ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
705 videos
10 files
821 links
Download Telegram
مستی به چشم ِ شاهد ِ دل‌بند ِ ما خوش است
زان‌رو سپرده‌اند به مستی زمام ِ ما


#حافظ غزل ۱۱ بیت ۷

مَستی:
(حاصل ِ مصدری):
۱. مست بودن
۲. خمار آلودگی، مستی ِ چشم. (عمید)
(نکره/وحده): یک مست.

مُستی:
۱. گله و شکایت
۲. اندوه (عمید)
شاهد:
۱. مرد یا زن ِ خوب‌رو
۲. معشوق، محبوب
۳. آن‌چه با آن بتوان وجود ِ چیز ِ دیگر را اثبات کرد. (عمید)
در مجاز، به خورشید نیز شاهد ِ روز، شاهد ِ رخ‌زرد و شاهد ِ فلک گفته‌اند.

دل‌بند:
۱.صفت ِ مفعولی، مَجاز، کسی که انسان او را از ته ِ دل دوست بدارد. بسته شده به دل. معشوق، محبوب. (عمید)
۲. صفت فاعلی ِ مرکب، در بند کننده‌یِ دل، اسیر کننده‌یِ دل (دهخدا)

گشاد ِ کار ِ مشتاقان در آن اَبرویِ دل‌بند است
خدا را یک نفس بنشین! گره بگشا زِ پیشانی

حافظ ۴۷۴

زلف ِ دل‌دُزد ش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ِ رَه‌رو حیله‌یِ هندو ببین

حافظ ۴۰۲

زمام:
مهار، افسار، در مجاز، اختیار (عمید)

مستی به چشم ِ شاهد ِ دل‌بند ِ ما خوش است.
۱. مستی و خماری و نیمه‌باز بودن و خواب‌آلود بودن به چشم ِ شاهد ِ ما خوش می‌نشیند و به قول ِ امروزی‌ها «می‌آید».

به‌جز آن نرگس ِ مستانه که چشم‌اش مرساد
زیر ِ این طارم ِ فیروزه کسی خوش ننشست

حافظ ۲۴

۲. مست بودن ِ ما، به چشم ِ شاهد ِ ما خوش می‌آید. یار خوش می‌دارد این مستی ِ ما را.

دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش ِ بیهوده به از خفتگی

مولوی، مثنوی، بخش ۹۲

جدا از این، بی این که قضاوت و اصراری داشته باشم، توجه ِ شما را به واژه‌یِ مُستی به معنایِ گله و شکایت؛ و هم‌چنین مُستی به معنایِ اندوه جلب می‌کنم.

در معنایِ گله و شکایت، مصراع را می‌توان چنین معنی کرد که هنگامی که یار گله و شکایت می‌کُنَد، چشم‌هایِ او زیبا می‌شود.

نرگس‌اش عربده‌جوی و لب‌اش افسوس‌کُنان
نیم‌شب دوش به بالین ِ من آمد، بنشست

حافظ ۲۶

یا:
هنگامی که ما گله و شکایتی می‌کنیم، این گله و شکایت ِ ما به چشم ِ یار، خوش می‌آید. هم‌چنین در معنایِ اندوه، می‌توان همین دو گونه تعبیر را گفت: هنگامی که چشمان ِ یار اندوه‌ناک است، زیبا می‌شود.

بنوش می که سبک‌روحی و لطیف مدام
علی‌الخصوص در آن دم که سر گران داری
حافظ ۴۴۵

و دوم این‌که:
یار، اندوه ِ ما را دوست می‌دارد.

در دیوان ِ حافظ، قرینه‌یِ محکمی برایِ این کاربرد از مُستی نیافتم. به‌جز این بیت:

میی در کاسه‌یِ چشم است ساقی را، بنامیزد،
که مستی می‌کُنَد با عقل و می بخشد خُماری خوش

حافظ ۲۸۸

هرچند این هم قرینه‌یِ ضعیفی است، اما با عقل مستی کردن، جدا از معنایِ می نوشیدن با عقل یا در برابر ِ عقل مستی کردن مثل ِ شوخی یا گردنکشی؛ معنایِ با عقل گله‌گزاری کردن را هم به ذهن ِ من آورد.


