ستیغ
2.79K subscribers
262 photos
705 videos
10 files
822 links
Download Telegram
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 414 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

اگر دست‌ام رسد روزی که انصاف از تو بِستانم،
قضایِ عهد ِ ماضی را شبی دستی برافشانم

چنان‌ات دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دل‌ام صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نهْ
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالایِ فتّان‌ام

تو را در بوستان باید که پیش ِ سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقان‌ام سفر کردند هر یاری به اَقصایی
خلاف ِ من که بگرفته ست دامن در مُغیلان‌ام

به دریایی درافتادم که پایان‌اش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمان‌اش نمی‌دانم

فراق‌ام سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی، رفیق ِ سست‌پیمان ام

مپرس‌ام دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب ِ هجر م چه می‌پرسی؟ که روز ِ وصل حیران ام

شبان آهسته می‌نالم مگر دَرد م نهان ماند؛
به گوش ِ هر که در عالَم رسید آواز ِ پنهان‌ام

دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندان ام

من آن مرغ ِ سخن‌دان ام که در خاک‌ام روَد صورت،
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستان‌ام

0414

@Setiq
👍10
ای مرهم ریش و مونس جانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 415 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای مرهم ِ ریش و مونس ِ جان‌ام
چندین به مفارقت مرنجان ام

ای راحت ِ اندرون مجروح‌ام
جمعیّت ِ خاطر ِ پریشان‌ام

گویند: بدار دست‌اش از دامن!
- تا دست بدارد از گریبان‌ام

آن‌کس که مرا به باغ می‌خوانَد
بی رویِ تو می‌بَرد به زندان‌ام

و این طُرفه که ره نمی‌برم پیش‌ات
و ز پیش ِ تو ره به در نمی‌دانم

یک روز به بندگی قبول‌ام کن،
روز ِ دگر م ببین که سلطان ام

ای گلبُن ِ بوستان ِ روحانی!
مشغول بکَردی از گلستان‌ام

ز آن روز که سرو ِ قامت‌ات دیدم،
از یاد برَفت سرو ِ بُستان‌ام

آن دُرّ ِ دو رَسته در حدیث آمد
و ز دیده بیوفتاد مرجان‌ام

گویند: صبور باش از او سعدی!
بار ش بکشم؛ که صبر نتوانم

ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سَر ِ مونس ِ دل افشانم

0415

@Setiq
👍6❤2👎1👏1
بس که در منظر تو حیرانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 416 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


بس که در منظر ِ تو حیران ام،
صورت‌ات را صفت نمی‌دانم

پارسایان! ملامت‌ام مکُنید
که من از عشق توبه نتوانم

هر که بینی، به جسم و جان زنده‌ست
من به امّید ِ وصل ِ جانان‌ام

به چه کار آید این بقیّت ِ جان
که به معشوق برنیَفشانم

گر تو از من عنان بگردانی،
من به شمشیر برنگردانم

گر بخوانی، مقیم ِ درگاه ام
و ر برانی، مطیع ِ فرمان ام

من نه آن ام که سست بازآیم
و ر زِ سختی به لب رسد جان‌ام

گر اجابت کنی و گر نکنی،
چاره‌یِ من دعا ست. می‌خوانم!

سهل باشد صعوبت ِ ظلمات
گر به دست آید آب ِ حیوان‌ام

- تا کی آخر جفا بَری؟ سعدی!
- چه کنم! پای‌بند ِ احسان ام

کار ِ مردان تحمّل است و سکون
من کی ام؟ خاک ِ پایِ مردان ام

0416

@Setiq
👏7
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 417 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

سخن ِ عشق ِ تو بی آن که برآید به زبان‌ام،
رنگ ِ رخساره خبر می‌دهد از حال ِ نهان‌ام

گاه گویم که بنالم زِ پریشانی ِ حال‌ام
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیان‌ام

هیچ‌ام از دُنیی و عُقبی نبَرَد گوشه‌یِ خاطر
که به دیدار ِ تو شغل است و فراغ از دو جهان‌ام

گر چنان است که رویِ من ِ مسکین ِ گدا را
به در ِ غیر ببینی، زِ در ِ خویش بِران‌ام

من در اندیشه‌یِ آن ام که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زِ کمند ت برَهانم

گر تو شیرین ِ زمانی، نظری نیز به من کُن
که به دیوانگی از عشق ِ تو فرهاد ِ زمان ام

نه مرا طاقت ِ غربت نه تو را خاطر ِ قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جان‌ام

دُر م از دیده چکان است به یاد ِ لب ِ لعل‌ات
نگَهی باز به من کُن که بسی دُر بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسد م عمر و به پایان نرسانم

0417

@Setiq
❤6👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دزدیده چون جان می‌روی اندر میان ِ جان ِ من
سرو ِ خرامان ِ منی ای رونق ِ بُستان ِ من

چون می روی، بی‌من مرو! ای جان ِ جان! بی تن مرو
و ز چشم ِ من بیرون مشو ای شعله‌یِ تابان ِ من

هفت آسمان را بَردَرم و ز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان ِ سرگردان ِ من

تا آمدی اندر بَر م، شد کفر و ایمان چاکر م
ای دیدن ِ تو دین ِ من؛ و ای رویِ تو ایمان ِ من

بی پا و سر کردی مرا! بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ ای یوسف ِ کنعان ِ من

از لطف ِ تو چو جان شدم و ز خویشتن پنهان شدم
ای هست ِ تو پنهان شده در هستی ِ پنهان ِ من

گل، جامه‌دَر از دست ِ تو! ای چشم ِ نرگس مست ِ تو
ای شاخه‌ها آبست ِ تو! ای باغ ِ بی‌پایان ِ من

یک لحظه داغ‌ام می‌کشی یک دَم به باغ‌ام می‌کشی
پیش ِ چراغ‌ام می کشی تا وا شود چشمان ِ من

ای جان ِ پیش از جان‌ها و ای کان ِ پیش از کان‌ها
ای آن ِ پیش از آن‌ها ای آن ِ من! ای آن ِ من!

