This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
ندیده بودم این ویدیو را... چه حال خوبی داد ... خانم دور را درست نمیگوید... به معنی دوران است و او به معنی مخالف نزدیک میگوید. تذکر میدهد اما باز متوجه نمیشود و همان طور میگوید. چرخ این صدا شنید را هم همزه را حذف نمیکند. و باز تذکر میگیرد. چه قدر هم خوشاخلاق است اینجا... و چه قشنگ میخوانَد وقتی خودش میخوانَد
😍😍😍😍
بعد بگید چرا انقدر روی شاملو حساسی!
ببینید آخه 😍
@Setiq
ویدیو را از اینستاگرام مسعود بهنود گرفتم
ندیده بودم این ویدیو را... چه حال خوبی داد ... خانم دور را درست نمیگوید... به معنی دوران است و او به معنی مخالف نزدیک میگوید. تذکر میدهد اما باز متوجه نمیشود و همان طور میگوید. چرخ این صدا شنید را هم همزه را حذف نمیکند. و باز تذکر میگیرد. چه قدر هم خوشاخلاق است اینجا... و چه قشنگ میخوانَد وقتی خودش میخوانَد
😍😍😍😍
بعد بگید چرا انقدر روی شاملو حساسی!
ببینید آخه 😍
@Setiq
ویدیو را از اینستاگرام مسعود بهنود گرفتم
❤9👍4👏3👎2🥰2
گر تیغ برکشد که محبان همیزنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 411 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
گر تیغ برکشد که: محبّان همیزنم!
اوّلکسی که لاف ِ محبت زنَد، من ام
گویند: پای دار اگر ت سَر دریغ نیست!
گو: سَر قبول کن! که به پایاش درافکنم
امکان ِ دیده بستنام از رویِ دوست نیست
اولیٰتر آن که گوش ِ نصیحت بیاکنم
آوردهاند: صحبت ِ خوبان که آتش است
بر من به نیم جو که بسوزند خرمنام
من مرغ ِ زیرکام که چنانام خوش اوفتاد
در قید ِ او، که یاد نیاید نشیمنام
دَردی ست در دلام که گر از پیش ِ آب ِ چشم
برگیرم آستین، بروَد تا به دامنام
گر پیرهن به در کُنم از شخص ِ ناتوان،
بینی که زیر ِ جامه خیالی ست یا تنام
شرط است احتمال ِ جفاهایِ دشمنان
چون دل نمیدهد که دل از دوست برکَنم
دردی نبوده را، چه تفاوت کند که من
بیچاره درد میخورم و نعره میزنم
بر تخت ِ جم پدید نیاید شب ِ دراز
من دانم این حدیث که در چاه ِ بیژن ام
گویند: سعدیا! مکُن! از عشق توبه کُن!
- مشکل توانم و، نتوانم که نشکنم
0411
@Setiq
#غزل شمارهی 411 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
گر تیغ برکشد که: محبّان همیزنم!
اوّلکسی که لاف ِ محبت زنَد، من ام
گویند: پای دار اگر ت سَر دریغ نیست!
گو: سَر قبول کن! که به پایاش درافکنم
امکان ِ دیده بستنام از رویِ دوست نیست
اولیٰتر آن که گوش ِ نصیحت بیاکنم
آوردهاند: صحبت ِ خوبان که آتش است
بر من به نیم جو که بسوزند خرمنام
من مرغ ِ زیرکام که چنانام خوش اوفتاد
در قید ِ او، که یاد نیاید نشیمنام
دَردی ست در دلام که گر از پیش ِ آب ِ چشم
برگیرم آستین، بروَد تا به دامنام
گر پیرهن به در کُنم از شخص ِ ناتوان،
بینی که زیر ِ جامه خیالی ست یا تنام
شرط است احتمال ِ جفاهایِ دشمنان
چون دل نمیدهد که دل از دوست برکَنم
دردی نبوده را، چه تفاوت کند که من
بیچاره درد میخورم و نعره میزنم
بر تخت ِ جم پدید نیاید شب ِ دراز
من دانم این حدیث که در چاه ِ بیژن ام
گویند: سعدیا! مکُن! از عشق توبه کُن!
- مشکل توانم و، نتوانم که نشکنم
0411
@Setiq
❤4👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
موسیقی شعر حافظ - نشست زنده اینستاگرامی
نشست دوم
عزیزی کوتنایی
دکتر جواد مهربان
سهیل قاسمی
#حافظ
بیست و هفتم مهر هزار و چهارصد و دو
@Setiq
نشست دوم
عزیزی کوتنایی
دکتر جواد مهربان
سهیل قاسمی
#حافظ
بیست و هفتم مهر هزار و چهارصد و دو
@Setiq
❤5👍2👏2
آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 412 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
آن دوست که من دارم، و آن یار که من دانم،
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانام
بخت این نکُنَد با من کآن شاخ ِ صنوبر را
بنشینم و بنشانم؛ گُل بر سَر ش افشانم
ای رویِ دلآرایات مجموعهیِ زیبایی!
مجموع چه غم دارد از من که پریشان ام
دریاب! که نقشی ماند از طرح ِ وجود ِ من
چون یاد ِ تو میآرم، خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم و ز هجر نمینالم
حکم آنچه تو فرمایی! من بندهیِ فرمان ام
ای خوبتر از لیلی! بیم است که چون مجنون
عشق ِ تو بگردانَد در کوه و بیابانام
یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند،
از روی تو بیزار ام گر روی بگردانم
در دام ِ تو محبوس ام؛ در دست ِ تو مغلوب ام
و ز ذوق ِ تو مدهوش ام در وصف ِ تو حیران ام
دستی زِ غمات بر دل، پایی زِ پیات در گِل
با این همه صبر م هست، و ز رویِ تو نتوانم
در خفیه همینالم؛ و این طُرفه که در عالَم
عشّاق نمیخسبند از نالهیِ پنهانام
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد؟
تو گرمتری ز آتش؛ من سوخته تر ز آن ام
گویند: مکُن سعدی جان در سَر ِ این سودا
- گر جان بروَد، شاید. من زنده به جانان ام
0412
@Setiq
#غزل شمارهی 412 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
آن دوست که من دارم، و آن یار که من دانم،
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندانام
بخت این نکُنَد با من کآن شاخ ِ صنوبر را
بنشینم و بنشانم؛ گُل بر سَر ش افشانم
ای رویِ دلآرایات مجموعهیِ زیبایی!
مجموع چه غم دارد از من که پریشان ام
دریاب! که نقشی ماند از طرح ِ وجود ِ من
چون یاد ِ تو میآرم، خود هیچ نمیمانم
با وصل نمیپیچم و ز هجر نمینالم
حکم آنچه تو فرمایی! من بندهیِ فرمان ام
ای خوبتر از لیلی! بیم است که چون مجنون
عشق ِ تو بگردانَد در کوه و بیابانام
یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند،
از روی تو بیزار ام گر روی بگردانم
در دام ِ تو محبوس ام؛ در دست ِ تو مغلوب ام
و ز ذوق ِ تو مدهوش ام در وصف ِ تو حیران ام
دستی زِ غمات بر دل، پایی زِ پیات در گِل
با این همه صبر م هست، و ز رویِ تو نتوانم
در خفیه همینالم؛ و این طُرفه که در عالَم
عشّاق نمیخسبند از نالهیِ پنهانام
بینی که چه گرم آتش در سوخته میگیرد؟
تو گرمتری ز آتش؛ من سوخته تر ز آن ام
گویند: مکُن سعدی جان در سَر ِ این سودا
- گر جان بروَد، شاید. من زنده به جانان ام
0412
@Setiq
👏5❤3👍3
آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 413 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
آن نه روی است که من وصف ِ جمالاش دانم
این حدیث از دگری پرس! که من حیران ام
همه بینند؛ نه این صُنع که من میبینم
همه خوانند؛ نه این نقش که من میخوانم
آن عجب نیست که سرگشته بوَد طالب ِ دوست
عجب این است که من واصل و سرگردان ام
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم
گر اجازت دهی ای سرو ِ روان، بنشانم
عشق ِ من بر گُل ِ رخسار ِ تو امروزی نیست
دیر سال است که من بلبل ِ این بُستان ام
به سَر ت! کاز سَر ِ پیمان ِ محبّت نروم
گر بفرمایی رفتن به سَر ِ پیکانام
باش تا جان بروَد در طلب ِ جانانام
که به کاری بهْ از این، باز نیاید جانام
هر نصیحت که کُنی، بشنوم ای یار ِ عزیز!
صبر م از دوست مفرمای! که من نتوانم
عجب از طبع ِ هوسناک ِ منات میآید!
من خود از مَردُم ِ بیطبع عجب میمانم
گفته بودی که: بوَد در همه عالم سعدی
من به خود هیچ نی ام؛ هر چه تو گویی آن ام
گر به تشریف ِ قبولام بنوازی، مَلک ام
و ر به تازانهی قهر م بزنی، شیطان ام
0413
@Setiq
#غزل شمارهی 413 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
آن نه روی است که من وصف ِ جمالاش دانم
این حدیث از دگری پرس! که من حیران ام
همه بینند؛ نه این صُنع که من میبینم
همه خوانند؛ نه این نقش که من میخوانم
آن عجب نیست که سرگشته بوَد طالب ِ دوست
عجب این است که من واصل و سرگردان ام
سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم
گر اجازت دهی ای سرو ِ روان، بنشانم
عشق ِ من بر گُل ِ رخسار ِ تو امروزی نیست
دیر سال است که من بلبل ِ این بُستان ام
به سَر ت! کاز سَر ِ پیمان ِ محبّت نروم
گر بفرمایی رفتن به سَر ِ پیکانام
باش تا جان بروَد در طلب ِ جانانام
که به کاری بهْ از این، باز نیاید جانام
هر نصیحت که کُنی، بشنوم ای یار ِ عزیز!