هر کدام از این تعابیر، با هر کدام از معانی ِ دل‌بند، وقتی در ارتباط با مصراع ِ دوم قرار می‌گیرد، لطفی تازه می‌یابد.
مصراع ِ دوم نیز تعابیر ِ مختلفی می‌گیرد.

زآن‌رو هم به معنایِ «به آن دلیل»، «به این خاطر» است. و هم به معنایِ «از آن چهره» و «از آن رُخ».
مستی در مصراع ِ دوم نیز می‌تواند شکل ِ حاصل ِ مصدری و معنایِ «مست بودن» بدهد و هم شکل ِ نکره/وحده. یعنی «یک مست».
زمام ِ ما معنایِ «افسار ِ ما» و در مَجاز، «اختیار و سرنوشت ِ ما» می‌دهد.

هم‌چنین اگر دوستان ِ گرامی خُرده بر من نمی‌گیرند، ادعا کنم که از این واژه، عبارت ِ «زِ مام ِ ما» نیز به چشم‌ام می‌خورَد.
«مام»، مادر را نیز گویند. (برهان، آنندراج، ناظم الاطباء)
که این معنا، شیر و شیرخوردن را هم با خود دارد.

از خون ِ دل ِ طفلان سرخاب ِ رُخ آمیزد
این زال ِ سپید ابرو، و این مام ِ سیه‌پستان

خاقانی، قصیده ۱۶۸

طفل ِ دل‌ام می‌نَخورَد شیر از این دایه‌یِ شب؛
سینه‌سیَه یافت مگر دایه‌یِ شب را دل ِ من
مولوی، غزل ۱۸۱۷

با این معنا، می‌شود گفت: چون مستی ِ ما به چشم ِ شاهد ِ دل‌بند ِ ما خوش‌آیند بود، به همین خاطر است که به‌محض ِ این‌که ما را از شیر و از پستان ِ مادر گرفتند، به مستی و می خواری سپرده‌اند! یا به چشم ِ مست ِ یار سپرده‌اند!

معنای بیت:
معناهایِ متفاوت ِ واژه را در پرانتز می‌آورم و این پرانتز به معنایِ مترادف بودن نیست. مستی (خماری ِ چشم، مست بودن، گلایه، اندوه) به چشم ِ شاهد ِ دلبند ِ ما خوش می‌نشیند (خوش‌آیند است). زآن‌رو (به همین خاطر است که، از آن چهره) اختیار ِ ما را (از آن روز که ما را از شیر گرفتند)، به مستی (مست بودن، یک مست، چشم ِ مست ِ یار) سپرده‌اند.

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👍5❤1
ما گدایان خیل سلطانیم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 439 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


ما گدایان ِ خیل سلطان ایم
شهربند ِ هوایِ جانان ایم

بنده را نام ِ خویشتن نبوَد
هر چه ما را لقب دهند آن ایم

گر برانند و گر ببخشایند،
رَه به جایِ دگر نمی‌دانیم

چون دلارام می‌زند شمشیر
سَر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوایِ صحبت ِ یار
زر فشانند و ما سَر افشانیم

مر خداوند ِ عقل و دانش را
عیب ِ ما گو مکن که نادان ایم

هر گُلی نو که در جهان آید،
ما به عشق‌اش هزاردستان ایم

تنگ‌چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکُنان ِ بُستان ایم

تو به سیمایِ شخص می‌نگری،
ما در آثار ِ صُنع حیران ایم

هر چه گفتیم جز حکایت ِ دوست
در همه عمر از آن پشیمان ایم

سعدیا! بی وجود ِ صحبت ِ یار
همه عالَم به هیچ نستانیم

تَرک ِ جان ِ عزیز بتوان گفت
تَرک ِ یار ِ عزیز نتوانیم

0439

@Setiq
❤8👍2🔥1
کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 440 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

