ستیغ
2.79K subscribers
262 photos
705 videos
10 files
821 links
Download Telegram
تا تو به خاطر منی کس نگذشت بر دلم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 407 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


تا تو به خاطر ِ منی، کس نگذشت بر دل‌ام
مِثل ِ تو کیست در جهان تا زِ تو مِهر بگسلم

من چو به آخرت روَم رفته به داغ ِ دوستی،
دارویِ دوستی بوَد هر چه برویَد از گِل‌ام

میرم و هم‌چنان روَد نام ِ تو بر زبان ِ من
ریزم و هم‌چنان بوَد مِهر ِ تو در مفاصل‌ام

حاصل ِ عمر صرف شد در طلب ِ وصال ِ تو
با همه سعی، اگر به خود ره ندهی، چه حاصل‌ام؟

باد بُده‌ست آرزو در طلب ِ هوایِ دل
گر نکُنَد معاونت دور ِ زمان ِ مقبل‌ام

لایق ِ بندگی نی ام بی هنری و قیمتی
و ر تو قبول می‌کنی، با همه نقص، فاضل ام

مثل ِ تو را به خون ِ من! و ر بکُشی به باطل‌ام،
کس نکُنَد مطالبت؛ ز آن‌که غلام ِ قاتل ام

کشتی ِ من که در میان آب گرفت و غرق شد!
گر بوَد استخوان بَرَد باد ِ صبا به ساحل‌ام

سرو برفت و بوستان از نظر م به‌جملگی
می‌نرود صنوبری بیخ گرفته در دل‌ام

فکرت ِ من کجا رسد در طلب ِ وصال ِ تو
این همه یاد می‌رود؛ و ز تو هنوز غافل ام

لشکر ِ عشق، سعدیا! غارت ِ عقل می‌کُنَد
تا تو دگر به خویشتن ظن نبری که عاقل ام

0407

@Setiq
👏5❤1👍1
بیت هفتم غزل چهارم حافظ

جز این قدَر نتوان گفت در جمال ِ تو عیب
که وضع ِ مهر و وفا نیست رو یِ زیبا را

#حافظ 4

قَدَر:
1. اندازه (عمید) مقدار (آنندراج)
2. سرنوشت، آن‌چه خدوند برای بندگان ِ خود مقدَّر کرده. (عمید)

جَمال:
زیبایی، حُسن ِ صورت، خوشگلی (عمید)

عیب گفتن:
بَدی ِ کسی را گفتن. معایب برشمردن. (دهخدا)

وضع:
رَوِش (معین)
نهادن چیزی را بر جای (منتهی الارب)
ایجاد کردن (معین)

معنای بیت: به‌جز این مقدار، نمی‌توان عیبی برایِ تو بر شمرد که برایِ رویِ زیبا، روش ِ مهر و وفا نیست. مهر و وفا برای زیبارویان قرار داده نشده است.

قَدَر در معنایِ تقدیر با وضع در مصراع ِ دوم، تناسب دارد و نیز معنایِ خوشی می‌گیرد.
به نوعی به قَدَر عیب می‌گوید.
بر جمال ِ تو، به‌جز این مُقَدَّره عیبی نمی‌توان گفت که مهر و وفا برایِ آن وضع نشده‌است.

سعدی هم چنین بیتی دارد.

جز این قدَر نتوان گفت بر جمال ِ تو عیب
که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید

#سعدی غزل 290

با این تفاوت که سعدی بر جمال ِ تو عیب گفته و حافظ در جمال ِ تو. و به قول ِ دوست ِ خوب‌ام عزیزی کوتنایی، هم‌این «در» و «بر»، تفاوت ِ سعدی و حافظ است!

و من نیز به‌آن بیَفزایم که در بیت ِ سعدی، این تناسب میان ِ وضع و قَدَر هم نیست. سعدی به نامهربانی ِ یار ِ زیبارو، و حافظ علاوه بر آن، به تقدیر هم عیب می‌گوید. اگر مصراع و مضمونی از سعدی به عاریت گرفته، تا چیزی حافظانه به‌آن نیفزاید، نمی‌شود!

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👍5❤4👎1
امروز مبارک است فالم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 408 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


امروز مبارک است فال‌ام
ک‌افتاد نظر بر آن جمال‌ام

الحمد خدایِ آسمان را
ک‌اختر به‌درآمد از وبال‌ام

خواب است مگر که می‌نماید!
یا عشوه همی‌دهد خیال‌ام

ک‌این بخت نبود هیچ‌روز م
و این گل نشکُفت هیچ سال‌ام

امروز بدیدم آن‌چه دل خواست
دید آن‌چه نخواست بدسگال‌ام

اکنون که تو روی باز کردی،
رو باز به خیر کرد حال‌ام

دیگر چه توقع است از ایّام
چون بدر ِ تمام شد هلال‌ام

باز آی! ک‌از اشتیاق ِ روی‌ات
بگرفت زِ خویشتن ملال‌ام

آزرده‌ام از فراق، چونان‌ک
دل باز نمی‌دهد وصال‌ام

و ز غایت ِ تشنگی که بُردم،
در حلق نمی‌رود زلال‌ام

بی‌چاره به روی‌ات آمدم باز
چون چاره نمانْد و احتیال‌ام

از جور ِتو، هم در ِ تو گیرم
و ز دست ِ تو، هم بر ِ تو نالم

چون دوست موافق است، سعدی
سهل است جفایِ خَلق ِ عالَم

0408

@Setiq
❤5👍3🙏3
ده روزه مهر ِ گردون افسانه است و افسون
نیکی به جایِ یاران فرصت شمار یارا

