ستیغ
2.78K subscribers
257 photos
703 videos
10 files
812 links
Download Telegram
زاهد ِ ظاهر‌پرست از حال ِ ما آگاه نیست
در حق ِ ما هرچه گوید جا یِ هیچ اکراه نیست

در طریقت هرچه پیش ِ سالِک آیَد خِیر ِ او ست
در صراط ِ مستقیم ای‌دل کسی گُم‌راه نیست

تا چه بازی رُخ نماید بِیدَقی خواهیم‌راند
عرصه‌یِ شطرنج ِ رندان را مجال ِ شاه نیست

چیست این سقف ِ بلند ِ ساده‌یِ بسیارنقش
زْ این معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغنا ست یارب وْ این چه قادر حکمت است
ک‌این همه زخم ِ نهان هست و مجال ِ آه نیست

صاحب ِ دیوان ِ ما گویی نمی‌داند حساب
ک‌اندر این طُغرا نشان ِ حِسبةً‌لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو
کبر و ناز و حاجب و دربان بِدین درگاه نیست

بر دَر ِ می‌خانه رفتن کار ِ یک‌رَنگان بُوَد
خودفروشان را به کوی ِ می‌فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ِ ناساز ِ بی‌اندام ِ ما ست
وَر نه تشریف ِ تو بر بالا یِ کَس کوتاه نیست

بنده‌یِ پیر ِ خرابات‌ام که لطف‌اش دایم است
وَر نه لطف ِ شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ اَر بر صدر ننشیند زِ عالی‌مشربی‌ست
عاشق ِ دُردی‌کش اَندر بند ِ مال و جاه نیست


#حافظ #غزل 71 #تصحیح_قزوینی_غنی
Channel name was changed to «ستیغ»
راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
حافظ
راهی‌ست راه ِ عشق که هیچ‌اش کناره نیست
آن‌جا جُز آن‌که جان بِسِپارند، چاره نیست

هر گَه که دل به عشق دَهی خوش دَمی بُوَد
در کار ِ خیر حاجت ِ هیچ استخاره نیست

#حافظ
راهی‌ست راه ِ عشق که هیچ‌اش کناره نیست
آن‌جا جُز آن‌که جان بِسِپارند، چاره نیست

هر گَه که دل به عشق دَهی خوش دَمی بُوَد
در کار ِ خیر حاجت ِ هیچ استخاره نیست

ما را زِ مَنع ِ عَقل مَتَرسان و می بیار
ک‌آن شِحنه در ولایت ِ ما هیچ کاره نیست

از چشم ِ خود بِپُرس که ما را که می‌کُشَد
جانا! گُناه ِ طالع و جُرم ِ ستاره نیست

او را به چشم ِ پاک توان دید؛ چون هلال.
هر دیده جا یِ جِلوه‌یِ آن ماه‌پاره نیست

فُرصَت شِمُر طریقه‌یِ رندی که این نِشان
چون راه ِ گنج بر همه‌کس آشکاره نیست

نگرفت در تو گریه‌یِ حافظ به هیچ رو
حیران ِ آن دل‌ام که کم از سنگ ِ خاره نیست


#حافظ #غزل 72 #تصحیح_قزوینی_غنی
روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
حافظ
روشن از پَرتُو ِ روی‌ات نظری نیست که نیست
منّت ِ خاک ِ دَر اَت بر بَصَری نیست که نیست

ناظر ِ رو یِ تو صاحب‌نظران‌اند آری
سِرّ ِ گیسو یِ تو در هیچ سَری نیست که نیست

#حافظ
روشن از پَرتُو ِ روی‌ات نظری نیست که نیست
منّت ِ خاک ِ دَر اَت بر بَصَری نیست که نیست

ناظر ِ رو یِ تو صاحب‌نظران‌اند آری
سِرّ ِ گیسو یِ تو در هیچ سَری نیست که نیست

اَشک ِ غمّاز ِ من اَر سُرخ برآمد چه عجب
خجِل از کرده‌یِ خود پرده‌دری نیست که نیست

تا به دامن نَنِشیند زِ نسیم‌اش گردی
سیل‌خیز از نَظَرَم ره‌گُذَری نیست که نیست

تا دَم از شام ِ سَر ِ زُلف ِ تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سَحَری نیست که نیست

من از این طالع ِ شوریده به‌رنج‌ام وَر نی
بهره‌مند از سَر ِ کوی‌ات دِگَری نیست که نیست

از حَیا یِ لب ِ شیرین ِ تو ای چشمه‌یِ نوش
غَرق ِ آب و عَرَق اکنون شکَری نیست که نیست

