|بامداد غبـار
وای اگر مامانم بفهمد میروم کافه و در کمپولترین حالت، نود و پنج هزار تومان به لیوانی چای و نبات میدهم.
البته نیت من، کافه رفتن نیست همیشه. کمی پیادهروی و زمین و زمان را دیدن و دریدن است.
دیدن سفرهی سیاهسفید و رنگی و رازآلود آدمها گاهی جذاب و همزمان دارک است. آتشسوالهای ذهنم. و پاسخهای نمناکی که در ذهنم میسازم برای آن سوالها و آن رفتارها.
امروز هم قرعهی فال به کافه مرسی رسید. هر بار میروم آنجا، میزهای کنار پنجره را انتخاب میکنم. بیشترین خاطره را آنجا دارم.
بوی مدام سیگار و صدای موزیک نسبتن بالا، بیگانهسوزم میکند. و آن چند کتابی که در قفسهاند هم احتمالن با آن فضا بیگانهاند.
آخرین باری که به آن کافه رفتهام، یکی از کتابها را نجات دادم. یعنی امانت گرفتم. به خانه که آمدیم. کلمهها از بوی تلخ سیگار جانشان به نقطه رسیده بود. لیوان آبی را دور از چشم من نوش جان کردند. جان کلمههایشان تازه شد اما موج مکزیکی ورقههای کتاب باعث شد در کتابخانهام ماندگار شود. آن کتاب.
هر چه گشتم تا نسخهای دیگر از آنش پیدا کنم، پیدا نشد. به گمانم دوست نداشت هیچ نسخهاش به آنجا باز گردد. شما کتابی که اهل دود باشد میشناسید برای آن کافه؟
• اولِ نوشتنم پر از اضطراب بودم. نمیدانم چرا. بیهوا دلتنگ بارانم. آهنگی از باران بهاری را با رعد و برقهایش پلی کردم تا بشورد و ببرد.
صدای باران آمد و شست و برد.
اما باز غمگین شدم که نکند روزی برسد که تمام سهممان از باران، فقط صدایش باشد. و خاطرههایش.
که پاییز اینگونه گذشت. باران ببار. خدایا باران را ببار.🥲🙏
صدای باران تمام شد. نوشتن من نیز.
#روزنوشت
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
وای اگر مامانم بفهمد میروم کافه و در کمپولترین حالت، نود و پنج هزار تومان به لیوانی چای و نبات میدهم.
البته نیت من، کافه رفتن نیست همیشه. کمی پیادهروی و زمین و زمان را دیدن و دریدن است.
دیدن سفرهی سیاهسفید و رنگی و رازآلود آدمها گاهی جذاب و همزمان دارک است. آتشسوالهای ذهنم. و پاسخهای نمناکی که در ذهنم میسازم برای آن سوالها و آن رفتارها.
امروز هم قرعهی فال به کافه مرسی رسید. هر بار میروم آنجا، میزهای کنار پنجره را انتخاب میکنم. بیشترین خاطره را آنجا دارم.
بوی مدام سیگار و صدای موزیک نسبتن بالا، بیگانهسوزم میکند. و آن چند کتابی که در قفسهاند هم احتمالن با آن فضا بیگانهاند.
آخرین باری که به آن کافه رفتهام، یکی از کتابها را نجات دادم. یعنی امانت گرفتم. به خانه که آمدیم. کلمهها از بوی تلخ سیگار جانشان به نقطه رسیده بود. لیوان آبی را دور از چشم من نوش جان کردند. جان کلمههایشان تازه شد اما موج مکزیکی ورقههای کتاب باعث شد در کتابخانهام ماندگار شود. آن کتاب.
هر چه گشتم تا نسخهای دیگر از آنش پیدا کنم، پیدا نشد. به گمانم دوست نداشت هیچ نسخهاش به آنجا باز گردد. شما کتابی که اهل دود باشد میشناسید برای آن کافه؟
• اولِ نوشتنم پر از اضطراب بودم. نمیدانم چرا. بیهوا دلتنگ بارانم. آهنگی از باران بهاری را با رعد و برقهایش پلی کردم تا بشورد و ببرد.
صدای باران آمد و شست و برد.
اما باز غمگین شدم که نکند روزی برسد که تمام سهممان از باران، فقط صدایش باشد. و خاطرههایش.
که پاییز اینگونه گذشت. باران ببار. خدایا باران را ببار.🥲🙏
صدای باران تمام شد. نوشتن من نیز.
#روزنوشت
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤12👌3
📜
• ما به کسی که دوسش داریم، میگوییم:
«عاشقتم، به خاطر تو زندهام»
✓ اما، فردوسیِ جان میفرماید:
«مرا دل سراسر پر از مهـر توسـت
همـه توشهٔ جانـم از چهرِ توسـت.»
#با_شاهنامه
✍️ سمانه داوطلب
.
• ما به کسی که دوسش داریم، میگوییم:
«عاشقتم، به خاطر تو زندهام»
✓ اما، فردوسیِ جان میفرماید:
«مرا دل سراسر پر از مهـر توسـت
همـه توشهٔ جانـم از چهرِ توسـت.»
#با_شاهنامه
✍️ سمانه داوطلب
.
❤10👏3👍2🔥2👌2❤🔥1
| قدمهایی برای پربار شدن
• جملهای قبلترها میشنیدم که «اگر از وضعیتت راضی نیستی حرکت کن تو درخت نیستی.» درست است که درخت در ظاهر ثابت است اما اتفاقن برای تغییر کردن، درخت بهترین مثال است.
دکتر فتحی میگفت: «مثل درخت باشید.»
• درختها داد و دهش دارند. دی اکسید کربن میگیرند و اکسیژن میدهند. آوردهای داشته باش برای این دنیا.
• درخت پربار که شد، چه بخاهد چه نخاهد، برای همـه سایه میدهد. متواضع میشود. عشق میدمد. به همه.
«که» میگوید درخت تغییر نمیکند. او هر لحظه در حال تغییر است. کاش مثل درخت باشیم.
برای پربار شدن. برای درخت شدن. لازم است قبل از هر چیزی، به لزوم تغییر پی ببریم. فکریدن به اینکه تغییر از کجا آغاز میشود. کدام ریشهی وجودمان را باید مستحکم کنیم تا با هر بادی، به خود نلرزیم.
• برای این فهم، باید ابتدا به آغوشِ مادر تمام موضوعات خاندنی پناه ببریم. مادرِ نوشـتن.
نوشتن است که ما را متوجه تکرار روزمرهی زندگی میکند. و اینکه خداوند، در حدیثی قسم خورده به تمام درختان اگر قلم شوند یقین میکنم که ورق ورق شدن درخت، بیشتر برای دعوت به نوشتن است. سپس خانده شدن.
• با این مقدمه، سه کتاب برای آشتی با نوشتن معرفی میکنم. برای پربار شدن. برای تغییر.