#حافظ غزل 5 بیت 3

مهر:
1. دوستی، محبّت (برگرفته از میتر پهلوی)
2. در آئین ِ زردشتی: رب‌النوع ِ آفتاب
3. خورشید (عمید)

گَردون:
چرخ، در مجاز: آسمان

افسانه:
1. داستان ِ ساختگی در باره‌یِ قهرمانان و موجودات ِ تخیّلی
2. (عامیانه و در مجاز) هر چیز ِ بی‌پایه و اساس. (عمید)، قصه و حکایت ِ بی‌اصل و دروغ که برایِ قصدی اخلاقی یا تنها برای سرگرم کردن ساخته‌اند (دهخدا)، سخن ِ نا راست و دروغ (ناظم الاطبا)، چیز ِ بی‌اصل و حرف ِ غیر ِ واقعی (آنندراج)
و افسون نیز در این لغت است. به‌معنای کلماتی که عزائم‌خوانان و ساحران به‌جهت ِ حصول ِ اَغراض ِ خود به کار بندند و خوانند. (موید از الدستور)

افسون: فسون، حیله، مکر، نیرنگ، سِحر، جادو (عمید)

معنای بیت: مهر ِ ده‌روزه‌یِ گردون، دروغ و نادرست است و برای فریب و نیرنگ است. آن را فرصتی بشمار که در حق ِ یاران نیکوئی کنی.
ده روز اشاره به مدت ِ کوتاه ِ زندگی است. اگر این مدت ِ زندگی، به تو محبت و دوستی نشان داد، فریب نخور. و این بخت‌یاری را فرصتی بدان که به یاران ِ خود نیکی کنی.

گردون ِ گردان و چرخ ِ فلک و گردش ِ ایام و ... بسیار در ادبیات ِ کهن ِ پارسی به کار رفته. باید پذیرفت که چنین باوری که زمین به دور ِ خورشید می‌گردد، به نام ِ نیکلاس کوپرنیکس ثبت شده که یک قرن پس از حافظ ِ شیرازی به دنیا آمده‌است. اگر دنبال ِ این فرضیه نباشیم که عُلمایِ ما می‌دانسته‌اند و فلان، می‌توان تعبیر کرد که گردش ِ ایّام، همان تکرار ِ متناوب ِ بهار و تابستان و پاییز و زمستان، یا توالی ِ شب و روز بوده‌است و تعبیری که زمین می‌چرخد. و این صفت‌های چرخ و گردون و ... از این باور سرچشمه می‌گیرد.

بسیار دوست داشتم که ارتباطی میان ِ مِهر در معنایِ خورشید با افسون بیابم که در متون ِ ادبی ِ پیش از حافظ و زمان ِ حافظ کم‌تر یافتم. افسون‌گری ِ زُحَل و سپهر یافتم اما برایِ خورشید و آفتاب، نمونه‌ی واضحی نیافتم.

بر هفت فلک بگذر! افسون ِ زُحَل مَشنو!
بگذار مُنجّم را در اختر و در فالک
#مولوی غزل 1316

سپهر افسون ِ غم در وی دمیدی
دل‌اش از هوش و هوش از وی رمیدی
#امیرخسرودهلوی، خسرو و شیرین، بخش ۲۳

و عجیب که در ادبیات ِ معاصر دو مورد به خاطر آوردم.

نه مِهر فسون نه ماه جادو کرد
نفرین به سفر که هرچه کرد او کرد
#مهدی_اخوان_ثالث، دریچه ها

نِگَر
تا به چشم ِ زرد ِ خورشید اندر
نظر
نکنی
که‌ت افسون نکند.
#احمدشاملو، مرثیه‌های خاک، شعر ِ در آستانه
که جالب است به مهدی اخوان ثالث گفته

اما افسون ِ مِهر در معنایِ با محبّت کسی را جادو کردن بس‌آمد ِ فراوان دارد.

