
۵. در محاورهیِ فارسیان به معنایِ کماندان و آن دوالی باشد که ترکش پس ِ دوش مینمایند و گاهی سواران کمان ِ خود را در آن دوال نگاه دارند. (آنندراج)
معنای بیت:
وقتی که بر ما میگذری، دامن ِ خودت را بالاتر بگیر تا به خاک و خون آلوده نشود. چون که در این راه، بسیاری کشته شدهاند. قربان ِ شما.
قربان را در هر یک از معناهایی که از لغتنامهها آوردم میتوان به کار برد.
در معنایِ ندیم ِ شاه، میتوان این معنا را گرفت که ندیمان و نزدیکان ِ بسیاری که داشتی در این راه کشته شدهاند.
این راه میتواند راهی باشد که یار به سویِ شاعر میآید تا بر او بگذرد، میتواند همان راهی باشد که برای نزدیکی و قِربان و ندیمی ِ شاه میبایست پیمود تا به آن مرتبت رسید.
قربان به معنایِ تیردان و کماندان و ترکش هم میتواند این تصویر را در ذهن بیاورد که انگاری خود ِ یار، آن اشخاص را کُشته و به خاک انداخته.
قربان ِ شما به صورت ِ صوت مخفف ِ قربان ِ شما بشوم، میتواند معنایِ قربان صدقه رفتن و گفتار ِ احترام آمیز با مقام ِ عالی هم باشد.
در معنایِ «قربانی» هم میتواند در بیت بنشیند به این شکل که بسیاری در این راه قربانی ِ شما شدهاند.
در هر کدام از این حالتها، شاعر به یار میگوید چون که زمین ِ راهی که از آن طریق میخواهی بر ما بگذری، آکنده از جنازههایِ بسیارانی است که در این راه کشته شده اند، دامنات را از خاک و خون دور نگاه دار که مبادا دامنت کثیف شود؛ یا این خاک و خون، دامنات را بگیرد.
در این معنایِ آخر، میتوان «دور دار از خاک و خون دامن» را طور ِ دیگری نیز تعبیر کرد: نوعی تحذیر که از این خونریزی و کشتار جلوگیری کن! یا دامن ِ خودت را از این خاک و خون دور بدار! خودت را کنار بکش!
تا چون از برابر ِ اینهمه اجساد گذر میکنیم
تنها دستمالی برابر ِ بینی نگیریم:
این پُرآزار
گَند ِ جهان نیست
تعفّن ِ بیداد است.
احمد شاملو، ترانههای کوچک ِ غربت
چو بر ما بگذری نیز شکلی قدرتنمایی یا تهدید میتواند داشته باشد! که اگر بر ما بگذری، دامنات را از خاک و خون دور بدار!
تیر ِ آه ِ ما زِ گردون بگذرد؛ حافظ! خموش!
رحم کن بر جان ِ خود؛ پرهیز کن از تیر ِ ما
حافظ ۱۰
چون در این راه، کسانی که دامن از خاک و خون دور نداشتهاند، پیش از تو، بسیار کشته شدهاند.
شاه منصور واقف است که ما
رویِ همّت به هرکجا که نهیم،
دشمنان را زِ خون کفن سازیم
دوستان را قبایِ فتح دهیم
حافظ ۳۸۱
ادعا نمیکنم که تمامی ِ این معناها منظور ِ نظر ِ شاعر بوده. تنها با کنار ِ هم چیدن ِ معناهای عباراتی که در جمله بهکار رفته، احتمالهایِ مختلفی را که میتواند دارای معنایِ منطقی باشد کنار ِ هم مینویسم. که چه بسا مدّ ِ نظر ِ شاعر نبودهاند یا بودهاند.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
کاندر این رَه کُشته بسیارند قُربان ِ شما
#حافظ غزل ۱۲ بیت ۹
قربان:
۱. قِربان، نزدیک گردیدن (آنندراج، منتهی الارب، اقرب الموارد)
۲. فارسیان به معنایِ مطلق ِ تصدّق و با لفظ ِ رفتن و شدن و گشتن مستعمل نمایند. (آنندراج)
۳. در مجاز به معنایِ قربانی (آنندراج)
۴. همنشین، ندیم ِ خاص ِ پادشاه (آنندراج، منتهی الارب)
۵. در محاورهیِ فارسیان به معنایِ کماندان و آن دوالی باشد که ترکش پس ِ دوش مینمایند و گاهی سواران کمان ِ خود را در آن دوال نگاه دارند. (آنندراج)
معنای بیت:
وقتی که بر ما میگذری، دامن ِ خودت را بالاتر بگیر تا به خاک و خون آلوده نشود. چون که در این راه، بسیاری کشته شدهاند. قربان ِ شما.
