میر ِ من! خوش میروی کاندر سر و پا میرمات
خوش خرامان شو! که پیش ِ قدّ ِ رعنا میرمات
گفته بودی: «کِی بمیری پیش من؟» - تعجیل چیست؟
خوش تقاضا میکنی، پیش ِ تقاضا میرمات
عاشق و مخمور و مهجور اَم، بت ِ ساقی کجا ست؟
گو که بخرامد که پیش ِ سروبالا میرمات
آن که عمری شد که تا بیمار اَم از سودا یِ او
گو نگاهی کن! که پیش ِ چشم ِ شهلا میرمات
گفتهای لعل ِ لبام هم دَرد بخشد هم دَوا
گاه پیش دَرد ِ و گَه پیش ِ مُداوا میرمات
خوش خرامان میروی - چشم ِ بد از رو یِ تو دور -
دارم اَندَر سَر خیال ِ آن که در پا میرمات
گرچه جای ِ حافظ اندر خلوت ِ وصل ِ تو نیست
ای همه جای ِ تو خوش، پیش همه جا میرمات
#حافظ #غزل 92 #تصحیح_قزوینی_غنی
@setiq
خوش خرامان شو! که پیش ِ قدّ ِ رعنا میرمات
گفته بودی: «کِی بمیری پیش من؟» - تعجیل چیست؟
خوش تقاضا میکنی، پیش ِ تقاضا میرمات
عاشق و مخمور و مهجور اَم، بت ِ ساقی کجا ست؟
گو که بخرامد که پیش ِ سروبالا میرمات
آن که عمری شد که تا بیمار اَم از سودا یِ او
گو نگاهی کن! که پیش ِ چشم ِ شهلا میرمات
گفتهای لعل ِ لبام هم دَرد بخشد هم دَوا
گاه پیش دَرد ِ و گَه پیش ِ مُداوا میرمات
خوش خرامان میروی - چشم ِ بد از رو یِ تو دور -
دارم اَندَر سَر خیال ِ آن که در پا میرمات
گرچه جای ِ حافظ اندر خلوت ِ وصل ِ تو نیست
ای همه جای ِ تو خوش، پیش همه جا میرمات
#حافظ #غزل 92 #تصحیح_قزوینی_غنی
@setiq
چه لطف بود که ناگاه رشحه ی قلمت
حافظ
چه لُطف بود که ناگاه رشحهیِ قَلَمات
حقوق ِ خدمت ِ ما عَرضهکرد بر کَرَمات
به نوک ِ خامه رقم کردهای سلام مرا
که کارخانهیِ دوران مَباد بی رَقَمات
نگویم از من ِ بیدل بهسَهو کردی یاد
که در حساب ِ خِرَد نیست سَهو بر قَلَمات
مرا ذلیل مگردان به شُکر ِ این نعمت
که داشت دولت ِ سَرمَد عزیز و محترمات
بیا که با سَر ِ زُلفات قرار خواهم کرد
که گَر سَر اَم برَوَد برندارم از قَدَمات
زِ حال ِ ما دلات آگَه شود مَگَر وقتی
که لاله بَردَمَد از خاک ِ کُشتهگان ِ غمات
روان ِ تشنهیِ ما را به جُرعهئی دَریاب
چو میدهند زُلال ِ خِضِر زِ جام ِ جَمات
همیشه وقت ِ تو ای عیسییِ صَبا خوش باد
که جان ِ حافظ ِ دلخسته زنده شُد به دمات
#حافظ #غزل 93 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
حقوق ِ خدمت ِ ما عَرضهکرد بر کَرَمات
به نوک ِ خامه رقم کردهای سلام مرا
که کارخانهیِ دوران مَباد بی رَقَمات
نگویم از من ِ بیدل بهسَهو کردی یاد
که در حساب ِ خِرَد نیست سَهو بر قَلَمات
مرا ذلیل مگردان به شُکر ِ این نعمت
که داشت دولت ِ سَرمَد عزیز و محترمات
بیا که با سَر ِ زُلفات قرار خواهم کرد
که گَر سَر اَم برَوَد برندارم از قَدَمات
زِ حال ِ ما دلات آگَه شود مَگَر وقتی
که لاله بَردَمَد از خاک ِ کُشتهگان ِ غمات
روان ِ تشنهیِ ما را به جُرعهئی دَریاب
چو میدهند زُلال ِ خِضِر زِ جام ِ جَمات
همیشه وقت ِ تو ای عیسییِ صَبا خوش باد
که جان ِ حافظ ِ دلخسته زنده شُد به دمات
#حافظ #غزل 93 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
حافظ
زْآن یار ِ دلنواز اَم شُکریست با شکایت
گر نکتهدان ِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بی مُزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رَب! مَباد کَس را مخدوم ِ بیعنایت
رِندان ِ تشنهلب را آبی نمیدهد کَس
گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت
در زُلف ِ چون کمندش ای دل مپیچ! کآنجا
