ستیغ
2.79K subscribers
257 photos
703 videos
10 files
812 links
Download Telegram
گر زِ دست ِ زلف ِ مشکین‌ات خطایی رفت، رفت
وَ ر زِ هندو یِ شما بر ما جفایی رفت، رفت

برق ِ عشق اَر خرمن ِ پشمینه‌پوشی سوخت، سوخت
جور ِ شاه ِ کام‌ران گَر بر گدایی رفت، رفت

در طریقت، رنجش ِ خاطر نباشد. می بیار
هر کدورت را که بینی، چون صفایی رفت، رفت

عشق‌بازی را تحمّل باید ای دل، پای دار!
گر مَلالی بود، بود و گر خطایی رفت، رفت

گر دلی از غمزه‌یِ دل‌دار باری بُرد، بُرد
وَ ر میان ِ جان و جانان، ماجرایی رفت، رفت

از سخن‌چینان ملالت‌ها پدید آمد؛ ولی
گر میان ِ هم‌نشینان ناسزایی رفت، رفت

عیب ِ حافظ، گو: مَکُن واعظ؛ که رفت از خانقاه!
پا یِ آزادی، چه بندی؟ گر به جایی رفت، رفت

#حافظ #غزل 83 #تصحیح_قزوینی_غنی
ساقی بیار باده که ماه صیام رفت
حافظ
ساقی بیار باده که ماه ِ صیام رفت
دَردِه قَدَح که موسم ِ ناموس و نام رفت

وقت ِ عزیز رفت، بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور ِ صراحی و جام رفت

#حافظ
ساقی بیار باده که ماه ِ صیام رفت
دَردِه قَدَح که موسم ِ ناموس و نام رفت

وقت ِ عزیز رفت، بیا تا قضا کنیم
عمری که بی حضور ِ صراحی و جام رفت

مست‌ام کن! آن‌چنان که ندانم زِ بی‌خودی
در عرصه‌یِ خیال، که آمد، کدام رفت

بر بوی ِ آن که جرعه‌یِ جام‌ات به ما رسد
در مصطبه، دعای تو، هر صبح و شام رفت

دل را که مُرده بود، حیاتی به جان رسید
تا بویی از نسیم ِ می‌اش در مشام رفت

زاهد غرور داشت، سلامت نبُرد راه
رند از ره ِ نیاز به دارالسلام رفت

نقد ِ دلی که بود مرا، صَرف ِ باده شد
قلب ِ سیاه بود؛ از آن در حرام رفت!

در تاب ِ توبه چند توان سوخت هم‌چو عود
می دِه که عمر در سر ِ سودا یِ خام رفت

دیگر مکن نصیحت ِ حافظ؛ که ره نیافت
گم‌گشته‌ئی که باده ناب‌اش به کام رفت

#حافظ #غزل 84 #تصحیح_قزوینی_غنی
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
حافظ
شربتی از لب ِ لعل‌اش نچشیدیم و برفت
روی ِ مه‌پیکر ِ او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به‌تنگ آمده بود
بار بربست و به گَرد اَش نرسیدیم و برفت

#حافظ
شربتی از لب ِ لعل‌اش نچشیدیم و برفت
روی ِ مه‌پیکر ِ او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به‌تنگ آمده بود
بار بربست و به گَرد اَش نرسیدیم و برفت

بس که ما فاتحه و حِرز ِ یَمانی خواندیم
وَز پِی‌اش سوره‌یِ اخلاص دمیدیم و برفت

عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد
دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت

شد چَمان در چمن حُسن و لطافت، لیکن
در گلستان ِ وصال‌اش نَچَمیدیم و برفت

هم‌چو حافظ همه‌شب ناله و زاری کردیم
ک‌ای دریغا به وداع‌اش نرسیدیم و برفت

#حافظ #غزل 85 #تصحیح_قزوینی_غنی
یا رَب سببی ساز که یارم به‌سلامت
بازآید و بِرهاند اَم از بند ِ مَلامَت

خاک ِ رَه ِ آن یار ِ سفر‌کرده بیارید
تا چشم ِ جهان‌بین کُنَم‌اش جای ِ اقامت

فریاد! که از شش جهت‌ام راه ببستند
آن خال و خط و زلف و رُخ و عارض و قامت

امروز که در دست تو اَم مرحمتی کن
فردا که شوم خاک، چه سود اشک ِ ندامت

ای آن‌که به تقریر و بیان دم زنی از عشق!
ما با تو نداریم سخن. خیر و سلامت!

