من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 424 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
بپرس حال ِ من آخر چو بگذری روزی
که چون همیگذرد روزگار ِ مسکینام؟
من اهل ِ دوزخ ام ار بی تو زنده خواهم شد
که در بهشت نَیارَد خدایْ غمگینام
ندانمات که چه گویم! تو هر دو چشم ِ منی
که بی وجود ِ شریفات جهان نمیبینم
چو رویِ دوست نبینی، جهان ندیدن بهْ!
شب ِ فراق مَنهْ شمع پیش ِ بالینام
ضرورت است که عهد ِ وفا بهسر بَرَمات
و گر جفا به سر آید هزار چندینام
نه هاون ام! که بنالم به کوفتی از یار
چو دیگ بر سر ِ آتش نشان که بنشینم
بگَرد بر سَر م ای آسیایِ دوْر ِ زمان
به هر جفا که توانی؛ که سنگ ِ زیرین ام
چو بلبل آمدمات تا چو گل ثنا گویم
چو لاله لال بکَردی زبان ِ تحسینام
مرا، پلنگ، به سرپنجه، ای نگار! نکُشت
تو میکُشی به سر ِ پنجهیِ نگارینام
چو ناف ِ آهو، خونام بسوخت در دل ِ تنگ
برَفت در همه آفاق بویِ مشکینام
هنر بیار و زبانآوری مکُن سعدی!
چه حاجت است بگوید شکر که شیرین ام
0424
@Setiq
#غزل شمارهی 424 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم
بپرس حال ِ من آخر چو بگذری روزی
که چون همیگذرد روزگار ِ مسکینام؟
من اهل ِ دوزخ ام ار بی تو زنده خواهم شد
که در بهشت نَیارَد خدایْ غمگینام
ندانمات که چه گویم! تو هر دو چشم ِ منی
که بی وجود ِ شریفات جهان نمیبینم
چو رویِ دوست نبینی، جهان ندیدن بهْ!
شب ِ فراق مَنهْ شمع پیش ِ بالینام
ضرورت است که عهد ِ وفا بهسر بَرَمات
و گر جفا به سر آید هزار چندینام
نه هاون ام! که بنالم به کوفتی از یار
چو دیگ بر سر ِ آتش نشان که بنشینم
بگَرد بر سَر م ای آسیایِ دوْر ِ زمان
به هر جفا که توانی؛ که سنگ ِ زیرین ام
چو بلبل آمدمات تا چو گل ثنا گویم
چو لاله لال بکَردی زبان ِ تحسینام
مرا، پلنگ، به سرپنجه، ای نگار! نکُشت
تو میکُشی به سر ِ پنجهیِ نگارینام
چو ناف ِ آهو، خونام بسوخت در دل ِ تنگ
برَفت در همه آفاق بویِ مشکینام
هنر بیار و زبانآوری مکُن سعدی!
چه حاجت است بگوید شکر که شیرین ام
0424
@Setiq
❤6👏2❤🔥1👍1
در عیش ِ نقد کوش که چون آبخور نماند
آدم بِهِشت روضهیِ دارالسّلام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۶
نقد:
آنچه درحال داده شود. خلاف ِ نسیه (منتهی الارب، آنندراج، ناظم الاطباء) حاضر ِ مُعجَل (متن اللغه)
آبخور:
۱. سرچشمه و محلی که از آنجا آب برگیرند و بنوشند، آبشخور
۲. قسمت، نصیب (معین) بهره، روزی (عمید)
۳. نوشیدن ِ آب (عمید)
هشتن: رها کردن، فروگذاشتن، گذاشتن، هلیدن (عمید)
بهِشت: هِلید، فروگذاشت، رها کرد.
روضه:
۱. باغ، گلستان، گلزار، سبزهزار، مَرغزار.
۲. بهشت. روضهیِ رضوان: باغ ِ بهشت (عمید)
دارالسلام:
۱. سرایِ سلامت
۲. بهشت. (عمید)
روضة السلام: مرغزار ِ سلامت، باغ ِ آسایش و راحت
روضه و دار السلام نیز هر دو در مجاز به جایِ بهشت آمدهاند. دارالسلام در قرآن بهعنوان ِ یکی از نامهایِ بهشت نیز آمده.
وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ
قرآن، سوره یونس آیه ۲۵
لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِندَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ
قرآن، سوره الانعام، آیه ۱۲۷
نقد در مقابل ِ نسیه هم آمدهاست. و در تقابل میان ِ نقد و نسیه، کنایه به بهشت هم به ذهن می آید.
چمن حکایت ِ اردیبهشت میگوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت
حافظ ۷۹
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت،
از اهل ِ بهشت کرد، یا دوزخ ِ زشت
جامی و بُتی و بَربَطی بر لب ِ کِشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
خیام، رباعی ۹۲ کتاب ترانههای خیام صادق هدایت
آبخور را در این بیت هم میشود نصیب و قسمت در نظر گرفت و هم چشمه. و به عبارتی چشمهیِ آب ِ کوثر در بهشت.
زِ مُرغی کاو خورَد آتش، حسَدها میبَرَد مرغی
که طوبا آشیان است و زِ کوثر آبخور دارد
مجیرالدین بیلقانی، قطعه ۲۸
همچنین آب ِ خضر یا آب ِ حیات یا آب ِ جاودانگی هم میتواند یکی از مفاهیمی باشد که بشود آبخور را به آن ارجاع داد.
بَهر ِ خوان ِ سکندر ِ دوران
داشت از آب ِ خضر آبخور او
خاقانی قطعه ۲۹۴
معنای بیت: سعی کن تا عیش ِ نقد را در دست داشتهباشی. به این دلیل که آدم هم روضهی دارالسلام و باغی که در آن آسایش و سلامت داشت را رها کرد، چون که آبخور، نصیب، چشمهی آب ِ کوثر یا چشمهیِ جاودانگی در آن باقی نمانده بود.
بهعبارتی بهشت هم جاودانی و ابدی نبود.
جهان چو خُلد ِ بَرین شد به دور ِ سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نهممکناست خُلُود
حافظ ۲۱۹
پس بکوش تا از هر آن عیشی که در حال برای تو میسور است، بهرهمند شوی. و این مفهوم را میتوان با مفهوم ِ بیت ِ چهارم مرتبط دانست. همانطور که میبایست در بزم ِ دور، یک دو قدح درکشی و بروی چون که دوام ِ وصل میسّر نمیشود، میبایست در عیش ِ نقد بکوشی چون که آبخور نخواهد ماند، کما اینکه به همین خاطر آدم نیز ناگزیر شد تا روضهیِ دارالسلام را بهِلد و رها کند و به زمین بیاید.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
آدم بِهِشت روضهیِ دارالسّلام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۶
نقد:
آنچه درحال داده شود. خلاف ِ نسیه (منتهی الارب، آنندراج، ناظم الاطباء) حاضر ِ مُعجَل (متن اللغه)
آبخور:
۱. سرچشمه و محلی که از آنجا آب برگیرند و بنوشند، آبشخور
۲. قسمت، نصیب (معین) بهره، روزی (عمید)
۳. نوشیدن ِ آب (عمید)
هشتن: رها کردن، فروگذاشتن، گذاشتن، هلیدن (عمید)
بهِشت: هِلید، فروگذاشت، رها کرد.
روضه:
۱. باغ، گلستان، گلزار، سبزهزار، مَرغزار.
۲. بهشت. روضهیِ رضوان: باغ ِ بهشت (عمید)
دارالسلام:
۱. سرایِ سلامت
۲. بهشت. (عمید)
روضة السلام: مرغزار ِ سلامت، باغ ِ آسایش و راحت
روضه و دار السلام نیز هر دو در مجاز به جایِ بهشت آمدهاند. دارالسلام در قرآن بهعنوان ِ یکی از نامهایِ بهشت نیز آمده.
وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى دارِ السَّلامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ
قرآن، سوره یونس آیه ۲۵
لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِندَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ
قرآن، سوره الانعام، آیه ۱۲۷
نقد در مقابل ِ نسیه هم آمدهاست. و در تقابل میان ِ نقد و نسیه، کنایه به بهشت هم به ذهن می آید.
چمن حکایت ِ اردیبهشت میگوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت
حافظ ۷۹
من هیچ ندانم که مرا آنکه سرشت،
از اهل ِ بهشت کرد، یا دوزخ ِ زشت
جامی و بُتی و بَربَطی بر لب ِ کِشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
خیام، رباعی ۹۲ کتاب ترانههای خیام صادق هدایت
آبخور را در این بیت هم میشود نصیب و قسمت در نظر گرفت و هم چشمه. و به عبارتی چشمهیِ آب ِ کوثر در بهشت.
زِ مُرغی کاو خورَد آتش، حسَدها میبَرَد مرغی
که طوبا آشیان است و زِ کوثر آبخور دارد
مجیرالدین بیلقانی، قطعه ۲۸
همچنین آب ِ خضر یا آب ِ حیات یا آب ِ جاودانگی هم میتواند یکی از مفاهیمی باشد که بشود آبخور را به آن ارجاع داد.
بَهر ِ خوان ِ سکندر ِ دوران
داشت از آب ِ خضر آبخور او
خاقانی قطعه ۲۹۴
معنای بیت: سعی کن تا عیش ِ نقد را در دست داشتهباشی. به این دلیل که آدم هم روضهی دارالسلام و باغی که در آن آسایش و سلامت داشت را رها کرد، چون که آبخور، نصیب، چشمهی آب ِ کوثر یا چشمهیِ جاودانگی در آن باقی نمانده بود.
بهعبارتی بهشت هم جاودانی و ابدی نبود.
