Forwarded from Niaz Nawab Music (Niaz Nawab)
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دیدی چو من خرابی افتاده در خرابات
فارغ شده ز مسجد و ز لذت ِ مباحات
از خانقاه رفته، در میکده نشسته
صد سجده کرده هر دم در پیش ِ عُزّی و لات
در باخته دل و دین، مفلس بمانده مسکین
افتاده خوار و غمگین در گوشهی خرابات
نی همدمی که با او یکدم دمی برآرد
نی محرمی که یابد با وی دَمی مراعات
نی هیچ گبری او را دستی گرفت روزی
نی کرده پایمردی با او دمی مدارات
درد اَش ندید درمان، زخماش نجُست مرهم
در ساخته به ناکام با درد ِ بیمداوات
خوش بود روزگاری بر بویِ وصل ِ یاری
هم خوشدلیش رفته، هم روزگار. هیهات!
با این همه، عراقی! امّیدوار میباش
باشد که به شود حال. گردنده است حالات
#عراقی #غزل 9
https://t.me/Setiq/995
فارغ شده ز مسجد و ز لذت ِ مباحات
از خانقاه رفته، در میکده نشسته
صد سجده کرده هر دم در پیش ِ عُزّی و لات
در باخته دل و دین، مفلس بمانده مسکین
افتاده خوار و غمگین در گوشهی خرابات
نی همدمی که با او یکدم دمی برآرد
نی محرمی که یابد با وی دَمی مراعات
نی هیچ گبری او را دستی گرفت روزی
نی کرده پایمردی با او دمی مدارات
درد اَش ندید درمان، زخماش نجُست مرهم
در ساخته به ناکام با درد ِ بیمداوات
خوش بود روزگاری بر بویِ وصل ِ یاری
هم خوشدلیش رفته، هم روزگار. هیهات!
با این همه، عراقی! امّیدوار میباش
باشد که به شود حال. گردنده است حالات
#عراقی #غزل 9
https://t.me/Setiq/995
Telegram
ستیغ
#غزل 9 #عراقی
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
به یک گره که دو چشمات بر ابروان انداخت
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
فریب ِ زلف ِ تو با عاشقان چه شعبده ساخت
که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت؟
دلام، که در سر ِ زلف تو شد، توان گه گه
ز آفتاب ِ رخات سایهئی بر آن انداخت؟
رخ ِ تو در خور ِ چشم من است، لیک چه سود
که پرده از رخ ِ تو بر نمیتوان انداخت
حلاوت ِ لب ِ تو دوش یاد میکردم
بسا شکَر که در آن لحظه در دهان انداخت
من از وصال ِ تو دل برگرفته بودم، لیک
زبان ِ لطف ِ تو اَم باز در گمان انداخت
قبول ِ تو دگران را به صدر ِ وصل نشاند
دل ِ شکستهی ما را بر آستان انداخت
چه قدر دارد جانا دلی؟ توان هردم
بر آستان ِ در اَت صدهزار جان انداخت
عراقی از دل و جان آن زمان امید بُرید
که چشم ِ جادو یِ تو چین در ابروان انداخت
#غزل 10 #عراقی
https://t.me/Setiq/998
@SETIQ
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
فریب ِ زلف ِ تو با عاشقان چه شعبده ساخت
که هر که جان و دلی داشت در میان انداخت؟
دلام، که در سر ِ زلف تو شد، توان گه گه
ز آفتاب ِ رخات سایهئی بر آن انداخت؟
رخ ِ تو در خور ِ چشم من است، لیک چه سود
که پرده از رخ ِ تو بر نمیتوان انداخت
حلاوت ِ لب ِ تو دوش یاد میکردم
بسا شکَر که در آن لحظه در دهان انداخت
من از وصال ِ تو دل برگرفته بودم، لیک
زبان ِ لطف ِ تو اَم باز در گمان انداخت
