چه قدر دوست دارم این نسخهی خطی ِ ۸۰۱ را
گویا قدیمیترین نسخهیِ خطی است که خیلی وقت هم نیست که پیدا شده
خیلی در بند ِ تصحیحها و نسخههایِ خطی نبودم.
اما چند مورد بود که درست نمیپنداشتم. یکی:
«که به پیمانشکنی شهره شدم روز ِ الست» را درست میدانستم که قزوینی و غنی «پیمانه کشی» نوشته بود. نادرست میدانستم.
یکی که هنوز هم برای من عجیب است... این که دو بار من شعرها را از رو خواندم و ضبط کردم و در هر دو، با فاصله چند سال، بدون اینکه عمدی در کار باشد، بهجایِ «دل ز ما گوشه گرفت» گفتهام «دل ِ ما گوشه گرفت»
اما این نسخه...
پیمانشکنی نوشته
دل ِ ما نوشته
و خیلی چیزهای دیگر که آدم را در یک نگاه عاشق ِ خودش میکند!
کسرهیِ اضافه گذاشتناش
جدا نوشتن ِ واژههایِ مرکباش
جدا نوشتن ِ فعلهایِ اِسنادی
خوشخط و خوانا هم نوشته.
خیلی جاهای مناقشهدار هم، برداشتی که من درست میپنداشتم را نوشته.
عمدهی کتاب، عکس از روی نسخهی خطی است که همین خواندن ِ متنی که ششصد سال پیش با دست نوشته شده، لذت خاصی میبخشد.
توصیه میکنم نسخهی الکترونیک ِ آن را داشته باشید. «طاقچه» آن را به قیمتی خیلی ارزان گذاشته.
سهیل قاسمی
@Setiq
گویا قدیمیترین نسخهیِ خطی است که خیلی وقت هم نیست که پیدا شده
خیلی در بند ِ تصحیحها و نسخههایِ خطی نبودم.
اما چند مورد بود که درست نمیپنداشتم. یکی:
«که به پیمانشکنی شهره شدم روز ِ الست» را درست میدانستم که قزوینی و غنی «پیمانه کشی» نوشته بود. نادرست میدانستم.
یکی که هنوز هم برای من عجیب است... این که دو بار من شعرها را از رو خواندم و ضبط کردم و در هر دو، با فاصله چند سال، بدون اینکه عمدی در کار باشد، بهجایِ «دل ز ما گوشه گرفت» گفتهام «دل ِ ما گوشه گرفت»
اما این نسخه...
پیمانشکنی نوشته
دل ِ ما نوشته
و خیلی چیزهای دیگر که آدم را در یک نگاه عاشق ِ خودش میکند!
کسرهیِ اضافه گذاشتناش
جدا نوشتن ِ واژههایِ مرکباش
جدا نوشتن ِ فعلهایِ اِسنادی
خوشخط و خوانا هم نوشته.
خیلی جاهای مناقشهدار هم، برداشتی که من درست میپنداشتم را نوشته.
عمدهی کتاب، عکس از روی نسخهی خطی است که همین خواندن ِ متنی که ششصد سال پیش با دست نوشته شده، لذت خاصی میبخشد.
توصیه میکنم نسخهی الکترونیک ِ آن را داشته باشید. «طاقچه» آن را به قیمتی خیلی ارزان گذاشته.
سهیل قاسمی
@Setiq
👍8❤5👏1
دو بیت از غزل ۱۰ #حافظ که در کتاب قزوینی و غنی نیست.
از کتاب #خانلری
باد بر زلف ِ تو آمد شد جهان بر ما سیاه
نیست از سودایِ زلفات بیش از این توفیر ِ ما
سودا:
۱. معامله، داد و ستد، خرید و فروش (عمید)
۲. مرض ِ مالیخولیا، فساد ِ فکر، خیالبافی، جنون. نام ِ خلطی از اخلاط ِ اربعه و در فارسی به معنایِ دیوانگی است و این مَجاز است. چرا که بهسبب ِ کثرت ِ خلط ِ سودا جنون پیدا میشود (غیاث اللغات)
۳. هوا و هوس، عشق (عمید)
۴. سیاه (آنندراج، غیاث اللغات)
توفیر:
۱. سود، فایده.
۲. زیاد کردن ِ مال
۳. افزونی، زیادتی، افزایش
۴. تمام کردن. (عمید)
باد بر زلف ِ تو وزید و زلفات آشفته شد و چشم ما بهجز سیاهی ِ زلف ِ تو چیزی نمیبیند و جهان بر ما سیاه شده. از سودایِ عشق ِ تو، سودی بیش از این نداشتیم!
انگاری زلف ِ یار بهقدری زیاد و بلند است که وقتی آشفته میشود، کلّ ِ آسمان ِ بالایِ سر ِ شاعر را سیاه میکند.
جهان بر کسی سیاه شدن کنایه از بیچاره شدن هم هست.
سودا در معنایِ معامله و تجارت، با توفیر تناسب دارد. توفیر، سود ِ معامله و سود ِ سوداگر است.
