لطفن خوشقدم باش
پاییزجان! ببین کار ما به کجا رسیده که دست به
دامان تو شدهایم که نوازشمان کنی که سخاوتمندانه
با بارانهایت، خستگی غصه دلتنگی و اندوه را از
دلهامان بشویی و بزدایی.
پاییزجان! خدا کند با عطر نارنج و پرتقالت
آبستنِ اخبار خوش، دلارامی و انبساط خاطر
باشی که ما درختستانِ تنهاییم.
سمیرابوستانی
#قطعه_نویسی
@SamiraBoustani
پاییزجان! ببین کار ما به کجا رسیده که دست به
دامان تو شدهایم که نوازشمان کنی که سخاوتمندانه
با بارانهایت، خستگی غصه دلتنگی و اندوه را از
دلهامان بشویی و بزدایی.
پاییزجان! خدا کند با عطر نارنج و پرتقالت
آبستنِ اخبار خوش، دلارامی و انبساط خاطر
باشی که ما درختستانِ تنهاییم.
سمیرابوستانی
#قطعه_نویسی
@SamiraBoustani
❤🔥4🙏3❤2👌1
گاهی آدم آنقدر خسته میشود
که دیگر نمیخواهد کسی را تغییر دهد
نمیخواهد بفهماند توضیح دهد ثابت کند.
فقط میخواهد در آرامشی غریب
خودش را به خودش برگرداند.
عباس_معروفی
@SamiraBoustani
که دیگر نمیخواهد کسی را تغییر دهد
نمیخواهد بفهماند توضیح دهد ثابت کند.
فقط میخواهد در آرامشی غریب
خودش را به خودش برگرداند.
عباس_معروفی
@SamiraBoustani
👏6👌3👍2
تمنای داشتنَت مرا تهی کرده از من
درون پاییزیام تنها با وجود تو سبز میشود
سمیرابوستانی
#شعرپاره
@SamiraBoustani
درون پاییزیام تنها با وجود تو سبز میشود
سمیرابوستانی
#شعرپاره
@SamiraBoustani
❤🔥7
هم تو مشغولی هم دنیا
عزیز من!
بدان و آگاه باش که جهان دار مکافاتش را حتا
بعد از گذشت سالها، سرانجام میآویزد تا
تأدیب کند:
هر که عرصهی زندگی را بر تو تنگ میکند
هر که چشم دیدن خوشیهایت را ندارد
هر که شیشهی قلبت را نشانه میگیرد
هر که اشکت را جاری میکند
هر که حقت را میخورد
هر که زخمی بر دلت مینشاند
هر که ندانسته قضاوتت میکند
هر که پشت چشم برایت نازک میکند
هر که دیگری را علیه تو میشورانَد
هر که مهر تو را با جفاپیشگی پاسخ میدهد
هر که با حسادت به تو خشم میورزد
هر که روحت را میخراشد
حتا اگر باد خبرش را به گوشَت نرسانَد
اما تو بدان «دنیا دار مکافات است.»
سمیرایوستانی
#پارهنویسی
#آنافورا
@SamiraBoustani
عزیز من!
بدان و آگاه باش که جهان دار مکافاتش را حتا
بعد از گذشت سالها، سرانجام میآویزد تا
تأدیب کند:
هر که عرصهی زندگی را بر تو تنگ میکند
هر که چشم دیدن خوشیهایت را ندارد
هر که شیشهی قلبت را نشانه میگیرد
هر که اشکت را جاری میکند
هر که حقت را میخورد
هر که زخمی بر دلت مینشاند
هر که ندانسته قضاوتت میکند
هر که پشت چشم برایت نازک میکند
هر که دیگری را علیه تو میشورانَد
هر که مهر تو را با جفاپیشگی پاسخ میدهد
هر که با حسادت به تو خشم میورزد
هر که روحت را میخراشد
حتا اگر باد خبرش را به گوشَت نرسانَد
اما تو بدان «دنیا دار مکافات است.»
سمیرایوستانی
#پارهنویسی
#آنافورا
@SamiraBoustani
👏5💯2
اگر گذاشتتند در جهان حقیقی سیر کنیم!