سَرها بُریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمات بهغمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا! روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب ِ سیاهام گُم گَشت راه ِ مقصود
از گوشهئی برون آی ای کوکب ِ هدایت
از هر طَرَف که رفتم جُز وحشتام نَیَفزود
زنهار از این بیابان وْ این راه ِ بینهایت
ای آفتاب ِ خوبان! میجوشد اندرونام
یک ساعتام بِگُنجان در سایهیِ عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟
کاش صدهزار منزل بیش است در بِدایَت
هر چند بُردی آبام، روی از دَر اَت نَتابم
جور از حبیب خوشتر، کاز مدّعی رعایت
عشقات رسد به فریاد؛ ار خود بهسان ِ حافظ
قرآن زِ بَر بخوانی در چارده روایت
#حافظ #غزل 94 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
گر نکتهدان ِ عشقی، بشنو تو این حکایت
بی مُزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رَب! مَباد کَس را مخدوم ِ بیعنایت
رِندان ِ تشنهلب را آبی نمیدهد کَس
گویی ولیشناسان رفتند از این ولایت
در زُلف ِ چون کمندش ای دل مپیچ! کآنجا
سَرها بُریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمات بهغمزه ما را خون خورد و میپسندی
جانا! روا نباشد خونریز را حمایت
در این شب ِ سیاهام گُم گَشت راه ِ مقصود
از گوشهئی برون آی ای کوکب ِ هدایت
از هر طَرَف که رفتم جُز وحشتام نَیَفزود
زنهار از این بیابان وْ این راه ِ بینهایت
ای آفتاب ِ خوبان! میجوشد اندرونام
یک ساعتام بِگُنجان در سایهیِ عنایت
این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟
کاش صدهزار منزل بیش است در بِدایَت
هر چند بُردی آبام، روی از دَر اَت نَتابم
جور از حبیب خوشتر، کاز مدّعی رعایت
عشقات رسد به فریاد؛ ار خود بهسان ِ حافظ
قرآن زِ بَر بخوانی در چارده روایت
#حافظ #غزل 94 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
حافظ
مُدامام مَست میدارد نسیم ِ جَعد ِ گیسویت
خَرابام میکُنَد هَر دَم فریب ِ چشم ِ جادویت
پس از چندین شکیبایی، شبی یا رَب توان دیدن؟
که شمع ِ دیده افروزیم در محراب ِ اَبرویت
سواد ِ لوح ِ بینش را عزیز ازبَهر ِ آن دارم
که جان را نسخهئی باشد ز ِ لوح ِ خال ِ هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بَردارد زمانی بُرقع از رویَت
وَ گَر رسم ِ فنا، خواهی که از عالَم براندازی
بَراَفشان تا فروریزد هزاران جان زِ هَر مویت
من و باد صبا مِسکین، دو سرگردان ِ بیحاصل
من از اَفسون ِ چشمات مست و او از بوی ِ گیسویت
زهی همّت که حافظ را ست! از دنیا و از عُقبا
نیاید هیچ در چشماش بهجز خاک ِ سر ِ کویَت
#حافظ #غزل 95 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
خَرابام میکُنَد هَر دَم فریب ِ چشم ِ جادویت
پس از چندین شکیبایی، شبی یا رَب توان دیدن؟
که شمع ِ دیده افروزیم در محراب ِ اَبرویت
سواد ِ لوح ِ بینش را عزیز ازبَهر ِ آن دارم
که جان را نسخهئی باشد ز ِ لوح ِ خال ِ هندویت
تو گر خواهی که جاویدان جهان یکسر بیارایی
صبا را گو که بَردارد زمانی بُرقع از رویَت
وَ گَر رسم ِ فنا، خواهی که از عالَم براندازی
بَراَفشان تا فروریزد هزاران جان زِ هَر مویت
من و باد صبا مِسکین، دو سرگردان ِ بیحاصل
من از اَفسون ِ چشمات مست و او از بوی ِ گیسویت
زهی همّت که حافظ را ست! از دنیا و از عُقبا
نیاید هیچ در چشماش بهجز خاک ِ سر ِ کویَت