درویش! مَکُن ناله زِ شمشیر ِ اَحِبّا
ک‌این طایفه از کُشته ستانند غرامَت

در خرقه زن آتش! که خَم ِ ابرو یِ ساقی
بَر می‌شکند گوشه‌یِ محراب ِ امامت

حاشا که من از جور و جفا یِ تو بنالم
بی‌داد ِ لطیفان، همه لُطف است و کرامت

کوتَه نکند بحث ِ سَر ِ زلف ِ تو حافظ.
پیوسته شد این سلسله تا روز ِ قیامت


#حافظ #غزل 89 #تصحیح_قزوینی_غنی
ای هدهد صبا به سبا می فرستمت
حافظ
ای هُدهُد ِ صبا، به سبا می‌فرستم‌ات
بنگر که از کجا به کجا می‌فرستم‌ات

حیف‌است طایری چو تو، در خاک‌دان ِ غم
زْ این‌جا به آشیان ِ وفا می‌فرستم‌ات

#حافظ
ای هُدهُد ِ صبا، به سبا می‌فرستم‌ات
بنگر که از کجا به کجا می‌فرستم‌ات

حیف‌است طایری چو تو، در خاک‌دان ِ غم
زْ این‌جا به آشیان ِ وفا می‌فرستم‌ات

در راه ِ عشق، مرحله‌یِ قُرب و بُعد نیست
می‌بینم‌ات عیان و دعا می‌فرستم‌ات

هر صبح و شام، قافله‌ئی از دعا یِ خیر
در صحبت ِ شمال و صبا می‌فرستم‌ات

تا لشکر ِ غم‌ات نَکُنَد مُلک ِ دل خراب
جان ِ عزیز ِ خود به نوا می‌فرستم‌ات

ای غایب از نظر، که شدی هم‌نشین ِ دل
می‌گویم‌ات دُعا و ثَنا می‌فرستم‌ات

در روی ِ خود، تَفَرُّج ِ صُنع ِ خدای کُن
ک‌آیینه‌یِ خدای‌نَما می‌فرستم‌ات

تا مطربان زِ شوق ِ من‌ات آگهی دهند
قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستم‌ات

ساقی بیا که هاتف ِ غیب‌ام به مژده گفت:
با درد صبر کُن که دوا می‌فرستم‌ات

حافظ! سرود ِ مجلس ِ ما ذِکر ِ خیر ِ تو ست
بشتاب هان! که اسب و قبا می‌فرستم‌ات

#حافظ #غزل 90 #تصحیح_قزوینی_غنی
ای غایب از نظر به خدا می سپارمت
حافظ
ای غایب از نظر، به خدا می‌سپارم‌ات
جان‌ام بسوختی و به‌دل دوست دارم‌ات

تا دامن ِ کَفَن نکشم زیر ِ پای ِ خاک
باور مَکُن که دست ز ِ دامن بِدارم‌ات

#حافظ
ای غایب از نظر، به خدا می‌سپارم‌ات
جان‌ام بسوختی و به‌دل دوست دارم‌ات

تا دامن ِ کَفَن نکشم زیر ِ پای ِ خاک
باور مَکُن که دست ز ِ دامن بِدارم‌ات

محراب ِ اَبرو یَت بنما تا سَحَرگَهی
دست ِ دعا برآرم و در گردن آرَم‌ات

گر باید اَم شُدَن سوی ِ هاروت ِ بابِلی
صد گونه جادویی بکنم تا بیارم‌ات

خواهم که پیش میرم‌ات ای بی‌وفا طبیب
بیمار باز پُرس که در انتظارم‌ات

صد جوی ِ آب بسته‌ام از دیده بر کنار
بر بوی ِ تُخم ِ مِهر که در دل بکارم‌ات

خون‌ام بریخت وَ ز غم ِ عشق‌ام خلاص داد
منّت‌پذیر ِ غمزه‌یِ خنجر‌گذار اَم‌ات

می‌گریَم و مرادم از این سیل ِ اشک‌بار
تُخم ِ محبت است که در دل بکارم‌ات

بار اَم دِه از کَرَم سو یِ خود؛ تا به سوز ِ دل
در پای، دم‌به‌دم، گُهَر از دیده بارم‌ات

