لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود.
بهمنِ ۱۳۴۲
#شاملو
@Selected_Poetry
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسبیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود.
بهمنِ ۱۳۴۲
#شاملو
@Selected_Poetry
🔥4
چند سالیست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازهی تنهایی من در من نیست
چشم میدوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قدّ سر سوزن نیست
دست برداشتم از عشق، که هر دستِ سلام
لمسِ آرامشِ سردیست که در آهن نیست
حس بیقاعدهی عقل و جنون با من بود
درک این حالِ بههمریخته تقریباً نیست
سالها بود از این فاصله میترسیدم
که به کوتاهی دلکندن و دلبستن نیست
رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم
جا به اندازهی تنهایی من در من نیست
#عبدالجبار_کاکایی
@Selected_Poetry
جا به اندازهی تنهایی من در من نیست
چشم میدوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قدّ سر سوزن نیست
دست برداشتم از عشق، که هر دستِ سلام
لمسِ آرامشِ سردیست که در آهن نیست
حس بیقاعدهی عقل و جنون با من بود
درک این حالِ بههمریخته تقریباً نیست
سالها بود از این فاصله میترسیدم
که به کوتاهی دلکندن و دلبستن نیست
رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم
جا به اندازهی تنهایی من در من نیست
#عبدالجبار_کاکایی
@Selected_Poetry
❤6
آمدی تا نرگس چشمت مرا جادو کند
عشق آمد که مرا یکباره زیرو رو کند
تا تو را دیدم به خود گفتم که خال گونهات
از مسلمانی درآورده مرا هندو کند
چشم وا کردی و مژگانت به من آموختند
دزد اگر در خانه افتد، خانه را جارو کند
آنقدر خوبی ملائک در بیانت گفتهاند
میروی تا شاعر رویت غزل پارو کند
هیچکس زیبا نبوده مثل تو، با خلقتت
ساده میگویم خدا آمد، خودش را رو کند
هر که در عالم به نحوی صید مطلب میکند
شیخ با عمامه و معشوقه با گیسو کند
حرف عاشق از دلش آید نه از روی زبان
اصل بد صوفی نخواهد شد اگر هو هو کند
در دلم عشق تو را دارم نه بر روی زبان
عشق آمد تا که ما را یک دل و یک سو کند
#احمد_جم
@Selected_Poetry
عشق آمد که مرا یکباره زیرو رو کند
تا تو را دیدم به خود گفتم که خال گونهات
از مسلمانی درآورده مرا هندو کند
چشم وا کردی و مژگانت به من آموختند
دزد اگر در خانه افتد، خانه را جارو کند
آنقدر خوبی ملائک در بیانت گفتهاند
میروی تا شاعر رویت غزل پارو کند
هیچکس زیبا نبوده مثل تو، با خلقتت
ساده میگویم خدا آمد، خودش را رو کند
هر که در عالم به نحوی صید مطلب میکند
شیخ با عمامه و معشوقه با گیسو کند
حرف عاشق از دلش آید نه از روی زبان
اصل بد صوفی نخواهد شد اگر هو هو کند
در دلم عشق تو را دارم نه بر روی زبان
عشق آمد تا که ما را یک دل و یک سو کند
#احمد_جم
@Selected_Poetry
👏6❤1
تا به دست باد میریزند گیسوها به هم
میخورند از لرزش بسیار، زانوها به هم
نیست در دنیا پلی از این شگفتانگیزتر
میرسد با یک نخ باریک، ابروها به هم
چشمها دریا و ابروها دو تا قوی سیاه
اخم کن نزدیکتر باشند این قوها به هم
با خیالش در بغل دارد تو را دیوانهای
هر کجا دیدی گره خوردهست بازوها به هم
میرسد روزی که ما همسنگ یکدیگر شویم
میخورد یک روز قانون ترازوها به هم
عاشقیم اما چرا از هم خجالت میکشیم؟
کاش اصلا دل نمیبستند کمروها به هم..
#محمد_حسین_ملکیان
@Selected_Poetry
میخورند از لرزش بسیار، زانوها به هم
نیست در دنیا پلی از این شگفتانگیزتر
میرسد با یک نخ باریک، ابروها به هم
چشمها دریا و ابروها دو تا قوی سیاه
اخم کن نزدیکتر باشند این قوها به هم
با خیالش در بغل دارد تو را دیوانهای
هر کجا دیدی گره خوردهست بازوها به هم
میرسد روزی که ما همسنگ یکدیگر شویم
میخورد یک روز قانون ترازوها به هم
عاشقیم اما چرا از هم خجالت میکشیم؟
کاش اصلا دل نمیبستند کمروها به هم..
