Forwarded from (Shahrgon)
ده سایفایکو از سینا سنجری
سینا سنجری
۱
شبی ماهاش
هولوگرام زن
سیارهی دور
۲
آسمانخراش وانهاده
بر قاب پنجره ای شکسته
نئاندرتال تنها
۳
اخترناو فرسوده
گرداگردش جست وخیزکنان
بچه دایناسورها
۴
آخرین انسان
به حک آخرین جنگ
بر دیوارهی غار
۵
کرمچالهای –
گذشته و آیندهی ما
جایی؛ آنجا
۶
آزمایشگاه کهکشانی
به سنجیدن جرم منفی
دانشمند چاق
۷
رهاشده در مریخ
کپسول خالی اکسیژن
ماموریت نافرجام
۸
قطع مدار
خاطرات با او
همه ساختگی
۹
وقت شام
در خیال خوردن مادرخوانده
یتیم فرازمینی
۱۰
موج گرانشی عزیز!
مرا هم با خود می بری؟
کوانتوم کوچک بیچاره…
#سینا_سنجری
https://shahrgon.com/?p=179341
۲۷ تیر ۱۴۰۴
سینا سنجری
۱
شبی ماهاش
هولوگرام زن
سیارهی دور
۲
آسمانخراش وانهاده
بر قاب پنجره ای شکسته
نئاندرتال تنها
۳
اخترناو فرسوده
گرداگردش جست وخیزکنان
بچه دایناسورها
۴
آخرین انسان
به حک آخرین جنگ
بر دیوارهی غار
۵
کرمچالهای –
گذشته و آیندهی ما
جایی؛ آنجا
۶
آزمایشگاه کهکشانی
به سنجیدن جرم منفی
دانشمند چاق
۷
رهاشده در مریخ
کپسول خالی اکسیژن
ماموریت نافرجام
۸
قطع مدار
خاطرات با او
همه ساختگی
۹
وقت شام
در خیال خوردن مادرخوانده
یتیم فرازمینی
۱۰
موج گرانشی عزیز!
مرا هم با خود می بری؟
کوانتوم کوچک بیچاره…
#سینا_سنجری
https://shahrgon.com/?p=179341
۲۷ تیر ۱۴۰۴
🔻🔻🔻🔻🔻
#سایفایکو
#نگاه
#ران_اسپارکس
روایشی(توجیهی) برای سایفایکو
نوشتهی ران اسپارکس
گرداندهی: #سینا_سنجری
نقش ساختارهای علمیتخیلی در شعر
چندی پیش، در تلاش برای توضیح مفهوم «سایفایکو» به یکی از دوستان، با این واکنش روبهرو شدم: «چیزهای علمیتخیلی را دوست ندارم؛ نمیفهمم چه ربطی به شعر دارند.»
البته که شعر علمیتخیلی هنوز جهان را فتح نکرده، اما بیاثر و بیردپا هم نیست. امروز، انجمنهای آنلاین پرشمار، نشریات دیجیتال و چاپی فراوانی وجود دارند که ویژهی به شاعران علمیتخیلیاند. با اینحال، برای لحظهای در توجیه بودگی یکی از تازهترین گونههای این شعر — یعنی سایفایکو — درماندم.
سایفایکو شاخهایست که از هایکوی سنتی ژاپن ریشه گرفته است؛ شعری کوتاه، مینیمالیستی، و مبتنی بر دریافتهای حسی ملموس. ولی در راستایی دیگر. در سایفایکو، مضمون علمیتخیلی عنصری بنیادین است. اگر هایکو به جهان طبیعی میپردازد، سایفایکو مرزهای تخیل را میکاود.
با اندکی تأمل دریافتم که آن فرد در واقع از من نمیخواست سایفایکو یا حتی شعر علمیتخیلی را توجیه کنم؛ او اساساً در پی انکار ژانر علمیتخیلی در ادبیات بود. و برای پاسخدادن به این پرسش که شعر علمیتخیلی تا چه اندازه موجه است، ناگزیر باید کل این ژانر را توجیه میکردم.
ادبیات علمیتخیلی نقشی جدی در ادبیات، فرهنگ و زیست ما دارد؛ حضوری ریشهدار که به قرنها پیش بازمیگردد. «آرمانشهر» نوشتهٔ توماس مور در سال ۱۵۱۶، «آتلانتیس نو» از فرانسیس بیکن در ۱۶۲۸، و «فرانکنشتاین» مری شلی در ۱۸۱۷، نمونههایی بنیادین در تاریخ علمیتخیلیاند.
علمیتخیلی، آینهی تمامقدِ دوران و جامعهایست که در آن خلق میشود. علمیتخیلی سدهی نوزدهم، زمین تا آسمان با علمیتخیلی امروز تفاوت دارد؛ حتی داستانهای دهههای پیش با امروز همخوان نیستند. چرا؟ چون جامعه دگرگون شده است.
در واقع، یکی از مهمترین کارکردهای علمیتخیلی بازتابدادن مسائل، ترسها، آرمانها و اضطرابهای زمانه در بستری اغراقشده و خیالیست. این فضا، امکان میدهد که مفاهیم پیچیده را شفافتر ببینیم و از نو درنگ کنیم. علمیتخیلی راهیست برای تأمل در نیرویهای پنهانِ محرک عصر ما.