و گر کینه از مغز بیرون کُنی،
به مِهر اندر این کشور افسون کنی
#فردوسی، شاهنامه، جنگ ِ بزرگ ِ کی‌خسرو با افراسیاب، بخش 13

همه مهر جویید و افسون کنید
زِ تن آلت ِ جنگ بیرون کنید
#فردوسی، شاهنامه، فریدون، بخش 20

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👍3👏2
تا خبر دارم از او بی‌خبر از خویشتنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 409 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

تا خبر دارم از او، بی‌خبر از خویشتن ام
با وجود ش زِ من آواز نیاید که من ام

پیرهن می‌بدَرم دم به دم از غایت ِ شوق
که وجود م همه او گشت و من این پیرهن ام

ای رقیب! این همه سودا مکُن و جنگ مجوی
برکَن‌ام دیده! که من دیده از او برنکنم

خود گرفتم که نگویم که مرا واقعه‌ئی ست
دشمن و دوست بدانند قیاس از سخن‌ام

در همه شهر فراهم ننشست انجمنی
که نه من در غم‌اش افسانه‌یِ آن انجمن ام

برشکست از من و از رنج ِ دل‌ام باک نداشت
من نه آن ام که توانم که از او برشکنم

گر همین سوز روَد با من ِ مسکین در گور،
خاک اگر بازکنی، سوخته یابی کفن‌ام

گر به خون تشنه‌ای، اینک من و سر! باکی نیست
که به فتراک ِ تو به ز آن که بوَد بر بدن‌ام

مرد و زن گر به جفا کردن ِ من برخیزند،
گر بگردم زِ وفایِ تو، نه مرد ام! که زن ام

شرط ِ عقل است که مردُم بگریزند از تیر
من گر از دست ِ تو باشد، مژه بر هم نزنم

تا به گفتار درآمد دهن ِ شیرین‌ات،
بیم ِ آن است که شوری به جهان درفکنم

لب ِ سعدی و دهان‌ات؛ زِ کجا تا به کجا!
این قدَر بس که روَد نام ِ لب‌ات بر دهن‌ام

0409

@Setiq
❤5👏2
چشم که بر تو می‌کنم چشم حسود می‌کنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل 410 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی

چشم که بر تو می‌کُنم، چشم ِ حسود می‌کَنم
شکر خدا که باز شد دیده‌یِ بخت ِ روشن‌ام

هرگز م این گمان نبُد با تو که دوستی کُنم
باورم این نمی‌شود با تو نشسته ک‌این من ام

دامن ِ خیمه برفکن، دشمن و دوست گو: ببین!
ک‌این‌همه لطف می‌کند دوست به‌رغم ِ دشمن‌ام

عالِم ِ شهر گو: مرا وعظ مگو! که نشنوم
پیر ِ محله گو: مرا توبه مده! که بشکنم

گر بزنی به خنجر م ک‌از پی ِ او دگر مرو،
نعره‌یِ شوق می‌زنم تا رمقی ست در تن‌ام

این نه نصیحتی بوَد ک‌از غم ِ دوست توبه کن!
سخت سیه دلی بوَد آن که زِ دوست برکَنم

گر همه‌عمر بشکنم عهد ِ تو، پس درست شد
ک‌این همه ذکر ِ دوستی لاف ِ دروغ می‌زنم

پیش‌ام از این، سلامتی بود و دلی و دانشی
عشق ِ تو آتشی بزد، پاک بسوخت خرمن‌ام

شهری اگر به قصد ِ من جمع شوند و متّفِق،
با همه تیغ برکشم و ز تو سپر بیَفکنم

چند فشانی آستین بر من و روزگار ِ من
دست رها نمی‌کند مِهر ِ گرفته دامن‌ام

گر به مراد ِ من رَوی؛ و ر نرَوی، تو حاکمی
من به خلاف ِ رایِ تو گر نفسی زنم، زن ام

این همه نیش می‌خورَد سعدی و پیش می‌رود
خون برود در این میان گر تو تو یی و من من ام

0410

@Setiq
👍3❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
ندیده بودم این ویدیو را... چه حال خوبی داد ... خانم دور را درست نمی‌گوید... به معنی دوران است و او به معنی مخالف نزدیک می‌گوید. تذکر می‌دهد اما باز متوجه نمی‌شود و همان طور می‌گوید. چرخ این صدا شنید را هم همزه را حذف نمی‌کند. و باز تذکر می‌گیرد. چه قدر هم خوش‌اخلاق است این‌جا... و چه قشنگ می‌خوانَد وقتی خودش می‌خوانَد
😍😍😍😍

بعد بگید چرا انقدر روی شاملو حساسی!

