نام تمامی پرندههایی را که در خواب دیدهام
برای تو در این جا نوشتهام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشتهام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهام
و دستهایی را که فشردهام
نام تمامی گلها را در یک گلدان آبی
برای تو در اینجا نوشتهام
وقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو دراینجا نوشتهام
و بازوهایت را ـ وقتی که عشق را و پروانه را پل میشوند،
و کفترها را در خویش میفشرند
برای تو در این جا نوشتهام
یک دایره در باغ کاشتهام که شب آن را خورشید پر میکند، و روز، ماه
و یک ستارهی آزاد گشته از تمامی منظومهها می روید از خمیرهی آن
آن را هم برای تو در اینجا نوشتهام
مرا ببخش من سالهاست دور ماندهام از تو
اما همیشه، هر چه در هرهمه جا، در شب ، یا روز، دیدهام
و هر که را بوسیده ام برای تو در این جا نوشتهام
تنها برای تو در این جا نوشتهام
در دوردستی و ، با دلبستگی؛
حجم پرندهی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛
روح تمامی نگرانی، در چشمهای منتظر، متمرکز؛
من رازهای اقوام دربدر را برای تو در اینجا نوشتهام
افسوس رفتهاند جوانهایی که دوش به دوشم از جادههای خاکی بالا میآمدند
من نام یکیک آنها را می دانم
و داغ می شوم وقتی که نام یکیک آنها را می خوانم
آنها همه فرزند خوابهای جهان بودند
تعبیرهای من از خوابهایشان وِردِ زبان مردم دنیاست
تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشتهام
در باغها بعضی درختهای میانسال سالهاست که میگریند
زیرا که آشیان چلچلههاشان را توفان ربوده است
من گفتهام که شمعهای جوان را دور درختها روشن کنند
نام درختهای میانسال را
نام تمام چلچهها را برای تو در این جا نوشتهام
و مردگان دو گونه بودند
تا من کنار می زنم این پرده را از روی مرگ
تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی
یک دسته از این مردگان انگار هیچگاه نمیمردند
بلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر میگشتند
و شهرها را روشن میکردند
نور چراغهای آیندههای زمین بودند؛
و دستهی دیگر مظلوم بودند
انگار هرگر نبوده بودند؛ از بدو زندگانی، انگار مرده بودند
یک جاروی بزرگ زیرزمینی می روفت خاکهارهی تنهای آنها را
و در چاههای بی ته میریخت
این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
من نامهای هر دو گونه مرده را برای تو دراین جا نوشتهام
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما چنین نشد وَ نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست
بنگر به مرگ و زندگی « حافظ »
« حافظ» چگونه زیستنش نسبی است
ما هیچگاه نمی فهمیم « حافظ» چگونه مرد
انگار مشت بستهی مرگش را همچون فریضهی مکتومی با خویش برده است
حالا از راهها که میگذری
بنگر به چاههای عمیقی که من از آنها پایین خزیدهام
این چاهها دهان دایرهای دارند
از آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده است
اما پشت جداره ی این چاهها هم دف میزنند
دفهای کُردی
اینگونه من از این جهان به رؤیت خورشید رفتهام
– از توی یک دف کهنه وقتی که اطراف من دف میزدند –
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما نشد
هستی خسیس تر از اینهاست
دردی که آدم حسی احساس میکند بیانتهاست
من این چکیدههای اول و آخر را هم برای تو در این جا نوشتهام
گرچه روحم تبلور ویرانی است
اما، ذهنم غریب ترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما حتی اگر بمیرم چیزی نمیرود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد آمد عمر همه نه عمر من ِ تنها