۱. کتاب دعوت به نوشتن¹
دعوتی خودمانی برای آشتی با نوشتن. نوشتن خاطرات همیشه جذاب است.
۲. کتاب حق نوشتن²
با رویکردی خلاقانه، نشان میدهد چطور با تمرینهای ساختار یافتهای مانند صفحات صبحگاهی و قرار هنری، عادت نوشتنمان را تقویت و فرایند ایدهیابی را راحتتر کنیم.
۳. کتاب پرنده به پرنده³
نشان میدهد نویسندگی نه با الهامهای ناگهانی که با قدمهای کوچک، پیش میرود. و فشار کمالگرایی را از روی دوشمان برمیدارد. تا ذهن در بستری امن وارد جریان خلاقیت شود.
۱. دوریس دوموریه. مهشید معززی.
۲.جولیا کامرون. سیمین موحد.
۳.آن لاموت. مهدی نصرالله زاده.
✍️سمانه داوطلب
#کتابنقد
.
• جملهای قبلترها میشنیدم که «اگر از وضعیتت راضی نیستی حرکت کن تو درخت نیستی.» درست است که درخت در ظاهر ثابت است اما اتفاقن برای تغییر کردن، درخت بهترین مثال است.
دکتر فتحی میگفت: «مثل درخت باشید.»
• درختها داد و دهش دارند. دی اکسید کربن میگیرند و اکسیژن میدهند. آوردهای داشته باش برای این دنیا.
• درخت پربار که شد، چه بخاهد چه نخاهد، برای همـه سایه میدهد. متواضع میشود. عشق میدمد. به همه.
«که» میگوید درخت تغییر نمیکند. او هر لحظه در حال تغییر است. کاش مثل درخت باشیم.
برای پربار شدن. برای درخت شدن. لازم است قبل از هر چیزی، به لزوم تغییر پی ببریم. فکریدن به اینکه تغییر از کجا آغاز میشود. کدام ریشهی وجودمان را باید مستحکم کنیم تا با هر بادی، به خود نلرزیم.
• برای این فهم، باید ابتدا به آغوشِ مادر تمام موضوعات خاندنی پناه ببریم. مادرِ نوشـتن.
نوشتن است که ما را متوجه تکرار روزمرهی زندگی میکند. و اینکه خداوند، در حدیثی قسم خورده به تمام درختان اگر قلم شوند یقین میکنم که ورق ورق شدن درخت، بیشتر برای دعوت به نوشتن است. سپس خانده شدن.
• با این مقدمه، سه کتاب برای آشتی با نوشتن معرفی میکنم. برای پربار شدن. برای تغییر.
۱. کتاب دعوت به نوشتن¹
دعوتی خودمانی برای آشتی با نوشتن. نوشتن خاطرات همیشه جذاب است.
۲. کتاب حق نوشتن²
با رویکردی خلاقانه، نشان میدهد چطور با تمرینهای ساختار یافتهای مانند صفحات صبحگاهی و قرار هنری، عادت نوشتنمان را تقویت و فرایند ایدهیابی را راحتتر کنیم.
۳. کتاب پرنده به پرنده³
نشان میدهد نویسندگی نه با الهامهای ناگهانی که با قدمهای کوچک، پیش میرود. و فشار کمالگرایی را از روی دوشمان برمیدارد. تا ذهن در بستری امن وارد جریان خلاقیت شود.
۱. دوریس دوموریه. مهشید معززی.
۲.جولیا کامرون. سیمین موحد.
۳.آن لاموت. مهدی نصرالله زاده.
✍️سمانه داوطلب
#کتابنقد
.
❤11🕊3👌1
| فتح قلّـهها
چای نبات. مادر تمام داروهای ایرانی. اولین قدم درمان در هر مرضی. از سینوزیت تا بواسیر.
از داروها که میخاهم بنویسم، یادم از گفتهی پدر میآید: «سمانه، بچهی قرص و دوا و آمپول است.» بچهی قرص و دوا و آمپول استم.
از کودکی با یک سرماخوردگی ساده، به خاطر لوزهی سوم، اندامِ کیسهی داروهایم تپلترین و ترسناکترین بود. انواعی از پنیسیلینهای تزریقی با دوز یک و دویست یا یک و هشتصد برایم تجویز میشد.
هنوز لرزش پاهایم از مسیر خانه تا تزریقات را یادم هست. دست در دست مامان. اینکه فوقش میمیرم، جملهی آرامبخشم بود.
تصویر آن پرستار چشم سبز. آن آمپول ده سیسی. که وقتی پر میشد گویی برای زدن به گاویست. و آن گفتگوی بیرحمانه بین پرستار و مامان:
_خانوم، با بیحسی بزنم؟
+ نه لطفن. بدون بیحسی بزنید. اثرش میره.
وای مامان، کاش آن جمله را خیلی یواشتر میگفتی. نمیدانستی آن آمپول ده سیسی پودری، چه دردی داشت آخر.
آنقدر درد داشت که هیچوقت نخاستم به کسی آمپول بزنم. مبادا دردی که من میکشیدم را کسی بکشد.
بزرگ شدم و فهمیدم درد سوزن آمپول، بیشترش درد تلقین است.
اوایل پرستاریام، روزی دخترکی کوچک با گریه بهمراه مادربزرگش به اورژانس آمد. گریه میکرد که آمپول نه. همقدش شدم.
گفتم: «میدونی من جوری آمپول میزنم که هیچ دردی حس نمیکنی، بهت قول میدم. اگه درد داشت دیگه هیچ وقت آمپول نزن.»
آنقدرها هنوز حرفهای نبودم. اما یک چیزی را خوب میدانستم. مهربانی و لبخند و همدلی همیشه زورش بر همه چیز میچربد.
آرامتر که شد. آمپولش را زدم. بعد که نشست. لبخندی زد. گفتم درد داشت؟ گفت نه. آن روز فهمیدم درد آمپول، درد تلقین است. دردِ زور و ناهمراهیست گاهی.
مانند دردهای زندگی. که ناهمراهی. که تلقینات. دردِ دردها را بیشتر از آنچه که هست، میکند. گاهی.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#همنویسی
04/09/17
.
چای نبات. مادر تمام داروهای ایرانی. اولین قدم درمان در هر مرضی. از سینوزیت تا بواسیر.
از داروها که میخاهم بنویسم، یادم از گفتهی پدر میآید: «سمانه، بچهی قرص و دوا و آمپول است.» بچهی قرص و دوا و آمپول استم.
از کودکی با یک سرماخوردگی ساده، به خاطر لوزهی سوم، اندامِ کیسهی داروهایم تپلترین و ترسناکترین بود. انواعی از پنیسیلینهای تزریقی با دوز یک و دویست یا یک و هشتصد برایم تجویز میشد.