دلِ خوشی از آن جغرافیای پرزرق و برق(اینستاگرام) ندارم. احساس میکنم فضایی فریبنده اغواگرانه
گولزَنَک و وقتتلفکن است. بگذریم که منبع درآمد خیلیهاست. ولی در کل باب پسند من نیست.
به یمن وجود این فضا همه کارآزموده، دکتر، متخصص، کارشناس و کاربلد شدهاند. تا پا میگذاری درونش یا توصیه میشنوی یا راهکار میبینی یا دارو، غذا و سبْک زندگی بهت معرفی میشود.
اگه هر شب قبل از خواب ...
اگه هر روز بعد از بیدار شدن ...
اگه میخای پوستت ...
اگه یک روز در میون بعد از ناهار ...
اگه ماشین ظرفشوییت ...
اگه میخای شوهرت ...
اگه میخای بشقابات ...
اگه ...
اگه ...
اگه ...
از بس از این دست پستها دیده و شنیدهام میخواهم بالا بیاورم.
به دور و بریهام که دور از این فضا هستند میگویم:
«خوش به حالت که اینستاگرام نداری. والا راحتی.»
بهم میگویند:
«خب تو هم بیا بیرون. ناراحتی نداره که.»
این نظر شخصی من است: «بخاطر حضور بچههام
نمیخام از اون محیط بکَنَم. دوست دارم جایی که
اونا هستن منم باشم. کنارشون. شاید منطقی پشت
این عقیده نباشه اما عشق که منطق سرش نمیشه.
عشق منم این شکلیه.»
قبلترها پیش آمده بود که شاید ماهی یکبار بهش
سرک میکشیدم. خیلی روی خودم کنترل داشتم
که پیدرپی وارد آن جهان نشوم. حتا اگر پیامی برام ارسال میشد.
هنوزم پایبند قول و قرار با خودم هستم. هنوزم به میل خودم واردش نمیشوم. پیامهایی که عزیزان و دوروبریها برایم میفرستند و بهم میگویند: «دیدی؟ ندیدی؟ تو که اصلن پیاماتو چک نمیکنی و ...» مرا
به آن وادی میکشانَد.
وارد شدن همانا و خارج شدن همان.
احتمالن شما هم تجربهاش را دارید مثلن ورود
میکنیم که فقط از پیام ارسال شده دیدن کنیم
اما همچون گردابی نهیب، بسیار زیرکانه و بیاختیار
آدم را به درون چرخهای بیپایان میکشانَد و در آن ورطه به اسارت خود درمیآورَد. یک وقت چشم باز میکنیم میبینیم ساعتهاست مشغول پرسهزنی
در آن اتمسفریم.
من که این مدلیام پس از یک سفر طولانی و بازگشت
از آن جهان، مست و آشفته با عذاب وجدانی خروج میکنم که نگو و نپرس.
یکی نیست بگوید من قصدم فقط دیدن همان پستی
بود که برام ارسال شده بود قرار نبود این همه زمان
را به بطالت سپری کنم.
در آخر، رهآورد سفرم میشود یک ذهن خسته و یک
حس خسران از کاری عبث و بازگشت به جهان حقیقی.
«دیگه حالی به آدم میمونه؟»
سمیرایوستانی
#پاره_نویسی
@SamiraBoustani
دلِ خوشی از آن جغرافیای پرزرق و برق(اینستاگرام) ندارم. احساس میکنم فضایی فریبنده اغواگرانه
گولزَنَک و وقتتلفکن است. بگذریم که منبع درآمد خیلیهاست. ولی در کل باب پسند من نیست.
به یمن وجود این فضا همه کارآزموده، دکتر، متخصص، کارشناس و کاربلد شدهاند. تا پا میگذاری درونش یا توصیه میشنوی یا راهکار میبینی یا دارو، غذا و سبْک زندگی بهت معرفی میشود.
اگه هر شب قبل از خواب ...
اگه هر روز بعد از بیدار شدن ...
اگه میخای پوستت ...
اگه یک روز در میون بعد از ناهار ...