قبول ِ تو دگران را به صدر ِ وصل نشاند
دل ِ شکستهی ما را بر آستان انداخت
چه قدر دارد جانا دلی؟ توان هردم
بر آستان ِ در اَت صدهزار جان انداخت
عراقی از دل و جان آن زمان امید بُرید
که چشم ِ جادو یِ تو چین در ابروان انداخت
#غزل 10 #عراقی
https://t.me/Setiq/998
@SETIQ
Telegram
ستیغ
#غزل 10 #عراقی
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
چو آفتاب ِ رخات سایه بر جهان انداخت
جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت
سپاه ِ عشق ِ تو از گوشهئی کمین بگشود
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حدیث ِ حُسن ِ تو، هر جا که در میان آمد
ز ذوق، هر که دلی داشت، در میان انداخت
قبول ِ تو همهکس را بر آشیان جا کرد
مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت؟
چو در سماع عراقی حدیث ِ دوست شنید
بهجای خرقه به قوّال جان توان انداخت
#غزل 11 #عراقی
https://t.me/Setiq/1000
@SETIQ
جهان کلاه ز شادی بر آسمان انداخت
سپاه ِ عشق ِ تو از گوشهئی کمین بگشود
هزار فتنه و آشوب در جهان انداخت
حدیث ِ حُسن ِ تو، هر جا که در میان آمد
ز ذوق، هر که دلی داشت، در میان انداخت
قبول ِ تو همهکس را بر آشیان جا کرد
مرا ز بهر چه آخر بر آستان انداخت؟
چو در سماع عراقی حدیث ِ دوست شنید
بهجای خرقه به قوّال جان توان انداخت
#غزل 11 #عراقی
https://t.me/Setiq/1000
@SETIQ
Telegram
ستیغ
#غزل 11 #عراقی
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
عراقی بار ِ دیگر توبه بشکست
ز جام ِ عشق شد شیدا و سرمست
پریشان ِ سر ِ زلف ِ بتان شد
خراب ِ چشم ِ خوبان است پیوست
چه خوش باشد خرابی در خرابات
گرفته زلف ِ یار و رفته از دست
ز سودا ی پریرویان عجب نیست
اگر دیوانهای زنجیر بگسست
به گِرد ِ زلف ِ مهرویان همیگشت
چو ماهی ناگهان افتاد در شست
به پیرانسر دل و دین داد بر باد
ز خود فارغ شد و از جمله وارَست
سحرگه از سر ِ سجّاده برخاست
به بویِ جرعهئی زنّار بربست
ز بند ِ نام و ننگ آنگه شد آزاد
که دل را در سر ِ زلف ِ بتان بست
بیافشاند آستین بر هر دو عالم
قلندر وار در میخانه بنشست
لب ِ ساقی صلا یِ بوسه در داد
عراقی توبهی سیساله بشکست
#غزل 12 #عراقی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/1002
ز جام ِ عشق شد شیدا و سرمست
پریشان ِ سر ِ زلف ِ بتان شد
خراب ِ چشم ِ خوبان است پیوست
چه خوش باشد خرابی در خرابات
گرفته زلف ِ یار و رفته از دست
ز سودا ی پریرویان عجب نیست
اگر دیوانهای زنجیر بگسست
به گِرد ِ زلف ِ مهرویان همیگشت
چو ماهی ناگهان افتاد در شست
به پیرانسر دل و دین داد بر باد
ز خود فارغ شد و از جمله وارَست
سحرگه از سر ِ سجّاده برخاست
به بویِ جرعهئی زنّار بربست
ز بند ِ نام و ننگ آنگه شد آزاد
که دل را در سر ِ زلف ِ بتان بست
بیافشاند آستین بر هر دو عالم
قلندر وار در میخانه بنشست
لب ِ ساقی صلا یِ بوسه در داد
عراقی توبهی سیساله بشکست
#غزل 12 #عراقی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/1002
Telegram
ستیغ
#غزل 12 #عراقی