جهان چو خُلد ِ بَرین شد به دور ِ سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نهممکناست خُلُود
حافظ ۲۱۹
پس بکوش تا از هر آن عیشی که در حال برای تو میسور است، بهرهمند شوی. و این مفهوم را میتوان با مفهوم ِ بیت ِ چهارم مرتبط دانست. همانطور که میبایست در بزم ِ دور، یک دو قدح درکشی و بروی چون که دوام ِ وصل میسّر نمیشود، میبایست در عیش ِ نقد بکوشی چون که آبخور نخواهد ماند، کما اینکه به همین خاطر آدم نیز ناگزیر شد تا روضهیِ دارالسلام را بهِلد و رها کند و به زمین بیاید.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍5
کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
مولوی - سهیل قاسمی
من تعجبام از این است که کسانی که شنقصه کردند که الا یا ایهاالساقی را حافظ از یزید برداشته، هیچکدام لایِ کتاب ِ مولوی را باز نکردهبودند؟ یا مشکلشون چیه؟ ها؟
#مولوی - غزل 2352
سهیل قاسمی
@Setiq
#مولوی - غزل 2352
سهیل قاسمی
@Setiq
👍1
کی افسون خواند در گوشات که ابرو پُرگِرِه داری
نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟
یکی پُرزهر افسونی فروخوانَد به گوش ِ تو
زِ صحن ِ سینهیِ پُرغم دهد پیغام ِ بیماری
چو دیدی آن ترُشرو را، مُخَلَّل کرده ابرو را؛
از او بُگریز و بشناساش! چرا موقوفگفتاری؟
چه حاجت آب ِ دریا را چشِش چون رنگ ِ او دیدی
که پُرزهر ت کند آباش؛ اگر چه نوش ِ منقاری
لطیفان و ظریفانی که بودهستند در عالَم
رمیده و بدگمان بودند همچون کَبک ِ کُهساری
گر استفراغ میخواهی از آن طُزغویِ گندیده،
مُفَرِّح بدهمات؛ لیکن مکُن دیگر وَحَلخواری
اَلا یا صاحِبَ اَلْدّارِ، اَدِرْ کَأساً مِنَ الْنّارِ
فَدَفِّینی وَ صَفِّینی وَ صَفْوُ عَیْنِکَ الْجارِی
فَطَفِّینا وَ عَزِّینا، فَاِنْ عُدْنا فَجَازِینا
فَأِنّا مَسَّنا ضُرٌّ، فَلا تَرْضیٰ بِأِضْرارِی
اَدِرْ کَأساً عَهِدْنَاهُ، فَاِنّا ماٰ جَحَدْناهُ
فَعِنْدِی مِنْهُ آثارٌ، وَ اِنِّی مُدْرِکُ ثارِی
اَدِرْ کَأساً بِأَجْفانِی فَدا روحِی وَ رَیْحَانِی
وَ اَنْتَ الْمَحْشَرُ الْثّانِی فَاَحْیَیْنا بِمِدْرارِ
فَأَوقِدْ لِی مَصابِیحی وَ ناوِلْنِی مَفاتِیحی
وَ غَیِّرْنی وَ سَیِّرْنی بِجُودِ کَفِّکَ الْسّارِی
چو نامات پارسی گویم، کُنَد تازی مرا لابه
چو تازی وصف ِ تو گویم، برآرَد پارسی زاری
بِگَه امروز زنجیری دگر در گردنام کردی
زهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسلهداری
چو زنجیری نهی بر سگ، شود شاه ِ همه شیران
چو زنگی را دهی رنگی، شود رومی و روم آری
اَلا یَا صاحِبَ الْکَاسِ وَ یَا مَنْ قَلْبُهُ قَاسی
اَتُبْلِینی بِأِفْلاسِی وَ تُعْلِینی بِأِکْثَاری؟
لِسانُ الْعُرْبِ وَ الْتُّرکِ هُما فِی کَاسِکَ الْمُزکِ
فَناوِلْ قَهْوَةً تُغْنِی عَنْ اِعْساری وَ اِیسارِی
مگر شاه ِ عرب را من بدیدم دوش خواباندر
چه جای خواب؟ میبینم جمالاش را به بیداری
مولوی غزل 2352
#مولوی
@Setiq
https://t.me/Setiq/3864
نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟
یکی پُرزهر افسونی فروخوانَد به گوش ِ تو
زِ صحن ِ سینهیِ پُرغم دهد پیغام ِ بیماری
چو دیدی آن ترُشرو را، مُخَلَّل کرده ابرو را؛
از او بُگریز و بشناساش! چرا موقوفگفتاری؟
چه حاجت آب ِ دریا را چشِش چون رنگ ِ او دیدی
که پُرزهر ت کند آباش؛ اگر چه نوش ِ منقاری
لطیفان و ظریفانی که بودهستند در عالَم
رمیده و بدگمان بودند همچون کَبک ِ کُهساری
گر استفراغ میخواهی از آن طُزغویِ گندیده،
مُفَرِّح بدهمات؛ لیکن مکُن دیگر وَحَلخواری
اَلا یا صاحِبَ اَلْدّارِ، اَدِرْ کَأساً مِنَ الْنّارِ
فَدَفِّینی وَ صَفِّینی وَ صَفْوُ عَیْنِکَ الْجارِی
فَطَفِّینا وَ عَزِّینا، فَاِنْ عُدْنا فَجَازِینا
فَأِنّا مَسَّنا ضُرٌّ، فَلا تَرْضیٰ بِأِضْرارِی
اَدِرْ کَأساً عَهِدْنَاهُ، فَاِنّا ماٰ جَحَدْناهُ
فَعِنْدِی مِنْهُ آثارٌ، وَ اِنِّی مُدْرِکُ ثارِی
اَدِرْ کَأساً بِأَجْفانِی فَدا روحِی وَ رَیْحَانِی
وَ اَنْتَ الْمَحْشَرُ الْثّانِی فَاَحْیَیْنا بِمِدْرارِ
فَأَوقِدْ لِی مَصابِیحی وَ ناوِلْنِی مَفاتِیحی
وَ غَیِّرْنی وَ سَیِّرْنی بِجُودِ کَفِّکَ الْسّارِی
چو نامات پارسی گویم، کُنَد تازی مرا لابه
چو تازی وصف ِ تو گویم، برآرَد پارسی زاری
بِگَه امروز زنجیری دگر در گردنام کردی
زهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسلهداری
چو زنجیری نهی بر سگ، شود شاه ِ همه شیران
چو زنگی را دهی رنگی، شود رومی و روم آری
اَلا یَا صاحِبَ الْکَاسِ وَ یَا مَنْ قَلْبُهُ قَاسی
اَتُبْلِینی بِأِفْلاسِی وَ تُعْلِینی بِأِکْثَاری؟
لِسانُ الْعُرْبِ وَ الْتُّرکِ هُما فِی کَاسِکَ الْمُزکِ
فَناوِلْ قَهْوَةً تُغْنِی عَنْ اِعْساری وَ اِیسارِی
مگر شاه ِ عرب را من بدیدم دوش خواباندر
چه جای خواب؟ میبینم جمالاش را به بیداری
مولوی غزل 2352
#مولوی
@Setiq
https://t.me/Setiq/3864
Telegram
ستیغ
من تعجبام از این است که کسانی که شنقصه کردند که الا یا ایهاالساقی را حافظ از یزید برداشته، هیچکدام لایِ کتاب ِ مولوی را باز نکردهبودند؟ یا مشکلشون چیه؟ ها؟
#مولوی - غزل 2352
سهیل قاسمی
@Setiq
#مولوی - غزل 2352
سهیل قاسمی
@Setiq
👏3
منم یا رب در این دولت که روی یار میبینم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 425 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
من ام یا رب در این دولت که رویِ یار میبینم؟
فراز ِ سرو ِ سیمیناش گُلی بر بار میبینم؟
مگر طوبیٰ برآمد در سرابُستان ِ جان ِ من
که بر هر شعبهئی مرغی شکَرگفتار میبینم
مگر دنیا سر آمد! کاینچنین آزاد در جنّت
می ِ بی دُرد مینوشم، گُل ِ بی خار میبینم
عجب دارم زِ بخت ِ خویش و هر دم در گمان افتم
که مست ام یا به خواب ام یا جمال ِ یار میبینم
زمین بوسیدهام بسیار و خدمت کرده تا اکنون
لب ِ معشوق میبوسم، رخ ِ دلدار میبینم
چه طاعت کردهام گویی که این پاداش مییابم
چه فرمان بردهام گویی که این مقدار میبینم
تویی یارا که خوابآلود بر من تاختن کردی
من ام یا رب که بخت ِ خود چنین بیدار میبینم
چو خلوت با میان آمد، نخواهم شمع ِ کاشانه
تمنّایِ بهشتام نیست چون دیدار میبینم
کدام آلاله میبویم که مغز م عنبرآگین شد
چه ریحان دسته بندم چون جهان گلزار میبینم
ز گردون نعره میآید که اینات بوالعجب کاری
که سعدی را ز رویِ دوست برخوردار میبینم
0425
@Setiq
#غزل شمارهی 425 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
من ام یا رب در این دولت که رویِ یار میبینم؟
فراز ِ سرو ِ سیمیناش گُلی بر بار میبینم؟
مگر طوبیٰ برآمد در سرابُستان ِ جان ِ من
که بر هر شعبهئی مرغی شکَرگفتار میبینم
مگر دنیا سر آمد! کاینچنین آزاد در جنّت
می ِ بی دُرد مینوشم، گُل ِ بی خار میبینم
عجب دارم زِ بخت ِ خویش و هر دم در گمان افتم
که مست ام یا به خواب ام یا جمال ِ یار میبینم
زمین بوسیدهام بسیار و خدمت کرده تا اکنون
لب ِ معشوق میبوسم، رخ ِ دلدار میبینم
چه طاعت کردهام گویی که این پاداش مییابم
چه فرمان بردهام گویی که این مقدار میبینم
تویی یارا که خوابآلود بر من تاختن کردی
من ام یا رب که بخت ِ خود چنین بیدار میبینم
چو خلوت با میان آمد، نخواهم شمع ِ کاشانه
تمنّایِ بهشتام نیست چون دیدار میبینم
کدام آلاله میبویم که مغز م عنبرآگین شد
چه ریحان دسته بندم چون جهان گلزار میبینم
ز گردون نعره میآید که اینات بوالعجب کاری
که سعدی را ز رویِ دوست برخوردار میبینم
0425
@Setiq
👍3👏1
در بزم ِ دور، یک دو قدح درکش و برو
یعنی طمع مدار وصال ِ دوام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۴
بزم ِ دور:
دور: از دست به دست رسانیدن ِ پیالهها. شراب در مهمانی (ناظم الاطباء)، گردش ِ پیالهی شراب (لغت ِ محلی ِ شوشتر) یک بار شراب پیمودن به همهی حریفان ِ مجلس (دهخدا) و بزم ِ دور میتواند بزمی باشد که در آن به این شکل، پیمانهی شراب را به نوبت به همهیِ کسانی که گرداگرد ِ هم اند میدهند تا بنوشد.
دور بر کسی افتادن: نوبت ِ سر کشیدن ِ پیالهیِ شراب به کسی رسیدن و کنایه است از روزگار به مراد ِ او شدن. (دهخدا)
دور: چرخیدن
قدَح:
ظرفی که در آن چیزی بیاشامند، ساغر، پیاله، کاسهیِ بزرگ (عمید)
درکشیدن:
نوشیدن (عمید)
یعنی:
چنین معنی میدهد. (عمید) میخواهد و قصد میکند و مصدر ِ آن عنایت است که به معنایِ قصد کردن است. (غیاث)
وصال:
۱. رسیدن به محبوب و همآغوشی با وی
۲. دست یافتن به چیزی، رسیدن
۳. در تصوّف، رسیدن به مرحلهیِ فناءِ فیالله و رسیدن به معشوق ِ ازلی. (عمید) در اصطلاح ِ سالکان، مقام ِ وحدت را گویند مع الله تعالی سِرّاً و جهراً (از آنندراج)
بنای من از ابتدا، نپرداختن به تحلیل ِ نمادین و تعابیر و تفاسیر بر اساس ِ اصطلاحات ِ مکاتب است و امیدوارم بتوانم این مبنا را رعایت کنم. منتها در نظر داشته باشیم که این غزل با عبارت ِ صریح ِ «صوفی» آغاز شده و ناگزیر اگر واژهئی مانند ِ «عنقا» یا «وصال» یا «حال» که تعاریف و تعابیر و اصطلاحاتی در تصوّف دارند، آنها را بیان کردم. اما هدف ِ من خودداری از دستهبندی یا تفسیر ِ نمادین ِ جملهها (عارفانه یا عاشقانه یا رندانه یا اجتماعی یا...) است.
دَوام:
۱. همیشگی (آنندراج)
۲. پایداری، ثبات، پایندگی، پیوستگی (دهخدا)
دُوام:
سرگیجه و دوار (دهخدا، از آنندراج)، گردش ِ سر (منتهی الارب)
معنایِ بیت:
در بزمی که به هر کسی به نوبت پیمانهئی شراب میچشانند، یکی دو قدح سربکش و برو. این به آن معنا است که امیدوار نباش که وصال، همیشگی باشد.
در دایرهیِ سپهر ِ ناپیدا غور،
می نوش به خوشدلی! که دور است به جور
نوبت چو به دوْر ِ تو رسد، آه مکن!
جامی ست که جمله را چشانند به دوْر
خیام، رباعی ۱۲۵ از کتاب ِ ترانههای خیام
اگر در ادامهی غزل و در ادامهی گفتار ِ شاعر با صوفی در نظر بگیریم، میتوان گفت که نخست، آینهیِ صافی ِ جام را به او نمودهاست تا صفا را در آن ببیند، سپس گفته راز ِ درون ِ حلقه را از رندان ِ مست بپرسد، سپس گفته که قادر به صید ِ عنقا نخواهد بود. و اینجا میافزاید: تنها میتوان یک دو قدح در کشید و رفت و انتظار ِ وصال ِ همیشگی داشتن، کاری عبث است.