هنوز لرزش پاهایم از مسیر خانه تا تزریقات را یادم هست. دست در دست مامان. اینکه فوقش میمیرم، جملهی آرامبخشم بود.
تصویر آن پرستار چشم سبز. آن آمپول ده سیسی. که وقتی پر میشد گویی برای زدن به گاویست. و آن گفتگوی بیرحمانه بین پرستار و مامان:
_خانوم، با بیحسی بزنم؟
+ نه لطفن. بدون بیحسی بزنید. اثرش میره.
وای مامان، کاش آن جمله را خیلی یواشتر میگفتی. نمیدانستی آن آمپول ده سیسی پودری، چه دردی داشت آخر.
آنقدر درد داشت که هیچوقت نخاستم به کسی آمپول بزنم. مبادا دردی که من میکشیدم را کسی بکشد.
بزرگ شدم و فهمیدم درد سوزن آمپول، بیشترش درد تلقین است.
اوایل پرستاریام، روزی دخترکی کوچک با گریه بهمراه مادربزرگش به اورژانس آمد. گریه میکرد که آمپول نه. همقدش شدم.
گفتم: «میدونی من جوری آمپول میزنم که هیچ دردی حس نمیکنی، بهت قول میدم. اگه درد داشت دیگه هیچ وقت آمپول نزن.»
آنقدرها هنوز حرفهای نبودم. اما یک چیزی را خوب میدانستم. مهربانی و لبخند و همدلی همیشه زورش بر همه چیز میچربد.
آرامتر که شد. آمپولش را زدم. بعد که نشست. لبخندی زد. گفتم درد داشت؟ گفت نه. آن روز فهمیدم درد آمپول، درد تلقین است. دردِ زور و ناهمراهیست گاهی.
مانند دردهای زندگی. که ناهمراهی. که تلقینات. دردِ دردها را بیشتر از آنچه که هست، میکند. گاهی.
✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#همنویسی
04/09/17
.
❤16👌4
〰️
| شـوریِ شـیرین
مامان میگوید، نوزاد آرامی بودم. گریه نمیکردم زیاد. حتا اگر گرسنه بودم. حتا اگر خیسی پوشکم، پوستم را چروک میکرد. اعتراضی نمیکردم. گریه نمیکردم. نوزادِ بسازی بودم. اینکه چرا گریه نمیکردم سوال است برایم.
اما. هر چه بزرگتر شدم، گریهاو تر شدم. دیگر قوی نیستم مثل آن روزها. نمیتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم. بیشتر نمیخاهم. البته.
تنها تراپیست که در حال حاضر درمانم میکند.
مثل امروز. مثل دیروز. که مدام کلماتم در آب نمک، غوطه میخوردند. مثل همیشه.
همگریـه. واژهای که خودم اختراعش کردم. یعنی کسی که پای گریههایت به زیبایی مینشیند. آنقدر زیبا که معذّب نمیشوی از گریه کردن.
مثل نجمـه. مثل امروز. وقتی در جواب فینفین کردنم. سکوت کرد. و آرام با پیامک گفت «من اینجام. تا هر وقت آروم بشی.» و بعد همپای نوشتنم شد. تا سبک شوم.
مثل اسـما. مثل همیشه. که دیگر شمارِ بطریهای آبغورهام از دست و پا و موهایم و موهایش. در رفته. مثل امشب.
مثل پیام پرمحبت هانیه. امشب. مثل پیامهای پرمحبت دوستان شاهنامهخوانم. مریمجان و سوسنجان و معصومه جانم.
مثل فاطیما. محیا. مثل همیشه. مثل دیالوگ همیشگی محیا وقت بغضی شدنم. «اشکال ندایه.»
وقتی در آغوش کوچکش خودم را رها میکنم. و بوسههای پرتکرارش آرامم میکند. و آغوش کوچکش. و دوستت دارمش.
| سمانه داوطلب
04/09/18
〰️
| شـوریِ شـیرین
مامان میگوید، نوزاد آرامی بودم. گریه نمیکردم زیاد. حتا اگر گرسنه بودم. حتا اگر خیسی پوشکم، پوستم را چروک میکرد. اعتراضی نمیکردم. گریه نمیکردم. نوزادِ بسازی بودم. اینکه چرا گریه نمیکردم سوال است برایم.
اما. هر چه بزرگتر شدم، گریهاو تر شدم. دیگر قوی نیستم مثل آن روزها. نمیتوانم جلوی اشکهایم را بگیرم. بیشتر نمیخاهم. البته.
تنها تراپیست که در حال حاضر درمانم میکند.
مثل امروز. مثل دیروز. که مدام کلماتم در آب نمک، غوطه میخوردند. مثل همیشه.
همگریـه. واژهای که خودم اختراعش کردم. یعنی کسی که پای گریههایت به زیبایی مینشیند. آنقدر زیبا که معذّب نمیشوی از گریه کردن.
مثل نجمـه. مثل امروز. وقتی در جواب فینفین کردنم. سکوت کرد. و آرام با پیامک گفت «من اینجام. تا هر وقت آروم بشی.» و بعد همپای نوشتنم شد. تا سبک شوم.
مثل اسـما. مثل همیشه. که دیگر شمارِ بطریهای آبغورهام از دست و پا و موهایم و موهایش. در رفته. مثل امشب.
مثل پیام پرمحبت هانیه. امشب. مثل پیامهای پرمحبت دوستان شاهنامهخوانم. مریمجان و سوسنجان و معصومه جانم.
مثل فاطیما. محیا. مثل همیشه. مثل دیالوگ همیشگی محیا وقت بغضی شدنم. «اشکال ندایه.»
وقتی در آغوش کوچکش خودم را رها میکنم. و بوسههای پرتکرارش آرامم میکند. و آغوش کوچکش. و دوستت دارمش.
| سمانه داوطلب
04/09/18
〰️
❤13😍4🕊2👌1
〰️
| شهدِ آغاز
صحبتی شد دربارهی شروع یک کار. خانش تاریخ بیهقی. یک کار سخت. البته در نگاه اول. مثل شاهنامه. که خیلی برایم سخت بود. بود. هنوز هم سخت است. اما نه آن سختِ ناآشنا. یک سخت دوست داشتنی. از آن سختیها که همراهیاش آدم را یک سرسختِ منعطف میکند.
مثل سنگی که بیفتد در مسیر یک رودخانه. صیقل میخورد تیزی و سختیاش در راه. زیباتر میشود.
داشتم میگفتم از صحبتی که دربارهی سختیِ اول کار بود. جدیدن از سختیهای اول کار نمیترسم خیلی. بیشتر وقتی مربوط به ادبیات باشد. دربارهی شـعر باشد. مخصوصا کهن باشد.
درسی که سر کلاس فردوسیجان گرفتم. شاهدش بیتی بود که وسط صحبتمان به ذهنم آمد. دو بیتی از عطار. تایید درسی که گرفتم.
«گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چـون باید رفت.»
اول مسیرهای تازه همیشه سخت. نه. سخت کلمهی درستی نیست. اول مسیرهای تازه همیشه ناآشناست. این ما هستیم که سختش میکنیم. فکر میکنیم که سخت است. اگر سختی باشد، شاید همان قدمیست که در تاریکیِ ناآشنای مسیر تازه میگذاریم.
اولین قدم، اولین چراغ را روشن میکند.
باورِ هر قدم یک چراغ. با اولین قدمها ساخته میشود.
| سمانه داوطلب
04/09/19
| شهدِ آغاز
صحبتی شد دربارهی شروع یک کار. خانش تاریخ بیهقی. یک کار سخت. البته در نگاه اول. مثل شاهنامه. که خیلی برایم سخت بود. بود. هنوز هم سخت است. اما نه آن سختِ ناآشنا. یک سخت دوست داشتنی. از آن سختیها که همراهیاش آدم را یک سرسختِ منعطف میکند.
مثل سنگی که بیفتد در مسیر یک رودخانه. صیقل میخورد تیزی و سختیاش در راه. زیباتر میشود.
داشتم میگفتم از صحبتی که دربارهی سختیِ اول کار بود. جدیدن از سختیهای اول کار نمیترسم خیلی. بیشتر وقتی مربوط به ادبیات باشد. دربارهی شـعر باشد. مخصوصا کهن باشد.
درسی که سر کلاس فردوسیجان گرفتم. شاهدش بیتی بود که وسط صحبتمان به ذهنم آمد. دو بیتی از عطار. تایید درسی که گرفتم.
«گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده، سرنگون باید رفت
تو پای به ره در نِه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چـون باید رفت.»
اول مسیرهای تازه همیشه سخت. نه. سخت کلمهی درستی نیست. اول مسیرهای تازه همیشه ناآشناست. این ما هستیم که سختش میکنیم. فکر میکنیم که سخت است. اگر سختی باشد، شاید همان قدمیست که در تاریکیِ ناآشنای مسیر تازه میگذاریم.
اولین قدم، اولین چراغ را روشن میکند.
باورِ هر قدم یک چراغ. با اولین قدمها ساخته میشود.
| سمانه داوطلب
04/09/19
❤15👏3👌1😍1
〰️
| سرنوشت نوشتن
خونه مادرجونم. روز مادر. همهی پسرها و دخترها و نوهها به ترتیب میآیند و میروند.
حرف میزنیم و عکس یادگاری میگیریم.
شام خوردیم. اما انگار هنوز تشنه و گرسنهام. دلم بهانهی نوشتن میخاهد. باید بنویسم. با فایزه، اول نفری دو فال حافظ میگیریم. بعد کاغذی میدهم و میگویم بیا روزنوشت بنویسیم.
میگوید:« در جمع؟ اینطور نوشتنم نمیآید.» میگویم: در جمع نفس کشیدنت چطور؟ حرف زدنت چطور؟ غذا خوردنت چطور؟
راضی میشود. دراز میکشد و مینویسد. مینشینم و مینویسم. بی توجه به بقیه.
از روزم مینویسم. خاله که بیوقفه نوشتنم را میبیند، میگوید من هم چیزهای زیادی برای نوشتن دارم اما حوصلهاش را ندارم.
همه آدمها حرفهای زیادی برای گفتن دارند. حرفهای زیادتری برای نگفتن. چیزهای زیادی برای فکریدن. اما با جملهی حوصلهاش را ندارم، وقتش را ندارم. براحتی اقناع میشوند.
حرف داشتن یا نداشتن، مسعلهی آدمها نیست. مسعله حتی حوصله نداشتن یا وقت نداشتن هم نیست.
ندانستن. نوشتن را نمیدانیم. از نوشتن هیچ نمیدانیم. نوشتن را از سر بیکاری میدانند.
باید به نوشتن ایمان آورد. ایمان هم با تکرار میآید. با تکرار. تکرار زیاد.
تکرار زیاد هم حوصله میخاهد. دانستن میخاهد. و عشق میخواهد.
نوشتنم تمام نشده بود. که محیا برای دسشویی رفتن فراخوان دادم. نمیدانم محیا با قلم و کاغذهای من شرطی شده یا من با فراخوانهای محیا. در هر صورت ابتدا، یا انتهای نوشتنم همیشه بهمستاراه کشیده میشود.
نوشتن شما چطور؟ به کجاها کشیده میشود؟
|سمانه داوطلب
04/09/20
〰️
| سرنوشت نوشتن
خونه مادرجونم. روز مادر. همهی پسرها و دخترها و نوهها به ترتیب میآیند و میروند.
حرف میزنیم و عکس یادگاری میگیریم.
شام خوردیم. اما انگار هنوز تشنه و گرسنهام. دلم بهانهی نوشتن میخاهد. باید بنویسم. با فایزه، اول نفری دو فال حافظ میگیریم. بعد کاغذی میدهم و میگویم بیا روزنوشت بنویسیم.
میگوید:« در جمع؟ اینطور نوشتنم نمیآید.» میگویم: در جمع نفس کشیدنت چطور؟ حرف زدنت چطور؟ غذا خوردنت چطور؟
راضی میشود. دراز میکشد و مینویسد. مینشینم و مینویسم. بی توجه به بقیه.
از روزم مینویسم. خاله که بیوقفه نوشتنم را میبیند، میگوید من هم چیزهای زیادی برای نوشتن دارم اما حوصلهاش را ندارم.
همه آدمها حرفهای زیادی برای گفتن دارند. حرفهای زیادتری برای نگفتن. چیزهای زیادی برای فکریدن. اما با جملهی حوصلهاش را ندارم، وقتش را ندارم. براحتی اقناع میشوند.
حرف داشتن یا نداشتن، مسعلهی آدمها نیست. مسعله حتی حوصله نداشتن یا وقت نداشتن هم نیست.
ندانستن. نوشتن را نمیدانیم. از نوشتن هیچ نمیدانیم. نوشتن را از سر بیکاری میدانند.
باید به نوشتن ایمان آورد. ایمان هم با تکرار میآید. با تکرار. تکرار زیاد.
تکرار زیاد هم حوصله میخاهد. دانستن میخاهد. و عشق میخواهد.
نوشتنم تمام نشده بود. که محیا برای دسشویی رفتن فراخوان دادم. نمیدانم محیا با قلم و کاغذهای من شرطی شده یا من با فراخوانهای محیا. در هر صورت ابتدا، یا انتهای نوشتنم همیشه به
نوشتن شما چطور؟ به کجاها کشیده میشود؟
|سمانه داوطلب
04/09/20
〰️
❤10🥰4👌3
〰️
| از شنیدن تا نوشتن
از ظهر در ساعتهای مختلف، آزادنویسی میکردم. دربارهی احساساتم. دربارهی محیا. فاطمه. اتفاقاتی که میافتاد. همهشان موضوع خوبی بودند برای نوشتن. اما ننوشتمشان.