من خاطرات عالم و آدم را در دایره در باغ کاشتهام
آن دایره در باغ محصول حِسِّ زندگانی من بود
هر میوهای که میافتد از شاخهی درخت میافتد در دایره
تکرار میشود در دایره
تکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایرهها در میان فاصلهها
محصول حِسِّ زندگانی من بود
من این نگاه دایره ای را هم برای تو در این جا نوشتهام
حالا نزدیکتر بیا و، کلید در باغ را از من بگیر
من سالهاست دور ماندهام از تو
و میروم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانهوار در باغ گردش کن
من بالهای پروانهها را هم با رنگهای تازه
برای تو در اینجا نوشتهام
آنچه نوشته ام #رضابراهنی خطاب به پروانه ها
@Setiq
برای تو در این جا نوشتهام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشتهام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهام
و دستهایی را که فشردهام
نام تمامی گلها را در یک گلدان آبی
برای تو در اینجا نوشتهام
وقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو دراینجا نوشتهام
و بازوهایت را ـ وقتی که عشق را و پروانه را پل میشوند،
و کفترها را در خویش میفشرند
برای تو در این جا نوشتهام
یک دایره در باغ کاشتهام که شب آن را خورشید پر میکند، و روز، ماه
و یک ستارهی آزاد گشته از تمامی منظومهها می روید از خمیرهی آن
آن را هم برای تو در اینجا نوشتهام
مرا ببخش من سالهاست دور ماندهام از تو
اما همیشه، هر چه در هرهمه جا، در شب ، یا روز، دیدهام
و هر که را بوسیده ام برای تو در این جا نوشتهام
تنها برای تو در این جا نوشتهام
در دوردستی و ، با دلبستگی؛
حجم پرندهی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛
روح تمامی نگرانی، در چشمهای منتظر، متمرکز؛
من رازهای اقوام دربدر را برای تو در اینجا نوشتهام
افسوس رفتهاند جوانهایی که دوش به دوشم از جادههای خاکی بالا میآمدند
من نام یکیک آنها را می دانم
و داغ می شوم وقتی که نام یکیک آنها را می خوانم
آنها همه فرزند خوابهای جهان بودند
تعبیرهای من از خوابهایشان وِردِ زبان مردم دنیاست
تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشتهام
در باغها بعضی درختهای میانسال سالهاست که میگریند
زیرا که آشیان چلچلههاشان را توفان ربوده است
من گفتهام که شمعهای جوان را دور درختها روشن کنند
نام درختهای میانسال را
نام تمام چلچهها را برای تو در این جا نوشتهام
و مردگان دو گونه بودند
تا من کنار می زنم این پرده را از روی مرگ
تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی
یک دسته از این مردگان انگار هیچگاه نمیمردند
بلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر میگشتند
و شهرها را روشن میکردند
نور چراغهای آیندههای زمین بودند؛
و دستهی دیگر مظلوم بودند
انگار هرگر نبوده بودند؛ از بدو زندگانی، انگار مرده بودند
یک جاروی بزرگ زیرزمینی می روفت خاکهارهی تنهای آنها را
و در چاههای بی ته میریخت
این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
من نامهای هر دو گونه مرده را برای تو دراین جا نوشتهام
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما چنین نشد وَ نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست
بنگر به مرگ و زندگی « حافظ »
« حافظ» چگونه زیستنش نسبی است
ما هیچگاه نمی فهمیم « حافظ» چگونه مرد
انگار مشت بستهی مرگش را همچون فریضهی مکتومی با خویش برده است