#حافظ #غزل 95 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
نام تمامی پرندههایی را که در خواب دیدهام
برای تو در این جا نوشتهام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشتهام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهام
و دستهایی را که فشردهام
نام تمامی گلها را در یک گلدان آبی
برای تو در اینجا نوشتهام
وقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو دراینجا نوشتهام
و بازوهایت را ـ وقتی که عشق را و پروانه را پل میشوند،
و کفترها را در خویش میفشرند
برای تو در این جا نوشتهام
یک دایره در باغ کاشتهام که شب آن را خورشید پر میکند، و روز، ماه
و یک ستارهی آزاد گشته از تمامی منظومهها می روید از خمیرهی آن
آن را هم برای تو در اینجا نوشتهام
مرا ببخش من سالهاست دور ماندهام از تو
اما همیشه، هر چه در هرهمه جا، در شب ، یا روز، دیدهام
و هر که را بوسیده ام برای تو در این جا نوشتهام
تنها برای تو در این جا نوشتهام
در دوردستی و ، با دلبستگی؛
حجم پرندهی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛
روح تمامی نگرانی، در چشمهای منتظر، متمرکز؛
من رازهای اقوام دربدر را برای تو در اینجا نوشتهام
افسوس رفتهاند جوانهایی که دوش به دوشم از جادههای خاکی بالا میآمدند
من نام یکیک آنها را می دانم
و داغ می شوم وقتی که نام یکیک آنها را می خوانم
آنها همه فرزند خوابهای جهان بودند
تعبیرهای من از خوابهایشان وِردِ زبان مردم دنیاست
تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشتهام
در باغها بعضی درختهای میانسال سالهاست که میگریند
زیرا که آشیان چلچلههاشان را توفان ربوده است
من گفتهام که شمعهای جوان را دور درختها روشن کنند
نام درختهای میانسال را
نام تمام چلچهها را برای تو در این جا نوشتهام
و مردگان دو گونه بودند
تا من کنار می زنم این پرده را از روی مرگ
تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی
یک دسته از این مردگان انگار هیچگاه نمیمردند
بلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر میگشتند
و شهرها را روشن میکردند
نور چراغهای آیندههای زمین بودند؛
و دستهی دیگر مظلوم بودند
انگار هرگر نبوده بودند؛ از بدو زندگانی، انگار مرده بودند
یک جاروی بزرگ زیرزمینی می روفت خاکهارهی تنهای آنها را
و در چاههای بی ته میریخت
این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
من نامهای هر دو گونه مرده را برای تو دراین جا نوشتهام
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما چنین نشد وَ نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست
بنگر به مرگ و زندگی « حافظ »
« حافظ» چگونه زیستنش نسبی است
ما هیچگاه نمی فهمیم « حافظ» چگونه مرد
انگار مشت بستهی مرگش را همچون فریضهی مکتومی با خویش برده است
حالا از راهها که میگذری
بنگر به چاههای عمیقی که من از آنها پایین خزیدهام
این چاهها دهان دایرهای دارند
از آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده است
اما پشت جداره ی این چاهها هم دف میزنند
دفهای کُردی
اینگونه من از این جهان به رؤیت خورشید رفتهام
– از توی یک دف کهنه وقتی که اطراف من دف میزدند –
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما نشد
هستی خسیس تر از اینهاست
دردی که آدم حسی احساس میکند بیانتهاست
من این چکیدههای اول و آخر را هم برای تو در این جا نوشتهام
گرچه روحم تبلور ویرانی است
