گاه‌نوشته‌ها
593 subscribers
64 photos
1 video
1 file
122 links
تداعی‌هایی لحظه‌ای که در روزمره برای هر کدام از ما بارها پیش می‌آید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اینجا چیزی کپی نیست (مگر اینکه به صراحت گفته شده باشه).

| ‌محمدرضا زمانی‌
‌| وبلاگ:‌ mrzamani.com
Download Telegram
- ایستگاه هفته هفتم -

قبل از جمع‌بندی این هفته دو نکته کوچک بنویسم.

۱. اولی برای دوستانی که هفته قبل گفتن دوست داشتن کتاب رو شروع کنن ولی هنوز نشده. تعدادتون تقریبا بیشتر از همیشه بوده (۲۱ نفر). به ذهنم رسید چیزهایی بنویسم که شاید به دردتون بخوره. ولی گفتم قبلش ازتون بخوام که میشه در یک عبارت یا جمله کوتاه بنویسید که چرا نشده شروع کنید؟ منظورم یک جواب کامل یا تحلیلی نیست. هر چیز به ظاهر ساده‌ای رو هم که در ذهن دارید اگه بگید، عالیه میشه. (اینجا کلیک کنید می‌تونید پیام بفرستید. دکمه پایین کانال 💬 هم که هست. حتما می‌دونید.)

۲. از تجربه هفته قبل خودم در خواندن کتاب اگه بخوام بگم، بعد از تموم شدن بخش اول، سرعتم در بخش دوم حدودا دو برابر شده. اینکه مطلب درباره سوگیری‌ها در کتاب‌های دیگه هم هست و خوندم، احتمالا موثره. بخشی هم احتمالا به این علته که پیچیدگی موضوع هم کمی سبک‌تر شده.

خب. دیگه بریم برای جمع‌بندی هفته. و شما هم اگه جزو کسانی هستید که دوست دارید کتاب رو شروع کنین ولی نمیشه، لطفاً پیام بفرستید بگید که چی باعث میشه که نشه.
3
[عکس از صفحه ۱۶۱ کتاب تفکر سریع و کند، موضوع affect heuristic. درباره اینکه وقتی ما می‌خواهیم درباره چیزی «فکر کنیم»، «احساس‌مان» پیش قدم میشه و به فکرمون جهت می‌ده.]
3👍1
پیرمرد دوست‌داشتنی

فصل سیزدهم کتاب تفکر سریع و کند، کمی خاصه. از این جهت که موضوع فصل قبل درباره سوگیری دسترس‌پذیری داره ادامه پیدا می‌کنه. بعد مفهوم میانبر احساسی یا affect heuristic مطرح میشه که در پست قبل هم تکه‌ای درباره اون می‌بینید. تا اینجا مفاهیم مهم، ولی سرراست هستن. اما در ادامه (همونطور که بخش بسیار کوچکش در عکس افتاده) سطح بحث از موضع فرد بالاتر می‌ره و به جامعه می‌رسه. و همین تغییر سطح بحث، یکی از مواردی هست که این فصل رو نیازمند توجه بیشتری می‌کنه.

البته اعتراف می‌کنم که منم قبلا که کتاب رو خوندم، از روی این فصل گذشته بودم. چیز خاصی توجهم رو جلب نکرده بود. تا اینکه نقد متمم به کتاب رو خوندم.

نمی‌خوام اینجا این نقد رو باز کنم. صرفا خواستم اشاره کنم که هم بچه‌هایی که قبلا کتاب رو خوندن یا در همین برنامه از من جلوترن و از این فصل رد شدن، و هم دوستانی که در روزهای آینده به این فصل می‌رسن، خیلی خوب میشه اگه این مطلب متمم رو هم بخونن:

نقد کتاب تفکر سریع و کند: خطای شناختی کانمن در درک خطای شناختی (اشتراک ویژه نیاز داره)