اجازه دهید مثالی کلاسیک از تلویزیون بزنم: پیشتازان فضا. نسخهی اصلی این سریال در دههی ۶۰ میلادی، بازتاب جامعهی آمریکای آن زمان بود: دو ابرقدرتِ فضایی — فدراسیون و امپراتوری کلینگان — که در خصومت، توازن قدرت و تهدید متقابل گرفتارند. سفینهی اینترپرایز با کاپیتانی قاطع، جهانهای ناشناخته را کشف میکرد و دیپلماسی گاوچرانوار بر سریال حاکم بود. خیر و شر، مشخص و خطکشیشده.
در همان دوران، آمریکا و شوروی درگیر جنگ سرد بودند. کاوش در فضا و رقابت برای فتح ماه، در اوج خود قرار داشت. جامعه سرشار از دوگانهانگاری بود: آمریکا مظهر خیر، شوروی مظهر شر.
حالا برویم به نسل بعدی در دههی ۸۰ میلادی. کلینگانها دیگر دشمن نبودند، بلکه عضو فدراسیون شده بودند. کاپیتان جدید، پیرتر، خردمندتر و صلحمحور بود. راهحلها مبتنی بر دیپلماسی بود، نه قهر. کاوش جای خود را به حفظ ثبات و گفتوگو داده بود.
در همان زمان، دیوار برلین فرو ریخت، جنگ سرد پایان یافت، چین ظهور کرد و رؤیای کاوش در فضا جای خود را به مسائل داخلی و روزمره داد. سیاست آمریکا، برخلاف گذشته، دیگر جهانی شده بود اما بدون جنگی بزرگ.
بهروشنی میبینیم که پیشتازان فضا، همواره بازتاب جامعهی خالق خود بوده است. از خلال آن میتوان دید که جامعه چگونه در بیست سال دگرگون میشود. علمیتخیلی نیز چون آینه، نمیتواند جدا از جامعه باشد.
یکی از پررنگترین تمهای علمیتخیلی امروز، فاصلهی عمیق اخلاق و فناوریست. رشد تکنولوژی، چنان شتابناک و پیچیده شده که بسیاری از مردم دیگر نه آن را میفهمند، نه حتی میشناسند. این تم از دیرباز در علمیتخیلی حضور داشته است؛ نمونهاش فرانکنشتاین مری شلی.
امروز، از شبیهسازی و سلاحهای زیستی گرفته تا تلسکوپهای فضایی، انرژی جایگزین، و زیستفناوری، انسان عادی اغلب فقط به نتایج اعتماد میکند، بیآنکه درک روشنی از فرایندها داشته باشد. چند نفر دقیقاً میدانند برق هستهای چگونه تولید و توزیع میشود؟ ایمان جای دانش را گرفته است.
این وضعیت، جامعه را دچار «کمپلکس فرانکنشتاین» کرده: ترس از اینکه دانش، بیپرسش و بیمهار پیش میرود. از همینرو، گرایشهایی به باورهای ماورایی، درمانهای طبیعی، طالعبینی و عرفان نوظهور سربرآوردهاند — گویی علم، حقیقتی کهن را فراموش کرده است.
ادبیات و رسانه هم بازتاب همین بیاعتمادیاند: از نابودگر و ماتریکس تا سیارهی میمونها، همهجا این تم به چشم میخورد. در ادبیات، آثار تری بروکس یا تالکین نیز همین مسیر را میپیمایند.
#سایفایکو
#نگاه
#ران_اسپارکس
روایشی(توجیهی) برای سایفایکو
نوشتهی ران اسپارکس
گرداندهی: #سینا_سنجری
نقش ساختارهای علمیتخیلی در شعر
چندی پیش، در تلاش برای توضیح مفهوم «سایفایکو» به یکی از دوستان، با این واکنش روبهرو شدم: «چیزهای علمیتخیلی را دوست ندارم؛ نمیفهمم چه ربطی به شعر دارند.»
البته که شعر علمیتخیلی هنوز جهان را فتح نکرده، اما بیاثر و بیردپا هم نیست. امروز، انجمنهای آنلاین پرشمار، نشریات دیجیتال و چاپی فراوانی وجود دارند که ویژهی به شاعران علمیتخیلیاند. با اینحال، برای لحظهای در توجیه بودگی یکی از تازهترین گونههای این شعر — یعنی سایفایکو — درماندم.
سایفایکو شاخهایست که از هایکوی سنتی ژاپن ریشه گرفته است؛ شعری کوتاه، مینیمالیستی، و مبتنی بر دریافتهای حسی ملموس. ولی در راستایی دیگر. در سایفایکو، مضمون علمیتخیلی عنصری بنیادین است. اگر هایکو به جهان طبیعی میپردازد، سایفایکو مرزهای تخیل را میکاود.
با اندکی تأمل دریافتم که آن فرد در واقع از من نمیخواست سایفایکو یا حتی شعر علمیتخیلی را توجیه کنم؛ او اساساً در پی انکار ژانر علمیتخیلی در ادبیات بود. و برای پاسخدادن به این پرسش که شعر علمیتخیلی تا چه اندازه موجه است، ناگزیر باید کل این ژانر را توجیه میکردم.
ادبیات علمیتخیلی نقشی جدی در ادبیات، فرهنگ و زیست ما دارد؛ حضوری ریشهدار که به قرنها پیش بازمیگردد. «آرمانشهر» نوشتهٔ توماس مور در سال ۱۵۱۶، «آتلانتیس نو» از فرانسیس بیکن در ۱۶۲۸، و «فرانکنشتاین» مری شلی در ۱۸۱۷، نمونههایی بنیادین در تاریخ علمیتخیلیاند.
علمیتخیلی، آینهی تمامقدِ دوران و جامعهایست که در آن خلق میشود. علمیتخیلی سدهی نوزدهم، زمین تا آسمان با علمیتخیلی امروز تفاوت دارد؛ حتی داستانهای دهههای پیش با امروز همخوان نیستند. چرا؟ چون جامعه دگرگون شده است.
