ستیغ
2.78K subscribers
262 photos
704 videos
10 files
813 links
Download Telegram
خیال ِ رو یِ تو در هر طریق هم‌ره ِ ما ست
نسیم ِ مو یِ تو پیوند ِ جان ِ آگَه ِ ما ست

به‌رغم ِ مدّعیانی که منع ِ عشق کنند
جمال ِ چهره‌یِ تو حجّت ِ موجّه ِ ما ست

ببین که سیب ِ زنخ‌دان ِ تو چه می‌گوید
هزار یوسف ِ مصری فتاده در چَه ِ ما ست

اگر به زلف ِ دراز ِ تو دست ِ ما نرسد
گناه ِ بخت ِ پریشان و دست ِ کوتَه ِ ما ست

به حاجب ِ در ِ خلوت‌سرا یِ خاص بگو:
«فُلان زِ گوشه‌نشینان ِ خاک ِ دَرگَه ِ ما ست

به صورت از نظر ِ ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر ِ خاطر ِ مرفّه ِ ما ست

اگر به سالی حافظ دری زَنَد، بگشای
که سال‌ها ست که مشتاق ِ رو یِ چون مَه ِ ما ست»


#حافظ #غزل 23 #تصحیح_قزوینی_غنی
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
حافظ
مَطَلَب طاعت و پیمان و صَلاح از من ِ مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز ِ اَلَست

من همان دَم که وضو ساختم از چشمه‌یِ عشق
چارتکبیر زدم یک‌سره بر هر چه که هست

#حافظ
مَطَلَب طاعت و پیمان و صَلاح از من ِ مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز ِ اَلَست

{مَطَلَب طاعت و پیمان و صَلاح از من ِ مست
که به پیمان‌شکنی شهره ام از روز ِ اَلَست}

من همان دَم که وضو ساختم از چشمه‌یِ عشق
چارتکبیر زدم یک‌سره بر هر چه که هست

می بِدِه تا دهم‌ات آگَهی از سرّ ِ قضا
که به رو یِ که شدم عاشق و از بو یِ که مست

کمر ِ کوه کم است از کمر ِ مور این‌جا
ناامید از در ِ رحمت مشو ای باده پرست

به‌جُز آن نرگس ِ مستانه که چشم‌اش مَرَساد
زیر ِ این طارم ِ فیروزه کسی خوش ننشست

جان فدا یِ دهن‌اش باد که در باغ ِ نظر
چمن‌آرا یِ جهان خوش‌تر از این غنچه نَبَست

حافظ از دولت ِ عشق ِ تو سلیمانی شد
یعنی از وصل ِ تو اَش نیست به‌جُز باد به دست



#حافظ #غزل 24 #تصحیح_قزوینی_غنی
شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
حافظ
شکفته شد گل ِ حَمرا و گشت بلبل مست
صَلا یِ سرخوشی ای صوفیان ِ باده پرست

اساس ِ توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام ِ زُجاجی چه‌طُرفه‌اش بشکست