صبر م از دوست مفرمای! که من نتوانم
عجب از طبع ِ هوسناک ِ منات میآید!
من خود از مَردُم ِ بیطبع عجب میمانم
گفته بودی که: بوَد در همه عالم سعدی
من به خود هیچ نی ام؛ هر چه تو گویی آن ام
گر به تشریف ِ قبولام بنوازی، مَلک ام
و ر به تازانهی قهر م بزنی، شیطان ام
0413
@Setiq
❤8👍2👏1
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 414 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
اگر دستام رسد روزی که انصاف از تو بِستانم،
قضایِ عهد ِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانات دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلام صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نهْ
دگر ره دیده میافتد بر آن بالایِ فتّانام
تو را در بوستان باید که پیش ِ سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانام سفر کردند هر یاری به اَقصایی
خلاف ِ من که بگرفته ست دامن در مُغیلانام
به دریایی درافتادم که پایاناش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درماناش نمیدانم
فراقام سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی، رفیق ِ سستپیمان ام
مپرسام دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب ِ هجر م چه میپرسی؟ که روز ِ وصل حیران ام
شبان آهسته مینالم مگر دَرد م نهان ماند؛
به گوش ِ هر که در عالَم رسید آواز ِ پنهانام
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندان ام
من آن مرغ ِ سخندان ام که در خاکام روَد صورت،
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانام
0414
@Setiq
#غزل شمارهی 414 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
اگر دستام رسد روزی که انصاف از تو بِستانم،
قضایِ عهد ِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانات دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلام صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نهْ
دگر ره دیده میافتد بر آن بالایِ فتّانام
تو را در بوستان باید که پیش ِ سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم
رفیقانام سفر کردند هر یاری به اَقصایی
خلاف ِ من که بگرفته ست دامن در مُغیلانام
به دریایی درافتادم که پایاناش نمیبینم
کسی را پنجه افکندم که درماناش نمیدانم
فراقام سخت میآید ولیکن صبر میباید
که گر بگریزم از سختی، رفیق ِ سستپیمان ام
مپرسام دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب ِ هجر م چه میپرسی؟ که روز ِ وصل حیران ام
شبان آهسته مینالم مگر دَرد م نهان ماند؛
به گوش ِ هر که در عالَم رسید آواز ِ پنهانام
دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمیخواهم که با یوسف به زندان ام
من آن مرغ ِ سخندان ام که در خاکام روَد صورت،
هنوز آواز میآید به معنی از گلستانام
0414
@Setiq
👍10
ای مرهم ریش و مونس جانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 415 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ای مرهم ِ ریش و مونس ِ جانام
چندین به مفارقت مرنجان ام
ای راحت ِ اندرون مجروحام
جمعیّت ِ خاطر ِ پریشانام
گویند: بدار دستاش از دامن!
- تا دست بدارد از گریبانام
آنکس که مرا به باغ میخوانَد
بی رویِ تو میبَرد به زندانام
و این طُرفه که ره نمیبرم پیشات
و ز پیش ِ تو ره به در نمیدانم
یک روز به بندگی قبولام کن،
روز ِ دگر م ببین که سلطان ام
ای گلبُن ِ بوستان ِ روحانی!
مشغول بکَردی از گلستانام
ز آن روز که سرو ِ قامتات دیدم،
از یاد برَفت سرو ِ بُستانام
آن دُرّ ِ دو رَسته در حدیث آمد
و ز دیده بیوفتاد مرجانام
گویند: صبور باش از او سعدی!
بار ش بکشم؛ که صبر نتوانم
ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سَر ِ مونس ِ دل افشانم
0415
@Setiq
#غزل شمارهی 415 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ای مرهم ِ ریش و مونس ِ جانام
چندین به مفارقت مرنجان ام
ای راحت ِ اندرون مجروحام
جمعیّت ِ خاطر ِ پریشانام
گویند: بدار دستاش از دامن!
- تا دست بدارد از گریبانام
آنکس که مرا به باغ میخوانَد
بی رویِ تو میبَرد به زندانام
و این طُرفه که ره نمیبرم پیشات
و ز پیش ِ تو ره به در نمیدانم
یک روز به بندگی قبولام کن،
روز ِ دگر م ببین که سلطان ام
ای گلبُن ِ بوستان ِ روحانی!
مشغول بکَردی از گلستانام
ز آن روز که سرو ِ قامتات دیدم،
از یاد برَفت سرو ِ بُستانام
آن دُرّ ِ دو رَسته در حدیث آمد
و ز دیده بیوفتاد مرجانام
گویند: صبور باش از او سعدی!
بار ش بکشم؛ که صبر نتوانم
ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سَر ِ مونس ِ دل افشانم
0415
@Setiq
👍6❤2👎1👏1
بس که در منظر تو حیرانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 416 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
بس که در منظر ِ تو حیران ام،
صورتات را صفت نمیدانم
پارسایان! ملامتام مکُنید
که من از عشق توبه نتوانم
هر که بینی، به جسم و جان زندهست
من به امّید ِ وصل ِ جانانام
به چه کار آید این بقیّت ِ جان
که به معشوق برنیَفشانم
گر تو از من عنان بگردانی،
من به شمشیر برنگردانم
گر بخوانی، مقیم ِ درگاه ام
و ر برانی، مطیع ِ فرمان ام
من نه آن ام که سست بازآیم
و ر زِ سختی به لب رسد جانام
گر اجابت کنی و گر نکنی،
چارهیِ من دعا ست. میخوانم!
سهل باشد صعوبت ِ ظلمات
گر به دست آید آب ِ حیوانام
- تا کی آخر جفا بَری؟ سعدی!
- چه کنم! پایبند ِ احسان ام
کار ِ مردان تحمّل است و سکون
من کی ام؟ خاک ِ پایِ مردان ام
0416
@Setiq
#غزل شمارهی 416 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
بس که در منظر ِ تو حیران ام،
صورتات را صفت نمیدانم
پارسایان! ملامتام مکُنید
که من از عشق توبه نتوانم
هر که بینی، به جسم و جان زندهست
من به امّید ِ وصل ِ جانانام
به چه کار آید این بقیّت ِ جان
که به معشوق برنیَفشانم
گر تو از من عنان بگردانی،
من به شمشیر برنگردانم
گر بخوانی، مقیم ِ درگاه ام
و ر برانی، مطیع ِ فرمان ام
من نه آن ام که سست بازآیم
و ر زِ سختی به لب رسد جانام
گر اجابت کنی و گر نکنی،
چارهیِ من دعا ست. میخوانم!
سهل باشد صعوبت ِ ظلمات
گر به دست آید آب ِ حیوانام
- تا کی آخر جفا بَری؟ سعدی!
- چه کنم! پایبند ِ احسان ام
کار ِ مردان تحمّل است و سکون
من کی ام؟ خاک ِ پایِ مردان ام
0416
@Setiq
👏7
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 417 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
سخن ِ عشق ِ تو بی آن که برآید به زبانام،
رنگ ِ رخساره خبر میدهد از حال ِ نهانام
گاه گویم که بنالم زِ پریشانی ِ حالام
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانام
هیچام از دُنیی و عُقبی نبَرَد گوشهیِ خاطر
که به دیدار ِ تو شغل است و فراغ از دو جهانام
گر چنان است که رویِ من ِ مسکین ِ گدا را
به در ِ غیر ببینی، زِ در ِ خویش بِرانام
من در اندیشهیِ آن ام که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زِ کمند ت برَهانم
گر تو شیرین ِ زمانی، نظری نیز به من کُن
که به دیوانگی از عشق ِ تو فرهاد ِ زمان ام
نه مرا طاقت ِ غربت نه تو را خاطر ِ قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانام
دُر م از دیده چکان است به یاد ِ لب ِ لعلات
نگَهی باز به من کُن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسد م عمر و به پایان نرسانم
0417
@Setiq
#غزل شمارهی 417 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
سخن ِ عشق ِ تو بی آن که برآید به زبانام،
رنگ ِ رخساره خبر میدهد از حال ِ نهانام
گاه گویم که بنالم زِ پریشانی ِ حالام
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانام
هیچام از دُنیی و عُقبی نبَرَد گوشهیِ خاطر
که به دیدار ِ تو شغل است و فراغ از دو جهانام
گر چنان است که رویِ من ِ مسکین ِ گدا را
به در ِ غیر ببینی، زِ در ِ خویش بِرانام
من در اندیشهیِ آن ام که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زِ کمند ت برَهانم
گر تو شیرین ِ زمانی، نظری نیز به من کُن
که به دیوانگی از عشق ِ تو فرهاد ِ زمان ام
نه مرا طاقت ِ غربت نه تو را خاطر ِ قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم
من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانام
دُر م از دیده چکان است به یاد ِ لب ِ لعلات
نگَهی باز به من کُن که بسی دُر بچکانم
سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسد م عمر و به پایان نرسانم
0417
@Setiq
❤6👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دزدیده چون جان میروی اندر میان ِ جان ِ من
سرو ِ خرامان ِ منی ای رونق ِ بُستان ِ من
چون می روی، بیمن مرو! ای جان ِ جان! بی تن مرو
و ز چشم ِ من بیرون مشو ای شعلهیِ تابان ِ من
هفت آسمان را بَردَرم و ز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان ِ سرگردان ِ من
تا آمدی اندر بَر م، شد کفر و ایمان چاکر م
ای دیدن ِ تو دین ِ من؛ و ای رویِ تو ایمان ِ من
بی پا و سر کردی مرا! بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ ای یوسف ِ کنعان ِ من
از لطف ِ تو چو جان شدم و ز خویشتن پنهان شدم
ای هست ِ تو پنهان شده در هستی ِ پنهان ِ من
گل، جامهدَر از دست ِ تو! ای چشم ِ نرگس مست ِ تو
ای شاخهها آبست ِ تو! ای باغ ِ بیپایان ِ من
یک لحظه داغام میکشی یک دَم به باغام میکشی
پیش ِ چراغام می کشی تا وا شود چشمان ِ من
ای جان ِ پیش از جانها و ای کان ِ پیش از کانها
ای آن ِ پیش از آنها ای آن ِ من! ای آن ِ من!
