Forwarded from پژهام|پژوهشکده تاریخ معاصر
💢اعتراض احمد کسروی به استبداد و ظلم مامورین رضاشاه:
🔻اینها يك نمونه ایست که چگونه در زمان شاه گذشته بسیاری از مامورین اقتدار او را وسیله گرفته و بیدادگری و بدرفتاری زمان استبداد را عودت داده بودند . نمونه ایست که چگونه یکدسته برای دژخیمی آماده و همیشه در جستجوی کسی هستند که از اقتدار او استفاده کنند.پس جای شگفت نیست که در بیست سال گذشته قانون و مشروطه لگد مال بود و تنها اراده -یک شخص پیش میرفت جای شگفت نیست که پس از سالها جنبش و شورش و خونریزی در راه آزادی یکباره به استبداد بازگشته بود... [درباره زندانیان میگوید:]گذشته از آنکه بسیاری از این کسان را ، در نتیجه یک بدگمانی می گرفته و بی آنکه استنطاقی -کنند و دلیلی بدست آورند به به زندان می انداختند و مدتها بی محاکمه نگه میداشتند. رو بهم رفته با ترتیب زمان استبداد با ایشان راه میرفتند.چنانکه از این گفتارها فهمیده میشود در زندان تهران متهمان سیاسی بیشتر سختی میداده اند تا به دزدان و راهزنان و کلاه برداران همه فشارها و سختیها بهره اینان میشده.
📕روزنامه پرچم سال یکم شماره ۱۹،۴ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۲۰،احمد کسروی
🔻اینها يك نمونه ایست که چگونه در زمان شاه گذشته بسیاری از مامورین اقتدار او را وسیله گرفته و بیدادگری و بدرفتاری زمان استبداد را عودت داده بودند . نمونه ایست که چگونه یکدسته برای دژخیمی آماده و همیشه در جستجوی کسی هستند که از اقتدار او استفاده کنند.پس جای شگفت نیست که در بیست سال گذشته قانون و مشروطه لگد مال بود و تنها اراده -یک شخص پیش میرفت جای شگفت نیست که پس از سالها جنبش و شورش و خونریزی در راه آزادی یکباره به استبداد بازگشته بود... [درباره زندانیان میگوید:]گذشته از آنکه بسیاری از این کسان را ، در نتیجه یک بدگمانی می گرفته و بی آنکه استنطاقی -کنند و دلیلی بدست آورند به به زندان می انداختند و مدتها بی محاکمه نگه میداشتند. رو بهم رفته با ترتیب زمان استبداد با ایشان راه میرفتند.چنانکه از این گفتارها فهمیده میشود در زندان تهران متهمان سیاسی بیشتر سختی میداده اند تا به دزدان و راهزنان و کلاه برداران همه فشارها و سختیها بهره اینان میشده.
📕روزنامه پرچم سال یکم شماره ۱۹،۴ شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۲۰،احمد کسروی
❤3
Forwarded from پژهام|پژوهشکده تاریخ معاصر
پژهام|پژوهشکده تاریخ معاصر
💢آزار و اذیت مردم آذربایجان و ترک خواندن آنها به دست مامورین رضاشاه به روایت احمد کسروی: 🔻آری در آذربایجان از کارکنان دولت، کارکنان زمان شاه پیشین شکایت، بسیار هست و عنوان این شکایت ها دو چیز است: یکی آنکه در زمان شاه پیشین ، برخی مامورین، از توانایی دولت…
💢اوضاع آذربایجان در دوران پهلوی اول به روایت احمد کسروی:
🔻ایمنی از آذربایجان برخاسته ، به بهداشت آنجا نمی پردازند در شهرها آبادی و خیابان کشی بجایی نرسیده در شهر تبریز که کرسی یک استان بزرگیست بیش از یک دبیرستان نیست اینها همه راست است. به آذربایجان در بیست سال گذشته بی پرواییها شده و ستمها رفته و کنون هم گرفتاری پشت سر گرفتاری می آید...
📕روزنامه پرچم سال یکم شماره ۲۸، ۴شنبه ۶ اسفندماه ۱۳۲۰
🔻ایمنی از آذربایجان برخاسته ، به بهداشت آنجا نمی پردازند در شهرها آبادی و خیابان کشی بجایی نرسیده در شهر تبریز که کرسی یک استان بزرگیست بیش از یک دبیرستان نیست اینها همه راست است. به آذربایجان در بیست سال گذشته بی پرواییها شده و ستمها رفته و کنون هم گرفتاری پشت سر گرفتاری می آید...
📕روزنامه پرچم سال یکم شماره ۲۸، ۴شنبه ۶ اسفندماه ۱۳۲۰
Forwarded from پژهام|پژوهشکده تاریخ معاصر
💢دلایل شورش های عشایری به روایت احمد کسروی:
🔻علت مسلح شدن دسته های اشرار و مخصوصاً عشاير و اکراد احجافات و ظلم وستم بی رحمانه و ظالمانه و طماعی این قبیل افسران میباشد که عشایر و غیره بمحض بدست آوردن فرصت اسلحه بدست گرفته به نام انتقام بر آمده اند.
📕روزنامه پرچم سال یکم شماره ۶۹، ۴ شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۲۱
🔻علت مسلح شدن دسته های اشرار و مخصوصاً عشاير و اکراد احجافات و ظلم وستم بی رحمانه و ظالمانه و طماعی این قبیل افسران میباشد که عشایر و غیره بمحض بدست آوردن فرصت اسلحه بدست گرفته به نام انتقام بر آمده اند.
📕روزنامه پرچم سال یکم شماره ۶۹، ۴ شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۲۱
Forwarded from پژهام|پژوهشکده تاریخ معاصر
💢انتقاد احمد کسروی از دستگاه حکومتی پهلوی اول:
🔻در زمان شاه گذشته تنها چیرگی و سختیگری او نبوده که مایه، زیان مردم گردیده، یکدست از سران اداره ها و کارکنان دولتی نیز از زور و نیروی او استفاده نموده بمردم آزار و زیان بسیار رسانیده اند. امروز تنها مختاری را دنبال می کنند. باید گفت دیگران نیز بسیارند.من میخواهم در اینجا برای مثل دیوان حرب و کارهای آنرا یاد آوری نمایم . این دیوان حرب چه بود؟ چه رفتاری با مردم می کرد. چندتن از افسران ستمگر و خونخوار پیدا شده بنام اجرای اوامر اعلیحضرت بیرحمی و پستی بی اندازه از خود نشان میدادند...برای آنکه دانسته شود چگونه اینها کاسه گرم تر از آش گردیده بسیار بیشتر از آنچه مقصود رضا شاه بود بمردم ستم و بیرحمی می نمودند...
📕روزنامه پرچم سال یکم شماره ۱۳۰، ۴شنبه ۳ تیرماه ۱۳۲۱،احمد کسروی
🔻در زمان شاه گذشته تنها چیرگی و سختیگری او نبوده که مایه، زیان مردم گردیده، یکدست از سران اداره ها و کارکنان دولتی نیز از زور و نیروی او استفاده نموده بمردم آزار و زیان بسیار رسانیده اند. امروز تنها مختاری را دنبال می کنند. باید گفت دیگران نیز بسیارند.من میخواهم در اینجا برای مثل دیوان حرب و کارهای آنرا یاد آوری نمایم . این دیوان حرب چه بود؟ چه رفتاری با مردم می کرد. چندتن از افسران ستمگر و خونخوار پیدا شده بنام اجرای اوامر اعلیحضرت بیرحمی و پستی بی اندازه از خود نشان میدادند...برای آنکه دانسته شود چگونه اینها کاسه گرم تر از آش گردیده بسیار بیشتر از آنچه مقصود رضا شاه بود بمردم ستم و بیرحمی می نمودند...