از طرفی توفیر به معنایِ افزونی و زیادتی، با زلف ِ فراوان و بلند ِ یار تناسب دارد. یعنی فراوانی ِ نصیب ِ ما بهجز زلف ِ تو که جهان را بر ما سیاه کرده نیست.
از طرفی توفیر به معنای تمام کردن یا سرانجام هم هست. یعنی سرانجام ِ ما جز بیچارگی نیست.
سودا به معنای خیالبافی و عاشقی هم هست. یعنی از خیال ِ زلفات، بیش از این چیزی حاصل ما نشده. که تو زلف بر باد بدهی و روزگار ما را سیاه کنی.
مرغ ِ دل را صید ِ جمعیت به دست افتاده بود
زلف بگشادی و باز از دست شد نخجیر ِ ما
مرغ:
پرنده.
اینجا پرندهئی که پرندههای کوچکتر را شکار می کند.
جمعیت:
۱. در مجاز: آسودگی ِ خاطر
۲. فراهم آمدن و مجتمع شدن، متحد گشتن.
مرغ ِ دل:
تشبیه ِ دل به پرنده
صید ِ جمعیّت:
تشبیه ِ آرامش به شکار و دستآورد.
نخجیر:
شکار (عمید)
معنایِ بیت:
دل، مثل ِ پرندهی شکاریئی که صیدی به دستاش میافتد، آرامش ِ خاطر و جمعیت را صید کرده بود. تا این که تو زلفات را بگشادی و باز هم این شکار ِ ما از دست ِ ما رفت.
کی دهد دست این غرض یا رب! که همدستان شوند
خاطر ِ مجموع ِ ما، زلف ِ پریشان ِ شما
حافظ ۱۲
باز در معنایِ مرغ ِ شکاری، با مرغ، صید، نخچیر و دام تناسب دارند. زلف را نیز اگر به شکل ِ دام در نظر بگیریم، باز این واژه نیز تناسبی با قبلیها دارد.
زلف ِ او دام است و خالاش دانهیِ آن دام و من
بر امید ِ دانهئی افتادهام در دام ِ دوست
حافظ ۶۲
باز کردن ِ زلف اینجا باز کردن ِ دام که باعث میشود صید از داخل دام بپرد را به ذهن می آورد. در این حالت، میرسیم به این تصویر که دل ِ شاعر، در جمعیت ِ زلف ِ یار به آرامش رسیده بود.
در خلافآمد ِ عادت بطلب کام! که من
کسب ِ جمعیّت از آن زلف ِ پریشان کردم
حافظ ۳۱۹
یعنی زمانی که یار زلف ِ خودش را بسته بود دل ِ شاعر آرام و قرار داشت. و یار وقتی زلف ِ خود را گشود، شاعر این شکار ِ خود را از دست داد.
جانها زِ دام ِ زلف چو بر خاک میفشاند
بر آن غریب ِ ما چه گذشت؟ ای صبا! بگو!
حافظ ۴۱۵
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
از کتاب #خانلری
باد بر زلف ِ تو آمد شد جهان بر ما سیاه
نیست از سودایِ زلفات بیش از این توفیر ِ ما
سودا:
۱. معامله، داد و ستد، خرید و فروش (عمید)
۲. مرض ِ مالیخولیا، فساد ِ فکر، خیالبافی، جنون. نام ِ خلطی از اخلاط ِ اربعه و در فارسی به معنایِ دیوانگی است و این مَجاز است. چرا که بهسبب ِ کثرت ِ خلط ِ سودا جنون پیدا میشود (غیاث اللغات)
۳. هوا و هوس، عشق (عمید)
۴. سیاه (آنندراج، غیاث اللغات)
توفیر:
۱. سود، فایده.
۲. زیاد کردن ِ مال
۳. افزونی، زیادتی، افزایش
۴. تمام کردن. (عمید)
باد بر زلف ِ تو وزید و زلفات آشفته شد و چشم ما بهجز سیاهی ِ زلف ِ تو چیزی نمیبیند و جهان بر ما سیاه شده. از سودایِ عشق ِ تو، سودی بیش از این نداشتیم!
انگاری زلف ِ یار بهقدری زیاد و بلند است که وقتی آشفته میشود، کلّ ِ آسمان ِ بالایِ سر ِ شاعر را سیاه میکند.
جهان بر کسی سیاه شدن کنایه از بیچاره شدن هم هست.
سودا در معنایِ معامله و تجارت، با توفیر تناسب دارد. توفیر، سود ِ معامله و سود ِ سوداگر است.
از طرفی توفیر به معنایِ افزونی و زیادتی، با زلف ِ فراوان و بلند ِ یار تناسب دارد. یعنی فراوانی ِ نصیب ِ ما بهجز زلف ِ تو که جهان را بر ما سیاه کرده نیست.
از طرفی توفیر به معنای تمام کردن یا سرانجام هم هست. یعنی سرانجام ِ ما جز بیچارگی نیست.
سودا به معنای خیالبافی و عاشقی هم هست. یعنی از خیال ِ زلفات، بیش از این چیزی حاصل ما نشده. که تو زلف بر باد بدهی و روزگار ما را سیاه کنی.
مرغ ِ دل را صید ِ جمعیت به دست افتاده بود
زلف بگشادی و باز از دست شد نخجیر ِ ما
مرغ:
پرنده.