حافظ! شراب و شاهد و رندی، نه وَضع ِ تو ست.
فی‌الجمله، می‌کُنی و فرو می‌گذارم‌ات

#حافظ #غزل 91 #تصحیح_قزوینی_غنی
میر من خوش می روی کاندر سر و پا میرمت
حافظ
میر ِ من! خوش می‌روی ک‌اندر سر و پا میرم‌ات
خوش خرامان شو! که پیش ِ قدّ ِ رعنا میرم‌ات

گفته بودی: «کِی بمیری پیش من؟» - تعجیل چیست؟
خوش تقاضا می‌کنی، پیش ِ تقاضا میرم‌ات

#حافظ

@setiq
میر ِ من! خوش می‌روی ک‌اندر سر و پا میرم‌ات
خوش خرامان شو! که پیش ِ قدّ ِ رعنا میرم‌ات

گفته بودی: «کِی بمیری پیش من؟» - تعجیل چیست؟
خوش تقاضا می‌کنی، پیش ِ تقاضا میرم‌ات

عاشق و مخمور و مهجور اَم، بت ِ ساقی کجا ست؟
گو که بخرامد که پیش ِ سروبالا میرم‌ات

آن که عمری شد که تا بیمار اَم از سودا یِ او
گو نگاهی کن! که پیش ِ چشم ِ شهلا میرم‌ات

گفته‌ای لعل ِ لب‌ام هم دَرد بخشد هم دَوا
گاه پیش دَرد ِ و گَه پیش ِ مُداوا میرم‌ات

خوش خرامان می‌روی - چشم ِ بد از رو یِ تو دور -
دارم اَندَر سَر خیال ِ آن که در پا میرم‌ات

گرچه جای ِ حافظ اندر خلوت ِ وصل ِ تو نیست
ای همه جای ِ تو خوش، پیش همه جا میرم‌ات


#حافظ #غزل 92 #تصحیح_قزوینی_غنی

@setiq
چه لطف بود که ناگاه رشحه ی قلمت
حافظ
چه لُطف بود که ناگاه رشحه‌یِ قَلَم‌ات
حقوق ِ خدمت ِ ما عَرضه‌کرد بر کَرَم‌ات

به نوک ِ خامه رقم کرده‌ای سلام مرا
که کارخانه‌یِ دوران مَباد بی رَقَم‌ات

#حافظ

@Setiq
چه لُطف بود که ناگاه رشحه‌یِ قَلَم‌ات
حقوق ِ خدمت ِ ما عَرضه‌کرد بر کَرَم‌ات

به نوک ِ خامه رقم کرده‌ای سلام مرا
که کارخانه‌یِ دوران مَباد بی رَقَم‌ات

نگویم از من ِ بی‌دل به‌سَهو کردی یاد
که در حساب ِ خِرَد نیست سَهو بر قَلَم‌ات

مرا ذلیل مگردان به شُکر ِ این نعمت
که داشت دولت ِ سَرمَد عزیز و محترم‌ات

بیا که با سَر ِ زُلف‌ات قرار خواهم کرد
که گَر سَر اَم برَوَد برندارم از قَدَم‌ات

زِ حال ِ ما دل‌ات آگَه شود مَگَر وقتی
که لاله بَردَمَد از خاک ِ کُشته‌گان ِ غم‌ات

روان ِ تشنه‌یِ ما را به جُرعه‌ئی دَریاب
چو می‌دهند زُلال ِ خِضِر زِ جام ِ جَم‌ات

همیشه وقت ِ تو ای عیسی‌یِ صَبا خوش باد
که جان ِ حافظ ِ دل‌خسته زنده شُد به دم‌ات

#حافظ #غزل 93 #تصحیح_قزوینی_غنی

@Setiq
زان یار دلنوازم شکریست با شکایت
حافظ
زْآن یار ِ دل‌نواز اَم شُکری‌ست با شکایت
گر نکته‌دان ِ عشقی، بشنو تو این حکایت

بی مُزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رَب! مَباد کَس را مخدوم ِ بی‌عنایت

#حافظ

@Setiq
زْآن یار ِ دل‌نواز اَم شُکری‌ست با شکایت
گر نکته‌دان ِ عشقی، بشنو تو این حکایت

بی مُزد بود و منّت هر خدمتی که کردم
یا رَب! مَباد کَس را مخدوم ِ بی‌عنایت

رِندان ِ تشنه‌لب را آبی نمی‌دهد کَس
گویی ولی‌شناسان رفتند از این ولایت

در زُلف ِ چون کمندش ای دل مپیچ! ک‌آن‌جا
سَرها بُریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشم‌ات به‌غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی
جانا! روا نباشد خون‌ریز را حمایت