#حافظ
شکفته شد گل ِ حَمرا و گشت بلبل مست
صَلا یِ سرخوشی ای صوفیان ِ باده پرست

اساس ِ توبه که در محکمی چو سنگ نمود
ببین که جام ِ زُجاجی چه‌طُرفه‌اش بشکست

بیار باده که در بارگاه ِ استغنا
چه پاس‌بان و چه سلطان، چه هوش‌یار و چه مَست

از این رباط ِ دو دَر چون ضرورت است رحیل
رواق و طاق ِ معیشت چه سربلند و چه پست

مقام ِ عیش میسّر نمی‌شود بی‌رنج
بلی به حُکم ِ «بَلا» بسته‌اند عهد ِ اَلَست

به هست و نیست مَرَنجان ضمیر و خوش می‌باش
که نیستی‌ست سرانجام ِ هر کمال که هست

شکوه ِ آصفی و اسب ِ باد و منطق ِ طیر
به باد رفت و از او خواجه هیچ طرف نبست

به بال و پَر مرو از ره، که تیر ِ پرتابی
هوا گرفت زمانی، ولی به خاک نشست

زبان ِ کِلک ِ تو حافظ چه شُکر ِ آن گوید
که گفته‌یِ سخن‌ات می‌برند دست به دست


#حافظ #غزل 25 #تصحیح_قزوینی_غنی
دیوان حافظ با این که بسیار مورد توجه ادیبان و مصححان و از طرف دیگر عموم مردم بوده، اما شاید به جرئت بتوان گفت این همه زمانی که روی آن صرف شده و این همه آدم که بر روی آن پژوهش کرده اند، نه بر اساس حجم نفر – ساعت کار انجام شده بازده مناسبی داشته و نه آن چه که حق صحبت او است ادا شده است.
شاید همین مشهور بودن و همه گیر بودن شعر حافظ باعث ایجاد حاشیه و حساسیت هایی شده که شعر حافظ را درگیر سیاست کرده است. از آن دست حساسیت هایی که یکی از انواع آن، رباعیات خیام را درگیر خود کرده است و برای دیوان های دیگر شاعران کمتر وجود داشته است.
موضوع دیگری که به ذهنم می رسد این است که شاید دوره ای که ادبا و مصححان به کار تصحیح حافظ اهتمام ورزیدند (دوره معاصر را عرض می کنم) زمانی بود که مباحث فکری و فلسفی و کلامی و «سیاست» رونق داشت.
وجود (و بسامد زیاد) ِ مفاهیمی چون میخانه و شراب و زاهد و صوفی و پیر خرابات و ... که هر کدام به نوع ِ خود مناقشه برانگیز است، در کنار ِ سنت ِ فال گرفتن با دیوان حافظ، که باعث می شد شعر حافظ در میان عموم مردم هم رواج داشته باشد، این استعداد را از خود بروز می داد که دیوان حافظ عرصه ای باشد برای دسته بندی و یارکشی و بحث های گروه هایی که طرز فکر های متفاوتی داشتند. از یک طرف مذهب، که هم نمی توانست نسبت به همه گیر بودن شعر حافظ بی اعتنا باشد و آن را نادیده بگیرد و هم می خواست به نوعی از این اقبال عمومی به نفع خود بهره بگیرد. مذهبی ها در تلاش بودند که این واژه ها را استعاره از مفاهیم عرفانی و مذهبی بگیرند و در این راستا به جمع آوری یا ساخت قصه ها و افسانه هایی برای توجیه درستی ادعایشان می پرداختند.
از آن طرف انتلکتوئل ها و منورالفکر ها در تلاش بودند تا متن های فارسی را با ترمینولوژی رایج در سبک شناسی ادبیات غرب خوانش کنند.
در این میان و در بحبوحه رواج گرایش های سوسیالیستی، در کنار تفکر انقلابی و ادبیات مبارزه، عده ای هم در این صرافت بودند تا حافظ را شاعری مبارز و آزاده ای روشنفکر معرفی کنند.
عده ای نیز حافظ را شخصی درباری و «صله بگیر» و مجیز گوی این شاه و آن شاه مطرح می کردند.
و در این میان همکاری حروف سربی و روزنامه ها و مجله های تازه به دنیا آمده نیز به کمک آمدند و ابیات و واژه ها و اصطلاح های شعر حافظ شد عرصه ی تاخت و تاز و مصداق آوردن برای اندیشه های خداناباورانه یا مذهبی یا رندانه یا انقلابی یا سلطنت طلبانه! انگاری که حافظ، اندیشه های سیاسی و اجتماعی و مذهبی و آموزشی و فرهنگی و تربیتی آن ها را بازگو می کند!
و آن چیزی که از یاد رفت، شعر ِ حافظ بود. و کسی که فراموش شد، حافظ ِ شاعر بود.
امروز، پس از گذشت چند دهه از چاپ و طبع آن دیوان ها و آن مقدمه ها و دیباچه ها و مقاله ها در باره ی حافظ، دیگر کمتر کسی به صرافت نگاه دقیق تر و موشکافانه تر به حافظ و نوشتن ِ چیزی در این باره می افتد. شاید چون احساس می شود که به قدر کافی در باره ی حافظ گفته شده است!
اما حافظ ِ شاعر هنوز به نظر من بسیار ناشناخته مانده است. به این دلیل که برداشت های سیاسی و ایدئولوژیک از دیوان حافظ، باعث شده بود که هر فرقه ای آن را با فیلتر خاص خودش ببیند و در عمل بخش گسترده ای از محتوای کتاب را نبیند. یا به قدری تحت تاثیر نگاه خودش بوده که بطور کلی به شکل دیگری ببیند.
امروز هم در وبسایت های اینترنتی بیشتر حاشیه ها و یادداشت های مردم سر ِ همان دعواهای تفسیر های عارفانه و سالکانه در مقابل تفسیر های رندانه و ... است. که بفرض مراد از می دو ساله و محبوب چهارده ساله، معشوقه بازی یا شاهد بازی و شراب خواری حافظ بوده یا اشاره ی ایشان به سیره ی نبی و ائمه اطهار و چهارده معصوم است!
یا محاجه بر سر این که نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشته و به غمزه مسئله آموز صد مدرس شده، اشاره به درس نخوانده عالِم بودن پیامبر اسلام است یا چیز دیگری!

