ستیغ
2.78K subscribers
257 photos
703 videos
10 files
812 links
Download Telegram
ستیغ
حافظ – اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
اگر آن تُرک ِ شیرازی به دست آرد دل ِ ما را
به خال ِ هندویَش بخشم سمرقند و بخارا را

تُرک و هندو؛ نام قومیت ها هستند که اینجا تُرک مَجازاً بجای زیباروی آمده و هندو مَجازاً به معنای سیاه.
تناسب بین ترک و هندو؛ و نیز میان شیراز و سمرقند و بخارا در بیت هست.
تُرک را می توان نه به معنای مَجازی آن که به واقع یک شخص ِ تُرک ِ ساکن ِ شیراز هم در نظر گرفت.
اگر آن ترک ِ شیرازی دل ِ ما (من) را به دست آورد، سمرقند و بخارا را به خال ِ سیاه ِ او خواهم بخشید.
تُرکان ِ شیراز اشخاصی بودند که از ترکستان (نواحی جنوبی چین و مغولستان و …) عموماً برای کار و خدمت آمده بودند و در شیراز ساکن شده بودند. زیبا روی نیز بودند و بیشتر در کارهای خدماتی مانند خرابات ها و … مشغول کار بودند. این اتفاق (مهاجرت ِ تُرکان به فارس) در زمان سلجوقیان یا غزنویان آغاز شده بوده و در عصر ِ حافظ تثبیت شده بود. در این حالت، شهرهای سمرقند و بخارا نیز ارتباط جالبی با مضمون می یابند. زیرا سمرقند و بخارا شهرهایی بود که در قلمرو سلجوقیان و غزنویان و سامانیان نیز قرار گرفته بود و می تواند دستمایه ای شاعرانه برای بخشیدن ِ سمرقند و بخارا (تصرفات) به خال ِ هندوی تُرک ِ شیرازی باشد. این شق ِ تلقی از تُرک، با واژه ی «هندو» علاوه بر نام ِ قومیت، تناسبی دیگر هم دارد از این لحاظ که «هندو» نیز معنایی مانند غلام و خدمتکار را می داد.
تردیدی نیست که امروزه این نحو استفاده از نام ِ قومیت ها و تقلیل آن به شغل خاصی (خاصه مشاغل ِ پَست) شیوه ی پسندیده ای نیست منتها از این ایراد گذر کنیم که شعر قریب به ششصد سال پیش سروده شده است و این مباحث در آن دوران ناشایست شمرده نمی شده اند.

بده ساقی می ِ باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار ِ آب ِ رکن آباد و گل‌گشت ِ مصلّا را

می ِ باقی: مِیی که در داخل ِ جام باقی مانده است. خطاب به ساقی می گوید که بقیه ی می را هم بده تا بنوشیم. به عبارتی: ولش کن! در بهشت هم گیر ِ کسی نمی آید که کنار ِ آب ِ رکناباد و در گل گشت ِ مصلّا بنشیند. بقیه ی می را هم بریز بخوریم!
کنار «آب رکن آباد» رودخانه ای در نزدیکی شیراز و «گل گشت مصلا» تفرجگاهی در شیراز هستند. گل گشت به طور عام معنی بوستان و گردشگاه را می دهد.
می باقی را علاوه بر معنی ساده ی آن می توان به می جاودانی (باقی) تعبیر کرد و این تلقی با جنّت (بهشت) تناسب دارد.

فغان ک‌این لولیان ِ شوخ ِ شیرین کار ِ شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان ِ یغما را

لولیان ِ شوخ ِ شیرینکار ِ شهر آشوب. واج آرایی حرف شین چشمگیر (گوش نواز) است.
لولی به معنی بی شرم و بی حیا آمده است.
لولی به معنی آوازه خوان ِ دوره گرد نیز آمده است. به معنی کولی و به معنی لوند هم آمده است.
شوخ به معنی ناپاک و به معنی بذله گو هم هست.
شیرین کاری کردن، حرف های بذله و خنده دار زدن، کارهایی برای خنداندن و دلبری کردن.
خوان یغما: سفره ای که به یغما می برند.
ای فغان که این لولیان ِ شوخ و شیرین کار و شهر آشوب چنان صبر از دل بردند که انگاری ترکان خوان ِ یغما را می برند (سفره را غارت می کنند).
این بیت اشاره ی ملیحی به غارت ِ ترکان و تصرف ِ سمرقند و بخارا هم می تواند باشد که در بیت پیشین به آن اشاره شده بود.