منزلگه ِ ما خاک نی؛ گر تن بریزد، باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی. ای وصل ِ تو کیوان ِ من

مر اهل ِ کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد.
در آب ِ حیوان مرگ کو! ای بحر ِ من! عمّان ِ من

... بقیه شعر در‌کامنت

غزل 1786
#مولوی

@Setiq
❤9🥰2😍1
گر دست دهد هزار جانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 418 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

گر دست دهد هزار جان‌ام،
در پایِ مبارک‌ات فشانم

آخر به سر م گذر کن ای دوست!
انگار که خاک ِ آستان ام

هر حُکم که بر سر م برانی،
سهل است؛ زِ خویشتن مران‌ام

تو خود سر ِ وصل ِ ما نداری
من عادت ِ بخت ِ خویش دانم

هیهات که چون تو شاه‌بازی
تشریف دهد به آشیان‌ام

گر خانه محقّر است و تاریک،
بر دیده‌یِ  روشن‌ات نشانم

گر نام ِ تو بر سر م بگویند،
فریاد برآید از روان‌ام

شب نیست که در فراق ِ روی‌ات
زاری به فلک نمی‌رسانم

آخر نه من و تو دوست بودیم؟
عهد ِ تو شکست و من همان ام

من مُهره‌یِ مِهر ِ تو نریزم
الّا که بریزد استخوان‌ام

من تَرک ِ وصال ِ تو نگویم
الّا به فراق ِ جسم و جان‌ام

مجنون ام اگر بهایِ لیلی
مُلک ِ عرب و عجم ستانم

شیرین ِ زمان تو یی به تحقیق؛
من بنده‌یِ خسرو ِ زمان ام.

شاهی که و را رسد که گوید
مولایِ اکابر ِ جهان ام،

ایوان ِ رفیع‌اش، آسمان را
گوید: تو زمین من آسمان ام،

دانی که! ستم روا ندارد.
مگذار که بشنود فغان‌ام!

هر کس به زمان ِ خویشتن بود
من سعدی ِ آخرالزمان ام

0418

@Setiq
👍8❤3👏1🙏1
مرا تا نقره باشد می‌فشانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 419 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

مرا تا نقره باشد می‌فشانم
تو را تا بوسه باشد می‌ستانم

و گر فردا به زندان می‌بَرند م
به‌نقد این‌ساعت اندر بوستان ام

جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام ِ دل تو بودی از جهان‌ام

چه دامن‌هایِ گُل باشد در این باغ
اگر چیزی نگوید باغبان‌ام

نمی‌دانستم از بخت ِ همایون
که سیمرغی فتد در آشیان‌ام

تو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح ِ آن، هم بر تو خوانم

سخن‌ها دارم از دست ِ تو در دل
ولیکن در حضور ت بی زبان ام

بگویم تا بداند دشمن و دوست
که من مستی و مستوری ندانم

مگو سعدی مراد ِ خویش برداشت
اگر تو سنگ‌دل، من مهربان ام

اگر تو سرو ِ سیمین‌تن بر آنی
که از پیش‌ام برانی، من بر آن ام

که تا باشم خیال‌ات می پرستم
و گر رفتم، سلام‌ات می رسانم

0419

@Setiq
❤5👍4👏3🥰1
حافظ به خود نپوشید این خرقه‌یِ می آلود
ای شیخ ِ پاک‌دامن! معذور دار ما را
#حافظ غزل ۵ بیت ۱۳

005

خرقه:
نوعی پوستین بلند. تکه‌ئی از پارچه یا لباس. در اصطلاح ِ تصوّف: جبّه‌ئی که از دست ِ پیر می‌پوشیده‌اند و گاهی از تکّه‌های گوناگون دوخته می‌شد. (عمید)

شیخ:
۱. دانشمند ِ دینی، عالِم ِ دین
۲. پیر، سال‌خورده
۳. رئیس ِ طایفه، بزرگ (عمید)

معذور داشتن:
عذر پذیرفتن و معاف داشتن و عفو فرمودن (ناظم‌الاطباء)

حافظ به خود نپوشید:
دو معنا برایِ این عبارت تصوّر می‌کنم:

۱- سر ِ خود و به اختیار ِ خود نپوشید.

من به سرمنزل ِ عنقا نه به‌خود بردم راه
قطع ِ این مرحله با مرغ ِ سلیمان کردم

حافظ غزل ۳۱۹
یعنی به تنهایی و به سر ِ خودم به سرمنزل ِ عنقا راه نبردم. بلکه به‌همراهی ِ مرغ ِ سلیمان توانستم.

بارها گفته‌ام و بار ِ دگر می‌گویم
که من ِ دل‌شده این ره نه به‌خود می‌پویم

حافظ غزل ۳۸۰
یعنی به اختیار ِ خودم و به سر ِ خودم نیست که این راه را می‌پویم.

به‌خود نتوانی این رَه را بُریدن
به سر باید بر ِ ایشان دویدن

عطار، بیان الارشاد، مفتاح الاراده، بخش ۳۴
بُریدن ِ راه عبارت ِ جالبی بود!

۲- بر تن ِ خود نپوشید، در مورد ِ خود نپوشید، برایِ خود نپوشید.


من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جایِ اشک ِ روان در کنار ِ من باشی

حافظ غزل ۴۵۷
یعنی آیا من می‌توانم این مراد را برای خودم تصوّر کنم که یک نیمه‌شبی، تو در کنار ِ من باشی به‌جایِ اشکی که هر نیمه‌شب در کنار ِ من روان است؟

این دو سه شغل به خود گیر و بِزی خرّم و شاد
شادی و خرّمی آرد به تو این شغل اندر

سوزنی سمرقندی، هزلیات، قصیده ۱۹
یعنی این دو سه شغل را برایِ خود برگزین


معنای بیت:
مصراع نخست:

۱- حافظ این خرقه‌یِ می آلود را به اختیار ِ خود نپوشیده است.