کتاب «حافظ شیراز» هم در واقع نتیجه ی همین پروژه بود. حاصل کار ِ شاعری که شعر را شیپور می خواست. و شعر را برای مبارزه در راه آرمان های سیاسی اش هم به کار می برد. شاعری چموش که بر راهِ دیوان‌های گردگرفته شلنگ می‌اندازد!
علاوه بر این، کتاب حافظ شیراز را کتابی ناقص و ناتمام می بینم. این از غلط های تایپی نه چندان کم آن می توان دریافت. و از مقدمه ای که در آن وعده داده شده بود که تعبیر ها و شرح ارجاعات آن در مجلّد دیگری عرضه خواهد شد. کاری که هرگز انجام نشد. (یا دستکم من ندیده ام.)
کتاب حافظ شیراز را کاری تلقی می کنم که خود شاملو هم بعد ها آن را تکمیل نکرد و رها کرد. حق هم داشت! نه دیگر زمانه زمانه ی کَل کَل ِ دسته ای و حزبی بود و نه شاملو آن شاملوی پر شور و پر سر و صدا و کم مطالعه.
قابل انکار نیست ابتکاری که شاملو در مرتب کردن محل سطر ها به کار بست باعث شد که بسیاری از سطرهایی که در کنار هم به پراکنده گویی و بی ربطی تلقی می شدند، ارتباطی منطقی تر با هم برقرار کنند.
و البته بعضی از تشخیص های شاملوی شاعر در انتخاب واژه ها، بسیار شاعرانه و هوشمندانه بوده است که در بسیاری موارد، حدس های درست و قابل اعتنایی هم به دست داده است. «از جمله: کشتی نشستگانیم ...، زِ ملازمان ِ سلطان... ، شهاب ِ ثاقب مددی کند سُها را و ...
اما شاید اگر شاملو در سالهای کهنسالی بدان حد درگیر کتاب کوچه نمی شد، فرصتی می یافت تا باز آید و تجدید نظری در کتابش «حافظ شیراز» داشته باشد.
و طبیعی است که این نوع کتاب نگاری، با تحقیق موشکافانه ای که هوشنگ ابتهاج، فارغ از عجله و فارغ از هر گونه اصراری برای القا یا استخراج نوعی جهان بینی خاص از اشعار، و دسترسی گسترده و «سر ِ فرصت» به تمامی منابع و نسخه های خطی و چاپی (از جمله همین نسخه ی ذوقی شاملو) تفاوت بسیاری خواهد داشت.
خاصه آن که بعید می دانم که شاملو هنگام نگارش این کتاب، دسترسی قابل توجهی به نسخه های دست اول داشته باشد! شاملو سعی می کرد که روح شعر حافظ را در یابد. و ای کاش با همین ابزار به روایت حافظ می پرداخت. (که شاید به جرئت بتوانم ادعا کنم که در مرتبت شاعری این دو شاعر تفاوتی نمی دانم و شعرهای شاملو را از لحاظ اهمیت تاریخی و سِحر ِ کلام و اقبال عمومی، هم پایه ی معاصر ِ دیوان ِ حافظ ارزیابی می کنم.) مشکل از آنجا آغاز شد که نگرش های انقلابی و ایدئولوژی خاصی را هم می خواست از زبان حافظ روایت کند. که این جا آن روح شعر زنگار می گیرد و شاملو ناگزیر می شود طوری سطور را بخواند که نه شاعرانگی خود اوست و نه شاعرانگی حافظ.
اعتراف می کنم که علاقه ی قلبی من (و بسیاری از ادب دوستان نسل ما) به شاملو، باعث می شود که کتاب حافظ شیراز او را در پله ای بالاتر از آن چه که شاید حق ِ مرتبت اش باشد بنشانیم.
در پایان باز بر می گردم به حرف نخست خودم: آنچه در این بازار مغفول مانده و مورد بی مهری قرار گرفته است، همانا «حافظ ِ شاعر» است.
بر آن سر هستم که حافظ ِ شاعر را ببینم. و از شعر ِ حافظ بگویم. نه از حافظ! و بر این باورم که حافظ هنوز که هنوز است جای مطالعه ی بسیار دارد. خاصه در زمانه ای که نسل جدید آن گویی میراث ادبی خود را به کلی فراموش کرده است و گسست عمیق و ناامیدکننده ای با زبان فارسی و ادبیات فخیم و غنی آن پیدا کرده است و وقتی چند سطر از شعر حافظ برایشان می خوانی، نگاهت می کنند و می گویند خب حالا «فارسیشو» بگو ببینم منظورش چیست!