اما، ذهنم غریب ترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما حتی اگر بمیرم چیزی نمیرود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد آمد عمر همه نه عمر من ِ تنها
من خاطرات عالم و آدم را در دایره در باغ کاشتهام
آن دایره در باغ محصول حِسِّ زندگانی من بود
هر میوهای که میافتد از شاخهی درخت میافتد در دایره
تکرار میشود در دایره
تکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایرهها در میان فاصلهها
محصول حِسِّ زندگانی من بود
من این نگاه دایره ای را هم برای تو در این جا نوشتهام
حالا نزدیکتر بیا و، کلید در باغ را از من بگیر
من سالهاست دور ماندهام از تو
و میروم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانهوار در باغ گردش کن
من بالهای پروانهها را هم با رنگهای تازه
برای تو در اینجا نوشتهام
آنچه نوشته ام #رضابراهنی خطاب به پروانه ها
@Setiq
برای تو در این جا نوشتهام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشتهام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خواندهام
و دستهایی را که فشردهام
نام تمامی گلها را در یک گلدان آبی
برای تو در اینجا نوشتهام
وقتی که میگذری از اینجا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو دراینجا نوشتهام
و بازوهایت را ـ وقتی که عشق را و پروانه را پل میشوند،
و کفترها را در خویش میفشرند
برای تو در این جا نوشتهام
یک دایره در باغ کاشتهام که شب آن را خورشید پر میکند، و روز، ماه
و یک ستارهی آزاد گشته از تمامی منظومهها می روید از خمیرهی آن
آن را هم برای تو در اینجا نوشتهام
مرا ببخش من سالهاست دور ماندهام از تو
اما همیشه، هر چه در هرهمه جا، در شب ، یا روز، دیدهام
و هر که را بوسیده ام برای تو در این جا نوشتهام
تنها برای تو در این جا نوشتهام
در دوردستی و ، با دلبستگی؛
حجم پرندهی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛
روح تمامی نگرانی، در چشمهای منتظر، متمرکز؛
من رازهای اقوام دربدر را برای تو در اینجا نوشتهام
افسوس رفتهاند جوانهایی که دوش به دوشم از جادههای خاکی بالا میآمدند
من نام یکیک آنها را می دانم
و داغ می شوم وقتی که نام یکیک آنها را می خوانم
آنها همه فرزند خوابهای جهان بودند
تعبیرهای من از خوابهایشان وِردِ زبان مردم دنیاست
تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشتهام
در باغها بعضی درختهای میانسال سالهاست که میگریند
زیرا که آشیان چلچلههاشان را توفان ربوده است
من گفتهام که شمعهای جوان را دور درختها روشن کنند
نام درختهای میانسال را
نام تمام چلچهها را برای تو در این جا نوشتهام
و مردگان دو گونه بودند
تا من کنار می زنم این پرده را از روی مرگ
تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی
یک دسته از این مردگان انگار هیچگاه نمیمردند
بلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر میگشتند
و شهرها را روشن میکردند
نور چراغهای آیندههای زمین بودند؛
و دستهی دیگر مظلوم بودند
انگار هرگر نبوده بودند؛ از بدو زندگانی، انگار مرده بودند
یک جاروی بزرگ زیرزمینی می روفت خاکهارهی تنهای آنها را
و در چاههای بی ته میریخت
این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
من نامهای هر دو گونه مرده را برای تو دراین جا نوشتهام
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما چنین نشد وَ نخواهد شد
هستی خسیستر از اینهاست