#محمد_حسین_ملکیان
@Selected_Poetry
❤4
کشته داده مسلسل چشمات
از کجا حکم تیر میگیری؟
قتل عام یه مملکت بس نیس؟
با چه رویی اسیر میگیری؟
عامل انقلاب تو قلبم
جرمت و اعتراف کن دختر
چشمهای مسلحی داری
اسلحهت رو غلاف کن دختر
با دوتا چشم قهوه قاجاریت
میکشی، اعتراض هم داری؟
اسلحه خیلی وقته ممنوعه
واسه چشمات جواز هم داری؟
تو یه سبک جدید تو شعری
داری آرووم رواج میگیری
عاشقی مسریه نیا سمتم
مرض لاعلاج میگیری
تن به آغوش دیگهای بده من
تن به تنهایی خودم دادم
من یه عمره اسیرتم اما
با قرار وثیقه آزادم
از تو و زندگی و احوالت
خبرای موثقی دارم
داری از تو چشام میخونی
چه چشای دهن لقی دارم
من به همراهیه تو محتاجم
بخدا احتیاج هم بد نیست
تو که باشی کنار من دیگه -
مرض لاعلاج هم بد نیست
بغلم کن که توی آغوشت
کل دنیا بیوفته از چشمام
بغلم کن که واقعن خستم
بغلم کن که واقعن تنهام
#هانی_ملک_زاده
@Selected_Poetry
از کجا حکم تیر میگیری؟
قتل عام یه مملکت بس نیس؟
با چه رویی اسیر میگیری؟
عامل انقلاب تو قلبم
جرمت و اعتراف کن دختر
چشمهای مسلحی داری
اسلحهت رو غلاف کن دختر
با دوتا چشم قهوه قاجاریت
میکشی، اعتراض هم داری؟
اسلحه خیلی وقته ممنوعه
واسه چشمات جواز هم داری؟
تو یه سبک جدید تو شعری
داری آرووم رواج میگیری
عاشقی مسریه نیا سمتم
مرض لاعلاج میگیری
تن به آغوش دیگهای بده من
تن به تنهایی خودم دادم
من یه عمره اسیرتم اما
با قرار وثیقه آزادم
از تو و زندگی و احوالت
خبرای موثقی دارم
داری از تو چشام میخونی
چه چشای دهن لقی دارم
من به همراهیه تو محتاجم
بخدا احتیاج هم بد نیست
تو که باشی کنار من دیگه -
مرض لاعلاج هم بد نیست
بغلم کن که توی آغوشت
کل دنیا بیوفته از چشمام
بغلم کن که واقعن خستم
بغلم کن که واقعن تنهام
#هانی_ملک_زاده
@Selected_Poetry
❤3
به زندان قفس مرغ دلم چون شاد میگردد
مگر روزی که از این بند غم آزاد میگردد
ز آزادی جهان آباد و چرخ کشور دارا
پساز مشروطه با افزار استبداد میگردد
تپیدنهای دلها ناله شد آهستهآهسته
رساتر گر شود این نالهها فریاد میگردد
شدم چون چرخ سرگردان که چرخ کجروش تا کی
به کام این جفاجو با همه بیداد میگردد
ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنهٔ فولاد میگردد
دلم از این خرابیها بود خوش زانکه میدانم
خرابی چونکه از حد بگذرد آباد میگردد
ز بیداد فزون آهنگری گمنام و زحمتکش
علمدار و علم چون کاوهٔ حداد میگردد
علم شد در جهان فرهاد در جانبازی شیرین
نه هرکس کوهکن شد در جهان فرهاد میگردد
دلم از این عروسی سخت میلرزد که قاسم هم
چو جنگ نینوا نزدیک شد داماد میگردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زآنرو
که بنیان جفا و جور بیبنیاد میگردد
ز شاگردی نمودن فرخی استاد ماهر شد
بلی هر کس که شاگردی نمود استاد میگردد
#فرخی_یزدی
@Selected_Poetry
مگر روزی که از این بند غم آزاد میگردد
ز آزادی جهان آباد و چرخ کشور دارا
پساز مشروطه با افزار استبداد میگردد
تپیدنهای دلها ناله شد آهستهآهسته
رساتر گر شود این نالهها فریاد میگردد
شدم چون چرخ سرگردان که چرخ کجروش تا کی
به کام این جفاجو با همه بیداد میگردد
ز اشک و آه مردم بوی خون آید که آهن را
دهی گر آب و آتش دشنهٔ فولاد میگردد
دلم از این خرابیها بود خوش زانکه میدانم
خرابی چونکه از حد بگذرد آباد میگردد
ز بیداد فزون آهنگری گمنام و زحمتکش
علمدار و علم چون کاوهٔ حداد میگردد
علم شد در جهان فرهاد در جانبازی شیرین
نه هرکس کوهکن شد در جهان فرهاد میگردد
دلم از این عروسی سخت میلرزد که قاسم هم
چو جنگ نینوا نزدیک شد داماد میگردد
به ویرانی این اوضاع هستم مطمئن زآنرو
که بنیان جفا و جور بیبنیاد میگردد
ز شاگردی نمودن فرخی استاد ماهر شد
بلی هر کس که شاگردی نمود استاد میگردد
#فرخی_یزدی
@Selected_Poetry
❤2
امشب برای ماندنِ من دست و پا بزن
امشب مرا بغل کن و هِی التماس کن
آنسوی حس و حال خودت را نشان بده
من را از این تلاشِ مضاعف خلاص کن
امشب کنارِ خلوتِ بی های و هوی ِ خود
هم بغضِ ساز و زخمهی این پیرِ چنگیام
آنقدر در سکوتِ خودم غوطه ور شدم
انگار بر مزارِ خودم شیرِ سنگیام
من چشمهای منتظرش را شناختم
میخواستم به روی خودم هم نیاورم
فریاد میزدم به خدا، آسمان، که های
من با کدام اخترِ نحست برابرم ؟
جوری که هیچ قصه به پایان نمیرسد