منزلگه ِ ما خاک نی؛ گر تن بریزد، باک نی
اندیشهام افلاک نی. ای وصل ِ تو کیوان ِ من
مر اهل ِ کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد.
در آب ِ حیوان مرگ کو! ای بحر ِ من! عمّان ِ من
... بقیه شعر درکامنت
غزل 1786
#مولوی
@Setiq
سرو ِ خرامان ِ منی ای رونق ِ بُستان ِ من
چون می روی، بیمن مرو! ای جان ِ جان! بی تن مرو
و ز چشم ِ من بیرون مشو ای شعلهیِ تابان ِ من
هفت آسمان را بَردَرم و ز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان ِ سرگردان ِ من
تا آمدی اندر بَر م، شد کفر و ایمان چاکر م
ای دیدن ِ تو دین ِ من؛ و ای رویِ تو ایمان ِ من
بی پا و سر کردی مرا! بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ ای یوسف ِ کنعان ِ من
از لطف ِ تو چو جان شدم و ز خویشتن پنهان شدم
ای هست ِ تو پنهان شده در هستی ِ پنهان ِ من
گل، جامهدَر از دست ِ تو! ای چشم ِ نرگس مست ِ تو
ای شاخهها آبست ِ تو! ای باغ ِ بیپایان ِ من
یک لحظه داغام میکشی یک دَم به باغام میکشی
پیش ِ چراغام می کشی تا وا شود چشمان ِ من
ای جان ِ پیش از جانها و ای کان ِ پیش از کانها
ای آن ِ پیش از آنها ای آن ِ من! ای آن ِ من!
منزلگه ِ ما خاک نی؛ گر تن بریزد، باک نی
اندیشهام افلاک نی. ای وصل ِ تو کیوان ِ من
مر اهل ِ کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد.
در آب ِ حیوان مرگ کو! ای بحر ِ من! عمّان ِ من
... بقیه شعر درکامنت
غزل 1786
#مولوی
@Setiq
❤9🥰2😍1
گر دست دهد هزار جانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 418 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
گر دست دهد هزار جانام،
در پایِ مبارکات فشانم
آخر به سر م گذر کن ای دوست!
انگار که خاک ِ آستان ام
هر حُکم که بر سر م برانی،
سهل است؛ زِ خویشتن مرانام
تو خود سر ِ وصل ِ ما نداری
من عادت ِ بخت ِ خویش دانم
هیهات که چون تو شاهبازی
تشریف دهد به آشیانام
گر خانه محقّر است و تاریک،
بر دیدهیِ روشنات نشانم
گر نام ِ تو بر سر م بگویند،
فریاد برآید از روانام
شب نیست که در فراق ِ رویات
زاری به فلک نمیرسانم
آخر نه من و تو دوست بودیم؟
عهد ِ تو شکست و من همان ام
من مُهرهیِ مِهر ِ تو نریزم
الّا که بریزد استخوانام
من تَرک ِ وصال ِ تو نگویم
الّا به فراق ِ جسم و جانام
مجنون ام اگر بهایِ لیلی
مُلک ِ عرب و عجم ستانم
شیرین ِ زمان تو یی به تحقیق؛
من بندهیِ خسرو ِ زمان ام.
شاهی که و را رسد که گوید
مولایِ اکابر ِ جهان ام،
ایوان ِ رفیعاش، آسمان را
گوید: تو زمین من آسمان ام،
دانی که! ستم روا ندارد.
مگذار که بشنود فغانام!
هر کس به زمان ِ خویشتن بود
من سعدی ِ آخرالزمان ام
0418
@Setiq
#غزل شمارهی 418 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
گر دست دهد هزار جانام،
در پایِ مبارکات فشانم
آخر به سر م گذر کن ای دوست!
انگار که خاک ِ آستان ام
هر حُکم که بر سر م برانی،
سهل است؛ زِ خویشتن مرانام
تو خود سر ِ وصل ِ ما نداری
من عادت ِ بخت ِ خویش دانم
هیهات که چون تو شاهبازی
تشریف دهد به آشیانام
گر خانه محقّر است و تاریک،
بر دیدهیِ روشنات نشانم
گر نام ِ تو بر سر م بگویند،
فریاد برآید از روانام
شب نیست که در فراق ِ رویات
زاری به فلک نمیرسانم
آخر نه من و تو دوست بودیم؟
عهد ِ تو شکست و من همان ام
من مُهرهیِ مِهر ِ تو نریزم
الّا که بریزد استخوانام
من تَرک ِ وصال ِ تو نگویم
الّا به فراق ِ جسم و جانام
مجنون ام اگر بهایِ لیلی
مُلک ِ عرب و عجم ستانم
شیرین ِ زمان تو یی به تحقیق؛
من بندهیِ خسرو ِ زمان ام.
شاهی که و را رسد که گوید
مولایِ اکابر ِ جهان ام،
ایوان ِ رفیعاش، آسمان را
گوید: تو زمین من آسمان ام،
دانی که! ستم روا ندارد.
مگذار که بشنود فغانام!
هر کس به زمان ِ خویشتن بود
من سعدی ِ آخرالزمان ام
0418
@Setiq
👍8❤3👏1🙏1
مرا تا نقره باشد میفشانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 419 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
مرا تا نقره باشد میفشانم
تو را تا بوسه باشد میستانم
و گر فردا به زندان میبَرند م
بهنقد اینساعت اندر بوستان ام
جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام ِ دل تو بودی از جهانام
چه دامنهایِ گُل باشد در این باغ
اگر چیزی نگوید باغبانام
نمیدانستم از بخت ِ همایون
که سیمرغی فتد در آشیانام
تو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح ِ آن، هم بر تو خوانم
سخنها دارم از دست ِ تو در دل
ولیکن در حضور ت بی زبان ام
بگویم تا بداند دشمن و دوست
که من مستی و مستوری ندانم
مگو سعدی مراد ِ خویش برداشت
اگر تو سنگدل، من مهربان ام
اگر تو سرو ِ سیمینتن بر آنی
که از پیشام برانی، من بر آن ام
که تا باشم خیالات می پرستم
و گر رفتم، سلامات می رسانم
0419
@Setiq
#غزل شمارهی 419 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
مرا تا نقره باشد میفشانم
تو را تا بوسه باشد میستانم
و گر فردا به زندان میبَرند م
بهنقد اینساعت اندر بوستان ام
جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام ِ دل تو بودی از جهانام
چه دامنهایِ گُل باشد در این باغ
اگر چیزی نگوید باغبانام
نمیدانستم از بخت ِ همایون
که سیمرغی فتد در آشیانام
تو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح ِ آن، هم بر تو خوانم
سخنها دارم از دست ِ تو در دل
ولیکن در حضور ت بی زبان ام
بگویم تا بداند دشمن و دوست
که من مستی و مستوری ندانم
مگو سعدی مراد ِ خویش برداشت
اگر تو سنگدل، من مهربان ام
اگر تو سرو ِ سیمینتن بر آنی
که از پیشام برانی، من بر آن ام
که تا باشم خیالات می پرستم
و گر رفتم، سلامات می رسانم
0419
@Setiq
❤5👍4👏3🥰1
حافظ به خود نپوشید این خرقهیِ می آلود
ای شیخ ِ پاکدامن! معذور دار ما را
#حافظ غزل ۵ بیت ۱۳
005
خرقه:
نوعی پوستین بلند. تکهئی از پارچه یا لباس. در اصطلاح ِ تصوّف: جبّهئی که از دست ِ پیر میپوشیدهاند و گاهی از تکّههای گوناگون دوخته میشد. (عمید)
شیخ:
۱. دانشمند ِ دینی، عالِم ِ دین
۲. پیر، سالخورده
۳. رئیس ِ طایفه، بزرگ (عمید)
معذور داشتن:
عذر پذیرفتن و معاف داشتن و عفو فرمودن (ناظمالاطباء)
حافظ به خود نپوشید:
دو معنا برایِ این عبارت تصوّر میکنم:
۱- سر ِ خود و به اختیار ِ خود نپوشید.
من به سرمنزل ِ عنقا نه بهخود بردم راه
قطع ِ این مرحله با مرغ ِ سلیمان کردم
حافظ غزل ۳۱۹
یعنی به تنهایی و به سر ِ خودم به سرمنزل ِ عنقا راه نبردم. بلکه بههمراهی ِ مرغ ِ سلیمان توانستم.
بارها گفتهام و بار ِ دگر میگویم
که من ِ دلشده این ره نه بهخود میپویم
حافظ غزل ۳۸۰
یعنی به اختیار ِ خودم و به سر ِ خودم نیست که این راه را میپویم.
بهخود نتوانی این رَه را بُریدن
به سر باید بر ِ ایشان دویدن
عطار، بیان الارشاد، مفتاح الاراده، بخش ۳۴
بُریدن ِ راه عبارت ِ جالبی بود!
۲- بر تن ِ خود نپوشید، در مورد ِ خود نپوشید، برایِ خود نپوشید.
