ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
705 videos
10 files
821 links
Download Telegram
Chaee Chaee
Shahrokh
شاهرخ
دوست‌اش داشتم
همیشه
نواری که برج ِ آج و ای وای بلا دل را داشت
نواری که آهوی شرقی ...
نوار ِ غمگین ِ قدیمی که آهنگ ِ پاییزه پاییز ِ عریون...
خیلی دوست‌اش داشتم

من نمی‌دانم این‌همه آدم ِ مستحق ِ مرگ هست که نمی‌میرند... چرا شاهرخ....

@Setiq
💔15😢6❤5🕊2🥰1
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 441 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
بی تماشاگه ِ روی‌اش به تماشا نرویم

بوستان، خانه‌یِ عیش است و چمن، کویِ نشاط؛
تا مهیّا نبود عیش ِ مهنا، نرویم

دیگران با همه‌کس دست در آغوش کنند
ما که بر سفره‌یِ خاص ایم، به یغما نرویم

نتوان رفت مگر در نظر ِ یار ِ عزیز
و ر تحمّل نکُنَد زحمت ِ ما، تا نرویم

گر به خواری زِ در ِ خویش برانَد ما را،
به امید ش بنشینیم و به درها نرویم

گر به شمشیر ِ احبّا تن ِ ما پاره کنند،
به تظلّم به در ِ خانه‌یِ اعدا نرویم

پای گو بر سر و بر دیده‌یِ ما نهْ چو بساط
که اگر نقش ِ بساطت برود، ما نرویم

به درشتی و جفا روی مگردان از ما
که به کُشتن برویم از نظر ت؛ یا نرویم

سعدیا! شرط ِ وفاداری ِ لیلی آن است
که اگر مجنون گویند، به سودا نرویم

0441

@Setiq
❤3👍2👏2
گر غصه روزگار گویم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 442 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

گر غصّه‌یِ روزگار گویم،
بس قصّه‌یِ بی‌شمار گویم

یک عمر ِ هزار سال باید
تا من یکی از هزار گویم

چشم‌ام به زبان ِ حال گوید
نی آن که به اختیار گویم

بر من دل ِ انجمن بسوزد
گر دَرد ِ فراق ِ یار گویم

مرغان ِ چمن فغان برآرند
گر فُرقت ِ نوبهار گویم

یاران ِ صبوحی‌ام کجا یند؟
تا درد ِ دل ِ خُمار گویم

کس نیست که دل سویِ من آرَد
تا غصّه‌یِ روزگار گویم

درد ِ دل ِ بی‌قرار ِ سعدی
هم با دل ِ بی‌قرار گویم

0442

@Setiq
👍7❤2👏2
بکن چندان که خواهی جور بر من
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 443 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


بکُن چندان که خواهی جور بر من
که دست‌ات بر نمی‌دارم زِ دامن

چنان مرغ ِ دل‌ام را صید کردی
که باز ش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر ِ زلف‌ات
گرفتار است، در پای‌اش میَفکن

به حُسن ِ قامت‌ات سروی در آفاق
نپندارم که باشد غالب‌الظَن

الا ای باغبان! این سرو بنشان
و گر صاحب‌دلی آن سرو برکَن

جهان روشن به ماه و آفتاب است
جهان ِ ما به دیدار ِ تو روشن

تو بی زیور مُحَلّا یی و بی رخت
مُزَکّا یی و بی زینت مُزَیَّن

شبی خواهم که مهمان ِ من آیی
به کام ِ دوستان و رغم ِ دشمن

گروهی عام را ک‌از دل خبر نیست
عجب دارند از آه ِ سینه‌یِ من

چو آتش در سرای افتاده باشد،
عجب داری که دود آید زِ روزن؟

تو را خود هر که بیند دوست دارد
گناهی نیست بر سعدی مُعَیَّن

0443

@Setiq
👏5❤4
ای باد اگر به گلشن ِ احباب بگذری
زنهار عرضه دِه بر ِ جانان پیام ِ ما


#حافظ غزل ۱۱ بیت ۵

گلشن:
باغی که گل‌هایِ فراوان داشته باشد، گلزار، گلستان (عمید)

