می خور که به زیر گل بسی خواهی خفت
خیام
پیری دیدم به خانه خماری
خیام
بسیار بگشتیم به گرد در و دشت
خیام
ما لعبتکانیم و فلک لعبت باز
خیام
ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود
خیام
بر مفرش خاک خفتگان می بینم
خیام
این کهنه رباط را که عالم نام است
خیام
آن قصر که بهرام در او جام گرفت
خیام
مرغی دیدم نشسته بر باره توس
خیام
آن قصر که بر چرخ همی زد پهلو
خیام
از تن چو برفت جان پاک من و تو
خیام
هر ذره که بر روی زمینی بوده ست
خیام
ای پیر خردمند پگه تر برخیز
خیام
بنگر ز صبا دامن گل چاک شده ست
خیام
ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست
خیام
چون ابر به نوروز رخ لاله بشست
خیام
هر سبزه که بر کنار جویی رسته ست
خیام
می خور که فلک بهر هلاک من و تو
خیام
دیدم به سر عمارتی مردی فرد
خیام
بردار پیاله و سبو ای دلجو
خیام
بر سنگ زدم دوش سبوی کاشی
خیام