چون به نظر می‌رسه "پیرمرد دوست‌داشتنی" کتاب ، آقای کانمن، در جایی تحلیل خودش رو به سمت علاقه و تمایل شخصی‌اش، خم کرده. و همین باعث خطا شده.
5👍1
ناتوانی‌های باکلاس

با یکی از دوستانم که صحبت می‌کردم، با آب و تاب درباره دوره مبارزه با کمال‌طلبی (یا چیزی شبیه این) می‌گفت که تازه دیده بود. گفتم: ببین. به نظر من پرفکشنیست بودن یعنی عدم توانایی ما در تشخیص موقعیت و ناتوانی‌مون در تخصیص بهینه منابع، در اون موقعیت.
(البته همیشه اینطوری پاچه نمی‌گیرم. گاهی 😁).

البته منظورم این نبود که دغدغه کمال‌طلبی وجود خارجی نداره. واقعا هست. و خیلی از ما هم در موقعیت‌های مختلف تجربه‌اش کردیم و می‌کنیم. به مدل‌های مختلفی هم ممکنه بروز کنه. و این رو هم می‌دونم و می‌دونیم.

اما در عین حال، وقتی به خودم نگاه می‌کنم، فکر می‌کنم صدا زدن این مورد و پدیده‌های مشابه با اسم‌های غیردقیق، باعث میشه به سمت راه‌حل حرکت نکنم. یا کمتر حرکت کنم.

حالا پرفکشنیست بودن رو که گفتم. یه مثال دیگه هم به ذهنم می‌رسه: درون‌گرایی.

اینم گاهی دیدم که دوستانم در توصیف خودشون می‌گن. ممکنه اونجا روم نشه بهشون بگم، ولی مثلا چنین جمله‌ای که "خیلی درون‌گرام به همین خاطر سر کار با همکارام به مشکل خوردم" رو، اگه من باشم اینطوری می‌گم که:
من مشکل ارتباطی دارم. نمی‌تونم با آدم‌های دیگه ارتباط بگیرم. سختمه توی محیط کار به آدم‌ها نزدیک بشم... یا هر توصیفی که واقعا وجود داره.

وقتی توصیف دقیق باشه، کم کم متوجه می‌شم که شاید مشکل همدلی دارم. شاید باید روی توجه به هوش عاطفی وقت بذارم. یا چیزهای دیگه.
چون درون‌گرایی راه حل نداره. ولی مهارت‌های ارتباطی ضعیف، داره.

همونطور که وقتی بگم پرفکشنیستم، یه چیزی ته ذهنم می‌گه: عجب مریضی باکلاسی دارما.
ولی وقتی می‌گم «نمی‌تونم میزان مناسب تخصیص منابع رو برای خروجی مدنظر تشخیص بدم»، به این مورد ببشتر دقت می‌کنم. یا میرم از کسی که در استراتژی بهتر از منه، می‌پرسم.
181
سه‌سال بعد از امروز

این مقاله از آقای مسعود نیلی رو خوندم. درباره محتوای مقاله نظری ندارم. ایشون صلاح دیدن که مواردی رو بنویسند. ولی دارم فکر می‌کنم اگه نتیجه‌گیری انتهای مقاله درست باشه، کدوم مقصد در ۱۴۰۸ بیشتر برای ایران مورد تصوره.

https://t.me/masoudnili/367
4
- ایستگاه هفته هشتم -

یک هفته دیگه هم از برنامه کتابخونی‌مون سپری شد. فقط قبل از روتین هفتگی، یک نکته بگم. اگه یادتون باشه از بچه‌هایی که «دوست داشتن شروع کنن کتاب رو ولی نمی‌شده» خواستم که پیام بدن و بگن که چرا نمیشه.

دوستانی پیام دادن و کمک کردن که دید من تصحیح بشه. چون فکر می‌کردم گیر جای دیگه‌ای باشه. و از این جهت پیام‌ها خیلی ارزشمند بود.

برای این گروه از بچه‌ها، با در نظر گرفتن جواب‌های دوستان‌مون، چیزهایی که به ذهنم می‌رسه رو در زیر می‌نویسم. چون کمی طولانیه و احتمالا به درد خیلی‌ها نخوره، داخل کوتیشن باکس می‌ذارم.