اینجا پرندهئی که پرندههای کوچکتر را شکار می کند.
جمعیت:
۱. در مجاز: آسودگی ِ خاطر
۲. فراهم آمدن و مجتمع شدن، متحد گشتن.
مرغ ِ دل:
تشبیه ِ دل به پرنده
صید ِ جمعیّت:
تشبیه ِ آرامش به شکار و دستآورد.
نخجیر:
شکار (عمید)
معنایِ بیت:
دل، مثل ِ پرندهی شکاریئی که صیدی به دستاش میافتد، آرامش ِ خاطر و جمعیت را صید کرده بود. تا این که تو زلفات را بگشادی و باز هم این شکار ِ ما از دست ِ ما رفت.
کی دهد دست این غرض یا رب! که همدستان شوند
خاطر ِ مجموع ِ ما، زلف ِ پریشان ِ شما
حافظ ۱۲
باز در معنایِ مرغ ِ شکاری، با مرغ، صید، نخچیر و دام تناسب دارند. زلف را نیز اگر به شکل ِ دام در نظر بگیریم، باز این واژه نیز تناسبی با قبلیها دارد.
زلف ِ او دام است و خالاش دانهیِ آن دام و من
بر امید ِ دانهئی افتادهام در دام ِ دوست
حافظ ۶۲
باز کردن ِ زلف اینجا باز کردن ِ دام که باعث میشود صید از داخل دام بپرد را به ذهن می آورد. در این حالت، میرسیم به این تصویر که دل ِ شاعر، در جمعیت ِ زلف ِ یار به آرامش رسیده بود.
در خلافآمد ِ عادت بطلب کام! که من
کسب ِ جمعیّت از آن زلف ِ پریشان کردم
حافظ ۳۱۹
یعنی زمانی که یار زلف ِ خودش را بسته بود دل ِ شاعر آرام و قرار داشت. و یار وقتی زلف ِ خود را گشود، شاعر این شکار ِ خود را از دست داد.
جانها زِ دام ِ زلف چو بر خاک میفشاند
بر آن غریب ِ ما چه گذشت؟ ای صبا! بگو!
حافظ ۴۱۵
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍7👏6🕊2❤1
Forwarded from باشگاه اندیشه
.
مدرسه مطالعات اجرای باشگاه اندیشه برگزار میکند:
حافظ و شعر پرفورماتیو (اجرایی)
یا
سویههای پنهان اجرا در شعر حافظ
با تدریس
احسان عظیمی
دراماتورژ و حافظپژوه
پاییز و زمستان ۱۴۰۲
دوشنبهها | ساعت ۱۶
۵ جلسه | حضوری و آنلاین
بدون پیشنیاز | همراه با گواهی باشگاه اندیشه
برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
@bashgahandisheschools
📝دربارهی دوره:
شاید شعر حافظ بیش از هر شاعری، شعری اجرایی به مفهوم واقعی کلمه باشد. نسبت حافظ با شعر پرفورماتیو یا پرفومنس شعر بدون خوانشی دیگرگونه و بدون تعصب از شعر و ستینگ اشعار حافظ امکانپذیر نیست. کشف لایههای پنهان شخصیت و شعر حافظ به کمک دادههای تاریخی و ادبی و بیرون کشیدن او از هاله تقدس و روحانیت، سویههای پر رنگ اجرا و اجراگری در آثار او را بر ما عیان میکند.
#پاییز۱۴۰۲ #زمستان۱۴۰۲ #مطالعات_اجرا #حافظ #شعر_پرفورماتیو #عظیمی #باشگاه_اندیشه
@ejraaschool
@bashgahandishe
مدرسه مطالعات اجرای باشگاه اندیشه برگزار میکند:
حافظ و شعر پرفورماتیو (اجرایی)
یا
سویههای پنهان اجرا در شعر حافظ
با تدریس
احسان عظیمی
دراماتورژ و حافظپژوه
پاییز و زمستان ۱۴۰۲
دوشنبهها | ساعت ۱۶
۵ جلسه | حضوری و آنلاین
بدون پیشنیاز | همراه با گواهی باشگاه اندیشه
برای اطلاعات بیشتر و ثبتنام:
@bashgahandisheschools
📝دربارهی دوره:
شاید شعر حافظ بیش از هر شاعری، شعری اجرایی به مفهوم واقعی کلمه باشد. نسبت حافظ با شعر پرفورماتیو یا پرفومنس شعر بدون خوانشی دیگرگونه و بدون تعصب از شعر و ستینگ اشعار حافظ امکانپذیر نیست. کشف لایههای پنهان شخصیت و شعر حافظ به کمک دادههای تاریخی و ادبی و بیرون کشیدن او از هاله تقدس و روحانیت، سویههای پر رنگ اجرا و اجراگری در آثار او را بر ما عیان میکند.