باید زِ دورِ باطلِ هر قصه یاد کرد
تسلیمِ این مثلثِ ناحق نمیشوم
دیگر نمیشود به کسی اعتماد کرد
وقتی که نیستی و دلم شور میزند
دشتیترین ترانه که الهام میشود
چشمِ تو در تلاقیِ چشمانِ دیگریست
اینجا کسی به عشقِ تو بدنام، میشود
آنقدر خستهام که اگر دستِ سرنوشت
اینبار هم، تمامِ مرا زیر و رو کند
باید کسی به جای من این خاطرات را
با شعرهای تلخِ خودش بازگو کند
لعنت به لحظهای که پدر با دو دستِ خویش
یک دست نان و دستِ چپم یک مداد، داد
بابا ببین مدادِ تو با من چه کار کرد
بابا ببین که دخترکت را، به باد داد
حالا دوباره نوبتِ تنبیهِ من شده
من را به حس و حالِ سکوتت دچار کن
بعدا نگو که: شعر سرم را به باد داد
حالا بیا و درد و دلم را مهار کن
ما عاشقانههای سیاسی نوشتهایم
جایی که زخم پشتِ سرِ زخم میشکفت
این داستانِ واقعی ِ نسلِ ما دو تاست
وارطان سکوت کرد و نازلی سخن نگفت
#ساقی_سلیمانی
@Selected_Poetry
امشب مرا بغل کن و هِی التماس کن
آنسوی حس و حال خودت را نشان بده
من را از این تلاشِ مضاعف خلاص کن
امشب کنارِ خلوتِ بی های و هوی ِ خود
هم بغضِ ساز و زخمهی این پیرِ چنگیام
آنقدر در سکوتِ خودم غوطه ور شدم
انگار بر مزارِ خودم شیرِ سنگیام
من چشمهای منتظرش را شناختم
میخواستم به روی خودم هم نیاورم
فریاد میزدم به خدا، آسمان، که های
من با کدام اخترِ نحست برابرم ؟
جوری که هیچ قصه به پایان نمیرسد
باید زِ دورِ باطلِ هر قصه یاد کرد
تسلیمِ این مثلثِ ناحق نمیشوم
دیگر نمیشود به کسی اعتماد کرد
وقتی که نیستی و دلم شور میزند
دشتیترین ترانه که الهام میشود
چشمِ تو در تلاقیِ چشمانِ دیگریست
اینجا کسی به عشقِ تو بدنام، میشود
آنقدر خستهام که اگر دستِ سرنوشت
اینبار هم، تمامِ مرا زیر و رو کند
باید کسی به جای من این خاطرات را
با شعرهای تلخِ خودش بازگو کند
لعنت به لحظهای که پدر با دو دستِ خویش
یک دست نان و دستِ چپم یک مداد، داد
بابا ببین مدادِ تو با من چه کار کرد
بابا ببین که دخترکت را، به باد داد
حالا دوباره نوبتِ تنبیهِ من شده
من را به حس و حالِ سکوتت دچار کن
بعدا نگو که: شعر سرم را به باد داد
حالا بیا و درد و دلم را مهار کن
ما عاشقانههای سیاسی نوشتهایم
جایی که زخم پشتِ سرِ زخم میشکفت
این داستانِ واقعی ِ نسلِ ما دو تاست
وارطان سکوت کرد و نازلی سخن نگفت
#ساقی_سلیمانی
@Selected_Poetry
❤2👍1👎1
پرده ی رنگین
ما لُعْبَتَکانیم و فلک لُعبَتباز
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز
یکچند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز!
خیام
با شبنم اشک من ای نیلوفر شب
گلبرگهای خویش را شادابتر کن
هر صبح از دامان خود خاکسترم را
برگیر و در چشمان بخت بیهنر کن
ای صبح! ای شب! ای سپیدی! ای سیاهی!
ای آسمان جاودان خاموش دلتنگ!
ای ساحل سبز افق!
ای کوه! ای بلند!
ای شعر!
ای رنج! ای یاد!
ای غم که دست مهربانت جاودانه
چون تاج زرین بر سرم بود!
بازیچهٔ دست شما فرسود، فرسود
ای خیمهشببازان افلاک!
ای چهرهپردازان چالاک!
وقت است صندوق عدم را درگشایید
بازیچهٔ فرسوده را پنهان نمایید
ای دست ناپیدای هستی!
بازیچه چون فرسوده شد، بازیچه نو کن
ای مرگ با آن داس خونین!
این ساقهٔ پژمرده را دیگر درو کن
ای آدمکسازان بیباک!
ای خیمهشببازان افلاک!
ای چهرهپردازان چالاک!
من هدیه آوردم «بهار» و «بابکم» را
دنبال این بازیچههای نو بیایید!
ای دست ناپیدای هستی!
با اولین لبخند فردا،
خورشید خونین را بیفروز!
مهتاب غمگین را بیاویز!
در پردهٔ رنگین تزویر
با نغمهٔ نیرنگ تقدیر
چون هفتهها و ماهها و قرنها پیش
این آدمکهای ملول بیگنه را
هر جا به هر سازی که میخواهی برقصان
تو ماندهای با این همه رنگ
من میروم با آخرین حرف:
ای خیمهشبباز!
در غربت غمگین و دردآلود این خاک،
آزادهای زندانی توست
- قربانی قهر خدا - نامش محبت!
زنجیر از پایش جدا کن
او را -چو من- از دام تزویرت رها کن!
همراه این آزردهٔ درد آشنا کن.
#فریدون_مشیری
سه دفتر، ابر و کوچه
@Selected_Poetry
ما لُعْبَتَکانیم و فلک لُعبَتباز
از روی حقیقتی نه از روی مَجاز
یکچند در این بساط بازی کردیم
رفتیم به صندوقِ عدم یکیک باز!
خیام
با شبنم اشک من ای نیلوفر شب
گلبرگهای خویش را شادابتر کن
هر صبح از دامان خود خاکسترم را
برگیر و در چشمان بخت بیهنر کن
ای صبح! ای شب! ای سپیدی! ای سیاهی!