اول رو به بچه‌هایی که پیام دادن، یه تشکر بکنم. فکر کنم در اکثر موارد گپ کوتاهی هم زدیم. این گپ نمی‌دونم برای شما مفید بود یا نه، ولی خیلی به درد من خورد، چون فهمیدم رویکردم به موضوع کلا اشتباه بوده. (فکر می‌کردم طولانی بودن کتاب مانع شروع اون شده. این حس که «خیلی زیاده پس فعلا بمونه». ولی هیچ‌کدوم‌تون حتی به این مورد اشاره هم نکردید 😁).

اما اگه بخوام جمع‌بندی بکنم پیام‌ها رو، مسئله شروع نکردن کتاب اکثرا قابل بیان توی یکی از این دو دسته‌بندی زیر بود:
۱- یا تو نقطه صفر گیر ایجاد می‌شده (مثلا تردید درباره اینکه ترجمه فارسی به اندازه کافی خوب هست یا نه)
۲- یا شروع می‌شده، ولی زور ادامه دادن به اندازه کافی نبوده. و متوقف می‌شده.

ایده‌هایی که برای این دو گروه شاید به درد بخوره:

۱-
حس من اینه که برای دسته اول، این ایده بتونه جواب بده: «یک ترجمه بردارید و ورق بزنید و اگه دیدید فهم فارسی جمله‌ها براتون سخت نیست، عالیه. شروع کنید».
عمدا می‌گم فهم فارسی جملات. چون منظور نویسنده رو شاید نتونید در چند جمله متوجه بشید. ولی همین که جملات روان باشند و بتونید کلیت مفهوم رو متوجه بشید، و بدون سختی یکی دو پاراگراف بخونید، خوبه. «فقط شروع کنید».

۲-
برای اون دسته که قبلا شروع کردن و رها شده و دیگه زورشون به شروع کردن نمی‌رسه، دو تا راه‌حل به نظرم می‌رسه:
اولی اینه که برن از کتاب‌های کمی ساده‌تر شروع کنن. مثل کتاب بازی بخت که بسیار سبک‌تر و روایی‌تر از کتاب تفکر سریع و کنده (البته موضوعات متفاوتن. ولی به نظرم می‌تونه به عنوان گرم‌کننده عمل کنه و ما رو برای خواندن این کتاب آماده بکنه).
راه دوم رو شخصا بیشتر می‌پسندم. ولی انتخابش با خودتونه. اونم اینه که کتاب رو شروع کنید ولی در فهم تک تک مفاهیمش اصلا سخت‌گیر نباشید. اصلا. اصلا. اگه سخت بگیرید، با احتمال زیادی میشه گفت که گیر می‌کنید. پس همین که کلیت یک فصل رو متوجه بشید، بسیار بهتر از اینه که منتظر روزهای آینده بمونید که قراره کل مفاهیم فصل رو متوجه بشید. حتی اگر چیزی رو نمی‌فهمید، اصلا اشکال نداره. یک علامت سوال کنار پاراگراف بزنید و ادامه بدید. اگه کل فصل رو نفهمیدید بازم اشکال نداره. اول فصل علامت سوال بذارید. بعدا فرصت کافی خواهید داشت که در بازخوانی‌ها، علامت سوال‌ها به تدریج حل بشن.
برای من هم همینطور بوده. بعد از یک، دو یا سه بار خواندن بعضی از مفاهیم رو یاد گرفتم و متوجه شدم منظور نویسنده چی بوده.

حالا ممکنه یکی از این ایده‌ها، یا یک ایده دیگه به ابتکار خودتون، براتون جواب بده. ولی واقعا امیدوارم فرصت کنید و هر طوری که شده، برای یادگیری نحوه کارکرد ذهن‌ وقت بذارید. چون به نظرم خیلی مهمه. بذارید یه خاطره بگم که چرا می‌گم خیلی مهمه.