احباب:
جمع ِ حبیب: دوست، یار، معشوق، محبوب

زنهار:
۱. شبه ِ جمله که هنگام ِ تنبیه و تحذیر به کار می‌رود؛ بپرهیز! برحذر باش!
۲. عهد و پیمان (عمید)
۳. پناه و امان و مهلت (غیاث)

عرضه دادن:
به معرض گذاشتن، ارائه دادن، عرض کردن، عرضه کردن (دهخدا)

معنای بیت:
زنهار عرضه ده ... را به دو شکل می‌خوانم:
۱. زنهار! بر ِ جانان پیام ِ ما را عرضه کن.
۲. پیام ِ ما را مانند ِ زنهاری بر ِ جانان عرضه بده.

در شکل ِ نخست، باد را زنهار می‌گوید. به باد می‌گوید که آگاه باش! مراقب باش! و به جانان پیام ِ ما را بگو.
در شکل ِ دومی، از باد می‌خواهد که اگر به گلستان ِ یاران ِ شاعر گذر کرد، پیغام ِ شاعر را به شکل ِ زنهار و هشداری به آنان عرضه کند.
یا عهد و پیمانی که پیش‌تر با شاعر بسته بودند را به ایشان یادآوری کند، یا از آن‌ها پناه و امان و مهلت بخواهد.

و من این دومی را بیش‌تر می‌پسندم. چون در بیت ِ بعدی هم پیغام را می‌گوید. و پیغام ِ او لحنی گلایه‌آمیز و زنهار گونه دارد.
گو نام ِ ما زِ یاد به عمدا چه می‌بری؟
خود آید آن که یاد نیاری زِ نام ِ ما

سهیل قاسمی

#واکاوی
@Setiq
👍5👏1
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 444 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


یا رب! آن روی است؟ یا برگ ِ سمن
یا رب! آن قدّ است؟ یا سرو ِ چمن

بر سمن کس دید جعد ِ مشک‌بار؟
در چمن کس دید سرو ِ سیم‌تن؟

عقل، چون پروانه، گردید و نیافت
چون تو شمعی در هزاران انجمن

سخت مشتاق ایم؛ پیمانی بکُن
سخت مجروح ایم؛ پیکانی بکَن

وَه! کدام‌ات ز این‌همه شیرین‌تر است
خنده؟ یا رفتار؟ یا لب؟ یا سخن؟

گر سَر ِ ما خواهی، اینک جان و سر!
و ر سَر ِ ما داری اینک مال و تن

گر نوازی و ر کُشی، فرمان تو را ست
بنده ایم اینک سَر و تیغ و کفن

صَعقه می‌خواهی، حجابی درگذار
فتنه می‌جویی، نقابی برفکَن

من کی ام! ک‌آن‌جا که کویِ عشق ِ تو ست
در نمی‌گنجد حدیث ِ ما و من

ای زِ وصل‌ات خانه‌ها دارالشفا
و ای زِ هجر ت بیت‌ها بیت‌الحزَن

وقت ِ آن آمد که خاک ِ مُرده را
باد ریزد آب ِ حیوان در دهن

پاره گردانَد زلیخایِ صبا
صبح‌دم بر یوسف ِ گُل پیرهن

نطفه‌یِ شبنم در ارحام ِ زمین
شاهد ِ گُل گشت و طفل ِ یاسمن

فیح ِ ریحان است؟ یا بویِ بهشت
خاک ِ شیراز است؟ یا باد ختَن

برگذر تا خیره گردد سرو بُن
در نگر تا تیره گردد نسترن

بارگاه ِ زاهدان در هم نورد
کارگاه ِ صوفیان بر هم شکن

شاهدان چُست اند! ساقی گو: بیار!
عاشقان مست اند! مطرب گو: بزن!

سُغبه‌یِ خلق ام چو صوفی در کنش
شهره‌یِ شهر ام چو غازی بر رسن

تربیت را، حِلّه گو در ما مپوش!
عافیت را، پرده گو بر ما متَن!