بنگر به مرگ و زندگی « حافظ »
« حافظ» چگونه زیستنش نسبی است
ما هیچگاه نمی فهمیم « حافظ» چگونه مرد
انگار مشت بستهی مرگش را همچون فریضهی مکتومی با خویش برده است
حالا از راهها که میگذری
بنگر به چاههای عمیقی که من از آنها پایین خزیدهام
این چاهها دهان دایرهای دارند
از آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده است
اما پشت جداره ی این چاهها هم دف میزنند
دفهای کُردی
اینگونه من از این جهان به رؤیت خورشید رفتهام
– از توی یک دف کهنه وقتی که اطراف من دف میزدند –
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینهام بگذارم وَ بمیرم
اما نشد
هستی خسیس تر از اینهاست
دردی که آدم حسی احساس میکند بیانتهاست
من این چکیدههای اول و آخر را هم برای تو در این جا نوشتهام
گرچه روحم تبلور ویرانی است
اما، ذهنم غریب ترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما حتی اگر بمیرم چیزی نمیرود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد آمد عمر همه نه عمر من ِ تنها
من خاطرات عالم و آدم را در دایره در باغ کاشتهام
آن دایره در باغ محصول حِسِّ زندگانی من بود
هر میوهای که میافتد از شاخهی درخت میافتد در دایره
تکرار میشود در دایره
تکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایرهها در میان فاصلهها
محصول حِسِّ زندگانی من بود
من این نگاه دایره ای را هم برای تو در این جا نوشتهام
حالا نزدیکتر بیا و، کلید در باغ را از من بگیر
من سالهاست دور ماندهام از تو
و میروم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانهوار در باغ گردش کن
من بالهای پروانهها را هم با رنگهای تازه
برای تو در اینجا نوشتهام
آنچه نوشته ام #رضابراهنی خطاب به پروانه ها
@Setiq
درد ما را نیست درمان الغیاث
حافظ
درد ِ ما را نیست درمان الغیاث
هجر ِ ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد ِ جان کنند
الغیاث از جور ِ خوبان الغیاث
در بهای بوسهئی جانی طلب
میکنند این دلستانان الغیاث
خون ِ ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بیخویشتن
گشتهام سوزان و گریان الغیاث
#حافظ #غزل 96 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
هجر ِ ما را نیست پایان الغیاث
دین و دل بردند و قصد ِ جان کنند
الغیاث از جور ِ خوبان الغیاث
در بهای بوسهئی جانی طلب
میکنند این دلستانان الغیاث
خون ِ ما خوردند این کافردلان
ای مسلمانان چه درمان الغیاث
همچو حافظ روز و شب بیخویشتن
گشتهام سوزان و گریان الغیاث
#حافظ #غزل 96 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج
حافظ
تویی که بر سر ِ خوبان ِ کشوری چون تاج
سزد اگر همهیِ دلبَران دهند اَت باج
دو چشم ِ شوخ ِ تو بر هم زده خطا و حبش
به چین ِ زلف ِ تو ماچین و هند داده خراج
بیاض ِ رو یِ تو روشن چو عارض ِ رُخ ِ روز
سواد ِ زلف ِ سیاه ِ تو هست ظلمت ِ داج
دهان ِ شَهد ِ تو داده رواج آب ِ خِضِر
لب ِ چو قند ِ تو بُرد از نبات ِ مصر رواج
از این مرض بهحقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو درد ِ دل ای جان نمیرسد به علاج
چرا همیشکنی جان ِ من زِ سنگدلی
دل ِ ضعیف که باشد به نازکی چو زُجاج
لب ِ تو خِضر و دهان ِ تو آب ِ حیوان است
قد ِ تو، سَرو و میان، موی و بر، به هیئت ِ عاج
فتاد در دل ِ حافظ هوا یِ چونتو شَهی
کمینه ذرهیِ خاک ِ در ِ تو بودی کاج
#حافظ #غزل 97 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