حالا از راهها که میگذری
بنگر به چاههای عمیقی که من از آنها پایین خزیدهام
این چاهها دهان دایرهای دارند
از آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده است
اما پشت جداره ی این چاهها هم دف میزنند
دفهای کُردی
اینگونه من از این جهان به رؤیت خورشید رفتهام
– از توی یک دف کهنه وقتی که اطراف من دف میزدند –
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما نشد
هستی خسیس تر از اینهاست
دردی که آدم حسی احساس میکند بیانتهاست
من این چکیدههای اول و آخر را هم برای تو در این جا نوشتهام
گرچه روحم تبلور ویرانی است
اما، ذهنم غریب ترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما حتی اگر بمیرم چیزی نمیرود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد آمد عمر همه نه عمر من ِ تنها
من خاطرات عالم و آدم را در دایره در باغ کاشتهام
آن دایره در باغ محصول حِسِّ زندگانی من بود
هر میوهای که میافتد از شاخهی درخت میافتد در دایره
تکرار میشود در دایره
تکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایرهها در میان فاصلهها
محصول حِسِّ زندگانی من بود
من این نگاه دایره ای را هم برای تو در این جا نوشتهام
حالا نزدیکتر بیا و، کلید در باغ را از من بگیر
من سالهاست دور ماندهام از تو
و میروم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانهوار در باغ گردش کن
من بالهای پروانهها را هم با رنگهای تازه
برای تو در اینجا نوشتهام
آنچه نوشته ام #رضابراهنی خطاب به پروانه ها
@Setiq
درد ما را نیست درمان الغیاث
حافظ
درد ِ ما را نیست درمان الغیاث
هجر ِ ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد ِ جان کنند
الغیاث از جور ِ خوبان الغیاث
در بهای بوسهئی جانی طلب
میکنند این دلستانان الغیاث
خون ِ ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بیخویشتن
گشتهام سوزان و گریان الغیاث
#حافظ #غزل 96 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
هجر ِ ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد ِ جان کنند
الغیاث از جور ِ خوبان الغیاث
در بهای بوسهئی جانی طلب
میکنند این دلستانان الغیاث
خون ِ ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بیخویشتن
گشتهام سوزان و گریان الغیاث
#حافظ #غزل 96 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
حافظ
تویی که بر سر ِ خوبان ِ کشوری چون تاج
سزد اگر همهیِ دلبَران دهند اَت باج
دو چشم ِ شوخ ِ تو بر هم زده خطا و حبش
به چین ِ زلف ِ تو ماچین و هند داده خراج
بیاض ِ رو یِ تو روشن چو عارض ِ رُخ ِ روز
سواد ِ زلف ِ سیاه ِ تو هست ظلمت ِ داج
دهان ِ شَهد ِ تو داده رواج آب ِ خِضِر
لب ِ چو قند ِ تو بُرد از نبات ِ مصر رواج
از این مرض بهحقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو درد ِ دل ای جان نمیرسد به علاج
چرا همیشکنی جان ِ من زِ سنگدلی
دل ِ ضعیف که باشد به نازکی چو زُجاج
لب ِ تو خِضر و دهان ِ تو آب ِ حیوان است
قد ِ تو، سَرو و میان، موی و بر، به هیئت ِ عاج
فتاد در دل ِ حافظ هوا یِ چونتو شَهی
کمینه ذرهیِ خاک ِ در ِ تو بودی کاج
#حافظ #غزل 97 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
سزد اگر همهیِ دلبَران دهند اَت باج
دو چشم ِ شوخ ِ تو بر هم زده خطا و حبش
به چین ِ زلف ِ تو ماچین و هند داده خراج
بیاض ِ رو یِ تو روشن چو عارض ِ رُخ ِ روز
سواد ِ زلف ِ سیاه ِ تو هست ظلمت ِ داج
دهان ِ شَهد ِ تو داده رواج آب ِ خِضِر
