ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
705 videos
10 files
820 links
Download Telegram
عَزم ِ دیدار ِ تو دارد جان ِ بر لب آمده
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان ِ شما؟

#حافظ غزل ۱۲ بیت ۲

عزم:
۱. اراده، قصد
۲. ثبات و پایداری در کاری که اراده شده (عمید)

دیدار:
۱. دیدن، رؤیت
۲. ملاقات
۳. روی و رخسار
۴. چشم و قوه‌یِ بینایی (عمید)

برآمدن:
۱.بالا آمدن (عمید)
۲. باز آمدن (تاج المصادر)
۳. تحقق ِ آرزو، برآورده‌ شدن ِ حاجت.

جان بر آمدن:
جان بیرون رفتن، مردن (دهخدا)

جان به لب رسیدن:
کنایه از مشرف بر مرگ بودن (دهخدا)

فرمان:
امر، دستور، حُکم، حُکمی که از جانب ِ شخص ِ بزرگ صادر شود. (عمید)

معنای بیت:
این جان ِ من که بر لبم رسیده است، قصد دارد که تو را ببیند. دستور ِ شما چیست؟ باز گردد؟ یا برآید؟

در نگاه ِ اول به نظر ِ من می‌آمد که جان بر لب رسیدن و جان ِ بر لب آمده کنایه از سختی و تحمّل ِ رنج ِ بسیار و به ستوه آمدن و طاقت از دست دادن از بابت ِ این تحمّل ِ سختی و رنج است. و تصویری که بود، مشقّت و سختی ِ بسیار ِ شاعر در راه ِ رسیدن به دیدار و وصال ِ معشوق بود که در میانه‌یِ راه از او کسب ِ تکلیف می‌کند که چه کنم؟ بازگردم یا به سویِ تو بیایم؟ یعنی اگر بیایم من را خواهی پذیرفت یا بازگردم؟

و در این معنا، پرسشی از خودم می‌کردم که چرا به‌جایِ برآید، بیاید ننوشته. چنان که در نسخه‌هایی، به‌جایِ برآید، درآید هم ضبط شده.

مفهوم ِ دیگر این است که این جان است که عزم ِ دیدار دارد. نه خود ِ شاعر! و این جان، جانی است که بر لب آمده.

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبان‌اش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

حافظ ۲۳۳

یعنی جان در حال ِ احتضار و مُشرِف بر مرگ است. در این تصویر، بازگشتن ِ جان به بدن، زندگی و نجات از مرگ است. و برآمدن ِ جان، مرگ و رفتن ِ جان از بدن.

دست از طلب ندارم تا کام ِ من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زِ تن برآید

حافظ ۲۳۳

و این هر دو اتفاق، بسته به دستور و فرمان ِ معشوق است. که اگر فرمان دهد که به دیدار ِ یار نائل شود، جان ِ بر لب آمده به بدن ِ شاعر باز خواهد گشت؛ و اگر نه، جان ِ بر لب آمده از بدن بیرون خواهد آمد.

گر چو فرهاد م به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند زِ من

حافظ ۴۰۱

و دیگر این که برآمدن ِ کام به معنایِ برآورده شدن ِ آرزو و خواسته هم در شعر ِ حافظ به کار رفته است

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

حافظ ۲۳۸

در این مفهوم، می‌توان مصراع ِ دوم را چنین تعبیر کرد که آیا جان ِ بر لب آمده از عزم و قصد ِ خود بازگردد؟ یا کام ِ او برآورده خواهد شد؟ چیست فرمان ِ شما؟

سهیل قاسمی
#واکاوی

یادداشت ِ پس از نگارش:
میان ِ دیدار به معنایِ چشم و جان و لب مراعات نظیر هست.
و اگر بر من خرده نگیرید، عزم، عظم به معنایِ استخوان را در ذهن متبادر می‌کند و در این معنا با چشم و جان و لب تناسب دارد. و اگر با چوب دنبال‌ام نکنید عرض کنم که در لغت‌نامه، عِزم به معنایِ اِست و کون است. (ناظم الاطباء) که باز یکی از اعضای بدن است و تناسبی با چشم و جان و لب دارد! و نکته‌یِ جالب این که در فارسی، «اِست» هم به معنایِ استخوان، هم به معنایِ سرین و کفل (عمید) و هم به معنایِ مخفّف ِ اَستر است. (رشیدی) و در انگلیسی نیز«Ass» هم در معنایِ کون و هم در معنایِ خر به کار می‌رود!