۲- حافظ این خرقه‌یِ می آلوده را بر تن ِ خود نمی‌پوشد. (تصمیم گرفت که نپوشد)

مصراع ِ دوم:
ای شیخ که دامن‌ات پاک است، (خرقه‌ات می آلود نیست) ما را معاف بدار!

در باره‌یِ ترجیح ِ هر کدام از دو معنا،
۱- من بر این باور ام که خرقه‌یِ می آلود، فی‌نفسه نماد ِ رندی ِ حافظ نبوده. بل‌که امری بوده که لاجَرَم اتفاق می‌افتاده و گه‌گاه اسباب ِ درد ِ سر یا شرمساری یا به قولی عذاب ِ وجدان ِ شاعر هم می‌شده. در واقع رندی و شیوه‌یِ رندی، جایی قوام می‌یابد که خرقه از تن بیرون می‌کند. خرقه به تن نمی‌پوشد، خرقه می‌سوزانَد.
حافظی را تصوّر می‌کنم که شیخ و عالِم ِ دین یا زاهد یا چیزی از این دست بوده؛ امّا در حالت ِ تردید و تردُّد. یعنی مثلن صبح در صومعه بوده و صاحب ِ مقام و اعتباری در آن‌جا؛ اما شب پنهانی به می‌کده می‌رفته و در این رفت و آمد و پنهان‌کاری، هم خرقه‌اش می آلود می‌شده و هم صدایِ هر دو طرف را در می‌آورده! از این طرف شرمسار از رخ ِ ساقی بوده و از آن طرف در خرقه نفاق می‌کرده و لاف ِ صلاح می‌زده و به اهل ِ خانقاه دروغ می‌گفته. تا جایی که خسته می‌شود و بر آن می‌شود تا در نهایت، خرقه را از تن بیرون آورَد و این خرقه‌یِ می آلود را بر خود نپوشد و شیوه‌یِ رندانه بنیاد نهد. در این بیت هم انگاری با شیخ ِ پاک‌دامن اتمام ِ حجّت می‌گوید و می‌خواهد که او را معذور دارد.
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد، از این، شیوه‌یِ رندانه نهادیم

حافظ غزل ۳۷۱

۲- این معنا که حافظ در پوشیدن ِ خرقه‌یِ می آلود از خود اراده و اختیاری نداشته و این حکم ِ ازلی و سرنوشت ِ او از دیوان ِ قسمت بوده نیز مطرح است و این مضمون در شعر ِ حافظ بسیار به کار رفته‌است.

دلیلی که قبلی را بیش از این می‌پسندم، یکی این است که خرقه‌یِ می آلود، نوعی از خرقه نیست. یعنی خرقه‌ئی نیست که از ابتدا می آلود طراحی شده و دوخته شده باشد. و شخصی خرقه‌یِ می آلود بپوشد! بلکه خرقه‌ئی است که در ابتدا طاهر بوده و پس از پوشیدن می به روی آن ریخته و می آلود شده است. و این که پوشیدن ِ خرقه‌یِ می آلود را به تقدیر نسبت بدهیم اندکی دور از ذهن است. دیگر این که اگر چیزی در ید ِ اختیار ِ ما نیست، از بابت ِ آن از شیخ ِ پاک‌دامن یا از هر کس ِ دیگری، عذر نمی‌خواهیم. بلکه می‌گوییم عیب‌ام مکن! یعنی اعتراض می‌کنیم که اگر من به تصمیم ِ خود و به اختیار ِ خود نپوشیده‌ام، تو نباید بر من ایراد بگیری. حتا در مواردی شاعر به نصیحت‌گویان و بدگویان تا حدّ ِ استهزاء و تهدید و هشدار هم اعتراض می‌کند.
بد ِ رندان مگو ای شیخ و هش‌دار!
که با حُکم ِ خدایی کینه داری

حافظ غزل ۴۷۷

به همین خاطر این احتمال را ضعیف می‌دانم که بگوید شما ببخشید که من این خرقه را پوشیده‌ام، حال آن‌که نقش و اختیاری هم در پوشیدن ِ آن نداشته‌ام!

پاک‌دامن، با خرقه‌یِ می آلود در تضاد است. و از طرفی طعنه‌ئی به شیخ هم هست که دعوی ِ صلاح و پرهیز می‌کند اما چون به خلوت می‌رود، آن کار ِ دیگر می‌کُنَد!

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👏5👍3
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 420 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم ِ بد از رویِ تو دور ای صنم

روی مپوشان که بهشتی بوَد
هر که ببیند چو تو حور ای صنم

حور خطا گفتم اگر خواندم‌ات
تَرک ِ ادب رفت و قصور ای صنم

تا به کَرَم خرده نگیری! که من
غایب ام از ذوق ِ حضور ای صنم

رویِ تو بر پشت ِ زمین، خلق را
موجب ِ فتنه ست و فتور ای صنم

این همه دل‌بندی و خوبی تو را
موضع ِ ناز است و غرور ای صنم

سرو بُنی خاسته چون قامت‌ات
تا ننشینیم صبور ای صنم

این‌همه طوفان به سَر م می‌رود
از جگری هم‌چو تنور ای صنم

سعدی از این چشمه‌یِ حیوان که خورد،
سیر نگردد به مرور ای صنم

0420

@Setiq
❤3👏1
چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 421 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