ببینید آخه 😍

@Setiq

ویدیو را از اینستاگرام مسعود بهنود گرفتم
❤9👍4👏3👎2🥰2
گر تیغ برکشد که محبان همی‌زنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 411 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

گر تیغ برکشد که: محبّان همی‌زنم!
اوّل‌کسی که لاف ِ محبت زنَد، من ام

گویند: پای دار اگر ت سَر دریغ نیست!
گو: سَر قبول کن! که به پای‌اش درافکنم

امکان ِ دیده بستن‌ام از رویِ دوست نیست
اولیٰ‌تر آن که گوش ِ نصیحت بیاکنم

آورده‌اند: صحبت ِ خوبان که آتش است
بر من به نیم جو که بسوزند خرمن‌ام

من مرغ ِ زیرک‌ام که چنان‌ام خوش اوفتاد
در قید ِ او، که یاد نیاید نشیمن‌ام

دَردی ست در دل‌ام که گر از پیش ِ آب ِ چشم
برگیرم آستین، بروَد تا به دامن‌ام

گر پیرهن به در کُنم از شخص ِ ناتوان،
بینی که زیر ِ جامه خیالی ست یا تن‌ام

شرط است احتمال ِ جفاهایِ دشمنان
چون دل نمی‌دهد که دل از دوست برکَنم

دردی نبوده را، چه تفاوت کند که من
بی‌چاره درد می‌خورم و نعره می‌زنم

بر تخت ِ جم پدید نیاید شب ِ دراز
من دانم این حدیث که در چاه ِ بیژن ام

گویند: سعدیا! مکُن! از عشق توبه کُن!
- مشکل توانم و، نتوانم که نشکنم

0411

@Setiq
❤4👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
موسیقی شعر حافظ - نشست زنده اینستاگرامی
نشست دوم


عزیزی کوتنایی
دکتر جواد مهربان
سهیل قاسمی
#حافظ

بیست و هفتم مهر هزار و چهارصد و دو

@Setiq
❤5👍2👏2
آن دوست که من دارم وان یار که من دانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 412 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

آن دوست که من دارم، و آن یار که من دانم،
شیرین دهنی دارد دور از لب و دندان‌ام

بخت این نکُنَد با من ک‌آن شاخ ِ صنوبر را
بنشینم و بنشانم؛ گُل بر سَر ش افشانم

ای رویِ دل‌آرای‌ات مجموعه‌یِ زیبایی!
مجموع چه غم دارد از من که پریشان ام

دریاب! که نقشی ماند از طرح ِ وجود ِ من
چون یاد ِ تو می‌آرم، خود هیچ نمی‌مانم

با وصل نمی‌پیچم و ز هجر نمی‌نالم
حکم آن‌چه تو فرمایی! من بنده‌یِ فرمان ام

ای خوب‌تر از لیلی! بیم است که چون مجنون
عشق ِ تو بگردانَد در کوه و بیابان‌ام

یک پشت زمین دشمن گر روی به من آرند،
از روی تو بیزار ام گر روی بگردانم

در دام ِ تو محبوس ام؛ در دست ِ تو مغلوب ام
و ز ذوق ِ تو مدهوش ام در وصف ِ تو حیران ام

دستی زِ غم‌ات بر دل، پایی زِ پی‌ات در گِل
با این همه صبر م هست، و ز رویِ تو نتوانم

در خفیه همی‌نالم؛ و این طُرفه که در عالَم
عشّاق نمی‌خسبند از ناله‌یِ پنهان‌ام

بینی که چه گرم آتش در سوخته می‌گیرد؟
تو گرم‌تری ز آتش؛ من سوخته تر ز آن ام

گویند: مکُن سعدی جان در سَر ِ این سودا
- گر جان بروَد، شاید. من زنده به جانان ام

0412

@Setiq
👏5❤3👍3
آن نه روی است که من وصف جمالش دانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 413 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

آن نه روی است که من وصف ِ جمال‌اش دانم
این حدیث از دگری پرس! که من حیران ام

همه بینند؛ نه این صُنع که من می‌بینم
همه خوانند؛ نه این نقش که من می‌خوانم

آن عجب نیست که سرگشته بوَد طالب ِ دوست
عجب این است که من واصل و سرگردان ام

سرو در باغ نشانند و تو را بر سر و چشم
گر اجازت دهی ای سرو ِ روان، بنشانم

عشق ِ من بر گُل ِ رخسار ِ تو امروزی نیست
دیر سال است که من بلبل ِ این بُستان ام

به سَر ت! ک‌از سَر ِ پیمان ِ محبّت نروم
گر بفرمایی رفتن به سَر ِ پیکان‌ام

باش تا جان بروَد در طلب ِ جانان‌ام
که به کاری بهْ از این، باز نیاید جان‌ام

هر نصیحت که کُنی، بشنوم ای یار ِ عزیز!
صبر م از دوست مفرمای! که من نتوانم

عجب از طبع ِ هوس‌ناک ِ من‌ات می‌آید!
من خود از مَردُم ِ بی‌طبع عجب می‌مانم

گفته بودی که: بوَد در همه عالم سعدی
من به خود هیچ نی ام؛ هر چه تو گویی آن ام

گر به تشریف ِ قبول‌ام بنوازی، مَلک ام
و ر به تازانه‌ی قهر م بزنی، شیطان ام

0413

@Setiq
❤8👍2👏1
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 414 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

اگر دست‌ام رسد روزی که انصاف از تو بِستانم،
قضایِ عهد ِ ماضی را شبی دستی برافشانم