لب ِ چو قند ِ تو بُرد از نبات ِ مصر رواج
از این مرض بهحقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو درد ِ دل ای جان نمیرسد به علاج
چرا همیشکنی جان ِ من زِ سنگدلی
دل ِ ضعیف که باشد به نازکی چو زُجاج
لب ِ تو خِضر و دهان ِ تو آب ِ حیوان است
قد ِ تو، سَرو و میان، موی و بر، به هیئت ِ عاج
فتاد در دل ِ حافظ هوا یِ چونتو شَهی
کمینه ذرهیِ خاک ِ در ِ تو بودی کاج
#حافظ #غزل 97 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
حافظ
اگر به مذهب ِ تو خون ِ عاشق است مباح،
صَلاح ِ ما همه آناست کآن تو را ست صَلاح
سواد ِ زُلف ِ سیاه ِ تو جاعلالظلمات
بیاض ِ رو یِ چو ماه ِ تو فالقالاَصباح
زِ چین ِ زُلف ِ کَمَند اَت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچهیِ ابرو و تیر ِ چشم، نجاح
زِ دیدهام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان ِ آن ملّاح
لب ِ چو آب ِ حیات ِ تو هست قوَّت ِ جان
وجود ِ خاکییِ ما را از او ست ذکر ِ رَواح
بِداد لعل ِ لبات بوسهئی به صد زاری
گرفت کام ِ دلام زْ او به صدهزار اِلحاح
دعا یِ جان ِ تو وِرد ِ زبان ِ مشتاقان
همیشه، تا که بُوَد متّصل مَسا و صباح
صَلاح و توبه و تقوا زِ ما مَجو حافظ
زِ رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صَلاح
#حافظ #غزل 98 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
صَلاح ِ ما همه آناست کآن تو را ست صَلاح
سواد ِ زُلف ِ سیاه ِ تو جاعلالظلمات
بیاض ِ رو یِ چو ماه ِ تو فالقالاَصباح
زِ چین ِ زُلف ِ کَمَند اَت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچهیِ ابرو و تیر ِ چشم، نجاح
زِ دیدهام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان ِ آن ملّاح
لب ِ چو آب ِ حیات ِ تو هست قوَّت ِ جان
وجود ِ خاکییِ ما را از او ست ذکر ِ رَواح
بِداد لعل ِ لبات بوسهئی به صد زاری
گرفت کام ِ دلام زْ او به صدهزار اِلحاح
دعا یِ جان ِ تو وِرد ِ زبان ِ مشتاقان
همیشه، تا که بُوَد متّصل مَسا و صباح
صَلاح و توبه و تقوا زِ ما مَجو حافظ
زِ رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صَلاح
#حافظ #غزل 98 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
دل من در هوای روی فرخ
حافظ
دل ِ من در هوا یِ رو یِ فرّخ
بود آشفته همچون مو یِ فرّخ
بهجُز هندو یِ زُلفاش هیچکس نیست
که برخوردار شد از رو یِ فرّخ
سیاهی نیکبخت است آنکه دایم
بوَد همراز و همزانو یِ فرّخ
شوَد چون بید ِ لرزان سَرو ِ آزاد
اگر بیند قد ِ دلجو یِ فرّخ
بده ساقی شراب ِ ارغوانی
به یاد ِ نرگس ِ جادو یِ فرّخ
دو تا شُد قامتام همچون کَمانی
زِ غم پیوسته چون ابرو یِ فرّخ
نسیم ِ مشک ِ تاتاری خجل کرد
شمیم ِ زُلف ِ عنبربو یِ فرّخ
اگر میل ِ دل ِ هر کَس بهجایاست
بوَد میل ِ دل ِ من، سو یِ فرّخ
غلام ِ همّت ِ آنام که باشد
چو حافظ بنده و هندو یِ فرّخ
#حافظ #غزل 99 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
بود آشفته همچون مو یِ فرّخ
بهجُز هندو یِ زُلفاش هیچکس نیست
که برخوردار شد از رو یِ فرّخ
سیاهی نیکبخت است آنکه دایم
بوَد همراز و همزانو یِ فرّخ
شوَد چون بید ِ لرزان سَرو ِ آزاد
اگر بیند قد ِ دلجو یِ فرّخ
بده ساقی شراب ِ ارغوانی
به یاد ِ نرگس ِ جادو یِ فرّخ
دو تا شُد قامتام همچون کَمانی
زِ غم پیوسته چون ابرو یِ فرّخ
نسیم ِ مشک ِ تاتاری خجل کرد
شمیم ِ زُلف ِ عنبربو یِ فرّخ
اگر میل ِ دل ِ هر کَس بهجایاست
بوَد میل ِ دل ِ من، سو یِ فرّخ
