بسیار زمین خوردهام، بی گواه و گاه شاهدی. بسیار شکست خوردهام، اشتباه کردهام، آسیب دیدهام. بسیار به بیراهه رفتهام، در تاریکی محض گرفتار آمدهام، گم شدهام. آدمی، گویی در بند عهدی ناگفته و نانوشته، از هر چه احتمال رود خراشی باشد بر تصویر ابرانسانی که از خویشتن در اذهان نقش زده، گریزان است. پس زخم را میپوشاند و اشتباه را منکر میشود، که ابرانسان مگر میافتد؟ خطا میکند؟ نادان است در بعضی موضوعات و کجفهم است در بعضی دیگر؟. ابرانسان از نقص بری ست، و آدمی در تقلا برای تظاهر به آنچه در واقعیت انسان و جهان محقق ناشدنی ست، خویشتن را از دست میدهد و در بازی نقش آنکه نیست گم میشود، در مانند شیای بینقص بودن، در از گونهی بشر نبودن، که بشر کامل است در همنشینی حسن و عیب.
#تجربه
#تجربه
💯2
روزهای پایانی بهار است. گرما، بر خنکای نسیم بارانهای گاه و بیگاه غلبه کرده. آدمهایی با هزار تفاوت، حول محور خانواده دور هم جمع شدهاند. نشستهاند پای ناهار، و گپ و گفتهایی در جریان است. نشستهام به تماشا، در همهمهی صداهای زیر و بم، چهرهها را از نظر میگذرانم. چهرهی آدمهایی که دوستشان دارم، کوچک و بزرگشان را. دوستشان دارم و این تمام ماجرا ست؛ که هر چه و همه چیز مغلوب آن است.
#تجربه
#تجربه
❤3🔥1
شهر، زیر تیغ آفتاب داغ تابستان در خلسهی ظهر روز تعطیل فرورفته. نشستم پشت میز، و کمی از فلفل قرمز را روی زردهی نیمپز کشیدم و گذاشتم روی نان بربری گرم. گفت عه چی کار کردی؟ پرسیدم چی؟ گفت اون واسه لقمهی آخر بود. خندیدم، و لقمهای با فلفل بیشتر برداشتم. گفت راستی یه آهنگی ترند شده میخواستم واست بفرستم، بذار پلی کنم. با آهنگ همخوانی کردیم و دربارهش حرف زدیم، و صحبت به گل رونالدو در بازی دیشب رسید. بعد سر از اسطوره و چند پیمانه برنج برای ناهار درآوردیم، و چای با هل بهتر است یا زعفران؟ ظرفها را میشوری؟ الگوهای شناختی چگونه شکل میگیرند؟ پنجرهی اتاق را حوصلهات میشود تمیز کنی؟ فرآیندهای مغز در اختلال شخصیت چگونهاند؟ ناهار آماده ست، با چند پر سبزی و ماست. این قاب سادهی زندگی را دوست دارم، بی هیچ اضافاتی.
#تجربه
#تجربه
❤3❤🔥2
دربارهی گذشته؛ [و تقلای آدمی در فهمِ جهانِ دیگری]
در انتها، وقتی ظاهرا همهچیز با قواعد نو وفق پیدا کرده است؛ فواد با خانه و خانوادهی جدید کنار آمده و حتی مشتاق بودن در میان آنهاست، لوسی از فرار دست کشیده و رازهایش را برملا کرده، ماری و احمد خداحافظی کردهاند و احمد به کشورش بازگشته، سمیر به سلین که ماههاست بیجان روی تخت بیمارستان در انتظاری نامعلوم گرفتار است نزدیک میشود تا آخرین احتمال را بررسی کند: حافظهی بویایی، که یاد خویش را هم پس زده است.
پشتی تخت را بالا میبرد، ادکلن را روی گردنش اسپری میکند، خم میشود طوری که عطرش بپیچد و مشام سلین را سرشار کند. نگاه بیننده، بر مسیر اشک جاری از چشم سلین مکث میکند و فیلم با نمای بسته از دستهایی پایان مییابد که دیر، بسیار دیر، در پاسخ به سوالی که تمام قصهی آنها و شاید تمام داستانهای جهانِ آدمها حول محورش میچرخد، به زمزمه میگوید: آری، تو آنِ جهان منی و من در سکوت خویش و همهمهی روزگار، در بند ترس و اسارت گمگشتگی، پنهانش کرده بودم.