چون من به‌نفس ِ خویشتن این کار می‌کنم،
بر فعل ِ دیگران به‌چه انکار می‌کنم؟

بلبل سماع بر گُل ِ بُستان همی‌کُنَد،
من بر گُل ِ شقایق ِ رخسار می‌کنم

هر جا که سرو ِ قامتی و مویِ  دلبری ست،
خود را بدان کمند گرفتار می‌کنم

گر تیغ برکشند عزیزان به خون ِ من،
من هم‌چنان تأمّل ِ دیدار می‌کنم

هیچ‌ام نماند در همه عالَم به‌اتفاق
الّا سَری که در قدم ِ یار می‌کنم

آن‌ها که خوانده‌ام، همه از یاد ِ من برَفت
الّا حدیث ِ دوست که تکرار می‌کنم

چون دست ِ قدرت‌ام به تمنّا نمی‌رسد
صبر از مراد ِ نفْس به‌ناچار می‌کنم

همسایه گو: گواهی ِ مستی و عاشقی
بر من مده! که خویشتن اقرار می‌کنم

من، بعد از این، نه زهد فروشم نه معرفت
ک‌آن در ضمیر نیست که اظهار می کنم

جان است و از محبّت ِ جانان دریغ نیست
این‌ام که دست می‌دهد ایثار می‌کنم

زُنّار اگر ببندی، سعدی، هزار بار
به ز آن که خرقه بر سر ِ زنّار می کنم

0421

@Setiq
❤8👍2👏1
آن کس که از او صبر محال است و سکونم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 422 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

آن‌کس که از او صبر محال است و سکون‌ام،
بگذشت، ده انگشت فروبرده به خون‌ام

پرسید که: چونی ز غم و درد ِ جدایی؟
گفتم: نه چنان ام که توان گفت که چون ام!

ز‌ آن‌گه که مرا رویِ تو محراب ِ نظر شد،
از دست ِ زبان‌ها به تحمّل چو ستون ام

مشنو که همه عمر جفا برده‌ام از کس
جز بر سَر ِ کویِ تو که دیوار زبون ام

بیم است چو شرح ِ غم ِ عشق ِ تو نویسم،
ک‌آتش به قلم در فتَد از سوز ِ درون‌ام

آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار،
کو تا بنویسند گواهی به جنون‌ام

شمشیر برآور که: مُراد م سَر ِسعدی ست
و ر سر ننهم در قدم‌ات، عاشق ِ دون ام

0422

@Setiq
❤11👍4
ستیغ
حافظ – به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
ز ِ رقیب ِ دیوسیرت به خدا یِ خود پناهم
مگر آن شهاب ِ ثاقِب مددی دهد خدا را


حافظ غزل ۶ بیت ۲

رقیب:
نگهبان، پاس‌بان، محافظ. (عمید)
مزاحم و انگل که میان ِ عاشق و معشوق باشد (از شعوری)

معنایی این‌چنین هم در لغت‌نامه‌ها ضبط شده: دو کس که بر یک معشوق عاشق باشند، هر یکی مر دیگری را رقیب باشد چرا که هر یک از دیگری نگهبانی و حفاظت ِ معشوق می‌کند. (آنندراج، غیاث اللغات) که به نظر ِ من بار ِ حسّی ِ مفهوم است که امروزه جای‌گزین ِ معنایِ نخستین ِ واژه شده.

دیو:
موجود ِ خیالی و افسانه‌ئی که هیکل ِ او شبیه ِ انسان اما بسیار تنومند و زشت و مهیب و دارای شاخ و دم بوده (عمید)

دیو سیرت:
شیطان صفت. آن که خُلق و خویِ دیو دارد. بد خلق و خوی (دهخدا)

پناهم: صَرف ِ اول‌شخص ِ مفرد ِ مصدر ِ پناهیدن. پناه می‌برم.

شهاب:
۱. شعله، شعله‌یِ آتش
۲. نجوم: خطی روشن در آسمان که بر اثر برخورد سنگی آسمانی با جوّ ِ زمین و سوختن ِ آن ایجاد می‌شود. (عمید)

ثاقب:
۱. فکر ِ نافذ
۲. روشن، تابان، درخشان.

شهاب ِ ثاقب عبارتی است که در قرآن به کار رفته. آیه‌های ششم تا دهم سوره‌یِ الصافات چنین بیان کرده‌اند که خدا آسمان را به زینت ِ ستاره‌ها آراسته است و (به این واسطه) آن را از هرچه شیطان ِ متمرّد و نافرمان حفاظت کرده است. شیاطین نمی‌توانند صدای عالَم ِ بالا را بشنوند. وگرنه از هر طرف به آن‌ها تیر پرتاب می‌شود و آن‌ها را می‌رانَد. و این برای آن‌ها عذابی همیشگی است
اگر هم شیطانی دزدانه چیزی شنید، شهابی ثاقب (تیری آتشین) به سوی او پرتاب خواهد شد.

إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ ﴿۶﴾ وَحِفْظًا مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ ﴿۷﴾ لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ ﴿۸﴾ دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ ﴿۹﴾ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ ﴿۱۰﴾

به عبارتی، ستاره‌ها حائلی میان ِ «مَلَإِ الْأَعْلَى» با زمینیان و موجوداتی اند که به عالَم ِ بالا راه ندارند. که شیاطین را برانند که آن‌ها نتوانند صدایِ عالَم ِ بالا را گوش کنند. و اگر شیطان دزدکی چیزی بشنود، شهاب ِ ثاقب می‌شوند و به سوی او پرتاب می‌شوند و او را می‌سوزانند.

معنای بیت:
از دست ِ رقیب ِ شیطان صفت، به خدایِ خود پناه می‌بَرَم. مگر این که شهاب ِ ثاقب، به خاطر ِ خدا، کمکی کند.

جمله به شکلی است که در برابر ِ رقیب ِ دیوسیرت و شیطان صفت عاجز است. و از او به خدا می‌پناهد (پناه می‌بَرَد). کاری از دست ِ او بر نمی‌آید! مگر این که همان‌طور که در قرآن نوشته که خدا شیطان‌ها را با شهاب ِ ثاقب می‌رانَد و عذاب می‌دهد، شهاب ِ ثاقب، محض ِ رضایِ خدا، این بار بیاید به کمک ِ شاعر و رقیب ِ شیطان‌صفت را بزند. اگر بپذیریم (و توصیه‌یِ من این است که بپذیریم!) که رقیب، در معنایِ نگهبان و محافظ ِ شاه (یار، معشوق، مخاطب ِ شعر) است؛ کسی است که به حافظ جفا کرده و به هر طریقی او را از چشم ِ یار انداخته‌است. و حافظ برای دفع ِ او از خدا و از شهاب ِ ثاقب کمک می‌خواهد. به عبارتی آرزو می‌کُنَد که شهابی از آسمان بر سر ِ رقیب بزند!