چرخ با صد چشم چون رویِ تو دید،
صد زبان می‌خواست تا گوید: حَسَن!

ناسزا خواهم شنید از خاص و عام
سرزنش خواهم کشید از مرد و زن

سعدیا! گر عاشقی، پایی بکوب
عاشقا! گر مفلسی، دستی بزن

0444

@Setiq
https://t.me/Setiq/3928
👍7❤5👏2
عَزم ِ دیدار ِ تو دارد جان ِ بر لب آمده
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان ِ شما؟

#حافظ غزل ۱۲ بیت ۲

عزم:
۱. اراده، قصد
۲. ثبات و پایداری در کاری که اراده شده (عمید)

دیدار:
۱. دیدن، رؤیت
۲. ملاقات
۳. روی و رخسار
۴. چشم و قوه‌یِ بینایی (عمید)

برآمدن:
۱.بالا آمدن (عمید)
۲. باز آمدن (تاج المصادر)
۳. تحقق ِ آرزو، برآورده‌ شدن ِ حاجت.

جان بر آمدن:
جان بیرون رفتن، مردن (دهخدا)

جان به لب رسیدن:
کنایه از مشرف بر مرگ بودن (دهخدا)

فرمان:
امر، دستور، حُکم، حُکمی که از جانب ِ شخص ِ بزرگ صادر شود. (عمید)

معنای بیت:
این جان ِ من که بر لبم رسیده است، قصد دارد که تو را ببیند. دستور ِ شما چیست؟ باز گردد؟ یا برآید؟

در نگاه ِ اول به نظر ِ من می‌آمد که جان بر لب رسیدن و جان ِ بر لب آمده کنایه از سختی و تحمّل ِ رنج ِ بسیار و به ستوه آمدن و طاقت از دست دادن از بابت ِ این تحمّل ِ سختی و رنج است. و تصویری که بود، مشقّت و سختی ِ بسیار ِ شاعر در راه ِ رسیدن به دیدار و وصال ِ معشوق بود که در میانه‌یِ راه از او کسب ِ تکلیف می‌کند که چه کنم؟ بازگردم یا به سویِ تو بیایم؟ یعنی اگر بیایم من را خواهی پذیرفت یا بازگردم؟

و در این معنا، پرسشی از خودم می‌کردم که چرا به‌جایِ برآید، بیاید ننوشته. چنان که در نسخه‌هایی، به‌جایِ برآید، درآید هم ضبط شده.

مفهوم ِ دیگر این است که این جان است که عزم ِ دیدار دارد. نه خود ِ شاعر! و این جان، جانی است که بر لب آمده.

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبان‌اش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

حافظ ۲۳۳

یعنی جان در حال ِ احتضار و مُشرِف بر مرگ است. در این تصویر، بازگشتن ِ جان به بدن، زندگی و نجات از مرگ است. و برآمدن ِ جان، مرگ و رفتن ِ جان از بدن.

دست از طلب ندارم تا کام ِ من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زِ تن برآید

حافظ ۲۳۳

و این هر دو اتفاق، بسته به دستور و فرمان ِ معشوق است. که اگر فرمان دهد که به دیدار ِ یار نائل شود، جان ِ بر لب آمده به بدن ِ شاعر باز خواهد گشت؛ و اگر نه، جان ِ بر لب آمده از بدن بیرون خواهد آمد.