کاش ک‌آن دلبر ِ عیّار که من کُشته‌یِ او یم،
بار ِ دیگر بگذشتی! که کُنَد زنده به بوی‌ام

تَرک ِ من گفت و به‌ترک‌اش نتوانم که بگویم
چه کُنَم! نیست دلی چون دل ِ او ز آهن و روی‌ام

تا قدم باشد م، اندر قدم‌اش افتم و خیزم
تا نفَس مانَد م، اندر عقب‌اش پرسم و پویم

دشمن ِ خویشتن ام هر نفَس از دوستی ِ او
تا چه دید از من ِ مسکین! که ملول است ز خوی‌ام

لب ِ او بر لب ِ من؟ این چه خیال است و تمنّا!
مگر آن‌گه که کُنَد کوزه‌گر از خاک سبوی‌ام

همه بر من چه زنی زخم ِ فراق ای مه ِ خوبان
نه من ام تنها ک‌اندر خم ِ چوگان ِ تو گوی ام

هر کجا صاحب ِ حُسنی ست، ثنا گفتم و وصف‌اش.
تو چنان صاحب ِ حُسنی که ندانم که چه گویم

دوش می‌گفت که: سعدی غم ِ ما هیچ ندارد
می‌نداند که گر م سَر بروَد، دست نشویم

0440

@Setiq
👍5
Chaee Chaee
Shahrokh
شاهرخ
دوست‌اش داشتم
همیشه
نواری که برج ِ آج و ای وای بلا دل را داشت
نواری که آهوی شرقی ...
نوار ِ غمگین ِ قدیمی که آهنگ ِ پاییزه پاییز ِ عریون...
خیلی دوست‌اش داشتم

من نمی‌دانم این‌همه آدم ِ مستحق ِ مرگ هست که نمی‌میرند... چرا شاهرخ....

@Setiq
💔15😢6❤5🕊2🥰1
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 441 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
بی تماشاگه ِ روی‌اش به تماشا نرویم

بوستان، خانه‌یِ عیش است و چمن، کویِ نشاط؛
تا مهیّا نبود عیش ِ مهنا، نرویم

دیگران با همه‌کس دست در آغوش کنند
ما که بر سفره‌یِ خاص ایم، به یغما نرویم

نتوان رفت مگر در نظر ِ یار ِ عزیز
و ر تحمّل نکُنَد زحمت ِ ما، تا نرویم

گر به خواری زِ در ِ خویش برانَد ما را،
به امید ش بنشینیم و به درها نرویم

گر به شمشیر ِ احبّا تن ِ ما پاره کنند،
به تظلّم به در ِ خانه‌یِ اعدا نرویم

پای گو بر سر و بر دیده‌یِ ما نهْ چو بساط
که اگر نقش ِ بساطت برود، ما نرویم

به درشتی و جفا روی مگردان از ما
که به کُشتن برویم از نظر ت؛ یا نرویم

سعدیا! شرط ِ وفاداری ِ لیلی آن است
که اگر مجنون گویند، به سودا نرویم

0441

@Setiq
❤3👍2👏2
گر غصه روزگار گویم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 442 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

گر غصّه‌یِ روزگار گویم،
بس قصّه‌یِ بی‌شمار گویم

یک عمر ِ هزار سال باید
تا من یکی از هزار گویم

چشم‌ام به زبان ِ حال گوید
نی آن که به اختیار گویم

بر من دل ِ انجمن بسوزد
گر دَرد ِ فراق ِ یار گویم

مرغان ِ چمن فغان برآرند
گر فُرقت ِ نوبهار گویم

یاران ِ صبوحی‌ام کجا یند؟
تا درد ِ دل ِ خُمار گویم

کس نیست که دل سویِ من آرَد
تا غصّه‌یِ روزگار گویم

درد ِ دل ِ بی‌قرار ِ سعدی
هم با دل ِ بی‌قرار گویم

0442

@Setiq
👍7❤2👏2
بکن چندان که خواهی جور بر من
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 443 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