قربان را در هر یک از معناهایی که از لغتنامهها آوردم میتوان به کار برد.
در معنایِ ندیم ِ شاه، میتوان این معنا را گرفت که ندیمان و نزدیکان ِ بسیاری که داشتی در این راه کشته شدهاند.
این راه میتواند راهی باشد که یار به سویِ شاعر میآید تا بر او بگذرد، میتواند همان راهی باشد که برای نزدیکی و قِربان و ندیمی ِ شاه میبایست پیمود تا به آن مرتبت رسید.
قربان به معنایِ تیردان و کماندان و ترکش هم میتواند این تصویر را در ذهن بیاورد که انگاری خود ِ یار، آن اشخاص را کُشته و به خاک انداخته.
قربان ِ شما به صورت ِ صوت مخفف ِ قربان ِ شما بشوم، میتواند معنایِ قربان صدقه رفتن و گفتار ِ احترام آمیز با مقام ِ عالی هم باشد.
در معنایِ «قربانی» هم میتواند در بیت بنشیند به این شکل که بسیاری در این راه قربانی ِ شما شدهاند.
در هر کدام از این حالتها، شاعر به یار میگوید چون که زمین ِ راهی که از آن طریق میخواهی بر ما بگذری، آکنده از جنازههایِ بسیارانی است که در این راه کشته شده اند، دامنات را از خاک و خون دور نگاه دار که مبادا دامنت کثیف شود؛ یا این خاک و خون، دامنات را بگیرد.
در این معنایِ آخر، میتوان «دور دار از خاک و خون دامن» را طور ِ دیگری نیز تعبیر کرد: نوعی تحذیر که از این خونریزی و کشتار جلوگیری کن! یا دامن ِ خودت را از این خاک و خون دور بدار! خودت را کنار بکش!
تا چون از برابر ِ اینهمه اجساد گذر میکنیم
تنها دستمالی برابر ِ بینی نگیریم:
این پُرآزار
گَند ِ جهان نیست
تعفّن ِ بیداد است.
احمد شاملو، ترانههای کوچک ِ غربت
چو بر ما بگذری نیز شکلی قدرتنمایی یا تهدید میتواند داشته باشد! که اگر بر ما بگذری، دامنات را از خاک و خون دور بدار!
تیر ِ آه ِ ما زِ گردون بگذرد؛ حافظ! خموش!
رحم کن بر جان ِ خود؛ پرهیز کن از تیر ِ ما
حافظ ۱۰
چون در این راه، کسانی که دامن از خاک و خون دور نداشتهاند، پیش از تو، بسیار کشته شدهاند.
شاه منصور واقف است که ما
رویِ همّت به هرکجا که نهیم،
دشمنان را زِ خون کفن سازیم
دوستان را قبایِ فتح دهیم
حافظ ۳۸۱
ادعا نمیکنم که تمامی ِ این معناها منظور ِ نظر ِ شاعر بوده. تنها با کنار ِ هم چیدن ِ معناهای عباراتی که در جمله بهکار رفته، احتمالهایِ مختلفی را که میتواند دارای معنایِ منطقی باشد کنار ِ هم مینویسم. که چه بسا مدّ ِ نظر ِ شاعر نبودهاند یا بودهاند.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍8👏3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
❤2👍2🥰2❤🔥1👏1💯1
همهیِ هستی ِ من آیهیِ تاریکی ست
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه ِ شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد بُرد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان ِ دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن ِ سیگاری باشد، در فاصلهیِ رخوتناک ِ دو همآغوشی
یا نگاه ِ گیج ِ رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر ِ دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بخیر»
زندگی شاید آن لحظهیِ مسدودی ست
که نگاه ِ من، در نینی ِ چشمان ِ تو خود را ویران میسازد
و در این حسی ست
که من آن را با ادراک ِ ماه و با دریافت ِ ظلمت خواهمآمیخت
در اتاقی که بهاندازهیِ یک تنهائی ست
دل ِ من
که بهاندازهیِ یک عشق است
به بهانههایِ سادهیِ خوشبختی ِ خود مینگرد
به زوال ِ زیبایِ گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهیِ خانهمان کاشتهای
و به آواز ِ قناریها
که به اندازهیِ یک پنجره میخوانند
آه...