گر چو فرهاد م به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند زِ من

حافظ ۴۰۱

و دیگر این که برآمدن ِ کام به معنایِ برآورده شدن ِ آرزو و خواسته هم در شعر ِ حافظ به کار رفته است

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

حافظ ۲۳۸

در این مفهوم، می‌توان مصراع ِ دوم را چنین تعبیر کرد که آیا جان ِ بر لب آمده از عزم و قصد ِ خود بازگردد؟ یا کام ِ او برآورده خواهد شد؟ چیست فرمان ِ شما؟

سهیل قاسمی
#واکاوی

یادداشت ِ پس از نگارش:
میان ِ دیدار به معنایِ چشم و جان و لب مراعات نظیر هست.
و اگر بر من خرده نگیرید، عزم، عظم به معنایِ استخوان را در ذهن متبادر می‌کند و در این معنا با چشم و جان و لب تناسب دارد. و اگر با چوب دنبال‌ام نکنید عرض کنم که در لغت‌نامه، عِزم به معنایِ اِست و کون است. (ناظم الاطباء) که باز یکی از اعضای بدن است و تناسبی با چشم و جان و لب دارد! و نکته‌یِ جالب این که در فارسی، «اِست» هم به معنایِ استخوان، هم به معنایِ سرین و کفل (عمید) و هم به معنایِ مخفّف ِ اَستر است. (رشیدی) و در انگلیسی نیز«Ass» هم در معنایِ کون و هم در معنایِ خر به کار می‌رود!

@Setiq
👍4😁3👏1
در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 445 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن
این است که دور از لب و دندان ِ من است آن

عارض نتوان گفت؛ که دور ِ قمر است این
بالا نتوان خواند؛ که سرو ِ چمن است آن

در سرو رسیده‌ست، ولیکن به‌حقیقت
از سرو گذشته‌ست؛ که سیمین‌بدن است آن

هرگز نبوَد جسم بدین حسن و لطافت
گویی همه روح است که در پیرهن است آن

خال است بر آن صفحه‌یِ سیمین ِ بُناگوش
یا نقطه‌ئی از غالیه بر یاسمن است آن

فی‌الجمله قیامت تو یی امروز در آفاق
در چشم ِ تو پیدا ست که باب ِ فِتَن است آن

گفتم که دل از چنبر ِ زلف‌ات بِرَهانم
ترسم نرَهانم! که شکن بر شکن است آن

هر کس که به جان آرزویِ وصل ِ تو دارد،
دشوار برآید! که محقَّر ثمن است آن

مَردی که زِ شمشیر ِ جفا روی بتابد،
در کویِ وفا مَرد مخوان‌اش! که زن است آن

گر خسته‌دلی نعره زنَد بر سَر ِ کویی،
عیب‌اش نتوان گفت؛ که بی‌خویشتن است آن

نزدیک ِ من آن است که: هر جُرم و خطایی
ک‌از صاحب ِ وجه ِ حَسَن آید، حَسَن است آن

سعدی سَر ِ سودایِ تو دارد نه سَر ِ خویش
هر جامه که عیّار بپوشد، کفن است آن

0445

@Setiq
👍6❤5
ای کودک خوبروی حیران
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 446 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای کودک ِ خوب‌روی حیران
در وصف ِ شمایل‌ات سخن‌دان

صبر از همه چیز و هر که عالَم
کردیم و صبوری از تو نتوان

دیدی که وفا به سَر نبُردی
ای سخت‌کمان ِ سست‌پیمان

پایان ِ فراق ناپدیدار
و امّید نمی‌رسد به پایان

هرگز نشنیده‌ام که کرده‌ست
سرو آن‌چه تو می‌کُنی به جولان

باور که کُنَد که آدمی را
خورشید برآید از گریبان

بیمار ِ فراق بهْ نباشد
تا بو نکند بِه ِ زنخ‌دان

و این گویِ سعادت است و دولت
تا با که در افکنی به میدان

ترسم که به‌عاقبت بمانَد
در چشم ِ سکندر آب ِ حیوان

دل بود و به دست ِ دلبر افتاد
جان است و فدایِ رویِ جانان

عاقل نکُنَد شکایت از درد
مادام که هست امید ِ درمان

بی مار به سر نمی‌رود گنج
بی خار نمی‌دمد گلستان

گر در نظر ت بسوخت سعدی
مَه را چه غم از هلاک ِ کتّان

پروانه بکُشت خویشتن را!
بر شمع چه لازم است تاوان

0446

@Setiq
👍4🥰2❤1
کَس به دوْر ِ نرگس‌ات طَرْفی نَبَست از عافیَت
بِهْ که نفروشند مَستوری به مَستان ِ شما