جهان چو خُلد ِ برین شد به دور ِ سوسن و گُلل
ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
حافظ ۲۱۹
حافظ! دوام ِ وصل میسّر نمیشود
شاهان کم التفات به حال ِ گدا کنند
حافظ ۱۹۶
دوام ِ عیش و تنعّم نه شیوهیِ عشق است
اگر معاشر ِ مایی، بنوش نیش ِ غمی
حافظ ۴۷۱
دوام را اگر دُوام بخوانیم و فرض کنیم که شاعر نیز هنگام ِ سرودن به چنین معنایی التفات داشته، سرگیجهیِ ناشی از شُرب ِ مدام و بیش از یک دو قدح درکشیدن را نیز به ذهن متبادر میکند. از طرفی طعنهئی به صوفیان و مناسک ِ آنها هم میتواند باشد. در این حالت، دُوام به معنای سرگیجه با بزم ِ دور در معنایِ بزم ِ سماع ِ صوفیان یا بزمی که در آن به دور ِ خود میچرخند تناسب مییابد. که از گفتهیِ شاعر در مصراع ِ دوم میشود استنباط کرد که با دور ِ خود چرخیدن نمیتوان به وصال رسید!
دوام ِ عُمر و مُلک ِ او بخواه از لطف ِ حق ای دل!
که چرخ این سکّهیِ دولت به دور ِ روزگاران زد
حافظ ۱۵۳
هرچند اگر ادعا کنم که دُوام را سرگیجه و و دور را چرخش بگیریم، پیوندی بسیار سست به ذهن میآید، اما اینجا هم دوام و دور با هم آمدهاند.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
یعنی طمع مدار وصال ِ دوام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۴
بزم ِ دور:
دور: از دست به دست رسانیدن ِ پیالهها. شراب در مهمانی (ناظم الاطباء)، گردش ِ پیالهی شراب (لغت ِ محلی ِ شوشتر) یک بار شراب پیمودن به همهی حریفان ِ مجلس (دهخدا) و بزم ِ دور میتواند بزمی باشد که در آن به این شکل، پیمانهی شراب را به نوبت به همهیِ کسانی که گرداگرد ِ هم اند میدهند تا بنوشد.
دور بر کسی افتادن: نوبت ِ سر کشیدن ِ پیالهیِ شراب به کسی رسیدن و کنایه است از روزگار به مراد ِ او شدن. (دهخدا)
دور: چرخیدن
قدَح:
ظرفی که در آن چیزی بیاشامند، ساغر، پیاله، کاسهیِ بزرگ (عمید)
درکشیدن:
نوشیدن (عمید)
یعنی:
چنین معنی میدهد. (عمید) میخواهد و قصد میکند و مصدر ِ آن عنایت است که به معنایِ قصد کردن است. (غیاث)
وصال:
۱. رسیدن به محبوب و همآغوشی با وی
۲. دست یافتن به چیزی، رسیدن
۳. در تصوّف، رسیدن به مرحلهیِ فناءِ فیالله و رسیدن به معشوق ِ ازلی. (عمید) در اصطلاح ِ سالکان، مقام ِ وحدت را گویند مع الله تعالی سِرّاً و جهراً (از آنندراج)
بنای من از ابتدا، نپرداختن به تحلیل ِ نمادین و تعابیر و تفاسیر بر اساس ِ اصطلاحات ِ مکاتب است و امیدوارم بتوانم این مبنا را رعایت کنم. منتها در نظر داشته باشیم که این غزل با عبارت ِ صریح ِ «صوفی» آغاز شده و ناگزیر اگر واژهئی مانند ِ «عنقا» یا «وصال» یا «حال» که تعاریف و تعابیر و اصطلاحاتی در تصوّف دارند، آنها را بیان کردم. اما هدف ِ من خودداری از دستهبندی یا تفسیر ِ نمادین ِ جملهها (عارفانه یا عاشقانه یا رندانه یا اجتماعی یا...) است.
دَوام:
۱. همیشگی (آنندراج)
۲. پایداری، ثبات، پایندگی، پیوستگی (دهخدا)
دُوام:
سرگیجه و دوار (دهخدا، از آنندراج)، گردش ِ سر (منتهی الارب)
معنایِ بیت:
در بزمی که به هر کسی به نوبت پیمانهئی شراب میچشانند، یکی دو قدح سربکش و برو. این به آن معنا است که امیدوار نباش که وصال، همیشگی باشد.
در دایرهیِ سپهر ِ ناپیدا غور،
می نوش به خوشدلی! که دور است به جور
نوبت چو به دوْر ِ تو رسد، آه مکن!
جامی ست که جمله را چشانند به دوْر
خیام، رباعی ۱۲۵ از کتاب ِ ترانههای خیام
اگر در ادامهی غزل و در ادامهی گفتار ِ شاعر با صوفی در نظر بگیریم، میتوان گفت که نخست، آینهیِ صافی ِ جام را به او نمودهاست تا صفا را در آن ببیند، سپس گفته راز ِ درون ِ حلقه را از رندان ِ مست بپرسد، سپس گفته که قادر به صید ِ عنقا نخواهد بود. و اینجا میافزاید: تنها میتوان یک دو قدح در کشید و رفت و انتظار ِ وصال ِ همیشگی داشتن، کاری عبث است.
جهان چو خُلد ِ برین شد به دور ِ سوسن و گُلل
ولی چه سود که در وی نه ممکن است خلود
حافظ ۲۱۹
حافظ! دوام ِ وصل میسّر نمیشود
شاهان کم التفات به حال ِ گدا کنند
حافظ ۱۹۶
دوام ِ عیش و تنعّم نه شیوهیِ عشق است
اگر معاشر ِ مایی، بنوش نیش ِ غمی
حافظ ۴۷۱
دوام را اگر دُوام بخوانیم و فرض کنیم که شاعر نیز هنگام ِ سرودن به چنین معنایی التفات داشته، سرگیجهیِ ناشی از شُرب ِ مدام و بیش از یک دو قدح درکشیدن را نیز به ذهن متبادر میکند. از طرفی طعنهئی به صوفیان و مناسک ِ آنها هم میتواند باشد. در این حالت، دُوام به معنای سرگیجه با بزم ِ دور در معنایِ بزم ِ سماع ِ صوفیان یا بزمی که در آن به دور ِ خود میچرخند تناسب مییابد. که از گفتهیِ شاعر در مصراع ِ دوم میشود استنباط کرد که با دور ِ خود چرخیدن نمیتوان به وصال رسید!
دوام ِ عُمر و مُلک ِ او بخواه از لطف ِ حق ای دل!
که چرخ این سکّهیِ دولت به دور ِ روزگاران زد
حافظ ۱۵۳
هرچند اگر ادعا کنم که دُوام را سرگیجه و و دور را چرخش بگیریم، پیوندی بسیار سست به ذهن میآید، اما اینجا هم دوام و دور با هم آمدهاند.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍3❤1
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 426 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
دلام تا عشقباز آمد، در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالَم نمیبینم
دمی با همدمی خرّم زِ جانام بر نمیآید
دَمام با جان برآید چونکه یک همدم نمیبینم
مرا رازی ست اندر دل، به خون ِ دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون مَحرَم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمّل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل ِ خرّم نمیبینم
نم ِ چشم آبروی من ببُرد از بس که میگریَم
چرا گریَم کاز آن حاصل برون از نم نمیبینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امّید ِ دمی با دوست، و آن دم هم نمیبینم
0426
@Setiq
#غزل شمارهی 426 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
دلام تا عشقباز آمد، در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالَم نمیبینم
دمی با همدمی خرّم زِ جانام بر نمیآید
دَمام با جان برآید چونکه یک همدم نمیبینم
مرا رازی ست اندر دل، به خون ِ دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون مَحرَم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمّل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرّما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل ِ خرّم نمیبینم
نم ِ چشم آبروی من ببُرد از بس که میگریَم
چرا گریَم کاز آن حاصل برون از نم نمیبینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امّید ِ دمی با دوست، و آن دم هم نمیبینم
0426
@Setiq
❤6👍2❤🔥1🔥1🕊1
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی زِ عیش
پیرانه سر مَکُن هُنَری ننگ و نام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۵
شباب:
جوانی، از بلوغ تا سی سالگی (عمید) جوانی و آن از سی تا چهل است (از منتهی الارب) جوانی باشد که در مقابل ِ پیری است (برهان قاطع)
ننگ و نام:
آبرو و اعتبار و خوشنامی. نام و ننگ: آبرو. حیثیت. اعتبار (دهخدا)
سپه را به ویسه است فرمان ِ جنگ
بدو بازگردد همه نام و ننگ
فردوسی، شاهنامه، دوازده رخ، بخش ۸
عیش:
۱. زندگی
۲. خوشگذرانی
هنر:
۱. پیشه، صنعت، فن (عمید)
۲. کار ِ نمایان و برجسته. (عمید)
۳. خطر (دهخدا)
نباید که خطائی افتد و هنر ِ بزرگ این است که این جیحون در میان است
تاریخ بیهقی
معنای بیت:
ای دل! روزگار ِ جوانی گذشت و در آن روزگار، گلی از باغ ِ عیش نچیدی. اکنون که پیر شدهای، به خاطر ِ آبرویِ خودت، هنری مکن!
مکُن هنری، یا هنری مکن را من تعبیری طنزآلود و کنایهآلود میبینم! هنری نکن، کار ِ خارقالعادهئی نکن! کار ِ خطرناکی نکن! به عبارتی، آن زمان که جوان بودی و برای جوانان، عیش و چیدن ِ گل ِ عیش مُجاز تلقی میشود، این کار را نکردی!
حالا که پیر شدهای، سر ِ پیری به خاطر ِ حفظ ِ آبرویِ خودت دستکم شاهکار خلق نکن! سَر ِ پیری، معرکهگیری نکن!
چون پیر شدی، حافظ! از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد ِ شباب اولا
حافظ ۴۶۶
بهعبارتی عیش و هوسناکی در جوانی قابل ِ توجیه است و بیآبرویی ِ کمتری بر آن هست. لازمهی ایام جوانی دانسته میشود. اما برای پیر، رسوایی به بار میآورد.
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور ِ عجب لازم ِ ایّام ِ شباب است
حافظ ۲۹
هنر کردن در معنای متمتّع شدن و نفع یافتن از عیش و خوشگذرانی، در شعر ِ دیگری از حافظ هم آمده:
چون شمع ِ نکورویی، در رهگذر ِ باد است
طرف ِ هُنری بربند از شمع ِ نکورویی
حافظ ۱۹۵
میگوید از آنجا که زیبایی و نیکورو بودن، مانند ِ شمعی است که در گذر ِ باد است و خاموش خواهد شد؛ یعنی زیبایی دائمی نیست و خواهد گذشت، پس تو هم بکوش تا یک نیکوروی پیدا کنی و از شمع ِ نیکوروئی ِ او، تمتع و هنری به دست بیاوری. عیشی به کام ِ دل حاصل کنی. چون نکورویی، موقت و گذران است.
اینجا اما، در این بیت میگوید که تو زمانی که باید هنری میکردی و طرفی میبستی و گلی از عیش میچیدی، این کار را نکردی. امروز که پیر شدهای آبروی خودت را نبَر و هنری مکن!
در نسخههایِ دیگر، «پیرانهسر بکُن هنری» هم ضبط شدهاست که معنایی متفاوت میدهد: که حالا که جوانی را از دست دادی، در پیری هنری از خود نشان بده!
تا در ره ِ پیری به چه آیین رَوی ای دل!
باری بهغلط صرف شد ایّام ِ شبابات
حافظ ۱۵
من تعبیر ِ نخستین را دوستتر میدارم. هرچند که در بیت ِ بعدی هم، توصیه به کوشیدن در عیش ِ نقد کرده باشد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
پیرانه سر مَکُن هُنَری ننگ و نام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۵
شباب:
جوانی، از بلوغ تا سی سالگی (عمید) جوانی و آن از سی تا چهل است (از منتهی الارب) جوانی باشد که در مقابل ِ پیری است (برهان قاطع)
ننگ و نام:
آبرو و اعتبار و خوشنامی. نام و ننگ: آبرو. حیثیت. اعتبار (دهخدا)
سپه را به ویسه است فرمان ِ جنگ
بدو بازگردد همه نام و ننگ
فردوسی، شاهنامه، دوازده رخ، بخش ۸
عیش:
۱. زندگی
۲. خوشگذرانی
هنر:
۱. پیشه، صنعت، فن (عمید)
۲. کار ِ نمایان و برجسته. (عمید)
۳. خطر (دهخدا)
نباید که خطائی افتد و هنر ِ بزرگ این است که این جیحون در میان است
تاریخ بیهقی
معنای بیت:
ای دل! روزگار ِ جوانی گذشت و در آن روزگار، گلی از باغ ِ عیش نچیدی. اکنون که پیر شدهای، به خاطر ِ آبرویِ خودت، هنری مکن!