سهم ِ من این است
سهم من این است
سهم ِ من،
آسمانی ست که آویختن ِ پردهئی آن را از من میگیرد
سهم من پائین رفتن از یک پلهیِ متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم ِ من گردش ِ حُزنآلودی در باغ ِ خاطرهها ست
و در اندوه ِ صدائی جان دادن که به من میگوید:
«دستها یت را
«دوست میدارم»
دستها یم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی ِ انگشتان ِ جوهریام
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشام میآویزم
از دو گیلاس ِ سرخ ِ همزاد
و به ناخنها یم برگ ِ گل ِ کوکب میچسبانم
کوچهئی هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهایِ درهم و گردنهایِ باریک و پاهایِ لاغر
به تبسّمهایِ معصوم ِ دخترکی میاندیشند که یکشب او را
باد با خود بُرد
کوچهئی هست که قلب ِ من آن را
از محلّ ِ کودکیام دزدیده ست
سفَر ِ حجمی در خطّ ِ زمان
و به حجمی خط ِ خشک ِ زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که زِ مهمانی ِ یک آینه بر میگردد
و بدینسان است
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیّادی در جویِ حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری ِ کوچک ِ غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مَسکَن دارد
و دلاش را در یک نیلبک ِ چوبین
مینوازد آرام آرام
پری ِ کوچک ِ غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد
#فروغ_فرخزاد
#فروغ
@Setiq
https://t.me/Setiq/3956
که تو را در خود تکرارکنان
به سحرگاه ِ شکفتنها و رستنهای ابدی خواهد بُرد
من در این آیه تو را آه کشیدم، آه
من در این آیه تو را
به درخت و آب و آتش پیوند زدم
زندگی شاید
یک خیابان ِ دراز است که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانی ست که مردی با آن خود را از شاخه میآویزد
زندگی شاید طفلی ست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن ِ سیگاری باشد، در فاصلهیِ رخوتناک ِ دو همآغوشی
یا نگاه ِ گیج ِ رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر ِ دیگر با لبخندی بیمعنی میگوید «صبح بخیر»
زندگی شاید آن لحظهیِ مسدودی ست
که نگاه ِ من، در نینی ِ چشمان ِ تو خود را ویران میسازد
و در این حسی ست
که من آن را با ادراک ِ ماه و با دریافت ِ ظلمت خواهمآمیخت
در اتاقی که بهاندازهیِ یک تنهائی ست
دل ِ من
که بهاندازهیِ یک عشق است
به بهانههایِ سادهیِ خوشبختی ِ خود مینگرد
به زوال ِ زیبایِ گلها در گلدان
به نهالی که تو در باغچهیِ خانهمان کاشتهای
و به آواز ِ قناریها
که به اندازهیِ یک پنجره میخوانند
آه...
سهم ِ من این است
سهم من این است
سهم ِ من،
آسمانی ست که آویختن ِ پردهئی آن را از من میگیرد
سهم من پائین رفتن از یک پلهیِ متروک است
و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
سهم ِ من گردش ِ حُزنآلودی در باغ ِ خاطرهها ست
و در اندوه ِ صدائی جان دادن که به من میگوید:
«دستها یت را
«دوست میدارم»
دستها یم را در باغچه میکارم
سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم
و پرستوها در گودی ِ انگشتان ِ جوهریام
تخم خواهند گذاشت
گوشواری به دو گوشام میآویزم
از دو گیلاس ِ سرخ ِ همزاد
و به ناخنها یم برگ ِ گل ِ کوکب میچسبانم
کوچهئی هست که در آنجا
پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز
با همان موهایِ درهم و گردنهایِ باریک و پاهایِ لاغر
به تبسّمهایِ معصوم ِ دخترکی میاندیشند که یکشب او را
باد با خود بُرد
کوچهئی هست که قلب ِ من آن را
از محلّ ِ کودکیام دزدیده ست
سفَر ِ حجمی در خطّ ِ زمان
و به حجمی خط ِ خشک ِ زمان را آبستن کردن
حجمی از تصویری آگاه
که زِ مهمانی ِ یک آینه بر میگردد
و بدینسان است
که کسی میمیرد
و کسی میماند
هیچ صیّادی در جویِ حقیری که به گودالی میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد.