مینوشتم و بعد با خودم میگفتم، خوب. چه نتیجهای میخاهی بگیری؟ چه معنایی؟
خوب، مشکل همین است. گاهی دوست ندارم. نمیخاهم دنبال معنایی باشم. ذهنم خسته بود. اصلا مگر باید از همه اتفاقات، عصارهای برای تقویت روح گرفت؟ نمیخاهم.
فهمیدم گاهی باید فقط بگذاری و بگذری. باید از کنار خیلی از احساسات و خیلی از اتفاقاتمان بگذریم.
پیامهای دوستانم. بازیهای محیا و فاطمه. خوشحالی. ناراحتی. غمگین شدنم. حرفهای این و آن. دنبال معنایی بودم برای تک تکشان. فکر کردم به همهشان. اشتباهم همین بود. ذهنم را خسته کرد.
نقل به مضمون از کتاب حق نوشتن، میگوید اگر نوشتن، تلاش برای نوشتن باشد سخت میشود. روند نوشتن باید شنیدن باشد. یعنی سعی نکنم، برای نوشتن سعی کنم.
«راه دیگر نگرش به نوشتن این است که آن را هنر دیکته نوشتن بدانیم نه دیکته گفتن.»
• امروز شنوندهی خوبی نبودم. برای خودم.
|سمانه داوطلب
04/09/21
〰️
| از شنیدن تا نوشتن
از ظهر در ساعتهای مختلف، آزادنویسی میکردم. دربارهی احساساتم. دربارهی محیا. فاطمه. اتفاقاتی که میافتاد. همهشان موضوع خوبی بودند برای نوشتن. اما ننوشتمشان.
مینوشتم و بعد با خودم میگفتم، خوب. چه نتیجهای میخاهی بگیری؟ چه معنایی؟
خوب، مشکل همین است. گاهی دوست ندارم. نمیخاهم دنبال معنایی باشم. ذهنم خسته بود. اصلا مگر باید از همه اتفاقات، عصارهای برای تقویت روح گرفت؟ نمیخاهم.
فهمیدم گاهی باید فقط بگذاری و بگذری. باید از کنار خیلی از احساسات و خیلی از اتفاقاتمان بگذریم.
پیامهای دوستانم. بازیهای محیا و فاطمه. خوشحالی. ناراحتی. غمگین شدنم. حرفهای این و آن. دنبال معنایی بودم برای تک تکشان. فکر کردم به همهشان. اشتباهم همین بود. ذهنم را خسته کرد.
نقل به مضمون از کتاب حق نوشتن، میگوید اگر نوشتن، تلاش برای نوشتن باشد سخت میشود. روند نوشتن باید شنیدن باشد. یعنی سعی نکنم، برای نوشتن سعی کنم.
«راه دیگر نگرش به نوشتن این است که آن را هنر دیکته نوشتن بدانیم نه دیکته گفتن.»
• امروز شنوندهی خوبی نبودم. برای خودم.
|سمانه داوطلب
04/09/21
〰️
❤16👌1🕊1
〰️
| تجربهخوارگی
میخاهم از تجربه بنویسم. اما تجربه مگر نوشتنیست؟ گرفتنیست؟ خاندنیست شاید.
از ظهر با دوستم حرف میزدیم دربارهاش. او گفت. من گفتم. او شنید. من شنیدم. گریه.
دل کاغذم تنگ است این روزها. این ساعتها. این لحظات. هر چه لنگ و پاچهی آزادنویسیام را رها میکنم باز. باز. باز.
هوای زنده. نویسندهی زنده. احساسات زندهات از خاب زمستانی نمیخاهند بیدار شوند؟
از تجربه گفتیم. و به خانهی تجربه آمدم. رفتم در سرما نشستم. اگزمایم. گرمای چای، گرمم نکرد. گرما و شوریِ اشکها نیز. آتش بخاری نیز. گرم نشدم. اما هیزمهای همدلیات کم کم، یکم.
همیشه در تجربه اندوختن بیتجربهام. کرم ابریشم تجربهام قصد پروانه شدن ندارد. انگار. لولای درِ کلاسِ روزگار و تجربهام همیشه قیژ قیژ میکند. کسی نیست بگوید آبغوره. نه. درستش نمیکند که. روغن کاری کن. شایدم عوض کن درت را.
در تجربه آموختن همیشه بچه بودهام.
میخاهم از تجربه بنویسم.
اما مگر تجربه نوشتنیست؟
تجربه گوشیدنیست شاید. نوشیدنیست شاید.
هر چه هست، تنهاست. به گمانم. و تو هر بار پس از هر تجربهای تنهاتر میشوی.
تجربه تو را تنها میکند. تلخ است بیشتر. تلخت میکند. و این به ظاهر تلخیِ دوس نداشتنی. مثل کندر. مثل داروها. تلخیِ پرفایدهای باشد شاید. شاید.
سمانه داوطلب
04/09/22
〰️
| تجربهخوارگی
میخاهم از تجربه بنویسم. اما تجربه مگر نوشتنیست؟ گرفتنیست؟ خاندنیست شاید.
از ظهر با دوستم حرف میزدیم دربارهاش. او گفت. من گفتم. او شنید. من شنیدم. گریه.
دل کاغذم تنگ است این روزها. این ساعتها. این لحظات. هر چه لنگ و پاچهی آزادنویسیام را رها میکنم باز. باز. باز.
هوای زنده. نویسندهی زنده. احساسات زندهات از خاب زمستانی نمیخاهند بیدار شوند؟
از تجربه گفتیم. و به خانهی تجربه آمدم. رفتم در سرما نشستم. اگزمایم. گرمای چای، گرمم نکرد. گرما و شوریِ اشکها نیز. آتش بخاری نیز. گرم نشدم. اما هیزمهای همدلیات کم کم، یکم.
همیشه در تجربه اندوختن بیتجربهام. کرم ابریشم تجربهام قصد پروانه شدن ندارد. انگار. لولای درِ کلاسِ روزگار و تجربهام همیشه قیژ قیژ میکند. کسی نیست بگوید آبغوره. نه. درستش نمیکند که. روغن کاری کن. شایدم عوض کن درت را.
در تجربه آموختن همیشه بچه بودهام.
میخاهم از تجربه بنویسم.
اما مگر تجربه نوشتنیست؟
تجربه گوشیدنیست شاید. نوشیدنیست شاید.
هر چه هست، تنهاست. به گمانم. و تو هر بار پس از هر تجربهای تنهاتر میشوی.
تجربه تو را تنها میکند. تلخ است بیشتر. تلخت میکند. و این به ظاهر تلخیِ دوس نداشتنی. مثل کندر. مثل داروها. تلخیِ پرفایدهای باشد شاید. شاید.