📕روزنامه پرچم سال یکم شماره ۱۳۰، ۴شنبه ۳ تیرماه ۱۳۲۱،احمد کسروی
بازخوانی یک تفکر غلط:چرایی عدم موفقیت دخالت خارجی در جهت سعادت ملت
در علوم سیاسی یک تمایز بسیار مهم وجود دارد: تفاوت میان «پشتیبانی دیپلماتیک» و «اتکای سیاسی–امنیتی به خارج». تقریباً هیچ جنبش سیاسیای در جهان بدون تعامل خارجی وجود ندارد، اما مشکل از جایی شروع میشود که یک پروژهی سیاسی، نه مشروعیت اصلی خود را از جامعهی داخلی، بلکه از حمایت فعال دولتها، رسانهها، نهادهای امنیتی یا ائتلافهای خارجی دریافت میکند. در این نقطه، آن پروژه—اگر حتی شعارهای ملی بدهد—بهطور ساختاری وارد همان مسیری میشود که پیشتر در لیبی و سوریه دیدهایم.
اگر فرض کنیم شخصی مانند رضا پهلوی با حمایت گستردهی خارجی بهعنوان «گزینهی جایگزین» مطرح شود، مسئلهی اصلی این نیست که او چه میگوید، بلکه این است که چه نیروهایی او را بهعنوان گزینه ترجیح میدهند و چرا. در سیاست بینالملل، دولتها از سر علاقهی اخلاقی حمایت نمیکنند؛ آنها سرمایهگذاری میکنند. هر حمایتی، انتظار بازگشت دارد: امنیتی، اقتصادی، ژئوپولیتیک یا نمادین. همین منطق بود که در لیبی، حذف قذافی را به اولویت قدرتهای خارجی تبدیل کرد، اما هیچکدام حاضر نشدند هزینهی دولتسازی پس از آن را بپردازند. نتیجه، کشوری شد که نه دیکتاتور دارد، نه دولت.
در سوریه نیز داستان از همینجا شروع شد. اپوزیسیونی که بهتدریج بیش از آنکه به جامعهی داخلی پاسخگو باشد، به حامیان خارجی پاسخ میداد، به چندین قطب تقسیم شد. هر قطب نمایندهی منافع یک بازیگر خارجی شد و کشور از درون متلاشی گردید. نقطهی کلیدی اینجاست: وقتی حمایت خارجی تعیینکننده میشود، وحدت ملی اولین قربانی است. دیگر رقابت سیاسی بر سر برنامه نیست، بلکه بر سر این است که «کدام گروه پشتوانهی قویتری بیرون از مرزها دارد».
اگر پروژهی سیاسیِ آیندهی ایران—فارغ از نام رهبرش—بر این پایه بنا شود که «فشار خارجی، تحریم، انزوای بینالمللی یا حتی تهدید نظامی» اهرم تغییر است، آن پروژه عملاً دارد کشور را وارد همان منطق لیبی میکند: منطقِ تغییر از بیرون. این مسیر معمولاً سه مرحله دارد. ابتدا مشروعیت داخلی تضعیف میشود، چون بخشی از جامعه احساس میکند آیندهی کشور نه در تهران، بلکه در پایتختهای دیگر تصمیمگیری میشود. سپس شکافهای اجتماعی و سیاسی عمیقتر میشوند، چون هر گروه سیاسی، برای بقا، به دنبال حامی خارجی میگردد. در نهایت، اگر قدرت مرکزی فرو بریزد، هیچ نیروی ملیِ مورد اجماع باقی نمیماند که بتواند خلأ قدرت را پر کند.
حمایت خارجی در این معنا، فقط عکس یادگاری با سیاستمداران غربی یا پوشش رسانهای نیست. حمایت خارجی یعنی اینکه توازن قوا در داخل، دیگر توسط جامعه تعیین نشود، بلکه توسط بازیگران بیرونی تنظیم گردد. یعنی مخالفان داخلی، بهجای رقابت سیاسی، به رقابت ژئوپولیتیک کشیده شوند. یعنی مسئلهی «چه کسی بهتر حکومت میکند» جای خود را بدهد به «چه کسی حمایت قویتری دارد». این دقیقاً همان نقطهای است که کشورها از مسیر اصلاح یا حتی انقلاب داخلی، به مسیر فروپاشی میلغزند.
نکتهی مهمتر این است که حتی اگر فرض کنیم فردی مانند رضا پهلوی نیت شخصیِ صادقانه داشته باشد، ساختارِ قدرتی که با تکیه بر خارج شکل میگیرد، مستقل از نیت افراد عمل میکند. تاریخ نشان داده که افراد میآیند و میروند، اما تعهدات نانوشته به حامیان خارجی باقی میماند. در لیبی مشکل قذافی نبود؛ مشکل این بود که بعد از او، هیچ نیرویی وجود نداشت که هم مشروعیت داخلی داشته باشد و هم از بیرون «وامدار» نباشد. در سوریه نیز مسئله فقط اسد نبود؛ مسئله این بود که بدیل او بهجای یک پروژهی ملی، به مجموعهای از پروژههای نیابتی تبدیل شد.
بنابراین وقتی گفته میشود «خطر سوریهای یا لیبیای شدن وجود دارد»، این یک ترساندن احساسی نیست، بلکه یک هشدار ساختاری است. هر پروژهی سیاسی که راه رسیدن به قدرتش از مسیر حمایت فعال خارجی بگذرد، ناخواسته کشور را وارد بازی قدرتهایی میکند که اولویتشان ثبات، توسعه یا دموکراسی نیست، بلکه منافع خودشان است. در چنین شرایطی، حتی سقوط یک حکومت نامطلوب هم لزوماً به تولد یک نظم بهتر منجر نمیشود؛ گاهی فقط به فروپاشی نظم موجود میانجامد.
جمعبندی ساده اما سخت این است: تغییر سیاسی پایدار، اگر قرار است کشور را نجات دهد، باید از درون بجوشد، نه از بیرون هل داده شود. هر مسیری که این اصل را نادیده بگیرد، حتی اگر با شعار نجات و آزادی آغاز شود، بالقوه حامل همان آیندهای است که لیبی و سوریه تجربه کردند.
در علوم سیاسی یک تمایز بسیار مهم وجود دارد: تفاوت میان «پشتیبانی دیپلماتیک» و «اتکای سیاسی–امنیتی به خارج». تقریباً هیچ جنبش سیاسیای در جهان بدون تعامل خارجی وجود ندارد، اما مشکل از جایی شروع میشود که یک پروژهی سیاسی، نه مشروعیت اصلی خود را از جامعهی داخلی، بلکه از حمایت فعال دولتها، رسانهها، نهادهای امنیتی یا ائتلافهای خارجی دریافت میکند. در این نقطه، آن پروژه—اگر حتی شعارهای ملی بدهد—بهطور ساختاری وارد همان مسیری میشود که پیشتر در لیبی و سوریه دیدهایم.
اگر فرض کنیم شخصی مانند رضا پهلوی با حمایت گستردهی خارجی بهعنوان «گزینهی جایگزین» مطرح شود، مسئلهی اصلی این نیست که او چه میگوید، بلکه این است که چه نیروهایی او را بهعنوان گزینه ترجیح میدهند و چرا. در سیاست بینالملل، دولتها از سر علاقهی اخلاقی حمایت نمیکنند؛ آنها سرمایهگذاری میکنند. هر حمایتی، انتظار بازگشت دارد: امنیتی، اقتصادی، ژئوپولیتیک یا نمادین. همین منطق بود که در لیبی، حذف قذافی را به اولویت قدرتهای خارجی تبدیل کرد، اما هیچکدام حاضر نشدند هزینهی دولتسازی پس از آن را بپردازند. نتیجه، کشوری شد که نه دیکتاتور دارد، نه دولت.
در سوریه نیز داستان از همینجا شروع شد. اپوزیسیونی که بهتدریج بیش از آنکه به جامعهی داخلی پاسخگو باشد، به حامیان خارجی پاسخ میداد، به چندین قطب تقسیم شد. هر قطب نمایندهی منافع یک بازیگر خارجی شد و کشور از درون متلاشی گردید. نقطهی کلیدی اینجاست: وقتی حمایت خارجی تعیینکننده میشود، وحدت ملی اولین قربانی است. دیگر رقابت سیاسی بر سر برنامه نیست، بلکه بر سر این است که «کدام گروه پشتوانهی قویتری بیرون از مرزها دارد».