من
پری ِ کوچک ِ غمگینی را
میشناسم که در اقیانوسی مَسکَن دارد
و دلاش را در یک نیلبک ِ چوبین
مینوازد آرام آرام
پری ِ کوچک ِ غمگینی
که شب از یک بوسه میمیرد
و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد
فروغ فرخزاد
#فروغ_فرخزاد
#فروغ
@Setiq
https://t.me/Setiq/3956
Telegram
ستیغ
تولدی دیگر
فروغ فرخزاد
سهیل قاسمی
#فروغ_فرخزاد
#فروغ
@Setiq
فروغ فرخزاد
سهیل قاسمی
#فروغ_فرخزاد
#فروغ
@Setiq
❤6👍1🔥1🥰1
دو چشم مست میگونت ببرد آرام هشیاران
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 451 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
دو چشم ِ مست ِ میگونات ببُرد آرام ِ هشیاران
دو خوابآلوده بربودند عقل از دست ِ بیداران
نصیحتگوی را از من بگو: ای خواجه! دَم دَرکش!
چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران
گر آن ساقی که مستان را ست، هشیاران بدیدندی،
ز توبه توبه کردندی چو من بر دست ِ خَمّاران
گر م با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند،
همان بهتر که در دوزخ کنند م با گنهکاران
چه بوی است این که عقل از من ببُرد و صبر و هشیاری
ندانم باغ ِ فردوس است یا بازار ِ عطّاران
تو با این مردم ِ کوتهنظر در چاه ِ کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
الا ای باد شبگیری! بگوی آن ماه ِ مجلس را:
تو آزادی و خلقی در غم ِ رویات گرفتاران
گر آن عیّار ِ شهرآشوب روزی حال ِ من پرسد،
بگو خواباش نمیگیرد بهشب از دست ِ عیّاران
گرت باری گذر باشد، نگَه با جانب ِ ما کُن
نپندارم که بد باشد جزایِ خوبکرداران
کسان گویند: چون سعدی جفا دیدی، تحوّل کُن!
- رها کُن تا بمیرم بر سَر ِ کویِ وفاداران
0451
@Setiq
#غزل شمارهی 451 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
دو چشم ِ مست ِ میگونات ببُرد آرام ِ هشیاران
دو خوابآلوده بربودند عقل از دست ِ بیداران
نصیحتگوی را از من بگو: ای خواجه! دَم دَرکش!
چو سیل از سر گذشت آن را چه میترسانی از باران
گر آن ساقی که مستان را ست، هشیاران بدیدندی،
ز توبه توبه کردندی چو من بر دست ِ خَمّاران
گر م با صالحان بی دوست فردا در بهشت آرند،
همان بهتر که در دوزخ کنند م با گنهکاران
چه بوی است این که عقل از من ببُرد و صبر و هشیاری
ندانم باغ ِ فردوس است یا بازار ِ عطّاران
تو با این مردم ِ کوتهنظر در چاه ِ کنعانی
به مصر آ تا پدید آیند یوسف را خریداران
الا ای باد شبگیری! بگوی آن ماه ِ مجلس را:
تو آزادی و خلقی در غم ِ رویات گرفتاران
گر آن عیّار ِ شهرآشوب روزی حال ِ من پرسد،
بگو خواباش نمیگیرد بهشب از دست ِ عیّاران
گرت باری گذر باشد، نگَه با جانب ِ ما کُن
نپندارم که بد باشد جزایِ خوبکرداران
کسان گویند: چون سعدی جفا دیدی، تحوّل کُن!
- رها کُن تا بمیرم بر سَر ِ کویِ وفاداران
0451
@Setiq
❤4👍2
فراق دوستانش باد و یاران
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 452 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
فراق ِ دوستاناش باد و یاران!
که ما را دور کرد از دوستداران
دلام در بند ِ تنهایی بفرسود
چو بلبل در قفس روز ِ بهاران
هلاک ِ ما چنان مُهمَل گرفتند
که قتل ِ مور در پایِ سواران
به خیل ِ هر که میآیم به زنهار،
نمیبینم بهجز زنهارخواران
ندانستم که در پایان ِ صحبت
چنین باشد وفایِ حقگزاران
به گنج ِ شایگان افتاده بودم
ندانستم که بر گنج اند ماران
دلا! گر دوستی داری، بهناچار
بباید بردنات جور ِ هزاران
خلاف ِ شرط ِ یاران است سعدی!