بکُن چندان که خواهی جور بر من
که دست‌ات بر نمی‌دارم زِ دامن

چنان مرغ ِ دل‌ام را صید کردی
که باز ش دل نمی‌خواهد نشیمن

اگر دانی که در زنجیر ِ زلف‌ات
گرفتار است، در پای‌اش میَفکن

به حُسن ِ قامت‌ات سروی در آفاق
نپندارم که باشد غالب‌الظَن

الا ای باغبان! این سرو بنشان
و گر صاحب‌دلی آن سرو برکَن

جهان روشن به ماه و آفتاب است
جهان ِ ما به دیدار ِ تو روشن

تو بی زیور مُحَلّا یی و بی رخت
مُزَکّا یی و بی زینت مُزَیَّن

شبی خواهم که مهمان ِ من آیی
به کام ِ دوستان و رغم ِ دشمن

گروهی عام را ک‌از دل خبر نیست
عجب دارند از آه ِ سینه‌یِ من

چو آتش در سرای افتاده باشد،
عجب داری که دود آید زِ روزن؟

تو را خود هر که بیند دوست دارد
گناهی نیست بر سعدی مُعَیَّن

0443

@Setiq
👏5❤4
ای باد اگر به گلشن ِ احباب بگذری
زنهار عرضه دِه بر ِ جانان پیام ِ ما


#حافظ غزل ۱۱ بیت ۵

گلشن:
باغی که گل‌هایِ فراوان داشته باشد، گلزار، گلستان (عمید)

احباب:
جمع ِ حبیب: دوست، یار، معشوق، محبوب

زنهار:
۱. شبه ِ جمله که هنگام ِ تنبیه و تحذیر به کار می‌رود؛ بپرهیز! برحذر باش!
۲. عهد و پیمان (عمید)
۳. پناه و امان و مهلت (غیاث)

عرضه دادن:
به معرض گذاشتن، ارائه دادن، عرض کردن، عرضه کردن (دهخدا)

معنای بیت:
زنهار عرضه ده ... را به دو شکل می‌خوانم:
۱. زنهار! بر ِ جانان پیام ِ ما را عرضه کن.
۲. پیام ِ ما را مانند ِ زنهاری بر ِ جانان عرضه بده.

در شکل ِ نخست، باد را زنهار می‌گوید. به باد می‌گوید که آگاه باش! مراقب باش! و به جانان پیام ِ ما را بگو.
در شکل ِ دومی، از باد می‌خواهد که اگر به گلستان ِ یاران ِ شاعر گذر کرد، پیغام ِ شاعر را به شکل ِ زنهار و هشداری به آنان عرضه کند.
یا عهد و پیمانی که پیش‌تر با شاعر بسته بودند را به ایشان یادآوری کند، یا از آن‌ها پناه و امان و مهلت بخواهد.

و من این دومی را بیش‌تر می‌پسندم. چون در بیت ِ بعدی هم پیغام را می‌گوید. و پیغام ِ او لحنی گلایه‌آمیز و زنهار گونه دارد.
گو نام ِ ما زِ یاد به عمدا چه می‌بری؟
خود آید آن که یاد نیاری زِ نام ِ ما

سهیل قاسمی

#واکاوی
@Setiq
👍5👏1
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 444 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