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جایِ اشک ِ روان در کنار ِ من باشی
حافظ غزل ۴۵۷
یعنی آیا من میتوانم این مراد را برای خودم تصوّر کنم که یک نیمهشبی، تو در کنار ِ من باشی بهجایِ اشکی که هر نیمهشب در کنار ِ من روان است؟
این دو سه شغل به خود گیر و بِزی خرّم و شاد
شادی و خرّمی آرد به تو این شغل اندر
سوزنی سمرقندی، هزلیات، قصیده ۱۹
یعنی این دو سه شغل را برایِ خود برگزین
معنای بیت:
مصراع نخست:
۱- حافظ این خرقهیِ می آلود را به اختیار ِ خود نپوشیده است.
۲- حافظ این خرقهیِ می آلوده را بر تن ِ خود نمیپوشد. (تصمیم گرفت که نپوشد)
مصراع ِ دوم:
ای شیخ که دامنات پاک است، (خرقهات می آلود نیست) ما را معاف بدار!
در بارهیِ ترجیح ِ هر کدام از دو معنا،
۱- من بر این باور ام که خرقهیِ می آلود، فینفسه نماد ِ رندی ِ حافظ نبوده. بلکه امری بوده که لاجَرَم اتفاق میافتاده و گهگاه اسباب ِ درد ِ سر یا شرمساری یا به قولی عذاب ِ وجدان ِ شاعر هم میشده. در واقع رندی و شیوهیِ رندی، جایی قوام مییابد که خرقه از تن بیرون میکند. خرقه به تن نمیپوشد، خرقه میسوزانَد.
حافظی را تصوّر میکنم که شیخ و عالِم ِ دین یا زاهد یا چیزی از این دست بوده؛ امّا در حالت ِ تردید و تردُّد. یعنی مثلن صبح در صومعه بوده و صاحب ِ مقام و اعتباری در آنجا؛ اما شب پنهانی به میکده میرفته و در این رفت و آمد و پنهانکاری، هم خرقهاش می آلود میشده و هم صدایِ هر دو طرف را در میآورده! از این طرف شرمسار از رخ ِ ساقی بوده و از آن طرف در خرقه نفاق میکرده و لاف ِ صلاح میزده و به اهل ِ خانقاه دروغ میگفته. تا جایی که خسته میشود و بر آن میشود تا در نهایت، خرقه را از تن بیرون آورَد و این خرقهیِ می آلود را بر خود نپوشد و شیوهیِ رندانه بنیاد نهد. در این بیت هم انگاری با شیخ ِ پاکدامن اتمام ِ حجّت میگوید و میخواهد که او را معذور دارد.
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد، از این، شیوهیِ رندانه نهادیم
حافظ غزل ۳۷۱
۲- این معنا که حافظ در پوشیدن ِ خرقهیِ می آلود از خود اراده و اختیاری نداشته و این حکم ِ ازلی و سرنوشت ِ او از دیوان ِ قسمت بوده نیز مطرح است و این مضمون در شعر ِ حافظ بسیار به کار رفتهاست.
دلیلی که قبلی را بیش از این میپسندم، یکی این است که خرقهیِ می آلود، نوعی از خرقه نیست. یعنی خرقهئی نیست که از ابتدا می آلود طراحی شده و دوخته شده باشد. و شخصی خرقهیِ می آلود بپوشد! بلکه خرقهئی است که در ابتدا طاهر بوده و پس از پوشیدن می به روی آن ریخته و می آلود شده است. و این که پوشیدن ِ خرقهیِ می آلود را به تقدیر نسبت بدهیم اندکی دور از ذهن است. دیگر این که اگر چیزی در ید ِ اختیار ِ ما نیست، از بابت ِ آن از شیخ ِ پاکدامن یا از هر کس ِ دیگری، عذر نمیخواهیم. بلکه میگوییم عیبام مکن! یعنی اعتراض میکنیم که اگر من به تصمیم ِ خود و به اختیار ِ خود نپوشیدهام، تو نباید بر من ایراد بگیری. حتا در مواردی شاعر به نصیحتگویان و بدگویان تا حدّ ِ استهزاء و تهدید و هشدار هم اعتراض میکند.
بد ِ رندان مگو ای شیخ و هشدار!
که با حُکم ِ خدایی کینه داری
حافظ غزل ۴۷۷
به همین خاطر این احتمال را ضعیف میدانم که بگوید شما ببخشید که من این خرقه را پوشیدهام، حال آنکه نقش و اختیاری هم در پوشیدن ِ آن نداشتهام!
پاکدامن، با خرقهیِ می آلود در تضاد است. و از طرفی طعنهئی به شیخ هم هست که دعوی ِ صلاح و پرهیز میکند اما چون به خلوت میرود، آن کار ِ دیگر میکُنَد!
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
ای شیخ ِ پاکدامن! معذور دار ما را
#حافظ غزل ۵ بیت ۱۳
005
خرقه:
نوعی پوستین بلند. تکهئی از پارچه یا لباس. در اصطلاح ِ تصوّف: جبّهئی که از دست ِ پیر میپوشیدهاند و گاهی از تکّههای گوناگون دوخته میشد. (عمید)
شیخ:
۱. دانشمند ِ دینی، عالِم ِ دین
۲. پیر، سالخورده
۳. رئیس ِ طایفه، بزرگ (عمید)
معذور داشتن:
عذر پذیرفتن و معاف داشتن و عفو فرمودن (ناظمالاطباء)
حافظ به خود نپوشید:
دو معنا برایِ این عبارت تصوّر میکنم:
۱- سر ِ خود و به اختیار ِ خود نپوشید.
من به سرمنزل ِ عنقا نه بهخود بردم راه
قطع ِ این مرحله با مرغ ِ سلیمان کردم
حافظ غزل ۳۱۹
یعنی به تنهایی و به سر ِ خودم به سرمنزل ِ عنقا راه نبردم. بلکه بههمراهی ِ مرغ ِ سلیمان توانستم.
بارها گفتهام و بار ِ دگر میگویم
که من ِ دلشده این ره نه بهخود میپویم
حافظ غزل ۳۸۰
یعنی به اختیار ِ خودم و به سر ِ خودم نیست که این راه را میپویم.
بهخود نتوانی این رَه را بُریدن
به سر باید بر ِ ایشان دویدن
عطار، بیان الارشاد، مفتاح الاراده، بخش ۳۴
بُریدن ِ راه عبارت ِ جالبی بود!
۲- بر تن ِ خود نپوشید، در مورد ِ خود نپوشید، برایِ خود نپوشید.
من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جایِ اشک ِ روان در کنار ِ من باشی
حافظ غزل ۴۵۷
یعنی آیا من میتوانم این مراد را برای خودم تصوّر کنم که یک نیمهشبی، تو در کنار ِ من باشی بهجایِ اشکی که هر نیمهشب در کنار ِ من روان است؟
این دو سه شغل به خود گیر و بِزی خرّم و شاد
شادی و خرّمی آرد به تو این شغل اندر
سوزنی سمرقندی، هزلیات، قصیده ۱۹
یعنی این دو سه شغل را برایِ خود برگزین
معنای بیت:
مصراع نخست:
۱- حافظ این خرقهیِ می آلود را به اختیار ِ خود نپوشیده است.
۲- حافظ این خرقهیِ می آلوده را بر تن ِ خود نمیپوشد. (تصمیم گرفت که نپوشد)
مصراع ِ دوم:
ای شیخ که دامنات پاک است، (خرقهات می آلود نیست) ما را معاف بدار!
در بارهیِ ترجیح ِ هر کدام از دو معنا،
۱- من بر این باور ام که خرقهیِ می آلود، فینفسه نماد ِ رندی ِ حافظ نبوده. بلکه امری بوده که لاجَرَم اتفاق میافتاده و گهگاه اسباب ِ درد ِ سر یا شرمساری یا به قولی عذاب ِ وجدان ِ شاعر هم میشده. در واقع رندی و شیوهیِ رندی، جایی قوام مییابد که خرقه از تن بیرون میکند. خرقه به تن نمیپوشد، خرقه میسوزانَد.
حافظی را تصوّر میکنم که شیخ و عالِم ِ دین یا زاهد یا چیزی از این دست بوده؛ امّا در حالت ِ تردید و تردُّد. یعنی مثلن صبح در صومعه بوده و صاحب ِ مقام و اعتباری در آنجا؛ اما شب پنهانی به میکده میرفته و در این رفت و آمد و پنهانکاری، هم خرقهاش می آلود میشده و هم صدایِ هر دو طرف را در میآورده! از این طرف شرمسار از رخ ِ ساقی بوده و از آن طرف در خرقه نفاق میکرده و لاف ِ صلاح میزده و به اهل ِ خانقاه دروغ میگفته. تا جایی که خسته میشود و بر آن میشود تا در نهایت، خرقه را از تن بیرون آورَد و این خرقهیِ می آلود را بر خود نپوشد و شیوهیِ رندانه بنیاد نهد. در این بیت هم انگاری با شیخ ِ پاکدامن اتمام ِ حجّت میگوید و میخواهد که او را معذور دارد.
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد، از این، شیوهیِ رندانه نهادیم
حافظ غزل ۳۷۱
۲- این معنا که حافظ در پوشیدن ِ خرقهیِ می آلود از خود اراده و اختیاری نداشته و این حکم ِ ازلی و سرنوشت ِ او از دیوان ِ قسمت بوده نیز مطرح است و این مضمون در شعر ِ حافظ بسیار به کار رفتهاست.