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
ساقی قدحی شراب در دست
آمد ز شرابخانه سرمست
آن توبهی نادرست ِ ما را
همچون سَر ِ زلف ِ خویش بشکست
از مجلسیان خروش برخاست
کآن فتنهی روزگار بنشست
ماییم کنون و نیم جانی
وآن نیز نهاده بر کف ِ دست
آن دل که از او خبر نداریم
هم در سر ِ زلف ِ او ست گر هست
دیوانهی رو یِ او ست دایم
آشفتهی مو یِ او ست پیوست
در سایهی زلف ِ او بیاسود
و ز نیک و بد ِ زمانه وارَست
چون دید شعاع ِ روی ِ خوباش
درحال ز سایه رخت بربست
در سایه مَجو دل ِ عراقی
کآن ذرّه به آفتاب پیوست
#غزل 13 #عراقی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/1004
آمد ز شرابخانه سرمست
آن توبهی نادرست ِ ما را
همچون سَر ِ زلف ِ خویش بشکست
از مجلسیان خروش برخاست
کآن فتنهی روزگار بنشست
ماییم کنون و نیم جانی
وآن نیز نهاده بر کف ِ دست
آن دل که از او خبر نداریم
هم در سر ِ زلف ِ او ست گر هست
دیوانهی رو یِ او ست دایم
آشفتهی مو یِ او ست پیوست
در سایهی زلف ِ او بیاسود
و ز نیک و بد ِ زمانه وارَست
چون دید شعاع ِ روی ِ خوباش
درحال ز سایه رخت بربست
در سایه مَجو دل ِ عراقی
کآن ذرّه به آفتاب پیوست
#غزل 13 #عراقی
@SETIQ
https://t.me/Setiq/1004
Telegram
ستیغ
#غزل 13 #عراقی
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
صدای سهیل قاسمی
@SETIQ
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پاینده ایران
شاهکار #مصطفی_بادکوبه_ای
اجرای #فریدحامد
تدوین: #نیایش
کاری از گروه #کتاب_گویا
@SETIQ
@GouyaKetab
@Niyayeeshaa
وطن یعنی درختی ریشه در خاک
اصیل و سالم و پربهره و پاک
وطن خاکی سراسر افتخار است
که از «جمشید» و از «کی» یادگار است
وطن یعنی سرود پاک بودن
نگهبان تمام خاک بودن
وطن یعنی نژاد آریایی:
نجابت، مهرورزی، باصفایی
وطن یعنی سرود رقص آتش
به استقبال نوروز فرهوش
وطن، خاک اشو «زرتشت» جاوید
که دل را میبرد تا اوج خورشید
وطن یعنی «اوستا» خواندن دل
به آیین «اهورا» ماندن دل
وطن «شوش» و «چغازنبیل» و «کارون»
ارس، زایندهرود و موج جیحون
وطن تیر و کمان «آرش» ماست
سیاوشهای غرق آتش ماست
وطن فردوسی و شهنامهی اوست
که ایران زنده از هنگامهی اوست
وطن آوای «رخش» و بانگ «شبدیز»
خروش رستم و گلبانگ پرویز
وطن شیرین خسرو پرور ماست
صدای تیشهی افسونگر ماست
وطن چنگ است بر چنگ «نکیسا»
سرود «باربد»ها خسرو آسا
وطن نقشونگار تخت جمشید
شکوه روزگار تختجمشید
وطن را لالههای سرنگون است
ز یاد «آریو برزن» غرق خون است
وطن منشور آزادی کورش
شکوه جوشش خون سیاوش
وطن خرم ز دین «بابک» پاک
که رنگین شد زخونش چهرهی خاک
شاهکار #مصطفی_بادکوبه_ای
اجرای #فریدحامد
تدوین: #نیایش
کاری از گروه #کتاب_گویا
@SETIQ
@GouyaKetab
@Niyayeeshaa
وطن یعنی درختی ریشه در خاک
اصیل و سالم و پربهره و پاک
وطن خاکی سراسر افتخار است
که از «جمشید» و از «کی» یادگار است
وطن یعنی سرود پاک بودن
نگهبان تمام خاک بودن
وطن یعنی نژاد آریایی:
نجابت، مهرورزی، باصفایی
وطن یعنی سرود رقص آتش