یا رب! آن روی است؟ یا برگ ِ سمن
یا رب! آن قدّ است؟ یا سرو ِ چمن

بر سمن کس دید جعد ِ مشک‌بار؟
در چمن کس دید سرو ِ سیم‌تن؟

عقل، چون پروانه، گردید و نیافت
چون تو شمعی در هزاران انجمن

سخت مشتاق ایم؛ پیمانی بکُن
سخت مجروح ایم؛ پیکانی بکَن

وَه! کدام‌ات ز این‌همه شیرین‌تر است
خنده؟ یا رفتار؟ یا لب؟ یا سخن؟

گر سَر ِ ما خواهی، اینک جان و سر!
و ر سَر ِ ما داری اینک مال و تن

گر نوازی و ر کُشی، فرمان تو را ست
بنده ایم اینک سَر و تیغ و کفن

صَعقه می‌خواهی، حجابی درگذار
فتنه می‌جویی، نقابی برفکَن

من کی ام! ک‌آن‌جا که کویِ عشق ِ تو ست
در نمی‌گنجد حدیث ِ ما و من

ای زِ وصل‌ات خانه‌ها دارالشفا
و ای زِ هجر ت بیت‌ها بیت‌الحزَن

وقت ِ آن آمد که خاک ِ مُرده را
باد ریزد آب ِ حیوان در دهن

پاره گردانَد زلیخایِ صبا
صبح‌دم بر یوسف ِ گُل پیرهن

نطفه‌یِ شبنم در ارحام ِ زمین
شاهد ِ گُل گشت و طفل ِ یاسمن

فیح ِ ریحان است؟ یا بویِ بهشت
خاک ِ شیراز است؟ یا باد ختَن

برگذر تا خیره گردد سرو بُن
در نگر تا تیره گردد نسترن

بارگاه ِ زاهدان در هم نورد
کارگاه ِ صوفیان بر هم شکن

شاهدان چُست اند! ساقی گو: بیار!
عاشقان مست اند! مطرب گو: بزن!

سُغبه‌یِ خلق ام چو صوفی در کنش
شهره‌یِ شهر ام چو غازی بر رسن

تربیت را، حِلّه گو در ما مپوش!
عافیت را، پرده گو بر ما متَن!

چرخ با صد چشم چون رویِ تو دید،
صد زبان می‌خواست تا گوید: حَسَن!

ناسزا خواهم شنید از خاص و عام
سرزنش خواهم کشید از مرد و زن

سعدیا! گر عاشقی، پایی بکوب
عاشقا! گر مفلسی، دستی بزن

0444

@Setiq
https://t.me/Setiq/3928
👍7❤5👏2
عَزم ِ دیدار ِ تو دارد جان ِ بر لب آمده
بازگردد یا برآید؟ چیست فرمان ِ شما؟

#حافظ غزل ۱۲ بیت ۲

عزم:
۱. اراده، قصد
۲. ثبات و پایداری در کاری که اراده شده (عمید)

دیدار:
۱. دیدن، رؤیت
۲. ملاقات
۳. روی و رخسار
۴. چشم و قوه‌یِ بینایی (عمید)

برآمدن:
۱.بالا آمدن (عمید)
۲. باز آمدن (تاج المصادر)
۳. تحقق ِ آرزو، برآورده‌ شدن ِ حاجت.

جان بر آمدن:
جان بیرون رفتن، مردن (دهخدا)

جان به لب رسیدن:
کنایه از مشرف بر مرگ بودن (دهخدا)

فرمان:
امر، دستور، حُکم، حُکمی که از جانب ِ شخص ِ بزرگ صادر شود. (عمید)

معنای بیت:
این جان ِ من که بر لبم رسیده است، قصد دارد که تو را ببیند. دستور ِ شما چیست؟ باز گردد؟ یا برآید؟

در نگاه ِ اول به نظر ِ من می‌آمد که جان بر لب رسیدن و جان ِ بر لب آمده کنایه از سختی و تحمّل ِ رنج ِ بسیار و به ستوه آمدن و طاقت از دست دادن از بابت ِ این تحمّل ِ سختی و رنج است. و تصویری که بود، مشقّت و سختی ِ بسیار ِ شاعر در راه ِ رسیدن به دیدار و وصال ِ معشوق بود که در میانه‌یِ راه از او کسب ِ تکلیف می‌کند که چه کنم؟ بازگردم یا به سویِ تو بیایم؟ یعنی اگر بیایم من را خواهی پذیرفت یا بازگردم؟

و در این معنا، پرسشی از خودم می‌کردم که چرا به‌جایِ برآید، بیاید ننوشته. چنان که در نسخه‌هایی، به‌جایِ برآید، درآید هم ضبط شده.

مفهوم ِ دیگر این است که این جان است که عزم ِ دیدار دارد. نه خود ِ شاعر! و این جان، جانی است که بر لب آمده.