اگه ماشین ظرفشوییت ...
اگه میخای شوهرت ...
اگه میخای بشقابات ...
اگه ...
اگه ...
اگه ...
از بس از این دست پستها دیده و شنیدهام میخواهم بالا بیاورم.
به دور و بریهام که دور از این فضا هستند میگویم:
«خوش به حالت که اینستاگرام نداری. والا راحتی.»
بهم میگویند:
«خب تو هم بیا بیرون. ناراحتی نداره که.»
این نظر شخصی من است: «بخاطر حضور بچههام
نمیخام از اون محیط بکَنَم. دوست دارم جایی که
اونا هستن منم باشم. کنارشون. شاید منطقی پشت
این عقیده نباشه اما عشق که منطق سرش نمیشه.
عشق منم این شکلیه.»
قبلترها پیش آمده بود که شاید ماهی یکبار بهش
سرک میکشیدم. خیلی روی خودم کنترل داشتم
که پیدرپی وارد آن جهان نشوم. حتا اگر پیامی برام ارسال میشد.
هنوزم پایبند قول و قرار با خودم هستم. هنوزم به میل خودم واردش نمیشوم. پیامهایی که عزیزان و دوروبریها برایم میفرستند و بهم میگویند: «دیدی؟ ندیدی؟ تو که اصلن پیاماتو چک نمیکنی و ...» مرا
به آن وادی میکشانَد.
وارد شدن همانا و خارج شدن همان.
احتمالن شما هم تجربهاش را دارید مثلن ورود
میکنیم که فقط از پیام ارسال شده دیدن کنیم
اما همچون گردابی نهیب، بسیار زیرکانه و بیاختیار
آدم را به درون چرخهای بیپایان میکشانَد و در آن ورطه به اسارت خود درمیآورَد. یک وقت چشم باز میکنیم میبینیم ساعتهاست مشغول پرسهزنی
در آن اتمسفریم.
من که این مدلیام پس از یک سفر طولانی و بازگشت
از آن جهان، مست و آشفته با عذاب وجدانی خروج میکنم که نگو و نپرس.
یکی نیست بگوید من قصدم فقط دیدن همان پستی
بود که برام ارسال شده بود قرار نبود این همه زمان
را به بطالت سپری کنم.
در آخر، رهآورد سفرم میشود یک ذهن خسته و یک
حس خسران از کاری عبث و بازگشت به جهان حقیقی.
«دیگه حالی به آدم میمونه؟»
سمیرایوستانی
#پاره_نویسی
@SamiraBoustani
👏4❤🔥2❤1👌1
جانپناهان بیادعا
یکی از عادتهای دیرینه و میراث خانوادگیمان
بهنگام رسیدن سر قول و قرارِ تعیین شده است.
آن روز نه از روی سهلانگاری که غرق در خانش
یادداشتی میشوم که از بموقع رسیدن به قرار
با عزیزی بازمیداردم.
ناگهان به خود میآیم
میبینم دستهای زمان از دستم میگریزد.
در اندکزمانی باید خودم را به او برسانم
به قرارمان.
سرزنش دست از سرم برنمیدارد
روانم را به بازی میگیرد.
خودم را روی دور تند میگذارم
تیز و بز لباس به تن میپوشانم
خرت و پرتِ این کیف را حواله میدهم به آن کیف
خوشبختانه لباس و کفش و کیف را از قبل مهیا میکنم و آنها چشمانتظار لمس من مینشینند.
آخرین مرحله آشتی با آینه است
سر و صورت و لباس که دلخاه شد میزنم
به دل شهر. شهری که پر از هیاهوست.
در ترافیک عصرگاهی گیر میافتم
خودروها اسیر ترمز و کلاچاَند
و لاکپشتی جلو میروند.
باید زودتر از خانه میکَندَم.
از منی که به قول و قرار پایبندم دیر رسیدن
بعید است. علیالحساب در بین راه با یک زنگ
ازش عذرخاهی میکنم.
با خندهی ماه میرسم به مَقَرمان
بدوبدو خود را به دو آسانسورِ چسبیده به هم
میرسانم. منتظر میایستم
یکی رفته طبقهی منفی سه
دیگری در طبقهی چهار اتراق کرده.