#پاییز۱۴۰۲ #زمستان۱۴۰۲ #مطالعات_اجرا #حافظ #شعر_پرفورماتیو #عظیمی #باشگاه_اندیشه
@ejraaschool
@bashgahandishe
❤2👍2
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 437 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
بگذار تا مقابل ِ رویِ تو بگذریم
دزدیده در شمایل ِ خوب ِ تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور بهْ! که طاقت ِ شوقات نیاوریم
روی ار به رویِ ما نکُنی، حُکم از آن ِ تو ست
بازآ که روی در قدمانات بگستریم
ما را سَری ست با تو که گر خَلق ِ روزگار
دشمن شوند و سَر بروَد، هم بر آن سَر ایم
گفتی: «زِ خاک بیشتر اند اهل ِ عشق ِ من»
- از خاک بیشتر نه! که از خاک کمتر ایم
ما با تو ایم و با تو نهایم! اینت بُلعجب!
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر در ایم
نه بویِ مِهر میشنویم از تو، ای عجب!
نه رویِ آن که مِهر ِ دگر کس بپروریم
از دشمنان بَرند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است، شکایت کجا بَریم
ما خود نمیرویم دوان در قفایِ کس
آن میبَرد که ما به کمند ِ وی اندر ایم
سعدی! تو کیستی! که در این حلقهیِ کمند
چندان فتادهاند که ما صید ِ لاغر ایم
0437
@Setiq
#غزل شمارهی 437 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
بگذار تا مقابل ِ رویِ تو بگذریم
دزدیده در شمایل ِ خوب ِ تو بنگریم
شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور بهْ! که طاقت ِ شوقات نیاوریم
روی ار به رویِ ما نکُنی، حُکم از آن ِ تو ست
بازآ که روی در قدمانات بگستریم
ما را سَری ست با تو که گر خَلق ِ روزگار
دشمن شوند و سَر بروَد، هم بر آن سَر ایم
گفتی: «زِ خاک بیشتر اند اهل ِ عشق ِ من»
- از خاک بیشتر نه! که از خاک کمتر ایم
ما با تو ایم و با تو نهایم! اینت بُلعجب!
در حلقه ایم با تو و چون حلقه بر در ایم
نه بویِ مِهر میشنویم از تو، ای عجب!
نه رویِ آن که مِهر ِ دگر کس بپروریم
از دشمنان بَرند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است، شکایت کجا بَریم
ما خود نمیرویم دوان در قفایِ کس
آن میبَرد که ما به کمند ِ وی اندر ایم
سعدی! تو کیستی! که در این حلقهیِ کمند
چندان فتادهاند که ما صید ِ لاغر ایم
0437
@Setiq
❤10👍3
ما دل دوستان به جان بخریم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 438 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ما دل ِ دوستان به جان بخریم
و ر جهان دشمن است، غم نخوریم
گر به شمشیر میزند معشوق،
گو بزن! جان ِ من! که ما سپَر ایم
آن که صبر از جمال ِ او نبوَد
بهضرورت جفایِ او ببَریم
گر به خشم است و گر به عین ِ رضا،
نگهی باز کن که منتظر ایم
یک نظر بر جمال ِ طلعت ِ دوست
گر به جان میدهند، تا بخریم!
گر تو گویی خلاف ِ عقل است این
عاقلان دیگر اند و ما دگر ایم
باش تا خون ِ ما همیریزد
ما در آن دست و قبضه مینگریم
گر بِرانند و گر ببخشایند،
ما بر این در گدایِ یک نظر ایم
دوست چندان که میکُشد ما را
ما، به فضل ِ خدای، زندهتر ایم
سعدیا! زهر ِ قاتل از دستغش
گو بیاور! که چون شکَر بخوریم
ای نسیم ِ صبا! زِ روضهیِ اُنس
برگُذر پیش از آن که درگُذریم
تو خداوندگار ِ با کرَمی
گر چه ما بندگان ِ بی هنر ایم
0438
@Setiq
#غزل شمارهی 438 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ما دل ِ دوستان به جان بخریم
و ر جهان دشمن است، غم نخوریم
گر به شمشیر میزند معشوق،
گو بزن! جان ِ من! که ما سپَر ایم
آن که صبر از جمال ِ او نبوَد
بهضرورت جفایِ او ببَریم
گر به خشم است و گر به عین ِ رضا،
نگهی باز کن که منتظر ایم
یک نظر بر جمال ِ طلعت ِ دوست
گر به جان میدهند، تا بخریم!
گر تو گویی خلاف ِ عقل است این
عاقلان دیگر اند و ما دگر ایم
باش تا خون ِ ما همیریزد
ما در آن دست و قبضه مینگریم
گر بِرانند و گر ببخشایند،
ما بر این در گدایِ یک نظر ایم
دوست چندان که میکُشد ما را
ما، به فضل ِ خدای، زندهتر ایم
سعدیا! زهر ِ قاتل از دستغش
گو بیاور! که چون شکَر بخوریم
ای نسیم ِ صبا! زِ روضهیِ اُنس
برگُذر پیش از آن که درگُذریم
تو خداوندگار ِ با کرَمی
گر چه ما بندگان ِ بی هنر ایم
0438
@Setiq
❤3👍1
مستی به چشم ِ شاهد ِ دلبند ِ ما خوش است
زانرو سپردهاند به مستی زمام ِ ما
#حافظ غزل ۱۱ بیت ۷
مَستی:
(حاصل ِ مصدری):
۱. مست بودن
۲. خمار آلودگی، مستی ِ چشم. (عمید)
(نکره/وحده): یک مست.