#ThePast
در انتها، وقتی ظاهرا همهچیز با قواعد نو وفق پیدا کرده است؛ فواد با خانه و خانوادهی جدید کنار آمده و حتی مشتاق بودن در میان آنهاست، لوسی از فرار دست کشیده و رازهایش را برملا کرده، ماری و احمد خداحافظی کردهاند و احمد به کشورش بازگشته، سمیر به سلین که ماههاست بیجان روی تخت بیمارستان در انتظاری نامعلوم گرفتار است نزدیک میشود تا آخرین احتمال را بررسی کند: حافظهی بویایی، که یاد خویش را هم پس زده است.
پشتی تخت را بالا میبرد، ادکلن را روی گردنش اسپری میکند، خم میشود طوری که عطرش بپیچد و مشام سلین را سرشار کند. نگاه بیننده، بر مسیر اشک جاری از چشم سلین مکث میکند و فیلم با نمای بسته از دستهایی پایان مییابد که دیر، بسیار دیر، در پاسخ به سوالی که تمام قصهی آنها و شاید تمام داستانهای جهانِ آدمها حول محورش میچرخد، به زمزمه میگوید: آری، تو آنِ جهان منی و من در سکوت خویش و همهمهی روزگار، در بند ترس و اسارت گمگشتگی، پنهانش کرده بودم.
#ThePast
💔4🕊1
🤝3
My Silent Angel
April Rain
🌫
سر که برمیگردانم، به عقب که نگاه میکنم، بر شاخسار درهمتنیدهی درختان وحشی، تکههای سرخ پیراهنم را میبینم، تار و پود وجودم را، که برجای مانده از من، در راهروهای بیمارستان، در سالنهای آکنده از هراس و اتاقهای انتظار نامعلوم، تکههای جانم، که هیچگاه دیگر به من بازنگشتند، و من لاجرم از خویشتن عبور کردم به خویش را دگرباره ساختن، و در این مسیر، در این راه صعب، بسیار از نفس افتادهام، و بسنده کردهام به تنها نیمنفسی که نیمهجان تا نمیدانم کجا رفتن و به شاید آویختن.
سر که برمیگردانم، به عقب که نگاه میکنم، بر شاخسار درهمتنیدهی درختان وحشی، تکههای سرخ پیراهنم را میبینم، تار و پود وجودم را، که برجای مانده از من، در راهروهای بیمارستان، در سالنهای آکنده از هراس و اتاقهای انتظار نامعلوم، تکههای جانم، که هیچگاه دیگر به من بازنگشتند، و من لاجرم از خویشتن عبور کردم به خویش را دگرباره ساختن، و در این مسیر، در این راه صعب، بسیار از نفس افتادهام، و بسنده کردهام به تنها نیمنفسی که نیمهجان تا نمیدانم کجا رفتن و به شاید آویختن.
💔1
در زیست ابرانسان، آدمی همواره در بالاترین سطح است. آگاه، هوشیار، در دسترس، پاسخگو، درآمیخته با پیرامون، بینیاز از دمی توقف و فرصت استراحت. حال آنکه جسم، دلیل محکمی ست بر دست نیافتی بودن رویای ابرانسان.
آدمی، به حکم آدم بودن، نیازمند وقفه است. لازم است گاهی از زندگی مرخصی بگیرد و سبکسر، بیقاعده و رها برود پی هیچ. اما به ضروریات که نمیتوان گفت خسته و فرسودهام، رحم کنید. ضروریات زندگی، رحم ندارند و فشار چکمهشان همواره بر گلویمان است. چاره در یک گام عقب ایستادن از سایر موقعیتهاست، در نه گفتن، که چندان خوشایند مخاطب نیست، اما الزامی ست.