@Setiq
👍4😁3👏1
در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 445 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن
این است که دور از لب و دندان ِ من است آن

عارض نتوان گفت؛ که دور ِ قمر است این
بالا نتوان خواند؛ که سرو ِ چمن است آن

در سرو رسیده‌ست، ولیکن به‌حقیقت
از سرو گذشته‌ست؛ که سیمین‌بدن است آن

هرگز نبوَد جسم بدین حسن و لطافت
گویی همه روح است که در پیرهن است آن

خال است بر آن صفحه‌یِ سیمین ِ بُناگوش
یا نقطه‌ئی از غالیه بر یاسمن است آن

فی‌الجمله قیامت تو یی امروز در آفاق
در چشم ِ تو پیدا ست که باب ِ فِتَن است آن

گفتم که دل از چنبر ِ زلف‌ات بِرَهانم
ترسم نرَهانم! که شکن بر شکن است آن

هر کس که به جان آرزویِ وصل ِ تو دارد،
دشوار برآید! که محقَّر ثمن است آن

مَردی که زِ شمشیر ِ جفا روی بتابد،
در کویِ وفا مَرد مخوان‌اش! که زن است آن

گر خسته‌دلی نعره زنَد بر سَر ِ کویی،
عیب‌اش نتوان گفت؛ که بی‌خویشتن است آن

نزدیک ِ من آن است که: هر جُرم و خطایی
ک‌از صاحب ِ وجه ِ حَسَن آید، حَسَن است آن

سعدی سَر ِ سودایِ تو دارد نه سَر ِ خویش
هر جامه که عیّار بپوشد، کفن است آن

0445

@Setiq
👍6❤5
ای کودک خوبروی حیران
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 446 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای کودک ِ خوب‌روی حیران
در وصف ِ شمایل‌ات سخن‌دان

صبر از همه چیز و هر که عالَم
کردیم و صبوری از تو نتوان

دیدی که وفا به سَر نبُردی
ای سخت‌کمان ِ سست‌پیمان

پایان ِ فراق ناپدیدار
و امّید نمی‌رسد به پایان

هرگز نشنیده‌ام که کرده‌ست
سرو آن‌چه تو می‌کُنی به جولان

باور که کُنَد که آدمی را
خورشید برآید از گریبان

بیمار ِ فراق بهْ نباشد
تا بو نکند بِه ِ زنخ‌دان

و این گویِ سعادت است و دولت
تا با که در افکنی به میدان

ترسم که به‌عاقبت بمانَد
در چشم ِ سکندر آب ِ حیوان

دل بود و به دست ِ دلبر افتاد
جان است و فدایِ رویِ جانان

عاقل نکُنَد شکایت از درد
مادام که هست امید ِ درمان

بی مار به سر نمی‌رود گنج
بی خار نمی‌دمد گلستان

گر در نظر ت بسوخت سعدی
مَه را چه غم از هلاک ِ کتّان

پروانه بکُشت خویشتن را!
بر شمع چه لازم است تاوان

0446

@Setiq
👍4🥰2❤1
کَس به دوْر ِ نرگس‌ات طَرْفی نَبَست از عافیَت
بِهْ که نفروشند مَستوری به مَستان ِ شما


#حافظ غزل ۱۲ بیت ۳

دور:
۱. اطراف و گِرداگِرد و دَورادَور (ناظم الاطباء)
۲. عصر و زمان، روزگار (عمید)
۳. نوبت
۴. گردیدن گِرد ِ چیزی، پیرامون ِ چیزی گردیدن، چرخیدن، گردش (عمید)

نرگس:
۱. گلی سفید، کوچک و خوش‌بو با کاسه‌ئی در وسط، برگ‌های سبز و دراز (عمید)
۲. در مَجاز، چشم ِ معشوق

طَرْف:
۱. چشم، گوشه‌یِ چشم، نگاه از گوشه‌یِ چشم
۲. در فارسی به معنایِ کمربند و بند ِ طلا یا نقره که بر کمر بندند هم گفته شده (معین)
۳. بهره، فایده
۴. منتها و پایان ِ هر چیز، گوشه و کنار: طرف ِ دامن، طرف ِ کُلاه، طرف ِ چمن (عمید)

طرف بستن:
فایده بردن، بهره بردن (عمید)

عافیت:
۱. صحت، سلامت، تندرستی (دهخدا)
۲. پارسایی، زهد (آنندراج)