به استقبال نوروز فرهوش
وطن، خاک اشو «زرتشت» جاوید
که دل را میبرد تا اوج خورشید
وطن یعنی «اوستا» خواندن دل
به آیین «اهورا» ماندن دل
وطن «شوش» و «چغازنبیل» و «کارون»
ارس، زایندهرود و موج جیحون
وطن تیر و کمان «آرش» ماست
سیاوشهای غرق آتش ماست
وطن فردوسی و شهنامهی اوست
که ایران زنده از هنگامهی اوست
وطن آوای «رخش» و بانگ «شبدیز»
خروش رستم و گلبانگ پرویز
وطن شیرین خسرو پرور ماست
صدای تیشهی افسونگر ماست
وطن چنگ است بر چنگ «نکیسا»
سرود «باربد»ها خسرو آسا
وطن نقشونگار تخت جمشید
شکوه روزگار تختجمشید
وطن را لالههای سرنگون است
ز یاد «آریو برزن» غرق خون است
وطن منشور آزادی کورش
شکوه جوشش خون سیاوش
وطن خرم ز دین «بابک» پاک
که رنگین شد زخونش چهرهی خاک
در باره کتاب «حافظ چه میگوید» احمد کسروی
تک گویی تلگرامی من در گروه کتاب گویا. بیست و دوم شهریور نود و شش
👇👇👇
تک گویی تلگرامی من در گروه کتاب گویا. بیست و دوم شهریور نود و شش
👇👇👇
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
سعدی
خرّم آن بقعه که آرامگَه ِ یار آنجاست
راحت ِ جان و شفای دل ِ بیمار آنجاست
من در این جای همین صورت ِ بیجانام و بس
دلام آنجاست که آن دلبَر ِ عیّار آنجاست
تنام اینجاست سقیم و دلام آنجاست مُقیم
فلک اینجاست ولی کوکب ِ سیّار آنجاست
آخر ای باد ِ صبا بویی اگر میآری
سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست
درد ِ دل پیش ِ که گویم؟ غم ِ دل با که خورم؟
روَم آنجا که مرا محرم ِ اسرار آنجاست
نکند میل دل ِ من به تماشای چمن
که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست
سعدی! این منزل ِ ویران چه کنی؟ جای تو نیست
رخت بربند که منزلگه ِ احرار آنجاست
#سعدی #غزل 49
@SETIQ
راحت ِ جان و شفای دل ِ بیمار آنجاست
من در این جای همین صورت ِ بیجانام و بس
دلام آنجاست که آن دلبَر ِ عیّار آنجاست
تنام اینجاست سقیم و دلام آنجاست مُقیم
فلک اینجاست ولی کوکب ِ سیّار آنجاست
آخر ای باد ِ صبا بویی اگر میآری
سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست
درد ِ دل پیش ِ که گویم؟ غم ِ دل با که خورم؟
روَم آنجا که مرا محرم ِ اسرار آنجاست
نکند میل دل ِ من به تماشای چمن
که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست
سعدی! این منزل ِ ویران چه کنی؟ جای تو نیست
رخت بربند که منزلگه ِ احرار آنجاست
#سعدی #غزل 49
@SETIQ
https://instagram.com/kaj_shenavayan?utm_source=ig_profile_share&igshid=15ozm4oe34q6e
چند سال پیش توی فیسبوک صفحهئی بود به اسم
من کدوم ترانهها رو غلط میشنیدم و میخوندم
چند روز پیش دیدم آمدهاند اینستاگرام.
نمیدانم آن روزها ما شادتر بودیم که در این صفحه خوش میگذشت یا هنوز هم همان است.
روایتی است از کجشنواییهای ترانهها
ببینید!
چند سال پیش توی فیسبوک صفحهئی بود به اسم
من کدوم ترانهها رو غلط میشنیدم و میخوندم
چند روز پیش دیدم آمدهاند اینستاگرام.
نمیدانم آن روزها ما شادتر بودیم که در این صفحه خوش میگذشت یا هنوز هم همان است.