برای هزارمین بار به ساعت مچیم نگاه میکنم
بیا دیگه بیا «توی دلم میگم»
درِ آسانسورِ خالی از آدم
روبهرویم گشوده و
سر تعظیم فرود میآورَد
با یک دست پشت کمر
با دستی دیگر به جلو دراز شده
با افتخار ازم دعوت میکند
قدومِ مبارکِ پرتأخیرم را درونش بگذارم.
من هستم و من
دکمهی طبقهی پنج (فودکورت) را میزنم
سپس دکمهی تهویه را
هوای کابین سنگین است.
در آینه خودم را با موزیکِ روحنواز استاد نوری
همراه میکنم:
«جان مریم چشمهاتو وا کن
من و صدا کن
هوا شد سپید
دراومد خورشید
وقت اون رسید
که بریم به صحرا
آی نازنین مریم ...»
غرق در حظ شنیداریام که آسانسور در طبقهی سوم میایستد. در باز میشود
دو دختر دههی هشتادیِ لباردکی داخل میشوند
سپس درهای آسانسور به هم میرسند
دوباره استاد نوری میشنوم
سپستر میایستد. در گشوده میشود
طبقهی پنج بهم خوشآمد میگوید.
با پای دلم قدم میگذارم به حریم یار.
با نگاهم دنبالش میگردم
جای همیشگی ننشسته است
یک ضلعِ طبقه را دور میزنم
آها. پیداش میکنم
پشت یک میز چهار نفره لمیده
بیحواسِ جمع به دور و بر
سر در گوشی
غرق در جهان مجازی.
سلامی به گرمی آفتاب نثارش میکنم
نگاهش از گوشی به من میرسد. بلند میشود
لبخند، آغوش و استقبال پرحرارتی دریافت میکنم.
تماسم که با صندلی برقرار میشود
شرح واقعه میدهم
عذرخاهی جانانهای انتظارش را میکشد.
قلبها از دیدن هم مشعوف میشوند
دلدوانی افشانه میکند
عطر رفاقت در فضا میپیچد
دو تن جانپناه هماند
و بیهیچ منت و ادعایی میتلاشند پیراهن شفقت
به تن یکدیگر بپوشانند.
از نشانههای سعادت انسان داشتن آدمی است
در زندگی که آرامش و امنیت را سخاوتمندانه
به پای او بریزد.
سمیرابوستانی
#رخدادکنگاری
@SamiraBoustani
یکی از عادتهای دیرینه و میراث خانوادگیمان
بهنگام رسیدن سر قول و قرارِ تعیین شده است.
آن روز نه از روی سهلانگاری که غرق در خانش
یادداشتی میشوم که از بموقع رسیدن به قرار
با عزیزی بازمیداردم.
ناگهان به خود میآیم
میبینم دستهای زمان از دستم میگریزد.
در اندکزمانی باید خودم را به او برسانم
به قرارمان.
سرزنش دست از سرم برنمیدارد
روانم را به بازی میگیرد.
خودم را روی دور تند میگذارم
تیز و بز لباس به تن میپوشانم
خرت و پرتِ این کیف را حواله میدهم به آن کیف
خوشبختانه لباس و کفش و کیف را از قبل مهیا میکنم و آنها چشمانتظار لمس من مینشینند.
آخرین مرحله آشتی با آینه است
سر و صورت و لباس که دلخاه شد میزنم
به دل شهر. شهری که پر از هیاهوست.
در ترافیک عصرگاهی گیر میافتم
خودروها اسیر ترمز و کلاچاَند
و لاکپشتی جلو میروند.
باید زودتر از خانه میکَندَم.
از منی که به قول و قرار پایبندم دیر رسیدن
بعید است. علیالحساب در بین راه با یک زنگ
ازش عذرخاهی میکنم.
با خندهی ماه میرسم به مَقَرمان
بدوبدو خود را به دو آسانسورِ چسبیده به هم
میرسانم. منتظر میایستم
یکی رفته طبقهی منفی سه
دیگری در طبقهی چهار اتراق کرده.