فروختن:
۱. واگذار کردن ِ چیزی به کسی در ازایِ دریافت ِ پول
۲. در مَجاز: نشان دادن ِ حالتی، به خصوص کِبر و خودپسندی
۳. نشان دادن، عرضه کردن (عمید)

مستوری:
۱. پاک‌دامنی، عفّت، پارسایی
۲. پوشیدگی
۳. پرده‌نشینی (عمید)

مستان هم در مَجاز اشاره به چشمان ِ یار است و هم در معنایِ واقعی، کسانی که مست اند. در این حالت، مستان ِ شما می‌تواند کسانی باشند که از چشمان ِ شما یا عشق ِ شما مست شده‌اند.

دور ِ نرگس هم می‌تواند زمانه و دوره‌ئی باشد که نرگس می‌شکفد. دور ِ گل و دور ِ لاله هم با این معنا در شعر ِ حافظ به کار رفته.

به دور ِ گُل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز ِ بقا، هفته‌ئی بوَد معدود

حافظ ۲۱۹
به دور ِ لاله دماغ ِ مرا علاج کنید
گر از میانه‌یِ بزم ِ طرب کناره کُنَم

حافط ۳۵۰
به دور ِ لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش
به بویِ گُل نفَسی هم‌دم ِ صبا می‌باش

حافظ ۲۷۴

اگر نرگس را استعاره از چشم ِ یار بگیریم، دور ِ نرگس می‌تواند پیرامون و گِرداگِرد ِ چشم باشد. در این معنا هم حافظ به کار برده است.

امید در شب ِ زلف‌ات به روز ِ عُمر نبستم
طمع به دور ِ دهان‌ات زِ کام ِ دل ببُریدم

حافظ ۳۲۲
صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم
به دور ِ نرگس مست‌ات سلامت را دعا گفتیم

حافظ ۳۷۰

هم‌چنین به دور ِ نرگس می‌تواند گردیدن و چرخیدن ِ عاشق به گِرد ِ چشم ِ یار باشد.

زِ خطّ ِ یار بیاموز مِهر با رُخ ِ خوب
که گِرد ِ عارض ِ خوبان خوش است گردیدن

حافظ ۳۹۳

مستوری، هم به معنایِ پارسایی و زهد و عفت آمده و هم پوشیدگی و در پرده نشستن. مستوری فروختن در معنایِ نخست می‌شود متکبّرانه پارسائی و عفت ِ خود را به رخ ِ کسی کشیدن. ترکیب‌هایی با فروختن به این معنا در شعرهای حافظ آمده. از جمله: لغز و نکته فروختن، خود فروشی، نخوت فروختن، عظمت فروختن، قوّت ِ بازویِ پرهیز فروختن، زهد فروختن، جلوه فروختن، حُسن فروختن و ... و جملگی نوعی نشان دادن ِ چیزی است که دارند، با حالت ِ متکبّرانه و خودپسندانه.

بر بساط ِ نکته‌دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد ِ عاقل، یا خموش

حافظ ۲۸۶
ای توان‌گر مفُروش این‌همه نخوَت! که تو را
سَر و زَر در کنَف همّت ِ درویشان است

حافظ ۴۹
واعظ ِ شحنه شناس این عظمت گو مفُروش
زان که منزلگه ِ سلطان دل ِ مسکین ِ من است

حافظ ۵۲
قوّت ِ بازویِ پرهیز به خوبان مفُروش
که در این خیل حصاری به سواری گیرند

حافظ ۱۸۵
دلا! دلالت ِ خیر ت کنم به راه ِ نجات
مَکُن به فسق مباهات و زُهد هم مفُروش

حافظ ۲۸۳
جلوه بر من مفُروش ای مَلِک‌الحاج! که تو
خانه می‌بینی و من خانه‌خدا می‌بینم

حافظ ۳۵۷

معنای بیت
هیچ کس در گرداگرد ِ چشم ِ تو و در دور ِ نرگس ِ تو، بهره و نصیبی از عافیت و سلامت نبُرده است، یا به دلیل ِ پارسایی و ورَع، چشم ِ خودش را نبسته و از دور ِ نرگس ِ تو چشم‌پوشی نکرده است. بهتر است که کسی به جرگه‌یِ مستان تو و کسانی که مست ِ تو اند، فخر ِ پارسایی و پرده‌نشینی نفروشد.