#حافظ غزل ۱۲ بیت ۳

دور:
۱. اطراف و گِرداگِرد و دَورادَور (ناظم الاطباء)
۲. عصر و زمان، روزگار (عمید)
۳. نوبت
۴. گردیدن گِرد ِ چیزی، پیرامون ِ چیزی گردیدن، چرخیدن، گردش (عمید)

نرگس:
۱. گلی سفید، کوچک و خوش‌بو با کاسه‌ئی در وسط، برگ‌های سبز و دراز (عمید)
۲. در مَجاز، چشم ِ معشوق

طَرْف:
۱. چشم، گوشه‌یِ چشم، نگاه از گوشه‌یِ چشم
۲. در فارسی به معنایِ کمربند و بند ِ طلا یا نقره که بر کمر بندند هم گفته شده (معین)
۳. بهره، فایده
۴. منتها و پایان ِ هر چیز، گوشه و کنار: طرف ِ دامن، طرف ِ کُلاه، طرف ِ چمن (عمید)

طرف بستن:
فایده بردن، بهره بردن (عمید)

عافیت:
۱. صحت، سلامت، تندرستی (دهخدا)
۲. پارسایی، زهد (آنندراج)

فروختن:
۱. واگذار کردن ِ چیزی به کسی در ازایِ دریافت ِ پول
۲. در مَجاز: نشان دادن ِ حالتی، به خصوص کِبر و خودپسندی
۳. نشان دادن، عرضه کردن (عمید)

مستوری:
۱. پاک‌دامنی، عفّت، پارسایی
۲. پوشیدگی
۳. پرده‌نشینی (عمید)

مستان هم در مَجاز اشاره به چشمان ِ یار است و هم در معنایِ واقعی، کسانی که مست اند. در این حالت، مستان ِ شما می‌تواند کسانی باشند که از چشمان ِ شما یا عشق ِ شما مست شده‌اند.

دور ِ نرگس هم می‌تواند زمانه و دوره‌ئی باشد که نرگس می‌شکفد. دور ِ گل و دور ِ لاله هم با این معنا در شعر ِ حافظ به کار رفته.

به دور ِ گُل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روز ِ بقا، هفته‌ئی بوَد معدود

حافظ ۲۱۹
به دور ِ لاله دماغ ِ مرا علاج کنید
گر از میانه‌یِ بزم ِ طرب کناره کُنَم

حافط ۳۵۰
به دور ِ لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش
به بویِ گُل نفَسی هم‌دم ِ صبا می‌باش

حافظ ۲۷۴

اگر نرگس را استعاره از چشم ِ یار بگیریم، دور ِ نرگس می‌تواند پیرامون و گِرداگِرد ِ چشم باشد. در این معنا هم حافظ به کار برده است.

امید در شب ِ زلف‌ات به روز ِ عُمر نبستم
طمع به دور ِ دهان‌ات زِ کام ِ دل ببُریدم

حافظ ۳۲۲
صلاح از ما چه می‌جویی که مستان را صلا گفتیم
به دور ِ نرگس مست‌ات سلامت را دعا گفتیم

حافظ ۳۷۰

هم‌چنین به دور ِ نرگس می‌تواند گردیدن و چرخیدن ِ عاشق به گِرد ِ چشم ِ یار باشد.

زِ خطّ ِ یار بیاموز مِهر با رُخ ِ خوب
که گِرد ِ عارض ِ خوبان خوش است گردیدن

حافظ ۳۹۳

مستوری، هم به معنایِ پارسایی و زهد و عفت آمده و هم پوشیدگی و در پرده نشستن. مستوری فروختن در معنایِ نخست می‌شود متکبّرانه پارسائی و عفت ِ خود را به رخ ِ کسی کشیدن. ترکیب‌هایی با فروختن به این معنا در شعرهای حافظ آمده. از جمله: لغز و نکته فروختن، خود فروشی، نخوت فروختن، عظمت فروختن، قوّت ِ بازویِ پرهیز فروختن، زهد فروختن، جلوه فروختن، حُسن فروختن و ... و جملگی نوعی نشان دادن ِ چیزی است که دارند، با حالت ِ متکبّرانه و خودپسندانه.