سهیل قاسمی
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
حافظ
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگس‌اش عربده جوی و لب‌اش افسوس کنان
نیم‌شب دوش به بالین ِ من آمد بنشست

#حافظ
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگس‌اش عربده جوی و لب‌اش افسوس کنان
نیم‌شب دوش به بالین ِ من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت: ای عاشق ِ دیرینه‌یِ من خواب‌ات هست؟

عاشقی را که چنین باده‌یِ شب‌گیر دهند
کافر ِ عشق بُوَد گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دُرد کشان خُرده مَگیر
که ندادند جُز این تحفه به ما روز ِ اَلَست

آن چه او ریخت به پیمانه‌یِ ما نوشیدیم
اگر از خَمر ِ بهشت است وَگَر باده‌یِ مَست

خنده‌یِ جام ِ می و زلف ِ گره‌گیر ِ نگار
ای بسا توبه که چون توبه‌یِ حافظ بشکست


#حافظ #غزل 26 #تصحیح_قزوینی_غنی
در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
حافظ
در دِیر ِ مُغان آمد یار م قَدَحی در دست
مست از می و می‌خواران از نرگس مست‌اش مست

در نعل ِ سمند ِ او شکل ِ مَه ِ نو پیدا
وَ ز قدّ ِ بلند ِ او بالا یِ صنوبر پست

#حافظ
در دِیر ِ مُغان آمد یار م قَدَحی در دست
مست از می و می‌خواران از نرگس مست‌اش مست

در نعل ِ سمند ِ او شکل ِ مَه ِ نو پیدا
وَ ز قدّ ِ بلند ِ او بالا یِ صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم؟ چون نیست!
وَ ز بهر ِ چه گویم نیست با وی نظرم؟ چون هست!