سمانه داوطلب
04/09/22
〰️
❤12👏4🕊2👌1
〰️
• وقتی معصومه سلمان عزیزم به زیبایی ادامهی حرفهای نگفتهی مرا در پست زیبایش مینویسد.
• وقتی نجـمه هربار دست به قلم میشود و با نامههایش اشکم را به خنده تبدیل میکند.❤️
https://t.me/Yek_khoshe_harf/100
https://t.me/NajmehAsghari/695
〰️
• وقتی معصومه سلمان عزیزم به زیبایی ادامهی حرفهای نگفتهی مرا در پست زیبایش مینویسد.
• وقتی نجـمه هربار دست به قلم میشود و با نامههایش اشکم را به خنده تبدیل میکند.❤️
https://t.me/Yek_khoshe_harf/100
https://t.me/NajmehAsghari/695
〰️
Telegram
یک خوشه حرف| معصومه سلمان
آشنایی با اعضای گروه رضایت/ نفر اول
- سرکار خانم پذیرش، لطفا خود را معرفی بفرمایید.
+ پذیرش پذیرا هستم.
اول نامم را برایتان معنا میکنم.
پذیرش یعنی یادت بیاید که همهی جانسختها روزی گوگولی مگولی بودهاند، اشکشان دم مشکشان بوده است، دروغ را سریع باور…
- سرکار خانم پذیرش، لطفا خود را معرفی بفرمایید.
+ پذیرش پذیرا هستم.
اول نامم را برایتان معنا میکنم.
پذیرش یعنی یادت بیاید که همهی جانسختها روزی گوگولی مگولی بودهاند، اشکشان دم مشکشان بوده است، دروغ را سریع باور…
❤11🙏2❤🔥1👌1💯1
🌘
| بیشتر از نیمروز
تابستان و زمستان ندارد برایم. موقع خاب، پتو همیشه باید باشد. حالا اگر گرمم شد، نوک پاهایم را میدهم بیرون کمی.
دیشب، مثل هرشب. بارها بیدار میشوم. احساس سرما میکنم. پتویم را سفتتر دورم میپیچم. نگاهی به آنورتر. چپ و راستم میاندازم. فاطمه و محیا. دوباره پتوهایشان را کنار زدهاند. دوباره پتو میکشم رویشان.
ساعت هفت و ربع. سردشان نیست یعنی؟ پس چرا یخ میکنم مدام من. پتو را دوباره میکشم رویشان.
ولولهی بخابم. نخابم. در سرم میاُفتد باز. از خابیدن خستهام. خابم میآید اما دفترم را میآورم. درازکی و با چشمانی که میبیند و نمیبیند مینویسم. آزادنویسی صبحگاهی.
همزمان به مامان پیام میدهم که شاید ظهر برویم آنجا. چشمانم دیگر سرد شده برای خابیدن.
ازادنویسیام که تمام شد. به دنبال خوردنی یا نوشیدنی در آشپزخانه میچرخم. دو پلاستیک فریزر گوشت را یادم رفته داخل فریزر بگذارم. کمی بو گرفته. داخل فریزر میگذارم تا بعدن تکلیفش را مشخص کنم.
بطری دوغ هم همانجاست. عقلم تا آمد بگوید سر صبح دوغ نخووور. بطری کج شده و در حال سر کشیدن بودم. نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و آرام گفت. آبجوش را بزار حداقل. یکی دو ساعت دیگر چای نبات لازمی.
خابم میآید همچنان. اما دیگر نمیخاهم بخابم.
داستان کوتاهی از مرادی کرمانی میخانم. و یادداشتی کوتاه مینویسم دربارهاش. از کتاب حق نوشتن هم میخانم و رونویسی میکنم.
در تمام مدت نوشتن و خاندنم، صدای معدهام را میشنوم. «قبل اینکه زمین و گاز بزنی و پنتوپرازول بخوری پاشو برو یه چایی نبات بخوردهن سرویس .»
باشه باشه.
کتاب خوندم. نوشتم. شعر خوندم. پست هوا کردم و هنوز ساعت یازده نشده.
آخیــــش.
| سمانه داوطلب
0409/23
🌘
| بیشتر از نیمروز
تابستان و زمستان ندارد برایم. موقع خاب، پتو همیشه باید باشد. حالا اگر گرمم شد، نوک پاهایم را میدهم بیرون کمی.
دیشب، مثل هرشب. بارها بیدار میشوم. احساس سرما میکنم. پتویم را سفتتر دورم میپیچم. نگاهی به آنورتر. چپ و راستم میاندازم. فاطمه و محیا. دوباره پتوهایشان را کنار زدهاند. دوباره پتو میکشم رویشان.
ساعت هفت و ربع. سردشان نیست یعنی؟ پس چرا یخ میکنم مدام من. پتو را دوباره میکشم رویشان.
ولولهی بخابم. نخابم. در سرم میاُفتد باز. از خابیدن خستهام. خابم میآید اما دفترم را میآورم. درازکی و با چشمانی که میبیند و نمیبیند مینویسم. آزادنویسی صبحگاهی.
همزمان به مامان پیام میدهم که شاید ظهر برویم آنجا. چشمانم دیگر سرد شده برای خابیدن.
ازادنویسیام که تمام شد. به دنبال خوردنی یا نوشیدنی در آشپزخانه میچرخم. دو پلاستیک فریزر گوشت را یادم رفته داخل فریزر بگذارم. کمی بو گرفته. داخل فریزر میگذارم تا بعدن تکلیفش را مشخص کنم.
بطری دوغ هم همانجاست. عقلم تا آمد بگوید سر صبح دوغ نخووور. بطری کج شده و در حال سر کشیدن بودم. نگاهی عاقل اندر سفیه کرد و آرام گفت. آبجوش را بزار حداقل. یکی دو ساعت دیگر چای نبات لازمی.
خابم میآید همچنان. اما دیگر نمیخاهم بخابم.
داستان کوتاهی از مرادی کرمانی میخانم. و یادداشتی کوتاه مینویسم دربارهاش. از کتاب حق نوشتن هم میخانم و رونویسی میکنم.
در تمام مدت نوشتن و خاندنم، صدای معدهام را میشنوم. «قبل اینکه زمین و گاز بزنی و پنتوپرازول بخوری پاشو برو یه چایی نبات بخور
باشه باشه.
کتاب خوندم. نوشتم. شعر خوندم. پست هوا کردم و هنوز ساعت یازده نشده.
آخیــــش.
| سمانه داوطلب
0409/23
🌘
❤15👍4🥰4👌2
💲
| آتشهای خیس
تو مدرسه چه آتیشی سوزوندی؟ یادم نمیاد که. یکم بیشتر فکر کن حالا. فکر. فکر. فکر. نه هیچی. دهه شصتی بودم و تقریبن آتش و پساآتشهای متفاوتی را تجربه کرده بودم. اما خودم. نه. آتشی به پا نکردم. از هر آتشی، دودی، دردسری دوری میکردم. تا یادم میآید در نقش کپسول آتش خاموش کن بودم تا هیزمش.