بر بساط ِ نکته‌دانان خودفروشی شرط نیست
یا سخن دانسته گو ای مرد ِ عاقل، یا خموش

حافظ ۲۸۶
ای توان‌گر مفُروش این‌همه نخوَت! که تو را
سَر و زَر در کنَف همّت ِ درویشان است

حافظ ۴۹
واعظ ِ شحنه شناس این عظمت گو مفُروش
زان که منزلگه ِ سلطان دل ِ مسکین ِ من است

حافظ ۵۲
قوّت ِ بازویِ پرهیز به خوبان مفُروش
که در این خیل حصاری به سواری گیرند

حافظ ۱۸۵
دلا! دلالت ِ خیر ت کنم به راه ِ نجات
مَکُن به فسق مباهات و زُهد هم مفُروش

حافظ ۲۸۳
جلوه بر من مفُروش ای مَلِک‌الحاج! که تو
خانه می‌بینی و من خانه‌خدا می‌بینم

حافظ ۳۵۷

معنای بیت
هیچ کس در گرداگرد ِ چشم ِ تو و در دور ِ نرگس ِ تو، بهره و نصیبی از عافیت و سلامت نبُرده است، یا به دلیل ِ پارسایی و ورَع، چشم ِ خودش را نبسته و از دور ِ نرگس ِ تو چشم‌پوشی نکرده است. بهتر است که کسی به جرگه‌یِ مستان تو و کسانی که مست ِ تو اند، فخر ِ پارسایی و پرده‌نشینی نفروشد.

من از ورع می و مطرب ندیدمی ز این‌پیش
هوایِ مغ‌بچگان‌ام در این و آن انداخت

حافظ ۱۶

هر کسی در دور ِ نرگس ِ تو بود، از عافیت طرفی نمی‌بست. پس اگر مستور بوده‌ای و او را ندیده‌ای، بهتر است که به مستان ِ یار فخر فروشی نکنی از این بابت که مستور ام. چون اگر تو هم می‌دیدی اوضاع‌ات بهتر از ما نبود!

مَنع‌ام مکن زِ عشق ِ وی ای مُفتی ِ زمان!
معذور دارم‌ات که تو او را ندیده‌ای

حافظ ۴۲۴

برایِ «به که نفروشند مستوری به مستان ِ شما»؛ تعبیری داشتم که امروز درست نمی‌دانم‌اش. اما دوست‌اش دارم و بدون ِ هیچ دفاع و اصراری، بنویسم که بمانَد به یادگار!

اگر مستان ِ شما را «چشمان ِ شما» در نظر بگیریم، مستوری فروختن به چشم، به نظر ابزار و وسیله‌ئی را می‌آورَد که با آن چشم را می‌پوشانند! یعنی بهتر است که فروشنده‌ها به چشمان ِ شما مستوری نفروشند.

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👍10❤1
برخیز که می‌رود زمستان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 447 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

برخیز که می‌رود زمستان
بگشای دَر ِ سرایِ بُستان

نارنج و بنفشه بر طبَق نهْ
منقل بگذار در شبستان

و این پرده بگوی تا به‌یک‌بار
زحمت ببَرَد ز پیش ِ ایوان

برخیز که باد ِ صبح ِ نوروز
در باغچه می‌کند گل‌افشان

خاموشی ِ بلبلان ِ مشتاق
در موسم ِ گُل ندارد امکان

آواز ِ دهل نهان نمانَد
در زیر ِ گلیم و، عشق پنهان

بوی گُل ِ بامداد ِ نوروز
و آواز ِ خوش ِ هزاردستان

بس جامه فروخته‌ست و دستار
بس خانه که سوخته‌ست و دکّان

ما را سَر ِ دوست بر کنار است
آنک سَر ِ دشمنان و سندان

چشمی که به دوست بَر کُنَد دوست
بر هم ننهد زِ تیر باران

سعدی! چو به میوه می‌رسد دست
سهل است جفایِ بوستان‌بان

0447

@Setiq
❤6👍2
از نسخه‌یِ خطی ِ دیوان ِ حافظ
نوشته شده در سال ۸۰۱ هجری.