شمع ِ دل ِ دَم‌ساز اَم بنشست چو او برخاست
وَ افغان ز ِ نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش‌بو شد، در گیسو یِ او پیچید
وَ ر وَسمه کمان‌کش گشت، در اَبرو یِ او پیوست

بازآی که بازآید عمر ِ شده‌یِ حافظ
هر چند که ناید باز تیری که بِشُد از شَست


#حافظ #غزل 27 #تصحیح_قزوینی_غنی
به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
حافظ
به جان ِ خواجه و حقّ ِ قدیم و عهد ِ دُرُست
که مونس ِ دَم ِ صبح‌ام دعای دولت ِ تو ست

سرشک ِ من که زِ طوفان ِ نوح دست بَرَد
زِ لوح ِ سینه نَیارست نقش ِ مهر ِ تو شُست

#حافظ
به جان ِ خواجه و حقّ ِ قدیم و عهد ِ دُرُست
که مونس ِ دَم ِ صبح‌ام دعای دولت ِ تو ست

سرشک ِ من که زِ طوفان ِ نوح دست بَرَد
زِ لوح ِ سینه نَیارست نقش ِ مهر ِ تو شُست

بکُن معامله‌ای وین دل ِ شکسته بِخَر
که با شکستگی ارزد به صد هزار دُرُست

زبان ِ مور به آصف دراز گشت و روا ست
که خواجه خاتم ِ جَم یاوه کرد و بازنَجُست

دلا طمع مَبُر از لطف ِ بی‌نهایت ِ دوست
چو لاف ِ عشق زدی، سَر بِباز چابک و چُست

به صدق کوش که خورشید زاید از نفس‌ات
که از دروغ سیَه روی گشت صبح ِ نخست

شدم زِ دست ِ تو شیدا یِ کوه و دشت و هنوز
نمی‌کنی به ترحُّم نطاق ِ سلسله سُست

مَرَنج حافظ و از دل‌بَران حفاظ مَجوی
گناه ِ باغ چه باشد چو این گیاه نَرُست

#حافظ #غزل 28 #تصحیح_قزوینی_غنی
ما را ز خیال تو چه پروای شراب است
حافظ
ما را زِ خیال ِ تو چه پروا یِ شراب است
خُم گو سر ِ خود گیر که خُم‌خانه خراب است

گر خَمر ِ بِهِشت است، بریزید! که بی دوست
هر شربت ِ عَذب‌ام که دهی، عین ِ عذاب است

#حافظ
ما را زِ خیال ِ تو چه پروا یِ شراب است
خُم گو سر ِ خود گیر که خُم‌خانه خراب است

گر خَمر ِ بِهِشت است، بریزید! که بی دوست
هر شربت ِ عَذب‌ام که دهی، عین ِ عذاب است

افسوس که شد دل‌بر و در دیده‌یِ گریان
تحریر ِ خیال ِ خط ِ او نقش بر آب است

بیدار شو ای دیده که ایمن نتوان بود
ز این سیل ِ دَمادَم که در این منزل ِ خواب است

معشوق عیان می‌گذرد بر تو ولیکن
اغیار همی‌بیند؛ از آن بسته نقاب است

گل بَر رُخ ِ رنگین ِ تو تا لطف ِ عَرَق دید
در آتش ِ شوق از غم ِ دل غرق ِ گلاب است

سبز است در و دشت بیا تا نگذاریم
دست از سر ِ آبی، که جهان جُمله سَراب است

در کُنج ِ دماغ‌ام مَطَلَب جا یِ نصیحت
ک‌این گوشه پُر از زمزمه‌یِ چَنگ و رباب است

حافظ چه شد اَر عاشق و رند است و نظرباز
بَس طور ِ عجب لازم ِ ایّام شباب است


#حافظ #غزل 29 #تصحیح_قزوینی_غنی
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
حافظ
زُلف‌ات هزار دل به یکی تار ِ مو بِبَست
راه ِ هزار چاره‌گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بو یِ نسیم‌اش دهند جان
بُگشود نافه‌ای و در ِ آرزو ببست

#حافظ
زُلف‌ات هزار دل به یکی تار ِ مو بِبَست
راه ِ هزار چاره‌گر از چار سو ببست

تا عاشقان به بو یِ نسیم‌اش دهند جان
بُگشود نافه‌ای و در ِ آرزو ببست

شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه ِ نو
ابرو نمود و جلوه‌گری کرد و رو ببست