آذرماهی بودم و آتشین. اما آتشی نسوزاندم. دوران مدرسه، آسه رفتم. آسه آمدم. درس و مشق بود و درس و مشق. متاسفانه.
پایهی آتشبازی بودم اما پایهای نداشتم. جراتش را هم.
دوران دبیرستان. روزی که برای درس ریاضی، شش گرفتم. فقط یک عددِ «یک» کنار شش گذاشتم تا تنها نباشد. همین. در همین حد بود شیطنتهایم.
بزرگتر شدم. شعلهی آتشم هم.
یادم میآید روزی در خابگاه. با دوست پایهام، از نگهبانی به اتاقمان زنگ زدیم و با هراس از ماجرایی ساختگی، گفتیم که آخرش به پلیس رسیده و ما منتظر کمکشان هستیم. و ایستادیم تا بیایند و به ریششان بخندیم یکم.
هر چه هیزم از دوران مدرسه نسوخته بودم، در دوران دانشگاه و خابگاه سوزاندیم. و گاهی همراهش، حواسمان هم میسوخت و خداروشکر همهشان ختم به خیر شدند.
مثل یکی از دهها خاطرهی کارورزی در بیمارستان.
دو مریض داشتیم. یکی دیابت داشت و آن یکی فشارخون. داروها را به ما سپردند.
انسولین برای دیابت و فروزماید برای کاهش فشارخون.
بله. دارو در دستان ما شد آنچه نباید میشد. انسولین برای بیمار فشارخون. و فروزماید برای بیمار دیابتی.
و جالب است وقتی برای چک فشار و قند بیمار هر نیم ساعت مراجعه میکردیم. هم آن فشار پایین آمده بود هم این قند.
و همزمان نتایج علمی هم بدست میاوردیم که گاهی ریشهی خیلی از درمانها در تلقین است.
(این دو بیمار هم تا چند روز فالو شدند و با دکتر هم مشورت شد. حالشون خوب بود، نگرانشون نباشید.)
• آذرماهی بودم و آتشیناحساس. آتشی نمیسوزاندم اما گاهی ناخاسته، حواسم میسوخت.
#همنویسی با ایدهی پریای عزیز.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes بیست و چهار آذرماه
〰️
| آتشهای خیس
تو مدرسه چه آتیشی سوزوندی؟ یادم نمیاد که. یکم بیشتر فکر کن حالا. فکر. فکر. فکر. نه هیچی. دهه شصتی بودم و تقریبن آتش و پساآتشهای متفاوتی را تجربه کرده بودم. اما خودم. نه. آتشی به پا نکردم. از هر آتشی، دودی، دردسری دوری میکردم. تا یادم میآید در نقش کپسول آتش خاموش کن بودم تا هیزمش.
آذرماهی بودم و آتشین. اما آتشی نسوزاندم. دوران مدرسه، آسه رفتم. آسه آمدم. درس و مشق بود و درس و مشق. متاسفانه.
پایهی آتشبازی بودم اما پایهای نداشتم. جراتش را هم.
دوران دبیرستان. روزی که برای درس ریاضی، شش گرفتم. فقط یک عددِ «یک» کنار شش گذاشتم تا تنها نباشد. همین. در همین حد بود شیطنتهایم.
بزرگتر شدم. شعلهی آتشم هم.
یادم میآید روزی در خابگاه. با دوست پایهام، از نگهبانی به اتاقمان زنگ زدیم و با هراس از ماجرایی ساختگی، گفتیم که آخرش به پلیس رسیده و ما منتظر کمکشان هستیم. و ایستادیم تا بیایند و به ریششان بخندیم یکم.
هر چه هیزم از دوران مدرسه نسوخته بودم، در دوران دانشگاه و خابگاه سوزاندیم. و گاهی همراهش، حواسمان هم میسوخت و خداروشکر همهشان ختم به خیر شدند.
مثل یکی از دهها خاطرهی کارورزی در بیمارستان.
دو مریض داشتیم. یکی دیابت داشت و آن یکی فشارخون. داروها را به ما سپردند.
انسولین برای دیابت و فروزماید برای کاهش فشارخون.
بله. دارو در دستان ما شد آنچه نباید میشد. انسولین برای بیمار فشارخون. و فروزماید برای بیمار دیابتی.
و جالب است وقتی برای چک فشار و قند بیمار هر نیم ساعت مراجعه میکردیم. هم آن فشار پایین آمده بود هم این قند.
و همزمان نتایج علمی هم بدست میاوردیم که گاهی ریشهی خیلی از درمانها در تلقین است.
(این دو بیمار هم تا چند روز فالو شدند و با دکتر هم مشورت شد. حالشون خوب بود، نگرانشون نباشید.)
• آذرماهی بودم و آتشیناحساس. آتشی نمیسوزاندم اما گاهی ناخاسته، حواسم میسوخت.
#همنویسی با ایدهی پریای عزیز.
سمانه داوطلب
@SamaneNotes بیست و چهار آذرماه
〰️
🥰10❤8🕊3👌2
❤🔥11❤6🥰5🕊2👌1
〰️
| مهمان مِهان
• چند روزیست در لیست خاندنیهایم، روزی چهل بیت، مهمان مولانا و مثنویاش میشوم. میگوشم و خط میبرم و میخانم. تا بیت ۱۸۲ خاندهام.
• دو کلمهای که برای گوشهایم تازگی داشت:
🖇️«نیستوش»
«نیستوش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان»
🖇️«صحبتجوی»
«شه بدو بخشید آن مهروی را
جفت کرد آن هر دو صحبتجوی را»
• و پر تعداد ابیاتی که روح و جانم را نوازش میکند. کاش آنقدر در چنتهام داشتم تا بتوانم بنویسم دربارهشان.
اما پیشتر جنینِ تجربهام در خاندن شاهنامه، میگوید؛ سختیِ متون کهن نه برای مچگیریمان در نتوانستن و نخاندنشان. بلکه برای دستگیری و همراهیمان سروده شدهاند. برای اینکه معنای زندگیمان را پیدا کنیم. با هر بار خاندنشان. حتی به غلط. حتی به غلوط.
مانند هر بار خاندنم در شاهنامه. میخانم. گاهی اشتباه در اشتباه. اما انگار فردوسی هم با اشتباهات من میخندد و تشویقم میکند هر بار. تا دوباره بخانم. و این دوباره خاندنهاست که مارا به هم نزدیکتر میکند. ما هر دو عاشقِ هر بهانهای، برای دوباره خاندنِ هم هستیم.