چنان‌ات دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم

دل‌ام صد بار می‌گوید که چشم از فتنه بر هم نهْ
دگر ره دیده می‌افتد بر آن بالایِ فتّان‌ام

تو را در بوستان باید که پیش ِ سرو بنشینی
و گر نه باغبان گوید که دیگر سرو ننشانم

رفیقان‌ام سفر کردند هر یاری به اَقصایی
خلاف ِ من که بگرفته ست دامن در مُغیلان‌ام

به دریایی درافتادم که پایان‌اش نمی‌بینم
کسی را پنجه افکندم که درمان‌اش نمی‌دانم

فراق‌ام سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید
که گر بگریزم از سختی، رفیق ِ سست‌پیمان ام

مپرس‌ام دوش چون بودی به تاریکی و تنهایی
شب ِ هجر م چه می‌پرسی؟ که روز ِ وصل حیران ام

شبان آهسته می‌نالم مگر دَرد م نهان ماند؛
به گوش ِ هر که در عالَم رسید آواز ِ پنهان‌ام

دمی با دوست در خلوت، به از صد سال در عشرت
من آزادی نمی‌خواهم که با یوسف به زندان ام

من آن مرغ ِ سخن‌دان ام که در خاک‌ام روَد صورت،
هنوز آواز می‌آید به معنی از گلستان‌ام

0414

@Setiq
👍10
ای مرهم ریش و مونس جانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 415 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ای مرهم ِ ریش و مونس ِ جان‌ام
چندین به مفارقت مرنجان ام

ای راحت ِ اندرون مجروح‌ام
جمعیّت ِ خاطر ِ پریشان‌ام

گویند: بدار دست‌اش از دامن!
- تا دست بدارد از گریبان‌ام

آن‌کس که مرا به باغ می‌خوانَد
بی رویِ تو می‌بَرد به زندان‌ام

و این طُرفه که ره نمی‌برم پیش‌ات
و ز پیش ِ تو ره به در نمی‌دانم

یک روز به بندگی قبول‌ام کن،
روز ِ دگر م ببین که سلطان ام

ای گلبُن ِ بوستان ِ روحانی!
مشغول بکَردی از گلستان‌ام

ز آن روز که سرو ِ قامت‌ات دیدم،
از یاد برَفت سرو ِ بُستان‌ام

آن دُرّ ِ دو رَسته در حدیث آمد
و ز دیده بیوفتاد مرجان‌ام

گویند: صبور باش از او سعدی!
بار ش بکشم؛ که صبر نتوانم

ای کاش که جان در آستین بودی
تا بر سَر ِ مونس ِ دل افشانم

0415

@Setiq
👍6❤2👎1👏1
بس که در منظر تو حیرانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 416 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq


بس که در منظر ِ تو حیران ام،
صورت‌ات را صفت نمی‌دانم

پارسایان! ملامت‌ام مکُنید
که من از عشق توبه نتوانم

هر که بینی، به جسم و جان زنده‌ست
من به امّید ِ وصل ِ جانان‌ام

به چه کار آید این بقیّت ِ جان
که به معشوق برنیَفشانم

گر تو از من عنان بگردانی،
من به شمشیر برنگردانم

گر بخوانی، مقیم ِ درگاه ام
و ر برانی، مطیع ِ فرمان ام

من نه آن ام که سست بازآیم
و ر زِ سختی به لب رسد جان‌ام

گر اجابت کنی و گر نکنی،
چاره‌یِ من دعا ست. می‌خوانم!

سهل باشد صعوبت ِ ظلمات
گر به دست آید آب ِ حیوان‌ام

- تا کی آخر جفا بَری؟ سعدی!
- چه کنم! پای‌بند ِ احسان ام

کار ِ مردان تحمّل است و سکون
من کی ام؟ خاک ِ پایِ مردان ام

0416

@Setiq
👏7
سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 417 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

سخن ِ عشق ِ تو بی آن که برآید به زبان‌ام،
رنگ ِ رخساره خبر می‌دهد از حال ِ نهان‌ام

گاه گویم که بنالم زِ پریشانی ِ حال‌ام
باز گویم که عیان است چه حاجت به بیان‌ام

هیچ‌ام از دُنیی و عُقبی نبَرَد گوشه‌یِ خاطر
که به دیدار ِ تو شغل است و فراغ از دو جهان‌ام

گر چنان است که رویِ من ِ مسکین ِ گدا را
به در ِ غیر ببینی، زِ در ِ خویش بِران‌ام

من در اندیشه‌یِ آن ام که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را زِ کمند ت برَهانم

گر تو شیرین ِ زمانی، نظری نیز به من کُن
که به دیوانگی از عشق ِ تو فرهاد ِ زمان ام

نه مرا طاقت ِ غربت نه تو را خاطر ِ قربت
دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جان‌ام

دُر م از دیده چکان است به یاد ِ لب ِ لعل‌ات
نگَهی باز به من کُن که بسی دُر بچکانم