زِ عشق ِ ناتمام ِ ما جمال ِ یار مستغنی‌ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رو یِ زیبا را

صنعت ِ «اسلوب معادله» در این بیت حافظ وجود دارد:
همچنان که {بدیهی است که} روی زیبا، نیازی به ارایش و خط و خال گذاشتن ندارد، بنا بر این زیبایی یار هم احتیاجی به این عشق ِ ناقص ِ ما ندارد.
در این شیوه، شاعر برای این که ادعایی را که در مصراع اول مطرح کرده، ثابت کند؛ مثالی از موضوعی مورد قبول و بعبارتی بدیهی می آورد و تک تک ِ عناصر ِ گزاره ی بدیهی و مورد قبول را در قیاس با عناصر گزاره ی مورد ادعای خود قرار می دهد و به این ترتیب نتیجه را باورپذیر می کند.
عشق ِ ناتمام یعنی عشق ِ کم ارزش و ناقص.

من از آن حسن ِ روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده‌یِ عصمت برون آرد زلیخا را

پرده ی عصمت می تواند «اضافه ی اقترانی» باشد. علاوه بر این که می توان تلقی تشبیه «عصمت» به «پرده» هم داشت.
نخست این که زنان در قصر و بارگاه پرده نشین بوده اند؛ روی بر می گرفته اند و در صورت لزوم با نامحرم ها از ورای پرده ای گفت و گو می کردند. که علی القاعده یوسف (پس از این که کودکی را پشت سر گذاشت) دیگر نامحرم محسوب می شده. می گوید این روز به روز زیبا تر شدن یوسف باعث می شد که زلیخا عاشق یوسف شود. به «پرده» در قصه ی یوسف و زلیخا و وقایع آن اشاره شده است.
عشق باعث شد که زلیخا از پرده ی عصمت برون آید. من این را از زیبایی روز افزون یوسف دانستم (فهمیدم؛ متوجه شدم).


@setiq
#حافظ #غزل3 #شرح

ادامه در پست ِ بعدی
ستیغ
حافظ – اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
ادامه شرح سطر به سطر #غزل3

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعاگوی‌ام
جواب ِ تلخ می‌زیبد لب ِ لعل ِ شکرخا را

اگر به من دشنام و نفرین هم بگویی باز دعاگو هستم. {چون که} جواب ِ تلخ {هم} زیبنده ی لب ِ لعل ِ شکر خا است.
خاییدن به معنی جویدن و چیزی را با دندان نرم کردن است. لب ِ شکر خا لبی که شیرین است انگاری که شکر در دهان دارد.
می توان «دعا گویم» (دعا می گویم) یا (دعا خواهم گفت) هم خواند. من «دعاگوی ام» را بیشتر پسندیدم.
در تصحیح های دیگر، «بَدَم گفتی و خرسند ام عفاک اللَه نکو گفتی» آمده به جای مصراع نخست، که هر دو در نهایت به یک جا می رسد! هرچند که این مصراعی که در این سطر نوشتم مصراعی از سعدی نیز است. تو در باره ی من بدگویی کردی (بد ِ من را گفتی) و من از این بابت خُرسند (خوشحال) هستم. خدا تو را ببخشد! خوب کاری کردی! اصلن جواب ِ تلخ چه قدر به آن لب ِ لعل ِ شکرخوای تو برازنده است!
عفاک اللَه (خدا تو را ببخشد) جنبه ی عتاب و سرزنش ندارد. خدا ببخشد دعایی است که برای همه (ولو گنهکار و بی گناه) کاربرد دارد. زیرا باور بر این است که همه انسان ها نیاز به عفو و بخشش خدا دارند.
می گوید که من از تو چیزی به دل نگرفته ام. انشاءالله که خدا تو را ببخشد. (از بابت ِ من خیالت راحت که من ناراحت نیستم و شکایتی ندارم که بد ِ من را گفته ای.)