مکُن هنری، یا هنری مکن را من تعبیری طنزآلود و کنایهآلود میبینم! هنری نکن، کار ِ خارقالعادهئی نکن! کار ِ خطرناکی نکن! به عبارتی، آن زمان که جوان بودی و برای جوانان، عیش و چیدن ِ گل ِ عیش مُجاز تلقی میشود، این کار را نکردی!
حالا که پیر شدهای، سر ِ پیری به خاطر ِ حفظ ِ آبرویِ خودت دستکم شاهکار خلق نکن! سَر ِ پیری، معرکهگیری نکن!
چون پیر شدی، حافظ! از میکده بیرون آی
رندی و هوسناکی در عهد ِ شباب اولا
حافظ ۴۶۶
بهعبارتی عیش و هوسناکی در جوانی قابل ِ توجیه است و بیآبرویی ِ کمتری بر آن هست. لازمهی ایام جوانی دانسته میشود. اما برای پیر، رسوایی به بار میآورد.
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور ِ عجب لازم ِ ایّام ِ شباب است
حافظ ۲۹
هنر کردن در معنای متمتّع شدن و نفع یافتن از عیش و خوشگذرانی، در شعر ِ دیگری از حافظ هم آمده:
چون شمع ِ نکورویی، در رهگذر ِ باد است
طرف ِ هُنری بربند از شمع ِ نکورویی
حافظ ۱۹۵
میگوید از آنجا که زیبایی و نیکورو بودن، مانند ِ شمعی است که در گذر ِ باد است و خاموش خواهد شد؛ یعنی زیبایی دائمی نیست و خواهد گذشت، پس تو هم بکوش تا یک نیکوروی پیدا کنی و از شمع ِ نیکوروئی ِ او، تمتع و هنری به دست بیاوری. عیشی به کام ِ دل حاصل کنی. چون نکورویی، موقت و گذران است.
اینجا اما، در این بیت میگوید که تو زمانی که باید هنری میکردی و طرفی میبستی و گلی از عیش میچیدی، این کار را نکردی. امروز که پیر شدهای آبروی خودت را نبَر و هنری مکن!
در نسخههایِ دیگر، «پیرانهسر بکُن هنری» هم ضبط شدهاست که معنایی متفاوت میدهد: که حالا که جوانی را از دست دادی، در پیری هنری از خود نشان بده!
تا در ره ِ پیری به چه آیین رَوی ای دل!
باری بهغلط صرف شد ایّام ِ شبابات
حافظ ۱۵
من تعبیر ِ نخستین را دوستتر میدارم. هرچند که در بیت ِ بعدی هم، توصیه به کوشیدن در عیش ِ نقد کرده باشد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍4🙏1
من از اینجا به ملامت نروم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 427 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
من از اینجا به ملامت نروم
که من اینجا به امیدی گرَوَم
گر به عقلام سخنی میگویند،
بیم ِ آن است که دیوانه شوم
گوش ِ دل، رفته به آواز ِ سماع
نتوانم که نصیحت شنوم
همه گو باد ببَر خرمن ِ عُمر
دو جهان بی تو نیَرزد دو جو م
دوستان! عیب و ملامت مکنید
کآنچه خود کاشتهباشم دروَم
من ِ بیچارهیِ گردنبهکمند
چه کُنم گر به رکاباش نروم
سعدیا گفت به خوابام بینی
بیوفا یار ام اگر میغنوم
0427
@Setiq
#غزل شمارهی 427 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
من از اینجا به ملامت نروم
که من اینجا به امیدی گرَوَم
گر به عقلام سخنی میگویند،
بیم ِ آن است که دیوانه شوم
گوش ِ دل، رفته به آواز ِ سماع
نتوانم که نصیحت شنوم
همه گو باد ببَر خرمن ِ عُمر
دو جهان بی تو نیَرزد دو جو م
دوستان! عیب و ملامت مکنید
کآنچه خود کاشتهباشم دروَم
من ِ بیچارهیِ گردنبهکمند
چه کُنم گر به رکاباش نروم
سعدیا گفت به خوابام بینی
بیوفا یار ام اگر میغنوم
0427
@Setiq
❤5👍2
حافظ مرید ِ جام ِ می است ای صبا برو
و ز بنده بندگی برسان شیخ ِ جام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۸
مرید:
۱. اراده کننده (غیاث) خواهنده (آنندراج)
۲. در تصوّف: سالک ِ مجذوب. آن که به مرشدی سر سپرده باشد. مقابل ِ مرشد. مقابل ِ پیر و شیخ (دهخدا)
۳. ارادتمند، دوستدار (عمید)
صبا:
بادی که پیامرسان است (۴:۱)
شیخ: پیر، مرشد (۵:۱۳)
معنایِ بیت:
۱. حافظ خواهنده و خواستار ِ جام ِ می است. ای صبا برو و به شیخ ِ جام و دارندهیِ جام از طرف ِ من اظهار ِ ارادت و بندگی بکن و بگو که حافظ جام ِ می میخواهد.
۲. اگر تو مرید ِ شیخ و مراد ِ خودی، حافظ، مرید ِ جام ِ می است. ای صبا! برو و به شیخ ِ جام بندگی و ارادت مرا برسان.
هر سالکی در طریقت، مرید ِ شیخی است. و شاعر اعلام میکند، که مرید ِ جام ِ می است و شیخ ِ او نیز، شیخ ِ جام است.
در نسخههای دیگر، بهجایِ شیخ ِ جام، شیخ ِ خام هم آمده است. در این صورت، میتوان خام را هم به عنوان ِ فردی ناپخته و ناآگاه معنا کرد، هم باید در نظر داشت که می، و آن می که می خواران آن را مینوشند، می ِ خام است. شیخ ِ خام میتواند همان بادهیِ خام باشد که حافظ چون مرید ِ جام ِ می است، شیخ ِ خام نیز مرید ِ او میباشد. طنز و تناقضی نیز هست که شیخ، میبایست پخته و با تجربه باشد. که شیخ ِ حافظ، خام است!
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته،
به هزار بار بهتر زِ هزار پخته خامی
حافظ ۴۶۸
اما اگر شیخ ِ خام را با اتّکا به بیت ِ سوم ِ همین غزل، مانند ِ همان زاهد ِ عالیمقام در نظر بگیریم که آگاهی ندارد و از حال و مرتبهی بالایی هم برخوردار نیست، میشود در عبارت ِ از بنده بندگی برسان، بنده را خود ِ حافظ تعبیر نکرد! یعنی گفت که: حافظ مرید ِ جام ِ می است. مرید ِ شیخ ِ خام نیست. و از باد ِ صبا میخواهد که بندگی ِ بندهیِ شیخ ِ خام را به او برسانَد نه بندگی ِ حافظ را. به عبارتی میگوید برو از بندهاش به او بندگی برسان! از من نه!
و این نحو ِ خطاب کردن ِ باد ِ صبا، «ای صبا! برو و ...» هم شکلی آمرانه دارد.
در بارهی انتساب ِ «شیخ جام» به شخصی واقعی که در زمان ِ حافظ میزیسته، مطالبی نوشته شده که در این یادداشت، از آن پرهیز میکنم.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
و ز بنده بندگی برسان شیخ ِ جام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۸
مرید:
۱. اراده کننده (غیاث) خواهنده (آنندراج)
۲. در تصوّف: سالک ِ مجذوب. آن که به مرشدی سر سپرده باشد. مقابل ِ مرشد. مقابل ِ پیر و شیخ (دهخدا)
۳. ارادتمند، دوستدار (عمید)
صبا:
بادی که پیامرسان است (۴:۱)
شیخ: پیر، مرشد (۵:۱۳)
معنایِ بیت:
۱. حافظ خواهنده و خواستار ِ جام ِ می است. ای صبا برو و به شیخ ِ جام و دارندهیِ جام از طرف ِ من اظهار ِ ارادت و بندگی بکن و بگو که حافظ جام ِ می میخواهد.
۲. اگر تو مرید ِ شیخ و مراد ِ خودی، حافظ، مرید ِ جام ِ می است. ای صبا! برو و به شیخ ِ جام بندگی و ارادت مرا برسان.
هر سالکی در طریقت، مرید ِ شیخی است. و شاعر اعلام میکند، که مرید ِ جام ِ می است و شیخ ِ او نیز، شیخ ِ جام است.
در نسخههای دیگر، بهجایِ شیخ ِ جام، شیخ ِ خام هم آمده است. در این صورت، میتوان خام را هم به عنوان ِ فردی ناپخته و ناآگاه معنا کرد، هم باید در نظر داشت که می، و آن می که می خواران آن را مینوشند، می ِ خام است. شیخ ِ خام میتواند همان بادهیِ خام باشد که حافظ چون مرید ِ جام ِ می است، شیخ ِ خام نیز مرید ِ او میباشد. طنز و تناقضی نیز هست که شیخ، میبایست پخته و با تجربه باشد. که شیخ ِ حافظ، خام است!
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته،
به هزار بار بهتر زِ هزار پخته خامی
حافظ ۴۶۸
اما اگر شیخ ِ خام را با اتّکا به بیت ِ سوم ِ همین غزل، مانند ِ همان زاهد ِ عالیمقام در نظر بگیریم که آگاهی ندارد و از حال و مرتبهی بالایی هم برخوردار نیست، میشود در عبارت ِ از بنده بندگی برسان، بنده را خود ِ حافظ تعبیر نکرد! یعنی گفت که: حافظ مرید ِ جام ِ می است. مرید ِ شیخ ِ خام نیست. و از باد ِ صبا میخواهد که بندگی ِ بندهیِ شیخ ِ خام را به او برسانَد نه بندگی ِ حافظ را. به عبارتی میگوید برو از بندهاش به او بندگی برسان! از من نه!
و این نحو ِ خطاب کردن ِ باد ِ صبا، «ای صبا! برو و ...» هم شکلی آمرانه دارد.
در بارهی انتساب ِ «شیخ جام» به شخصی واقعی که در زمان ِ حافظ میزیسته، مطالبی نوشته شده که در این یادداشت، از آن پرهیز میکنم.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍4👏3❤1
نه از چینم حکایت کن نه از روم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 428 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
نه از چینام حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد ِ من آید،
فراموشام شود موجود و معدوم
زِ دنیا بخش ِ ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الّا رِزق ِ مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشهیِ ما ست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
به رویِ او، نمانَد هیچ منظور
به بویِ او، نمانَد هیچ مشموم
نه بی او عشق میخواهم نه با او
که او در سِلک ِ من حیف است منظوم
رفیقان! چشم ِ ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سِرّی ست مکتوم
همه عالَم گر این صورت ببینند،
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانام نبینند
نداند تندرست احوال ِ محموم
مرا گر دل دهی و ر جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
نشاید بُرد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جلّاب مسموم
چو آهن تاب ِ آتش مینَیارد،
همیباید که پیشانی کُنَد موم
0428
@Setiq
#غزل شمارهی 428 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
نه از چینام حکایت کن نه از روم
که من دل با یکی دارم در این بوم
هر آن ساعت که با یاد ِ من آید،
فراموشام شود موجود و معدوم
زِ دنیا بخش ِ ما غم خوردن آمد
نشاید خوردن الّا رِزق ِ مقسوم
رطب شیرین و دست از نخل کوتاه
زلال اندر میان و تشنه محروم
از آن شاهد که در اندیشهیِ ما ست
ندانم زاهدی در شهر معصوم
به رویِ او، نمانَد هیچ منظور
به بویِ او، نمانَد هیچ مشموم
نه بی او عشق میخواهم نه با او
که او در سِلک ِ من حیف است منظوم
رفیقان! چشم ِ ظاهربین بدوزید
که ما را در میان سِرّی ست مکتوم
همه عالَم گر این صورت ببینند،
کس این معنی نخواهد کرد مفهوم
چنان سوزم که خامانام نبینند
نداند تندرست احوال ِ محموم
مرا گر دل دهی و ر جان ستانی
عبادت لازم است و بنده ملزوم
نشاید بُرد سعدی جان از این کار
مسافر تشنه و جلّاب مسموم
چو آهن تاب ِ آتش مینَیارد،
همیباید که پیشانی کُنَد موم
0428
@Setiq
👍5❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جنسیت معشوق در شعر حافظ و سعدی
کتاب شاهد بازی در ادبیات، سیروس شمیسا
#شاهدبازی #جنسیت_معشوق #حافظ #سعدی
بخشی از گفت و گوی زنده در بارهی غزل ۵ سعدی
@Setiq
کتاب شاهد بازی در ادبیات، سیروس شمیسا
#شاهدبازی #جنسیت_معشوق #حافظ #سعدی
بخشی از گفت و گوی زنده در بارهی غزل ۵ سعدی
@Setiq
👍6❤5👏2
تو مپندار کز این در به ملامت بروم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 429 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
تو مپندار کاز این در به ملامت بروم
دلام اینجا ست؛ بِده تا به سلامت بروم!