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسد م عمر و به پایان نرسانم

0417

@Setiq
❤6👍3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دزدیده چون جان می‌روی اندر میان ِ جان ِ من
سرو ِ خرامان ِ منی ای رونق ِ بُستان ِ من

چون می روی، بی‌من مرو! ای جان ِ جان! بی تن مرو
و ز چشم ِ من بیرون مشو ای شعله‌یِ تابان ِ من

هفت آسمان را بَردَرم و ز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان ِ سرگردان ِ من

تا آمدی اندر بَر م، شد کفر و ایمان چاکر م
ای دیدن ِ تو دین ِ من؛ و ای رویِ تو ایمان ِ من

بی پا و سر کردی مرا! بی خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندر آ ای یوسف ِ کنعان ِ من

از لطف ِ تو چو جان شدم و ز خویشتن پنهان شدم
ای هست ِ تو پنهان شده در هستی ِ پنهان ِ من

گل، جامه‌دَر از دست ِ تو! ای چشم ِ نرگس مست ِ تو
ای شاخه‌ها آبست ِ تو! ای باغ ِ بی‌پایان ِ من

یک لحظه داغ‌ام می‌کشی یک دَم به باغ‌ام می‌کشی
پیش ِ چراغ‌ام می کشی تا وا شود چشمان ِ من

ای جان ِ پیش از جان‌ها و ای کان ِ پیش از کان‌ها
ای آن ِ پیش از آن‌ها ای آن ِ من! ای آن ِ من!

منزلگه ِ ما خاک نی؛ گر تن بریزد، باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی. ای وصل ِ تو کیوان ِ من

مر اهل ِ کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد.
در آب ِ حیوان مرگ کو! ای بحر ِ من! عمّان ِ من

... بقیه شعر در‌کامنت

غزل 1786
#مولوی

@Setiq
❤9🥰2😍1
گر دست دهد هزار جانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 418 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

گر دست دهد هزار جان‌ام،
در پایِ مبارک‌ات فشانم

آخر به سر م گذر کن ای دوست!
انگار که خاک ِ آستان ام

هر حُکم که بر سر م برانی،
سهل است؛ زِ خویشتن مران‌ام

تو خود سر ِ وصل ِ ما نداری
من عادت ِ بخت ِ خویش دانم

هیهات که چون تو شاه‌بازی
تشریف دهد به آشیان‌ام

گر خانه محقّر است و تاریک،
بر دیده‌یِ  روشن‌ات نشانم

گر نام ِ تو بر سر م بگویند،
فریاد برآید از روان‌ام

شب نیست که در فراق ِ روی‌ات
زاری به فلک نمی‌رسانم

آخر نه من و تو دوست بودیم؟
عهد ِ تو شکست و من همان ام

من مُهره‌یِ مِهر ِ تو نریزم
الّا که بریزد استخوان‌ام

من تَرک ِ وصال ِ تو نگویم
الّا به فراق ِ جسم و جان‌ام

مجنون ام اگر بهایِ لیلی
مُلک ِ عرب و عجم ستانم

شیرین ِ زمان تو یی به تحقیق؛
من بنده‌یِ خسرو ِ زمان ام.

شاهی که و را رسد که گوید
مولایِ اکابر ِ جهان ام،

ایوان ِ رفیع‌اش، آسمان را
گوید: تو زمین من آسمان ام،

دانی که! ستم روا ندارد.
مگذار که بشنود فغان‌ام!

هر کس به زمان ِ خویشتن بود
من سعدی ِ آخرالزمان ام

0418

@Setiq
👍8❤3👏1🙏1
مرا تا نقره باشد می‌فشانم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 419 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

مرا تا نقره باشد می‌فشانم
تو را تا بوسه باشد می‌ستانم

و گر فردا به زندان می‌بَرند م
به‌نقد این‌ساعت اندر بوستان ام

جهان بگذار تا بر من سر آید
که کام ِ دل تو بودی از جهان‌ام

چه دامن‌هایِ گُل باشد در این باغ
اگر چیزی نگوید باغبان‌ام

نمی‌دانستم از بخت ِ همایون
که سیمرغی فتد در آشیان‌ام

تو عشق آموختی در شهر ما را
بیا تا شرح ِ آن، هم بر تو خوانم

سخن‌ها دارم از دست ِ تو در دل
ولیکن در حضور ت بی زبان ام

بگویم تا بداند دشمن و دوست
که من مستی و مستوری ندانم

مگو سعدی مراد ِ خویش برداشت
اگر تو سنگ‌دل، من مهربان ام

اگر تو سرو ِ سیمین‌تن بر آنی
که از پیش‌ام برانی، من بر آن ام

که تا باشم خیال‌ات می پرستم
و گر رفتم، سلام‌ات می رسانم

0419

@Setiq
❤5👍4👏3🥰1
حافظ به خود نپوشید این خرقه‌یِ می آلود
ای شیخ ِ پاک‌دامن! معذور دار ما را
#حافظ غزل ۵ بیت ۱۳