روایتی است از کجشنواییهای ترانهها
ببینید!
از پرده برون آمد ساقی قدحی در دست
عراقی
از پرده برون آمد ساقی قدحی در دست
هم پردهی ما بدرید، هم توبهی ما بشکست
بنمود رخ ِ زیبا، گشتیم همه شیدا
چون هیچ نماند از ما، آمد بر ِ ما بنشست
زلفاش گرهی بگشاد، بند از دل ِ ما برخاست
جان دل ز جهان برداشت و اندر سر ِ زلفاش بست
در دام ِ سر ِ زلفاش ماندیم همه حیران
و ز جام ِ می ِ لعلاش گشتیم همه سرمست
از دست بشد چون دل، در طرهی او زد چنگ
غرقه زند از حیرت در هرچه بیابد دست
چون سلسلهی زلفاش بند ِ دل ِ حیران شد
آزاد شد از عالم و ز هستییِ ما وارَست
دل در سر زلفاش شد، از طره طلب کردم
گفتا که: لب ِ او خوش! اینک سر ِ ما پیوست
با یار خوشی بنشست دل کاز سر ِ جان برخاست
با جان و جهان پیوست دل کاز دو جهان بگسست
از غمزهی روی او گه مستم و گه هشیار
و ز طرّهی لعل ِ او گه نیست ام و گه هست
میخواستم از اسرار اظهار کنم حرفی
ز اغیار نترسیدم گفتم سخن ِ سر بست
#عراقی #غزل 14
@SETIQ
هم پردهی ما بدرید، هم توبهی ما بشکست
بنمود رخ ِ زیبا، گشتیم همه شیدا
چون هیچ نماند از ما، آمد بر ِ ما بنشست
زلفاش گرهی بگشاد، بند از دل ِ ما برخاست
جان دل ز جهان برداشت و اندر سر ِ زلفاش بست
در دام ِ سر ِ زلفاش ماندیم همه حیران
و ز جام ِ می ِ لعلاش گشتیم همه سرمست
از دست بشد چون دل، در طرهی او زد چنگ
غرقه زند از حیرت در هرچه بیابد دست
چون سلسلهی زلفاش بند ِ دل ِ حیران شد
آزاد شد از عالم و ز هستییِ ما وارَست
دل در سر زلفاش شد، از طره طلب کردم
گفتا که: لب ِ او خوش! اینک سر ِ ما پیوست
با یار خوشی بنشست دل کاز سر ِ جان برخاست
با جان و جهان پیوست دل کاز دو جهان بگسست
از غمزهی روی او گه مستم و گه هشیار
و ز طرّهی لعل ِ او گه نیست ام و گه هست
میخواستم از اسرار اظهار کنم حرفی
ز اغیار نترسیدم گفتم سخن ِ سر بست
#عراقی #غزل 14
@SETIQ
بیا ساقی آن می که حال آورد
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده! که بس بیدل افتادهام
و ز این هر دو بیحاصل افتادهام
بیا ساقی آن می که عکساش زِ جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز ِ نی
که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیا یِ فتوح
که با گنج ِ قارون دهد عمر ِ نوح
بده! تا به رویات گشایند باز
در ِ کامرانی و عمر ِ دراز
بیا ساقی آن می کاز او جام ِ جم
زنَد لاف ِ بینایی اندر عدم
به من ده! که گردم به تایید ِ جام
چو جَم آگه از سرّ ِ عالَم تمام
دم از سیر ِ این دیر ِ دیرینه زن
صلایی به شاهان ِ پیشینه زن
همان منزل است این جهان ِ خراب
که دیده ست ایوان ِ افراسیاب
کجا رای ِ پیران ِ لشکرکشاش؟
کجا شیده آن تُرک ِ خنجرکشاش؟
نه تنها شد ایوان و قصر اَش به باد
که کس دخمه نیز ش ندارد به یاد
همان مرحله ست این بیابان ِ دور
که گم شد در او لشکر ِ سلم و تور
بده ساقی آن می که عکساش زِ جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشید ِ با تاج و گنج
که یکجو نیَرزد سرایِ سپنج
بیا ساقی آن آتش ِ تابناک
که زردشت میجوید ش زیر ِ خاک
به من ده! که در کیش ِ رندان ِ مست،
چه آتشپرست و چه دنیاپرست!