ای آسمان جاودان خاموش دلتنگ!
ای ساحل سبز افق!
ای کوه! ای بلند!
ای شعر!
ای رنج! ای یاد!
ای غم که دست مهربانت جاودانه
چون تاج زرین بر سرم بود!
بازیچهٔ دست شما فرسود، فرسود
ای خیمهشببازان افلاک!
ای چهرهپردازان چالاک!
وقت است صندوق عدم را درگشایید
بازیچهٔ فرسوده را پنهان نمایید
ای دست ناپیدای هستی!
بازیچه چون فرسوده شد، بازیچه نو کن
ای مرگ با آن داس خونین!
این ساقهٔ پژمرده را دیگر درو کن
ای آدمکسازان بیباک!
ای خیمهشببازان افلاک!
ای چهرهپردازان چالاک!
من هدیه آوردم «بهار» و «بابکم» را
دنبال این بازیچههای نو بیایید!
ای دست ناپیدای هستی!
با اولین لبخند فردا،
خورشید خونین را بیفروز!
مهتاب غمگین را بیاویز!
در پردهٔ رنگین تزویر
با نغمهٔ نیرنگ تقدیر
چون هفتهها و ماهها و قرنها پیش
این آدمکهای ملول بیگنه را
هر جا به هر سازی که میخواهی برقصان
تو ماندهای با این همه رنگ
من میروم با آخرین حرف:
ای خیمهشبباز!
در غربت غمگین و دردآلود این خاک،
آزادهای زندانی توست
- قربانی قهر خدا - نامش محبت!
زنجیر از پایش جدا کن
او را -چو من- از دام تزویرت رها کن!
همراه این آزردهٔ درد آشنا کن.
#فریدون_مشیری
سه دفتر، ابر و کوچه
@Selected_Poetry
❤3
هیچ هم زیبا نبودی من تو را زیبا کشیدم
بیجهت اغراق کردم دلبر و رعنا کشیدم
از «لئوناردو داوینچی» عذرخواهی میکنم که
این همه عکس تو را مثل «مونالیزا» کشیدم
تو نمیدانستی اصلن شهرزاد قصّهها چیست
من هزار و یک شب از موهای تو یلدا کشیدم
دلخوش نیلوفری در گوشهی مُرداب بودی
من تو را مهتابگون تا آسمان بالا کشیدم
نه عسل! گس بود طعمِ بوسههایی که ندادی
من چه احمق خانهات را قصر کندوها کشیدم
چشمِ تو معمولی اما من میان شعرهایم
زورقی با پلکِ پارو در دل دریا کشیدم
من چه بیانصاف بودم با ترازوی دلم که
تار مویت را برابر با همه دنیا کشیدم
با چه رویی بعد از این شعر نظامی را بخوانم
بس که مجنون بودم و بیخود تو را لیلا کشیدم
مرغ ماهیخار بدترکیب! جوجهاردک زشت!
باورت شد که تو را شهزادهی قُوها کشیدم؟
دختری زیباتر از تو بعد از این بر میگزینم
دختری که ناز او را از همین حالا کشیدم
بعد از این خوش باش با او میروم از خاطراتت
خاطرت آسوده باشد از خیالت پاکشیدم
#شهراد_میدری
@Selected_Poetry
حسین (شهراد) میدری از جمله شاعران نسل جوان در شعر معاصر فارسی است. او از پیروان شعر نئو کلاسیک است.
میدری اغلب تلاش کرده از واژگان فارسی در شعرهایش استفاده کنه و از این نظر همیشه برایم قابل احترام و توجه است.
این مقاله درباره آثار اوست.
https://sanad.iau.ir/journal/za/Article/664660?jid=664660
بیجهت اغراق کردم دلبر و رعنا کشیدم
از «لئوناردو داوینچی» عذرخواهی میکنم که
این همه عکس تو را مثل «مونالیزا» کشیدم
تو نمیدانستی اصلن شهرزاد قصّهها چیست
من هزار و یک شب از موهای تو یلدا کشیدم
دلخوش نیلوفری در گوشهی مُرداب بودی
من تو را مهتابگون تا آسمان بالا کشیدم
نه عسل! گس بود طعمِ بوسههایی که ندادی
من چه احمق خانهات را قصر کندوها کشیدم
چشمِ تو معمولی اما من میان شعرهایم
زورقی با پلکِ پارو در دل دریا کشیدم
من چه بیانصاف بودم با ترازوی دلم که
تار مویت را برابر با همه دنیا کشیدم
با چه رویی بعد از این شعر نظامی را بخوانم
بس که مجنون بودم و بیخود تو را لیلا کشیدم
مرغ ماهیخار بدترکیب! جوجهاردک زشت!
باورت شد که تو را شهزادهی قُوها کشیدم؟
دختری زیباتر از تو بعد از این بر میگزینم
دختری که ناز او را از همین حالا کشیدم
بعد از این خوش باش با او میروم از خاطراتت
خاطرت آسوده باشد از خیالت پاکشیدم
#شهراد_میدری
@Selected_Poetry
حسین (شهراد) میدری از جمله شاعران نسل جوان در شعر معاصر فارسی است. او از پیروان شعر نئو کلاسیک است.
میدری اغلب تلاش کرده از واژگان فارسی در شعرهایش استفاده کنه و از این نظر همیشه برایم قابل احترام و توجه است.