اگر پروژهی سیاسیِ آیندهی ایران—فارغ از نام رهبرش—بر این پایه بنا شود که «فشار خارجی، تحریم، انزوای بینالمللی یا حتی تهدید نظامی» اهرم تغییر است، آن پروژه عملاً دارد کشور را وارد همان منطق لیبی میکند: منطقِ تغییر از بیرون. این مسیر معمولاً سه مرحله دارد. ابتدا مشروعیت داخلی تضعیف میشود، چون بخشی از جامعه احساس میکند آیندهی کشور نه در تهران، بلکه در پایتختهای دیگر تصمیمگیری میشود. سپس شکافهای اجتماعی و سیاسی عمیقتر میشوند، چون هر گروه سیاسی، برای بقا، به دنبال حامی خارجی میگردد. در نهایت، اگر قدرت مرکزی فرو بریزد، هیچ نیروی ملیِ مورد اجماع باقی نمیماند که بتواند خلأ قدرت را پر کند.
حمایت خارجی در این معنا، فقط عکس یادگاری با سیاستمداران غربی یا پوشش رسانهای نیست. حمایت خارجی یعنی اینکه توازن قوا در داخل، دیگر توسط جامعه تعیین نشود، بلکه توسط بازیگران بیرونی تنظیم گردد. یعنی مخالفان داخلی، بهجای رقابت سیاسی، به رقابت ژئوپولیتیک کشیده شوند. یعنی مسئلهی «چه کسی بهتر حکومت میکند» جای خود را بدهد به «چه کسی حمایت قویتری دارد». این دقیقاً همان نقطهای است که کشورها از مسیر اصلاح یا حتی انقلاب داخلی، به مسیر فروپاشی میلغزند.
نکتهی مهمتر این است که حتی اگر فرض کنیم فردی مانند رضا پهلوی نیت شخصیِ صادقانه داشته باشد، ساختارِ قدرتی که با تکیه بر خارج شکل میگیرد، مستقل از نیت افراد عمل میکند. تاریخ نشان داده که افراد میآیند و میروند، اما تعهدات نانوشته به حامیان خارجی باقی میماند. در لیبی مشکل قذافی نبود؛ مشکل این بود که بعد از او، هیچ نیرویی وجود نداشت که هم مشروعیت داخلی داشته باشد و هم از بیرون «وامدار» نباشد. در سوریه نیز مسئله فقط اسد نبود؛ مسئله این بود که بدیل او بهجای یک پروژهی ملی، به مجموعهای از پروژههای نیابتی تبدیل شد.
بنابراین وقتی گفته میشود «خطر سوریهای یا لیبیای شدن وجود دارد»، این یک ترساندن احساسی نیست، بلکه یک هشدار ساختاری است. هر پروژهی سیاسی که راه رسیدن به قدرتش از مسیر حمایت فعال خارجی بگذرد، ناخواسته کشور را وارد بازی قدرتهایی میکند که اولویتشان ثبات، توسعه یا دموکراسی نیست، بلکه منافع خودشان است. در چنین شرایطی، حتی سقوط یک حکومت نامطلوب هم لزوماً به تولد یک نظم بهتر منجر نمیشود؛ گاهی فقط به فروپاشی نظم موجود میانجامد.
جمعبندی ساده اما سخت این است: تغییر سیاسی پایدار، اگر قرار است کشور را نجات دهد، باید از درون بجوشد، نه از بیرون هل داده شود. هر مسیری که این اصل را نادیده بگیرد، حتی اگر با شعار نجات و آزادی آغاز شود، بالقوه حامل همان آیندهای است که لیبی و سوریه تجربه کردند.
👍3
بازآرایی ژئوپلیتیکی خاورمیانه و سناریوهای احتمالی تجزیه ایران و پیرامونیها: چرا خلع قدرت به کمک اسرائیل باعث تجزیه ایران میشود؟
قسمت اول
خاورمیانه به دلیل پیچیدگی ساختاری خود، شامل تنوع قومی، مذهبی و جغرافیایی و همچنین موقعیت استراتژیک آن، همواره کانونی برای رقابتهای قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای بوده است. این منطقه، با وجود منابع طبیعی گسترده و اهمیت ژئوپلیتیکی بیبدیل، طی یک قرن گذشته شاهد تجزیه و بازآراییهای مکرر بوده است، از توافق سایکس-پیکو تا بحرانهای معاصر سوریه و لیبی که نشاندهنده الگوهای تکرارشونده مداخله خارجی، ضعف داخلی و فعالسازی شکافهای قومی-مذهبی است. مطالعه تطبیقی این تجزیهها نشان میدهد که دولتهای چندقومیتی و چندمرکزی زمانی که تحت فشار خارجی و بحرانهای داخلی قرار میگیرند، مستعد فرآیندهای تجزیه مرحلهای هستند که نه تنها به بازطراحی مرزهای سیاسی میانجامد بلکه ساختار امنیتی و اقتصادی منطقه را نیز بازتنظیم میکند. ایران، به عنوان یکی از بزرگترین و چندقومیتیترین کشورهای خاورمیانه، با ترکیب جمعیتی متنوع شامل فارسها، کردها، بلوچها، آذریها و دیگر اقلیتها، نمونهای ایدهآل برای تحلیل این فرآیندها است، زیرا هم ضعفهای داخلی و هم فشارهای خارجی میتوانند زمینهساز تغییرات ژئوپلیتیکی عمیق شوند.
سناریوی احتمالی تجزیه ایران را میتوان به صورت یک فرآیند مرحلهای تحلیل کرد که از شمال غرب آغاز میشود، با مسئله کردها و تکمیل پازل کردستان بزرگ[با توجه به اظهار نظر های پسر نتانیاهو و نقشه کردستان بزرگ]ادامه مییابد، فشار را بر ترکیه افزایش میدهد[با توجه به تنش های ترکیه و اسرائیل و احتمال تبدیل آن به تهدیدی برای اسرائیل]و زمینه فعالسازی پروژههای کردی در جنوب شرق ترکیه را فراهم میکند، سپس مناطق بلوچستان ایران و پاکستان[با توجه به دشمنی اسرائیل با پاکستان]را تحت تأثیر قرار میدهد و در نهایت بازتنظیم ژئوپلیتیکی جزایر خلیج فارس و شمال ایران با توجه به هویتهای قومی آذری را شامل میشود. این سناریو، اگرچه قطعی نیست، اما بر اساس تحلیلهای تطبیقی از تجربههای سوریه، لیبی و یوگسلاوی، قابل پیشبینی و منطقی است.
تجزیه کردستان ایران به عنوان حلقه سوم پازل کردستان بزرگ، پس از تثبیت مناطق خودمختار کردی در عراق و سوریه، نقطه آغاز این فرآیند تلقی میشود. ایجاد یک منطقه خودمختار کردی در شمال غرب ایران، از منظر ژئوپلیتیکی، نه تنها ادامه منطقی الگوی تجزیه مرحلهای است بلکه فشار شدیدی بر ترکیه وارد میکند، کشوری که بزرگترین جمعیت کرد را در خود جای داده است. این فشار، مطابق با نظریه دومینوی امنیتی، احتمال فعال شدن مجدد پروژههای کردی ترکیه را افزایش میدهد، زیرا بیثباتی در یک همسایه موجب تحریک شکافهای قومی و تقویت مطالبات خودمختاری در کشور همسایه میشود. تجربه تاریخی یوگسلاوی نشان داده است که وقتی یک تجزیه آغاز شود، کنترل پیامدهای آن و جلوگیری از انتقال بحران به کشورهای همسایه بسیار دشوار است، زیرا فشارهای داخلی و خارجی همزمان، ساختارهای سیاسی مرکزی را تضعیف میکند و شکافهای قومی را فعال میسازد، فرآیندی که در صورت وقوع در ایران، میتواند منطقه خاورمیانه را وارد یک چرخه تجزیه مرحلهای و پیچیده کند.