بیا ساقی آن بکر ِ مستور ِ مست
که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب ِ می و جام خواهم شدن
بیا ساقی آن آب ِ اندیشهسوز
که گر شیر نوشد شود بیشهسوز
بده تا روم بر فلک شیر گیر
بههم بر زنم دام ِ این گرگ ِ پیر
بیا ساقی آن می که حور ِ بهشت
عبیر ِ ملایک در آن میسرشت
بده تا بخوری در آتش کُنم
مشام ِ خرد تا ابد خوش کُنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد
به پاکی ِ او دل گواهی دهد
میام ده مگر گردم از عیب پاک
بر آرم به عشرت سری زین مغاک
چو شد باغ ِ روحانیان مسکنام
در اینجا چرا تختهبند ِ تن ام؟
شرابام ده و رو یِ دولت ببین
خرابام کن و گنج ِ حکمت ببین
من آنام که چون جام گیرم به دست
ببینم در آن آینه هر چه هست
به مستی دم ِ پادشایی زنم
دم ِ خسروی در گدایی زنم
به مستی توان دُرّ ِ اسرار سُفت
که در بیخودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخاش دهد زهره آواز ِ رود
*
مغنّی کجا یی؟ به گلبانگ رود
به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آیم و خرقهبازی کنم
به اقبال ِ دارا یِ دیهیم و تخت
بهین میوهیِ خسروانی درخت
خدیو ِ زمین، پادشاه ِ زمان
مَه ِ برج ِ دولت، شه ِ کامران
که تمکین ِ اورنگ ِ شاهی از او ست
تنآسایش ِ مرغ و ماهی از او ست
فروغ ِ دل و دیدهیِ مقبلان
ولی نعمت ِ جان ِ صاحبدلان
الا ای همای ِ همایون نظر
خجسته سروش ِ مبارک خبر
فلک را گُهَر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلَف چون تو نیست
به جای سکندر بمان سالها
به دانادلی کشف کن حالها
سر ِ فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهیِ چشم ِ یار
یکی تیغ داند زدن روز ِ کار
یکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآیین سرود
بگو با حریفان به آواز ِ رود:
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژدهیِ نصرت است
مغنی نوا یِ طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
که بار ِ غمام بر زمین دوخت پای
به ضرب ِ اصولام برآور ز جای
مغنی نوایی به گلبانگ ِ رود
بگوی و بزن خسروانی سرود
روان ِ بزرگان زِ خود شاد کن
زِ پرویز و از باربد یاد کن
مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پردهدار
چنان برکش آواز ِ خنیاگری
که ناهید ِ چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت روَد
به مستی ِ وصلاش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده
به آیین ِ خوش، نغمه آواز ده
فریب ِ جهان قصهیِ روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنی ملول ام دوتایی بزن
به یکتایی ِ او که تایی بزن
همیبینم از دور ِ گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند ِ مُغ آتشی میزند
ندانم چراغ ِ که بَر میکند
در این خونفشان عرصهیِ رستخیز
تو خون ِ صراحی و ساغر بریز
به مستان نوید ِ سرودی فِرست
به یاران ِ رفته درودی فرست
@SETIQ
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده! که بس بیدل افتادهام
و ز این هر دو بیحاصل افتادهام
بیا ساقی آن می که عکساش زِ جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز ِ نی
که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیا یِ فتوح
که با گنج ِ قارون دهد عمر ِ نوح
بده! تا به رویات گشایند باز
در ِ کامرانی و عمر ِ دراز
بیا ساقی آن می کاز او جام ِ جم
زنَد لاف ِ بینایی اندر عدم
به من ده! که گردم به تایید ِ جام
چو جَم آگه از سرّ ِ عالَم تمام
دم از سیر ِ این دیر ِ دیرینه زن
صلایی به شاهان ِ پیشینه زن
همان منزل است این جهان ِ خراب
که دیده ست ایوان ِ افراسیاب
کجا رای ِ پیران ِ لشکرکشاش؟
کجا شیده آن تُرک ِ خنجرکشاش؟
نه تنها شد ایوان و قصر اَش به باد
که کس دخمه نیز ش ندارد به یاد
همان مرحله ست این بیابان ِ دور
که گم شد در او لشکر ِ سلم و تور
بده ساقی آن می که عکساش زِ جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشید ِ با تاج و گنج
که یکجو نیَرزد سرایِ سپنج
بیا ساقی آن آتش ِ تابناک
که زردشت میجوید ش زیر ِ خاک
به من ده! که در کیش ِ رندان ِ مست،
چه آتشپرست و چه دنیاپرست!