چند وقت پیش با دوستی که خانم هستند، حرف می‌زدیم. جایی وسط صحبت گفت:
«وقتی بچه‌ بودیم، من دوچرخه نداشتم. ولی برادرم داشت و منم سوار دوچرخه برادرم می‌شدم»
چند ثانیه بعد، برگشت و انگار که با خودش صحبت کنه ادامه داد
«ولی چرا هیچ وقت به ذهنم نرسیده بود که خودم دوچرخه داشته باشم؟»

از کنار این سوال ساده نگذرید.

برای شما هم احتمالا پیش اومده. شاید موضوع، دوچرخه نبوده باشه. شاید شروع یه کاری باشه. شاید مهاجرت باشه. شاید استعفا باشه. شاید استفاده از یک وسیله باشه و و و

حرف من اینه:
ما داریم با ذهن‌مون زندگی می‌کنیم. پس «چرا به ذهنم نرسیده بود» احتمالا به این خاطره که ذهنی که ما داریم، قابلیت‌هایی داره. محدودیت داره. خطای شناختی داره. یه جاهایی کامل اشتباه می‌کنه در قضاوت‌ها. یه جاهایی گیر می‌کنه. فکرها و احساسات دارن روی نحوه کارش اثر می‌ذارن.

حالا ما اگه ندونیم که این ذهن چطور داره کار می‌کنه، چطور می‌خوایم به این سوال جواب بدیم که چرا دقیق‌تر و بهتر کار نکرده؟

البته این اصلا مسئله ساده‌ای نیست. با یک کتاب هم قابل حل نیست قطعا. شاید سال‌ها کار لازم داشته باشه. ولی می‌خوام بگم اگه اهمیتش رو درک کنیم، راهش رو پیدا می‌کنیم - باید پیدا بکنیم.

ببخشید. طولانی شد و بدون ساختار. ولی اگه در کافه کنار هم نشسته بودیم، همینطوری این‌ها رو می‌گفتم که الان براتون نوشتم.


بریم برای جمع‌بندی هفته؟ برای من هفته شلوغی بود. فقط دو فصل جلو رفتم. شما چطور؟
7👍1
داستان پردازی

"نمی‌دونم چی شده. از عید فوتی پشت فوتی. انگار عزرائیل کامپلت پروژه برداشته روی فامیل ما. ول‌کن هم نیست."

این رو داشت رو به میوه‌فروش‌ها می‌گفت. در صف یکی جلوتر از من بود. حس کردم آشنایی مختصری با میوه‌فروش‌ها داره و به همین خاطر هست که داره تعریف می‌کنه‌. اما زیاد طول نکشید. حساب کرد و رفت.

وقتی از مغازه خارج شد، میوه‌فروش اول به دومی گفت: می‌دونی اینکه میگه فوت شده نود و خرده‌ای سال سن داشته؟ - و دیگه ادامه نداد.

دومی، جواب نداد. حتی اخم نکرد، تعجب نکرد، یا لبخند نزد. پوکر فیس خالص. مشغول وزن کردن میوه‌های من شد.
4
دنیای ایجنت‌ها

وقتی بچه بودم، در تلویزیون می‌دیدم که آدم معروف‌ها ایجنت دارند. حالا این موج اخیر در هوش مصنوعی هست که داره جلو می‌ره و اجازه می‌ده بقیه آدم‌های غیرمعروف هم ایجنت داشته باشند.

اگر شما هم درباره این مفهوم کنجکاوید، جادی اخیرا دو ویدیو در این باره ضبط کرده که مخصوصا اولی، به درد کسانی می‌خوره که نمی‌دونند ایجنت چیه و اینکه به دردشون می‌خوره یا نه:
https://www.youtube.com/watch?v=t5Ld-tw8q9I

دو نکته بعد از دیدن ویدیو به ذهنم می‌رسه، که به اصل مفهوم برنمی‌گرده. به همین علت در کوتیشن باکس می‌ذارم.