تَرک ِ سَر گفتم از آن پیش که بنهادم پای
نه به زرق آمدهام تا به ملامت بروم
من هوادار ِ قدیم ام؛ بدهم جان ِ عزیز
نو ارادت نه که از پیش ِ غرامت بروم
گر رسد از تو به گوشام که: بمیر ای سعدی،
تا لب ِ گور به اِعزاز و کرامت بروم
و ر بدانم بهدر ِ مرگ که حشْر م با تو ست،
از لحد رقصکنان تا به قیامت بروم
0429
@Setiq
#غزل شمارهی 429 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
تو مپندار کاز این در به ملامت بروم
دلام اینجا ست؛ بِده تا به سلامت بروم!
تَرک ِ سَر گفتم از آن پیش که بنهادم پای
نه به زرق آمدهام تا به ملامت بروم
من هوادار ِ قدیم ام؛ بدهم جان ِ عزیز
نو ارادت نه که از پیش ِ غرامت بروم
گر رسد از تو به گوشام که: بمیر ای سعدی،
تا لب ِ گور به اِعزاز و کرامت بروم
و ر بدانم بهدر ِ مرگ که حشْر م با تو ست،
از لحد رقصکنان تا به قیامت بروم
0429
@Setiq
👍5❤4
محرم ِ راز ِ دل ِ شیدا یِ خود
کَس نمیبینم زِ خاص و عام را
#حافظ غزل ۸ بیت ۶
مَحرَم:
بسیار صمیمی و امین (عمید) آنکه در نزد ِ وی بتوان راز را به ودیعه گذاشت. معتمد (ناظم الاطباء) رازدار (دهخدا)
خاص و عام:
همه. همهیِ افراد. (دهخدا)
معنای بیت:
از خاص و عام (چه آدمهای نزدیک و آشنا و دوست و محرم و چه آدمهای دور و غریبه و نامحرم) هیچکس را نمیبینم که بتوانم راز ِ دل ِ شیدایِ خودم را با او در میان بگذارم.
جدا از معنایِ دوست و غریبه بودن اشخاصی با یک شخص ِ خاص، که برای هر کسی عدهئی خاص و از اقربا و محارم و خویشاوندان اند و باقی، عام و عموم ِ مردم؛ عبارتهای «خواص و عوام»، «خاصان و عامیان» و «خاص و عام»، نوعی دستهبندی ِ مردم است به خواص، افرادی که برگزیدهاند و به عبارتی شناخت و دانش و علم و اخلاق ِ برگزیده دارند؛ و عوامالناس، کسانی که برگزیده نیستند و در آن طبقهیِ فضلا قرار نمیگیرند.
آن شد اکنون که ز ابنایِ عوام اندیشم
محتسب نیز در این عیش ِ نهانی دانست
حافظ ۴۸
در این مثال، خصلتی که از عوام میگیرم، یکی ترسناک بودنشان است! و دیگر، گوش به فرمان بودن ِ صاحبان ِ قدرت! (خاصه اگر صاحب ِ قدرت، مذهبی یا مفتی یا محتسب باشد!) یعنی ممکن است به شاعر به خاطر ِ عمل ِ خلاف ِ شرعاش آسیب هم برسانند، مگر این که بدانند که محتسب هم در جریان است! آنوقت دیگر کاری ندارند و ردّ ِ کار ِ خودشان میروند 🤪
غیرت ِ عشق، زبان ِ همه خاصان ببُرید
کاز کجا سِرّ ِ غماش در دهن ِ عام افتاد
حافظ ۱۱۱
در اینجا خصلتی که از خاصّان گرفتم این است که از این که چیزهایی را که میپندارند دانستناش ویژهیِ آنهاست، در دهن ِ عام بیفتد، خوششان نمیآید و ترش میکنند! 🤪
عیب ِ می جمله چو گفتی، هنر ش نیز بگو
نفی ِ حکمت مکُن از بهر ِ دل ِ عامی چند
حافظ ۱۸۲
اینجا خصلت ِ دیگری که از خاصّان گرفتم، پوپولیسم بود! یعنی برایِ اینکه چیزی که میگویند به مذاق ِ عوام خوش بیاید، یا چیزی نگویند که صدایِ آنها دربیاید، حاضر اند حکمت را هم نفی کنند.
يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا
سوره بقره آیه ۲۱۹
در باره شراب و قمار از تو سؤال میکنند، بگو: «در آنها گناه و زیان بزرگی است؛ و منافعی برای مردم در بردارد؛ و گناه آنها از نفعشان بیشتر است.»
شاعر در این بیت معترض است که: نصّ ِ صریح ِ قرآن میگوید اگر در بارهی شراب و قمار پرسیدند، بگو که در آنها گناه و زیان ِ بزرگی است و منافعی هم برای مردم دارد. پس تو چرا وقتی همهیِ عیبهایِ می را گفتی، هنر ِ آن را نمیگویی؟ چرا حکمت را نفی میکنی؟
(میتوان اینجا حکمت را کلام ِ قرآن در نظر گرفت)
وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ
سوره جمعه آیه ۲
اینجا کتاب و حکمت در کنار ِ هم قرار گرفتهاند.
بهعبارتی: برای دلخوشکُنک ِ عامی چند (تعدادی عوامالناس) کتاب و حکمت ِ خدا را چرا نفی میکنی؟ 🤪
باده خور! غم مخور و پند ِ مقلِّد منیوش!
اعتبار ِ سخن ِ عام چه خواهد بودن
حافظ ۳۹۱
از این بیت، موضوع ِ تقلید را هم میگیرم. که عوام، از خواص (مُفتیان یا کسانی) تقلید میکنند.
و این که سخن ِ عوام، اعتبار ِ چندانی ندارد.
و خصلت ِ دیگر ِ عوام، این که چیزی که به تقلید آموختهاند، به دیگران نیز پند و اندرز میگویند! خیلی هم جدّی 🤪
مَحرَم در فقه، ویژگی آن کسی از اعضایِ خانواده است که پوشیدن ِ سر و روی از او واجب نیست.
دوست، مَحرَم بوَد به راز و نیاز
پیش ِ مَحرَم، برهنه باید راز
سنایی، حدیقه، باب ۷، بخش ۵۲
و فکر کنم محرم ِ راز از همین ویژگی ِ محارم نشأت گرفته که نیازی نیست نزد ِ آنان راز را پوشاند
باب ِ خاص و عام، همچنین یکی از ابواب ِ مباحث ِ الفاظ علم ِ اصول فقه است. و از این جهت، با واژهیِ «مَحرَم» تناسب دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
کَس نمیبینم زِ خاص و عام را
#حافظ غزل ۸ بیت ۶
مَحرَم:
بسیار صمیمی و امین (عمید) آنکه در نزد ِ وی بتوان راز را به ودیعه گذاشت. معتمد (ناظم الاطباء) رازدار (دهخدا)
خاص و عام:
همه. همهیِ افراد. (دهخدا)
معنای بیت:
از خاص و عام (چه آدمهای نزدیک و آشنا و دوست و محرم و چه آدمهای دور و غریبه و نامحرم) هیچکس را نمیبینم که بتوانم راز ِ دل ِ شیدایِ خودم را با او در میان بگذارم.
جدا از معنایِ دوست و غریبه بودن اشخاصی با یک شخص ِ خاص، که برای هر کسی عدهئی خاص و از اقربا و محارم و خویشاوندان اند و باقی، عام و عموم ِ مردم؛ عبارتهای «خواص و عوام»، «خاصان و عامیان» و «خاص و عام»، نوعی دستهبندی ِ مردم است به خواص، افرادی که برگزیدهاند و به عبارتی شناخت و دانش و علم و اخلاق ِ برگزیده دارند؛ و عوامالناس، کسانی که برگزیده نیستند و در آن طبقهیِ فضلا قرار نمیگیرند.
آن شد اکنون که ز ابنایِ عوام اندیشم
محتسب نیز در این عیش ِ نهانی دانست
حافظ ۴۸
در این مثال، خصلتی که از عوام میگیرم، یکی ترسناک بودنشان است! و دیگر، گوش به فرمان بودن ِ صاحبان ِ قدرت! (خاصه اگر صاحب ِ قدرت، مذهبی یا مفتی یا محتسب باشد!) یعنی ممکن است به شاعر به خاطر ِ عمل ِ خلاف ِ شرعاش آسیب هم برسانند، مگر این که بدانند که محتسب هم در جریان است! آنوقت دیگر کاری ندارند و ردّ ِ کار ِ خودشان میروند 🤪
غیرت ِ عشق، زبان ِ همه خاصان ببُرید
کاز کجا سِرّ ِ غماش در دهن ِ عام افتاد
حافظ ۱۱۱
در اینجا خصلتی که از خاصّان گرفتم این است که از این که چیزهایی را که میپندارند دانستناش ویژهیِ آنهاست، در دهن ِ عام بیفتد، خوششان نمیآید و ترش میکنند! 🤪
عیب ِ می جمله چو گفتی، هنر ش نیز بگو
نفی ِ حکمت مکُن از بهر ِ دل ِ عامی چند
حافظ ۱۸۲
اینجا خصلت ِ دیگری که از خاصّان گرفتم، پوپولیسم بود! یعنی برایِ اینکه چیزی که میگویند به مذاق ِ عوام خوش بیاید، یا چیزی نگویند که صدایِ آنها دربیاید، حاضر اند حکمت را هم نفی کنند.
يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْخَمْرِ وَالْمَيْسِرِ قُلْ فِيهِمَا إِثْمٌ كَبِيرٌ وَمَنَافِعُ لِلنَّاسِ وَإِثْمُهُمَآ أَكْبَرُ مِن نَّفْعِهِمَا
سوره بقره آیه ۲۱۹
در باره شراب و قمار از تو سؤال میکنند، بگو: «در آنها گناه و زیان بزرگی است؛ و منافعی برای مردم در بردارد؛ و گناه آنها از نفعشان بیشتر است.»
شاعر در این بیت معترض است که: نصّ ِ صریح ِ قرآن میگوید اگر در بارهی شراب و قمار پرسیدند، بگو که در آنها گناه و زیان ِ بزرگی است و منافعی هم برای مردم دارد. پس تو چرا وقتی همهیِ عیبهایِ می را گفتی، هنر ِ آن را نمیگویی؟ چرا حکمت را نفی میکنی؟
(میتوان اینجا حکمت را کلام ِ قرآن در نظر گرفت)
وَ يُزَكِّيهِمْ وَ يُعَلِّمُهُمُ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ
سوره جمعه آیه ۲
اینجا کتاب و حکمت در کنار ِ هم قرار گرفتهاند.