یا وفا، یا خبر ِ وصلِ تو، یا مرگ ِ رقیب
بُوَد آیا که فلَک ز این دو سه، کاری بکند؟
#حافظ 189
که در این مورد، حافظ آشکارا مرگ ِ رقیب را آرزو دارد.

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👍10❤2👏1🙏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
غزل ۶۱۳ #سعدی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دود م به سر برآمد ز این آتش ِ نهانی

شیراز در نبسته‌ست از کاروان، ولیکن
ما را نمی‌گشایند از قید ِ مهربانی

اُشتر که اختیار ش در دست ِ خود نباشد،
می‌باید ش کشیدن باری به ناتوانی

خون ِ هزار وامق خوردی به دل‌فریبی
دست از هزار عذرا بُردی به دل‌ستانی

صورت‌نگار ِ چینی بی خویشتن بمانَد
گر صورت‌ات ببیند سر تا به سر معانی

ای بر در سرای‌ات غوغایِ عشق‌بازان
هم‌چون بر آب ِ شیرین آشوب ِ کاروانی

تو فارغی و عشق‌ات بازیچه می‌نماید
تا خرمن‌ات نسوزد، تشویش ِ ما ندانی

می‌گفتم‌ات که جانی؛ دیگر دریغ‌ام آید
گر جوهری به از جان ممکن بود، تو آنی

سروی چو در سماعی؛ بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری، شمعی چو در میانی

اوّل چنین نبودی، باری حقیقتی شد
دی حظّ ِ نفس بودی، امروز قوت ِ جانی

شهر آن ِ تو ست و شاهی؛ فرمای هر چه خواهی!
گر بی‌عمل ببخشی؛ و ر بی‌گنه برانی

رویِ امید ِ سعدی بر خاک ِ آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی

@Avayemosighi
@Setiq
❤14👍2🥰1
مُژه‌یِ سیاه‌ات ار کرد به خون ِ ما اِشارت
زِ فریب ِ او بیَندیش و غلط مَکُن نگارا


بیت ۳ از غزل ۶ #حافظ

اشارت:
۱. نمودن به‌سویِ چیزی به دست و جز آن.

۲. فرمودن کسی را، فرمان صادر کردن (از منتهی الارب)

چون این خبر به سمع ِ وزیر ِ پنجم رسید، جلّاد را به تاخیر ِ سیاست اشارت فرمود و گفت: توقّف کن تا من به خدمت ِ حضرت روَم و ضرر ِ استعجال در تقریب ِ آجال بر رایِ عالی ِ او عرض دهم.
(ظهیری سمرقندی، سندبادنامه، بخش ۲۹)



۳. با انگشت و چشم ایما کردن. رمز. ایماء (دهخدا)

۴. مشورت، نصیحت (دهخدا)

پندی‌ت داد حجّت و کَرد ت اشارتی
ای پور! بس مبارک پند ِ پدر پذیر!
(ناصرخسرو، قصیده ۹۷)


به خون ِ کسی اشارت کردن:

۱. فرمان ِ قتل ِ کسی را دادن.

بتی دارم که گِرد ِ گُل زِ سُنبل سایه‌بان دارد
بهار ِ عارض‌اش خطّی به خون ِ ارغوان دارد
(حافظ ۱۲۰)
یکی از معناها این است که بهار ِ چهره‌یِ او، دستور و نوشته و دست‌خطی دارد که به موجب ِ آن می‌تواند ارغوان را به قتل برسانَد


۲. مشورت و توصیه به قتل ِ کسی کردن.

۳. با چشم به ایما و رمز، به جلّاد گفتن که: بکُش!

فریب:
مکر، حیله، خدعه، نیرنگ (عمید)، عشوه و مکر و غافل شدن یا غافل کردن به خدعه (برهان)

غلط کردن:
خطا کردن، به خطا رفتن، اشتباه کردن
تا جایی که من دیده‌ام در متون ِ کهن، بار ِ معنایی ِ تحقیرآمیز و دشنام ِ امروزی ندارد


معنای بیت:

نگارا! اگر مژه‌یِ سیاه ِ تو به تو توصیه کرد که خون ِ مرا بریزی؛ یا فرمان ِ قتل ِ ما را داد، از این واهمه کن که ممکن است تو را فریب بدهد. و کار ِ اشتباهی انجام نده!

زِ فریب ِ او بیندیش:
بترس که او فریب‌کار است؛ به این فکر کن که ممکن است که تو را با عشوه و مکر غافل کند. مبادا کار ِ اشتباهی کنی.

از آن‌رو که قتل عملی غیر ِ قابل ِ جبران و بی‌برگشت است، در اتخاذ ِ تصمیم ِ قتل جوانب ِ بیشتری در نظر گرفته می‌شد. حکمی مثل ِ حبس قابل ِ جبران و اصلاح است! اندیشه کردن، به نظر ِ من، هم بیشتر فکر کردن و هم واهمه و بیم از عواقب را در خود دارد.


مژه، خود نیز در شعر ِ حافظ، به ناوک اندازی و پرتاب ِ تیر و خون‌ریزی شهره است.

صفت ِ سیاه برایِ مژه، حس ِ سیاه‌دلی و بی‌رحمی را هم به ذهن می‌آورَد. هم‌چنین اشارت ِ مژه، تصویری از حکم ِ قتل که حاکمان با اشاره‌یِ چشم به جلاد می‌دادند را در خود دارد.