مُستی:
۱. گله و شکایت
۲. اندوه (عمید)
شاهد:
۱. مرد یا زن ِ خوبرو
۲. معشوق، محبوب
۳. آنچه با آن بتوان وجود ِ چیز ِ دیگر را اثبات کرد. (عمید)
در مجاز، به خورشید نیز شاهد ِ روز، شاهد ِ رخزرد و شاهد ِ فلک گفتهاند.
دلبند:
۱.صفت ِ مفعولی، مَجاز، کسی که انسان او را از ته ِ دل دوست بدارد. بسته شده به دل. معشوق، محبوب. (عمید)
۲. صفت فاعلی ِ مرکب، در بند کنندهیِ دل، اسیر کنندهیِ دل (دهخدا)
گشاد ِ کار ِ مشتاقان در آن اَبرویِ دلبند است
خدا را یک نفس بنشین! گره بگشا زِ پیشانی
حافظ ۴۷۴
زلف ِ دلدُزد ش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ِ رَهرو حیلهیِ هندو ببین
حافظ ۴۰۲
زمام:
مهار، افسار، در مجاز، اختیار (عمید)
مستی به چشم ِ شاهد ِ دلبند ِ ما خوش است.
۱. مستی و خماری و نیمهباز بودن و خوابآلود بودن به چشم ِ شاهد ِ ما خوش مینشیند و به قول ِ امروزیها «میآید».
بهجز آن نرگس ِ مستانه که چشماش مرساد
زیر ِ این طارم ِ فیروزه کسی خوش ننشست
حافظ ۲۴
۲. مست بودن ِ ما، به چشم ِ شاهد ِ ما خوش میآید. یار خوش میدارد این مستی ِ ما را.
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش ِ بیهوده به از خفتگی
مولوی، مثنوی، بخش ۹۲
جدا از این، بی این که قضاوت و اصراری داشته باشم، توجه ِ شما را به واژهیِ مُستی به معنایِ گله و شکایت؛ و همچنین مُستی به معنایِ اندوه جلب میکنم.
در معنایِ گله و شکایت، مصراع را میتوان چنین معنی کرد که هنگامی که یار گله و شکایت میکُنَد، چشمهایِ او زیبا میشود.
نرگساش عربدهجوی و لباش افسوسکُنان
نیمشب دوش به بالین ِ من آمد، بنشست
حافظ ۲۶
یا:
هنگامی که ما گله و شکایتی میکنیم، این گله و شکایت ِ ما به چشم ِ یار، خوش میآید. همچنین در معنایِ اندوه، میتوان همین دو گونه تعبیر را گفت: هنگامی که چشمان ِ یار اندوهناک است، زیبا میشود.
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام
علیالخصوص در آن دم که سر گران داری
حافظ ۴۴۵
و دوم اینکه:
یار، اندوه ِ ما را دوست میدارد.
در دیوان ِ حافظ، قرینهیِ محکمی برایِ این کاربرد از مُستی نیافتم. بهجز این بیت:
میی در کاسهیِ چشم است ساقی را، بنامیزد،
که مستی میکُنَد با عقل و می بخشد خُماری خوش
حافظ ۲۸۸
هرچند این هم قرینهیِ ضعیفی است، اما با عقل مستی کردن، جدا از معنایِ می نوشیدن با عقل یا در برابر ِ عقل مستی کردن مثل ِ شوخی یا گردنکشی؛ معنایِ با عقل گلهگزاری کردن را هم به ذهن ِ من آورد.
هر کدام از این تعابیر، با هر کدام از معانی ِ دلبند، وقتی در ارتباط با مصراع ِ دوم قرار میگیرد، لطفی تازه مییابد.
مصراع ِ دوم نیز تعابیر ِ مختلفی میگیرد.
زآنرو هم به معنایِ «به آن دلیل»، «به این خاطر» است. و هم به معنایِ «از آن چهره» و «از آن رُخ».
مستی در مصراع ِ دوم نیز میتواند شکل ِ حاصل ِ مصدری و معنایِ «مست بودن» بدهد و هم شکل ِ نکره/وحده. یعنی «یک مست».
زمام ِ ما معنایِ «افسار ِ ما» و در مَجاز، «اختیار و سرنوشت ِ ما» میدهد.
همچنین اگر دوستان ِ گرامی خُرده بر من نمیگیرند، ادعا کنم که از این واژه، عبارت ِ «زِ مام ِ ما» نیز به چشمام میخورَد.
«مام»، مادر را نیز گویند. (برهان، آنندراج، ناظم الاطباء)
که این معنا، شیر و شیرخوردن را هم با خود دارد.
از خون ِ دل ِ طفلان سرخاب ِ رُخ آمیزد
این زال ِ سپید ابرو، و این مام ِ سیهپستان
خاقانی، قصیده ۱۶۸
طفل ِ دلام مینَخورَد شیر از این دایهیِ شب؛
سینهسیَه یافت مگر دایهیِ شب را دل ِ من
مولوی، غزل ۱۸۱۷
با این معنا، میشود گفت: چون مستی ِ ما به چشم ِ شاهد ِ دلبند ِ ما خوشآیند بود، به همین خاطر است که بهمحض ِ اینکه ما را از شیر و از پستان ِ مادر گرفتند، به مستی و می خواری سپردهاند! یا به چشم ِ مست ِ یار سپردهاند!