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان ِ سعادت‌مند پند ِ پیر ِ دانا را

جانا! (اشاره به مخاطب) نصیحت ِ من را گوش کن. زیرا که جوانان ِ سعادت مند پند ِ پیر ِ دانا را از جان هم بیشتر دوست دارند.

حدیث از مطرب و می گو و راز ِ دهر کم‌تر جو
که کَس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

زیاد دنبال ِ راز ِ دهر نباش. خوش باش و در باره ی مطرب و می حرف بزن. در باره ی اسرار و رازهای دنیا زیاد فکر نکن که نه تا حالا کسی از طریق ِ حکمت و دانش توانسته کلید ِ این معما را بگشاید و نه کسی بعد از این خواهد توانست! دم را به شادی بگذران و حدیث از مطرب و می بگو.

غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم ِ تو افشاند فلک عِقد ِ ثریّا را

دُرّ: مروارید ؛ سُفتن: (سُنبیدن)، سوراخ کردن. سوراخ کردن میان ِ مروارید برای عبور دادن ِ نخ یا مانند ِ آن از میان ِ مروارید برای ساختن گردن بند و … . با توجه به گران بها بودن ِ دُرّ و دشواری ایجاد حفره ی کوچک میان ِ آن، کار ِ ظریف و دقیق و هنرمندانه ای به حساب می آید. در این جا کنایه از سخن ِ نغز گفتن آمده.
غزل گفتی و چقدر کار ظریف و دقیق و ارزشمندی انجام دادی. حالا بیا و غزل هایت را خوش (با صدای خوش ات) بخوان.
نظم: سخن ِ موزون (شعر) را گویند (در برابر ِ نثر که غیر ِ شعر است) از طرفی نظم اشاره به همان کار ِ جواهرسازی و چیدن و رشته کردن ِ دُر های سفته شده در کنار ِ یکدیگر برای ساخت ِ گردن بند هم دارد. که نظم (شعر) ِ تو مانند ِ رشته ای از مروارید های درشت و گران بها است. و فلک به شادباش ِ نظم ِ تو عِقد ِ ثریا را به پای ات خواهد افشاند.
عِقد نیز به معنی گردن بند و رشته ی مروارید است. ثریا نیز خوشه ی پروین است. شش ستاره ای که مانند ِ خوشه در کنار ِ یکدیگر قرار گرفته اند. شاعر این صورت ِ فلکی را به گردن بندی از مروارید تشبیه کرده است و می گوید که گردون (آسمان) در برابر ِ شعر ِ حافظ خوشه ی پروین را به شاباش خواهد افشاند. اگر حافظ با لحن ِ خوش اش غزل هایش را بخواند.

تقطیع هجایی برای تشخیص بحر عروضی:
—-U---U---U---U
مفاعیلن / مفاعیلن / مفاعیلن / مفاعیلن
یا:
ت تن تن تن / ت تن تن تن / ت تن تن تن / ت تن تن تن
ea gar ean tor / ke sii raa zii / be das taa rad / de lee maa raa
be xaa lee hen / do yas bax sam / sa mar qan doo / bo xaa raa raa

@setiq
#حافظ #غزل3 #شرح

http://setiq.com/hafez-3/
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
حافظ
خواب ِ آن نرگس ِ فَتّان ِ تو بی چیزی نیست
تاب ِ آن زلف ِ پریشان ِ تو بی چیزی نیست

از لب‌ات شیر روان بود که من می‌گفتم
این شکَر گِرد ِ نمک‌دان ِ تو بی چیزی نیست

#حافظ
خواب ِ آن نرگس ِ فَتّان ِ تو بی چیزی نیست
تاب ِ آن زلف ِ پریشان ِ تو بی چیزی نیست