برای هزارمین بار به ساعت مچیم نگاه میکنم
بیا دیگه بیا «توی دلم میگم»
درِ آسانسورِ خالی از آدم
روبهرویم گشوده و
سر تعظیم فرود میآورَد
با یک دست پشت کمر
با دستی دیگر به جلو دراز شده
با افتخار ازم دعوت میکند
قدومِ مبارکِ پرتأخیرم را درونش بگذارم.
من هستم و من
دکمهی طبقهی پنج (فودکورت) را میزنم
سپس دکمهی تهویه را
هوای کابین سنگین است.
در آینه خودم را با موزیکِ روحنواز استاد نوری
همراه میکنم:
«جان مریم چشمهاتو وا کن
من و صدا کن
هوا شد سپید
دراومد خورشید
وقت اون رسید
که بریم به صحرا
آی نازنین مریم ...»
غرق در حظ شنیداریام که آسانسور در طبقهی سوم میایستد. در باز میشود
دو دختر دههی هشتادیِ لباردکی داخل میشوند
سپس درهای آسانسور به هم میرسند
دوباره استاد نوری میشنوم
سپستر میایستد. در گشوده میشود
طبقهی پنج بهم خوشآمد میگوید.
با پای دلم قدم میگذارم به حریم یار.
با نگاهم دنبالش میگردم
جای همیشگی ننشسته است
یک ضلعِ طبقه را دور میزنم
آها. پیداش میکنم
پشت یک میز چهار نفره لمیده
بیحواسِ جمع به دور و بر
سر در گوشی
غرق در جهان مجازی.
سلامی به گرمی آفتاب نثارش میکنم
نگاهش از گوشی به من میرسد. بلند میشود
لبخند، آغوش و استقبال پرحرارتی دریافت میکنم.
تماسم که با صندلی برقرار میشود
شرح واقعه میدهم
عذرخاهی جانانهای انتظارش را میکشد.
قلبها از دیدن هم مشعوف میشوند
دلدوانی افشانه میکند
عطر رفاقت در فضا میپیچد
دو تن جانپناه هماند
و بیهیچ منت و ادعایی میتلاشند پیراهن شفقت
به تن یکدیگر بپوشانند.
از نشانههای سعادت انسان داشتن آدمی است
در زندگی که آرامش و امنیت را سخاوتمندانه
به پای او بریزد.
سمیرابوستانی
#رخدادکنگاری
@SamiraBoustani
❤🔥3👏2💘2👍1
بنشینیم و بیندیشیم
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوه درختانی تنهاییم ...
هوشنگ_ابتهاج
@SamiraBoustani
این همه با هم بیگانه
این همه دوری و بیزاری
به کجا آیا خواهیم رسید آخر؟
و چه خواهد آمد بر سر ما با این دلهای پراکنده؟
جنگلی بودیم
شاخه در شاخه همه آغوش
ریشه در ریشه همه پیوند
وینک، انبوه درختانی تنهاییم ...
هوشنگ_ابتهاج
@SamiraBoustani
👏5👍2👌2
دلخوشم که هر چه از عشق مینگارم
به آدم چهار فصل زندگیام ختم میشود
به «تو»
سمیرابوستانی
#شعرپاره
@SamiraBoustani
به آدم چهار فصل زندگیام ختم میشود
به «تو»
سمیرابوستانی
#شعرپاره
@SamiraBoustani
❤🔥3👍2😍2
ضیافت نوخزان
پنجرهی بامدادی را که میگشایم بوسهی شیرین پگاه روی گونهام مینشیند؛ نسیم جانبخش خزان، پوست تنم را مینوازد و نغمهی گوشنواز پرندهی آوازخان
روحم را.
رقص و طنازیِ حریرِ سبزبرگها با نوازش باد سپیدهدم در ضیافتِ نوخزان بساط دلخوشی اول صبحم را پهن میکند.
بشارت روزی نو از راه میرسد. خوشهخوشه احوال دلکش واصل میشود. کویر تشنهی جانم آبیاری میگردد.