که برگردند روز ِ تیرباران
چه خوش باشد سَری در پایِ یاری
به اخلاص و ارادت جانسپاران
0452
@Setiq
#غزل شمارهی 452 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
فراق ِ دوستاناش باد و یاران!
که ما را دور کرد از دوستداران
دلام در بند ِ تنهایی بفرسود
چو بلبل در قفس روز ِ بهاران
هلاک ِ ما چنان مُهمَل گرفتند
که قتل ِ مور در پایِ سواران
به خیل ِ هر که میآیم به زنهار،
نمیبینم بهجز زنهارخواران
ندانستم که در پایان ِ صحبت
چنین باشد وفایِ حقگزاران
به گنج ِ شایگان افتاده بودم
ندانستم که بر گنج اند ماران
دلا! گر دوستی داری، بهناچار
بباید بردنات جور ِ هزاران
خلاف ِ شرط ِ یاران است سعدی!
که برگردند روز ِ تیرباران
چه خوش باشد سَری در پایِ یاری
به اخلاص و ارادت جانسپاران
0452
@Setiq
❤4👍1
سخت به ذوق میدهد باد ز بوستان نشان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 453 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
سخت به ذوق میدهد باد زِ بوستان نشان
صبح دمید و روز شد؛ خیز و چراغ وانشان!
گر همهخلق را چو من بیدل و مست میکنی،
روی به صالحان نما! خَمر به زاهدان چشان!
طایفهئی سماع را عیب کنند و عشق را
زمزمهئی بیار خوش، تا بروند ناخوشان
خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببَر
بیخبر است عاقل از لذّت ِ عیش ِ بیهُشان
سوختگان ِ عشق را دود به سقف میرود
وَقْع ندارد این سخن پیش ِ فسردهآتشان
رقص ِحلال باید ت، سُنّت ِ اهل ِ معرفت
دنیا زیر ِ پای نهْ؛ دست به آخرت فشان
تیغ به خُفیه میخورم، آه نهفته میکنم
گوش کجا که بشنود نالهیِ زار ِ خامُشان
چند نصیحتام کنی کاز پی ِ نیکوان مرو
چون نروم؟ که بیخود ام! شوق همیبَرَد کشان
من نه به وقت ِ خویشتن پیر و شکسته بودهام
موی سپید میکند چشم ِ سیاه ِ اَکدشان!
بویِ بهشت میدمد، ما به عذاب در گرو
آب ِ حیات میرود، ما تن ِ خویشتن کشان
باد ِ بهار و بویِ گُل متّفق اند؛ سعدیا!
چون تو فصیحبلبلی، حیف بوَد زِ خامُشان
0453
@Setiq
#غزل شمارهی 453 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
سخت به ذوق میدهد باد زِ بوستان نشان
صبح دمید و روز شد؛ خیز و چراغ وانشان!
گر همهخلق را چو من بیدل و مست میکنی،
روی به صالحان نما! خَمر به زاهدان چشان!
طایفهئی سماع را عیب کنند و عشق را
زمزمهئی بیار خوش، تا بروند ناخوشان
خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببَر
بیخبر است عاقل از لذّت ِ عیش ِ بیهُشان
سوختگان ِ عشق را دود به سقف میرود
وَقْع ندارد این سخن پیش ِ فسردهآتشان
رقص ِحلال باید ت، سُنّت ِ اهل ِ معرفت
دنیا زیر ِ پای نهْ؛ دست به آخرت فشان
تیغ به خُفیه میخورم، آه نهفته میکنم
گوش کجا که بشنود نالهیِ زار ِ خامُشان
چند نصیحتام کنی کاز پی ِ نیکوان مرو
چون نروم؟ که بیخود ام! شوق همیبَرَد کشان
من نه به وقت ِ خویشتن پیر و شکسته بودهام
موی سپید میکند چشم ِ سیاه ِ اَکدشان!
بویِ بهشت میدمد، ما به عذاب در گرو
آب ِ حیات میرود، ما تن ِ خویشتن کشان
باد ِ بهار و بویِ گُل متّفق اند؛ سعدیا!
چون تو فصیحبلبلی، حیف بوَد زِ خامُشان
0453
@Setiq
❤7
لای لای بالا لای لای
میرزا علی اکبر صابر
ترپنمه آماندیر، بالا، غفلتدن آیئلما!
آچما گوزونو، خواب جهالتدن آیئلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
آلدانما آیئقلئقدا فراغت اولا! هیهات!