این مقاله درباره آثار اوست.
https://sanad.iau.ir/journal/za/Article/664660?jid=664660
👍2❤1
هنوز خیره شدن در چشمان تو
شبیه لذت بردن از شمردن ستاره
در یک شب صحراییست
و هنوز اسم تو تنها اسمیست
در زندگی من
که هیچکسی نمیتواند چیزی در موردش بگوید
هنوز یادم می آید
رود... رود... غار... غار... و زخم... زخم
و به خوبی بوی دستانات را به یاد دارم
چوب آبنوس و ادویهی عربی پنهان
که بویاش شبها از کشتیهایی میآید
که به سوی ناشناختهها میروند
اگر حنجرهام غاری از یخ نبود
به تو حرفی تازه میگفتم
#غادة_السمان
برگردان: محبوبه افشاری
@Selected_Poetry
شبیه لذت بردن از شمردن ستاره
در یک شب صحراییست
و هنوز اسم تو تنها اسمیست
در زندگی من
که هیچکسی نمیتواند چیزی در موردش بگوید
هنوز یادم می آید
رود... رود... غار... غار... و زخم... زخم
و به خوبی بوی دستانات را به یاد دارم
چوب آبنوس و ادویهی عربی پنهان
که بویاش شبها از کشتیهایی میآید
که به سوی ناشناختهها میروند
اگر حنجرهام غاری از یخ نبود
به تو حرفی تازه میگفتم
#غادة_السمان
برگردان: محبوبه افشاری
@Selected_Poetry
❤2
من میروم اما تو هم قدری به من اصرار کن
حرفی بزن، چیزی بگو کار مرا دشوار کن
تردید دارم بعد من با حسرتت خلوت کنی
از چشمهایت خواندم، ترسیدهای، اقرار کن
هرچند گوش کوچهها از گفتگوهامان پر است
آن خاطرات مرده را گردن نگیر، انکار کن
دنیای ما از هم جدا، دنیای سنگ و آینه است
این جمله را در آینه هی با خودت تکرار کن
من سوختم تا ساختم، پای تو خود را باختم
این دست، دست آخر است، این دفعه تو ایثار کن
بعد از جدایی، زندگی خوابی شبیه مردن است
برگرد و دنیای مرا با این خبر بیدار کن.
#ریحانه_طاهری
@Selected_Poetry
آدرس صفحه
https://www.instagram.com/reyhane.taheri.j?igsh=dGQ4NndjbGMzMXl6
حرفی بزن، چیزی بگو کار مرا دشوار کن
تردید دارم بعد من با حسرتت خلوت کنی
از چشمهایت خواندم، ترسیدهای، اقرار کن
هرچند گوش کوچهها از گفتگوهامان پر است
آن خاطرات مرده را گردن نگیر، انکار کن
دنیای ما از هم جدا، دنیای سنگ و آینه است
این جمله را در آینه هی با خودت تکرار کن
من سوختم تا ساختم، پای تو خود را باختم
این دست، دست آخر است، این دفعه تو ایثار کن
بعد از جدایی، زندگی خوابی شبیه مردن است
برگرد و دنیای مرا با این خبر بیدار کن.
#ریحانه_طاهری
@Selected_Poetry
آدرس صفحه
https://www.instagram.com/reyhane.taheri.j?igsh=dGQ4NndjbGMzMXl6
Instagram
@reyhane.taheri.j
من می روم اما تو هم قدری به من اصرار کن
حرفی بزن چیزی بگو کار مرا دشوار کن …
#ریحانه_طاهری#غزل#ترانه
.
.
@shahrestanadab.anjoman
حرفی بزن چیزی بگو کار مرا دشوار کن …
#ریحانه_طاهری#غزل#ترانه
.
.
@shahrestanadab.anjoman
❤1
انداختی از سکه، بازار پریها را
بشمار وقتی میپرانی مشتریها را
دامن طلای در تلاطم! این همه دل را
در سادگی هم میبری واکن زریها را
یک طاقه ابر از آسمان بردار و از سَروی
سوزن کن و نخ کن تمام روسریها را
رختی بپوش از ابر و رویا و کتابی کن
آیین شوخیها و رسم دلبریها را
مقصود شو دیوان به دیوان انوریها را
از گور برخیزان به صف کن عنصری ها را
بیسکّه همسازند و همراهند و همسفره
معشوقبازیّ و شکار و مِیخوریها را
می، می بیاور هی بیاور کِی سرم داغی!
ساقی عطش دارم رها کن مشتریها را
امشب در این مِیْخانه ی بی خواب، چشمی کو
تا مثل من رنگین ببیند گچ بُریها را؟
داغم چراغم، خامشی دور از شب انگور
حالا که دارم بر سر افسر سروریها را
مستم! بده پیمانهها را پُرتَرَک دستم
لولم، ملولم، لب به لب کن آخری ها را
خوابم، خرابم، هر دو چشمم خفته در بستر
تیمار کن یارا! خمارا! بستریها را!
لب هام نمناک است و عطر بوسهام سرخ است
ساقی بیا این وَر رها کن آن وریها را
#مهدی_فرجی
@Selected_Poetry
بشمار وقتی میپرانی مشتریها را
دامن طلای در تلاطم! این همه دل را
در سادگی هم میبری واکن زریها را
یک طاقه ابر از آسمان بردار و از سَروی
سوزن کن و نخ کن تمام روسریها را
رختی بپوش از ابر و رویا و کتابی کن
آیین شوخیها و رسم دلبریها را
مقصود شو دیوان به دیوان انوریها را
از گور برخیزان به صف کن عنصری ها را
بیسکّه همسازند و همراهند و همسفره
معشوقبازیّ و شکار و مِیخوریها را
می، می بیاور هی بیاور کِی سرم داغی!