غلام ِ همّت ِ آنام که باشد
چو حافظ بنده و هندو یِ فرّخ
#حافظ #غزل 99 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
حافظ
دی پیر ِ میفروش - که ذکرش به خیر باد -
گفتا: شراب نوش و غم ِ دل ببَر زِ یاد
گفتم: به باد میدهد اَم باده نام و ننگ
گفتا قبول کُن سخن و هر چه باد، باد
سود و زیان و مایه چو خواهدشدن زِ دَست،
از بهر ِ این معامله غمگین مباش و شاد
باد اَت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت ِ سلیمان رود به باد
حافظ! گر اَت زِ پند ِ حکیمان ملالت است
کوتَه کنیم قصّه، که عُمر اَت دراز باد
#حافظ #غزل 100 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
گفتا: شراب نوش و غم ِ دل ببَر زِ یاد
گفتم: به باد میدهد اَم باده نام و ننگ
گفتا قبول کُن سخن و هر چه باد، باد
سود و زیان و مایه چو خواهدشدن زِ دَست،
از بهر ِ این معامله غمگین مباش و شاد
باد اَت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت ِ سلیمان رود به باد
حافظ! گر اَت زِ پند ِ حکیمان ملالت است
کوتَه کنیم قصّه، که عُمر اَت دراز باد
#حافظ #غزل 100 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
حافظ
شراب و عیش ِ نهان چیست؟ کار ِ بیبنیاد
زدیم بر صف ِ رندان و هر چه بادا باد
گِرِه زِ دِل بِگُشا، وَزْ سپهر یاد مَکُن
که فکر ِ هیچ مهندس، چنینگره، نَگشاد
زِ انقلاب ِ زمانه عَجَب مَدار؛ که چرخ
از این فِسانه، هزاران هزار دارَد یاد
قدح بهشرط ِ ادب گیر! زْآنکه ترکیباش
زِ کاسهیِ سَر ِ جمشید و بهمن است و قُباد
که آگَه است؟ که کاووس و کِی، کجا رفتند،
که واقف است؟ که چون رفت تخت ِ جَم بر باد
زِ حسرت ِ لب ِ شیرین، هنوز، میبینم
که لاله میدمد از خون ِ دیدهیِ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفایییِ دَهر
که تا بِزاد و بِشُد، جام ِ می زِ کف ننهاد
بیا! بیا که زمانی زِ می خراب شویم
مگر رسیم به گَنجی در این خرابآباد
نمیدهند اِجازَت مرا به سیر ِ سَفَر
نسیم ِ باد ِ مصلّا و آب ِ رُکنآباد
قَدَح مَگیر! چو حافظ؛ مگر به نالهیِ چنگ
که بستهاند بر اَبریشم ِ طَرَب دل شاد
#حافظ #غزل 101 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
زدیم بر صف ِ رندان و هر چه بادا باد
گِرِه زِ دِل بِگُشا، وَزْ سپهر یاد مَکُن
که فکر ِ هیچ مهندس، چنینگره، نَگشاد
زِ انقلاب ِ زمانه عَجَب مَدار؛ که چرخ
از این فِسانه، هزاران هزار دارَد یاد
قدح بهشرط ِ ادب گیر! زْآنکه ترکیباش
زِ کاسهیِ سَر ِ جمشید و بهمن است و قُباد
که آگَه است؟ که کاووس و کِی، کجا رفتند،
که واقف است؟ که چون رفت تخت ِ جَم بر باد
زِ حسرت ِ لب ِ شیرین، هنوز، میبینم
که لاله میدمد از خون ِ دیدهیِ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفایییِ دَهر
که تا بِزاد و بِشُد، جام ِ می زِ کف ننهاد
بیا! بیا که زمانی زِ می خراب شویم
مگر رسیم به گَنجی در این خرابآباد
نمیدهند اِجازَت مرا به سیر ِ سَفَر
نسیم ِ باد ِ مصلّا و آب ِ رُکنآباد
قَدَح مَگیر! چو حافظ؛ مگر به نالهیِ چنگ
که بستهاند بر اَبریشم ِ طَرَب دل شاد
#حافظ #غزل 101 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
دوش آگهی ز یار سفر کرده داد باد
حافظ
دوش آگَهی ز ِ یار ِ سفرکرده داد باد
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
کار اَم بِدان رسید که همراز ِ خود کُنَم
هر شام، برق ِ لامع و هر بامداد، باد
در چین ِ طُرّهیِ تو دل ِ بی حفاظ ِ من
هرگز نگفت مسکن ِ مالوف یاد باد