#نگرش
آدمی، به حکم آدم بودن، نیازمند وقفه است. لازم است گاهی از زندگی مرخصی بگیرد و سبکسر، بیقاعده و رها برود پی هیچ. اما به ضروریات که نمیتوان گفت خسته و فرسودهام، رحم کنید. ضروریات زندگی، رحم ندارند و فشار چکمهشان همواره بر گلویمان است. چاره در یک گام عقب ایستادن از سایر موقعیتهاست، در نه گفتن، که چندان خوشایند مخاطب نیست، اما الزامی ست.
#نگرش
🕊4⚡1💯1🤝1
برای اتخاذ زاویهی دید دیگران، نه مقدور است و نه مطلوب که تجسم کنیم ما آن شخص -با تمام ویژگیهای منحصربهفردش- هستیم. در عوض، به قول رابرت گوردون، مرکز ثقل خودمحورمان را معطوف به دیگری میکنیم، تفاوتهای به ظاهر مهم را گوشهی ذهنمان نگه میداریم، ولی از جهات دیگر کار را به خصوصیات روانی خودمان میسپریم تا وارد میدان شود و ماجرا را فیصله دهد. این فرایند موجب میشود اتخاذ دیدگاه نه فرافکنی صرف باشد نه تشریحی بیطرف و مستقل. نه کاملاً خودمانیم نه شخصی که میخواهیم درکش کنیم. ما، به عبارتی، در «فاصلهی بینابینی» جای میگیریم.
#فاصلهها_رازهمدلیچیست
#هایدیالمایبام
#فاصلهها_رازهمدلیچیست
#هایدیالمایبام
❤1🕊1
انگیزش، خواستن است. انگیزش حالتی در درون ماست که میل به تغییر دارد، تغییر در خود یا تغییر در محیط.
گیرایی این تعریف در این است که عنصر فعال (یعنی، خواستن تغییر) را در هر حالت انگیزشی مشخص میکند؛ من میخواهم رفتارم، افکارم، نحوهای که احساس میکنم، خودپندارهام، محیط پیرامونم، و کیفیت روابطم را تغییر دهم.
#انگیزشوهیجان
#جان_مارشال_ریو
گیرایی این تعریف در این است که عنصر فعال (یعنی، خواستن تغییر) را در هر حالت انگیزشی مشخص میکند؛ من میخواهم رفتارم، افکارم، نحوهای که احساس میکنم، خودپندارهام، محیط پیرامونم، و کیفیت روابطم را تغییر دهم.
#انگیزشوهیجان
#جان_مارشال_ریو
👏3
مقدار سالم عزتنفس، ارزش زیادی دارد. مساله این است که عزتنفس متغیر علیتی نیست، بلکه نوعی معلول است، انعکاسی از اینکه چگونه زندگی ما پیش میرود.
عزتنفس، فشارسنج بهزیستی است. وقتی زندگی خوب پیش برود، عزتنفس بالا میرود؛ وقتی بد پیش برود، عزتنفس افت میکند. این متفاوت با این گفته است که عزتنفس باعث میشود زندگی خوب پیش برود.
جریان منطقی در تفکر دربارهی عزتنفس به عنوان منبع انگیزش، همانند قرار دادن گاری جلوی اسب است. عزتنفس، گاری است، نه اسب.
#انگیزشوهیجان
#جان_مارشال_ریو
عزتنفس، فشارسنج بهزیستی است. وقتی زندگی خوب پیش برود، عزتنفس بالا میرود؛ وقتی بد پیش برود، عزتنفس افت میکند. این متفاوت با این گفته است که عزتنفس باعث میشود زندگی خوب پیش برود.
جریان منطقی در تفکر دربارهی عزتنفس به عنوان منبع انگیزش، همانند قرار دادن گاری جلوی اسب است. عزتنفس، گاری است، نه اسب.
#انگیزشوهیجان
#جان_مارشال_ریو
✍1❤1👏1
انگیزش تجربهای خصوصی، درونی و غیرقابلمشاهده است. آنچه انگیزش انجام میدهد، دادن انرژی و جهت لازم به فرد است که برای پرداختن به محیط و کنار آمدن با آن به شیوهی انطباقی، انعطافپذیر و حل مساله نیاز دارد.
انگیزه فرآیندی درونی است که رفتار را نیرومند میکند، هدایت میکند، و نگه میدارد. بنابراین، انگیزه اصطلاحی کلی برای مشخص کردن زمینهی مشترک نیازها، شناختها و هیجانهاست.