مصلحت نیست که از پرده برون اُفتد راز
ور نه در مجلس ِ رندان خبری نیست که نیست

شیر در بادیه‌یِ عشق ِ تو روباه شود
آه از این راه که در وِی خطری نیست که نیست

آب ِ چشم‌ام که بر او منّت ِ خاک ِ دَر ِ تو ست
زیر ِ صد منّت ِ او خاک ِ دَری نیست که نیست

از وجودم قَدَری نام و نشان هست که هست
وَ ر نه از ضعف در آن‌جا اثری نیست که نیست

غیر از این نکته که حافظ زِ تو ناخشنود است
در سراپا یِ وجود اَت هُنری نیست که نیست

@حافظ #غزل 73 #غزل #تصحیح_قزوینی_غنی
حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست
حافظ
حاصل ِ کارگَه ِ کون و مکان این‌همه نیست
باده پیش آر که اسباب ِ جهان این همه نیست

از دل و جان شرف ِ صحبت ِ جانان غَرَض است
غرض این‌است وگرنه دل و جان این‌همه نیست

#حافظ
حاصل ِ کارگَه ِ کون و مکان این‌همه نیست
باده پیش آر که اسباب ِ جهان این همه نیست

از دل و جان شرف ِ صحبت ِ جانان غَرَض است
غرض این‌است وگرنه دل و جان این‌همه نیست

منّت ِ سِدره و طوبیٰ ز ِ پِی ِ سایه مَکَش
که چو خوش بنگری، ای سرو روان! این‌همه نیست

دولت آن است که بی خون ِ دل آید به کنار
وَ ر نه با سعی و عمل باغ ِ جنان این‌همه نیست

پنج روزی که در این مرحله مهلت داری
خوش بیاسای زمانی که زمان این‌همه نیست

بر لب ِ بحر ِ فنا منتظریم ای ساقی
فُرصتی دان که زِ لب تا به دهان این همه نیست

زاهد ایمن مشو از بازی‌یِ غیرت زنهار
که ره از صومعه تا دِیر ِ مُغان این‌همه نیست

دردمندی‌یِ من ِ سوخته‌یِ زار و نزار
ظاهرا حاجت ِ تقریر و بیان این همه نیست

نام ِ حافظ رقم ِ نیک پذیرفت ولی
پیش ِ رندان رقم ِ سود و زیان این‌همه نیست


#حافظ #غزل 74 #تصحیح_قزوینی_غنی
ستیغ
حافظ – الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
اَلا یا اَیُّهاَ الساقی اَدِر کأساً و ناوِلها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها

ای ساقی، کاسه (پیاله) را به دور بگردان و آن را برگیر. که در نخست، جوری دیده می شد که عشق چیز آسانی است ولی پس از آن مشکل ها افتاد.

به بوی نافه‌ای ک‌آخِر صبا زْ آن طُرّه بُگشاید
ز ِ تاب ِ جَعد ِ مشکین‌اش چه خون افتاد در دل‌ها

بو: 1- امید و آرزو {بو که: باشد که} 2- شمیم و رایحه و بوی
تاب: 1- درد و رنج و آشفتگی، عذاب 2- طاقت و توان و تحمل {تاب آوردن: صبر کردن، شکیبایی} 3- پیچ و گره، چین و شکن (در ابروان و زلف و گیسو)
بر باد ِ صبا امید بستیم باشد که بوی خوشی از طُرّه (گیسوی معشوق) بر ما بیاورد، اما از درد و رنج ِ صبری که برای آن کردیم، چین و شکن ِ زلف ِ آشفته و پیچ در پیچ ِ خوش عطر ِ او خون به دل های ما افتاد.
نافه، کیسه ای مشکین به اندازه ٔ تخم مرغی که زیر پوست شکم آهوی ختای نر قرار دارد ودر آن مشک وجود دارد. بسیار خوشبو است.
خون و دل در انتهای بیت اشاره ئی به نافه هم هست زیرا که خونی است که در ناف (دل) ِ آهو جمع می شود.