در این شب ِ سیاه‌ام گُم گَشت راه ِ مقصود
از گوشه‌ئی برون آی ای کوکب ِ هدایت

از هر طَرَف که رفتم جُز وحشت‌ام نَیَفزود
زنهار از این بیابان وْ این راه ِ بی‌نهایت

ای آفتاب ِ خوبان! می‌جوشد اندرون‌ام
یک ساعت‌ام بِگُنجان در سایه‌یِ عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست؟
ک‌اش صدهزار منزل بیش است در بِدایَت

هر چند بُردی آب‌ام، روی از دَر اَت نَتابم
جور از حبیب خوش‌تر، ک‌از مدّعی رعایت

عشق‌ات رسد به فریاد؛ ار خود به‌سان ِ حافظ
قرآن زِ بَر بخوانی در چارده روایت

#حافظ #غزل 94 #تصحیح_قزوینی_غنی

@Setiq
مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
حافظ
مُدام‌ام مَست می‌دارد نسیم ِ جَعد ِ گیسویت
خَراب‌ام می‌کُنَد هَر دَم فریب ِ چشم ِ جادویت

پس از چندین شکیبایی، شبی یا رَب توان دیدن؟
که شمع ِ دیده افروزیم در محراب ِ اَبرویت

#حافظ

@Setiq
مُدام‌ام مَست می‌دارد نسیم ِ جَعد ِ گیسویت
خَراب‌ام می‌کُنَد هَر دَم فریب ِ چشم ِ جادویت

پس از چندین شکیبایی، شبی یا رَب توان دیدن؟
که شمع ِ دیده افروزیم در محراب ِ اَبرویت

سواد ِ لوح ِ بینش را عزیز ازبَهر ِ آن دارم
که جان را نسخه‌ئی باشد ز ِ لوح ِ خال ِ هندویت

تو گر خواهی که جاویدان جهان یک‌سر بیارایی
صبا را گو که بَردارد زمانی بُرقع از رویَت

وَ گَر رسم ِ فنا، خواهی که از عالَم براندازی
بَراَفشان تا فروریزد هزاران جان زِ هَر مویت

من و باد صبا مِسکین، دو سرگردان ِ بی‌حاصل
من از اَفسون ِ چشم‌ات مست و او از بوی ِ گیسویت

زهی همّت که حافظ را ست! از دنیا و از عُقبا
نیاید هیچ در چشم‌اش به‌جز خاک ِ سر ِ کویَت

#حافظ #غزل 95 #تصحیح_قزوینی_غنی

@Setiq
آنچه نوشته ام
رضا براهنی
بخشی از شعر آنچه نوشته ام
سروده #رضابراهنی
کتاب: خطاب به پروانه ها

@Setiq
نام تمامی پرنده‌هایی را که در خواب دیده‌ام
برای تو در این جا نوشته‌‌ام
نام تمامی آنهایی را که دوست داشته‌ام
نام تمامی آن شعرهای خوبی را که خوانده‌ام
و دستهایی را که فشرده‌ام
نام تمامی گلها را در یک گلدان آبی
برای تو در این‌جا نوشته‌ام
وقتی که می‌گذری از این‌جا یک لحظه زیر پاهایت را نگاه کن
من نام پاهایت را برای تو دراین‌جا نوشته‌ام
و بازوهایت را ـ وقتی که عشق را و پروانه را پل می‌شوند،
و کفترها را در خویش می‌فشرند
برای تو در این جا نوشته‌ام
یک دایره در باغ کاشته‌ام که شب آن را خورشید پر می‌کند، و روز، ماه
و یک ستاره‌ی آزاد گشته از تمامی منظومه‌ها می روید از خمیره‌ی آن
آن را هم برای تو در این‌جا نوشته‌ام
مرا ببخش من سالهاست دور مانده‌ام از تو
اما همیشه، هر چه در هرهمه جا، در شب ، یا روز، دیده‌ام
و هر که را بوسیده ام برای تو در این جا نوشته‌‌ام
تنها برای تو در این جا نوشته‌ام
در دوردستی و ، با دلبستگی؛
حجم پرنده‌ی درشتی، در آشیانه مانده، از خستگی؛
روح تمامی نگرانی، در چشمهای منتظر، متمرکز؛
من رازهای اقوام دربدر را برای تو در این‌جا نوشته‌ام
افسوس رفته‌اند جوانهایی که دوش به دوشم از جاده‌های خاکی بالا می‌آمدند
من نام یک‌یک آنها را می دانم
و داغ می شوم وقتی که نام یک‌یک آنها را می خوانم
آنها همه فرزند خوابهای جهان بودند
تعبیرهای من از خوابهایشان وِردِ زبان مردم دنیاست
تعبیرها را هم برای تو در این جا نوشته‌ام
در باغها بعضی درختهای میانسال سالهاست که می‌گریند
زیرا که آشیان چلچله‌هاشان را توفان ربوده است
من گفته‌ام که شمعهای جوان را دور درختها روشن کنند
نام درختهای میانسال را
نام تمام چلچه‌ها را برای تو در این جا نوشته‌ام