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👍5❤3
ز دستم بر نمی‌خیزد که یک دم بی تو بنشینم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 423 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ز دست‌ام بر نمی‌خیزد که یک‌دم بی تو بنشینم
به‌جز روی‌ات نمی‌خواهم که رویِ هیچ‌کس بینم

من اوّل‌روز دانستم که با شیرین درافتادم،
که چون فرهاد باید شُست دست از جان ِ شیرین‌ام

تو را من دوست می‌دارم؛ خلاف ِ هر که در عالَم،
اگر طعنه ست در عقل‌ام، اگر رخنه ست در دین‌ام

و گر شمشیر برگیری، سپر پیش‌ات بیَندازم
که بی شمشیر خود کُشتی به ساعدهای سیمین‌ام

برآی ای صبح ِ مشتاقان اگر نزدیک ِ روز آمد
که بگرفت این شب ِ یلدا ملال از ماه و پروین‌ام

زِ اوّل هستی آوردم قفایِ نیستی خوردم
کنون امّید ِ بخشایش همی‌دارم که مسکین ام

دلی چون شمع می‌باید که بر جان‌ام ببخشاید
که جز وی کس نمی‌بینم که می‌سوزد به بالین‌ام

تو هم‌چون گل ز خندیدن لب‌ات با هم نمی‌آید؛
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟

رقیب انگشت می‌خاید که: سعدی! چشم بر هم نهْ
مترس ای باغبان از گل که می‌بینم نمی‌چینم

0423

@Setiq
❤5👍3
ستیغ
حافظ – صوفی بیا که آینه صافیست جام را
عنقا شکار ِ کس نشود دام بازچین
ک‌آن جا همیشه باد به دست است دام را


#حافظ غزل ۷ بیت ۳

عنقا: مرغی افسانه‌ئی که مظهر ِ عزلت یا نایابی است. [۱] (عمید)
عنقایِ مُغرب: سیمرغ[۲]

معنایِ بیت: کسی نمی‌تواند عنقا را شکار کند. تو نیز دامی که چیده‌ای را برچین! که آن‌جا (جایی که به قصد ِ شکار ِ عنقا دام گسترده‌اند) چیزی جز باد به دست ِ دام نیست.

باد به دست بودن کنایه از دست خالی برگشتن و چیزی به دست نیاوردن است.[۳]

این بیت را هم در ادامه‌ی گفته‌های شاعر خطاب به صوفی می‌توان دید. یعنی پس از این که می‌گوید که زاهد ِ عالی مقام را آن حال نیست که راز ِ درون ِ پرده را بتوان از او پرسید، می‌افزاید که عنقا شکار ِ کس نخواهد شد. و از این که بخواهی دامی بگستری و عنقا صید کنی منصرف شو! چون که آن‌جا و در آن کار، همیشه دام ِ تو چیزی صید نخواهد کرد جز باد! از طرفی قصّه‌ی سیمرغ (در آثار ِ عارفان و صوفیان) مراحل ِ رسیدن به کمال است. به نوعی آب ِ پاکی را رویِ دست ِ صوفی می‌ریزد که با این راه نمی‌توانی عنقا شکار کنی!

[۱] عنقا معنای نوعی ساز هم دارد که در غزل ِ حافظ قرینه‌ئی که به این معنا اشاره کُنَد نیافتم. عنقا پنج بار در غزل ِ حافظ به‌کار رفته که از خصلت‌های او، بلندآشیانه بودن، تنها و دور از خلق بودن، دور از دست‌رس و شکارنشدنی بودن و والامقام بودن به ذهن‌ام می‌رسد. در قله‌یِ قاف ساکن است. و شباهتی با افسانه‌یِ سیمرغ در ادبیات ِ کهن دارد که باید در طی مراحلی به آن رسید.

[۲] ققنوس یا قَقنُس نیز مرغی است به‌غایت خوش‌رنگ و خوش‌آواز. گویند منقار ِ او سیصد و شصت سوراخ دارد و در کوه ِ بلندی مقابل ِ باد نشیند و صداهای عجیب و غریب از منقار ِ او برآید و به سبب ِ آن مرغان ِ بسیار جمع آیند، از آن‌ها چندی را گرفته طعمه‌ی خود سازد. گویند هزار سال عمر کُنَد و چون مرگ‌اش فرا رسد، هیزم ِ بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال ِ او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه‌ئی پدید آید و او را جفت نمی‌‌باشد، و موسیقی را از آواز ِ او دریافته‌اند. (برهان) در زبان ِ ترکی، به این پرنده، عنقا می‌گویند، اما در غزل ِ حافظ، قرائن صریحی از این ویژگی‌ها در باره‌یِ عنقا نیافتم. اما این که در کوه ِ بلندی آشیانه دارد و این که تنها است و جفت نمی‌گیرد خصلت‌هایی است که میان ِ سیمرغ و ققنوس مشترک است. و این خصلت‌ها در غزل ِ حافظ آمده‌اند. ققنس و ققنوس در شعر ِ عطار (قرن ششم و هفتم هجری) و قاسم انوار (شاعر قرن هشتم و نهم هجری) آمده‌است. عطار، سیمرغ و افسانه‌یِ سیمرغ را به‌تفصیل در آثار ِ خود دارد. آن را سلطان ِ مرغان دانسته و در آثار ِ عطار، سیمرغ را به‌کلی جدا از ققنوس می‌توان دانست. عطار عنقا هم در آثار ِ خود دارد که مترادف ِ سیمرغ است و قاف نشین است و عزلت گزین. و به نظر م آمد عطار عنقا را در معنایِ آلت ِ موسیقی هم به کار برده است. در غزل ِ حافظ نامی از سیمرغ و ققنوس نیست. مشابهتی بین ِ در آتش سوختن و از آتش به دنیا آمدن ِ ققنوس با «سمندر» هست که در ادبیات ِ قدیم جانوری افسانه‌ئی است که درون ِ آتش زندگی می‌کند. هم به صورت ِ جانوری شبیه ِ موش و هم به صورت ِ مرغ آمده‌است. البته گویا با سمندر که جانوری شبیه ِ مارمولک است که در مکان‌های تاریک و مرطوب به سر می‌رود یکی نیست. عطار و حافظ نامی از سمندر نبرده‌‌اند اما در شعر ِ رودکی و ناصرخسرو و سعدی هست که همیشه هم با آتش قرین بوده.