دلیلی که قبلی را بیش از این میپسندم، یکی این است که خرقهیِ می آلود، نوعی از خرقه نیست. یعنی خرقهئی نیست که از ابتدا می آلود طراحی شده و دوخته شده باشد. و شخصی خرقهیِ می آلود بپوشد! بلکه خرقهئی است که در ابتدا طاهر بوده و پس از پوشیدن می به روی آن ریخته و می آلود شده است. و این که پوشیدن ِ خرقهیِ می آلود را به تقدیر نسبت بدهیم اندکی دور از ذهن است. دیگر این که اگر چیزی در ید ِ اختیار ِ ما نیست، از بابت ِ آن از شیخ ِ پاکدامن یا از هر کس ِ دیگری، عذر نمیخواهیم. بلکه میگوییم عیبام مکن! یعنی اعتراض میکنیم که اگر من به تصمیم ِ خود و به اختیار ِ خود نپوشیدهام، تو نباید بر من ایراد بگیری. حتا در مواردی شاعر به نصیحتگویان و بدگویان تا حدّ ِ استهزاء و تهدید و هشدار هم اعتراض میکند.
بد ِ رندان مگو ای شیخ و هشدار!
که با حُکم ِ خدایی کینه داری
حافظ غزل ۴۷۷
به همین خاطر این احتمال را ضعیف میدانم که بگوید شما ببخشید که من این خرقه را پوشیدهام، حال آنکه نقش و اختیاری هم در پوشیدن ِ آن نداشتهام!
پاکدامن، با خرقهیِ می آلود در تضاد است. و از طرفی طعنهئی به شیخ هم هست که دعوی ِ صلاح و پرهیز میکند اما چون به خلوت میرود، آن کار ِ دیگر میکُنَد!
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👏5👍3
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 420 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم ِ بد از رویِ تو دور ای صنم
روی مپوشان که بهشتی بوَد
هر که ببیند چو تو حور ای صنم
حور خطا گفتم اگر خواندمات
تَرک ِ ادب رفت و قصور ای صنم
تا به کَرَم خرده نگیری! که من
غایب ام از ذوق ِ حضور ای صنم
رویِ تو بر پشت ِ زمین، خلق را
موجب ِ فتنه ست و فتور ای صنم
این همه دلبندی و خوبی تو را
موضع ِ ناز است و غرور ای صنم
سرو بُنی خاسته چون قامتات
تا ننشینیم صبور ای صنم
اینهمه طوفان به سَر م میرود
از جگری همچو تنور ای صنم
سعدی از این چشمهیِ حیوان که خورد،
سیر نگردد به مرور ای صنم
0420
@Setiq
#غزل شمارهی 420 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم ِ بد از رویِ تو دور ای صنم
روی مپوشان که بهشتی بوَد
هر که ببیند چو تو حور ای صنم
حور خطا گفتم اگر خواندمات
تَرک ِ ادب رفت و قصور ای صنم
تا به کَرَم خرده نگیری! که من
غایب ام از ذوق ِ حضور ای صنم
رویِ تو بر پشت ِ زمین، خلق را
موجب ِ فتنه ست و فتور ای صنم
این همه دلبندی و خوبی تو را
موضع ِ ناز است و غرور ای صنم
سرو بُنی خاسته چون قامتات
تا ننشینیم صبور ای صنم
اینهمه طوفان به سَر م میرود
از جگری همچو تنور ای صنم
سعدی از این چشمهیِ حیوان که خورد،
سیر نگردد به مرور ای صنم
0420
@Setiq
❤3👏1
چون من به نفس خویشتن این کار میکنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 421 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
چون من بهنفس ِ خویشتن این کار میکنم،
بر فعل ِ دیگران بهچه انکار میکنم؟
بلبل سماع بر گُل ِ بُستان همیکُنَد،
من بر گُل ِ شقایق ِ رخسار میکنم
هر جا که سرو ِ قامتی و مویِ دلبری ست،
خود را بدان کمند گرفتار میکنم
گر تیغ برکشند عزیزان به خون ِ من،
من همچنان تأمّل ِ دیدار میکنم
هیچام نماند در همه عالَم بهاتفاق
الّا سَری که در قدم ِ یار میکنم
آنها که خواندهام، همه از یاد ِ من برَفت
الّا حدیث ِ دوست که تکرار میکنم
چون دست ِ قدرتام به تمنّا نمیرسد
صبر از مراد ِ نفْس بهناچار میکنم
همسایه گو: گواهی ِ مستی و عاشقی
بر من مده! که خویشتن اقرار میکنم
من، بعد از این، نه زهد فروشم نه معرفت
کآن در ضمیر نیست که اظهار می کنم
جان است و از محبّت ِ جانان دریغ نیست
اینام که دست میدهد ایثار میکنم
زُنّار اگر ببندی، سعدی، هزار بار
به ز آن که خرقه بر سر ِ زنّار می کنم
0421
@Setiq
#غزل شمارهی 421 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
چون من بهنفس ِ خویشتن این کار میکنم،
بر فعل ِ دیگران بهچه انکار میکنم؟
بلبل سماع بر گُل ِ بُستان همیکُنَد،
من بر گُل ِ شقایق ِ رخسار میکنم
هر جا که سرو ِ قامتی و مویِ دلبری ست،
خود را بدان کمند گرفتار میکنم
گر تیغ برکشند عزیزان به خون ِ من،
من همچنان تأمّل ِ دیدار میکنم
هیچام نماند در همه عالَم بهاتفاق
الّا سَری که در قدم ِ یار میکنم
آنها که خواندهام، همه از یاد ِ من برَفت
الّا حدیث ِ دوست که تکرار میکنم
چون دست ِ قدرتام به تمنّا نمیرسد
صبر از مراد ِ نفْس بهناچار میکنم
همسایه گو: گواهی ِ مستی و عاشقی
بر من مده! که خویشتن اقرار میکنم
من، بعد از این، نه زهد فروشم نه معرفت
کآن در ضمیر نیست که اظهار می کنم
جان است و از محبّت ِ جانان دریغ نیست
اینام که دست میدهد ایثار میکنم
زُنّار اگر ببندی، سعدی، هزار بار
به ز آن که خرقه بر سر ِ زنّار می کنم
0421
@Setiq
❤8👍2👏1
آن کس که از او صبر محال است و سکونم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 422 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
آنکس که از او صبر محال است و سکونام،
بگذشت، ده انگشت فروبرده به خونام
پرسید که: چونی ز غم و درد ِ جدایی؟
گفتم: نه چنان ام که توان گفت که چون ام!
ز آنگه که مرا رویِ تو محراب ِ نظر شد،
از دست ِ زبانها به تحمّل چو ستون ام
مشنو که همه عمر جفا بردهام از کس
جز بر سَر ِ کویِ تو که دیوار زبون ام
بیم است چو شرح ِ غم ِ عشق ِ تو نویسم،
کآتش به قلم در فتَد از سوز ِ درونام
آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار،
کو تا بنویسند گواهی به جنونام
شمشیر برآور که: مُراد م سَر ِسعدی ست
و ر سر ننهم در قدمات، عاشق ِ دون ام
0422
@Setiq
#غزل شمارهی 422 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
آنکس که از او صبر محال است و سکونام،
بگذشت، ده انگشت فروبرده به خونام
پرسید که: چونی ز غم و درد ِ جدایی؟
گفتم: نه چنان ام که توان گفت که چون ام!
ز آنگه که مرا رویِ تو محراب ِ نظر شد،
از دست ِ زبانها به تحمّل چو ستون ام
مشنو که همه عمر جفا بردهام از کس
جز بر سَر ِ کویِ تو که دیوار زبون ام
بیم است چو شرح ِ غم ِ عشق ِ تو نویسم،
کآتش به قلم در فتَد از سوز ِ درونام
آنان که شمردند مرا عاقل و هشیار،
کو تا بنویسند گواهی به جنونام
شمشیر برآور که: مُراد م سَر ِسعدی ست
و ر سر ننهم در قدمات، عاشق ِ دون ام
0422
@Setiq
❤11👍4
ستیغ
حافظ – به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
ز ِ رقیب ِ دیوسیرت به خدا یِ خود پناهم
مگر آن شهاب ِ ثاقِب مددی دهد خدا را
حافظ غزل ۶ بیت ۲
رقیب:
نگهبان، پاسبان، محافظ. (عمید)
مزاحم و انگل که میان ِ عاشق و معشوق باشد (از شعوری)
معنایی اینچنین هم در لغتنامهها ضبط شده: دو کس که بر یک معشوق عاشق باشند، هر یکی مر دیگری را رقیب باشد چرا که هر یک از دیگری نگهبانی و حفاظت ِ معشوق میکند. (آنندراج، غیاث اللغات) که به نظر ِ من بار ِ حسّی ِ مفهوم است که امروزه جایگزین ِ معنایِ نخستین ِ واژه شده.
دیو:
موجود ِ خیالی و افسانهئی که هیکل ِ او شبیه ِ انسان اما بسیار تنومند و زشت و مهیب و دارای شاخ و دم بوده (عمید)
دیو سیرت:
شیطان صفت. آن که خُلق و خویِ دیو دارد. بد خلق و خوی (دهخدا)
پناهم: صَرف ِ اولشخص ِ مفرد ِ مصدر ِ پناهیدن. پناه میبرم.
شهاب:
۱. شعله، شعلهیِ آتش
۲. نجوم: خطی روشن در آسمان که بر اثر برخورد سنگی آسمانی با جوّ ِ زمین و سوختن ِ آن ایجاد میشود. (عمید)
ثاقب:
۱. فکر ِ نافذ
۲. روشن، تابان، درخشان.
شهاب ِ ثاقب عبارتی است که در قرآن به کار رفته. آیههای ششم تا دهم سورهیِ الصافات چنین بیان کردهاند که خدا آسمان را به زینت ِ ستارهها آراسته است و (به این واسطه) آن را از هرچه شیطان ِ متمرّد و نافرمان حفاظت کرده است. شیاطین نمیتوانند صدای عالَم ِ بالا را بشنوند. وگرنه از هر طرف به آنها تیر پرتاب میشود و آنها را میرانَد. و این برای آنها عذابی همیشگی است
اگر هم شیطانی دزدانه چیزی شنید، شهابی ثاقب (تیری آتشین) به سوی او پرتاب خواهد شد.
إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ ﴿۶﴾ وَحِفْظًا مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ ﴿۷﴾ لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ ﴿۸﴾ دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ ﴿۹﴾ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ ﴿۱۰﴾
به عبارتی، ستارهها حائلی میان ِ «مَلَإِ الْأَعْلَى» با زمینیان و موجوداتی اند که به عالَم ِ بالا راه ندارند. که شیاطین را برانند که آنها نتوانند صدایِ عالَم ِ بالا را گوش کنند. و اگر شیطان دزدکی چیزی بشنود، شهاب ِ ثاقب میشوند و به سوی او پرتاب میشوند و او را میسوزانند.
معنای بیت:
از دست ِ رقیب ِ شیطان صفت، به خدایِ خود پناه میبَرَم. مگر این که شهاب ِ ثاقب، به خاطر ِ خدا، کمکی کند.
جمله به شکلی است که در برابر ِ رقیب ِ دیوسیرت و شیطان صفت عاجز است. و از او به خدا میپناهد (پناه میبَرَد). کاری از دست ِ او بر نمیآید! مگر این که همانطور که در قرآن نوشته که خدا شیطانها را با شهاب ِ ثاقب میرانَد و عذاب میدهد، شهاب ِ ثاقب، محض ِ رضایِ خدا، این بار بیاید به کمک ِ شاعر و رقیب ِ شیطانصفت را بزند. اگر بپذیریم (و توصیهیِ من این است که بپذیریم!) که رقیب، در معنایِ نگهبان و محافظ ِ شاه (یار، معشوق، مخاطب ِ شعر) است؛ کسی است که به حافظ جفا کرده و به هر طریقی او را از چشم ِ یار انداختهاست. و حافظ برای دفع ِ او از خدا و از شهاب ِ ثاقب کمک میخواهد. به عبارتی آرزو میکُنَد که شهابی از آسمان بر سر ِ رقیب بزند!
یا وفا، یا خبر ِ وصلِ تو، یا مرگ ِ رقیب
بُوَد آیا که فلَک ز این دو سه، کاری بکند؟
#حافظ 189
که در این مورد، حافظ آشکارا مرگ ِ رقیب را آرزو دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
مگر آن شهاب ِ ثاقِب مددی دهد خدا را
حافظ غزل ۶ بیت ۲
رقیب:
نگهبان، پاسبان، محافظ. (عمید)
مزاحم و انگل که میان ِ عاشق و معشوق باشد (از شعوری)
معنایی اینچنین هم در لغتنامهها ضبط شده: دو کس که بر یک معشوق عاشق باشند، هر یکی مر دیگری را رقیب باشد چرا که هر یک از دیگری نگهبانی و حفاظت ِ معشوق میکند. (آنندراج، غیاث اللغات) که به نظر ِ من بار ِ حسّی ِ مفهوم است که امروزه جایگزین ِ معنایِ نخستین ِ واژه شده.
دیو:
موجود ِ خیالی و افسانهئی که هیکل ِ او شبیه ِ انسان اما بسیار تنومند و زشت و مهیب و دارای شاخ و دم بوده (عمید)
دیو سیرت:
شیطان صفت. آن که خُلق و خویِ دیو دارد. بد خلق و خوی (دهخدا)
پناهم: صَرف ِ اولشخص ِ مفرد ِ مصدر ِ پناهیدن. پناه میبرم.
شهاب:
۱. شعله، شعلهیِ آتش
۲. نجوم: خطی روشن در آسمان که بر اثر برخورد سنگی آسمانی با جوّ ِ زمین و سوختن ِ آن ایجاد میشود. (عمید)
ثاقب:
۱. فکر ِ نافذ
۲. روشن، تابان، درخشان.
شهاب ِ ثاقب عبارتی است که در قرآن به کار رفته. آیههای ششم تا دهم سورهیِ الصافات چنین بیان کردهاند که خدا آسمان را به زینت ِ ستارهها آراسته است و (به این واسطه) آن را از هرچه شیطان ِ متمرّد و نافرمان حفاظت کرده است. شیاطین نمیتوانند صدای عالَم ِ بالا را بشنوند. وگرنه از هر طرف به آنها تیر پرتاب میشود و آنها را میرانَد. و این برای آنها عذابی همیشگی است
اگر هم شیطانی دزدانه چیزی شنید، شهابی ثاقب (تیری آتشین) به سوی او پرتاب خواهد شد.
إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ ﴿۶﴾ وَحِفْظًا مِنْ كُلِّ شَيْطَانٍ مَارِدٍ ﴿۷﴾ لَا يَسَّمَّعُونَ إِلَى الْمَلَإِ الْأَعْلَى وَيُقْذَفُونَ مِنْ كُلِّ جَانِبٍ ﴿۸﴾ دُحُورًا وَلَهُمْ عَذَابٌ وَاصِبٌ ﴿۹﴾ إِلَّا مَنْ خَطِفَ الْخَطْفَةَ فَأَتْبَعَهُ شِهَابٌ ثَاقِبٌ ﴿۱۰﴾
به عبارتی، ستارهها حائلی میان ِ «مَلَإِ الْأَعْلَى» با زمینیان و موجوداتی اند که به عالَم ِ بالا راه ندارند. که شیاطین را برانند که آنها نتوانند صدایِ عالَم ِ بالا را گوش کنند. و اگر شیطان دزدکی چیزی بشنود، شهاب ِ ثاقب میشوند و به سوی او پرتاب میشوند و او را میسوزانند.
معنای بیت:
از دست ِ رقیب ِ شیطان صفت، به خدایِ خود پناه میبَرَم. مگر این که شهاب ِ ثاقب، به خاطر ِ خدا، کمکی کند.
جمله به شکلی است که در برابر ِ رقیب ِ دیوسیرت و شیطان صفت عاجز است. و از او به خدا میپناهد (پناه میبَرَد). کاری از دست ِ او بر نمیآید! مگر این که همانطور که در قرآن نوشته که خدا شیطانها را با شهاب ِ ثاقب میرانَد و عذاب میدهد، شهاب ِ ثاقب، محض ِ رضایِ خدا، این بار بیاید به کمک ِ شاعر و رقیب ِ شیطانصفت را بزند. اگر بپذیریم (و توصیهیِ من این است که بپذیریم!) که رقیب، در معنایِ نگهبان و محافظ ِ شاه (یار، معشوق، مخاطب ِ شعر) است؛ کسی است که به حافظ جفا کرده و به هر طریقی او را از چشم ِ یار انداختهاست. و حافظ برای دفع ِ او از خدا و از شهاب ِ ثاقب کمک میخواهد. به عبارتی آرزو میکُنَد که شهابی از آسمان بر سر ِ رقیب بزند!
یا وفا، یا خبر ِ وصلِ تو، یا مرگ ِ رقیب
بُوَد آیا که فلَک ز این دو سه، کاری بکند؟
#حافظ 189
که در این مورد، حافظ آشکارا مرگ ِ رقیب را آرزو دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍10❤2👏1🙏1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
غزل ۶۱۳ #سعدی
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دود م به سر برآمد ز این آتش ِ نهانی
شیراز در نبستهست از کاروان، ولیکن
ما را نمیگشایند از قید ِ مهربانی
اُشتر که اختیار ش در دست ِ خود نباشد،
میباید ش کشیدن باری به ناتوانی
خون ِ هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بُردی به دلستانی
صورتنگار ِ چینی بی خویشتن بمانَد
گر صورتات ببیند سر تا به سر معانی
ای بر در سرایات غوغایِ عشقبازان
همچون بر آب ِ شیرین آشوب ِ کاروانی
تو فارغی و عشقات بازیچه مینماید
تا خرمنات نسوزد، تشویش ِ ما ندانی
میگفتمات که جانی؛ دیگر دریغام آید
گر جوهری به از جان ممکن بود، تو آنی
سروی چو در سماعی؛ بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری، شمعی چو در میانی
اوّل چنین نبودی، باری حقیقتی شد
دی حظّ ِ نفس بودی، امروز قوت ِ جانی
شهر آن ِ تو ست و شاهی؛ فرمای هر چه خواهی!
گر بیعمل ببخشی؛ و ر بیگنه برانی
رویِ امید ِ سعدی بر خاک ِ آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی
@Avayemosighi
@Setiq
اجرا: سهیل قاسمی
میکس: شاپور
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دود م به سر برآمد ز این آتش ِ نهانی
شیراز در نبستهست از کاروان، ولیکن
ما را نمیگشایند از قید ِ مهربانی
اُشتر که اختیار ش در دست ِ خود نباشد،
میباید ش کشیدن باری به ناتوانی
خون ِ هزار وامق خوردی به دلفریبی
دست از هزار عذرا بُردی به دلستانی
صورتنگار ِ چینی بی خویشتن بمانَد
گر صورتات ببیند سر تا به سر معانی
ای بر در سرایات غوغایِ عشقبازان
همچون بر آب ِ شیرین آشوب ِ کاروانی
تو فارغی و عشقات بازیچه مینماید
تا خرمنات نسوزد، تشویش ِ ما ندانی
میگفتمات که جانی؛ دیگر دریغام آید
گر جوهری به از جان ممکن بود، تو آنی
سروی چو در سماعی؛ بدری چو در حدیثی
صبحی چو در کناری، شمعی چو در میانی
اوّل چنین نبودی، باری حقیقتی شد
دی حظّ ِ نفس بودی، امروز قوت ِ جانی
شهر آن ِ تو ست و شاهی؛ فرمای هر چه خواهی!