اولی اون احساسی که شاید شما هم تجربه کرده باشید، وقتی چیزهای جدید معرفی می‌شن:
این حس عقب‌موندن از دنیا. اینکه «همه پیشرفت کردن» و دارن درباره یه چیزهایی حرف می‌زنن که من نمی‌فهمم چی میگن. ولی به نظر چیزهای خیلی مهمیه.

جادی خیلی قشنگ می‌گه که این احساس فراگیره. و حتی خودش هم تجربه می‌کنه.

حالا اگر دوست داشتید با لحن خودش در ویدیو ببینید. اما برای من این نکته جالب بود که وقتی این حس فراگیره، یعنی اون تکه «همه پیشرفت کردن» اشتباهه. در واقع نمیشه همه احساس کنند از همه عقب افتادند :) و لااقل هنوز، فرصت یادگیری هست.

نکته دوم که به ذهنم می‌رسه، درباره یه جا وسط ویدیو هست. جایی که اشاره می‌کنه دولت کره جنوبی طرحی رو اجرا می‌کنه که به مردمش دسترسی رایگان هوش مصنوعی می‌ده. و هزینه این طرح در مقایسه با مقدار پول‌های جابجا شده در کشور ما زیاد نیست. البته می‌دونم این به اصل بحث ربط زیادی نداره، اما به نظرم چندان جالب نبود (من چیزهای زیادی از جادی یاد گرفتم و می‌گیرم. اما دلم سوخت وقتی این نکته رو گفت).
اینو لازمه بدونیم که دولت نباید مسئول توزیع چیزی بین آدم‌ها باشه. وظیفه دولت چیزهای دیگه‌ایه. منم دقیقا نمی‌دونم چی. ولی می‌دونم هر چیزی به دولت بدید که بین بقیه تقسیم کنه، اون چیز قراره کم بیاد (اشاره به جمله معروف کم اومدن شن‌های بیابان، وقتی پای دولت‌ها وسط باشه). و باز دولت می‌خواد بگه: حالا که اون چیز کم اومد راهش اینه که بذارید چیزهای دیگه رو هم توزیع کنم که به اونا که چیز قبلی کم اومده این بار بیشتر بدم، و باز قراره اون چیز دومی هم کم بیاد. مارپیچی که هر کسی تو دنیا نتونه حسش کنه، ما داریم می‌کنیم.
اگه این نکته رو هم کلا کنار بگذاریم، گفتن یه ایده با دامنه تاثیرات زیاد (در حد جامعه)، به نظرم بهتره که از طریق استدلال مطرح بشه، نه با مثال. ما از مثال اینکه کاری در کره جنوبی یا هر جای دیگه‌ای اجرا می‌شه، نمی‌تونیم نتیجه بگیریم که درسته. این مدل از توصیه، دست بقیه رو هم باز می‌کنه که این حرف رو قبول نکنند، ولی جای دیگری ترجیحات خودشون رو با همون کشوری ارائه بدند که در مثال بوده. (فرض کنید اینترنت در کره جنوبی برای افراد زیر ۱۹ سال محدود بود. آیا می‌تونستیم نتیجه بگیریم که کار درستیه؟)

پ.ن. وقتی جمله شروع این پست رو نوشتم، چند ثانیه‌ای به مانیتور خیره موندم. تصورش هم عجیبه که یه روزی روبروی تلویزیون می‌نشستم و اجازه می‌دادم مغزم پر بشه.
.
5👍4
[عکس از: صفحه 209 از کتاب thinking fast and slow - بخش علامت زده شده، مرتبط با متن پایین]
3
مفهوم: regression to the mean

(⚠️یه نکته مهم: این پست اشتباه داره. بعد از فرستادن متوجه شدم. ولی اصلاحش نمی‌کنم که بعدا توضیح بدم. می‌تونید تا اون موقع منتظر بمونید، یا بخونید و ببینید میتونید اشتباهش رو پیدا کنید؟)

خیلی سال قبل که من هر روز از خیابون شونزده آذر می‌گذشتم، مغازه‌های قهوه‌فروشی و کافه اول خیابون رو بطور مداوم می‌دیدم. مغازه‌ها ثابت بودند. کاربری‌شون تغییر نمی‌کرد. ولی هر چند ماه یکبار، تابلو عوض می‌شد. اسم عوض می‌شد. دکور تغییر می‌کرد. و باز دوباره بعد از چند ماه، همین روال.