ساقی عطش دارم رها کن مشتریها را
امشب در این مِیْخانه ی بی خواب، چشمی کو
تا مثل من رنگین ببیند گچ بُریها را؟
داغم چراغم، خامشی دور از شب انگور
حالا که دارم بر سر افسر سروریها را
مستم! بده پیمانهها را پُرتَرَک دستم
لولم، ملولم، لب به لب کن آخری ها را
خوابم، خرابم، هر دو چشمم خفته در بستر
تیمار کن یارا! خمارا! بستریها را!
لب هام نمناک است و عطر بوسهام سرخ است
ساقی بیا این وَر رها کن آن وریها را
#مهدی_فرجی
@Selected_Poetry
❤4
که بَرَد به نزد شاهان ز من گدا پیامی؟
که به کوی مِیفروشان دو هزار جم به جامی
شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیکنامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشندهای را نکند کس انتقامی
#حافظ
@Selected_Poetry
که به کوی مِیفروشان دو هزار جم به جامی
شدهام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیکنامی
تو که کیمیافروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکندهایم دامی
عجب از وفای جانان که عنایتی نفرمود
نه به نامهای پیامی نه به خامهای سلامی
اگر این شراب خام است اگر آن حریف پخته
به هزار بار بهتر ز هزار پخته خامی
ز رهم میفکن ای شیخ به دانههای تسبیح
که چو مرغ زیرک افتد نفتد به هیچ دامی
سر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروش
که چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامی
به کجا برم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
بگشای تیر مژگان و بریز خون حافظ
که چنان کشندهای را نکند کس انتقامی
#حافظ
@Selected_Poetry
فرض_کن آتش به فرمانِ پرِ پروانه باشد
پاسبانها مِی فروش و پادگان میخانه باشد
فرض کن از آهِ ما آتش به ریشِ ظالم افتد
عصر او پایان بگیرد، قصرِ او ویرانه باشد
روزگاری آرمانی را تصور کن که در آن
عهدها محکم بماند، قولها مردانه باشد
چشمهایت را ببند و تن به او بسپار، هر چند
آنکه میبوسد لبت را با غمت بیگانه باشد
شربتِ مسموم خوردن، بهتر از لب تشنه مردن
نوش جان کن گر چه شاید زهر در پیمانه باشد
سالها در گوشِ مردم قصهی موعود خواندند
من که باور کردم اما، وای اگر افسانه باشد!!!
#محمد_رضا_طاهری
@Selected_Poetry
پاسبانها مِی فروش و پادگان میخانه باشد
فرض کن از آهِ ما آتش به ریشِ ظالم افتد
عصر او پایان بگیرد، قصرِ او ویرانه باشد
روزگاری آرمانی را تصور کن که در آن
عهدها محکم بماند، قولها مردانه باشد
چشمهایت را ببند و تن به او بسپار، هر چند
آنکه میبوسد لبت را با غمت بیگانه باشد
شربتِ مسموم خوردن، بهتر از لب تشنه مردن
نوش جان کن گر چه شاید زهر در پیمانه باشد
سالها در گوشِ مردم قصهی موعود خواندند
من که باور کردم اما، وای اگر افسانه باشد!!!
#محمد_رضا_طاهری
@Selected_Poetry
❤4
میبوسمت یک روز در میدان آزادی
می بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد
میبوسمت وقتی صدای تیرها خوابید
می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد...
میبوسمت پای تمام چوبه های دار
وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد
وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست
وقتی که او هم بال و پر در اسمان دارد
میبوسمت پشت در سلول ها وقتی
بوی شکنجه از در زندان نمی آید
وقتی که زخمی روی تن هامان نمیخندد
وقتی که از چشمانمان باران نمی آید
می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم
یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند
وقتی که نان عده ای اعدام گندم نیست
در مزرعه،گندم سرود صلح می خواند
میبوسمت وقتی جهان از شعر لبریز است
وقتی که زندانی به جز آغوش گرمت نیست
تهران بدون تو چه معنی میدهد بانو!!
انگار تهرانی به جز آغوش گرمت نیست...
من آرزوهای خودم را با تو میبینم
وقتی کنارم در خیابان راه می آیی
وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد
یک روز می بوسم تو را بانوی رویایی...
آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد
تو دختری از جنس باران های خردادی
میبوسمت می بوسمت می بوسمت ای عشق!
میبوسمت یک روز در میدان آزادی
#امیر_رضا_وکیلی
@Selected_Poetry
https://www.instagram.com/reel/DOqZzQDjI2O/?igsh=MTI1NG5veTFoZmZvbQ==
https://open.spotify.com/track/5LkkoeW4335QAw4MBq30gD?si=1ee2ad2c7d4b4d98
می بوسمت وقتی که تهران دست ما افتاد
میبوسمت وقتی صدای تیرها خوابید
می بوسمت وقتی سلاح از دست ها افتاد...
میبوسمت پای تمام چوبه های دار
وقتی کبوتر روی آنها آشیان دارد
وقتی قفس تابوت مرغ عشق دیگر نیست
وقتی که او هم بال و پر در اسمان دارد
میبوسمت پشت در سلول ها وقتی
بوی شکنجه از در زندان نمی آید
وقتی که زخمی روی تن هامان نمیخندد
وقتی که از چشمانمان باران نمی آید
می بوسمت وقتی پلیس ضد شورش هم
یکرنگ با مردم سرود صلح می خواند
وقتی که نان عده ای اعدام گندم نیست
در مزرعه،گندم سرود صلح می خواند
میبوسمت وقتی جهان از شعر لبریز است
وقتی که زندانی به جز آغوش گرمت نیست
تهران بدون تو چه معنی میدهد بانو!!