من از ورع می و مطرب ندیدمی ز این‌پیش
هوایِ مغ‌بچگان‌ام در این و آن انداخت

حافظ ۱۶

هر کسی در دور ِ نرگس ِ تو بود، از عافیت طرفی نمی‌بست. پس اگر مستور بوده‌ای و او را ندیده‌ای، بهتر است که به مستان ِ یار فخر فروشی نکنی از این بابت که مستور ام. چون اگر تو هم می‌دیدی اوضاع‌ات بهتر از ما نبود!

مَنع‌ام مکن زِ عشق ِ وی ای مُفتی ِ زمان!
معذور دارم‌ات که تو او را ندیده‌ای

حافظ ۴۲۴

برایِ «به که نفروشند مستوری به مستان ِ شما»؛ تعبیری داشتم که امروز درست نمی‌دانم‌اش. اما دوست‌اش دارم و بدون ِ هیچ دفاع و اصراری، بنویسم که بمانَد به یادگار!

اگر مستان ِ شما را «چشمان ِ شما» در نظر بگیریم، مستوری فروختن به چشم، به نظر ابزار و وسیله‌ئی را می‌آورَد که با آن چشم را می‌پوشانند! یعنی بهتر است که فروشنده‌ها به چشمان ِ شما مستوری نفروشند.

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👍10❤1
برخیز که می‌رود زمستان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 447 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای دَر ِ سرایِ بُستان

نارنج و بنفشه بر طبَق نهْ
منقل بگذار در شبستان

و این پرده بگوی تا به‌یک‌بار
زحمت ببَرَد ز پیش ِ ایوان

برخیز که باد ِ صبح ِ نوروز
در باغچه می‌کند گل‌افشان

خاموشی ِ بلبلان ِ مشتاق
در موسم ِ گُل ندارد امکان

آواز ِ دهل نهان نمانَد
در زیر ِ گلیم و، عشق پنهان

بوی گُل ِ بامداد ِ نوروز
و آواز ِ خوش ِ هزاردستان

بس جامه فروخته‌ست و دستار
بس خانه که سوخته‌ست و دکّان

ما را سَر ِ دوست بر کنار است
آنک سَر ِ دشمنان و سندان

چشمی که به دوست بَر کُنَد دوست
بر هم ننهد زِ تیر باران

سعدی! چو به میوه می‌رسد دست
سهل است جفایِ بوستان‌بان

0447

@Setiq
❤6👍2
از نسخه‌یِ خطی ِ دیوان ِ حافظ
نوشته شده در سال ۸۰۱ هجری.


در گردش اند و ره‌گذار را جدا نوشته. بیش از ششصد سال پیش.

امروز بنویسیم، می‌گویند باید گردشند و رهگذار بنویسید وگرنه غلط است!
چون فرهنگستان تصویب نکرده!
و بی‌احترامی به سنت‌ها می‌شود!
آقاجان از این سنّت‌تر؟

زحمت کشیده‌ام برایِ فرهنگ. شعرها از رو خوانده‌ام و هزاران هزار نفر صدایِ شعرهایِ کهن را با من شنیده‌اند و خوانده‌اند. و از رو نوشته‌ام. واژه به واژه. طوری که هر که خواسته، توانسته‌است بخوانَد. همانا بی‌غلط.

کاری که من کردم، به‌تنهایی؛ کاری که حمیدرضا محمدی مدیر ِ گنجور کرد، به تنهایی؛ کاری که حسین سالمی‌نژاد مدیر ِ واژه‌یاب کرد، به‌تنهایی؛ هیچ نهاد و سازمان و بنیاد و وزارت‌خانه نکرد. متن ِ کهن نداشتیم در اینترنت.
و هر رئیس و وزیری در فرهنگ ِ این کشور را مدیون و وام‌دار ِ خودم و جوانان ِ تنها مانند ِ خودم می‌دانم که تنها به‌پا خاستیم که کاری کنیم.

برای من از فرهنگستان و وزارت‌خانه‌ها و سازمان‌هایِ مفت‌خور بخش‌نامه نیاورید. که مدّعی ام. و هم‌این‌ها را خائنان و عاملان ِ این گسست ِ فرهنگی ِ جامعه از ادب و هنر می‌دانم.


نام‌ام سهیل قاسمی است.