مرا در منزل ِ جانان چه امن ِ عیش چون هر دَم
جَرَس فریاد می‌دارد که بربندید مَحمِل‌ها

منزل: 1- خانه 2- استراحتگاهی که کاروان ها پس از پیمودن راهی به آن می رسیدند و در آن استراحتی می کردند و شب را می گذراندند.
عیش: 1- زندگی 2- خوشگذرانی و خوشی و عشرت
منزل ِ جانان: خانه ی معشوق.
من در خانه ی معشوق خاطری آسوده و امن ندارم که به عیش بپردازم. زیرا مانند کسی که با کاروانی در منزلی اطراق کرده، زنگوله ی چارپایان هر دم به صدا در می آید و اعلام می کند که محمل ها را بربندید و آماده ی سفر شوید. هر کاروانی را کاروانسالاری بوده که زمانی را برای استراحت در منزل معین می کرده و سر ِ ساعت ِ عزیمت، با زنگوله ای اعلام می کرده و همه را بیدارباش و آماده باش برای عزیمت (رحیل) می گفته.

به می سجّاده رنگین کُن گر اَت پیر ِ مُغان گوید
که سالک بی‌خبر نبْوَد ز ِ راه و رسم ِ منزل‌ها

اگر پیر ِ مغان به تو می گوید که سجاده ات را با می رنگین کن، این کار را انجام بده. او آگاه است که چه می گوید. همانطور که کاروانسالار (سالک) رسم و رسوم هر منزل و استراحتگاهی را می داند و باید به حرف ِ او گوش کنی تا سفر را به خیر بگذرانی.

شب ِ تاریک و بیم ِ موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ِ ما سبکباران ِ ساحل‌ها

دو برداشت ِ متفاوت از این بیت دارم.
یک: توصیفی از وضعیت ِ فعلی اش می گوید: ما در وضعیتی هستیم که شب ِ تاریک است و بیم ِ موج (توفانی شدن ِ دریا) داریم و گردابی چنین هولناک در پیش داریم. آدمهای سبکبار {و آسوده خاطر}ی که در ساحل نشسته اند چه خواهند دانست که ما چه حالی داریم و چه می کشیم!
دو: شب ِ تاریک و بیم ِ موج و گرداب ِ هولناک هیچ درکی از حال ِ ما ندارند که آسوده خاطر در ساحل نشسته ایم.
(و البته که برداشت ِ دوم برداشت ِ درستی به نظر نمی آید منتها برداشتی بود که از ابتدای نوجوانی نسبت به این بیت داشتم و دلم نیامد که جایی ننویسم اش!)


همه کارم ز ِ خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کِی مانَد آن رازی ک‌از او سازند محفل‌ها

همه ی کارهایی که به خودکامی انجامشان دادم در نهایت باعث ِ بدنام شدن ِ من شدند.
آن رازی که از آن محفل ها می سازند هیچ گاه پنهان نخواهد ماند.

حضوری گر همی‌خواهی از او غایب مشو حافظ
مَتی ما تَلقَ مَن تَهوی دَع الدنیا و اَهمِلها

حضور: 1- حاضر بودن 2- خدمت در درگاه ِ کسی.
غایب: 1- کسی که حاضر نیست 2- کسی که غیبت (بدگویی) می کند.
اگر می خواهی که سعادت داشته باشی که در حضور و خدمت ِ او باشی، هرگز از او بدگویی مکن.
هرگاه که به آن چیزی که دوست داری رسیدی (با آنچه هوای آن را داشتی ملاقات کردی)، دنیا را به کناری انداز (با دنیا وداع کن) و آن را (دنیا را) آسان بگیر.

تقطیع هجایی برای تشخیص بحر عروضی:


—-U---U---U---U
مفاعیلن / مفاعیلن / مفاعیلن / مفاعیلن
یا:
ت تن تن تن / ت تن تن تن / ت تن تن تن / ت تن تن تن
ea laa yaa eay / yo has saa qii / ea der kae San / va naa vel haa
Ke ees qaa san / ne moo dav val / va lii eof taa / d(e) mos kel haa
#حافظ #شرح #غزل1
@setiq

http://setiq.com/hafez-1/
ستیغ
حافظ – صلاح کار کجا و من خراب کجا
شرح سطر به سطر، سهیل قاسمی:

صَلاح ِ کار کجا و من ِ خراب کجا
ببین تفاوت ره ک‌از کُجا ست تا به کجا!

خراب: 1- ویران، نادرست 2- مست، بدمست
مصلحت: خیر، نیکی، شایستگی

فاصله ی زیادی بین ِ صلاح ِ کار و من ِ مست و خراب هست. ببین که تفاوت ِ ره (فاصله) از کجا به کجا است!