در جنوب شرق، بلوچستان ایران و پاکستان یک پیوستار جغرافیایی و قومی واحد را تشکیل میدهد. بیثباتی در بلوچستان ایران میتواند به عنوان ابزار ژئوپلیتیکی علیه پاکستان عمل کند و امنیت داخلی این کشور را تحت فشار قرار دهد، مشابه آنچه در لیبی و سوریه مشاهده شده است، جایی که بیثباتی داخلی و مداخلات خارجی به ایجاد واحدهای شبهدولتی و مناطق نفوذ منجر شده است. فعالسازی این منطقه همچنین میتواند به افزایش نفوذ بازیگران فرامنطقهای در منطقه بینجامد و معادلات امنیتی جنوب آسیا و خلیج فارس را بازتنظیم کند.
از منظر بازیگران خارجی، کاهش انسجام و قدرت دولتهای منطقهای، به ویژه ایران و ترکیه، فرصتهای استراتژیک مهمی ایجاد میکند. اسرائیل، بر اساس استراتژی امنیت پیرامونی خود، کاهش انسجام دولتهای بزرگ و چندقومیتی را به عنوان راهی برای افزایش عمق امنیتی و نفوذ منطقهای میبیند. بازآرایی ژئوپلیتیکی ایران و مناطق پیرامونی آن، ایجاد مناطق خودمختار و بیثباتی ساختاری، مانع از تمرکز قدرت در یک کشور بزرگ و چندقومیتی میشود و امکان نفوذ بیشتر بازیگران خارجی را فراهم میآورد. تغییر وضعیت جزایر استراتژیک خلیج فارس و بازتنظیم ائتلافهای منطقهای نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است، زیرا بازتنظیم جزایر میتواند جایگاه ایران را در معادلات منطقهای کاهش دهد و مسیر همگرایی امنیتی و اقتصادی اسرائیل با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را تسهیل کند، روندی که با پیمانهای ابراهیم و توافقات امنیتی اخیر همخوانی دارد.
قسمت اول
خاورمیانه به دلیل پیچیدگی ساختاری خود، شامل تنوع قومی، مذهبی و جغرافیایی و همچنین موقعیت استراتژیک آن، همواره کانونی برای رقابتهای قدرتهای منطقهای و فرامنطقهای بوده است. این منطقه، با وجود منابع طبیعی گسترده و اهمیت ژئوپلیتیکی بیبدیل، طی یک قرن گذشته شاهد تجزیه و بازآراییهای مکرر بوده است، از توافق سایکس-پیکو تا بحرانهای معاصر سوریه و لیبی که نشاندهنده الگوهای تکرارشونده مداخله خارجی، ضعف داخلی و فعالسازی شکافهای قومی-مذهبی است. مطالعه تطبیقی این تجزیهها نشان میدهد که دولتهای چندقومیتی و چندمرکزی زمانی که تحت فشار خارجی و بحرانهای داخلی قرار میگیرند، مستعد فرآیندهای تجزیه مرحلهای هستند که نه تنها به بازطراحی مرزهای سیاسی میانجامد بلکه ساختار امنیتی و اقتصادی منطقه را نیز بازتنظیم میکند. ایران، به عنوان یکی از بزرگترین و چندقومیتیترین کشورهای خاورمیانه، با ترکیب جمعیتی متنوع شامل فارسها، کردها، بلوچها، آذریها و دیگر اقلیتها، نمونهای ایدهآل برای تحلیل این فرآیندها است، زیرا هم ضعفهای داخلی و هم فشارهای خارجی میتوانند زمینهساز تغییرات ژئوپلیتیکی عمیق شوند.
سناریوی احتمالی تجزیه ایران را میتوان به صورت یک فرآیند مرحلهای تحلیل کرد که از شمال غرب آغاز میشود، با مسئله کردها و تکمیل پازل کردستان بزرگ[با توجه به اظهار نظر های پسر نتانیاهو و نقشه کردستان بزرگ]ادامه مییابد، فشار را بر ترکیه افزایش میدهد[با توجه به تنش های ترکیه و اسرائیل و احتمال تبدیل آن به تهدیدی برای اسرائیل]و زمینه فعالسازی پروژههای کردی در جنوب شرق ترکیه را فراهم میکند، سپس مناطق بلوچستان ایران و پاکستان[با توجه به دشمنی اسرائیل با پاکستان]را تحت تأثیر قرار میدهد و در نهایت بازتنظیم ژئوپلیتیکی جزایر خلیج فارس و شمال ایران با توجه به هویتهای قومی آذری را شامل میشود. این سناریو، اگرچه قطعی نیست، اما بر اساس تحلیلهای تطبیقی از تجربههای سوریه، لیبی و یوگسلاوی، قابل پیشبینی و منطقی است.
تجزیه کردستان ایران به عنوان حلقه سوم پازل کردستان بزرگ، پس از تثبیت مناطق خودمختار کردی در عراق و سوریه، نقطه آغاز این فرآیند تلقی میشود. ایجاد یک منطقه خودمختار کردی در شمال غرب ایران، از منظر ژئوپلیتیکی، نه تنها ادامه منطقی الگوی تجزیه مرحلهای است بلکه فشار شدیدی بر ترکیه وارد میکند، کشوری که بزرگترین جمعیت کرد را در خود جای داده است. این فشار، مطابق با نظریه دومینوی امنیتی، احتمال فعال شدن مجدد پروژههای کردی ترکیه را افزایش میدهد، زیرا بیثباتی در یک همسایه موجب تحریک شکافهای قومی و تقویت مطالبات خودمختاری در کشور همسایه میشود. تجربه تاریخی یوگسلاوی نشان داده است که وقتی یک تجزیه آغاز شود، کنترل پیامدهای آن و جلوگیری از انتقال بحران به کشورهای همسایه بسیار دشوار است، زیرا فشارهای داخلی و خارجی همزمان، ساختارهای سیاسی مرکزی را تضعیف میکند و شکافهای قومی را فعال میسازد، فرآیندی که در صورت وقوع در ایران، میتواند منطقه خاورمیانه را وارد یک چرخه تجزیه مرحلهای و پیچیده کند.
در جنوب شرق، بلوچستان ایران و پاکستان یک پیوستار جغرافیایی و قومی واحد را تشکیل میدهد. بیثباتی در بلوچستان ایران میتواند به عنوان ابزار ژئوپلیتیکی علیه پاکستان عمل کند و امنیت داخلی این کشور را تحت فشار قرار دهد، مشابه آنچه در لیبی و سوریه مشاهده شده است، جایی که بیثباتی داخلی و مداخلات خارجی به ایجاد واحدهای شبهدولتی و مناطق نفوذ منجر شده است. فعالسازی این منطقه همچنین میتواند به افزایش نفوذ بازیگران فرامنطقهای در منطقه بینجامد و معادلات امنیتی جنوب آسیا و خلیج فارس را بازتنظیم کند.
از منظر بازیگران خارجی، کاهش انسجام و قدرت دولتهای منطقهای، به ویژه ایران و ترکیه، فرصتهای استراتژیک مهمی ایجاد میکند. اسرائیل، بر اساس استراتژی امنیت پیرامونی خود، کاهش انسجام دولتهای بزرگ و چندقومیتی را به عنوان راهی برای افزایش عمق امنیتی و نفوذ منطقهای میبیند. بازآرایی ژئوپلیتیکی ایران و مناطق پیرامونی آن، ایجاد مناطق خودمختار و بیثباتی ساختاری، مانع از تمرکز قدرت در یک کشور بزرگ و چندقومیتی میشود و امکان نفوذ بیشتر بازیگران خارجی را فراهم میآورد. تغییر وضعیت جزایر استراتژیک خلیج فارس و بازتنظیم ائتلافهای منطقهای نیز در همین چارچوب قابل تحلیل است، زیرا بازتنظیم جزایر میتواند جایگاه ایران را در معادلات منطقهای کاهش دهد و مسیر همگرایی امنیتی و اقتصادی اسرائیل با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس را تسهیل کند، روندی که با پیمانهای ابراهیم و توافقات امنیتی اخیر همخوانی دارد.
