مرغی دیدم نشسته بر باره توس
خیام
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
خیام
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خیام
هر ذره که بر روی زمینی بوده ست
خیام
ای پیر خردمند پگه تر برخیز
خیام
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده ست
خیام
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست
خیام
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
خیام
هر سبزه که بر کنار جویی رسته ست
خیام
می خور که فلک بهر هلاک من و تو
خیام
دیدم به سر عمارتی مردی فرد
خیام
بردار پیاله و سبو ای دلجو
خیام
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
خیام
زان کوزه می که نیست در وی ضرری
خیام
بر کوزه گری پریر کردم گذری
خیام
هان کوزه گرا بپای اگر هشیاری
خیام
در کارگه کوزه گری کردم رای
خیام
این کوزه چو من عاشق زاری بوده ست
خیام
در کارگه کوزه گری بودم دوش
خیام
گر من ز می مغانه مستم هستم
خیام
می خوردن و شاد بودن آیین من است
خیام