دل‌ام ز ِ صومعه بگرفت و خرقه‌یِ سالوس
کجا ست دیر ِ مُغان و شراب ِ ناب کجا؟

از صومعه و لباسی که برای ظاهرنمایی و ریاکاری می پوشند دلگیرم. جای دیر مغان را به من نشان بده و بگو که شراب ناب کجا است؟


چه نسبت است به رندی صَلاح و تقوا را
سماع ِ وَعظ کُجا؛ نغمه‌یِ رباب کُجا

رندی آخر چه نسبتی با صَلاح و تقوا می تواند داشته باشد {نسبتی با هم ندارند!} گوش دادن به موعظه کجا و آواز و نغمه ی ساز کجا؟

ز ِ رو یِ دوست دل ِ دشمنان چه دَریابد!
چراغ ِ مُرده کجا؛ شمع ِ آفتاب کجا

دل ِ دشمنان با دیدن ِ روی دوست چیزی دستگیرشان نخواهد شد و چیزی در نخواهند یافت. حکایت این دو مثل حکایت چراغ ِ خاموش (مرده) و آفتاب است. چراغ مرده از شمع آفتاب در نخواهد گرفت.
شمع ِ آفتاب؛ آفتاب را به شمع تشبیه کرده است.

چو کُحل ِ بینش ِ ما خاک ِ آستان ِ شُما ست
کُجا رویم بفرما از این جَناب؟ کجا؟

وقتی که خاک ِ آستان ِ شما، سُرمه ی چشم ِ ما (من) است، من کجا را دارم که از این آستانه بروم؟ {جایی را ندارم که بروم.} چون باید در این درگاه و آستانه بمانم تا خاک ِ آن را توتیای چشم ِ خود کنم.
کجا رویم بفرما به نوعی کنایه ئی طنزآلود است: شما بفرما من کجا بروم؟ (جایی نیست که بروم!)

کُحل: سُرمه، ماده ای گَرد وار که بر روی چشم (برای شفا) می کشند، سنگ ِ سرمه را توتیا هم می گویند.
بینش: در این جا مَجازاً به معنای چشم به کار رفته است. (مجاز با علاقه ی معلولیّت: ذِکر ِ معلول و اراده ی علّت)
می توان بینش را به معنای فهم و بینایی هم در نظر گرفت. در این صورت کُحل ِ بینش را می توان با تاکید بر وجهه ی شفابخش بودن ِ کُحل، ترکیب اضافی به مفهوم ِ چیزی که باعث افزایش بینایی {و درّاکه} می شود هم معنی کرد.

مَبین به سیب ِ زنخ‌دان، که چاه در راه است
کُجا همی‌روی ای دل؟ بِدین شتاب کجا؟

زنخدان: چانه
سیب ِ زنخدان: چانه را به سیب تشبیه کرده است.
چاه زنخدان: چاله ی کوچکی که در میان چانه هست که نام آناتومیک علمی آن SYMPHYSIS MENTI است که عارضه ای است که بر اثر پیوند دو قسمت جمجمه در زمان تشکیل سر ایجاد می شود.
شاعران آن را مزید زیبایی و جمال یار می دانستند و به آن چاه زنخدان (چاه و دامی که عاشق در آن گرفتار می شود) می گفتند.
خطاب به دل ِ خود می گوید که سیب ِ زنخدان را در نظر نگیر و به هوای سیب راه نیفت که چاه در راه است! یعنی برای سیب ِ چانه ی یار، دامی به شکل چاه تعبیه شده است ممکن است برای رسیدن به سیب، در چاه بیفتی. و هشدار می دهد که ای دل! با این شتاب به کجا می روی؟ مراقب باش!

بِشُد! که یاد خوش‌اش باد روزگار ِ وصال
خود آن کِرِشمه کجا رفت و آن عتاب کجا

روزگار وصال گذشت. یادش به خیر! یاد ِ آن کرشمه ها و عتاب ها به خیر. اکنون چه شدند آن کرشمه و عتاب ها؟
عتاب: خشم گرفتن و ملامت کردن و تندی کردن است. که شاعر در این جا این عتاب و تندی یار را هم مانند کرشمه (ناز و غمزه) ی او به نیکی یاد می کند. که در روزگار وصال بود اما امروز از کرشمه و عتاب یار نیز محروم است.

قرار و خواب ز ِ حافظ طَمَع مَدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا

ای دوست! انتظار نداشته باش {که بی تو} حافظ آرام و قرار و خواب داشته باشد. (او دیگر نمی داند که) قرار چیست و صبوری کدام است و خواب کجاست!