گر بیعمل ببخشی؛ و ر بیگنه برانی
رویِ امید ِ سعدی بر خاک ِ آستان است
بعد از تو کس ندارد یا غایة الامانی
@Avayemosighi
@Setiq
❤14👍2🥰1
مُژهیِ سیاهات ار کرد به خون ِ ما اِشارت
زِ فریب ِ او بیَندیش و غلط مَکُن نگارا
بیت ۳ از غزل ۶ #حافظ
اشارت:
۱. نمودن بهسویِ چیزی به دست و جز آن.
۲. فرمودن کسی را، فرمان صادر کردن (از منتهی الارب)
چون این خبر به سمع ِ وزیر ِ پنجم رسید، جلّاد را به تاخیر ِ سیاست اشارت فرمود و گفت: توقّف کن تا من به خدمت ِ حضرت روَم و ضرر ِ استعجال در تقریب ِ آجال بر رایِ عالی ِ او عرض دهم.
(ظهیری سمرقندی، سندبادنامه، بخش ۲۹)
۳. با انگشت و چشم ایما کردن. رمز. ایماء (دهخدا)
۴. مشورت، نصیحت (دهخدا)
پندیت داد حجّت و کَرد ت اشارتی
ای پور! بس مبارک پند ِ پدر پذیر!
(ناصرخسرو، قصیده ۹۷)
به خون ِ کسی اشارت کردن:
۱. فرمان ِ قتل ِ کسی را دادن.
بتی دارم که گِرد ِ گُل زِ سُنبل سایهبان دارد
بهار ِ عارضاش خطّی به خون ِ ارغوان دارد
(حافظ ۱۲۰)
یکی از معناها این است که بهار ِ چهرهیِ او، دستور و نوشته و دستخطی دارد که به موجب ِ آن میتواند ارغوان را به قتل برسانَد
۲. مشورت و توصیه به قتل ِ کسی کردن.
۳. با چشم به ایما و رمز، به جلّاد گفتن که: بکُش!
فریب:
مکر، حیله، خدعه، نیرنگ (عمید)، عشوه و مکر و غافل شدن یا غافل کردن به خدعه (برهان)
غلط کردن:
خطا کردن، به خطا رفتن، اشتباه کردن
تا جایی که من دیدهام در متون ِ کهن، بار ِ معنایی ِ تحقیرآمیز و دشنام ِ امروزی ندارد
معنای بیت:
نگارا! اگر مژهیِ سیاه ِ تو به تو توصیه کرد که خون ِ مرا بریزی؛ یا فرمان ِ قتل ِ ما را داد، از این واهمه کن که ممکن است تو را فریب بدهد. و کار ِ اشتباهی انجام نده!
زِ فریب ِ او بیندیش:
بترس که او فریبکار است؛ به این فکر کن که ممکن است که تو را با عشوه و مکر غافل کند. مبادا کار ِ اشتباهی کنی.
از آنرو که قتل عملی غیر ِ قابل ِ جبران و بیبرگشت است، در اتخاذ ِ تصمیم ِ قتل جوانب ِ بیشتری در نظر گرفته میشد. حکمی مثل ِ حبس قابل ِ جبران و اصلاح است! اندیشه کردن، به نظر ِ من، هم بیشتر فکر کردن و هم واهمه و بیم از عواقب را در خود دارد.
مژه، خود نیز در شعر ِ حافظ، به ناوک اندازی و پرتاب ِ تیر و خونریزی شهره است.
صفت ِ سیاه برایِ مژه، حس ِ سیاهدلی و بیرحمی را هم به ذهن میآورَد. همچنین اشارت ِ مژه، تصویری از حکم ِ قتل که حاکمان با اشارهیِ چشم به جلاد میدادند را در خود دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
زِ فریب ِ او بیَندیش و غلط مَکُن نگارا
بیت ۳ از غزل ۶ #حافظ
اشارت:
۱. نمودن بهسویِ چیزی به دست و جز آن.
۲. فرمودن کسی را، فرمان صادر کردن (از منتهی الارب)
چون این خبر به سمع ِ وزیر ِ پنجم رسید، جلّاد را به تاخیر ِ سیاست اشارت فرمود و گفت: توقّف کن تا من به خدمت ِ حضرت روَم و ضرر ِ استعجال در تقریب ِ آجال بر رایِ عالی ِ او عرض دهم.
(ظهیری سمرقندی، سندبادنامه، بخش ۲۹)
۳. با انگشت و چشم ایما کردن. رمز. ایماء (دهخدا)
۴. مشورت، نصیحت (دهخدا)
پندیت داد حجّت و کَرد ت اشارتی
ای پور! بس مبارک پند ِ پدر پذیر!
(ناصرخسرو، قصیده ۹۷)
به خون ِ کسی اشارت کردن:
۱. فرمان ِ قتل ِ کسی را دادن.
بتی دارم که گِرد ِ گُل زِ سُنبل سایهبان دارد
بهار ِ عارضاش خطّی به خون ِ ارغوان دارد
(حافظ ۱۲۰)
یکی از معناها این است که بهار ِ چهرهیِ او، دستور و نوشته و دستخطی دارد که به موجب ِ آن میتواند ارغوان را به قتل برسانَد
۲. مشورت و توصیه به قتل ِ کسی کردن.
۳. با چشم به ایما و رمز، به جلّاد گفتن که: بکُش!
فریب:
مکر، حیله، خدعه، نیرنگ (عمید)، عشوه و مکر و غافل شدن یا غافل کردن به خدعه (برهان)
غلط کردن:
خطا کردن، به خطا رفتن، اشتباه کردن
تا جایی که من دیدهام در متون ِ کهن، بار ِ معنایی ِ تحقیرآمیز و دشنام ِ امروزی ندارد
معنای بیت:
نگارا! اگر مژهیِ سیاه ِ تو به تو توصیه کرد که خون ِ مرا بریزی؛ یا فرمان ِ قتل ِ ما را داد، از این واهمه کن که ممکن است تو را فریب بدهد. و کار ِ اشتباهی انجام نده!
زِ فریب ِ او بیندیش:
بترس که او فریبکار است؛ به این فکر کن که ممکن است که تو را با عشوه و مکر غافل کند. مبادا کار ِ اشتباهی کنی.
از آنرو که قتل عملی غیر ِ قابل ِ جبران و بیبرگشت است، در اتخاذ ِ تصمیم ِ قتل جوانب ِ بیشتری در نظر گرفته میشد. حکمی مثل ِ حبس قابل ِ جبران و اصلاح است! اندیشه کردن، به نظر ِ من، هم بیشتر فکر کردن و هم واهمه و بیم از عواقب را در خود دارد.
مژه، خود نیز در شعر ِ حافظ، به ناوک اندازی و پرتاب ِ تیر و خونریزی شهره است.
صفت ِ سیاه برایِ مژه، حس ِ سیاهدلی و بیرحمی را هم به ذهن میآورَد. همچنین اشارت ِ مژه، تصویری از حکم ِ قتل که حاکمان با اشارهیِ چشم به جلاد میدادند را در خود دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
👍5❤3
ز دستم بر نمیخیزد که یک دم بی تو بنشینم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شمارهی 423 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ز دستام بر نمیخیزد که یکدم بی تو بنشینم
بهجز رویات نمیخواهم که رویِ هیچکس بینم
من اوّلروز دانستم که با شیرین درافتادم،
که چون فرهاد باید شُست دست از جان ِ شیرینام
تو را من دوست میدارم؛ خلاف ِ هر که در عالَم،
اگر طعنه ست در عقلام، اگر رخنه ست در دینام
و گر شمشیر برگیری، سپر پیشات بیَندازم
که بی شمشیر خود کُشتی به ساعدهای سیمینام
برآی ای صبح ِ مشتاقان اگر نزدیک ِ روز آمد
که بگرفت این شب ِ یلدا ملال از ماه و پروینام
زِ اوّل هستی آوردم قفایِ نیستی خوردم
کنون امّید ِ بخشایش همیدارم که مسکین ام
دلی چون شمع میباید که بر جانام ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینام
تو همچون گل ز خندیدن لبات با هم نمیآید؛
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟
رقیب انگشت میخاید که: سعدی! چشم بر هم نهْ
مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم
0423
@Setiq
#غزل شمارهی 423 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq
ز دستام بر نمیخیزد که یکدم بی تو بنشینم
بهجز رویات نمیخواهم که رویِ هیچکس بینم
من اوّلروز دانستم که با شیرین درافتادم،
که چون فرهاد باید شُست دست از جان ِ شیرینام
تو را من دوست میدارم؛ خلاف ِ هر که در عالَم،
اگر طعنه ست در عقلام، اگر رخنه ست در دینام
و گر شمشیر برگیری، سپر پیشات بیَندازم
که بی شمشیر خود کُشتی به ساعدهای سیمینام
برآی ای صبح ِ مشتاقان اگر نزدیک ِ روز آمد
که بگرفت این شب ِ یلدا ملال از ماه و پروینام
زِ اوّل هستی آوردم قفایِ نیستی خوردم
کنون امّید ِ بخشایش همیدارم که مسکین ام
دلی چون شمع میباید که بر جانام ببخشاید
که جز وی کس نمیبینم که میسوزد به بالینام
تو همچون گل ز خندیدن لبات با هم نمیآید؛
روا داری که من بلبل چو بوتیمار بنشینم؟
رقیب انگشت میخاید که: سعدی! چشم بر هم نهْ
مترس ای باغبان از گل که میبینم نمیچینم
0423
@Setiq
❤5👍3
ستیغ
حافظ – صوفی بیا که آینه صافیست جام را
عنقا شکار ِ کس نشود دام بازچین
کآن جا همیشه باد به دست است دام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۳
عنقا: مرغی افسانهئی که مظهر ِ عزلت یا نایابی است. [۱] (عمید)
عنقایِ مُغرب: سیمرغ[۲]
معنایِ بیت: کسی نمیتواند عنقا را شکار کند. تو نیز دامی که چیدهای را برچین! که آنجا (جایی که به قصد ِ شکار ِ عنقا دام گستردهاند) چیزی جز باد به دست ِ دام نیست.