انگار تهرانی به جز آغوش گرمت نیست...
من آرزوهای خودم را با تو میبینم
وقتی کنارم در خیابان راه می آیی
وقتی که شال سبز تو در باد می رقصد
یک روز می بوسم تو را بانوی رویایی...
آغوش تو بوی بهاری سبز را دارد
تو دختری از جنس باران های خردادی
میبوسمت می بوسمت می بوسمت ای عشق!
میبوسمت یک روز در میدان آزادی
#امیر_رضا_وکیلی
@Selected_Poetry
https://www.instagram.com/reel/DOqZzQDjI2O/?igsh=MTI1NG5veTFoZmZvbQ==
https://open.spotify.com/track/5LkkoeW4335QAw4MBq30gD?si=1ee2ad2c7d4b4d98
Instagram
@arya.aramnejad
Event: SOS IRAN Concert, Oslo, Norway, 2022
Performed and Song: Arya Aramnejad
Lyrics: Amir Reza Vakili
Strings Arrangement: Kaja Fjellberg Pettersen
Concept / Organized by: Arghavan Agida
Video: Nader Izadpanah
Performed and Song: Arya Aramnejad
Lyrics: Amir Reza Vakili
Strings Arrangement: Kaja Fjellberg Pettersen
Concept / Organized by: Arghavan Agida
Video: Nader Izadpanah
❤3
نیامدی و دوباره به خویش رو کردم
شبانه با لب لیوان بگو مگو کردم
تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد
اذان صبح که شد با همان وضو کردم
نخواستی به زبانم بیایی اما من
حروف نام تو را خارِ در گلو کردم
نیامدی که بدوزم به چشمهای تو چشم
نشستم و جگر خویش را رفو کردم
نواخت عقل به گوشم کشیدهای که: ببین!
دو چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم
چه جای خرده بر او اشتباه از من بود
که عقل ناقص را با تو روبهرو کردم
تو آرزوی بزرگی نمیتوانم گفت
که با نیامدنت ترک آرزو کردم
#غلامرضا_طریقی
@Selected_Poetry
شبانه با لب لیوان بگو مگو کردم
تمام شب به کفایت شراب خوردم و بعد
اذان صبح که شد با همان وضو کردم
نخواستی به زبانم بیایی اما من
حروف نام تو را خارِ در گلو کردم
نیامدی که بدوزم به چشمهای تو چشم
نشستم و جگر خویش را رفو کردم
نواخت عقل به گوشم کشیدهای که: ببین!
دو چشمه اشک شدم حفظ آبرو کردم
چه جای خرده بر او اشتباه از من بود
که عقل ناقص را با تو روبهرو کردم
تو آرزوی بزرگی نمیتوانم گفت
که با نیامدنت ترک آرزو کردم
#غلامرضا_طریقی
@Selected_Poetry
❤4
من شراب از شما نمیخواهم
شهدِ ناب از شما نمیخواهم
ساقی شوکران من نشوید
شکراب از شما نمیخواهم
به سرابم رهِ گمان نزنید
سرِ آب از شما نمیخواهم
زشت و زیبایِ چهرهام، خوش باد
من نقاب از شما نمیخواهم
ای ز اسبم فکنده، نا اصلان!
همرکاب از شما نمیخواهم
من نپرسیدم از شما چیزی
پس جواب از شما نمیخواهم
جانِ بیدارِ من نیاشوبید
جای خواب از شما نمیخواهم
شعله را در چراغ من نکشید
آفتاب از شما نمیخواهم
#حسین_منزوی
@Selected_Poetry
شهدِ ناب از شما نمیخواهم
ساقی شوکران من نشوید
شکراب از شما نمیخواهم
به سرابم رهِ گمان نزنید
سرِ آب از شما نمیخواهم
زشت و زیبایِ چهرهام، خوش باد
من نقاب از شما نمیخواهم
ای ز اسبم فکنده، نا اصلان!