سزد اگر همهیِ دلبَران دهند اَت باج
دو چشم ِ شوخ ِ تو بر هم زده خطا و حبش
به چین ِ زلف ِ تو ماچین و هند داده خراج
بیاض ِ رو یِ تو روشن چو عارض ِ رُخ ِ روز
سواد ِ زلف ِ سیاه ِ تو هست ظلمت ِ داج
دهان ِ شَهد ِ تو داده رواج آب ِ خِضِر
لب ِ چو قند ِ تو بُرد از نبات ِ مصر رواج
از این مرض بهحقیقت شفا نخواهم یافت
که از تو درد ِ دل ای جان نمیرسد به علاج
چرا همیشکنی جان ِ من زِ سنگدلی
دل ِ ضعیف که باشد به نازکی چو زُجاج
لب ِ تو خِضر و دهان ِ تو آب ِ حیوان است
قد ِ تو، سَرو و میان، موی و بر، به هیئت ِ عاج
فتاد در دل ِ حافظ هوا یِ چونتو شَهی
کمینه ذرهیِ خاک ِ در ِ تو بودی کاج
#حافظ #غزل 97 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
حافظ
اگر به مذهب ِ تو خون ِ عاشق است مباح،
صَلاح ِ ما همه آناست کآن تو را ست صَلاح
سواد ِ زُلف ِ سیاه ِ تو جاعلالظلمات
بیاض ِ رو یِ چو ماه ِ تو فالقالاَصباح
زِ چین ِ زُلف ِ کَمَند اَت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچهیِ ابرو و تیر ِ چشم، نجاح
زِ دیدهام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان ِ آن ملّاح
لب ِ چو آب ِ حیات ِ تو هست قوَّت ِ جان
وجود ِ خاکییِ ما را از او ست ذکر ِ رَواح
بِداد لعل ِ لبات بوسهئی به صد زاری
گرفت کام ِ دلام زْ او به صدهزار اِلحاح
دعا یِ جان ِ تو وِرد ِ زبان ِ مشتاقان
همیشه، تا که بُوَد متّصل مَسا و صباح
صَلاح و توبه و تقوا زِ ما مَجو حافظ
زِ رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صَلاح
#حافظ #غزل 98 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
صَلاح ِ ما همه آناست کآن تو را ست صَلاح
سواد ِ زُلف ِ سیاه ِ تو جاعلالظلمات
بیاض ِ رو یِ چو ماه ِ تو فالقالاَصباح
زِ چین ِ زُلف ِ کَمَند اَت کسی نیافت خلاص
از آن کمانچهیِ ابرو و تیر ِ چشم، نجاح
زِ دیدهام شده یک چشمه در کنار روان
که آشنا نکند در میان ِ آن ملّاح
لب ِ چو آب ِ حیات ِ تو هست قوَّت ِ جان
وجود ِ خاکییِ ما را از او ست ذکر ِ رَواح
بِداد لعل ِ لبات بوسهئی به صد زاری
گرفت کام ِ دلام زْ او به صدهزار اِلحاح
دعا یِ جان ِ تو وِرد ِ زبان ِ مشتاقان
همیشه، تا که بُوَد متّصل مَسا و صباح
صَلاح و توبه و تقوا زِ ما مَجو حافظ
زِ رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صَلاح
#حافظ #غزل 98 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
دل من در هوای روی فرخ
حافظ
دل ِ من در هوا یِ رو یِ فرّخ
بود آشفته همچون مو یِ فرّخ
بهجُز هندو یِ زُلفاش هیچکس نیست
که برخوردار شد از رو یِ فرّخ
سیاهی نیکبخت است آنکه دایم
بوَد همراز و همزانو یِ فرّخ
شوَد چون بید ِ لرزان سَرو ِ آزاد
اگر بیند قد ِ دلجو یِ فرّخ
بده ساقی شراب ِ ارغوانی
به یاد ِ نرگس ِ جادو یِ فرّخ
دو تا شُد قامتام همچون کَمانی
زِ غم پیوسته چون ابرو یِ فرّخ
نسیم ِ مشک ِ تاتاری خجل کرد
شمیم ِ زُلف ِ عنبربو یِ فرّخ
اگر میل ِ دل ِ هر کَس بهجایاست
بوَد میل ِ دل ِ من، سو یِ فرّخ
غلام ِ همّت ِ آنام که باشد
چو حافظ بنده و هندو یِ فرّخ
#حافظ #غزل 99 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
بود آشفته همچون مو یِ فرّخ
بهجُز هندو یِ زُلفاش هیچکس نیست
که برخوردار شد از رو یِ فرّخ
سیاهی نیکبخت است آنکه دایم
بوَد همراز و همزانو یِ فرّخ
شوَد چون بید ِ لرزان سَرو ِ آزاد