معنای بیت:
معناهایِ متفاوت ِ واژه را در پرانتز میآورم و این پرانتز به معنایِ مترادف بودن نیست. مستی (خماری ِ چشم، مست بودن، گلایه، اندوه) به چشم ِ شاهد ِ دلبند ِ ما خوش مینشیند (خوشآیند است). زآنرو (به همین خاطر است که، از آن چهره) اختیار ِ ما را (از آن روز که ما را از شیر گرفتند)، به مستی (مست بودن، یک مست، چشم ِ مست ِ یار) سپردهاند.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
زانرو سپردهاند به مستی زمام ِ ما
#حافظ غزل ۱۱ بیت ۷
مَستی:
(حاصل ِ مصدری):
۱. مست بودن
۲. خمار آلودگی، مستی ِ چشم. (عمید)
(نکره/وحده): یک مست.
مُستی:
۱. گله و شکایت
۲. اندوه (عمید)
شاهد:
۱. مرد یا زن ِ خوبرو
۲. معشوق، محبوب
۳. آنچه با آن بتوان وجود ِ چیز ِ دیگر را اثبات کرد. (عمید)
در مجاز، به خورشید نیز شاهد ِ روز، شاهد ِ رخزرد و شاهد ِ فلک گفتهاند.
دلبند:
۱.صفت ِ مفعولی، مَجاز، کسی که انسان او را از ته ِ دل دوست بدارد. بسته شده به دل. معشوق، محبوب. (عمید)
۲. صفت فاعلی ِ مرکب، در بند کنندهیِ دل، اسیر کنندهیِ دل (دهخدا)
گشاد ِ کار ِ مشتاقان در آن اَبرویِ دلبند است
خدا را یک نفس بنشین! گره بگشا زِ پیشانی
حافظ ۴۷۴
زلف ِ دلدُزد ش صبا را بند بر گردن نهاد
با هواداران ِ رَهرو حیلهیِ هندو ببین
حافظ ۴۰۲
زمام:
مهار، افسار، در مجاز، اختیار (عمید)
مستی به چشم ِ شاهد ِ دلبند ِ ما خوش است.
۱. مستی و خماری و نیمهباز بودن و خوابآلود بودن به چشم ِ شاهد ِ ما خوش مینشیند و به قول ِ امروزیها «میآید».
بهجز آن نرگس ِ مستانه که چشماش مرساد
زیر ِ این طارم ِ فیروزه کسی خوش ننشست
حافظ ۲۴
۲. مست بودن ِ ما، به چشم ِ شاهد ِ ما خوش میآید. یار خوش میدارد این مستی ِ ما را.
دوست دارد یار این آشفتگی
کوشش ِ بیهوده به از خفتگی
مولوی، مثنوی، بخش ۹۲
جدا از این، بی این که قضاوت و اصراری داشته باشم، توجه ِ شما را به واژهیِ مُستی به معنایِ گله و شکایت؛ و همچنین مُستی به معنایِ اندوه جلب میکنم.
در معنایِ گله و شکایت، مصراع را میتوان چنین معنی کرد که هنگامی که یار گله و شکایت میکُنَد، چشمهایِ او زیبا میشود.
نرگساش عربدهجوی و لباش افسوسکُنان
نیمشب دوش به بالین ِ من آمد، بنشست
حافظ ۲۶
یا:
هنگامی که ما گله و شکایتی میکنیم، این گله و شکایت ِ ما به چشم ِ یار، خوش میآید. همچنین در معنایِ اندوه، میتوان همین دو گونه تعبیر را گفت: هنگامی که چشمان ِ یار اندوهناک است، زیبا میشود.
بنوش می که سبکروحی و لطیف مدام
علیالخصوص در آن دم که سر گران داری
حافظ ۴۴۵
و دوم اینکه:
یار، اندوه ِ ما را دوست میدارد.
در دیوان ِ حافظ، قرینهیِ محکمی برایِ این کاربرد از مُستی نیافتم. بهجز این بیت:
میی در کاسهیِ چشم است ساقی را، بنامیزد،
که مستی میکُنَد با عقل و می بخشد خُماری خوش
حافظ ۲۸۸
هرچند این هم قرینهیِ ضعیفی است، اما با عقل مستی کردن، جدا از معنایِ می نوشیدن با عقل یا در برابر ِ عقل مستی کردن مثل ِ شوخی یا گردنکشی؛ معنایِ با عقل گلهگزاری کردن را هم به ذهن ِ من آورد.
هر کدام از این تعابیر، با هر کدام از معانی ِ دلبند، وقتی در ارتباط با مصراع ِ دوم قرار میگیرد، لطفی تازه مییابد.
مصراع ِ دوم نیز تعابیر ِ مختلفی میگیرد.
