عمیقا احساس میکنم من برای یه زندگی آروم ساخته شدم، تو یه خونهی دورافتاده کنار دریا و جنگل. که صبحها صدای موجها و پرندهها رو گوش کنم، عصرها بین درختها قدم بزنم، و شبها زیر نور مهتاب فکر کنم. انگار شلوغی و سر و صدای شهر هیچوقت مال من نبوده.
یه سریال پیدا کنی و بتونی بهش بگی «مورد علاقهم»، یعنی یه دلیل کوچیک اما واقعی برای خوشحال بودن توی روزای معمولی پیدا کردی.
ورژنِ موردعلاقهام از خودم فقط وقتی ظاهر میشه که کاملاً تنهام.توی سکوت؛ وقتی هیچکس انتظاری ازم نداره، هیچ نگاه قضاوتگری نیست، و میتونم بدون فشار و بازی، فقط خودم باشم و نفس بکشم.
گاهی به آدمایی که توی شهرهای ساحلی یا نزدیک جنگل زندگی میکنن حسودی میکنم، نه به خونههاشون، به ریتم زندگیشون. به سکوتی که جزئی از روزمرهشونه و به اینکه احتمالاً کمتر مجبور میشن از شلوغی فرار کنن، چون از اول توی آرامش زندگی میکنن.
استرنجر تینگز بهزودی تموم میشه، و درست به همون اندازهای که هری پاتر برای من تکرارنشدنیه، استرنجر تینگز هم یه تجربهی تکرارنشدنیه.
این دیالوگِ «تاسیان» خیلی شبیه نسل ماست.
«خیلیا دلشون میخواست دریا بشن، ولی انقدر راکد موندن که مرداب شدن. خیلیهامون میخواستیم زندگی کنیم، شب رو آتیش بزنیم تا به فردا برسیم، اما دستِ سرنوشت سرِ راهمون چاله کَند.»
«خیلیا دلشون میخواست دریا بشن، ولی انقدر راکد موندن که مرداب شدن. خیلیهامون میخواستیم زندگی کنیم، شب رو آتیش بزنیم تا به فردا برسیم، اما دستِ سرنوشت سرِ راهمون چاله کَند.»
این چند روز پیامهایی ازتون گرفتم دربارهی کمفعالیتی چنل. من برای ساختن اینجا وقت و دل گذاشتم، اما این روزا چیزای مهمتری از عکسای روزمرگی و معرفی ها وجود داره. مراقب خودتون باشین؛ به امید روزهای بهتر. 🤍