بهعبارتی: برای دلخوشکُنک ِ عامی چند (تعدادی عوامالناس) کتاب و حکمت ِ خدا را چرا نفی میکنی؟ 🤪
باده خور! غم مخور و پند ِ مقلِّد منیوش!
اعتبار ِ سخن ِ عام چه خواهد بودن
حافظ ۳۹۱
از این بیت، موضوع ِ تقلید را هم میگیرم. که عوام، از خواص (مُفتیان یا کسانی) تقلید میکنند.
و این که سخن ِ عوام، اعتبار ِ چندانی ندارد.
و خصلت ِ دیگر ِ عوام، این که چیزی که به تقلید آموختهاند، به دیگران نیز پند و اندرز میگویند! خیلی هم جدّی 🤪
مَحرَم در فقه، ویژگی آن کسی از اعضایِ خانواده است که پوشیدن ِ سر و روی از او واجب نیست.
دوست، مَحرَم بوَد به راز و نیاز
پیش ِ مَحرَم، برهنه باید راز
سنایی، حدیقه، باب ۷، بخش ۵۲
و فکر کنم محرم ِ راز از همین ویژگی ِ محارم نشأت گرفته که نیازی نیست نزد ِ آنان راز را پوشاند
باب ِ خاص و عام، همچنین یکی از ابواب ِ مباحث ِ الفاظ علم ِ اصول فقه است. و از این جهت، با واژهیِ «مَحرَم» تناسب دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍5👏3❤1🤡1
به تو مشغول و با تو همراهم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 430 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
به تو مشغول و با تو همراه ام
و ز تو بخشایش ِ تو میخواهم
همه بیگانگان چنین دانند
که منات آشنایِ درگاه ام
ترسم ای میوهیِ درخت ِ بلند
که نیایی به دست ِ کوتاهام
تا مرا از تو آگهی دادند،
به وجود ت! گر از خود آگاه ام!
همه در خورد ِ رای و قیمت ِ خویش
از تو خواهند و من تو را خواهم
بلبل ِ بوستان ِ حُسن ِ تو ام
چون نیفتد سخن در اَفواهام؟
میکشند م که ترک ِ عشق بگو
میزنندم که بیدق ِ شاه ام
و ر به صد پارهام کنی، زین رنگ
بنَگَردم؛ که صِبغَةُالله ام
سعدیا! در قفایِ دوست مرو
چه کُنم؟ میبَرَد بهاکراهام
میل از این جانب اختیاری نیست
کهربا را بگو! که من کاه ام
0430
@Setiq
#غزل شمارهی 430 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
به تو مشغول و با تو همراه ام
و ز تو بخشایش ِ تو میخواهم
همه بیگانگان چنین دانند
که منات آشنایِ درگاه ام
ترسم ای میوهیِ درخت ِ بلند
که نیایی به دست ِ کوتاهام
تا مرا از تو آگهی دادند،
به وجود ت! گر از خود آگاه ام!
همه در خورد ِ رای و قیمت ِ خویش
از تو خواهند و من تو را خواهم
بلبل ِ بوستان ِ حُسن ِ تو ام
چون نیفتد سخن در اَفواهام؟
میکشند م که ترک ِ عشق بگو
میزنندم که بیدق ِ شاه ام
و ر به صد پارهام کنی، زین رنگ
بنَگَردم؛ که صِبغَةُالله ام
سعدیا! در قفایِ دوست مرو
چه کُنم؟ میبَرَد بهاکراهام
میل از این جانب اختیاری نیست
کهربا را بگو! که من کاه ام
0430
@Setiq
👍8❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
ای پیک ِ راستان، خبر ِ سَرو ِ ما بگو!
احوال ِ گل به بلبل ِ دستانسرا بگو!
بر این فقیر، نامهیِ آن محتشَم بخوان!
با این گدا حکایت ِ آن پادشا بگو!
ما محرمان ِ خلوت ِ اُنس ایم. غم مخور!
با یار ِ آشنا، سخن ِ آشنا بگو!
هرکس که گفت خاک ِ در ِ او نه توتیا ست
گو این سخن معاینه در چشم ِ ما بگو!
دلها زِ دام ِ طُرّه چو بر خاک میفشاند،
با آن غریب ِ ما چه گذشت از جفا؟ بگو!
بر هم چو میزد آن سر ِ زلفین ِ مشکبار،
با ما سَر ِ چه داشت؟ بگو ای صبا، بگو!
گر دیگر ت بر آن در ِ دولت گذر بوَد،
بعد از ادای خدمت و عرض ِ دعا، بگو:
هر چند ما بَدیم، تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرا یِ گناه ِ گدا بگو.
[]
جانپرور است صحبت ِ ارباب ِ معرفت:
رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو!
آن می که در سبو دل ِ صوفی بهعشوه بُرد
کیْ در قدح کرشمه کُنَد؟ ساقیا، بگو!
صوفی که منع ِ ما زِ خرابات میکند
گو در حضور ِ پیر ِ من این ماجرا بگو؟
[]
حافظ! گر ت به مجلس ِ او راه میدهند
می نوش و ترک ِ زرق برایِ خدا بگو!
#حافظ_شیراز
#احمد_شاملو
سهیل قاسمی
@Setiq
احوال ِ گل به بلبل ِ دستانسرا بگو!
بر این فقیر، نامهیِ آن محتشَم بخوان!
با این گدا حکایت ِ آن پادشا بگو!
ما محرمان ِ خلوت ِ اُنس ایم. غم مخور!
با یار ِ آشنا، سخن ِ آشنا بگو!
هرکس که گفت خاک ِ در ِ او نه توتیا ست
گو این سخن معاینه در چشم ِ ما بگو!
دلها زِ دام ِ طُرّه چو بر خاک میفشاند،
با آن غریب ِ ما چه گذشت از جفا؟ بگو!
بر هم چو میزد آن سر ِ زلفین ِ مشکبار،
با ما سَر ِ چه داشت؟ بگو ای صبا، بگو!
گر دیگر ت بر آن در ِ دولت گذر بوَد،
بعد از ادای خدمت و عرض ِ دعا، بگو:
هر چند ما بَدیم، تو ما را بدان مگیر
شاهانه ماجرا یِ گناه ِ گدا بگو.
[]
جانپرور است صحبت ِ ارباب ِ معرفت:
رمزی برو بپرس و حدیثی بیا بگو!
آن می که در سبو دل ِ صوفی بهعشوه بُرد
کیْ در قدح کرشمه کُنَد؟ ساقیا، بگو!
صوفی که منع ِ ما زِ خرابات میکند
گو در حضور ِ پیر ِ من این ماجرا بگو؟
[]
حافظ! گر ت به مجلس ِ او راه میدهند
می نوش و ترک ِ زرق برایِ خدا بگو!
#حافظ_شیراز
#احمد_شاملو
سهیل قاسمی
@Setiq
❤9👍1🥰1👏1
امشب آن نیست که در خواب رود چشم ندیم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 431 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
امشب آن نیست که در خواب روَد چشم ِ ندیم
خواب در روضهیِ رضوان نکُنَد اهل ِ نعیم
خاک را زنده کُنَد تربیت ِ باد ِ بهار
سنگ باشد که دلاش زنده نگردد به نسیم
بویِ پیراهن ِ گُمکردهیِ خود میشنوم
گر بگویم، همه گویند ضلالی ست قدیم
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنوَد
درد ِ ما نیک نباشد به مداوایِ حکیم
توبه گویند م از اندیشهیِ معشوق بکُن!
هرگز این توبه نباشد! که گناهی ست عظیم
ای رفیقان ِ سفر! دست بدارید از ما
که بخواهیم نشَستن به در ِ دوست مقیم
ای برادر! غم ِ عشق آتش ِ نمرود انگار
بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم
مرده از خاک ِ لحد رقصکنان برخیزد
گر تو بالای عظاماش گذری وَ هِیَ رمیم
طمع ِ وصل ِ تو میدارم و اندیشهیِ هجر
دیگر از هرچهجهانام نه امید است و نه بیم
عجب از کُشته نباشد به در ِ خیمهیِ دوست
عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم!
سعدیا! عشق نیامیزد و شهوت با هم
پیش ِ تسبیح ِ ملایک نروَد دیو ِ رجیم
@Setiq
#غزل شمارهی 431 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
امشب آن نیست که در خواب روَد چشم ِ ندیم
خواب در روضهیِ رضوان نکُنَد اهل ِ نعیم
خاک را زنده کُنَد تربیت ِ باد ِ بهار
سنگ باشد که دلاش زنده نگردد به نسیم
بویِ پیراهن ِ گُمکردهیِ خود میشنوم
گر بگویم، همه گویند ضلالی ست قدیم
عاشق آن گوش ندارد که نصیحت شنوَد
درد ِ ما نیک نباشد به مداوایِ حکیم
توبه گویند م از اندیشهیِ معشوق بکُن!
هرگز این توبه نباشد! که گناهی ست عظیم
ای رفیقان ِ سفر! دست بدارید از ما
که بخواهیم نشَستن به در ِ دوست مقیم
ای برادر! غم ِ عشق آتش ِ نمرود انگار
بر من این شعله چنان است که بر ابراهیم
مرده از خاک ِ لحد رقصکنان برخیزد
گر تو بالای عظاماش گذری وَ هِیَ رمیم
طمع ِ وصل ِ تو میدارم و اندیشهیِ هجر
دیگر از هرچهجهانام نه امید است و نه بیم
عجب از کُشته نباشد به در ِ خیمهیِ دوست
عجب از زنده که چون جان به درآورد سلیم!
سعدیا! عشق نیامیزد و شهوت با هم
پیش ِ تسبیح ِ ملایک نروَد دیو ِ رجیم
@Setiq
❤5👍5
آن تلخوش که صوفی امالخبائثاش خواند
اَشهی لَنا و اَحلی من قُبلهِ العذارا
#حافظ غزل ۵ بیت ۸
تلخوش:
۱. وَش یا فَش پسوندی است در معنای مثل و مانند و شبیه. (عمید) دارایِ خاصیت یا خصلت ِ کلمهئی که با آن ترکیب شده. پریوَش، شاهوَش، رستموَش، عیّاروَش، تلخوَش
۲. وَشت، خوب و خوش. چنانکه گویند: وَش آمدی، یعنی خوش آمدی (برهان) خوب و خوش و زیبا (ناظم الاطباء)
۳. سره، بیغش (معین)
اُمّ الخبائث:
مادر ِ پلیدی ها، در مجاز: شراب و می (عمید)
اَشها:
خوشمزهتر، لذتبخشتر (عمید) آزوَرتر (دهخدا) صفت ِ تفضیلی است برای شهوت و اشتها.
اَحلا:
شیرینتر (عمید) صفت ِ تفضیلی است برای حلاوت
قُبْلَت:
بوسه، ماچ (عمید)
عِذار:
رخسار، صورت، کنار ِ صورت
عَذارا:
جمع ِ عَذرا یا عُذراء: دوشیزه، بِکر (عمید)
معنایِ بیت:
آن شراب ِ تلخ که صوفی آن را مادر ِ پلیدیها خواندهاست، برای من از بوسه بر رخسار (یا بوسهیِ دوشیزگان) لذتبخشتر و شیرینتر است.
قُبله، قِبال در معنای برابر و مقابل را به ذهن میآورد. که هم رو به رو ایستادن و بوسه و معاشقه را به ذهن میآورد. و هم با عِذار به معنایِ کنار ِ صورت (بُن ِ گوش) تناسبی دارد.
تلخ در مصراع ِ اول، با اَحلا به معنای شیرین در مصراع ِ دوم تناسب (تضاد) دارد.
وَش در معنایِ سره و خالص و بیغش، میتواند صفتی برای تلخ هم باشد. تلخ ِ وَش... که تناسبی دارد با این که برای گریز از تلخی ِ می، به آن آبی چیزی میافزودهاند. و می ِ خالص، تلخ است.
همچنین تلخ ِ خوَش هم گفتهاند.