#انگیزشوهیجان
#جان_مارشال_ریو
انگیزه فرآیندی درونی است که رفتار را نیرومند میکند، هدایت میکند، و نگه میدارد. بنابراین، انگیزه اصطلاحی کلی برای مشخص کردن زمینهی مشترک نیازها، شناختها و هیجانهاست.
#انگیزشوهیجان
#جان_مارشال_ریو
👏2
یافتن دلایل خاص و موقت برای بدبختیها از هنرهای امید است (پیشامد نامطلوب را به حالت خاص و موقت محدود میکنیم). علتهای موقت درماندگی را در زمان، محدود میکند. علتهای خاص، درماندگی را به وضعیت اصلی محدود میکند.
از طرفی علتهای دائمی، درماندگی ایجاد میکند و بیشتر به آینده کشانده میشود و علتهای کلی، درماندگی را به کل زندگی شما تعمیم میدهد.
یافتن علت دائمی و کلی برای بدبختی، تمرین یأس است. افرادی که توضیح دائمی و کلی برای مشکلاتشان دارند، استعداد آنرا دارند که در درازمدت و موقعیتهای متفاوت خود را زیر فشار له کنند.
#خوشبینی_آموخته_شده
#مارتین_سلیگمن
از طرفی علتهای دائمی، درماندگی ایجاد میکند و بیشتر به آینده کشانده میشود و علتهای کلی، درماندگی را به کل زندگی شما تعمیم میدهد.
یافتن علت دائمی و کلی برای بدبختی، تمرین یأس است. افرادی که توضیح دائمی و کلی برای مشکلاتشان دارند، استعداد آنرا دارند که در درازمدت و موقعیتهای متفاوت خود را زیر فشار له کنند.
#خوشبینی_آموخته_شده
#مارتین_سلیگمن
❤2
چرا آدمها چنیناند؟
چرا دنیا چنان است؟
این قبیل سوالها، ناشی از تعارض تصاویر ذهنی آدمی با واقعیت است. آدمهای واقعیِ حاضر در جامعه تطابق چندانی با تصویر انسان آرمانیای که در ذهن پروراندهایم، ندارند. دنیا و جوامع نیز هزار فرسنگ با تصویر دنیای آرمانی و جامعهی آرمانیای که بدان مایلیم، فاصله دارند. واقعیت این است که خودمان نیز دقیقا آن تصوری که از خویش داریم، نیستیم. خیال میکنیم چنینیم و چنانیم. مایلیم که جهان و آدمها، چنان و چنین باشند. واقعیت، چیز دیگری ست و این سبب تعارض مدام آدمی ست. و چاره بیش از آنکه در تقلای تغییر جهان و آدمیان باشد، در تغییر سوال است:
حال که جهان چنان است، من میخواهم چگونه باشم؟
حال که آدمیان چنیناند، من میخواهم چطور آدمی باشم؟
#نگرش
چرا دنیا چنان است؟
این قبیل سوالها، ناشی از تعارض تصاویر ذهنی آدمی با واقعیت است. آدمهای واقعیِ حاضر در جامعه تطابق چندانی با تصویر انسان آرمانیای که در ذهن پروراندهایم، ندارند. دنیا و جوامع نیز هزار فرسنگ با تصویر دنیای آرمانی و جامعهی آرمانیای که بدان مایلیم، فاصله دارند. واقعیت این است که خودمان نیز دقیقا آن تصوری که از خویش داریم، نیستیم. خیال میکنیم چنینیم و چنانیم. مایلیم که جهان و آدمها، چنان و چنین باشند. واقعیت، چیز دیگری ست و این سبب تعارض مدام آدمی ست. و چاره بیش از آنکه در تقلای تغییر جهان و آدمیان باشد، در تغییر سوال است:
حال که جهان چنان است، من میخواهم چگونه باشم؟
حال که آدمیان چنیناند، من میخواهم چطور آدمی باشم؟
#نگرش
✍1💯1
درد از حلقهی اطراف چشم چپ آغاز میشود و میپیچد در سرم. استخوان به استخوان جمجمه را لمس میکند تا اطمینان حاصل کند که بند بند وجودم را در برگرفته. حالا یک ماه است که این درد جدید، پیچیده در تاروپود زندگی و ابعاد مختلف آن را تحت تاثیر قرار داده است.