زآنرو هم به معنایِ «به آن دلیل»، «به این خاطر» است. و هم به معنایِ «از آن چهره» و «از آن رُخ».
مستی در مصراع ِ دوم نیز میتواند شکل ِ حاصل ِ مصدری و معنایِ «مست بودن» بدهد و هم شکل ِ نکره/وحده. یعنی «یک مست».
زمام ِ ما معنایِ «افسار ِ ما» و در مَجاز، «اختیار و سرنوشت ِ ما» میدهد.
همچنین اگر دوستان ِ گرامی خُرده بر من نمیگیرند، ادعا کنم که از این واژه، عبارت ِ «زِ مام ِ ما» نیز به چشمام میخورَد.
«مام»، مادر را نیز گویند. (برهان، آنندراج، ناظم الاطباء)
که این معنا، شیر و شیرخوردن را هم با خود دارد.
از خون ِ دل ِ طفلان سرخاب ِ رُخ آمیزد
این زال ِ سپید ابرو، و این مام ِ سیهپستان
خاقانی، قصیده ۱۶۸
طفل ِ دلام مینَخورَد شیر از این دایهیِ شب؛
سینهسیَه یافت مگر دایهیِ شب را دل ِ من
مولوی، غزل ۱۸۱۷
با این معنا، میشود گفت: چون مستی ِ ما به چشم ِ شاهد ِ دلبند ِ ما خوشآیند بود، به همین خاطر است که بهمحض ِ اینکه ما را از شیر و از پستان ِ مادر گرفتند، به مستی و می خواری سپردهاند! یا به چشم ِ مست ِ یار سپردهاند!
معنای بیت:
معناهایِ متفاوت ِ واژه را در پرانتز میآورم و این پرانتز به معنایِ مترادف بودن نیست. مستی (خماری ِ چشم، مست بودن، گلایه، اندوه) به چشم ِ شاهد ِ دلبند ِ ما خوش مینشیند (خوشآیند است). زآنرو (به همین خاطر است که، از آن چهره) اختیار ِ ما را (از آن روز که ما را از شیر گرفتند)، به مستی (مست بودن، یک مست، چشم ِ مست ِ یار) سپردهاند.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍5❤1
ما گدایان خیل سلطانیم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 439 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ما گدایان ِ خیل سلطان ایم
شهربند ِ هوایِ جانان ایم
بنده را نام ِ خویشتن نبوَد
هر چه ما را لقب دهند آن ایم
گر برانند و گر ببخشایند،
رَه به جایِ دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر
سَر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوایِ صحبت ِ یار
زر فشانند و ما سَر افشانیم
مر خداوند ِ عقل و دانش را
عیب ِ ما گو مکن که نادان ایم
هر گُلی نو که در جهان آید،
ما به عشقاش هزاردستان ایم
تنگچشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکُنان ِ بُستان ایم
تو به سیمایِ شخص مینگری،
ما در آثار ِ صُنع حیران ایم
هر چه گفتیم جز حکایت ِ دوست
در همه عمر از آن پشیمان ایم
سعدیا! بی وجود ِ صحبت ِ یار
همه عالَم به هیچ نستانیم
تَرک ِ جان ِ عزیز بتوان گفت
تَرک ِ یار ِ عزیز نتوانیم
0439
@Setiq
#غزل شمارهی 439 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ما گدایان ِ خیل سلطان ایم
شهربند ِ هوایِ جانان ایم
بنده را نام ِ خویشتن نبوَد
هر چه ما را لقب دهند آن ایم
گر برانند و گر ببخشایند،
رَه به جایِ دگر نمیدانیم
چون دلارام میزند شمشیر
سَر ببازیم و رخ نگردانیم
دوستان در هوایِ صحبت ِ یار
زر فشانند و ما سَر افشانیم
مر خداوند ِ عقل و دانش را
عیب ِ ما گو مکن که نادان ایم
هر گُلی نو که در جهان آید،
ما به عشقاش هزاردستان ایم
تنگچشمان نظر به میوه کنند
ما تماشاکُنان ِ بُستان ایم
تو به سیمایِ شخص مینگری،
ما در آثار ِ صُنع حیران ایم
هر چه گفتیم جز حکایت ِ دوست
در همه عمر از آن پشیمان ایم
سعدیا! بی وجود ِ صحبت ِ یار
همه عالَم به هیچ نستانیم
تَرک ِ جان ِ عزیز بتوان گفت
تَرک ِ یار ِ عزیز نتوانیم
0439
@Setiq
❤8👍2🔥1
کاش کان دلبر عیار که من کشته اویم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 440 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
کاش کآن دلبر ِ عیّار که من کُشتهیِ او یم،
بار ِ دیگر بگذشتی! که کُنَد زنده به بویام
تَرک ِ من گفت و بهترکاش نتوانم که بگویم
چه کُنَم! نیست دلی چون دل ِ او ز آهن و رویام
تا قدم باشد م، اندر قدماش افتم و خیزم
تا نفَس مانَد م، اندر عقباش پرسم و پویم
دشمن ِ خویشتن ام هر نفَس از دوستی ِ او
تا چه دید از من ِ مسکین! که ملول است ز خویام
لب ِ او بر لب ِ من؟ این چه خیال است و تمنّا!