005

خرقه:
نوعی پوستین بلند. تکه‌ئی از پارچه یا لباس. در اصطلاح ِ تصوّف: جبّه‌ئی که از دست ِ پیر می‌پوشیده‌اند و گاهی از تکّه‌های گوناگون دوخته می‌شد. (عمید)

شیخ:
۱. دانشمند ِ دینی، عالِم ِ دین
۲. پیر، سال‌خورده
۳. رئیس ِ طایفه، بزرگ (عمید)

معذور داشتن:
عذر پذیرفتن و معاف داشتن و عفو فرمودن (ناظم‌الاطباء)

حافظ به خود نپوشید:
دو معنا برایِ این عبارت تصوّر می‌کنم:

۱- سر ِ خود و به اختیار ِ خود نپوشید.

من به سرمنزل ِ عنقا نه به‌خود بردم راه
قطع ِ این مرحله با مرغ ِ سلیمان کردم

حافظ غزل ۳۱۹
یعنی به تنهایی و به سر ِ خودم به سرمنزل ِ عنقا راه نبردم. بلکه به‌همراهی ِ مرغ ِ سلیمان توانستم.

بارها گفته‌ام و بار ِ دگر می‌گویم
که من ِ دل‌شده این ره نه به‌خود می‌پویم

حافظ غزل ۳۸۰
یعنی به اختیار ِ خودم و به سر ِ خودم نیست که این راه را می‌پویم.

به‌خود نتوانی این رَه را بُریدن
به سر باید بر ِ ایشان دویدن

عطار، بیان الارشاد، مفتاح الاراده، بخش ۳۴
بُریدن ِ راه عبارت ِ جالبی بود!

۲- بر تن ِ خود نپوشید، در مورد ِ خود نپوشید، برایِ خود نپوشید.


من این مراد ببینم به خود که نیم شبی
به جایِ اشک ِ روان در کنار ِ من باشی

حافظ غزل ۴۵۷
یعنی آیا من می‌توانم این مراد را برای خودم تصوّر کنم که یک نیمه‌شبی، تو در کنار ِ من باشی به‌جایِ اشکی که هر نیمه‌شب در کنار ِ من روان است؟

این دو سه شغل به خود گیر و بِزی خرّم و شاد
شادی و خرّمی آرد به تو این شغل اندر

سوزنی سمرقندی، هزلیات، قصیده ۱۹
یعنی این دو سه شغل را برایِ خود برگزین


معنای بیت:
مصراع نخست:

۱- حافظ این خرقه‌یِ می آلود را به اختیار ِ خود نپوشیده است.

۲- حافظ این خرقه‌یِ می آلوده را بر تن ِ خود نمی‌پوشد. (تصمیم گرفت که نپوشد)

مصراع ِ دوم:
ای شیخ که دامن‌ات پاک است، (خرقه‌ات می آلود نیست) ما را معاف بدار!

در باره‌یِ ترجیح ِ هر کدام از دو معنا،
۱- من بر این باور ام که خرقه‌یِ می آلود، فی‌نفسه نماد ِ رندی ِ حافظ نبوده. بل‌که امری بوده که لاجَرَم اتفاق می‌افتاده و گه‌گاه اسباب ِ درد ِ سر یا شرمساری یا به قولی عذاب ِ وجدان ِ شاعر هم می‌شده. در واقع رندی و شیوه‌یِ رندی، جایی قوام می‌یابد که خرقه از تن بیرون می‌کند. خرقه به تن نمی‌پوشد، خرقه می‌سوزانَد.
حافظی را تصوّر می‌کنم که شیخ و عالِم ِ دین یا زاهد یا چیزی از این دست بوده؛ امّا در حالت ِ تردید و تردُّد. یعنی مثلن صبح در صومعه بوده و صاحب ِ مقام و اعتباری در آن‌جا؛ اما شب پنهانی به می‌کده می‌رفته و در این رفت و آمد و پنهان‌کاری، هم خرقه‌اش می آلود می‌شده و هم صدایِ هر دو طرف را در می‌آورده! از این طرف شرمسار از رخ ِ ساقی بوده و از آن طرف در خرقه نفاق می‌کرده و لاف ِ صلاح می‌زده و به اهل ِ خانقاه دروغ می‌گفته. تا جایی که خسته می‌شود و بر آن می‌شود تا در نهایت، خرقه را از تن بیرون آورَد و این خرقه‌یِ می آلود را بر خود نپوشد و شیوه‌یِ رندانه بنیاد نهد. در این بیت هم انگاری با شیخ ِ پاک‌دامن اتمام ِ حجّت می‌گوید و می‌خواهد که او را معذور دارد.
در خرقه از این بیش منافق نتوان بود
بنیاد، از این، شیوه‌یِ رندانه نهادیم

حافظ غزل ۳۷۱

۲- این معنا که حافظ در پوشیدن ِ خرقه‌یِ می آلود از خود اراده و اختیاری نداشته و این حکم ِ ازلی و سرنوشت ِ او از دیوان ِ قسمت بوده نیز مطرح است و این مضمون در شعر ِ حافظ بسیار به کار رفته‌است.