گاهی تمام روز را در تاریکی اتاق سپری میکنم، با چشمهای بسته روی تخت دراز میکشم، بی امکان حتی اندیشیدن. گاهی کمی ورزش، موسیقی، و تمرینهایی آرام را لابهلای استراحت میگنجانم. اغلب در سکوت و خلوتم، گویی به غاری پنهان در انبوه درختان پناه بردهام.
درد، نه تنها زمینهساز احوال خوشایند نیست که بند است و میپیچد به دست و پای زندگی و محرومیت است از حتی سادهترین اجزای زیست روزمره. اما من متخصص یافتن روزنهی نورم در تاریکی، که اگر این تخصص را به جبر روزگار نیاموخته بودم، بسیار پیش از این باید که در گور میخفتم.
پس دل میدهم به خنکای نسیم روزهای پایانی شهریور که اگر نمیشود در پیادهرویهای عصرگاهی با لیوان چای و دونات تازه به استقبالش رفت، میتوان پنجره را گشود تا راهش را به اتاق بیابد، و راهی برای حضور در زندگی یافت. که زندگی راستش را بخواهید هیچگاه آن موضوع معلومِ آسانِ پایدار که وهمش، آرزویش، تمنایش آدم را تباه میکند، نبوده و نیست.
سخت است، راه نفس آدم بسته که میشود سخت است نفس کشیدن و دوام آوردن. اما چه نیرویی است در زندگی که آدمی را پس از مواجهه با دستهای تهیاش، دستهای خالی از همه چیز، و چشم گشودن بر هیچ تام و تمام، باز به پیش میبرد. به پیشگاه آن؛ آن دم که دیرپا نیست اما در تکرارِ مدام، گویی هست.
#تجربه
گاهی تمام روز را در تاریکی اتاق سپری میکنم، با چشمهای بسته روی تخت دراز میکشم، بی امکان حتی اندیشیدن. گاهی کمی ورزش، موسیقی، و تمرینهایی آرام را لابهلای استراحت میگنجانم. اغلب در سکوت و خلوتم، گویی به غاری پنهان در انبوه درختان پناه بردهام.
درد، نه تنها زمینهساز احوال خوشایند نیست که بند است و میپیچد به دست و پای زندگی و محرومیت است از حتی سادهترین اجزای زیست روزمره. اما من متخصص یافتن روزنهی نورم در تاریکی، که اگر این تخصص را به جبر روزگار نیاموخته بودم، بسیار پیش از این باید که در گور میخفتم.
پس دل میدهم به خنکای نسیم روزهای پایانی شهریور که اگر نمیشود در پیادهرویهای عصرگاهی با لیوان چای و دونات تازه به استقبالش رفت، میتوان پنجره را گشود تا راهش را به اتاق بیابد، و راهی برای حضور در زندگی یافت. که زندگی راستش را بخواهید هیچگاه آن موضوع معلومِ آسانِ پایدار که وهمش، آرزویش، تمنایش آدم را تباه میکند، نبوده و نیست.
سخت است، راه نفس آدم بسته که میشود سخت است نفس کشیدن و دوام آوردن. اما چه نیرویی است در زندگی که آدمی را پس از مواجهه با دستهای تهیاش، دستهای خالی از همه چیز، و چشم گشودن بر هیچ تام و تمام، باز به پیش میبرد. به پیشگاه آن؛ آن دم که دیرپا نیست اما در تکرارِ مدام، گویی هست.
#تجربه
❤4
فردیت آدمی، مادهی خالص منفک از پیرامون نیست، و لاجرم متاثر از پارامترهای بیرونی ست که معاشرتهای مدام از آن جمله اند. در معاشرت، آدمی از عمر بها میدهد و به مرور از آنکه هست به دیگریای بدل میشود که شاید لزوما نه او ست که میخواسته باشد. باید که همواره در تغییر بود، و تغییر آگاهانهی خویشتن گاه سبب تغییر همنشینان میگردد.
#نگرش
#نگرش
💯1🤝1