👍6
پژهام|پژوهشکده تاریخ معاصر
بازآرایی ژئوپلیتیکی خاورمیانه و سناریوهای احتمالی تجزیه ایران و پیرامونیها: چرا خلع قدرت به کمک اسرائیل باعث تجزیه ایران میشود؟ قسمت اول خاورمیانه به دلیل پیچیدگی ساختاری خود، شامل تنوع قومی، مذهبی و جغرافیایی و همچنین موقعیت استراتژیک آن، همواره کانونی…
قسمت دوم
در شمال، مسئله آذربایجان نیز از منظر فعالسازی هویتهای قومی قابل تحلیل است. نمونههای اوکراین، گرجستان و بالکان نشان دادهاند که ضعف دولت مرکزی زمینه را برای فعال شدن هویتهای فراملی و پروژههای خودمختاری فراهم میکند. در صورت بیثباتی ایران، این الگو میتواند در شمال کشور، به ویژه مناطق آذرینشین، رخ دهد و موجب فشار بر دولت مرکزی و بازتنظیم سیاسی در سطح منطقهای شود. این فرآیند همچنین میتواند زمینهای برای بازتعریف مرزها و تغییرات دموگرافیک و هویتی باشد، مشابه روندی که در بالکان و مناطق شورشی خاورمیانه تجربه شده است.
مطالعه تطبیقی نشان میدهد که در همه نمونههای تاریخی، تجزیه مرحلهای با سه عامل کلیدی همراه بوده است: ضعف مشروعیت و کارآمدی دولت مرکزی، فشار خارجی مستقیم یا غیرمستقیم، و فعال شدن شکافهای قومی و مذهبی. در سوریه، مداخلات خارجی همراه با بحران داخلی موجب شد کشور به مناطق نفوذ متعدد تقسیم شود، که هرکدام توسط بازیگران مختلف کنترل میشدند. لیبی نشان داد که فروپاشی دولت مرکزی و نبود نهادهای بازدارنده، ایجاد واحدهای شبهدولتی و کنترل مناطق استراتژیک را ممکن میسازد. یوگسلاوی نیز نمونهای کلاسیک از تجزیه مرحلهای و پیامدهای آن بر همسایگان است که نشان میدهد چنین فرآیندهایی به سادگی متوقف نمیشوند و اثرات زنجیرهای بر کشورهای اطراف دارند.
تجزیه ایران و بازآرایی پیرامونی آن، اگرچه به عنوان یک سناریوی قطعی قابل ارائه نیست، اما از منظر تحلیل ژئوپلیتیکی و بر اساس الگوهای تاریخی، یک فرآیند مرحلهای و منطقی است. این فرآیند شامل آغاز از شمال غرب با کردستان ایران، گسترش به جنوب شرق با بلوچستان، فشار بر ترکیه و شمال با آذربایجان و بازتنظیم استراتژیک خلیج فارس و جزایر استراتژیک است. بازیگران خارجی، به ویژه اسرائیل، نقش قابل توجهی در این فرآیند دارند، زیرا کاهش انسجام دولتهای بزرگ و چندقومیتی، امکان افزایش نفوذ استراتژیک و عمق امنیتی را برای آنها فراهم میکند. الگوهای تاریخی و تطبیقی نشان میدهند که چنین فرآیندهایی با مداخلات خارجی و فعال شدن شکافهای داخلی، قابل تحلیل و پیشبینی هستند و نادیده گرفتن آنها میتواند هزینههای امنیتی و سیاسی قابل توجهی برای منطقه به همراه داشته باشد. این سناریو، در صورتی که تحولات داخلی ایران با فشارهای خارجی همزمان شود، میتواند الگویی برای بازآرایی ژئوپلیتیکی منطقه، مشابه تجربههای تاریخی سوریه، لیبی و یوگسلاوی باشد، که نه تنها تغییرات داخلی بلکه بازتعریف روابط بینالمللی و استراتژیک کشورهای همسایه را نیز به همراه دارد و مسیر سیاستهای منطقهای را به شکلی بنیادین تغییر میدهد.
در شمال، مسئله آذربایجان نیز از منظر فعالسازی هویتهای قومی قابل تحلیل است. نمونههای اوکراین، گرجستان و بالکان نشان دادهاند که ضعف دولت مرکزی زمینه را برای فعال شدن هویتهای فراملی و پروژههای خودمختاری فراهم میکند. در صورت بیثباتی ایران، این الگو میتواند در شمال کشور، به ویژه مناطق آذرینشین، رخ دهد و موجب فشار بر دولت مرکزی و بازتنظیم سیاسی در سطح منطقهای شود. این فرآیند همچنین میتواند زمینهای برای بازتعریف مرزها و تغییرات دموگرافیک و هویتی باشد، مشابه روندی که در بالکان و مناطق شورشی خاورمیانه تجربه شده است.
مطالعه تطبیقی نشان میدهد که در همه نمونههای تاریخی، تجزیه مرحلهای با سه عامل کلیدی همراه بوده است: ضعف مشروعیت و کارآمدی دولت مرکزی، فشار خارجی مستقیم یا غیرمستقیم، و فعال شدن شکافهای قومی و مذهبی. در سوریه، مداخلات خارجی همراه با بحران داخلی موجب شد کشور به مناطق نفوذ متعدد تقسیم شود، که هرکدام توسط بازیگران مختلف کنترل میشدند. لیبی نشان داد که فروپاشی دولت مرکزی و نبود نهادهای بازدارنده، ایجاد واحدهای شبهدولتی و کنترل مناطق استراتژیک را ممکن میسازد. یوگسلاوی نیز نمونهای کلاسیک از تجزیه مرحلهای و پیامدهای آن بر همسایگان است که نشان میدهد چنین فرآیندهایی به سادگی متوقف نمیشوند و اثرات زنجیرهای بر کشورهای اطراف دارند.
تجزیه ایران و بازآرایی پیرامونی آن، اگرچه به عنوان یک سناریوی قطعی قابل ارائه نیست، اما از منظر تحلیل ژئوپلیتیکی و بر اساس الگوهای تاریخی، یک فرآیند مرحلهای و منطقی است. این فرآیند شامل آغاز از شمال غرب با کردستان ایران، گسترش به جنوب شرق با بلوچستان، فشار بر ترکیه و شمال با آذربایجان و بازتنظیم استراتژیک خلیج فارس و جزایر استراتژیک است. بازیگران خارجی، به ویژه اسرائیل، نقش قابل توجهی در این فرآیند دارند، زیرا کاهش انسجام دولتهای بزرگ و چندقومیتی، امکان افزایش نفوذ استراتژیک و عمق امنیتی را برای آنها فراهم میکند. الگوهای تاریخی و تطبیقی نشان میدهند که چنین فرآیندهایی با مداخلات خارجی و فعال شدن شکافهای داخلی، قابل تحلیل و پیشبینی هستند و نادیده گرفتن آنها میتواند هزینههای امنیتی و سیاسی قابل توجهی برای منطقه به همراه داشته باشد. این سناریو، در صورتی که تحولات داخلی ایران با فشارهای خارجی همزمان شود، میتواند الگویی برای بازآرایی ژئوپلیتیکی منطقه، مشابه تجربههای تاریخی سوریه، لیبی و یوگسلاوی باشد، که نه تنها تغییرات داخلی بلکه بازتعریف روابط بینالمللی و استراتژیک کشورهای همسایه را نیز به همراه دارد و مسیر سیاستهای منطقهای را به شکلی بنیادین تغییر میدهد.