اگر بیند قد ِ دلجو یِ فرّخ
بده ساقی شراب ِ ارغوانی
به یاد ِ نرگس ِ جادو یِ فرّخ
دو تا شُد قامتام همچون کَمانی
زِ غم پیوسته چون ابرو یِ فرّخ
نسیم ِ مشک ِ تاتاری خجل کرد
شمیم ِ زُلف ِ عنبربو یِ فرّخ
اگر میل ِ دل ِ هر کَس بهجایاست
بوَد میل ِ دل ِ من، سو یِ فرّخ
غلام ِ همّت ِ آنام که باشد
چو حافظ بنده و هندو یِ فرّخ
#حافظ #غزل 99 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
دی پیر می فروش که ذکرش به خیر باد
حافظ
دی پیر ِ میفروش - که ذکرش به خیر باد -
گفتا: شراب نوش و غم ِ دل ببَر زِ یاد
گفتم: به باد میدهد اَم باده نام و ننگ
گفتا قبول کُن سخن و هر چه باد، باد
سود و زیان و مایه چو خواهدشدن زِ دَست،
از بهر ِ این معامله غمگین مباش و شاد
باد اَت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت ِ سلیمان رود به باد
حافظ! گر اَت زِ پند ِ حکیمان ملالت است
کوتَه کنیم قصّه، که عُمر اَت دراز باد
#حافظ #غزل 100 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
گفتا: شراب نوش و غم ِ دل ببَر زِ یاد
گفتم: به باد میدهد اَم باده نام و ننگ
گفتا قبول کُن سخن و هر چه باد، باد
سود و زیان و مایه چو خواهدشدن زِ دَست،
از بهر ِ این معامله غمگین مباش و شاد
باد اَت به دست باشد اگر دل نهی به هیچ
در معرضی که تخت ِ سلیمان رود به باد
حافظ! گر اَت زِ پند ِ حکیمان ملالت است
کوتَه کنیم قصّه، که عُمر اَت دراز باد
#حافظ #غزل 100 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
حافظ
شراب و عیش ِ نهان چیست؟ کار ِ بیبنیاد
زدیم بر صف ِ رندان و هر چه بادا باد
گِرِه زِ دِل بِگُشا، وَزْ سپهر یاد مَکُن
که فکر ِ هیچ مهندس، چنینگره، نَگشاد
زِ انقلاب ِ زمانه عَجَب مَدار؛ که چرخ
از این فِسانه، هزاران هزار دارَد یاد
قدح بهشرط ِ ادب گیر! زْآنکه ترکیباش
زِ کاسهیِ سَر ِ جمشید و بهمن است و قُباد
که آگَه است؟ که کاووس و کِی، کجا رفتند،
که واقف است؟ که چون رفت تخت ِ جَم بر باد
زِ حسرت ِ لب ِ شیرین، هنوز، میبینم
که لاله میدمد از خون ِ دیدهیِ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفایییِ دَهر
که تا بِزاد و بِشُد، جام ِ می زِ کف ننهاد
بیا! بیا که زمانی زِ می خراب شویم
مگر رسیم به گَنجی در این خرابآباد
نمیدهند اِجازَت مرا به سیر ِ سَفَر
نسیم ِ باد ِ مصلّا و آب ِ رُکنآباد
قَدَح مَگیر! چو حافظ؛ مگر به نالهیِ چنگ
که بستهاند بر اَبریشم ِ طَرَب دل شاد
#حافظ #غزل 101 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq
زدیم بر صف ِ رندان و هر چه بادا باد
گِرِه زِ دِل بِگُشا، وَزْ سپهر یاد مَکُن
که فکر ِ هیچ مهندس، چنینگره، نَگشاد
زِ انقلاب ِ زمانه عَجَب مَدار؛ که چرخ
از این فِسانه، هزاران هزار دارَد یاد
قدح بهشرط ِ ادب گیر! زْآنکه ترکیباش
زِ کاسهیِ سَر ِ جمشید و بهمن است و قُباد
که آگَه است؟ که کاووس و کِی، کجا رفتند،
که واقف است؟ که چون رفت تخت ِ جَم بر باد
زِ حسرت ِ لب ِ شیرین، هنوز، میبینم
که لاله میدمد از خون ِ دیدهیِ فرهاد
مگر که لاله بدانست بیوفایییِ دَهر
که تا بِزاد و بِشُد، جام ِ می زِ کف ننهاد
بیا! بیا که زمانی زِ می خراب شویم
مگر رسیم به گَنجی در این خرابآباد
نمیدهند اِجازَت مرا به سیر ِ سَفَر
نسیم ِ باد ِ مصلّا و آب ِ رُکنآباد
قَدَح مَگیر! چو حافظ؛ مگر به نالهیِ چنگ
که بستهاند بر اَبریشم ِ طَرَب دل شاد
#حافظ #غزل 101 #تصحیح_قزوینی_غنی
@Setiq