در واقع، یکی از مهمترین کارکردهای علمیتخیلی بازتابدادن مسائل، ترسها، آرمانها و اضطرابهای زمانه در بستری اغراقشده و خیالیست. این فضا، امکان میدهد که مفاهیم پیچیده را شفافتر ببینیم و از نو درنگ کنیم. علمیتخیلی راهیست برای تأمل در نیرویهای پنهانِ محرک عصر ما.
اجازه دهید مثالی کلاسیک از تلویزیون بزنم: پیشتازان فضا. نسخهی اصلی این سریال در دههی ۶۰ میلادی، بازتاب جامعهی آمریکای آن زمان بود: دو ابرقدرتِ فضایی — فدراسیون و امپراتوری کلینگان — که در خصومت، توازن قدرت و تهدید متقابل گرفتارند. سفینهی اینترپرایز با کاپیتانی قاطع، جهانهای ناشناخته را کشف میکرد و دیپلماسی گاوچرانوار بر سریال حاکم بود. خیر و شر، مشخص و خطکشیشده.
در همان دوران، آمریکا و شوروی درگیر جنگ سرد بودند. کاوش در فضا و رقابت برای فتح ماه، در اوج خود قرار داشت. جامعه سرشار از دوگانهانگاری بود: آمریکا مظهر خیر، شوروی مظهر شر.
حالا برویم به نسل بعدی در دههی ۸۰ میلادی. کلینگانها دیگر دشمن نبودند، بلکه عضو فدراسیون شده بودند. کاپیتان جدید، پیرتر، خردمندتر و صلحمحور بود. راهحلها مبتنی بر دیپلماسی بود، نه قهر. کاوش جای خود را به حفظ ثبات و گفتوگو داده بود.
در همان زمان، دیوار برلین فرو ریخت، جنگ سرد پایان یافت، چین ظهور کرد و رؤیای کاوش در فضا جای خود را به مسائل داخلی و روزمره داد. سیاست آمریکا، برخلاف گذشته، دیگر جهانی شده بود اما بدون جنگی بزرگ.
بهروشنی میبینیم که پیشتازان فضا، همواره بازتاب جامعهی خالق خود بوده است. از خلال آن میتوان دید که جامعه چگونه در بیست سال دگرگون میشود. علمیتخیلی نیز چون آینه، نمیتواند جدا از جامعه باشد.
یکی از پررنگترین تمهای علمیتخیلی امروز، فاصلهی عمیق اخلاق و فناوریست. رشد تکنولوژی، چنان شتابناک و پیچیده شده که بسیاری از مردم دیگر نه آن را میفهمند، نه حتی میشناسند. این تم از دیرباز در علمیتخیلی حضور داشته است؛ نمونهاش فرانکنشتاین مری شلی.
امروز، از شبیهسازی و سلاحهای زیستی گرفته تا تلسکوپهای فضایی، انرژی جایگزین، و زیستفناوری، انسان عادی اغلب فقط به نتایج اعتماد میکند، بیآنکه درک روشنی از فرایندها داشته باشد. چند نفر دقیقاً میدانند برق هستهای چگونه تولید و توزیع میشود؟ ایمان جای دانش را گرفته است.
این وضعیت، جامعه را دچار «کمپلکس فرانکنشتاین» کرده: ترس از اینکه دانش، بیپرسش و بیمهار پیش میرود. از همینرو، گرایشهایی به باورهای ماورایی، درمانهای طبیعی، طالعبینی و عرفان نوظهور سربرآوردهاند — گویی علم، حقیقتی کهن را فراموش کرده است.
ادبیات و رسانه هم بازتاب همین بیاعتمادیاند: از نابودگر و ماتریکس تا سیارهی میمونها، همهجا این تم به چشم میخورد. در ادبیات، آثار تری بروکس یا تالکین نیز همین مسیر را میپیمایند.
از دیگر مضامین تکرارشونده در علمیتخیلی معاصر میتوان به «زمین ویرانشده»، «جستوجوی جاودانگی» و «بحران جمعیت» اشاره کرد — بازتابی از دغدغههای پرشمار انسان مدرن.
حال، علمیتخیلی چگونه میتواند در شعر جای بگیرد؟ همانگونه که در ادبیات و رسانه توجیه دارد، در شعر نیز میتواند بستری برای تأمل، هشدار، و بیان احساسی تازه فراهم کند.
شعر، بهویژه هایکو، میکوشد تصویری بسازد که احساسی را بیواسطه منتقل کند. هایکو از بیان مستقیم احساسات یا مفاهیم انتزاعی پرهیز میکند؛ صرفاً توصیفی ناب از لحظهایست در جهانِ حس. امید آن است که خواننده، همان احساسی را تجربه کند که شاعر در لحظهی شهود داشته است.
فرقی ندارد سبک شعر چیست — شعر آزاد، سونات، هایکو، سنریو یا هر قالب دیگر — علمیتخیلی میتواند در شعر، همچون ادبیات، بازتابی از دنیای ما باشد. میتواند از ترس از تکنولوژی سخن بگوید، یا شگفتیِ ما از فتح فضا، یا انزجار از جنگ و تبعیض. شعر و علمیتخیلی، هر دو زبانهایی برای روایت جهاناند.