امروز قدر ِ پند ِ عزیزان شناختم
یارب! روان ِ ناصح ِ ما از تو شاد باد
خون شُد دلام به یاد ِ تو هَرگَه که در چمن
بند ِ قبا یِ غُنچهیِ گُل میگُشاد باد
از دست رفته بود وجود ِ ضعیف ِ من
صبحام به بو یِ وصل ِ تو جان باز داد باد
حافظ! نهاد ِ نیک ِ تو کامات برآوَرَد
جانها فدا یِ مَردُم ِ نیکونهاد باد
#حافظ #غزل 102 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
من نیز دل به باد دهم هر چه باد باد
کار اَم بِدان رسید که همراز ِ خود کُنَم
هر شام، برق ِ لامع و هر بامداد، باد
در چین ِ طُرّهیِ تو دل ِ بی حفاظ ِ من
هرگز نگفت مسکن ِ مالوف یاد باد
امروز قدر ِ پند ِ عزیزان شناختم
یارب! روان ِ ناصح ِ ما از تو شاد باد
خون شُد دلام به یاد ِ تو هَرگَه که در چمن
بند ِ قبا یِ غُنچهیِ گُل میگُشاد باد
از دست رفته بود وجود ِ ضعیف ِ من
صبحام به بو یِ وصل ِ تو جان باز داد باد
حافظ! نهاد ِ نیک ِ تو کامات برآوَرَد
جانها فدا یِ مَردُم ِ نیکونهاد باد
#حافظ #غزل 102 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
روز وصل دوستداران یاد باد
حافظ
روز ِ وصل ِ دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامام از تلخییِ غم چون زهر گشت
بانگ ِ نوش ِ شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغاند از یاد ِ من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش ِ آن حقگزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمام مُدام
زنده رود باغ ِ کاران یاد باد
راز ِ حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
#حافظ #غزل 103 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامام از تلخییِ غم چون زهر گشت
بانگ ِ نوش ِ شادخواران یاد باد
گر چه یاران فارغاند از یاد ِ من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم در این بند و بلا
کوشش ِ آن حقگزاران یاد باد
گر چه صد رود است در چشمام مُدام
زنده رود باغ ِ کاران یاد باد
راز ِ حافظ بعد از این ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
#حافظ #غزل 103 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
جمالت آفتاب هر نظر باد
حافظ
جمالات آفتاب ِ هر نظر باد
زِ خوبی رو یِ خوبات خوبتر باد
هُمای ِ زُلف ِ شاهینشهپَر اَت را
دل ِ شاهان ِ عالَم زیر ِ پَر باد
کَسی کاو بستهیِ زلفات نباشد
چو زلفات دَرهَم و زیر و زِبَر باد
دلی کاو عاشق ِ رویَت نباشد
همیشه غرقه در خون ِ جگر باد
بُتا! چون غمزهات ناوک فِشانَد
دل ِ مجروح ِ من پیشاش سِپَر باد
چو لعل ِ شکَّرینات بوسه بخشد
مذاق ِ جان ِ من زْ او پُرشکَر باد
مرا از تو ست هر دم تازه عشقی
تو را هر ساعتی حُسنی دِگَر باد
بهجان مشتاق ِ رو یِ تو ست حافظ
تو را در حال ِ مشتاقان نظر باد
#حافظ #غزل 104 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
زِ خوبی رو یِ خوبات خوبتر باد
هُمای ِ زُلف ِ شاهینشهپَر اَت را
دل ِ شاهان ِ عالَم زیر ِ پَر باد
کَسی کاو بستهیِ زلفات نباشد
چو زلفات دَرهَم و زیر و زِبَر باد
دلی کاو عاشق ِ رویَت نباشد
همیشه غرقه در خون ِ جگر باد
بُتا! چون غمزهات ناوک فِشانَد
دل ِ مجروح ِ من پیشاش سِپَر باد
چو لعل ِ شکَّرینات بوسه بخشد
مذاق ِ جان ِ من زْ او پُرشکَر باد
مرا از تو ست هر دم تازه عشقی
تو را هر ساعتی حُسنی دِگَر باد
بهجان مشتاق ِ رو یِ تو ست حافظ
تو را در حال ِ مشتاقان نظر باد
#حافظ #غزل 104 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد
حافظ