امروز که نوبت ِ جوانییِ من است،
می نوشم از آنکه کامرانییِ من است
عیبام مکُنید! گرچه تلخ است، خوش است
تلخ است از آنکه زندگانییِ من است
خیام، رباعی ۱۶ از ترانههای خیام صادق هدایت
عَذارا به معنایِ جمع ِ عذراء به معنای دوشیزه و بِکر، با اُمّ در مصراع ِ نخست تناسب (تضاد) دارد.
در تصحیحهای دیگر:
بهجایِ آن تلخوش که صوفی...، «بِنتالعِنَب که زاهد...» هم آمده. که بنتالعنب، بنتالعنقود، دختر ِ انگور و در مجاز، می و باده است. (عمید) در عرب و فارس، شراب از انگور میسازند. (غیاثاللغات) دختر ِ رَز هم به همین معنا است. انگاری که شراب، دختر ِ انگور است. در این حالت نیز بنت با عذارا و اُمّ تناسب مییابد.
حدیثی به پیامبر ِ اسلام منسوب است که «الخَمرُ اُمّالخبائث!» و بحثی میان ِ علاقهمندان ِ حافظ هست که آیا اطلاق ِ لفظ ِ صوفی در این بیت، به پیامبر است یا خیر.
بی اینکه بحث را به درازا بکشم، تنها دیدگاه ِ خودم را بیان کنم:
عبارت ِ «صوفی» سی و دو بار در غزلهای حافظ (شمارش از روی کتاب قزوینی و غنی) به کار رفته است که در هیچکدام، قرائن و مشابهتهایی مبنی بر منظور قرار دادن ِ پیامبر ِ اسلام نیافتم. و ضعیف میدانم این احتمال را که فقط در این مورد، حافظ چنین کرده باشد. از طرفی، گویا این حدیث در منابع ِ کهن ِ دینی نیست.
بس کسا کاز خَمر ترک ِ دین کُنَد
بی شکی اُمّالخبائث این کُنَد
عطار، منطق الطیر، شیخ صنعان
لیک با امّالخبائث چون طلاقاش واقع است،
خسرو ش رجعت نفرماید به فتوایِ جفا
خاقانی قصیده ۹
که به نظر م اینجا معنایِ می و شراب از شعر بر نمیآید.
میتوانیم بگوییم که این گفته را یا این انتساب ِ حدیث را در نوشتههای صوفیان یا از زبان ِ صوفی یا زاهد شنیده؛ و اگر حافظ را عالِم و آگاه به معارف ِ دینی و دارایِ درجه و مرتبتی در این زمینه بدانیم، میشود گفت که این بیت ِ حافظ، استهزاء و ردّ ِ این گفتهیِ صوفیان یا یک صوفی یا شخصی است که چنین چیزی را مطرح کردهاست.
منظور م این است که لازم نیست دنبال ِ اوّلین کسی بگردیم که این حدیث به او منتسب شده. انگاری که در محفلی، بگویند فلانی گفته که این حدیث منتسب به بزرگی است. و حافظ گفته باشد این انتساب صحیح نیست. یا مثلن به شوخی بگوید فلان صوفی که میگویی، از خودش در آورده! برای ما که اشها و احلا من قُبلة العذارا!
مثل ِ اختلافی که میان ِ عُلَما در باب ِ مسائل ِ دینی یا فقهی پیش میآید و هر کدام نیز صاحبنظر اند.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
اَشهی لَنا و اَحلی من قُبلهِ العذارا
#حافظ غزل ۵ بیت ۸
تلخوش:
۱. وَش یا فَش پسوندی است در معنای مثل و مانند و شبیه. (عمید) دارایِ خاصیت یا خصلت ِ کلمهئی که با آن ترکیب شده. پریوَش، شاهوَش، رستموَش، عیّاروَش، تلخوَش
۲. وَشت، خوب و خوش. چنانکه گویند: وَش آمدی، یعنی خوش آمدی (برهان) خوب و خوش و زیبا (ناظم الاطباء)
۳. سره، بیغش (معین)
اُمّ الخبائث:
مادر ِ پلیدی ها، در مجاز: شراب و می (عمید)
اَشها:
خوشمزهتر، لذتبخشتر (عمید) آزوَرتر (دهخدا) صفت ِ تفضیلی است برای شهوت و اشتها.
اَحلا:
شیرینتر (عمید) صفت ِ تفضیلی است برای حلاوت
قُبْلَت:
بوسه، ماچ (عمید)
عِذار:
رخسار، صورت، کنار ِ صورت
عَذارا:
جمع ِ عَذرا یا عُذراء: دوشیزه، بِکر (عمید)
معنایِ بیت:
آن شراب ِ تلخ که صوفی آن را مادر ِ پلیدیها خواندهاست، برای من از بوسه بر رخسار (یا بوسهیِ دوشیزگان) لذتبخشتر و شیرینتر است.
قُبله، قِبال در معنای برابر و مقابل را به ذهن میآورد. که هم رو به رو ایستادن و بوسه و معاشقه را به ذهن میآورد. و هم با عِذار به معنایِ کنار ِ صورت (بُن ِ گوش) تناسبی دارد.
تلخ در مصراع ِ اول، با اَحلا به معنای شیرین در مصراع ِ دوم تناسب (تضاد) دارد.
وَش در معنایِ سره و خالص و بیغش، میتواند صفتی برای تلخ هم باشد. تلخ ِ وَش... که تناسبی دارد با این که برای گریز از تلخی ِ می، به آن آبی چیزی میافزودهاند. و می ِ خالص، تلخ است.
همچنین تلخ ِ خوَش هم گفتهاند.
امروز که نوبت ِ جوانییِ من است،
می نوشم از آنکه کامرانییِ من است
عیبام مکُنید! گرچه تلخ است، خوش است
تلخ است از آنکه زندگانییِ من است
خیام، رباعی ۱۶ از ترانههای خیام صادق هدایت
عَذارا به معنایِ جمع ِ عذراء به معنای دوشیزه و بِکر، با اُمّ در مصراع ِ نخست تناسب (تضاد) دارد.
در تصحیحهای دیگر:
بهجایِ آن تلخوش که صوفی...، «بِنتالعِنَب که زاهد...» هم آمده. که بنتالعنب، بنتالعنقود، دختر ِ انگور و در مجاز، می و باده است. (عمید) در عرب و فارس، شراب از انگور میسازند. (غیاثاللغات) دختر ِ رَز هم به همین معنا است. انگاری که شراب، دختر ِ انگور است. در این حالت نیز بنت با عذارا و اُمّ تناسب مییابد.
حدیثی به پیامبر ِ اسلام منسوب است که «الخَمرُ اُمّالخبائث!» و بحثی میان ِ علاقهمندان ِ حافظ هست که آیا اطلاق ِ لفظ ِ صوفی در این بیت، به پیامبر است یا خیر.
بی اینکه بحث را به درازا بکشم، تنها دیدگاه ِ خودم را بیان کنم:
عبارت ِ «صوفی» سی و دو بار در غزلهای حافظ (شمارش از روی کتاب قزوینی و غنی) به کار رفته است که در هیچکدام، قرائن و مشابهتهایی مبنی بر منظور قرار دادن ِ پیامبر ِ اسلام نیافتم. و ضعیف میدانم این احتمال را که فقط در این مورد، حافظ چنین کرده باشد. از طرفی، گویا این حدیث در منابع ِ کهن ِ دینی نیست.
بس کسا کاز خَمر ترک ِ دین کُنَد
بی شکی اُمّالخبائث این کُنَد
عطار، منطق الطیر، شیخ صنعان
لیک با امّالخبائث چون طلاقاش واقع است،
خسرو ش رجعت نفرماید به فتوایِ جفا
خاقانی قصیده ۹
که به نظر م اینجا معنایِ می و شراب از شعر بر نمیآید.
میتوانیم بگوییم که این گفته را یا این انتساب ِ حدیث را در نوشتههای صوفیان یا از زبان ِ صوفی یا زاهد شنیده؛ و اگر حافظ را عالِم و آگاه به معارف ِ دینی و دارایِ درجه و مرتبتی در این زمینه بدانیم، میشود گفت که این بیت ِ حافظ، استهزاء و ردّ ِ این گفتهیِ صوفیان یا یک صوفی یا شخصی است که چنین چیزی را مطرح کردهاست.
منظور م این است که لازم نیست دنبال ِ اوّلین کسی بگردیم که این حدیث به او منتسب شده. انگاری که در محفلی، بگویند فلانی گفته که این حدیث منتسب به بزرگی است. و حافظ گفته باشد این انتساب صحیح نیست. یا مثلن به شوخی بگوید فلان صوفی که میگویی، از خودش در آورده! برای ما که اشها و احلا من قُبلة العذارا!
مثل ِ اختلافی که میان ِ عُلَما در باب ِ مسائل ِ دینی یا فقهی پیش میآید و هر کدام نیز صاحبنظر اند.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
❤6👍4👎2👏1
ما دگر کس نگرفتیم به جای تو ندیم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 432 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ما دگر کس نگرفتیم به جایِ تو ندیم
اللَه اللَه تو فراموش مکُن عهد ِ قدیم
هر یک از دایرهیِ جمع به راهی رفتند
ما بماندیم و خیال ِ تو به یک جای مُقیم
باغبان گر نگشاید در ِ درویش به باغ
آخر از باغ بیاید بَر ِ درویش نسیم
گر نسیم ِ سحَر از خُلق ِ تو بویی آرَد،
جان فشانیم به سوغات ِ نسیم ِ تو؛ نه سیم
بویِ محبوب که بر خاک ِ احبّا گذرد،
نه عجب دارم اگر زنده کُنَد عَظم ِ رَمیم
ای به حُسن ِ تو صنم، چشم ِ فلک نادیده
و ای بهمثل ِ تو ولد، مادر ِ ایّام، عقیم
حال ِ درویش چنان است که خال ِ تو، سیاه
جسم ِ دلریش چنان است که چشم ِ تو سقیم
چشم ِ جادویِ تو بی واسطهیِ کُحل، کَحیل!
طاق ِ ابرویِ تو بی شائبهیِ وسمه وسیم
ای که دلداری! اگر جان ِ منات میباید،
چارهئی نیست در این مسأله؛ الّا تسلیم
عشقبازی نه طریق ِ حُکَما بود، ولی
چشم ِ بیمار ِ تو دل میبَرَد از دست ِ حکیم
سعدیا! عشق نیامیزد و عفّت با هم
چند پنهان کنی آواز ِ دُهُل زیر ِ گلیم
0432
@Setiq
#غزل شمارهی 432 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ما دگر کس نگرفتیم به جایِ تو ندیم
اللَه اللَه تو فراموش مکُن عهد ِ قدیم
هر یک از دایرهیِ جمع به راهی رفتند
ما بماندیم و خیال ِ تو به یک جای مُقیم
باغبان گر نگشاید در ِ درویش به باغ
آخر از باغ بیاید بَر ِ درویش نسیم
گر نسیم ِ سحَر از خُلق ِ تو بویی آرَد،
جان فشانیم به سوغات ِ نسیم ِ تو؛ نه سیم
بویِ محبوب که بر خاک ِ احبّا گذرد،
نه عجب دارم اگر زنده کُنَد عَظم ِ رَمیم
ای به حُسن ِ تو صنم، چشم ِ فلک نادیده
و ای بهمثل ِ تو ولد، مادر ِ ایّام، عقیم
حال ِ درویش چنان است که خال ِ تو، سیاه
جسم ِ دلریش چنان است که چشم ِ تو سقیم
چشم ِ جادویِ تو بی واسطهیِ کُحل، کَحیل!