[۳] «باد ت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ / در معرضی که تخت ِ سلیمان رَوَد به باد» (حافظ 100) و «حافظ از دولت ِ عشق ِ تو سلیمانی شد / یعنی از وصل ِ تو اش نیست به‌جز باد به دست» (حافظ 24) که تلمیحی از سلیمان که فرمان‌روایِ باد است در هر دو هست اما همان هیچ به دست نیاوردن را در خود دارد.
سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
❤5👍4
من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 424 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


من از تو صبر ندارم که بی تو بنشینم
کسی دگر نتوانم که بر تو بگزینم

بپرس حال ِ من آخر چو بگذری روزی
که چون همی‌گذرد روزگار ِ مسکین‌ام؟

من اهل ِ دوزخ ام ار بی تو زنده خواهم شد
که در بهشت نَیارَد خدایْ غمگین‌ام

ندانم‌ات که چه گویم! تو هر دو چشم ِ منی
که بی وجود ِ شریف‌ات جهان نمی‌بینم

چو رویِ دوست نبینی، جهان ندیدن بهْ!
شب ِ فراق مَنهْ شمع پیش ِ بالین‌ام

ضرورت است که عهد ِ وفا به‌سر بَرَم‌ات
و گر جفا به سر آید هزار چندین‌ام

نه هاون ام! که بنالم به کوفتی از یار
چو دیگ بر سر ِ آتش نشان که بنشینم

بگَرد بر سَر م ای آسیایِ دوْر ِ زمان
به هر جفا که توانی؛ که سنگ ِ زیرین ام

چو بلبل آمدم‌ات تا چو گل ثنا گویم
چو لاله لال بکَردی زبان ِ تحسین‌ام

مرا، پلنگ، به سرپنجه، ای نگار! نکُشت
تو می‌کُشی به سر ِ پنجه‌یِ نگارین‌ام

چو ناف ِ آهو، خون‌ام بسوخت در دل ِ تنگ
برَفت در همه آفاق بویِ مشکین‌ام

هنر بیار و زبان‌آوری مکُن سعدی!
چه حاجت است بگوید شکر که شیرین ام

0424

@Setiq
❤6👏2❤‍🔥1👍1
در عیش ِ نقد کوش که چون آب‌خور نماند
آدم بِهِشت روضه‌یِ دارالسّلام را


#حافظ غزل ۷ بیت ۶

‌نقد:
آن‌چه درحال داده شود. خلاف ِ نسیه (منتهی الارب، آنندراج، ناظم الاطباء) حاضر ِ مُعجَل (متن اللغه)

آبخور:
۱. سرچشمه و محلی که از آن‌جا آب برگیرند و بنوشند، آبشخور
۲. قسمت، نصیب (معین) بهره، روزی (عمید)
۳. نوشیدن ِ آب (عمید)

هشتن: رها کردن، فروگذاشتن، گذاشتن، هلیدن (عمید)
بهِشت: هِلید، فروگذاشت، رها کرد.

روضه:
۱. باغ، گلستان، گلزار، سبزه‌زار، مَرغزار.
۲. بهشت. روضه‌یِ رضوان: باغ ِ بهشت (عمید)

دارالسلام:
۱. سرایِ سلامت
۲. بهشت. (عمید)
روضة السلام: مرغزار ِ سلامت، باغ ِ آسایش و راحت

روضه و دار السلام نیز هر دو در مجاز به جایِ بهشت آمده‌اند. دارالسلام در قرآن به‌عنوان ِ یکی از نام‌هایِ بهشت نیز آمده.

وَ اللَّهُ يَدْعُوا إِلى‌ دارِ السَّلامِ وَ يَهْدِي مَنْ يَشاءُ إِلى‌ صِراطٍ مُسْتَقِيمٍ
قرآن، سوره یونس آیه ۲۵

لَهُمْ دَارُ السَّلاَمِ عِندَ رَبِّهِمْ وَهُوَ وَلِيُّهُمْ بِمَا كَانُواْ يَعْمَلُونَ
قرآن، سوره الانعام، آیه ۱۲۷


نقد در مقابل ِ نسیه هم آمده‌است. و در تقابل میان ِ نقد و نسیه، کنایه به بهشت هم به ذهن می آید.

چمن حکایت ِ اردیبهشت می‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت
حافظ ۷۹

من هیچ ندانم که مرا آن‌که سرشت،
از اهل ِ بهشت کرد، یا دوزخ ِ زشت
جامی و بُتی و بَربَطی بر لب ِ کِشت
این هر سه مرا نقد و تو را نسیه بهشت
خیام، رباعی ۹۲ کتاب ترانه‌های خیام صادق هدایت


آب‌خور را در این بیت هم می‌شود نصیب و قسمت در نظر گرفت و هم چشمه. و به عبارتی چشمه‌یِ آب ِ کوثر در بهشت.

زِ مُرغی ک‌او خورَد آتش، حسَدها می‌بَرَد مرغی
که طوبا آشیان است و زِ کوثر آبخور دارد
مجیرالدین بیلقانی، قطعه ۲۸



هم‌چنین آب ِ خضر یا آب ِ حیات یا آب ِ جاودانگی هم می‌تواند یکی از مفاهیمی باشد که بشود آبخور را به آن ارجاع داد.

بَهر ِ خوان ِ سکندر ِ دوران
داشت از آب ِ خضر آبخور او
خاقانی قطعه ۲۹۴

معنای بیت: سعی کن تا عیش ِ نقد را در دست داشته‌باشی. به این دلیل که آدم هم روضه‌ی دارالسلام و باغی که در آن آسایش و سلامت داشت را رها کرد، چون که آبخور، نصیب، چشمه‌ی آب ِ کوثر یا چشمه‌یِ جاودانگی در آن باقی نمانده بود.

به‌عبارتی بهشت هم جاودانی و ابدی نبود.