بهعنوان نمونه، سایفایکویی از من که سال پیش نوشتم، شبی در دل دشتی تنها با تلسکوپم:
شبِ ستارهباران؛
هیچچیز نمیجنبید
جز آن ماهواره
این هایکو، احساس تنهایی و شگفتیام را از تماشای ستارهای مصنوعی که در آسمان میدوید، ثبت کرده است. سکوت مطلق شب، و تنها حرکتِ نقطهای نور در فراز آسمان — گویی انسان، ستارهای ساخته، و بر شانهی کیهان ایستاده است.
دانشمند پیر
موقعیت را برآورد میکند
سیاهچاله
این، هایکوییست در فضایی علمیتخیلی با درونمایهی مرگ. جامعهی ما عمیقاً با مرگ درگیر است؛ دین، وعدهی پس از مرگ میدهد؛ علم میکوشد مرگ را به تعویق اندازد؛ و شاعر، تلاش میکند با استعارههایی چون «سیاهچاله»، ترس وجودی ما را تصویر کند.
پیراهن گلدار هاوایی
تنگ کشیده بر لباس فضاییاش —
فلاش دوربین ارزان
این هایکوی طنزآمیز، سنریویی علمیتخیلیست. هنگام سفر دنیس تیتو، نخستین گردشگر فضایی، آن را نوشتم. تضاد میان ناسا و تجاریشدن فضا، شوخطبعانه به تصویر کشیده شده است. مردم میخواهند فضا را تجربه کنند؛ و دیگر، انحصار نهادهای علمی در حال شکست است. این شعر، آینهایست از جامعهی امروز.
علمیتخیلی قرنهاست که در ادبیات حضور دارد. نقشش، کاویدن نیرویهای محرک درون جامعه است. در شعر نیز همین رسالت را دنبال میکند: برانگیختن احساسی، از جنس تأمل، امید، هراس یا حیرت — نسبت به آنچه هستیم، و آنچه در حال تبدیل شدن به آنایم.
🔻🔻🔻🔻🔻
حال، علمیتخیلی چگونه میتواند در شعر جای بگیرد؟ همانگونه که در ادبیات و رسانه توجیه دارد، در شعر نیز میتواند بستری برای تأمل، هشدار، و بیان احساسی تازه فراهم کند.
شعر، بهویژه هایکو، میکوشد تصویری بسازد که احساسی را بیواسطه منتقل کند. هایکو از بیان مستقیم احساسات یا مفاهیم انتزاعی پرهیز میکند؛ صرفاً توصیفی ناب از لحظهایست در جهانِ حس. امید آن است که خواننده، همان احساسی را تجربه کند که شاعر در لحظهی شهود داشته است.
فرقی ندارد سبک شعر چیست — شعر آزاد، سونات، هایکو، سنریو یا هر قالب دیگر — علمیتخیلی میتواند در شعر، همچون ادبیات، بازتابی از دنیای ما باشد. میتواند از ترس از تکنولوژی سخن بگوید، یا شگفتیِ ما از فتح فضا، یا انزجار از جنگ و تبعیض. شعر و علمیتخیلی، هر دو زبانهایی برای روایت جهاناند.
بهعنوان نمونه، سایفایکویی از من که سال پیش نوشتم، شبی در دل دشتی تنها با تلسکوپم:
شبِ ستارهباران؛
هیچچیز نمیجنبید
جز آن ماهواره
این هایکو، احساس تنهایی و شگفتیام را از تماشای ستارهای مصنوعی که در آسمان میدوید، ثبت کرده است. سکوت مطلق شب، و تنها حرکتِ نقطهای نور در فراز آسمان — گویی انسان، ستارهای ساخته، و بر شانهی کیهان ایستاده است.
دانشمند پیر
موقعیت را برآورد میکند
سیاهچاله
این، هایکوییست در فضایی علمیتخیلی با درونمایهی مرگ. جامعهی ما عمیقاً با مرگ درگیر است؛ دین، وعدهی پس از مرگ میدهد؛ علم میکوشد مرگ را به تعویق اندازد؛ و شاعر، تلاش میکند با استعارههایی چون «سیاهچاله»، ترس وجودی ما را تصویر کند.
پیراهن گلدار هاوایی
تنگ کشیده بر لباس فضاییاش —
فلاش دوربین ارزان
این هایکوی طنزآمیز، سنریویی علمیتخیلیست. هنگام سفر دنیس تیتو، نخستین گردشگر فضایی، آن را نوشتم. تضاد میان ناسا و تجاریشدن فضا، شوخطبعانه به تصویر کشیده شده است. مردم میخواهند فضا را تجربه کنند؛ و دیگر، انحصار نهادهای علمی در حال شکست است. این شعر، آینهایست از جامعهی امروز.
علمیتخیلی قرنهاست که در ادبیات حضور دارد. نقشش، کاویدن نیرویهای محرک درون جامعه است. در شعر نیز همین رسالت را دنبال میکند: برانگیختن احساسی، از جنس تأمل، امید، هراس یا حیرت — نسبت به آنچه هستیم، و آنچه در حال تبدیل شدن به آنایم.
🔻🔻🔻🔻🔻
🔻🔻🔻🔻🔻
#سایفایکو
جزیره ی وانهاده
تنها زامبی بازمانده
سوار بر موج
برداشت دیگر:
پناهگاه وحش
موج سواری میکند
زامبی بازمانده
برداشت دیگر:
پناهگاه جزیرهای
سرگرم موجسواری
زامبی بازمانده
#تام_برینک
برگردان: #سینا_سنجری
کدام یک؟
🔻🔻🔻🔻🔻
#سایفایکو
جزیره ی وانهاده
تنها زامبی بازمانده
سوار بر موج
برداشت دیگر:
پناهگاه وحش
موج سواری میکند
زامبی بازمانده
برداشت دیگر:
پناهگاه جزیرهای
سرگرم موجسواری
زامبی بازمانده
#تام_برینک
برگردان: #سینا_سنجری
کدام یک؟
🔻🔻🔻🔻🔻
Forwarded from (Majid_HSE)
سیارهی تازه
اولین شعر ثبت میشود
در حافظهی کوانتومی
باران شهابسنگ،
زمین در سکوت میلرزد
کودک در فضا میخندد.