مگر آنگه که کُنَد کوزهگر از خاک سبویام
همه بر من چه زنی زخم ِ فراق ای مه ِ خوبان
نه من ام تنها کاندر خم ِ چوگان ِ تو گوی ام
هر کجا صاحب ِ حُسنی ست، ثنا گفتم و وصفاش.
تو چنان صاحب ِ حُسنی که ندانم که چه گویم
دوش میگفت که: سعدی غم ِ ما هیچ ندارد
مینداند که گر م سَر بروَد، دست نشویم
0440
@Setiq
#غزل شمارهی 440 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
کاش کآن دلبر ِ عیّار که من کُشتهیِ او یم،
بار ِ دیگر بگذشتی! که کُنَد زنده به بویام
تَرک ِ من گفت و بهترکاش نتوانم که بگویم
چه کُنَم! نیست دلی چون دل ِ او ز آهن و رویام
تا قدم باشد م، اندر قدماش افتم و خیزم
تا نفَس مانَد م، اندر عقباش پرسم و پویم
دشمن ِ خویشتن ام هر نفَس از دوستی ِ او
تا چه دید از من ِ مسکین! که ملول است ز خویام
لب ِ او بر لب ِ من؟ این چه خیال است و تمنّا!
مگر آنگه که کُنَد کوزهگر از خاک سبویام
همه بر من چه زنی زخم ِ فراق ای مه ِ خوبان
نه من ام تنها کاندر خم ِ چوگان ِ تو گوی ام
هر کجا صاحب ِ حُسنی ست، ثنا گفتم و وصفاش.
تو چنان صاحب ِ حُسنی که ندانم که چه گویم
دوش میگفت که: سعدی غم ِ ما هیچ ندارد
مینداند که گر م سَر بروَد، دست نشویم
0440
@Setiq
👍5
Chaee Chaee
Shahrokh
شاهرخ
دوستاش داشتم
همیشه
نواری که برج ِ آج و ای وای بلا دل را داشت
نواری که آهوی شرقی ...
نوار ِ غمگین ِ قدیمی که آهنگ ِ پاییزه پاییز ِ عریون...
خیلی دوستاش داشتم
من نمیدانم اینهمه آدم ِ مستحق ِ مرگ هست که نمیمیرند... چرا شاهرخ....
@Setiq
دوستاش داشتم
همیشه
نواری که برج ِ آج و ای وای بلا دل را داشت
نواری که آهوی شرقی ...
نوار ِ غمگین ِ قدیمی که آهنگ ِ پاییزه پاییز ِ عریون...
خیلی دوستاش داشتم
من نمیدانم اینهمه آدم ِ مستحق ِ مرگ هست که نمیمیرند... چرا شاهرخ....
@Setiq
💔15😢6❤5🕊2🥰1
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 441 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
بی تماشاگه ِ رویاش به تماشا نرویم
بوستان، خانهیِ عیش است و چمن، کویِ نشاط؛
تا مهیّا نبود عیش ِ مهنا، نرویم
دیگران با همهکس دست در آغوش کنند
ما که بر سفرهیِ خاص ایم، به یغما نرویم
نتوان رفت مگر در نظر ِ یار ِ عزیز
و ر تحمّل نکُنَد زحمت ِ ما، تا نرویم
گر به خواری زِ در ِ خویش برانَد ما را،
به امید ش بنشینیم و به درها نرویم
گر به شمشیر ِ احبّا تن ِ ما پاره کنند،
به تظلّم به در ِ خانهیِ اعدا نرویم
پای گو بر سر و بر دیدهیِ ما نهْ چو بساط
که اگر نقش ِ بساطت برود، ما نرویم
به درشتی و جفا روی مگردان از ما
که به کُشتن برویم از نظر ت؛ یا نرویم
سعدیا! شرط ِ وفاداری ِ لیلی آن است
که اگر مجنون گویند، به سودا نرویم
0441
@Setiq
#غزل شمارهی 441 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
عهد کردیم که بی دوست به صحرا نرویم
بی تماشاگه ِ رویاش به تماشا نرویم
بوستان، خانهیِ عیش است و چمن، کویِ نشاط؛
تا مهیّا نبود عیش ِ مهنا، نرویم
دیگران با همهکس دست در آغوش کنند
ما که بر سفرهیِ خاص ایم، به یغما نرویم
نتوان رفت مگر در نظر ِ یار ِ عزیز
و ر تحمّل نکُنَد زحمت ِ ما، تا نرویم
گر به خواری زِ در ِ خویش برانَد ما را،
به امید ش بنشینیم و به درها نرویم
گر به شمشیر ِ احبّا تن ِ ما پاره کنند،
به تظلّم به در ِ خانهیِ اعدا نرویم
پای گو بر سر و بر دیدهیِ ما نهْ چو بساط
که اگر نقش ِ بساطت برود، ما نرویم
به درشتی و جفا روی مگردان از ما
که به کُشتن برویم از نظر ت؛ یا نرویم
سعدیا! شرط ِ وفاداری ِ لیلی آن است
که اگر مجنون گویند، به سودا نرویم
0441
@Setiq
❤3👍2👏2