از لب‌ات شیر روان بود که من می‌گفتم
این شکر گِرد ِ نمک‌دان ِ تو بی چیزی نیست

جان‌دِرازی‌یِ تو بادا که یقین می‌دانم
دَر کَمان، ناوک ِ مژگان ِ تو بی چیزی نیست

مبتلایی به غم ِ محنت و اندوه ِ فراق
ای دل این ناله و افغان ِ تو بی چیزی نیست

دوش باد از سَر ِ کوی‌اش به گلستان بگذشت
ای گل این چاک ِ گریبان تو بی چیزی نیست

درد ِ عشق ار‌چه دل از خَلق نهان می‌دارد
حافظ! این دیده‌یِ گریان ِ تو بی چیزی نیست


#حافظ #غزل 75 #تصحیح_قزوینی_غنی
جز آستان تو ام در جهان پناهی نیست
حافظ
جُز آستان ِ تو اَم در جهان پناهی نیست
سَر ِ مرا به‌جز این دَر، حواله‌گاهی نیست

عَدو چو تیغ کشَد، من سپَر بی‌اندازم
که تیغ ِ ما به‌جز از ناله‌ئی و آهی نیست

#حافظ
جُز آستان ِ تو اَم در جهان پناهی نیست
سَر ِ مرا به‌جز این دَر، حواله‌گاهی نیست

عَدو چو تیغ کشَد، من سپَر بی‌اندازم
که تیغ ِ ما به‌جز از ناله‌ئی و آهی نیست

چرا ز ِ کو یِ خرابات رویْ برتابم؟
ک‌از این بِه‌ام به جهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتش‌ام به خرمن ِ عمر
بگو بسوز! که بر من به برگ ِ کاهی نیست

غلام ِ نرگس ِ جَمّاش ِ آن سَهی‌سَرو اَم
که از شراب ِ غرور اَش به کَس نگاهی نیست

مباش در پی ِ آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ِ ما غیر از این گناهی نیست

عنان‌کشیده رو ای پادشاه ِ کشور ِ حُسن
که نیست بر سر ِ راهی که دادخواهی نیست

چنین که از همه‌سو دام ِ راه می‌بینم
بِه‌از حمایت ِ زلف‌اش مرا پناهی نیست

خزینه‌یِ دل ِ حافظ به زلف و خال مَده
که کارهای چنین، حدّ ِ هر سیاهی نیست


#حافظ #غزل 76 #تصحیح_قزوینی_غنی
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
حافظ
بلبلی برگ ِ گلی خوش‌رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا، خوش ناله‌ها یِ زار داشت

گفتم‌اش: در عین ِ وصل، این ناله و فریاد چیست؟
گفت: ما را جلوه‌یِ معشوق در این کار داشت

#حافظ
بلبلی برگ ِ گلی خوش‌رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا، خوش ناله‌ها یِ زار داشت

گفتم‌اش: در عین ِ وصل، این ناله و فریاد چیست؟
گفت: ما را جلوه‌یِ معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما، نیست جا یِ اعتراض
پادشاهی کام‌ران بود از گدا ئی عار داشت

دَر نمی‌گیرد نیاز و ناز ِ ما با حُسن ِ دوست
خُرَّم آن ک‌از نازنینان بخت ِ برخوردار داشت

خیز تا بر کِلک ِ آن نقّاش، جان‌افشان کنیم
ک‌این همه نقش ِ عَجَب در گردش ِ پرگار داشت

گَر مُرید ِ راه ِ عشقی، فکر ِ بدنامی مکُن
شیخ ِ صنعان خرقه رهن ِ خانه‌یِ خمّار داشت

وقت ِ آن شیرین‌قلندر خوش که در اَطوار ِ سِیر
ذکر ِ تسبیح ِ مَلَک در حلقه‌یِ زنّار داشت

چشم ِ حافظ زیر ِ بام ِ قصر ِ آن حوری‌سرشت
شیوه‌یِ «جنّاتَ تَجری تحتهَا الاَنهار» داشت

@setiq
#حافظ #غزل 77 #تصحیح_قزوینی_غنی
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
حافظ
دیدی که یار جُز سَر ِ جُور و ستم نداشت
بشکست عهد، وَ ز غم ِ ما هیچ غم نداشت