بیا ساقی آن بکر ِ مستور ِ مست
که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب ِ می و جام خواهم شدن
بیا ساقی آن آب ِ اندیشهسوز
که گر شیر نوشد شود بیشهسوز
بده تا روم بر فلک شیر گیر
بههم بر زنم دام ِ این گرگ ِ پیر
بیا ساقی آن می که حور ِ بهشت
عبیر ِ ملایک در آن میسرشت
بده تا بخوری در آتش کُنم
مشام ِ خرد تا ابد خوش کُنم
بده ساقی آن می که شاهی دهد
به پاکی ِ او دل گواهی دهد
میام ده مگر گردم از عیب پاک
بر آرم به عشرت سری زین مغاک
چو شد باغ ِ روحانیان مسکنام
در اینجا چرا تختهبند ِ تن ام؟
شرابام ده و رو یِ دولت ببین
خرابام کن و گنج ِ حکمت ببین
من آنام که چون جام گیرم به دست
ببینم در آن آینه هر چه هست
به مستی دم ِ پادشایی زنم
دم ِ خسروی در گدایی زنم
به مستی توان دُرّ ِ اسرار سُفت
که در بیخودی راز نتوان نهفت
که حافظ چو مستانه سازد سرود
ز چرخاش دهد زهره آواز ِ رود
*
مغنّی کجا یی؟ به گلبانگ رود
به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آیم و خرقهبازی کنم
به اقبال ِ دارا یِ دیهیم و تخت
بهین میوهیِ خسروانی درخت
خدیو ِ زمین، پادشاه ِ زمان
مَه ِ برج ِ دولت، شه ِ کامران
که تمکین ِ اورنگ ِ شاهی از او ست
تنآسایش ِ مرغ و ماهی از او ست
فروغ ِ دل و دیدهیِ مقبلان
ولی نعمت ِ جان ِ صاحبدلان
الا ای همای ِ همایون نظر
خجسته سروش ِ مبارک خبر
فلک را گُهَر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلَف چون تو نیست
به جای سکندر بمان سالها
به دانادلی کشف کن حالها
سر ِ فتنه دارد دگر روزگار
من و مستی و فتنهیِ چشم ِ یار
یکی تیغ داند زدن روز ِ کار
یکی را قلمزن کند روزگار
مغنی بزن آن نوآیین سرود
بگو با حریفان به آواز ِ رود:
مرا با عدو عاقبت فرصت است
که از آسمان مژدهیِ نصرت است
مغنی نوا یِ طرب ساز کن
به قول وغزل قصه آغاز کن
که بار ِ غمام بر زمین دوخت پای
به ضرب ِ اصولام برآور ز جای
مغنی نوایی به گلبانگ ِ رود
بگوی و بزن خسروانی سرود
روان ِ بزرگان زِ خود شاد کن
زِ پرویز و از باربد یاد کن
مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پردهدار
چنان برکش آواز ِ خنیاگری
که ناهید ِ چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفی به حالت روَد
به مستی ِ وصلاش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده
به آیین ِ خوش، نغمه آواز ده
فریب ِ جهان قصهیِ روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنی ملول ام دوتایی بزن
به یکتایی ِ او که تایی بزن