همرکاب از شما نمیخواهم
من نپرسیدم از شما چیزی
پس جواب از شما نمیخواهم
جانِ بیدارِ من نیاشوبید
جای خواب از شما نمیخواهم
شعله را در چراغ من نکشید
آفتاب از شما نمیخواهم
#حسین_منزوی
@Selected_Poetry
❤4
خالیام چون باغ بودا، خالی از نیلوفرانش
خالیام چون آسمان شبزده بیاخترانش
خلق، بیجان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش
پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی
نیمی از آفاقم اما، نیمهی بیخاورانش
سرزمین مرگم اینک برکههایش دیدگانم
وین دل طوفانیام دریای خون بیکرانش
پیش چشمم شهر را بر سر سیهچادر کشیده
روسریهای عزا از داغدیده مادرانش
عیب از آنان نیست من دلمردهام کز هیچ سویی
درنمیگیرد مرا افسون شهر و دلبرانش
جنگجوی خستهام بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشتهای از کشتهی همسنگرانش
دعویام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش
#حسین_منزوی
@Selected_Poetry
خالیام چون آسمان شبزده بیاخترانش
خلق، بیجان، شهر گورستان و ما در غار پنهان
یأس و تنهایی و من، مانند لوط و دخترانش
پاره پاره مغربم، با من نه خورشیدی نه صبحی
نیمی از آفاقم اما، نیمهی بیخاورانش
سرزمین مرگم اینک برکههایش دیدگانم
وین دل طوفانیام دریای خون بیکرانش
پیش چشمم شهر را بر سر سیهچادر کشیده
روسریهای عزا از داغدیده مادرانش
عیب از آنان نیست من دلمردهام کز هیچ سویی
درنمیگیرد مرا افسون شهر و دلبرانش
جنگجوی خستهام بعد از نبردی نابرابر
پیش رویش پشتهای از کشتهی همسنگرانش
دعویام عشق است و معجز شعر و پاسخ طعن و تهمت
راست چون پیغمبری رو در روی ناباورانش
#حسین_منزوی
@Selected_Poetry
❤3
در منتهاالیه خیابان، بود پدید
تهران برون شهر، خرابه یکی بنای
گسترده مه، ز روزنه شاخهای بید
فرشی که تا بد، ار بلرزد همی هوای
ساعت دوازده است، هلا نیمهشب رسید
جز وای وای جغد نیاید دگر صدای
یک بیستساله شاعری، آواره و فرید
با هیکل نحیف و خیالات غمفزای
از دست میخ کفش به پا، گه همیجهید
در کفش مینمود، همی جابهجای پای
چون دلش خوراک و چو پیراهن شهید
دوشش عبای کهنه، کفن در بر گدای
شام از پس گرسنگی، مدتی مدید
یک نیمه نان بخورده، پس کوچه در خفای
در لرزه و تعب، ز تب و نوبه میمکید
اندر دهانش انگشت، از حسرت دوای
ناگه سکوت، پرده شب را ز هم درید
از دست حزن خویش، چو بگریست های های
خوابید روی خاک و عبا بر سرش کشید
سنگی نهاد زیر سرش، بهر متکای
با آن که در نتیجه عشق وطن گزید
در این خراب مانده وطن در خرابههای
بازش ببین کزو، در و دیوارش میشنید
دایم ز شام تا سحر، این ناله کی خدای!
گر این چنین به خاک وطن، شب سحر کنم
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟
#میرزاده_عشقی
@Selected_Poetry
تهران برون شهر، خرابه یکی بنای
گسترده مه، ز روزنه شاخهای بید
فرشی که تا بد، ار بلرزد همی هوای
ساعت دوازده است، هلا نیمهشب رسید
جز وای وای جغد نیاید دگر صدای
یک بیستساله شاعری، آواره و فرید
با هیکل نحیف و خیالات غمفزای
از دست میخ کفش به پا، گه همیجهید
در کفش مینمود، همی جابهجای پای
چون دلش خوراک و چو پیراهن شهید
دوشش عبای کهنه، کفن در بر گدای
شام از پس گرسنگی، مدتی مدید
یک نیمه نان بخورده، پس کوچه در خفای
در لرزه و تعب، ز تب و نوبه میمکید
اندر دهانش انگشت، از حسرت دوای
ناگه سکوت، پرده شب را ز هم درید
از دست حزن خویش، چو بگریست های های
خوابید روی خاک و عبا بر سرش کشید
سنگی نهاد زیر سرش، بهر متکای
با آن که در نتیجه عشق وطن گزید
در این خراب مانده وطن در خرابههای
بازش ببین کزو، در و دیوارش میشنید
دایم ز شام تا سحر، این ناله کی خدای!
گر این چنین به خاک وطن، شب سحر کنم
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟
#میرزاده_عشقی
@Selected_Poetry
❤1
من درختی کلاغ بر دوشم،
خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است،
تبرم درد میکند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟
درد بحران هوّیت دارم
یک اشاره بدون انگشتم،
اثرم درد میکند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم،
در قماری که هر دو میبازیم
پسرم روی دستم افتاده،
سپرم درد میکند بد جور
مثل قابیل بی قبیله شدم،
بوی گندم گرفته دنیا را
بسکه حوا ، هوایی اش کرده،
پدرم درد میکند بدجور
هرچه کوه بزرگ میبینی،
همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز،
کمرم درد میکند بدجور
تو فقط صبر میکنی تجویز،
من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش،
جگرم درد میکند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت،
با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم،
که پرم درد میکند بد جور
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ
قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشئهای ز لبهایت،
که سرم درد میکند بدجور
#مرتضی_خدایگان
@Selected_poetry
خبرم درد میکند بدجور
ساقه تا شاخه ام پر از زخم است،
تبرم درد میکند بدجور
من کی ام جز نقابی از ابهام؟
درد بحران هوّیت دارم
یک اشاره بدون انگشتم،
اثرم درد میکند بدجور
جنگجویی نشسته بر خاکم،
در قماری که هر دو میبازیم
پسرم روی دستم افتاده،
سپرم درد میکند بد جور
مثل قابیل بی قبیله شدم،
بوی گندم گرفته دنیا را
بسکه حوا ، هوایی اش کرده،
پدرم درد میکند بدجور
هرچه کوه بزرگ میبینی،
همگی روی دوش من هستند
عاشقی هم که قوز بالا قوز،
کمرم درد میکند بدجور
تو فقط صبر میکنی تجویز،
من فقط صبر میکنم یکریز
بس که دندان گذاشتم رویش،
جگرم درد میکند بدجور
بستری کن مرا در آغوشت،
با دو نخ شعر و این هوا باران
مرغ عشقی بدون همزادم،
که پرم درد میکند بد جور
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ
قرص یک ور سفید و یک ور سرخ
برسان نشئهای ز لبهایت،
که سرم درد میکند بدجور
#مرتضی_خدایگان
@Selected_poetry