تقطیع هجایی برای تشخیص بحر عروضی:

-UU-U-U--UU-U-U
مفاعلن / فعلاتن / مفاعلن / فعلن
یا:
ت تن ت تن / ت ت تن تن / ت تن ت تن / ت ت تن
sa laa he kaa / r(e) ko jaa voo / ma ne(e) xa raa / b(e) ko jaa
be bin ta faa / vo te rah eaz / ko jaa s(e) taa be ko jaa


#حافظ #شرح #غزل2
@setiq
ستیغ
حافظ – اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
اگر آن تُرک ِ شیرازی به دست آرد دل ِ ما را
به خال ِ هندویَش بخشم سمرقند و بخارا را

تُرک و هندو؛ نام قومیت ها هستند که اینجا تُرک مَجازاً بجای زیباروی آمده و هندو مَجازاً به معنای سیاه.
تناسب بین ترک و هندو؛ و نیز میان شیراز و سمرقند و بخارا در بیت هست.
تُرک را می توان نه به معنای مَجازی آن که به واقع یک شخص ِ تُرک ِ ساکن ِ شیراز هم در نظر گرفت.
اگر آن ترک ِ شیرازی دل ِ ما (من) را به دست آورد، سمرقند و بخارا را به خال ِ سیاه ِ او خواهم بخشید.
تُرکان ِ شیراز اشخاصی بودند که از ترکستان (نواحی جنوبی چین و مغولستان و …) عموماً برای کار و خدمت آمده بودند و در شیراز ساکن شده بودند. زیبا روی نیز بودند و بیشتر در کارهای خدماتی مانند خرابات ها و … مشغول کار بودند. این اتفاق (مهاجرت ِ تُرکان به فارس) در زمان سلجوقیان یا غزنویان آغاز شده بوده و در عصر ِ حافظ تثبیت شده بود. در این حالت، شهرهای سمرقند و بخارا نیز ارتباط جالبی با مضمون می یابند. زیرا سمرقند و بخارا شهرهایی بود که در قلمرو سلجوقیان و غزنویان و سامانیان نیز قرار گرفته بود و می تواند دستمایه ای شاعرانه برای بخشیدن ِ سمرقند و بخارا (تصرفات) به خال ِ هندوی تُرک ِ شیرازی باشد. این شق ِ تلقی از تُرک، با واژه ی «هندو» علاوه بر نام ِ قومیت، تناسبی دیگر هم دارد از این لحاظ که «هندو» نیز معنایی مانند غلام و خدمتکار را می داد.
تردیدی نیست که امروزه این نحو استفاده از نام ِ قومیت ها و تقلیل آن به شغل خاصی (خاصه مشاغل ِ پَست) شیوه ی پسندیده ای نیست منتها از این ایراد گذر کنیم که شعر قریب به ششصد سال پیش سروده شده است و این مباحث در آن دوران ناشایست شمرده نمی شده اند.

بده ساقی می ِ باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار ِ آب ِ رکن آباد و گل‌گشت ِ مصلّا را

می ِ باقی: مِیی که در داخل ِ جام باقی مانده است. خطاب به ساقی می گوید که بقیه ی می را هم بده تا بنوشیم. به عبارتی: ولش کن! در بهشت هم گیر ِ کسی نمی آید که کنار ِ آب ِ رکناباد و در گل گشت ِ مصلّا بنشیند. بقیه ی می را هم بریز بخوریم!
کنار «آب رکن آباد» رودخانه ای در نزدیکی شیراز و «گل گشت مصلا» تفرجگاهی در شیراز هستند. گل گشت به طور عام معنی بوستان و گردشگاه را می دهد.
می باقی را علاوه بر معنی ساده ی آن می توان به می جاودانی (باقی) تعبیر کرد و این تلقی با جنّت (بهشت) تناسب دارد.

فغان ک‌این لولیان ِ شوخ ِ شیرین کار ِ شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان ِ یغما را

لولیان ِ شوخ ِ شیرینکار ِ شهر آشوب. واج آرایی حرف شین چشمگیر (گوش نواز) است.
لولی به معنی بی شرم و بی حیا آمده است.
لولی به معنی آوازه خوان ِ دوره گرد نیز آمده است. به معنی کولی و به معنی لوند هم آمده است.
شوخ به معنی ناپاک و به معنی بذله گو هم هست.
شیرین کاری کردن، حرف های بذله و خنده دار زدن، کارهایی برای خنداندن و دلبری کردن.
خوان یغما: سفره ای که به یغما می برند.
ای فغان که این لولیان ِ شوخ و شیرین کار و شهر آشوب چنان صبر از دل بردند که انگاری ترکان خوان ِ یغما را می برند (سفره را غارت می کنند).
این بیت اشاره ی ملیحی به غارت ِ ترکان و تصرف ِ سمرقند و بخارا هم می تواند باشد که در بیت پیشین به آن اشاره شده بود.