آواز باینری
در مدار مشتری
پرندهای فلزی.
آسمان زرد
خورشید مصنوعی
سایه ها یخ می زنند
ساعت اتمی
زمان را می بلعد
انسان بی نام
#مجید_سنجری
#سایفایکو
#سیاره_یخزده
@dafateresepid
اولین شعر ثبت میشود
در حافظهی کوانتومی
باران شهابسنگ،
زمین در سکوت میلرزد
کودک در فضا میخندد.
آواز باینری
در مدار مشتری
پرندهای فلزی.
آسمان زرد
خورشید مصنوعی
سایه ها یخ می زنند
ساعت اتمی
زمان را می بلعد
انسان بی نام
#مجید_سنجری
#سایفایکو
#سیاره_یخزده
@dafateresepid
Forwarded from
Soraousha
Visit the post for more.
Forwarded from
🔻🔻🔻🔻🔻
#سایفایکو
📖#رویاهای_کوانتومی
پس از چارسال باز برگشتم به کتاب رویاهای کوانتومی که دستچینی است از سالها نوشتن سایفایکو.
میخواهم سرو سامانی به آن دهم و شاید بخواهم به چاپ برسانم. دل و دماغی چندان نمانده ولی چه میتوان کرد؟
چندین و چند کتاب چاپ نشده هست که در هزارتوی فایلهای کامپیوتری سرگرداناند. یکیشان همین رویاهای کوانتومی. دیگری کتاب ترانهای ست و دیگری غزلی و دیگری آزاد سروده ها و نیز یکی که هفت سال بر سر آن گذاشتهام برگزیده هایکوی انگلیسیزبان.
من اما همچنان در وستوود نفس میکشم. همراه با همسایگانی ابدی. جاشوا نیز به ما پیوسته.
کی وستوود- بازگشت را بسپرم به هزارتوی فایلهای کامپیوتری، نمیدانم.
اکنون تنها به رویاهای کوانتومی میاندیشم. کار دیگری از دستم بر نمیآید. موهای سفید کمپشت و خستگی ساقها گاه که گمان میکنی همچنان میتوانی همگام جوانترها دنبال توپ بدوی میگوید بجنب.
سالن پذیرایی
آنجا که عکس پدربزرگ
اکنون سیاهچالهای
#سینا_سنجری
🔻🔻🔻🔻🔻
sinasanjari.com
🔻🔻🔻🔻🔻
#سایفایکو
📖#رویاهای_کوانتومی
پس از چارسال باز برگشتم به کتاب رویاهای کوانتومی که دستچینی است از سالها نوشتن سایفایکو.
میخواهم سرو سامانی به آن دهم و شاید بخواهم به چاپ برسانم. دل و دماغی چندان نمانده ولی چه میتوان کرد؟
چندین و چند کتاب چاپ نشده هست که در هزارتوی فایلهای کامپیوتری سرگرداناند. یکیشان همین رویاهای کوانتومی. دیگری کتاب ترانهای ست و دیگری غزلی و دیگری آزاد سروده ها و نیز یکی که هفت سال بر سر آن گذاشتهام برگزیده هایکوی انگلیسیزبان.
من اما همچنان در وستوود نفس میکشم. همراه با همسایگانی ابدی. جاشوا نیز به ما پیوسته.
کی وستوود- بازگشت را بسپرم به هزارتوی فایلهای کامپیوتری، نمیدانم.
اکنون تنها به رویاهای کوانتومی میاندیشم. کار دیگری از دستم بر نمیآید. موهای سفید کمپشت و خستگی ساقها گاه که گمان میکنی همچنان میتوانی همگام جوانترها دنبال توپ بدوی میگوید بجنب.
سالن پذیرایی
آنجا که عکس پدربزرگ
اکنون سیاهچالهای
#سینا_سنجری
🔻🔻🔻🔻🔻
sinasanjari.com
🔻🔻🔻🔻🔻
Forwarded from
#هایبون
#دانشگمان
کوانتوم کوچک
جایی دور بسیار دور در گوشهی کهکشانی وانهاده کنار مشتی خاک چمباتمه زده بود.
گاهی سر بلند میکرد و به همهمهی پیرامون خیره میشد. در ژرفای چشمانش هنوز امیدی موج میزد.
دوستانش که البته دیگر آنها را دوست نمیپنداشت گاه گاه به خلوت او سرک میکشیدند اما آن جامانده از جادههای جادو، هیچ توجهی به آنها نمیکرد. در تهیای بیپایانی غرق شده بود.
دست در جیبش کرد، سنگپارهای گوشهی جیبش یافت.سنگ پارهای بازمانده از مهبانگ. سنگ پارهی هنوز. بر سنگپاره دست مالید. ناگهان به یادش آمد دارد دور میشود دور میشود همچنان و هنوز.
پس عرقی سرد بر پیشانیاش نشست. دست از سنگپاره باز کشید. آهی تلخ در فضای تهی یخ زد.
موج گرانشی عزیز
مرا هم با خود میبری؟
کوانتوم کوچک بیچاره
#سینا_سنجری
©Sina Sanjari
این نخستین هایبون دانشگمان من است و شاید نخستین هایبون دانشگمان فارسی.