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبان‌اش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

حافظ ۲۳۳

یعنی جان در حال ِ احتضار و مُشرِف بر مرگ است. در این تصویر، بازگشتن ِ جان به بدن، زندگی و نجات از مرگ است. و برآمدن ِ جان، مرگ و رفتن ِ جان از بدن.

دست از طلب ندارم تا کام ِ من برآید
یا تن رسد به جانان یا جان زِ تن برآید

حافظ ۲۳۳

و این هر دو اتفاق، بسته به دستور و فرمان ِ معشوق است. که اگر فرمان دهد که به دیدار ِ یار نائل شود، جان ِ بر لب آمده به بدن ِ شاعر باز خواهد گشت؛ و اگر نه، جان ِ بر لب آمده از بدن بیرون خواهد آمد.

گر چو فرهاد م به تلخی جان برآید باک نیست
بس حکایت‌های شیرین باز می‌ماند زِ من

حافظ ۴۰۱

و دیگر این که برآمدن ِ کام به معنایِ برآورده شدن ِ آرزو و خواسته هم در شعر ِ حافظ به کار رفته است

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

حافظ ۲۳۸

در این مفهوم، می‌توان مصراع ِ دوم را چنین تعبیر کرد که آیا جان ِ بر لب آمده از عزم و قصد ِ خود بازگردد؟ یا کام ِ او برآورده خواهد شد؟ چیست فرمان ِ شما؟

سهیل قاسمی
#واکاوی

یادداشت ِ پس از نگارش:
میان ِ دیدار به معنایِ چشم و جان و لب مراعات نظیر هست.
و اگر بر من خرده نگیرید، عزم، عظم به معنایِ استخوان را در ذهن متبادر می‌کند و در این معنا با چشم و جان و لب تناسب دارد. و اگر با چوب دنبال‌ام نکنید عرض کنم که در لغت‌نامه، عِزم به معنایِ اِست و کون است. (ناظم الاطباء) که باز یکی از اعضای بدن است و تناسبی با چشم و جان و لب دارد! و نکته‌یِ جالب این که در فارسی، «اِست» هم به معنایِ استخوان، هم به معنایِ سرین و کفل (عمید) و هم به معنایِ مخفّف ِ اَستر است. (رشیدی) و در انگلیسی نیز«Ass» هم در معنایِ کون و هم در معنایِ خر به کار می‌رود!

@Setiq
👍4😁3👏1
در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 445 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

در وصف نیاید که چه شیرین دهن است آن
این است که دور از لب و دندان ِ من است آن

عارض نتوان گفت؛ که دور ِ قمر است این
بالا نتوان خواند؛ که سرو ِ چمن است آن

در سرو رسیده‌ست، ولیکن به‌حقیقت
از سرو گذشته‌ست؛ که سیمین‌بدن است آن

هرگز نبوَد جسم بدین حسن و لطافت
گویی همه روح است که در پیرهن است آن

خال است بر آن صفحه‌یِ سیمین ِ بُناگوش
یا نقطه‌ئی از غالیه بر یاسمن است آن

فی‌الجمله قیامت تو یی امروز در آفاق
در چشم ِ تو پیدا ست که باب ِ فِتَن است آن

گفتم که دل از چنبر ِ زلف‌ات بِرَهانم
ترسم نرَهانم! که شکن بر شکن است آن

هر کس که به جان آرزویِ وصل ِ تو دارد،
دشوار برآید! که محقَّر ثمن است آن

مَردی که زِ شمشیر ِ جفا روی بتابد،
در کویِ وفا مَرد مخوان‌اش! که زن است آن

گر خسته‌دلی نعره زنَد بر سَر ِ کویی،
عیب‌اش نتوان گفت؛ که بی‌خویشتن است آن

نزدیک ِ من آن است که: هر جُرم و خطایی
ک‌از صاحب ِ وجه ِ حَسَن آید، حَسَن است آن

سعدی سَر ِ سودایِ تو دارد نه سَر ِ خویش
هر جامه که عیّار بپوشد، کفن است آن

0445

@Setiq
👍6❤5