یا رب! مَگیر اَش. اَرچه دل ِ چون کبوتر اَم
اَفکَند و کُشت و عزّت ِ صید ِ حَرَم نداشت

#حافظ
دیدی که یار جُز سَر ِ جُور و ستم نداشت
بشکست عهد، وَ ز غم ِ ما هیچ غم نداشت

یا رب! مَگیر اَش. اَرچه دل ِ چون کبوتر اَم
اَفکَند و کُشت و عزّت ِ صید ِ حَرَم نداشت

بر من جفا زِ بخت ِ من آمد وگرنه یار
حاشا که رسم ِ لُطف و طریق کَرَم نداشت

با این‌همه، هر آن که نه خواری کشید از او
هر جا که رفت، هیچ‌کَس‌اش محترم نداشت

ساقی بیار باده و با محتسب بگو
انکار ِ ما مکن که چنین جام، جم نداشت

هر راه‌رو که رَه به حریم ِ دَر اَش نَبُرد
مِسکین بُرید وادی و رَه در حَرَم نداشت

حافظ، بِبَر تو گوی ِ فصاحت؛ که مدعی
هیچ‌اش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت


#حافظ #غزل 78 #تصحیح_قزوینی_غنی
کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
حافظ
کنون که می‌دمد از بوستان نسیم ِ بهشت
من و شراب ِ فرح‌بخش و یار ِ حورسرشت

گدا چرا نزند لاف ِ سلطنت امروز
که خیمه سایه‌یِ ابر است و بزم‌گَه لب ِ کشت

#حافظ
کنون که می‌دمد از بوستان نسیم ِ بهشت
من و شراب ِ فرح‌بخش و یار ِ حورسرشت

گدا چرا نزند لاف ِ سلطنت امروز
که خیمه سایه‌یِ ابر است و بزم‌گَه لب ِ کشت

چمن حکایت ِ اردی‌بهشت می‌گوید
نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بِهِشت

به می عمارت ِ دل کن که این جهان ِ خراب
بر آن سر است که از خاک ِ ما بسازد خِشت

وفا مجوی زِ دشمن که پرتوی ندهد
چو شمع ِ صومعه افروزی از چراغ ِ کنشت

مَکُن به نامه‌سیاهی ملامت ِ من ِ مست
که آگَه است که تقدیر بر سر اَش چه نوشت؟

قدم دریغ مدار از جنازه‌یِ حافظ
که گرچه غرق ِ گناه است می‌رود به بهشت

#حافظ #غزل 79 #تصحیح_قزوینی_غنی
عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت
حافظ
عیب ِ رندان مَکُن ای زاهد ِ پاکیزه‌سرشت
که گناه ِ دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیک‌ام و گر بَد، تو برو خود را باش
هر کسی آن درَوَد عاقبت ِ کار؛ که کِشت

#حافظ
عیب ِ رندان مَکُن ای زاهد ِ پاکیزه‌سرشت
که گناه ِ دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیک‌ام و گر بَد، تو برو خود را باش
هر کسی آن درَوَد عاقبت ِ کار؛ که کِشت

همه‌کس طالب ِ یار اَند چه هش‌یار و چه مست
همه‌جا خانه‌یِ عشق است چه مسجد چه کنشت

سَر ِ تسلیم ِ من و خشت ِ در ِ می‌کده‌ها
مدعی گر نَکُنَد فهم ِ سخن، گو: سر و خشت!

ناامید اَم مَکُن از سابقه‌یِ لطف ِ ازل
تو پس ِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟

نه من از پرده‌یِ تقوا به درافتادم و بس
پدرم نیز بهشت ِ ابد از دست بِهِشت

حافظا روز ِ اجل گر به کف آری جامی
یک‌سر از کوی ِ خرابات بَرَند اَت به بهشت

#حافظ #غزل 80 #تصحیح_قزوینی_غنی
صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
حافظ
صبح‌دم مرغ ِ چمن با گُل ِ نوخاسته گفت
ناز کم کُن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم، ولی
هیچ عاشق سخن ِ سخت به معشوق نگفت

#حافظ
صبح‌دم مرغ ِ چمن با گُل ِ نوخاسته گفت
ناز کم کُن که در این باغ بسی چون تو شکفت