همیبینم از دور ِ گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند ِ مُغ آتشی میزند
ندانم چراغ ِ که بَر میکند
در این خونفشان عرصهیِ رستخیز
تو خون ِ صراحی و ساغر بریز
به مستان نوید ِ سرودی فِرست
به یاران ِ رفته درودی فرست
@SETIQ
دواسبه پیک نظر می دوانم از چپ و راست
عراقی
دو اسبه پیک ِ نظر میدوانم از چپ و راست
به جست و جوی نگاری که نور دیدهی ما ست
مرا که جز رخ ِ او در نظر نمیآید
دو دیده از هوس ِ رو یِ او پر آب چرا ست؟
چو غرق ِ آب ِ حیاتام چه آب میجویم؟
چو با من است نگار اَم، چه میدوم چپ و راست؟
نگاه کردم و در خود همه تو را دیدم
نظر چنین نکند آن که او به خود بینا ست
به نور ِ طلعت ِ تو یافتم وجود ِ تو را
به آفتاب توان دید کآفتاب کجا ست
ز رو یِ روشن ِ هر ذرّه شد مرا روشن
که آفتاب ِ رخات در همه جهان پیدا ست
به قامت ِ خوش ِ خوبان نگاه میکردم
لباس ِ حُسن ِ تو دیدم به قدّ ِ هر یک راست
شمایل ِ تو بدیدم ز قامت ِ شمشاد
از اینسپس کشش ِ من همه سویِ بالا ست
شگفت نیست که در بند ِ زلف ِ تو ست دلام
که هرکجا که دلی هست، اندر آن سودا ست
به غمزه گر نربودی دل ِ همه عالم
ز عشق ِ تو دل ِ جمله جهان چرا شیدا ست؟
و گر جمال ِ تو با عاشقان کرشمه نکرد،
ز بهر ِ چه شر و آشوب از جهان برخاست؟
و ر از جهان سخن ِ سرّ ِ تو برون افتاد
سزد! که راز نگهداشتن نه کار ِ صدا ست
ندید چشم ِ عراقی تو را چنان که تویی
از آن که در نظر اَش جمله کاینات هبا ست
#عراقی #غزل 15
به جست و جوی نگاری که نور دیدهی ما ست
مرا که جز رخ ِ او در نظر نمیآید
دو دیده از هوس ِ رو یِ او پر آب چرا ست؟
چو غرق ِ آب ِ حیاتام چه آب میجویم؟
چو با من است نگار اَم، چه میدوم چپ و راست؟
نگاه کردم و در خود همه تو را دیدم
نظر چنین نکند آن که او به خود بینا ست
به نور ِ طلعت ِ تو یافتم وجود ِ تو را
به آفتاب توان دید کآفتاب کجا ست
ز رو یِ روشن ِ هر ذرّه شد مرا روشن
که آفتاب ِ رخات در همه جهان پیدا ست
به قامت ِ خوش ِ خوبان نگاه میکردم
لباس ِ حُسن ِ تو دیدم به قدّ ِ هر یک راست
شمایل ِ تو بدیدم ز قامت ِ شمشاد
از اینسپس کشش ِ من همه سویِ بالا ست
شگفت نیست که در بند ِ زلف ِ تو ست دلام
که هرکجا که دلی هست، اندر آن سودا ست
به غمزه گر نربودی دل ِ همه عالم
ز عشق ِ تو دل ِ جمله جهان چرا شیدا ست؟
و گر جمال ِ تو با عاشقان کرشمه نکرد،
ز بهر ِ چه شر و آشوب از جهان برخاست؟
و ر از جهان سخن ِ سرّ ِ تو برون افتاد
سزد! که راز نگهداشتن نه کار ِ صدا ست
ندید چشم ِ عراقی تو را چنان که تویی
از آن که در نظر اَش جمله کاینات هبا ست
#عراقی #غزل 15