زِ عشق ِ ناتمام ِ ما جمال ِ یار مستغنی‌ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت رو یِ زیبا را

صنعت ِ «اسلوب معادله» در این بیت حافظ وجود دارد:
همچنان که {بدیهی است که} روی زیبا، نیازی به ارایش و خط و خال گذاشتن ندارد، بنا بر این زیبایی یار هم احتیاجی به این عشق ِ ناقص ِ ما ندارد.
در این شیوه، شاعر برای این که ادعایی را که در مصراع اول مطرح کرده، ثابت کند؛ مثالی از موضوعی مورد قبول و بعبارتی بدیهی می آورد و تک تک ِ عناصر ِ گزاره ی بدیهی و مورد قبول را در قیاس با عناصر گزاره ی مورد ادعای خود قرار می دهد و به این ترتیب نتیجه را باورپذیر می کند.
عشق ِ ناتمام یعنی عشق ِ کم ارزش و ناقص.

من از آن حسن ِ روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده‌یِ عصمت برون آرد زلیخا را

پرده ی عصمت می تواند «اضافه ی اقترانی» باشد. علاوه بر این که می توان تلقی تشبیه «عصمت» به «پرده» هم داشت.
نخست این که زنان در قصر و بارگاه پرده نشین بوده اند؛ روی بر می گرفته اند و در صورت لزوم با نامحرم ها از ورای پرده ای گفت و گو می کردند. که علی القاعده یوسف (پس از این که کودکی را پشت سر گذاشت) دیگر نامحرم محسوب می شده. می گوید این روز به روز زیبا تر شدن یوسف باعث می شد که زلیخا عاشق یوسف شود. به «پرده» در قصه ی یوسف و زلیخا و وقایع آن اشاره شده است.
عشق باعث شد که زلیخا از پرده ی عصمت برون آید. من این را از زیبایی روز افزون یوسف دانستم (فهمیدم؛ متوجه شدم).


@setiq
#حافظ #غزل3 #شرح

ادامه در پست ِ بعدی
ستیغ
حافظ – اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
ادامه شرح سطر به سطر #غزل3

اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعاگوی‌ام
جواب ِ تلخ می‌زیبد لب ِ لعل ِ شکرخا را

اگر به من دشنام و نفرین هم بگویی باز دعاگو هستم. {چون که} جواب ِ تلخ {هم} زیبنده ی لب ِ لعل ِ شکر خا است.
خاییدن به معنی جویدن و چیزی را با دندان نرم کردن است. لب ِ شکر خا لبی که شیرین است انگاری که شکر در دهان دارد.
می توان «دعا گویم» (دعا می گویم) یا (دعا خواهم گفت) هم خواند. من «دعاگوی ام» را بیشتر پسندیدم.
در تصحیح های دیگر، «بَدَم گفتی و خرسند ام عفاک اللَه نکو گفتی» آمده به جای مصراع نخست، که هر دو در نهایت به یک جا می رسد! هرچند که این مصراعی که در این سطر نوشتم مصراعی از سعدی نیز است. تو در باره ی من بدگویی کردی (بد ِ من را گفتی) و من از این بابت خُرسند (خوشحال) هستم. خدا تو را ببخشد! خوب کاری کردی! اصلن جواب ِ تلخ چه قدر به آن لب ِ لعل ِ شکرخوای تو برازنده است!
عفاک اللَه (خدا تو را ببخشد) جنبه ی عتاب و سرزنش ندارد. خدا ببخشد دعایی است که برای همه (ولو گنهکار و بی گناه) کاربرد دارد. زیرا باور بر این است که همه انسان ها نیاز به عفو و بخشش خدا دارند.
می گوید که من از تو چیزی به دل نگرفته ام. انشاءالله که خدا تو را ببخشد. (از بابت ِ من خیالت راحت که من ناراحت نیستم و شکایتی ندارم که بد ِ من را گفته ای.)

نصیحت گوش کن جانا که از جان دوست‌تر دارند
جوانان ِ سعادت‌مند پند ِ پیر ِ دانا را

جانا! (اشاره به مخاطب) نصیحت ِ من را گوش کن. زیرا که جوانان ِ سعادت مند پند ِ پیر ِ دانا را از جان هم بیشتر دوست دارند.