با این همه نازینگی میشود صبحی بخیر نگردد؟
در کوچه پس کوچههای دلم انوار طلایی امید حلول میکند. آبتنی در حوضچهی طبیعت خمودگیهای روزهای گذشته را از روحم میشوید و با خود میبَرد.
معمار خوشسلیقه و دستودلبازیهایش را ستایش میکنم که اسباب دلخوشی هر فصل را دقیق و به
اندازه طراحی میکند نه کم نه زیاد.
همه چیز به وقتش از راه میرسد؛ پرنیان و دلپسند.
طعم آفرینشگر هستی به لطافت چشیده میشود.
حتا اگر تنها یک جاندار محظوظ شود رسالت او به ثمر
نشسته.
در امتدادِ نغمهی شورانگیز پرنده، نگاریدن من میآغازد. پنداری او مینوازد و قلم من رقصآفرینی میکند.
دلخوشی امروزم آفریده میشود بلکه غبار اندوه از
دل بیقرارم شسته و روبیده شود.
سمیرایوستانی
#قطعه_نویسی
@SamiraBoustani
پنجرهی بامدادی را که میگشایم بوسهی شیرین پگاه روی گونهام مینشیند؛ نسیم جانبخش خزان، پوست تنم را مینوازد و نغمهی گوشنواز پرندهی آوازخان
روحم را.
رقص و طنازیِ حریرِ سبزبرگها با نوازش باد سپیدهدم در ضیافتِ نوخزان بساط دلخوشی اول صبحم را پهن میکند.
بشارت روزی نو از راه میرسد. خوشهخوشه احوال دلکش واصل میشود. کویر تشنهی جانم آبیاری میگردد.
با این همه نازینگی میشود صبحی بخیر نگردد؟
در کوچه پس کوچههای دلم انوار طلایی امید حلول میکند. آبتنی در حوضچهی طبیعت خمودگیهای روزهای گذشته را از روحم میشوید و با خود میبَرد.
معمار خوشسلیقه و دستودلبازیهایش را ستایش میکنم که اسباب دلخوشی هر فصل را دقیق و به
اندازه طراحی میکند نه کم نه زیاد.
همه چیز به وقتش از راه میرسد؛ پرنیان و دلپسند.
طعم آفرینشگر هستی به لطافت چشیده میشود.
حتا اگر تنها یک جاندار محظوظ شود رسالت او به ثمر
نشسته.
در امتدادِ نغمهی شورانگیز پرنده، نگاریدن من میآغازد. پنداری او مینوازد و قلم من رقصآفرینی میکند.
دلخوشی امروزم آفریده میشود بلکه غبار اندوه از
دل بیقرارم شسته و روبیده شود.
سمیرایوستانی
#قطعه_نویسی
@SamiraBoustani
❤🔥3🔥2👏2👍1
ما از خیلی چیزها بیخبریم
ما چه میدانیم؟
شاید پشت هر
خشمی
سکوتی
گریهای
غر زدنی
خشونتی
نفرتی
و ...
دنیایی از
رنجها
آسیبها
دیده نشدنها
شنیده نشدنها
درک نشدنها
اولویت نبودنها
ناکامیها
بیحرمتیها
تنهاییها
حسرتها
و ...
پنهان است که ما ازش بیخبریم.
فقط همین رفتارهای ظاهری را میبینیم
و به آسانی قضاوت (حتا گاهی شماتت) میکنیم.
سمیرایوستانی
#روانشناسی
@SamiraBoustani
ما چه میدانیم؟
شاید پشت هر
خشمی
سکوتی
گریهای
غر زدنی
خشونتی
نفرتی
و ...
دنیایی از
رنجها
آسیبها
دیده نشدنها
شنیده نشدنها
درک نشدنها
اولویت نبودنها
ناکامیها
بیحرمتیها
تنهاییها
حسرتها
و ...
پنهان است که ما ازش بیخبریم.
فقط همین رفتارهای ظاهری را میبینیم
و به آسانی قضاوت (حتا گاهی شماتت) میکنیم.
سمیرایوستانی
#روانشناسی
@SamiraBoustani
👏4👌4👍1