البته دوستان دیگری هایبون فارسی نوشتهاند و مینویسند ولی با درونهی دانشگمان من جایی ندیدهام اگر دیدهاید بفرمایید.
*دانشگمان را برابرنهادهی ساینس فیکشن آوردهام.
🔻🔻🔻🔻🔻
#دانشگمان
کوانتوم کوچک
جایی دور بسیار دور در گوشهی کهکشانی وانهاده کنار مشتی خاک چمباتمه زده بود.
گاهی سر بلند میکرد و به همهمهی پیرامون خیره میشد. در ژرفای چشمانش هنوز امیدی موج میزد.
دوستانش که البته دیگر آنها را دوست نمیپنداشت گاه گاه به خلوت او سرک میکشیدند اما آن جامانده از جادههای جادو، هیچ توجهی به آنها نمیکرد. در تهیای بیپایانی غرق شده بود.
دست در جیبش کرد، سنگپارهای گوشهی جیبش یافت.سنگ پارهای بازمانده از مهبانگ. سنگ پارهی هنوز. بر سنگپاره دست مالید. ناگهان به یادش آمد دارد دور میشود دور میشود همچنان و هنوز.
پس عرقی سرد بر پیشانیاش نشست. دست از سنگپاره باز کشید. آهی تلخ در فضای تهی یخ زد.
موج گرانشی عزیز
مرا هم با خود میبری؟
کوانتوم کوچک بیچاره
#سینا_سنجری
©Sina Sanjari
این نخستین هایبون دانشگمان من است و شاید نخستین هایبون دانشگمان فارسی.
البته دوستان دیگری هایبون فارسی نوشتهاند و مینویسند ولی با درونهی دانشگمان من جایی ندیدهام اگر دیدهاید بفرمایید.
*دانشگمان را برابرنهادهی ساینس فیکشن آوردهام.
🔻🔻🔻🔻🔻
🔻🔻🔻🔻🔻
#هایبون
#سای_فای
#دانش_گمان
خوابهای کیهانی
هایبونهایی از:
آر. سی. تامس (R. C. Thomas )
برگردان : سینا سنجری
۱
خواب دیدم با کیهان از پلّههای سیمانیِ ساختمانی وانهاده بالا میرویم؛ دیوارهای خاکستری، بوی آهن سرد، و صدای قدمهایی که انگار از تهِ چاهی خالی برمیگشتند. تا رسیدن به آخرین طبقه، همهچیز آرام بود. امّا پشتِ بالاترین در، عنکبوتی نشسته بود بر تارِ سفید و لرزانش؛ چنان بی جنبدگی که انگار سالها منتظرِ ما مانده باشد.
گفتم:
«عنکبوت کاری به ما ندارد.»
امّا کیهان، بیآنکه برگردد، آرام از پلّهها پایین رفت و گفت:
«بعضی درها را نباید گشود.»
سپس زادروز دهسالگیِ کیهان بود. من مانده بودم و تالاری تهی؛ چند بشقاب کاغذی، کاسههایی از غبارِ ستاره، و صندلیای تنها در میانهٔ تالار. داشتم به سکوتِ جشن تن می دادم که ناگهان کهکشانها از راه رسیدند؛ آرام، بی آواز، همچون چراغهایی دور در مه.
و ما، آسوده از نیامدنِ آن عنکبوت، حلقههای شیرینِ کیوان را جویدیم تا نیمههای شب.
دلآشوب روز —
شبی که میخزد
پشت سر ما
🔻🔻🔻🔻🔻
#هایبون
#سای_فای
#دانش_گمان
خوابهای کیهانی
هایبونهایی از:
آر. سی. تامس (R. C. Thomas )
برگردان : سینا سنجری
۱
خواب دیدم با کیهان از پلّههای سیمانیِ ساختمانی وانهاده بالا میرویم؛ دیوارهای خاکستری، بوی آهن سرد، و صدای قدمهایی که انگار از تهِ چاهی خالی برمیگشتند. تا رسیدن به آخرین طبقه، همهچیز آرام بود. امّا پشتِ بالاترین در، عنکبوتی نشسته بود بر تارِ سفید و لرزانش؛ چنان بی جنبدگی که انگار سالها منتظرِ ما مانده باشد.
گفتم:
«عنکبوت کاری به ما ندارد.»
امّا کیهان، بیآنکه برگردد، آرام از پلّهها پایین رفت و گفت:
«بعضی درها را نباید گشود.»
سپس زادروز دهسالگیِ کیهان بود. من مانده بودم و تالاری تهی؛ چند بشقاب کاغذی، کاسههایی از غبارِ ستاره، و صندلیای تنها در میانهٔ تالار. داشتم به سکوتِ جشن تن می دادم که ناگهان کهکشانها از راه رسیدند؛ آرام، بی آواز، همچون چراغهایی دور در مه.
و ما، آسوده از نیامدنِ آن عنکبوت، حلقههای شیرینِ کیوان را جویدیم تا نیمههای شب.
دلآشوب روز —
شبی که میخزد
پشت سر ما
🔻🔻🔻🔻🔻
Forwarded from
🔻🔻🔻🔻🔻
#هایبون
#سای_فای
#دانش_گمان
خوابهای کیهانی
هایبونهایی از:
آر.سی تامس
برگردان: سینا سنجری
۲
خواب دیدم کیهان پی مرا گرفته است.
از تالاری تاریک به تالاری دیگر میدویدم؛ درونِ کابارهای وانهاده که کفِ چوبیاش زیر هر گام ناله میکرد. اشکوبها یکی پس از دیگری فرو میرفتند در تاریکی، من سبک گام بر میداشتم، مبادا جهان زیر پایم بشکند.