حدیث از مطرب و می گو و راز ِ دهر کم‌تر جو
که کَس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را

زیاد دنبال ِ راز ِ دهر نباش. خوش باش و در باره ی مطرب و می حرف بزن. در باره ی اسرار و رازهای دنیا زیاد فکر نکن که نه تا حالا کسی از طریق ِ حکمت و دانش توانسته کلید ِ این معما را بگشاید و نه کسی بعد از این خواهد توانست! دم را به شادی بگذران و حدیث از مطرب و می بگو.

غزل گفتی و دُر سُفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم ِ تو افشاند فلک عِقد ِ ثریّا را

دُرّ: مروارید ؛ سُفتن: (سُنبیدن)، سوراخ کردن. سوراخ کردن میان ِ مروارید برای عبور دادن ِ نخ یا مانند ِ آن از میان ِ مروارید برای ساختن گردن بند و … . با توجه به گران بها بودن ِ دُرّ و دشواری ایجاد حفره ی کوچک میان ِ آن، کار ِ ظریف و دقیق و هنرمندانه ای به حساب می آید. در این جا کنایه از سخن ِ نغز گفتن آمده.
غزل گفتی و چقدر کار ظریف و دقیق و ارزشمندی انجام دادی. حالا بیا و غزل هایت را خوش (با صدای خوش ات) بخوان.
نظم: سخن ِ موزون (شعر) را گویند (در برابر ِ نثر که غیر ِ شعر است) از طرفی نظم اشاره به همان کار ِ جواهرسازی و چیدن و رشته کردن ِ دُر های سفته شده در کنار ِ یکدیگر برای ساخت ِ گردن بند هم دارد. که نظم (شعر) ِ تو مانند ِ رشته ای از مروارید های درشت و گران بها است. و فلک به شادباش ِ نظم ِ تو عِقد ِ ثریا را به پای ات خواهد افشاند.
عِقد نیز به معنی گردن بند و رشته ی مروارید است. ثریا نیز خوشه ی پروین است. شش ستاره ای که مانند ِ خوشه در کنار ِ یکدیگر قرار گرفته اند. شاعر این صورت ِ فلکی را به گردن بندی از مروارید تشبیه کرده است و می گوید که گردون (آسمان) در برابر ِ شعر ِ حافظ خوشه ی پروین را به شاباش خواهد افشاند. اگر حافظ با لحن ِ خوش اش غزل هایش را بخواند.

تقطیع هجایی برای تشخیص بحر عروضی:
—-U---U---U---U
مفاعیلن / مفاعیلن / مفاعیلن / مفاعیلن
یا:
ت تن تن تن / ت تن تن تن / ت تن تن تن / ت تن تن تن
ea gar ean tor / ke sii raa zii / be das taa rad / de lee maa raa
be xaa lee hen / do yas bax sam / sa mar qan doo / bo xaa raa raa

@setiq
#حافظ #غزل3 #شرح

http://setiq.com/hafez-3/
خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست
حافظ
خواب ِ آن نرگس ِ فَتّان ِ تو بی چیزی نیست
تاب ِ آن زلف ِ پریشان ِ تو بی چیزی نیست

از لب‌ات شیر روان بود که من می‌گفتم
این شکَر گِرد ِ نمک‌دان ِ تو بی چیزی نیست

#حافظ
خواب ِ آن نرگس ِ فَتّان ِ تو بی چیزی نیست
تاب ِ آن زلف ِ پریشان ِ تو بی چیزی نیست

از لب‌ات شیر روان بود که من می‌گفتم
این شکر گِرد ِ نمک‌دان ِ تو بی چیزی نیست

جان‌دِرازی‌یِ تو بادا که یقین می‌دانم
دَر کَمان، ناوک ِ مژگان ِ تو بی چیزی نیست

مبتلایی به غم ِ محنت و اندوه ِ فراق
ای دل این ناله و افغان ِ تو بی چیزی نیست

دوش باد از سَر ِ کوی‌اش به گلستان بگذشت
ای گل این چاک ِ گریبان تو بی چیزی نیست

درد ِ عشق ار‌چه دل از خَلق نهان می‌دارد
حافظ! این دیده‌یِ گریان ِ تو بی چیزی نیست


#حافظ #غزل 75 #تصحیح_قزوینی_غنی
جز آستان تو ام در جهان پناهی نیست
حافظ
جُز آستان ِ تو اَم در جهان پناهی نیست
سَر ِ مرا به‌جز این دَر، حواله‌گاهی نیست