👍5
چرخه حماقت:عنتَرانِ قدرتهای ناسیونالیستی
...مسئله فقط خیانت به میهن نیست.مسئله انتر ناسیونالیست هایی است که عنتَر،ناسیونالیستها میشوند.حال این عنتَر ها،چه چپگرایان محدث شوروی باشند،چه راستگرایانی که آمریکا را منجی موعود میخوانند.هرچه اینان با یکدیگر متفاوت باشند،اما شباهتشان این است:چشم و گوش خود را بسته،عقل خود را وا نهاده،و جای استدلال عقلانی مانند کودکان جیغ میکشند.آنها در انتظارند که ناسیونالیستها،از سر دلسوزی و همنوع دوستی،بیایند و آنها را از قفس آزاد کنند.تجربه های مشابه را انکار،و کشور خود را دارای ضربه گیر الهی میدانند.انگار خدا میهنی را برای آنان آفریده که نه تجریه میشود،نه به سمت جنگ داخلی میرود،و نه خونی از دماغ کسی بیرون می آید؛درضمن بمب و موشک های فرستاده از پدر جهان آزاد،علاوه بر داشتن لرزشگیر اپتیکال،سنسور حکومتی شناسی دارد،یعنی مستقیم به پیشانی دوستداران حکومت برخورد میکند.حالا اگر هم در این میان،آن بمب و موشک به اشتباه_نه به عمد_هزاران نفر را بکشد،اشکالی ندارد.چون بقول آنها آزادی هزینه دارد!
کمتر خود را گول بزنید احمق ها!...
...مسئله فقط خیانت به میهن نیست.مسئله انتر ناسیونالیست هایی است که عنتَر،ناسیونالیستها میشوند.حال این عنتَر ها،چه چپگرایان محدث شوروی باشند،چه راستگرایانی که آمریکا را منجی موعود میخوانند.هرچه اینان با یکدیگر متفاوت باشند،اما شباهتشان این است:چشم و گوش خود را بسته،عقل خود را وا نهاده،و جای استدلال عقلانی مانند کودکان جیغ میکشند.آنها در انتظارند که ناسیونالیستها،از سر دلسوزی و همنوع دوستی،بیایند و آنها را از قفس آزاد کنند.تجربه های مشابه را انکار،و کشور خود را دارای ضربه گیر الهی میدانند.انگار خدا میهنی را برای آنان آفریده که نه تجریه میشود،نه به سمت جنگ داخلی میرود،و نه خونی از دماغ کسی بیرون می آید؛درضمن بمب و موشک های فرستاده از پدر جهان آزاد،علاوه بر داشتن لرزشگیر اپتیکال،سنسور حکومتی شناسی دارد،یعنی مستقیم به پیشانی دوستداران حکومت برخورد میکند.حالا اگر هم در این میان،آن بمب و موشک به اشتباه_نه به عمد_هزاران نفر را بکشد،اشکالی ندارد.چون بقول آنها آزادی هزینه دارد!
کمتر خود را گول بزنید احمق ها!...
🔥6👍1👏1
جنگ داخلی:نبرد نهایی یا آغاز نبردها؟!
جنگ داخلی هیچوقت با اسم واقعیاش شروع نمیشود. اگر از همان اول بگویند قرار است همسایهات دشمن شود و خیابانت خط مقدم، کسی استقبال نمیکند. برای همین اول با واژههای ملایم میآید: «قطبیشدن»، «تنش»، «دورهی گذار». بعد کمکم یاد میگیری که به صدای فحش، تهدید و حذف عادت کنی و اسمش را بگذاری «فضای سیاسی داغ».
هر طرف، خودش را قربانی مطلق میبیند و طرف مقابل را هیولا. خاکستری وجود ندارد؛ چون خاکستری فکر میخواهد و فکر کردن در این فضا نشانهی خیانت است. اگر سؤال بپرسی، میشوی «سست». اگر تردید کنی، «همدست دشمن». و اگر بگویی آخرش چه میشود، جواب آماده است: «اول باید بزنیم، بعد فکر میکنیم».
طنز تلخ ماجرا این است که همه مطمئناند کنترل اوضاع دست خودشان است. هر گروه فکر میکند خشونت را «تا حد لازم» استفاده میکند و بعد، بهموقع ترمز میکشد. انگار جنگ داخلی دکمه دارد. انگار میشود نفرت را روشن کرد، کار را راه انداخت، و بعد خاموشش کرد و رفت سراغ زندگی عادی
در این میان، کشتهها عدد میشوند، آوارگی «پیامد طبیعی»، و ویرانی «بهای اجتنابناپذیر». هرچه جلوتر میرویم، حساسیت کمتر میشود و توجیهها حرفهایتر. آخرش هم همه به یک جمله میرسند که مثل مُهر پای فاجعه میخورد: «چارهای نبود».
آنها قبل از این جمله،این را میگفتند:
«اینجا شبیه جاهای دیگر نیست.»
همین جمله را همه گفتهاند؛ درست قبل از اینکه کشورشان را مثل گوشت تازه تکهتکه کنند. هیچکس با این نیت وارد جنگ داخلی نشد؛ همه با نیت «نجات» وارد شدند. نتیجه همیشه یکی بود: قبرستان، مرز جدید، و نسلی که باید یاد بگیرد چطور با نفرت زندگی کند.
همهچیز از جایی میلغزد که عقل خسته میشود و احساسات، فرمانده میشوند. وقتی دیگر مهم نیست چه میگویی، فقط مهم است «طرفِ کی هستی». وقتی تجربههای مشابه را میگذاری کنار، چون دیدنشان درد دارد. وقتی فکر میکنی تاریخ برای بقیه نوشته شده، نه برای تو. این همان نقطهایست که کشور، حتی اگر هنوز یکتکه باشد، در ذهنها تجزیه شده است.
همه فکر میکنند کنترل دارند. این توهم، امضای مشترک تمام جنگهای داخلیست. هر گروه مطمئن است خشونتش «هدفمند» است، نفرتش «محدود» است، و آتشی که روشن کرده فقط همانجایی را میسوزاند که باید. همین را گفتند آنهایی که بعداً فهمیدند جنگ داخلی مثل سگ هار است: صاحبش را هم میدرد.
طنز سیاه اینجاست:
همه میگویند «برای حفظ کشور»،
اما اولین چیزی که قربانی میکنند خودِ کشور است.
اول اعتماد میمیرد، بعد همزیستی، بعد مرزهای ذهنی، و در نهایت مرزهای واقعی. تجزیه، آخرِ داستان نیست؛ محصول طبیعی مسیر است. وقتی یک جامعه یاد میگیرد انسانها را بر اساس «طرف» دستهبندی کند، نقشه هم دیر یا زود همین کار را میکند.
تجربهها را که نگاه میکنی، الگو عوض نمیشود:
اول نفرت توجیه میشود.
بعد خشونت عادی.
بعد کشتار «ضروری».
بعد دخالت بیرونی «اجتنابناپذیر».
و آخرش، کشور کوچکتر، ضعیفتر، و پر از آدمهایی که همهشان میگویند «ما فکر نمیکردیم کار به اینجا بکشد».
اما کشید.
همیشه کشید.
چون هیچکس فکر نمیکرد تجربهی دیگران دربارهی خودش هم صادق باشد.
و اینجاست که متن باید نیش بزند:
اگر فکر میکنی ما از آن تجربهها جدا هستیم،
اگر باور داری جامعهی ما آستانهی خاصی دارد،
اگر مطمئنی «تجزیه شوخی است» اما همزمان از مسیری دفاع میکنی که همهی نمونههای تاریخیاش به تجزیه ختم شده—
تو یا تاریخ را نخواندهای،
یا خواندهای و تصمیم گرفتهای نادیدهاش بگیری.
حقیقت ترسناک این است:
جنگ داخلی نه ناگهانی است، نه تصادفی.
نتیجهی دقیقِ همان استدلالهاییست که الان با اطمینان گفته میشوند.
همان اعتمادبهنفس، همان انکار، همان جملهی لعنتی: «اینجا فرق دارد».
فرق نداشت.
هیچجا نداشت.
و تاریخ، وقتی دوباره تکرار میشود،
دیگر توضیح نمیدهد—
فقط میبلعد.
حقیقت اما بیملاحظهتر است:
جنگ داخلی نه تقدیر است، نه تصادف، نه بدشانسی تاریخی.
نتیجهی مستقیم لذت بردن از سادهسازی جهان است.
از اینکه فکر کردن سخت بود و نفرت، راحت.