@Setiq
❤13👍7👏3🤓2🔥1
خوشا و خرما وقت حبیبان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 448 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

خوشا و خرّما وقت ِ حبیبان
به بویِ صبح و بانگ ِ عندلیبان

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
که ساکن گردد آشوب ِ رقیبان

دو تن در جامه‌ئی چون پسته در پوست
برآورده دو سَر از یک گریبان

سزایِ دشمنان این بس که بینند
حبیبان روی در رویِ حبیبان

نصیب از عمر ِ دنیا نقد ِ وقت است
مباش ای هوش‌مند از بی‌نصیبان

چو دانی ک‌از تو چوپانی نیاید،
رها کُن گوسفندان را به ذیبان

من این رندان و مستان دوست دارم
خلاف ِ پارسایان و خطیبان

بِهِل تا در حق ِ من هر چه خواهند
بگویند آشنایان و غریبان

لب ِ شیرین‌لبان را خصلتی هست
که غارت می‌کند هوش ِ لبیبان

نشَستم با جوان‌مردان ِ اوباش
بشُستم هر چه خواندم بر ادیبان

که می‌داند دوایِ درد سعدی
که رنجور اند از این علّت طبیبان

0448

@Setiq
❤10👍3🤪3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
و آن‌را که خبر شد، خبری بازنیامد
سعدی



آن که دانست، زبان بست
و آن که می‌گفت، ندانست…


□



چه غم‌آلوده شبی بود!
و آن مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدایِ سُم ِ اسب‌اش بر سنگ
بی‌که یک‌دَم به خیال‌اش گذرد
که فرودآید شب را،
گویی
همه رؤیایِ تبی بود.



چه غم‌آلوده شبی بود!



آذرِ ۱۳۴۰

شعر: احمد شاملو
صدا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور
@Setiq
❤9👍3🥰2🔥1
فال ِ نکو - حال ِ نکو

دوست داشتم حافظ‌خوان ِ یلدایِ شما باشم!

نیت کنید و یکی از ویدیوها را باز کنید!

همان باشد فال ِ حافظ ِ شب ِ یلدا برایِ شما!

ای حافظ ِ شیرازی... 😍

غزل‌هایی که خواندم را فال گرفتم و آمد. پشت سر ِ هر کدام یک شرح ِ فال‌طور هم گفتم. یعنی سعی کردم جایِ کسی فکر کنم که فالی گرفته و دنبال ِ راهنمایی می‌گردد از لا‌به‌لایِ سطرهای غزل.

سهیل قاسمی
آخر ِ پاییز ِ ۱۴۰۲


توی یوتیوب هم می‌توانید فال‌ها را ببینید.

اگر از تلویزیون ِ هوشمند یا از کامپیوتر می‌بینید، توی آپارات هم می‌توانید نگاه کنید.

سپاس از شاپور ِ عزیز برایِ میکس ِ موسیقی


@Setiq

دوست داشتید برای دوستان‌تان هم بفرستید
❤20👍2🔥1🤡1🥴1
چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 449 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

چه خوش است بوی عشق از نفَس ِ نیازمندان
دل از انتظار خونین، دهن از امید خندان

مگر آن که هر دو چشم‌اش همه‌عمر بسته باشد
به‌ورَع خلاص یابد زِ فریب ِ چشم‌بندان

نظری مُباح کردند و هزار خون معطّل!
دل ِ عارفان ببردند و قرار ِ هوش‌مندان

سَر ِ کویِ ماه‌رویان همه‌روز فتنه باشد
زِ مُعربِدان و مستان و معاشران و رندان

اگر از کمندِ عشق‌ات بروَم، کجا گریزم؟
که خلاص بی تو بند است و حیات بی تو زندان

اگر م نمی‌پسندی، مده‌ام به دست ِ دشمن
که من از تو برنگردم به جفایِ ناپسندان

نفَسی بیا و بنشین! سخنی بگوی و بشنو
که قیامت است چندان سخن از دهان ِ خندان

اگر این شکَر ببینند محدّثان ِ شیرین
همه دست‌ها بخایند چو نی‌شکر به دندان

همه شاهدان ِ عالَم به تو عاشق اند سعدی
که میان ِ گرگ صلح است و میان ِ گوسفندان

0449

@Setiq
❤5👍5
#باد_استغنا  (بخش دوم)

⚡️به هوش باش که هنگام «باد استغنا»
       هزار خرمن طاعت به نیم‌‌جو ننهند
#حافظ

شاهد‌مثال‌های دیگر:

🔅ببین چندین هزاران سال ک‌اِبلیس،
      نبودش کار جز تسبیح و تقدیس،

      همه «طاعاتِ» او «بر هم نهادند» (خرمن کردند)
      ز «استغنا»ی خود بر «باد» دادند

      به «استغنا» اگر فرمان درآید،
      همه امّیدِ معصومان* سرآید

      تو می‌خواهی به تسبیح و نمازی
      که خشنود آید* از تو بی‌نیازی؟!