بر صفحهٔ گوشی، برنامهای روشن بود که جای کیهان را نشان میداد:
«همین نزدیکی.»
و همزمان:
«هیچجا.»
ناگهان صدای شکستنِ درها آمد. چیزی از پنجرهها گذشت، از نردبانها بالا خزید، و پنجههایش به پاچهٔ شلوارم رسید. خودم را به پشتبام رساندم.
شهر زیر پایم خاموش بود.
بعد صدای نفسهایش را شنیدم.
برگشتم.
کیهان، پشت سرم ایستاده بود.
و همان لحظه، چراغهای شهر خاموش شدند.
شمعی،
از هر دوسو شعلهور —
کلاغی پر میگیرد
🔻🔻🔻🔻🔻
#هایبون
#سای_فای
#دانش_گمان
خوابهای کیهانی
هایبونهایی از:
آر.سی تامس
برگردان: سینا سنجری
۲
خواب دیدم کیهان پی مرا گرفته است.
از تالاری تاریک به تالاری دیگر میدویدم؛ درونِ کابارهای وانهاده که کفِ چوبیاش زیر هر گام ناله میکرد. اشکوبها یکی پس از دیگری فرو میرفتند در تاریکی، من سبک گام بر میداشتم، مبادا جهان زیر پایم بشکند.
بر صفحهٔ گوشی، برنامهای روشن بود که جای کیهان را نشان میداد:
«همین نزدیکی.»
و همزمان:
«هیچجا.»
ناگهان صدای شکستنِ درها آمد. چیزی از پنجرهها گذشت، از نردبانها بالا خزید، و پنجههایش به پاچهٔ شلوارم رسید. خودم را به پشتبام رساندم.
شهر زیر پایم خاموش بود.
بعد صدای نفسهایش را شنیدم.
برگشتم.
کیهان، پشت سرم ایستاده بود.
و همان لحظه، چراغهای شهر خاموش شدند.
شمعی،
از هر دوسو شعلهور —
کلاغی پر میگیرد
🔻🔻🔻🔻🔻
Forwarded from
🔻🔻🔻🔻🔻
نوشته : آر سی تامس
کبهان در خواب دید که به رستورانش رفتهام. باید آنجا تا آخرین قطار شب به مقصد خانه ، وقت میگذراندم. رستوران پر از کهکشانهایی بود که میخواستند با هم شام بخورند. بنابراین منژقی به نظر میرسید که میز چهارنفرهام را پس بدهم. کبهان هم برابر، یک میز یکنفره برایم پیدا کرد.
اما میز یکنفرهٔ من چسبیده به یک میز دوازدهنفره بود. گروهی از کهکشانها دور آن میز نشسته بودند. داشتند جشن میگرفتند؛ پس برخاستم و آنها را با خودشان تنها گذاشتم.
در خمِ آن رستورانِ L-شکل، دور از چشم دیگر مشتریها، کیهان به حفرهای در دیوار اشاره کرد. خم شدم؛ مرا به اتاق کوچکی برد که همزمان، هم آشپزخانهای قدیمی بود و هم رختکن و حمام.
کیهان در حالی که به یک پیشخوانِ قدیمی—که تلفیقی از اجاقگاز و روشویی بود و حالا میشد از آن به عنوان میز استفاده کرد—اشاره میکرد، گفت: «میتوانی اینجا غذا بخوری.»
روی یک نیمکت چوبی و کهنهٔ بلوط پشت میز موقتیام نشستم. کیهان منوی رستوران را به دستم داد. در این لحظه، دیگر از آخرین قطار به سمت خانه جا مانده بودم.
هر کسی را بهر کاری ساختند—
یک شیشهٔ خردل
میز را دو نیم میکند
🔻🔻🔻🔻🔻
نوشته : آر سی تامس
کبهان در خواب دید که به رستورانش رفتهام. باید آنجا تا آخرین قطار شب به مقصد خانه ، وقت میگذراندم. رستوران پر از کهکشانهایی بود که میخواستند با هم شام بخورند. بنابراین منژقی به نظر میرسید که میز چهارنفرهام را پس بدهم. کبهان هم برابر، یک میز یکنفره برایم پیدا کرد.
اما میز یکنفرهٔ من چسبیده به یک میز دوازدهنفره بود. گروهی از کهکشانها دور آن میز نشسته بودند. داشتند جشن میگرفتند؛ پس برخاستم و آنها را با خودشان تنها گذاشتم.
در خمِ آن رستورانِ L-شکل، دور از چشم دیگر مشتریها، کیهان به حفرهای در دیوار اشاره کرد. خم شدم؛ مرا به اتاق کوچکی برد که همزمان، هم آشپزخانهای قدیمی بود و هم رختکن و حمام.
کیهان در حالی که به یک پیشخوانِ قدیمی—که تلفیقی از اجاقگاز و روشویی بود و حالا میشد از آن به عنوان میز استفاده کرد—اشاره میکرد، گفت: «میتوانی اینجا غذا بخوری.»
روی یک نیمکت چوبی و کهنهٔ بلوط پشت میز موقتیام نشستم. کیهان منوی رستوران را به دستم داد. در این لحظه، دیگر از آخرین قطار به سمت خانه جا مانده بودم.