اگر هنوز فکر میکنی «ما به آنجا نمیرسیم»،
اگر هنوز مطمئنی «خط قرمز داریم»،
بدان دقیقاً همانجایی ایستادهای که همهی جوامع، درست قبل از سقوط، ایستاده بودند—
با اعتمادبهنفس، با قطعیت، و با انکار کاملِ آینده.
جنگ داخلی هیچوقت با اسم واقعیاش شروع نمیشود. اگر از همان اول بگویند قرار است همسایهات دشمن شود و خیابانت خط مقدم، کسی استقبال نمیکند. برای همین اول با واژههای ملایم میآید: «قطبیشدن»، «تنش»، «دورهی گذار». بعد کمکم یاد میگیری که به صدای فحش، تهدید و حذف عادت کنی و اسمش را بگذاری «فضای سیاسی داغ».
هر طرف، خودش را قربانی مطلق میبیند و طرف مقابل را هیولا. خاکستری وجود ندارد؛ چون خاکستری فکر میخواهد و فکر کردن در این فضا نشانهی خیانت است. اگر سؤال بپرسی، میشوی «سست». اگر تردید کنی، «همدست دشمن». و اگر بگویی آخرش چه میشود، جواب آماده است: «اول باید بزنیم، بعد فکر میکنیم».
طنز تلخ ماجرا این است که همه مطمئناند کنترل اوضاع دست خودشان است. هر گروه فکر میکند خشونت را «تا حد لازم» استفاده میکند و بعد، بهموقع ترمز میکشد. انگار جنگ داخلی دکمه دارد. انگار میشود نفرت را روشن کرد، کار را راه انداخت، و بعد خاموشش کرد و رفت سراغ زندگی عادی
در این میان، کشتهها عدد میشوند، آوارگی «پیامد طبیعی»، و ویرانی «بهای اجتنابناپذیر». هرچه جلوتر میرویم، حساسیت کمتر میشود و توجیهها حرفهایتر. آخرش هم همه به یک جمله میرسند که مثل مُهر پای فاجعه میخورد: «چارهای نبود».
آنها قبل از این جمله،این را میگفتند:
«اینجا شبیه جاهای دیگر نیست.»
همین جمله را همه گفتهاند؛ درست قبل از اینکه کشورشان را مثل گوشت تازه تکهتکه کنند. هیچکس با این نیت وارد جنگ داخلی نشد؛ همه با نیت «نجات» وارد شدند. نتیجه همیشه یکی بود: قبرستان، مرز جدید، و نسلی که باید یاد بگیرد چطور با نفرت زندگی کند.
همهچیز از جایی میلغزد که عقل خسته میشود و احساسات، فرمانده میشوند. وقتی دیگر مهم نیست چه میگویی، فقط مهم است «طرفِ کی هستی». وقتی تجربههای مشابه را میگذاری کنار، چون دیدنشان درد دارد. وقتی فکر میکنی تاریخ برای بقیه نوشته شده، نه برای تو. این همان نقطهایست که کشور، حتی اگر هنوز یکتکه باشد، در ذهنها تجزیه شده است.
همه فکر میکنند کنترل دارند. این توهم، امضای مشترک تمام جنگهای داخلیست. هر گروه مطمئن است خشونتش «هدفمند» است، نفرتش «محدود» است، و آتشی که روشن کرده فقط همانجایی را میسوزاند که باید. همین را گفتند آنهایی که بعداً فهمیدند جنگ داخلی مثل سگ هار است: صاحبش را هم میدرد.
طنز سیاه اینجاست:
همه میگویند «برای حفظ کشور»،
اما اولین چیزی که قربانی میکنند خودِ کشور است.
اول اعتماد میمیرد، بعد همزیستی، بعد مرزهای ذهنی، و در نهایت مرزهای واقعی. تجزیه، آخرِ داستان نیست؛ محصول طبیعی مسیر است. وقتی یک جامعه یاد میگیرد انسانها را بر اساس «طرف» دستهبندی کند، نقشه هم دیر یا زود همین کار را میکند.
تجربهها را که نگاه میکنی، الگو عوض نمیشود:
اول نفرت توجیه میشود.
بعد خشونت عادی.
بعد کشتار «ضروری».
بعد دخالت بیرونی «اجتنابناپذیر».
و آخرش، کشور کوچکتر، ضعیفتر، و پر از آدمهایی که همهشان میگویند «ما فکر نمیکردیم کار به اینجا بکشد».
اما کشید.
همیشه کشید.
چون هیچکس فکر نمیکرد تجربهی دیگران دربارهی خودش هم صادق باشد.
و اینجاست که متن باید نیش بزند:
اگر فکر میکنی ما از آن تجربهها جدا هستیم،
اگر باور داری جامعهی ما آستانهی خاصی دارد،
اگر مطمئنی «تجزیه شوخی است» اما همزمان از مسیری دفاع میکنی که همهی نمونههای تاریخیاش به تجزیه ختم شده—
تو یا تاریخ را نخواندهای،
یا خواندهای و تصمیم گرفتهای نادیدهاش بگیری.
حقیقت ترسناک این است:
جنگ داخلی نه ناگهانی است، نه تصادفی.
نتیجهی دقیقِ همان استدلالهاییست که الان با اطمینان گفته میشوند.
همان اعتمادبهنفس، همان انکار، همان جملهی لعنتی: «اینجا فرق دارد».
فرق نداشت.
هیچجا نداشت.
و تاریخ، وقتی دوباره تکرار میشود،
دیگر توضیح نمیدهد—
فقط میبلعد.
حقیقت اما بیملاحظهتر است:
جنگ داخلی نه تقدیر است، نه تصادف، نه بدشانسی تاریخی.
نتیجهی مستقیم لذت بردن از سادهسازی جهان است.
از اینکه فکر کردن سخت بود و نفرت، راحت.
اگر هنوز فکر میکنی «ما به آنجا نمیرسیم»،
اگر هنوز مطمئنی «خط قرمز داریم»،
بدان دقیقاً همانجایی ایستادهای که همهی جوامع، درست قبل از سقوط، ایستاده بودند—
با اعتمادبهنفس، با قطعیت، و با انکار کاملِ آینده.
پژهام
👍4
Forwarded from میرزا کوچک خان جنگلی
♦️نتیجه ائتلاف میرزا کوچک خان با کمونیست ها چه شد؟آیا میرزا کوچک خان چپ بود؟(62)
🔰پروفسور نیکی آر کدی استاد دانشگاه کالیفرنیا:
■In May 1921, a government was established in Gilan including both Communists and the non-Communist forces of Kuchek Khan, who continued as prime minister. There was discord over the extent of reforms, and by late 1921, Kuchek Khan turned against the left and expelled them from the government.
■در ماه مه ۱۹۲۱، دولتی در گیلان تأسیس شد که شامل کمونیستها و نیروهای غیرکمونیست کوچک خان بود که به عنوان نخستوزیر ادامه داد. بر سر میزان اصلاحات اختلاف نظر وجود داشت و تا اواخر سال ۱۹۲۱، کوچک خان علیه چپها شورید و آنها را از دولت اخراج کرد.
📕Modern Iran: Roots and Results of Revolution, Yale University Press,Nikki Keddie,88
🔰پروفسور نیکی آر کدی استاد دانشگاه کالیفرنیا:
■In May 1921, a government was established in Gilan including both Communists and the non-Communist forces of Kuchek Khan, who continued as prime minister. There was discord over the extent of reforms, and by late 1921, Kuchek Khan turned against the left and expelled them from the government.
■در ماه مه ۱۹۲۱، دولتی در گیلان تأسیس شد که شامل کمونیستها و نیروهای غیرکمونیست کوچک خان بود که به عنوان نخستوزیر ادامه داد. بر سر میزان اصلاحات اختلاف نظر وجود داشت و تا اواخر سال ۱۹۲۱، کوچک خان علیه چپها شورید و آنها را از دولت اخراج کرد.