      نماز‌اَت توشه‌ی راهِ دراز است
      ولی او از نماز‌اَت بی‌نیاز است
اَسرارنامه، #عطار

🔹 شبی شمعی پیش او نهاده بودند. بادی درآمد و شمع را بنشاند*.
      یحیی در گریستن آمد.
      گفتند: چرا می‌گریی؟ هم این ساعت* باز گیریم*.
      گفت: از این نمی‌گریَم.
      از آن می‌گریَم که شمع‌های ایمان و چراغ‌های توحید در سینه‌های ما افروخته‌اند.
می‌ترسم که «نباید* که از مَهَبِّ* بی‌نیازی، بادی درآید» همچون‌این و آن‌همه را فرونشاند.


تذکرة الاولیاء، ذکر یحیی معاذِ رازی، عطار

#واژگان

*معصومان: بازداشته‌شدگان از گناه، بی‌گناهان؛ (در این‌جا) فرشتگان، کرّوبیان
*آید: شود

*نشاندن: خاموش کردن، فرونشاندن
*ساعت: دم، لحظه

*گرفتن: مشتعل ساختن
*نباید که: مبادا که
*مَهَبّ: جای هُبوب یعنی وزیدن باد، وزشگاه

🔅سوخت «برقِ بی‌نیازی» «خرمن» افلاک را
      زیر پای خویش، آن معشوقِ بی‌پروا ندید
#صائب_تبریزی

🔹... فریشتگان را فرمودند که آدم را سجود کنید!
      سِرّ‌اَش آن است که فریشتگان، به چشمِ تعظیم* در آن عبادتِ بی‌فَترتِ* خود می‌نِگَرِستند؛ و تسبیح و تقدیسِ خویش را وزنی تمام می‌نهادند. و لِِهذا، قالوا: «وَ نَحنُ نُسَبِّحُ بِحَمدِک وَ نُقَدِّسُ لَک».

     
جلالِ احدیّت و جنابِ جبروتِ عزّت، «استغناءِ» لَم یَزَل با ایشان نمود از «طاعتِ» همه مطیعان و عبادتِ همه آسمانیان.
      گفت: «رَوید و آدم را سجود کنید و آن سجودِ خود را به حضرتِ عزّتِ ما «وزنی منهید!»....


تفسیر کشف الاسرار، رشیدالدین #میبدی
متن، به نقل از:
عرفان و رندی در شعر حافظ، #داریوش_آشوری

*تعظیم: بزرگ‌داشتن
به‌چشمِ تعظیم نگریستن، کنایه از احترام گذاشتن و بزرگ داشتن است.
*بی‌فَترت: بی‌سستی، بدونِ ضعف و کاستی

⚡️به هوش باش که هنگام «باد استغنا»
       هزار «خرمن طاعت» به نیم‌جو ننهند

#استغنا

مرداد ۹۷
#یادداشت_های_حافظ
#سایه_اش
@Gaahgoft
👍4👏1
بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 450 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهاران
ک‌از سنگ گریه خیزد روز ِ وداع ِ یاران

هر ک‌او شراب ِ فُرقت روزی چشیده باشد،
داند که سخت باشد قطع ِ امیدواران

با ساربان بگویید احوال ِ آب ِ چشم‌ام؛
تا بر شتر نبندد مَحمِل به روز ِ باران

بگذاشتند ما را در دیده آب ِ حسرت
گریان چو در قیامت چشم ِ گناه‌کاران

ای صبح ِ شب‌نشینان! جان‌ام به طاقت آمد
از بس که دیر ماندی چون شام ِ روزه‌داران

چندین که برشمردم از ماجرایِ عشق‌ات،
اندوه ِ دل نگفتم الّا یک از هزاران

سعدی! به روزگاران مهری نشسته در دل
بیرون نمی‌توان کرد الّا به روزگاران

چند ت کنم حکایت! شرح این‌قدَر کفایت!
باقی نمی‌توان گفت الّا به غم‌گساران

0450

@Setiq
❤9👏3