یه موضوعی هست که کسانی که اون قهوه‌فروشی‌ها رو دایر می‌کردند توجه نمی‌کردند، و من و شما هم توجه نمی‌کنیم. مفهومی که یک اقتصاددان درباره‌ش گفته «اگه در دادگاه داستان به جایی برسه که لازم بشه یکی از طرفین اون مفهوم رو به هیئت منصفه آموزش بده، اون طرف بازنده دادگاه میشه». چیزی که کانمن توی فصل ۱۷ بهش می‌رسه: regression to the mean.

طبیعتا موضوعی به این پیچیدگی در یک پست جا نمیشه. حتی در دلم میگم کانمن هم که در یک فصل کتاب گفته، بسیار فشرده و شاید تا حدی غیرمنسجم توضیحش داده. ولی به هر حال، اگه می‌خواید بهتر یادتون بمونه، این جمله رو به خاطر بسپارید که:
بازگشت همه به سوی میانگین است.

این پدیده به نظر می‌رسه چه در سطح فردی، چه در سطح گروه، و کلا هر جا که بشه اون رو با آمار و احتمالات توضیح داد، وجود داره*. و میگه ما حواس‌مون نیست که در یک جامعه آماری، هر کدوم از اجزا به سمت میانگین اون جامعه متمایل خواهند شد.

پس، اگر ۱۰۰ نفر تلاش کردند که معادله «قهوه‌فروشی سود ده» رو در یک منطقه جغرافیایی حل کنند و نتونستند و شکست خوردند، این کار از فرد شماره ۱۰۱، شامل من و شما، هم برنخواهد اومد. مستقل از اینکه چقدر دانش داریم. چقدر باهوشیم. چقدر کسب‌وکار بلدیم. و سایر پارامترها.

——-
پ.ن.۱. این نکته آماری که در فارسی بهش بازگشت به میانگین یا به قول کتاب بازی بخت: وایازش به میانگین میگن، بسیار بدیهی به نظر می‌رسه، ولی تقریبا تمام آدم‌ها (تاکید دوباره: شامل من و شما) فکر می‌کنند که درباره اون‌ها صدق نمی‌کنه. ولی می‌کنه.

پ.ن.۲. درک این مفهوم انقدر مهمه که اگه قرار باشه فقط سه تا نکته از کتاب یادمون بمونه، به نظرم یکی از کاندیداهای جدی باشه.

پ.ن.۳. اونجا که ستاره زدم رو بسیار ساده کردم. امیدوارم در دل‌تون فحش ندید.

پ.ن.۴. یادم اومد در کتاب بازی بخت هم این مفهوم مطرح می‌شد. ولی دقیقا یادم نبود چطوره. اما حس کلی‌ام اینه که در اونجا این مفهوم با روایت بهتر و منسجم‌تری ارائه شده بود. (آپدیت: سرچ کردم. گویا در فصل هشتم اون کتاب مطرح میشه).
6
(این پیام رو می‌فرستم و قول می‌دم که دیگه به سر کارم برمی‌گردم و دوباره اینجا پیام نمیدم 😁)

این صفحه رو اگه بیکار شدید بخونید. از همین فصل ۸ براتون عکس گرفتم که ببینید کتاب بازی بخت چقدر روایت جذاب و شیرینی از آمار داره.

البته اینجا تازه شروع معرفی گالتون هست. در صفحات بعدی، نویسنده توضیح می‌ده که چه مسیری طی شد که پژوهش‌های گالتون به مطرح شدن مفهوم «بازگشت به میانگین» رسید.

(عکس از صفحه ۲۴۹)
7👍1