جهان چو خُلد ِ بَرین شد به دور ِ سوسن و گل
ولی چه سود که در وی نه‌ممکن‌است خُلُود
حافظ ۲۱۹

پس بکوش تا از هر آن عیشی که در حال برای تو میسور است، بهره‌مند شوی. و این مفهوم را می‌توان با مفهوم ِ بیت ِ چهارم مرتبط دانست. همان‌طور که می‌بایست در بزم ِ دور، یک دو قدح درکشی و بروی چون که دوام ِ وصل میسّر نمی‌شود، می‌بایست در عیش ِ نقد بکوشی چون که آب‌خور نخواهد ماند، کما این‌که به همین خاطر آدم نیز ناگزیر شد تا روضه‌یِ دارالسلام را بهِلد و رها کند و به زمین بیاید.

سهیل قاسمی

#واکاوی
@Setiq
👍5
کی افسون خواند در گوشت که ابرو پرگره داری
مولوی - سهیل قاسمی
من تعجب‌ام از این است که کسانی که شنقصه کردند که الا یا ایهاالساقی را حافظ از یزید برداشته، هیچ‌کدام لایِ کتاب ِ مولوی را باز نکرده‌بودند؟ یا مشکلشون چیه؟ ها؟

#مولوی - غزل 2352

سهیل قاسمی

@Setiq
👍1
کی افسون خواند در گوش‌ات که ابرو پُرگِرِه داری
نگفتم با کسی منشین که باشد از طرب عاری؟

یکی پُرزهر افسونی فروخوانَد به گوش ِ تو
زِ صحن ِ سینه‌یِ پُرغم دهد پیغام ِ بیماری

چو دیدی آن ترُش‌رو را، مُخَلَّل کرده ابرو را؛
از او بُگریز و بشناس‌اش! چرا موقوف‌گفتاری؟

چه حاجت آب ِ دریا را چشِش چون رنگ ِ او دیدی
که پُرزهر ت کند آب‌اش؛ اگر چه نوش ِ منقاری

لطیفان و ظریفانی که بوده‌ستند در عالَم
رمیده و بدگمان بودند هم‌چون کَبک ِ کُهساری

گر استفراغ می‌خواهی از آن طُزغویِ گندیده،
مُفَرِّح بدهم‌ات؛ لیکن مکُن دیگر وَحَل‌خواری

اَلا یا صاحِبَ اَلْدّارِ، اَدِرْ کَأساً مِنَ الْنّارِ
فَدَفِّینی وَ صَفِّینی وَ صَفْوُ عَیْنِکَ الْجارِی

فَطَفِّینا وَ عَزِّینا، فَاِنْ عُدْنا فَجَازِینا
فَأِنّا مَسَّنا ضُرٌّ، فَلا تَرْضیٰ بِأِضْرارِی

اَدِرْ کَأساً عَهِدْنَاهُ، فَاِنّا ماٰ جَحَدْناهُ
فَعِنْدِی مِنْهُ آثارٌ، وَ اِنِّی مُدْرِکُ ثارِی

اَدِرْ کَأساً بِأَجْفانِی فَدا روحِی وَ رَیْحَانِی
وَ اَنْتَ الْمَحْشَرُ الْثّانِی فَاَحْیَیْنا بِمِدْرارِ

فَأَوقِدْ لِی مَصابِیحی وَ ناوِلْنِی مَفاتِیحی
وَ غَیِّرْنی وَ سَیِّرْنی بِجُودِ کَفِّکَ الْسّارِی

چو نام‌ات پارسی گویم، کُنَد تازی مرا لابه
چو تازی وصف ِ تو گویم، برآرَد پارسی زاری

بِگَه امروز زنجیری دگر در گردن‌ام کردی
زهی طوق و زهی منصب که هست آن سلسله‌داری

چو زنجیری نهی بر سگ، شود شاه ِ همه شیران
چو زنگی را دهی رنگی، شود رومی و روم آری

اَلا یَا صاحِبَ الْکَاسِ وَ یَا مَنْ قَلْبُهُ قَاسی
اَتُبْلِینی بِأِفْلاسِی وَ تُعْلِینی بِأِکْثَاری؟

لِسانُ الْعُرْبِ وَ الْتُّرکِ هُما فِی کَاسِکَ الْمُزکِ
فَناوِلْ قَهْوَةً تُغْنِی عَنْ اِعْساری وَ اِیسارِی

مگر شاه ِ عرب را من بدیدم دوش خواب‌اندر
چه جای خواب؟ می‌بینم جمال‌اش را به بیداری



مولوی غزل 2352

#مولوی
@Setiq

https://t.me/Setiq/3864
👏3
منم یا رب در این دولت که روی یار می‌بینم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 425 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

من ام یا رب در این دولت که رویِ یار می‌بینم؟
فراز ِ سرو ِ سیمین‌اش گُلی بر بار می‌بینم؟

مگر طوبیٰ برآمد در سرابُستان ِ جان ِ من
که بر هر شعبه‌ئی مرغی شکَرگفتار می‌بینم

مگر دنیا سر آمد! ک‌این‌چنین آزاد در جنّت
می ِ بی دُرد می‌نوشم، گُل ِ بی خار می‌بینم

عجب دارم زِ بخت ِ خویش و هر دم در گمان افتم
که مست ام یا به خواب ام یا جمال ِ یار می‌بینم

زمین بوسیده‌ام بسیار و خدمت کرده تا اکنون
لب ِ معشوق می‌بوسم، رخ ِ دلدار می‌بینم

چه طاعت کرده‌ام گویی که این پاداش می‌یابم
چه فرمان برده‌ام گویی که این مقدار می‌بینم

تویی یارا که خواب‌آلود بر من تاختن کردی
من ام یا رب که بخت ِ خود چنین بیدار می‌بینم

چو خلوت با میان آمد، نخواهم شمع ِ کاشانه
تمنّایِ بهشت‌ام نیست چون دیدار می‌بینم

کدام آلاله می‌بویم که مغز م عنبرآگین شد
چه ریحان دسته بندم چون جهان گلزار می‌بینم

ز گردون نعره می‌آید که این‌ات بوالعجب کاری
که سعدی را ز رویِ دوست برخوردار می‌بینم

0425

@Setiq
👍3👏1