ساقی به چند رنگ می اندر پیاله ریخت
این نقش‌ها نِگر که چه خوش در کدو ببست

یا رب چه غمزه کرد صراحی که خون ِ خُم
با نَعره‌های قُلقُل‌اش اندر گلو ببست

مطرب چه پرده ساخت که در پرده‌یِ سماع
بر اهل ِ وجد و حال در ِ های‌و‌هو ببست

حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
اِحرام ِ طوف ِ کعبه‌یِ دل بی وضو ببست


#حافظ #غزل 30 #تصحیح_قزوینی_غنی
آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
حافظ
آن شب ِ قدری که گویند اهل ِ خلوت امشب است
یا رب این تأثیر ِ دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسو یِ تو دست ِ نا سزا یان کم رسد
هر دِلی از حلقه‌ای در ذکر ِ یارب یارب است

#حافظ
آن شب ِ قدری که گویند اهل ِ خلوت امشب است
یا رب این تأثیر ِ دولت در کدامین کوکب است

تا به گیسو یِ تو دست ِ نا سزا یان کم رسد
هر دِلی از حلقه‌ای در ذکر ِ یارب یارب است

کشته‌یِ چاه ِ زنخ‌دان ِ تواَم ک‌از هر طرف
صد هزار اَش گردن ِ جان زیر ِ طوق ِ غبغب است

شه‌سوار ِ من که مَه آیینه‌دار ِ رو یِ او ست
تاج ِ خورشید ِ بُلند اَش خاک ِ نعل ِ مرکب است

عکس ِ خوی بر عارض‌اش بین ک‌آفتاب ِ گرم رو
در هوا یِ آن عَرَق تا هست هر روز اَش تب است

من نخواهم کرد تَرک ِ لعل ِ یار و جام ِ می
زاهدان معذور دارید اَم که این‌ام مذهب است

اندر آن ساعت که بر پشت ِ صبا بندند زین
با سلیمان چون برانم من که مور اَم مرکب است

آن که ناوک بر دل ِ من زیر چشمی می‌زند
قوت ِ جان ِ حافظ‌اش در خنده‌یِ زیر ِ لب است

آب ِ حیوان‌اش زِ منقار ِ بلاغت می‌چکد
زاغ ِ کلک ِ من به‌نام‌ایزد چه عالی مشرب است


#حافظ #غزل 31 #تصحیح_قزوینی_غنی
خدا چو صورت ابروی دل گشای تو بست
حافظ
خدا چو صورت ِ ابرو یِ دل‌گشا یِ تو بست
گُشاد ِ کار ِ من اندر کرشمه‌ها یِ تو بست

مرا و سرو ِ چمن را به خاک ِ راه نشاند
زمانه تا قَصَب ِ نرگس ِ قَبا یِ تو بست

#حافظ
خدا چو صورت ِ ابرو یِ دل‌گشا یِ تو بست
گُشاد ِ کار ِ من اندر کرشمه‌ها یِ تو بست

مرا و سرو ِ چمن را به خاک ِ راه نشاند
زمانه تا قَصَب ِ نرگس ِ قَبا یِ تو بست

زِ کار ِ ما و دل ِ غنچه صد گِرِه بگشود
نسیم ِ گُل چو دل اندر پی ِ هوا یِ تو بست

مرا به بند ِ تو دوران ِ چرخ راضی کرد
ولی چه سود که سررشته در رضا یِ تو بست

چو نافه بر دل ِ مسکین ِ من گِرِه مَفِکن
که عهد با سر ِ زلف ِ گره‌گشا یِ تو بست

تو خود وصال ِ دِگر بودی ای نسیم ِ وصال
خطا نِگَر که دل امّید در وفا یِ تو بست

زِ دست ِ جور ِ تو گفتم زِ شهر خواهم رفت
به خنده گفت که حافظ برو! که پا یِ تو بست


#حافظ #غزل 32 #تصحیح_قزوینی_غنی