هر کسی را بهر کاری ساختند—
یک شیشهٔ خردل
میز را دو نیم میکند
🔻🔻🔻🔻🔻
Forwarded from
#هایبون
#بازماندگان_مهبانگ
#سینا_سنجری
#حکایت
#سای_فای
حکایت (هایبون) دانشگمان از کتاب آماده چاپ بازماندگان مهبانگ (مسافران فضا-زمان):
/
هایبون؛ مسافران فضا-زمان
سینا سنجری | ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
خانه باغ
هیاهوی غریبی بود. امواجی پرشتاب از دوردستِ دشتِ اسطوخودوس به سوی ما میشتافتند. پیش از آنکه زمان را بسنجیم، توفانِی از فوتونها به پنجرهها کوبید. شتابناک به زیرزمینِ خانه، میانِ خمرههایِ قدیمی پناه بردیم. دیوارهای خانه باغ زیرِ فشارِ سنگینِ تابش لرزیدند و فرو ریختند. رگبارِ نور با تندیِ بیمانندش از کالبدِ خانه گذشت، حصار حیاط پشتی را در هم شکست و در تهیای دشت جاری شد. چون غبار فرو نشست، نه خانهای مانده بود و نه چشمی برای تماشایِ بنفشِ اسطوخودوسها.
شب پاییزی
به خواب می رویم
به لالایی باد
#سینا_سنجری
🔻🔻🔻🔻🔻🔻
#بازماندگان_مهبانگ
#سینا_سنجری
#حکایت
#سای_فای
حکایت (هایبون) دانشگمان از کتاب آماده چاپ بازماندگان مهبانگ (مسافران فضا-زمان):
/
هایبون؛ مسافران فضا-زمان
سینا سنجری | ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
خانه باغ
هیاهوی غریبی بود. امواجی پرشتاب از دوردستِ دشتِ اسطوخودوس به سوی ما میشتافتند. پیش از آنکه زمان را بسنجیم، توفانِی از فوتونها به پنجرهها کوبید. شتابناک به زیرزمینِ خانه، میانِ خمرههایِ قدیمی پناه بردیم. دیوارهای خانه باغ زیرِ فشارِ سنگینِ تابش لرزیدند و فرو ریختند. رگبارِ نور با تندیِ بیمانندش از کالبدِ خانه گذشت، حصار حیاط پشتی را در هم شکست و در تهیای دشت جاری شد. چون غبار فرو نشست، نه خانهای مانده بود و نه چشمی برای تماشایِ بنفشِ اسطوخودوسها.
شب پاییزی
به خواب می رویم
به لالایی باد
#سینا_سنجری
🔻🔻🔻🔻🔻🔻
🔻🔻🔻🔻
#هایبون
#بازماندگان_مهبانگ
#حکایت
#سینا_سنجری
سالها بود ویولنِ پدر گوشهٔ اتاق افتاده بود و خاک میخورد. به سراغش رفتم. کوک نبود. نشستم به کوک کردن؛ باید هر تار را درست به نتِ اصلیاش برمیگرداندم. با هر چرخاندنِ گوشیِ ساز، حس میکردم چیزی در اتاق کش میآید.
من ویولن را کوک میکردم و درزهای مچالهشدهٔ جهان با فرکانسِ سیمها باز میشدند. اتاق در بیکرانگیِ فضا-زمان شناور شد. دیدم کنارم نشستهای و انگشتانِ ظریفت آرشهٔ ویولن را مینوازد. تو آهنگی دور را مینواختی که زمانها و جهانها را در هم میآمیخت و دگرگون میکرد. ذراتِ گردوغبار در هوا، غوطهور میانِ نتها، در افسونِ یادها میرقصیدند.
دفترِ خاطرات؛
در باد ورق میخورد
شامگاهِ خزانی.
#سینا_سنجری
T.me/scifaiku
#هایبون
#بازماندگان_مهبانگ
#حکایت
#سینا_سنجری
سالها بود ویولنِ پدر گوشهٔ اتاق افتاده بود و خاک میخورد. به سراغش رفتم. کوک نبود. نشستم به کوک کردن؛ باید هر تار را درست به نتِ اصلیاش برمیگرداندم. با هر چرخاندنِ گوشیِ ساز، حس میکردم چیزی در اتاق کش میآید.
من ویولن را کوک میکردم و درزهای مچالهشدهٔ جهان با فرکانسِ سیمها باز میشدند. اتاق در بیکرانگیِ فضا-زمان شناور شد. دیدم کنارم نشستهای و انگشتانِ ظریفت آرشهٔ ویولن را مینوازد. تو آهنگی دور را مینواختی که زمانها و جهانها را در هم میآمیخت و دگرگون میکرد. ذراتِ گردوغبار در هوا، غوطهور میانِ نتها، در افسونِ یادها میرقصیدند.
دفترِ خاطرات؛
در باد ورق میخورد
شامگاهِ خزانی.
#سینا_سنجری
T.me/scifaiku
Forwarded from سایفایکو (SciFaiku)
🔷🔷🔷🔷🔷
نسخهی الکترونیکی کتاب Quantic Somnia که در بردارندهی ۱۶۶ سایفایکوی سینا سنجری است هم اکنون در Apple Books در دسترس است:
https://books.apple.com/us/book/quantic-somnia/id1484719733
دوستان و دلبستگان شعر سایفای میتوانند از این درگاه کتاب را دریافت کنند.
🔷🔷🔷🔷🔷
نسخهی الکترونیکی کتاب Quantic Somnia که در بردارندهی ۱۶۶ سایفایکوی سینا سنجری است هم اکنون در Apple Books در دسترس است:
https://books.apple.com/us/book/quantic-somnia/id1484719733
دوستان و دلبستگان شعر سایفای میتوانند از این درگاه کتاب را دریافت کنند.
🔷🔷🔷🔷🔷
Apple Books
Quantic Somnia
Fiction & Literature · 2019