غفلتده کئچنلر کیمی لذّت اولا! هیهات!
بیدار اولانئن باشی سلامت اولا! هیهات!
آت باشئنی یات! بستر ِ راحتدن آییلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
آچسان گوزونو رنج و مشقّت گورهجکسن
ملّتده غم، امّتده کدورت گورهجکسن
قئلدئقجا نظر ملّته، حیرت گورهجکسن
چک باشئنا یورغانئنی، نکبتدن آییلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
بیر لحظه آیئلدئنسا قوتار جانئنی، یوخلا
آت تریاکینی، چک بابا قلیانئنی، یوخلا
اینجینسه ساغئن، وئر یئره سول یانئنی، یوخلا
ایللرجه شعار ائتدیگین عادتدن آییلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
گوز نوریدئر اویقو، اونو، دور ائتمه گوزوندن
یول وئرمه مبادا چئخا بیر لحظه سوزوندن
اما ائله برک یوخلاکی، حتی گئت اوزوندن
آفاقی دوتان شور و قیامتدن آییلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
شاعر: میرزا علیاکبر صابر
صدا: سهیل قاسمی
@Setiq
آچما گوزونو، خواب جهالتدن آیئلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
آلدانما آیئقلئقدا فراغت اولا! هیهات!
غفلتده کئچنلر کیمی لذّت اولا! هیهات!
بیدار اولانئن باشی سلامت اولا! هیهات!
آت باشئنی یات! بستر ِ راحتدن آییلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
آچسان گوزونو رنج و مشقّت گورهجکسن
ملّتده غم، امّتده کدورت گورهجکسن
قئلدئقجا نظر ملّته، حیرت گورهجکسن
چک باشئنا یورغانئنی، نکبتدن آییلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
بیر لحظه آیئلدئنسا قوتار جانئنی، یوخلا
آت تریاکینی، چک بابا قلیانئنی، یوخلا
اینجینسه ساغئن، وئر یئره سول یانئنی، یوخلا
ایللرجه شعار ائتدیگین عادتدن آییلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
گوز نوریدئر اویقو، اونو، دور ائتمه گوزوندن
یول وئرمه مبادا چئخا بیر لحظه سوزوندن
اما ائله برک یوخلاکی، حتی گئت اوزوندن
آفاقی دوتان شور و قیامتدن آییلما!
لای لای، بالا، لای لای
یات، قال دالا، لای لای!
شاعر: میرزا علیاکبر صابر
صدا: سهیل قاسمی
@Setiq
👏4👍2😭1
دیگر به کجا میرود این سرو خرامان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 454 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
دیگر به کجا میرود این سرو ِ خرامان
چندین دل ِ صاحبنظر ش دستبهدامان
مرد است که چون شمع سراپایِ وجود ش
میسوزد و آتش نرسیدهست به خامان
خون میرود از چشم ِ اسیران ِ کمند ش
یک بار نپرسد که کیان اند و کدامان
گو خلق بدانید که من عاشق و مست ام
در کویِ خرابات نباشد سر و سامان
در پایِ رقیباش چه کُنَم گر ننهم سر
محتاج ِ ملِک بوسه دهد دست ِ غلامان
دل میتپد اندر بَر ِ سعدی چو کبوتر
ز این رفتن و بازآمدن ِ کبک ِ خرامان
یا صاحَ! مَتیٰ یَرجَعُ نومی و قراری
اَنّی؛ و علَیالعاشق ِ هٰذانِ حَرامان
0454
@Setiq
#غزل شمارهی 454 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
دیگر به کجا میرود این سرو ِ خرامان
چندین دل ِ صاحبنظر ش دستبهدامان
مرد است که چون شمع سراپایِ وجود ش
میسوزد و آتش نرسیدهست به خامان
خون میرود از چشم ِ اسیران ِ کمند ش
یک بار نپرسد که کیان اند و کدامان
گو خلق بدانید که من عاشق و مست ام
در کویِ خرابات نباشد سر و سامان
در پایِ رقیباش چه کُنَم گر ننهم سر
محتاج ِ ملِک بوسه دهد دست ِ غلامان
دل میتپد اندر بَر ِ سعدی چو کبوتر
ز این رفتن و بازآمدن ِ کبک ِ خرامان
یا صاحَ! مَتیٰ یَرجَعُ نومی و قراری
اَنّی؛ و علَیالعاشق ِ هٰذانِ حَرامان
0454
@Setiq
🥰4