باد به دست بودن کنایه از دست خالی برگشتن و چیزی به دست نیاوردن است.[۳]
این بیت را هم در ادامهی گفتههای شاعر خطاب به صوفی میتوان دید. یعنی پس از این که میگوید که زاهد ِ عالی مقام را آن حال نیست که راز ِ درون ِ پرده را بتوان از او پرسید، میافزاید که عنقا شکار ِ کس نخواهد شد. و از این که بخواهی دامی بگستری و عنقا صید کنی منصرف شو! چون که آنجا و در آن کار، همیشه دام ِ تو چیزی صید نخواهد کرد جز باد! از طرفی قصّهی سیمرغ (در آثار ِ عارفان و صوفیان) مراحل ِ رسیدن به کمال است. به نوعی آب ِ پاکی را رویِ دست ِ صوفی میریزد که با این راه نمیتوانی عنقا شکار کنی!
[۱] عنقا معنای نوعی ساز هم دارد که در غزل ِ حافظ قرینهئی که به این معنا اشاره کُنَد نیافتم. عنقا پنج بار در غزل ِ حافظ بهکار رفته که از خصلتهای او، بلندآشیانه بودن، تنها و دور از خلق بودن، دور از دسترس و شکارنشدنی بودن و والامقام بودن به ذهنام میرسد. در قلهیِ قاف ساکن است. و شباهتی با افسانهیِ سیمرغ در ادبیات ِ کهن دارد که باید در طی مراحلی به آن رسید.
[۲] ققنوس یا قَقنُس نیز مرغی است بهغایت خوشرنگ و خوشآواز. گویند منقار ِ او سیصد و شصت سوراخ دارد و در کوه ِ بلندی مقابل ِ باد نشیند و صداهای عجیب و غریب از منقار ِ او برآید و به سبب ِ آن مرغان ِ بسیار جمع آیند، از آنها چندی را گرفته طعمهی خود سازد. گویند هزار سال عمر کُنَد و چون مرگاش فرا رسد، هیزم ِ بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال ِ او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضهئی پدید آید و او را جفت نمیباشد، و موسیقی را از آواز ِ او دریافتهاند. (برهان) در زبان ِ ترکی، به این پرنده، عنقا میگویند، اما در غزل ِ حافظ، قرائن صریحی از این ویژگیها در بارهیِ عنقا نیافتم. اما این که در کوه ِ بلندی آشیانه دارد و این که تنها است و جفت نمیگیرد خصلتهایی است که میان ِ سیمرغ و ققنوس مشترک است. و این خصلتها در غزل ِ حافظ آمدهاند. ققنس و ققنوس در شعر ِ عطار (قرن ششم و هفتم هجری) و قاسم انوار (شاعر قرن هشتم و نهم هجری) آمدهاست. عطار، سیمرغ و افسانهیِ سیمرغ را بهتفصیل در آثار ِ خود دارد. آن را سلطان ِ مرغان دانسته و در آثار ِ عطار، سیمرغ را بهکلی جدا از ققنوس میتوان دانست. عطار عنقا هم در آثار ِ خود دارد که مترادف ِ سیمرغ است و قاف نشین است و عزلت گزین. و به نظر م آمد عطار عنقا را در معنایِ آلت ِ موسیقی هم به کار برده است. در غزل ِ حافظ نامی از سیمرغ و ققنوس نیست. مشابهتی بین ِ در آتش سوختن و از آتش به دنیا آمدن ِ ققنوس با «سمندر» هست که در ادبیات ِ قدیم جانوری افسانهئی است که درون ِ آتش زندگی میکند. هم به صورت ِ جانوری شبیه ِ موش و هم به صورت ِ مرغ آمدهاست. البته گویا با سمندر که جانوری شبیه ِ مارمولک است که در مکانهای تاریک و مرطوب به سر میرود یکی نیست. عطار و حافظ نامی از سمندر نبردهاند اما در شعر ِ رودکی و ناصرخسرو و سعدی هست که همیشه هم با آتش قرین بوده.
[۳] «باد ت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ / در معرضی که تخت ِ سلیمان رَوَد به باد» (حافظ 100) و «حافظ از دولت ِ عشق ِ تو سلیمانی شد / یعنی از وصل ِ تو اش نیست بهجز باد به دست» (حافظ 24) که تلمیحی از سلیمان که فرمانروایِ باد است در هر دو هست اما همان هیچ به دست نیاوردن را در خود دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
کآن جا همیشه باد به دست است دام را
#حافظ غزل ۷ بیت ۳
عنقا: مرغی افسانهئی که مظهر ِ عزلت یا نایابی است. [۱] (عمید)
عنقایِ مُغرب: سیمرغ[۲]
معنایِ بیت: کسی نمیتواند عنقا را شکار کند. تو نیز دامی که چیدهای را برچین! که آنجا (جایی که به قصد ِ شکار ِ عنقا دام گستردهاند) چیزی جز باد به دست ِ دام نیست.
باد به دست بودن کنایه از دست خالی برگشتن و چیزی به دست نیاوردن است.[۳]
این بیت را هم در ادامهی گفتههای شاعر خطاب به صوفی میتوان دید. یعنی پس از این که میگوید که زاهد ِ عالی مقام را آن حال نیست که راز ِ درون ِ پرده را بتوان از او پرسید، میافزاید که عنقا شکار ِ کس نخواهد شد. و از این که بخواهی دامی بگستری و عنقا صید کنی منصرف شو! چون که آنجا و در آن کار، همیشه دام ِ تو چیزی صید نخواهد کرد جز باد! از طرفی قصّهی سیمرغ (در آثار ِ عارفان و صوفیان) مراحل ِ رسیدن به کمال است. به نوعی آب ِ پاکی را رویِ دست ِ صوفی میریزد که با این راه نمیتوانی عنقا شکار کنی!
[۱] عنقا معنای نوعی ساز هم دارد که در غزل ِ حافظ قرینهئی که به این معنا اشاره کُنَد نیافتم. عنقا پنج بار در غزل ِ حافظ بهکار رفته که از خصلتهای او، بلندآشیانه بودن، تنها و دور از خلق بودن، دور از دسترس و شکارنشدنی بودن و والامقام بودن به ذهنام میرسد. در قلهیِ قاف ساکن است. و شباهتی با افسانهیِ سیمرغ در ادبیات ِ کهن دارد که باید در طی مراحلی به آن رسید.
[۲] ققنوس یا قَقنُس نیز مرغی است بهغایت خوشرنگ و خوشآواز. گویند منقار ِ او سیصد و شصت سوراخ دارد و در کوه ِ بلندی مقابل ِ باد نشیند و صداهای عجیب و غریب از منقار ِ او برآید و به سبب ِ آن مرغان ِ بسیار جمع آیند، از آنها چندی را گرفته طعمهی خود سازد. گویند هزار سال عمر کُنَد و چون مرگاش فرا رسد، هیزم ِ بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال ِ او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضهئی پدید آید و او را جفت نمیباشد، و موسیقی را از آواز ِ او دریافتهاند. (برهان) در زبان ِ ترکی، به این پرنده، عنقا میگویند، اما در غزل ِ حافظ، قرائن صریحی از این ویژگیها در بارهیِ عنقا نیافتم. اما این که در کوه ِ بلندی آشیانه دارد و این که تنها است و جفت نمیگیرد خصلتهایی است که میان ِ سیمرغ و ققنوس مشترک است. و این خصلتها در غزل ِ حافظ آمدهاند. ققنس و ققنوس در شعر ِ عطار (قرن ششم و هفتم هجری) و قاسم انوار (شاعر قرن هشتم و نهم هجری) آمدهاست. عطار، سیمرغ و افسانهیِ سیمرغ را بهتفصیل در آثار ِ خود دارد. آن را سلطان ِ مرغان دانسته و در آثار ِ عطار، سیمرغ را بهکلی جدا از ققنوس میتوان دانست. عطار عنقا هم در آثار ِ خود دارد که مترادف ِ سیمرغ است و قاف نشین است و عزلت گزین. و به نظر م آمد عطار عنقا را در معنایِ آلت ِ موسیقی هم به کار برده است. در غزل ِ حافظ نامی از سیمرغ و ققنوس نیست. مشابهتی بین ِ در آتش سوختن و از آتش به دنیا آمدن ِ ققنوس با «سمندر» هست که در ادبیات ِ قدیم جانوری افسانهئی است که درون ِ آتش زندگی میکند. هم به صورت ِ جانوری شبیه ِ موش و هم به صورت ِ مرغ آمدهاست. البته گویا با سمندر که جانوری شبیه ِ مارمولک است که در مکانهای تاریک و مرطوب به سر میرود یکی نیست. عطار و حافظ نامی از سمندر نبردهاند اما در شعر ِ رودکی و ناصرخسرو و سعدی هست که همیشه هم با آتش قرین بوده.
[۳] «باد ت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ / در معرضی که تخت ِ سلیمان رَوَد به باد» (حافظ 100) و «حافظ از دولت ِ عشق ِ تو سلیمانی شد / یعنی از وصل ِ تو اش نیست بهجز باد به دست» (حافظ 24) که تلمیحی از سلیمان که فرمانروایِ باد است در هر دو هست اما همان هیچ به دست نیاوردن را در خود دارد.
سهیل قاسمی
#واکاوی
@Setiq
❤5👍4