📕Modern Iran: Roots and Results of Revolution, Yale University Press,Nikki Keddie,88
حمله خارجی:کلید دموکراسی یا سرآغاز نابودی!؟
ادعای اینکه حملهی نظامی خارجی میتواند به استقرار دموکراسی منجر شود، با یافتههای اصلی علوم سیاسی و مطالعات تطبیقی در تعارض آشکار است. دموکراسی در ادبیات علمی نه یک پیامد مکانیکیِ تغییر رژیم، بلکه محصول یک فرایند پیچیدهی نهادی–اجتماعی است که مستلزم شکلگیری تدریجی نهادهای پاسخگو، مشروعیت سیاسی، ظرفیت دولت و مشارکت سازمانیافتهی جامعه است. مداخلهی نظامی خارجی، بهطور ساختاری این پیششرطها را تضعیف یا نابود میکند، زیرا جنگ اولویت سیاست را از رقابت نهادی به منطق بقا و خشونت منتقل میسازد.
نمونههایی مانند عراق، لیبی و افغانستان استثنا نیستند، بلکه پیامد قابل پیشبینی «دموکراسی وارداتی »اند.دادههای تطبیقی نشان میدهند گذارهایی که با مداخلهی خارجی آغاز میشوند، بیشترین احتمال فروپاشی یا بازگشت به اقتدارگرایی را دارند. این شکست تصادفی نیست: دموکراسی به دولت کارآمد و اعتماد اجتماعی نیاز دارد، و جنگ هر دو را از بین میبرد.
ادعای همراستایی منافع آمریکا و اسرائیل با دموکراسی در ایران نیز با منطق سیاست بینالملل ناسازگار است. دولتها بر اساس منافع امنیتی و قابلیت پیشبینی عمل میکنند، نه ارزشها. دموکراسی واقعی—با افکار عمومی فعال و سیاست مستقل—برای قدرتهای خارجی یک ریسک است، نه یک هدف. تاریخ حمایت از دیکتاتوریهای همسو و مقابله با دولتهای منتخب ناسازگار، این واقعیت را بارها ثابت کرده است.در واقع باید گفت:دموکراسی واقعی برای قدرتهای خارجی یک متغیر بیثباتکننده است، نه یک مزیت راهبردی.
تناقض،آشکار است: دموکراسی بر حق تعیین سرنوشت بنا شده، اما حملهی خارجی نفی همین اصل است. نمیتوان با سلب عاملیت یک جامعه، مدعی آزادی آن شد. این منطق از اساس معیوب است.
دموکراسی اگر قرار است بهوجود بیاید، از دل جامعه میآید؛ با هزینه، تضاد و مبارزهی داخلی. مداخلهی خارجی شاید ساختار قدرت را بلرزاند، اما جامعه را همزمان ویران میکند. و تاریخ نشان داده است: از دل ویرانی، دموکراسی بیرون نمیآید.دموکراسی تحمیلی، ویرانی تولید میکند، نه آزادی؛ دموکراسی واقعی محصول تلاش و تضاد درونی جامعه است، نه بمب و لشکرکشی خارجی.
ادعای اینکه حملهی نظامی خارجی میتواند به استقرار دموکراسی منجر شود، با یافتههای اصلی علوم سیاسی و مطالعات تطبیقی در تعارض آشکار است. دموکراسی در ادبیات علمی نه یک پیامد مکانیکیِ تغییر رژیم، بلکه محصول یک فرایند پیچیدهی نهادی–اجتماعی است که مستلزم شکلگیری تدریجی نهادهای پاسخگو، مشروعیت سیاسی، ظرفیت دولت و مشارکت سازمانیافتهی جامعه است. مداخلهی نظامی خارجی، بهطور ساختاری این پیششرطها را تضعیف یا نابود میکند، زیرا جنگ اولویت سیاست را از رقابت نهادی به منطق بقا و خشونت منتقل میسازد.
نمونههایی مانند عراق، لیبی و افغانستان استثنا نیستند، بلکه پیامد قابل پیشبینی «دموکراسی وارداتی »اند.دادههای تطبیقی نشان میدهند گذارهایی که با مداخلهی خارجی آغاز میشوند، بیشترین احتمال فروپاشی یا بازگشت به اقتدارگرایی را دارند. این شکست تصادفی نیست: دموکراسی به دولت کارآمد و اعتماد اجتماعی نیاز دارد، و جنگ هر دو را از بین میبرد.
ادعای همراستایی منافع آمریکا و اسرائیل با دموکراسی در ایران نیز با منطق سیاست بینالملل ناسازگار است. دولتها بر اساس منافع امنیتی و قابلیت پیشبینی عمل میکنند، نه ارزشها. دموکراسی واقعی—با افکار عمومی فعال و سیاست مستقل—برای قدرتهای خارجی یک ریسک است، نه یک هدف. تاریخ حمایت از دیکتاتوریهای همسو و مقابله با دولتهای منتخب ناسازگار، این واقعیت را بارها ثابت کرده است.در واقع باید گفت:دموکراسی واقعی برای قدرتهای خارجی یک متغیر بیثباتکننده است، نه یک مزیت راهبردی.
تناقض،آشکار است: دموکراسی بر حق تعیین سرنوشت بنا شده، اما حملهی خارجی نفی همین اصل است. نمیتوان با سلب عاملیت یک جامعه، مدعی آزادی آن شد. این منطق از اساس معیوب است.
دموکراسی اگر قرار است بهوجود بیاید، از دل جامعه میآید؛ با هزینه، تضاد و مبارزهی داخلی. مداخلهی خارجی شاید ساختار قدرت را بلرزاند، اما جامعه را همزمان ویران میکند. و تاریخ نشان داده است: از دل ویرانی، دموکراسی بیرون نمیآید.دموکراسی تحمیلی، ویرانی تولید میکند، نه آزادی؛ دموکراسی واقعی محصول تلاش و تضاد درونی جامعه است، نه بمب و لشکرکشی خارجی.
پژهام
🔥5
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
سخن امروز ما،سخنان دیروز آقای رضا پهلویست.
دموکراسی وارداتی ویرانی میآورد نه آزادی،هر بمب و لشکرکشی خارجی اعتماد امید و آینده یک ملت را میخورد.قدرتهای خارجی دموکراسی نمی خواهند؛ آنها ترس و فرمانبرداری میخواهند.تاریخ نشان داده است: ملتهای آزاد زیر چکمه ها له میشوند،و فروپاشی اجتماعی جای آنها را می گیرد.
👍5👏1
پژهام|پژوهشکده تاریخ معاصر
آنها قبل از این جمله،این را میگفتند:
«اینجا شبیه جاهای دیگر نیست.»
همین جمله را همه گفتهاند؛ درست قبل از اینکه کشورشان را مثل گوشت تازه تکهتکه کنند.
«اینجا شبیه جاهای دیگر نیست.»
همین جمله را همه گفتهاند؛ درست قبل از اینکه کشورشان را مثل گوشت تازه تکهتکه کنند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ونس:ما تاریخ خاورمیانه را میدانیم و ترامپ علاقه ای به تکرار تاریخ عراق ندارد.
حتی ترامپ هم میدونه که احتمال تبدیل شدنِ ایران،به نمونه های قبلی،مثل عراق و لیبی وجود داره.اما عدهای هنوز انکار میکنن و از سادهسازی مسائل و خوش خیالی کودکانه لذت میبرن و میگن:«اینجا شبیه جاهای دیگر نیست.»
👍6🤣2
Forwarded from بریدهها و برادهها
در صفحات بیبیسی عکس جوانانی را دیدم که در ایران کشته شدند و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. نسلی که باید ایران را بسازد قربانی شد. این دریای خون شکاف حکومت و جامعه را عمیق تر از آنچه حاکمان فکر میکند کرده است و عواقب جدی خواهد داشت.
https://x.com/i/status/2019091671116579296
https://x.com/i/status/2019091671116579296
X (formerly Twitter)
Mohsen Milani (@milanimohsen) on X
در صفحات بیبیسی عکس جوانانی را دیدم که در ایران کشته شدند و نتوانستم جلوی گریهام را بگیرم. نسلی که باید ایران را بسازد قربانی شد. این دریای خون شکاف حکومت و جامعه را عمیق تر از آنچه حاکمان فکر میکند کرده است و عواقب جدی خواهد داشت.
🤣8💔5❤1