عَدو چو تیغ کشَد، من سپَر بی‌اندازم
که تیغ ِ ما به‌جز از ناله‌ئی و آهی نیست

#حافظ
جُز آستان ِ تو اَم در جهان پناهی نیست
سَر ِ مرا به‌جز این دَر، حواله‌گاهی نیست

عَدو چو تیغ کشَد، من سپَر بی‌اندازم
که تیغ ِ ما به‌جز از ناله‌ئی و آهی نیست

چرا ز ِ کو یِ خرابات رویْ برتابم؟
ک‌از این بِه‌ام به جهان هیچ رسم و راهی نیست

زمانه گر بزند آتش‌ام به خرمن ِ عمر
بگو بسوز! که بر من به برگ ِ کاهی نیست

غلام ِ نرگس ِ جَمّاش ِ آن سَهی‌سَرو اَم
که از شراب ِ غرور اَش به کَس نگاهی نیست

مباش در پی ِ آزار و هر چه خواهی کن
که در شریعت ِ ما غیر از این گناهی نیست

عنان‌کشیده رو ای پادشاه ِ کشور ِ حُسن
که نیست بر سر ِ راهی که دادخواهی نیست

چنین که از همه‌سو دام ِ راه می‌بینم
بِه‌از حمایت ِ زلف‌اش مرا پناهی نیست

خزینه‌یِ دل ِ حافظ به زلف و خال مَده
که کارهای چنین، حدّ ِ هر سیاهی نیست


#حافظ #غزل 76 #تصحیح_قزوینی_غنی
بلبلی برگ گلی خوشرنگ در منقار داشت
حافظ
بلبلی برگ ِ گلی خوش‌رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا، خوش ناله‌ها یِ زار داشت

گفتم‌اش: در عین ِ وصل، این ناله و فریاد چیست؟
گفت: ما را جلوه‌یِ معشوق در این کار داشت

#حافظ
بلبلی برگ ِ گلی خوش‌رنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا، خوش ناله‌ها یِ زار داشت

گفتم‌اش: در عین ِ وصل، این ناله و فریاد چیست؟
گفت: ما را جلوه‌یِ معشوق در این کار داشت

یار اگر ننشست با ما، نیست جا یِ اعتراض
پادشاهی کام‌ران بود از گدا ئی عار داشت

دَر نمی‌گیرد نیاز و ناز ِ ما با حُسن ِ دوست
خُرَّم آن ک‌از نازنینان بخت ِ برخوردار داشت

خیز تا بر کِلک ِ آن نقّاش، جان‌افشان کنیم
ک‌این همه نقش ِ عَجَب در گردش ِ پرگار داشت

گَر مُرید ِ راه ِ عشقی، فکر ِ بدنامی مکُن
شیخ ِ صنعان خرقه رهن ِ خانه‌یِ خمّار داشت

وقت ِ آن شیرین‌قلندر خوش که در اَطوار ِ سِیر
ذکر ِ تسبیح ِ مَلَک در حلقه‌یِ زنّار داشت

چشم ِ حافظ زیر ِ بام ِ قصر ِ آن حوری‌سرشت
شیوه‌یِ «جنّاتَ تَجری تحتهَا الاَنهار» داشت

@setiq
#حافظ #غزل 77 #تصحیح_قزوینی_غنی
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
حافظ
دیدی که یار جُز سَر ِ جُور و ستم نداشت
بشکست عهد، وَ ز غم ِ ما هیچ غم نداشت

یا رب! مَگیر اَش. اَرچه دل ِ چون کبوتر اَم
اَفکَند و کُشت و عزّت ِ صید ِ حَرَم نداشت

#حافظ
دیدی که یار جُز سَر ِ جُور و ستم نداشت
بشکست عهد، وَ ز غم ِ ما هیچ غم نداشت

یا رب! مَگیر اَش. اَرچه دل ِ چون کبوتر اَم
اَفکَند و کُشت و عزّت ِ صید ِ حَرَم نداشت

بر من جفا زِ بخت ِ من آمد وگرنه یار
حاشا که رسم ِ لُطف و طریق کَرَم نداشت

با این‌همه، هر آن که نه خواری کشید از او
هر جا که رفت، هیچ‌کَس‌اش محترم نداشت

ساقی بیار باده و با محتسب بگو
انکار ِ ما مکن که چنین جام، جم نداشت

هر راه‌رو که رَه به حریم ِ دَر اَش نَبُرد
مِسکین بُرید وادی و رَه در حَرَم نداشت

حافظ، بِبَر تو گوی ِ فصاحت؛ که مدعی
هیچ‌اش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت


#حافظ #غزل 78 #تصحیح_قزوینی_غنی