طاق ِ ابرویِ تو بی شائبهیِ وسمه وسیم
ای که دلداری! اگر جان ِ منات میباید،
چارهئی نیست در این مسأله؛ الّا تسلیم
عشقبازی نه طریق ِ حُکَما بود، ولی
چشم ِ بیمار ِ تو دل میبَرَد از دست ِ حکیم
سعدیا! عشق نیامیزد و عفّت با هم
چند پنهان کنی آواز ِ دُهُل زیر ِ گلیم
0432
@Setiq
❤4❤🔥1🥰1
مغبچه
مغبچه را در غزل ِ #حافظ در هشت غزل یافتم که خصلتهایِ او به استناد ِ این غزلها، چنین است:
جلوهگری
گر چنین جلوه کُنَد مغبچهیِ بادهفروش،
خاکروب ِ در ِ میخانه کُنَم مژگان را
حافظ ۹
راهزنی ِ دین و دل
مغبچهئی میگذشت راهزن ِ دین و دل
در پی ِ آن آشنا از همه بیگانه شد
حافظ ۱۷۰
نواختن ِ چنگ و دف
من به خیال ِ زاهدی، گوشهنشین و طرفه آنک
مغبچهئی زِ هر طرَف میزند م به چنگ و دف
حافظ ۲۹۶
عتاب و نصیحت ِ شاعر
آمد افسوسکنان مغبچهیِ بادهفروش
گفت: بیدار شو ای رهرو ِ خوابآلوده
حافظ ۴۲۳
فروختن ِ باده، قبول ِ گروئی بابت ِ وجه ِ باده
گر شوند آگه از اندیشهیِ ما، مغبچگان؛
بعد از این خرقهیِ صوفی به گرو نستانند
حافظ ۱۹۳
داشتن ِ زلف ِ بلند و دو تا
نامهیِ تعزیت ِ دختر ِ رَز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف ِ دو تا بگشایند
حافظ ۲۰۲
عذار ِ زیبا و رویِ سفید
شعاع ِ جام و قدَح نور ِ ماه پوشیده
عذار ِ مغبچگان راه ِ آفتاب زده
حافظ ۴۲۱
دلبری و دلربایی
من از ورَع می و مطرب ندیدمی ز اینپیش
هوایِ مغبچگانام در این و آن انداخت
حافظ ۱۶
اگر من را متهم به تطهیر ِ حافظ نکنید، بگویم که ویژگیهایی که از غزلها دیدم و برشمردم، هیچیک را دارایِ شائبهی جنسیتی ِ صِرف و گویایِ طمع ِ رابطهیِ جنسی با همجنس نمیبینم.
باده فروشی و باده نوشی در مسلمانان ممنوع بوده، اما گویا در برهههایی از تاریخ ایران پس از اسلام، رواداریهایی برای غیر ِ مسلمانان در این باره بودهاست.
اینچنین غیر ِ مسلمانان (که میتوان به تسامح گفت که در غزل ِ حافظ، با عبارت ِ مغان از آنها یاد شده) در خانهها یا مکانهایی که به نظر میرسد در جایی دور از تردد ِ مسلمانان بوده، میتوانستند شراب بهعمل بیاورند و بنوشند. و کسانی مثل ِ حافظ ِ شاعر را (در خفا) رفت و آمدی به این مکانها بودهاست. که در آن، می و ساقی (کسی که می میآورده) و کمابیش بزمی و مطربی هم مهیا بوده است. حال اگر شاعر را فردی پا به سن گذاشته و نامی در نظر بگیریم که پنهانی به چنین جاهایی راه داشته (در نظر داشته باشیم که نوشیدن ِ می برای مسلمانان کماکان ممنوع بوده و به عبارتی ورود به این مکان، آشکارا و برای هر کسی از مسلمانان مجاز نبوده. یعنی حتا خود ِ صاحبان ِ این مکانها به دلایلی از جمله ملاحظات ِ امنیتی و احتمالن تعهداتی، او را راه نمیدادهاند)، تصوّر ِ من این است که مغبچه، فرزند ِ صاحب ِ سرا یا شخصی بوده که خدمت ِ آنجا را میکرده که شاعر در شعر خود، از آن با عباراتی مانند ِ میخانه، میکده، دیر ِ مغان و خرابات یاد کردهاست. در چنین وضعیتی، مغبچگان و دربان ِ این مکان، شاعر را میشناختهاند و در را بر او میگشودند. همچنین انس و الفتی میان ِ این بچهها و شخصی مانند ِ حافظ پدید میآمده. به هر روی، حسی که شخص ِ شاعرمسلک و با احساسی چون حافظ، از عذار ِ مغبچگان و معاشرت با ایشان میگیرد، ولو در حدّ ِ آوردن ِ می و نهادن روی سفره یا میز ِ شاعر باشد، چه بسا حسی آمیخته با تحسین و تحبیب و مهر و محبّت است. همین امروز هم وقتی نوجوانی ِ باادب و زیبا میبینیم، او را تحسین و تشویق میکنیم و با مهر به او مینگریم. خاصه اینکه خدمتی هم کرده باشد و با آوردن ِ می، اسباب ِ سرخوشی ِ ما را هم فراهم سازد.
و به این حس بیفزاییم حسی که شاعر هنگام ِ مستی میگیرد که همه چیز را زیبا و مورد ِ پسند ِ خود میبیند. تا حدی که بگوید اصلن به هوایِ همین مغبچگان بوده که اینجا آمدهام!
به هوایِ لب ِ شیرینپسران چند کُنی
جوهر ِ روح به یاقوت ِ مذاب آلوده
حافظ ۴۲۳
این بیت جایی است که لب و یاقوت ِ مذاب آمده و شائبهیِ جنسی از آن میتوان گرفت. اما باز بسیار مبهم است. از جمله این که یاقوت، خود به لب تشبیه میشود و یاقوت ِ ذوب شده را سخت بتوان به لب تشبیه کرد. از طرفی در مصراع ِ نخست، به هوایِ لب نوشته. نه به خود ِ لب. همچنین یاقوت، جواهر را آلوده نمیکُنَد، که خود گوهر است و اگر به گوهر ِ دیگری افزوده شود، قاعدتن باید به زیبایی و ارزش ِ آن بیفزاید. به می بیشتر شبیه است. خاصه که میشود گفت: می (که حرام است)، روح را میآلاید.
میشود گفت که هوایِ مغبچگان شاعر را به میخانه میکشاند تا او می بنوشد و مغبچه به او گفته: به طهارت گذران منزل ِ پیری!
سهیل قاسمی
#مغبچه
#واکاوی
@Setiq
مغبچه را در غزل ِ #حافظ در هشت غزل یافتم که خصلتهایِ او به استناد ِ این غزلها، چنین است:
جلوهگری
گر چنین جلوه کُنَد مغبچهیِ بادهفروش،
خاکروب ِ در ِ میخانه کُنَم مژگان را
حافظ ۹
راهزنی ِ دین و دل
مغبچهئی میگذشت راهزن ِ دین و دل
در پی ِ آن آشنا از همه بیگانه شد
حافظ ۱۷۰
نواختن ِ چنگ و دف
من به خیال ِ زاهدی، گوشهنشین و طرفه آنک
مغبچهئی زِ هر طرَف میزند م به چنگ و دف
حافظ ۲۹۶
عتاب و نصیحت ِ شاعر
آمد افسوسکنان مغبچهیِ بادهفروش
گفت: بیدار شو ای رهرو ِ خوابآلوده
حافظ ۴۲۳
فروختن ِ باده، قبول ِ گروئی بابت ِ وجه ِ باده
گر شوند آگه از اندیشهیِ ما، مغبچگان؛
بعد از این خرقهیِ صوفی به گرو نستانند
حافظ ۱۹۳
داشتن ِ زلف ِ بلند و دو تا
نامهیِ تعزیت ِ دختر ِ رَز بنویسید
تا همه مغبچگان زلف ِ دو تا بگشایند
حافظ ۲۰۲
عذار ِ زیبا و رویِ سفید
شعاع ِ جام و قدَح نور ِ ماه پوشیده
عذار ِ مغبچگان راه ِ آفتاب زده
حافظ ۴۲۱
دلبری و دلربایی
من از ورَع می و مطرب ندیدمی ز اینپیش
هوایِ مغبچگانام در این و آن انداخت
حافظ ۱۶
اگر من را متهم به تطهیر ِ حافظ نکنید، بگویم که ویژگیهایی که از غزلها دیدم و برشمردم، هیچیک را دارایِ شائبهی جنسیتی ِ صِرف و گویایِ طمع ِ رابطهیِ جنسی با همجنس نمیبینم.
باده فروشی و باده نوشی در مسلمانان ممنوع بوده، اما گویا در برهههایی از تاریخ ایران پس از اسلام، رواداریهایی برای غیر ِ مسلمانان در این باره بودهاست.
اینچنین غیر ِ مسلمانان (که میتوان به تسامح گفت که در غزل ِ حافظ، با عبارت ِ مغان از آنها یاد شده) در خانهها یا مکانهایی که به نظر میرسد در جایی دور از تردد ِ مسلمانان بوده، میتوانستند شراب بهعمل بیاورند و بنوشند. و کسانی مثل ِ حافظ ِ شاعر را (در خفا) رفت و آمدی به این مکانها بودهاست. که در آن، می و ساقی (کسی که می میآورده) و کمابیش بزمی و مطربی هم مهیا بوده است. حال اگر شاعر را فردی پا به سن گذاشته و نامی در نظر بگیریم که پنهانی به چنین جاهایی راه داشته (در نظر داشته باشیم که نوشیدن ِ می برای مسلمانان کماکان ممنوع بوده و به عبارتی ورود به این مکان، آشکارا و برای هر کسی از مسلمانان مجاز نبوده. یعنی حتا خود ِ صاحبان ِ این مکانها به دلایلی از جمله ملاحظات ِ امنیتی و احتمالن تعهداتی، او را راه نمیدادهاند)، تصوّر ِ من این است که مغبچه، فرزند ِ صاحب ِ سرا یا شخصی بوده که خدمت ِ آنجا را میکرده که شاعر در شعر خود، از آن با عباراتی مانند ِ میخانه، میکده، دیر ِ مغان و خرابات یاد کردهاست. در چنین وضعیتی، مغبچگان و دربان ِ این مکان، شاعر را میشناختهاند و در را بر او میگشودند. همچنین انس و الفتی میان ِ این بچهها و شخصی مانند ِ حافظ پدید میآمده. به هر روی، حسی که شخص ِ شاعرمسلک و با احساسی چون حافظ، از عذار ِ مغبچگان و معاشرت با ایشان میگیرد، ولو در حدّ ِ آوردن ِ می و نهادن روی سفره یا میز ِ شاعر باشد، چه بسا حسی آمیخته با تحسین و تحبیب و مهر و محبّت است. همین امروز هم وقتی نوجوانی ِ باادب و زیبا میبینیم، او را تحسین و تشویق میکنیم و با مهر به او مینگریم. خاصه اینکه خدمتی هم کرده باشد و با آوردن ِ می، اسباب ِ سرخوشی ِ ما را هم فراهم سازد.
و به این حس بیفزاییم حسی که شاعر هنگام ِ مستی میگیرد که همه چیز را زیبا و مورد ِ پسند ِ خود میبیند. تا حدی که بگوید اصلن به هوایِ همین مغبچگان بوده که اینجا آمدهام!
به هوایِ لب ِ شیرینپسران چند کُنی
جوهر ِ روح به یاقوت ِ مذاب آلوده
حافظ ۴۲۳
این بیت جایی است که لب و یاقوت ِ مذاب آمده و شائبهیِ جنسی از آن میتوان گرفت. اما باز بسیار مبهم است. از جمله این که یاقوت، خود به لب تشبیه میشود و یاقوت ِ ذوب شده را سخت بتوان به لب تشبیه کرد. از طرفی در مصراع ِ نخست، به هوایِ لب نوشته. نه به خود ِ لب. همچنین یاقوت، جواهر را آلوده نمیکُنَد، که خود گوهر است و اگر به گوهر ِ دیگری افزوده شود، قاعدتن باید به زیبایی و ارزش ِ آن بیفزاید. به می بیشتر شبیه است. خاصه که میشود گفت: می (که حرام است)، روح را میآلاید.
میشود گفت که هوایِ مغبچگان شاعر را به میخانه میکشاند تا او می بنوشد و مغبچه به او گفته: به طهارت گذران منزل ِ پیری!
سهیل قاسمی
#مغبچه
#واکاوی
@Setiq
❤7👍4🙏2👏1🤔1