گل بخندید که از راست نرنجیم، ولی
هیچ عاشق سخن ِ سخت به معشوق نگفت

گَر طمع داری از آن جام ِ مرصّع می ِ لعل
ای بسا دُر که به نوک ِ مُژه ات‌باید سُفت

تا ابد بوی ِ محبّت به مشام‌اش نرسد
هر که خاک ِ در ِ می‌خانه به رخساره نَرُفت

در گلستان ِ اِرَم، دوش، چو از لطف ِ هوا
زلف ِ سنبل به نسیم ِ سحری می‌آشفت؛

گفتم: ای مَسند ِ جَم! جام ِ جهان بین‌ات کو؟
گفت: افسوس که آن دولت ِ بیدار بِخُفت

سخن ِ عشق نه آن است که آید به زبان
ساقیا می ده و کوتاه کن این گفت و شنفت

اشک ِ حافظ خِرَد و صبر به دریا انداخت
چه‌کند؟ سوز ِ غم ِ عشق نیارست نهُفت

#حافظ #غزل 81 #تصحیح_قزوینی_غنی
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
حافظ
آن تُرک ِ پری‌چهره که دوش از بر ِ ما رَفت
آیا چه خطا دید که از راه ِ خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم ِ جهان‌بین
کَس واقف ِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

#حافظ
آن تُرک ِ پری‌چهره که دوش از بر ِ ما رَفت
آیا چه خطا دید که از راه ِ خطا رفت

تا رفت مرا از نظر آن چشم ِ جهان‌بین
کَس واقف ِ ما نیست که از دیده چه‌ها رفت

بر شمع نرفت از گذر ِ آتش ِ دل، دوش
آن دود که از سوز ِ جگر بر سر ِ ما رفت

دور از رخ ِ تو دم به دم از گوشه‌یِ چشم‌ام
سیلاب ِ سرشک آمد و طوفان ِ بلا رفت

از پای فتادیم چو آمد غم ِ هجران
در درد بِمُردیم چو از دست دوا رفت

دل گفت وصال‌اش به دعا باز توان یافت
عمری‌ست که عمرم همه در کار ِ دعا رفت

احرام چه بندیم چو آن قبله نه این‌جا ست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت

دی گفت طبیب از سر ِ حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج ِ تو زِ قانون ِ شفا رفت

ای دوست به پرسیدن ِ حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دار ِ فنا رفت

#حافظ #غزل 82 #تصحیح_قزوینی_غنی
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت
حافظ
گر زِ دست ِ زلف ِ مشکین‌ات خطایی رفت، رفت
وَ ر زِ هندو یِ شما بر ما جفایی رفت، رفت

برق ِ عشق اَر خرمن ِ پشمینه‌پوشی سوخت، سوخت
جور ِ شاه ِ کام‌ران گَر بر گدایی رفت، رفت

#حافظ
گر زِ دست ِ زلف ِ مشکین‌ات خطایی رفت، رفت
وَ ر زِ هندو یِ شما بر ما جفایی رفت، رفت

برق ِ عشق اَر خرمن ِ پشمینه‌پوشی سوخت، سوخت
جور ِ شاه ِ کام‌ران گَر بر گدایی رفت، رفت

در طریقت، رنجش ِ خاطر نباشد. می بیار
هر کدورت را که بینی، چون صفایی رفت، رفت

عشق‌بازی را تحمّل باید ای دل، پای دار!
گر مَلالی بود، بود و گر خطایی رفت، رفت

گر دلی از غمزه‌یِ دل‌دار باری بُرد، بُرد
وَ ر میان ِ جان و جانان، ماجرایی رفت، رفت

از سخن‌چینان ملالت‌ها پدید آمد؛ ولی
گر میان ِ هم‌نشینان ناسزایی رفت، رفت

عیب ِ حافظ، گو: مَکُن واعظ؛ که رفت از خانقاه!
پا یِ آزادی، چه بندی؟ گر به جایی رفت، رفت

#حافظ #غزل 83 #تصحیح_قزوینی_غنی