دلیلی که قبلی را بیش از این می‌پسندم، یکی این است که خرقه‌یِ می آلود، نوعی از خرقه نیست. یعنی خرقه‌ئی نیست که از ابتدا می آلود طراحی شده و دوخته شده باشد. و شخصی خرقه‌یِ می آلود بپوشد! بلکه خرقه‌ئی است که در ابتدا طاهر بوده و پس از پوشیدن می به روی آن ریخته و می آلود شده است. و این که پوشیدن ِ خرقه‌یِ می آلود را به تقدیر نسبت بدهیم اندکی دور از ذهن است. دیگر این که اگر چیزی در ید ِ اختیار ِ ما نیست، از بابت ِ آن از شیخ ِ پاک‌دامن یا از هر کس ِ دیگری، عذر نمی‌خواهیم. بلکه می‌گوییم عیب‌ام مکن! یعنی اعتراض می‌کنیم که اگر من به تصمیم ِ خود و به اختیار ِ خود نپوشیده‌ام، تو نباید بر من ایراد بگیری. حتا در مواردی شاعر به نصیحت‌گویان و بدگویان تا حدّ ِ استهزاء و تهدید و هشدار هم اعتراض می‌کند.
بد ِ رندان مگو ای شیخ و هش‌دار!
که با حُکم ِ خدایی کینه داری

حافظ غزل ۴۷۷

به همین خاطر این احتمال را ضعیف می‌دانم که بگوید شما ببخشید که من این خرقه را پوشیده‌ام، حال آن‌که نقش و اختیاری هم در پوشیدن ِ آن نداشته‌ام!

پاک‌دامن، با خرقه‌یِ می آلود در تضاد است. و از طرفی طعنه‌ئی به شیخ هم هست که دعوی ِ صلاح و پرهیز می‌کند اما چون به خلوت می‌رود، آن کار ِ دیگر می‌کُنَد!

سهیل قاسمی

#واکاوی

@Setiq
👏5👍3
ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 420 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

ما همه چشمیم و تو نور ای صنم
چشم ِ بد از رویِ تو دور ای صنم

روی مپوشان که بهشتی بوَد
هر که ببیند چو تو حور ای صنم

حور خطا گفتم اگر خواندم‌ات
تَرک ِ ادب رفت و قصور ای صنم

تا به کَرَم خرده نگیری! که من
غایب ام از ذوق ِ حضور ای صنم

رویِ تو بر پشت ِ زمین، خلق را
موجب ِ فتنه ست و فتور ای صنم

این همه دل‌بندی و خوبی تو را
موضع ِ ناز است و غرور ای صنم

سرو بُنی خاسته چون قامت‌ات
تا ننشینیم صبور ای صنم

این‌همه طوفان به سَر م می‌رود
از جگری هم‌چو تنور ای صنم

سعدی از این چشمه‌یِ حیوان که خورد،
سیر نگردد به مرور ای صنم

0420

@Setiq
❤3👏1
چون من به نفس خویشتن این کار می‌کنم
سعدی
#هرروزباسعدی
#غزل شماره‌ی 421 #سعدی
اجرا: #سهیل_قاسمی
@Setiq

چون من به‌نفس ِ خویشتن این کار می‌کنم،
بر فعل ِ دیگران به‌چه انکار می‌کنم؟

بلبل سماع بر گُل ِ بُستان همی‌کُنَد،
من بر گُل ِ شقایق ِ رخسار می‌کنم

هر جا که سرو ِ قامتی و مویِ  دلبری ست،
خود را بدان کمند گرفتار می‌کنم

گر تیغ برکشند عزیزان به خون ِ من،
من هم‌چنان تأمّل ِ دیدار می‌کنم

هیچ‌ام نماند در همه عالَم به‌اتفاق
الّا سَری که در قدم ِ یار می‌کنم

آن‌ها که خوانده‌ام، همه از یاد ِ من برَفت
الّا حدیث ِ دوست که تکرار می‌کنم

چون دست ِ قدرت‌ام به تمنّا نمی‌رسد
صبر از مراد ِ نفْس به‌ناچار می‌کنم

همسایه گو: گواهی ِ مستی و عاشقی
بر من مده! که خویشتن اقرار می‌کنم

من، بعد از این، نه زهد فروشم نه معرفت
ک‌آن در ضمیر نیست که اظهار می کنم

جان است و از محبّت ِ جانان دریغ نیست
این‌ام که دست می‌دهد ایثار می‌کنم

زُنّار اگر ببندی، سعدی، هزار بار
به ز آن که خرقه بر سر ِ زنّار می کنم

0421

@Setiq
❤8👍2👏1