در گردش اند و ره‌گذار را جدا نوشته. بیش از ششصد سال پیش.

امروز بنویسیم، می‌گویند باید گردشند و رهگذار بنویسید وگرنه غلط است!
چون فرهنگستان تصویب نکرده!
و بی‌احترامی به سنت‌ها می‌شود!
آقاجان از این سنّت‌تر؟

زحمت کشیده‌ام برایِ فرهنگ. شعرها از رو خوانده‌ام و هزاران هزار نفر صدایِ شعرهایِ کهن را با من شنیده‌اند و خوانده‌اند. و از رو نوشته‌ام. واژه به واژه. طوری که هر که خواسته، توانسته‌است بخوانَد. همانا بی‌غلط.

کاری که من کردم، به‌تنهایی؛ کاری که حمیدرضا محمدی مدیر ِ گنجور کرد، به تنهایی؛ کاری که حسین سالمی‌نژاد مدیر ِ واژه‌یاب کرد، به‌تنهایی؛ هیچ نهاد و سازمان و بنیاد و وزارت‌خانه نکرد. متن ِ کهن نداشتیم در اینترنت.
و هر رئیس و وزیری در فرهنگ ِ این کشور را مدیون و وام‌دار ِ خودم و جوانان ِ تنها مانند ِ خودم می‌دانم که تنها به‌پا خاستیم که کاری کنیم.

برای من از فرهنگستان و وزارت‌خانه‌ها و سازمان‌هایِ مفت‌خور بخش‌نامه نیاورید. که مدّعی ام. و هم‌این‌ها را خائنان و عاملان ِ این گسست ِ فرهنگی ِ جامعه از ادب و هنر می‌دانم.


نام‌ام سهیل قاسمی است.

@Setiq
❤13👍7👏3🤓2🔥1
خوشا و خرما وقت حبیبان
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 448 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

خوشا و خرّما وقت ِ حبیبان
به بویِ صبح و بانگ ِ عندلیبان

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست
که ساکن گردد آشوب ِ رقیبان

دو تن در جامه‌ئی چون پسته در پوست
برآورده دو سَر از یک گریبان

سزایِ دشمنان این بس که بینند
حبیبان روی در رویِ حبیبان

نصیب از عمر ِ دنیا نقد ِ وقت است
مباش ای هوش‌مند از بی‌نصیبان

چو دانی ک‌از تو چوپانی نیاید،
رها کُن گوسفندان را به ذیبان

من این رندان و مستان دوست دارم
خلاف ِ پارسایان و خطیبان

بِهِل تا در حق ِ من هر چه خواهند
بگویند آشنایان و غریبان

لب ِ شیرین‌لبان را خصلتی هست
که غارت می‌کند هوش ِ لبیبان

نشَستم با جوان‌مردان ِ اوباش
بشُستم هر چه خواندم بر ادیبان

که می‌داند دوایِ درد سعدی
که رنجور اند از این علّت طبیبان

0448

@Setiq
❤10👍3🤪3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
و آن‌را که خبر شد، خبری بازنیامد
سعدی



آن که دانست، زبان بست
و آن که می‌گفت، ندانست…


□



چه غم‌آلوده شبی بود!
و آن مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت
و بر انگیخت سگان را به صدایِ سُم ِ اسب‌اش بر سنگ
بی‌که یک‌دَم به خیال‌اش گذرد
که فرودآید شب را،
گویی
همه رؤیایِ تبی بود.



چه غم‌آلوده شبی بود!



آذرِ ۱۳۴۰

شعر: احمد شاملو
صدا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور
@Setiq
❤9👍3🥰2🔥1