و مردگان دو گونه بودند
تا من کنار می زنم این پرده را از روی مرگ
تو چشم خویش را ورزیده کن که ببینی

یک دسته از این مردگان انگار هیچگاه نمی‌مردند
بلکه، با قبرهای فسفری از راه قبرستانها بر می‌گشتند
و شهرها را روشن می‌کردند
نور چراغهای آینده‌های زمین بودند؛
و دسته‌ی دیگر مظلوم بودند
انگار هرگر نبوده بودند؛ از بدو زندگانی، انگار مرده بودند
یک جاروی بزرگ زیرزمینی می روفت خاکه‌اره‌ی تن‌های آنها را
و در چاههای بی ته می‌ریخت
این رُفت و ریخت ذات طبیعت بود
من نامهای هر دو گونه مرده را برای تو دراین جا نوشته‌ام

من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینه‌ام بگذارم وَ بمیرم
اما چنین نشد وَ نخواهد شد
هستی خسیس‌تر از اینهاست
بنگر به مرگ و زندگی « حافظ »
« حافظ» چگونه زیستنش نسبی است
ما هیچگاه نمی فهمیم « حافظ» چگونه مرد
انگار مشت بسته‌ی مرگش را همچون فریضه‌ی مکتومی با خویش برده است
حالا از راهها که می‌گذری
بنگر به چاههای عمیقی که من از آنها پایین خزیده‌ام
این چاهها دهان دایره‌ای دارند
از آسمان که بنگری انگار هر دهانه دفی کهنه است که انگشتهای دفزن آن را سوراخ کرده است
اما پشت جداره ی این چاهها هم دف می‌زنند
دفهای کُردی
اینگونه من از این جهان به رؤیت خورشید رفته‌ام
– از توی یک دف کهنه وقتی که اطراف من دف می‌زدند –
دنیا برای من معنی ندارد
من دوست داشتم که صورت زیبایی را بر روی سینه‌ام بگذارم وَ بمیرم
اما نشد

هستی خسیس تر از اینهاست
دردی که آدم حسی احساس می‌کند بی‌انتهاست
من این چکیده‌های اول و آخر را هم برای تو در این جا نوشته‌ام

گرچه روحم تبلور ویرانی است
اما، ذهنم غریب ترین چیز است
هر روز گفتنِ این چیزها برای من از روز پیش دشوارتر شده است
من حافظ تمامی ایام نیستم
اما حتی اگر بمیرم چیزی نمی‌رود از یادم
عمری گذشته است و نخواهد آمد عمر همه نه عمر من ِ تنها
من خاطرات عالم و آدم را در دایره در باغ کاشته‌ام
آن دایره در باغ محصول حِسِّ زندگانی من بود
هر میوه‌ای که می‌افتد از شاخه‌ی درخت می‌افتد در دایره
تکرار می‌شود در دایره
تکرار و فاصله، تکرار و دایره، تکرار دایره‌ها در میان فاصله‌ها
محصول حِسِّ زندگانی من بود
من این نگاه دایره ای را هم برای تو در این جا نوشته‌ام
حالا نزدیک‌تر بیا و، کلید در باغ را از من بگیر
من سالهاست دور مانده‌‌ام از تو
و می‌روم که بخوابم
من پرده را کنار زدم
حالا تو با خیال راحت پروانه‌وار در باغ گردش کن
من بالهای پروانه‌ها را هم با رنگهای تازه
برای تو در این‌جا نوشته‌ام

آنچه نوشته ام #رضابراهنی خطاب به پروانه ها

@Setiq
درد ما را نیست درمان الغیاث
حافظ
درد ِ ما را نیست درمان الغیاث
هجر ِ ما را نیست پایان الغیاث

دین و دل بردند و قصد ِ جان کنند
الغیاث از جور ِ خوبان الغیاث

#حافظ

@Setiq