• این بیت از مثنوی هم، برایم پر از معنای زندگی بود:
«بدگمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری»
و باز یادم میآید از محیا. از فاطمه. وقتی هر بار قول چیزی را میگیرند. از من. بستنی. شکلات. شهربازی یا لپ تاپ. میگویم باشد. میخرم. میبرمتان. و آنها میخندند و میروند. بدون بدگمانی. بدون حرف. بدون شکایت.
انگار پیشتر درس مثنوی را بهتر از ما خانده و عمل کردهاند. بچهها.
• و یک شاهبیت دیگر که دوست دارم پایانبخش بزممان باشد.
«تو مگو ما را بدان شه یار نیسـت
با کریـمان، کارهـا دشوار نیسـت»
#شعرکاوی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| مهمان مِهان
• چند روزیست در لیست خاندنیهایم، روزی چهل بیت، مهمان مولانا و مثنویاش میشوم. میگوشم و خط میبرم و میخانم. تا بیت ۱۸۲ خاندهام.
• دو کلمهای که برای گوشهایم تازگی داشت:
🖇️«نیستوش»
«نیستوش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان»
🖇️«صحبتجوی»
«شه بدو بخشید آن مهروی را
جفت کرد آن هر دو صحبتجوی را»
• و پر تعداد ابیاتی که روح و جانم را نوازش میکند. کاش آنقدر در چنتهام داشتم تا بتوانم بنویسم دربارهشان.
اما پیشتر جنینِ تجربهام در خاندن شاهنامه، میگوید؛ سختیِ متون کهن نه برای مچگیریمان در نتوانستن و نخاندنشان. بلکه برای دستگیری و همراهیمان سروده شدهاند. برای اینکه معنای زندگیمان را پیدا کنیم. با هر بار خاندنشان. حتی به غلط. حتی به غلوط.
مانند هر بار خاندنم در شاهنامه. میخانم. گاهی اشتباه در اشتباه. اما انگار فردوسی هم با اشتباهات من میخندد و تشویقم میکند هر بار. تا دوباره بخانم. و این دوباره خاندنهاست که مارا به هم نزدیکتر میکند. ما هر دو عاشقِ هر بهانهای، برای دوباره خاندنِ هم هستیم.
• این بیت از مثنوی هم، برایم پر از معنای زندگی بود:
«بدگمانی کردن و حرص آوری
کفر باشد پیش خوان مهتری»
و باز یادم میآید از محیا. از فاطمه. وقتی هر بار قول چیزی را میگیرند. از من. بستنی. شکلات. شهربازی یا لپ تاپ. میگویم باشد. میخرم. میبرمتان. و آنها میخندند و میروند. بدون بدگمانی. بدون حرف. بدون شکایت.
انگار پیشتر درس مثنوی را بهتر از ما خانده و عمل کردهاند. بچهها.
• و یک شاهبیت دیگر که دوست دارم پایانبخش بزممان باشد.
«تو مگو ما را بدان شه یار نیسـت
با کریـمان، کارهـا دشوار نیسـت»
#شعرکاوی
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤14👌2👏1🕊1
〰️
| ساعت چهار صبح
فاطمه شعرش را خاند. اما شهد شیرین خاندنش نتوانست جای نوشتنم را بگیرد. باز.
خمیازه میکشم. مدام. مانند اسب آبی. نیمکره چپ میخابد. اما نیمکرهی راست تا چیزکی ننویسم و هوا نکنم نمیگذارد بخابم.
ابتدا آزادنویسی میکنم. از احساساتم. حال و احوالم. امروزم. فردایم. دوباره امروزم. یادم از جلسهی خانش داستان کوتاه میآید. با دوستانِ جانم. میخاهم که فردا موضوع نوشتنم باشد آن داستان. از کتابِ یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
و بعد ساعت را میگذارم روی تایمر ده دقیقه. چند صفحهای از کتاب پرنده به پرنده را میخانم. با اینکه ایمانم به نوشتن آنقدری فربـه شده که وسوسههای ننوشتن، از جا تکانش نمیدهد. اما باز خاندن کتابهای نوشتن، مشق کردن اسم لیلیست برای دل مجنونم. دُمادُم لذت.
بعد از آن، پادکستی از شاهنامه. از زبان سوسن عزیزم. آرامم میکند.
و بعد، پادکستی از مثنوی جان. سی بیت.
خمیازهها دیگر امانم نمیدهد. نیمکرهی راست ایز تایپینگ..... 😴
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| ساعت چهار صبح
فاطمه شعرش را خاند. اما شهد شیرین خاندنش نتوانست جای نوشتنم را بگیرد. باز.
خمیازه میکشم. مدام. مانند اسب آبی. نیمکره چپ میخابد. اما نیمکرهی راست تا چیزکی ننویسم و هوا نکنم نمیگذارد بخابم.
ابتدا آزادنویسی میکنم. از احساساتم. حال و احوالم. امروزم. فردایم. دوباره امروزم. یادم از جلسهی خانش داستان کوتاه میآید. با دوستانِ جانم. میخاهم که فردا موضوع نوشتنم باشد آن داستان. از کتابِ یوزپلنگانی که با من دویدهاند.
و بعد ساعت را میگذارم روی تایمر ده دقیقه. چند صفحهای از کتاب پرنده به پرنده را میخانم. با اینکه ایمانم به نوشتن آنقدری فربـه شده که وسوسههای ننوشتن، از جا تکانش نمیدهد. اما باز خاندن کتابهای نوشتن، مشق کردن اسم لیلیست برای دل مجنونم. دُمادُم لذت.
بعد از آن، پادکستی از شاهنامه. از زبان سوسن عزیزم. آرامم میکند.
و بعد، پادکستی از مثنوی جان. سی بیت.
خمیازهها دیگر امانم نمیدهد. نیمکرهی راست ایز تایپینگ..... 😴
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤14🥰2👏1👌1💔1
〰️
|برف موافقت
خیلی وقت است که بساط خاندن و نوشتنم در آشپزخانه پهن است. و این دو روز. که جوجهی طلایی آخر پاییزمان، برفی شده. بیبهانه، پنجرهی آشپزخانه را باز میکنم. برفبوسههای پاییزی که مهمان دستان و صورتم میشود. بعد از سه ماه پاییزِ شهریوری. وسوسهایست مدام.
برف میآید. هوا سرد است. میخاهیم بخاری اتاق خاب را راه بیندازیم. نیاز به جابجایی وسایل است. میگویم باز. و میدانم که شاید جواب همیشگی را بشنوم. اما میگویم. «دلم میخاهد بروم کلاسِ..»حرفم تمام نشده. رضا میگوید از یوتیوب آموزشش را ببین. اینکه مخالفتی نشنیدم. جواب همیشگی را نشنیدم. تعجب کردم. فراوان.
به جای آن جوابهای تکراری. از «آقارضا» شنیدم. مرد سالداری که رضا همیشه برای اصلاح موهایش به آرایشگاهش میرود. آدم خوبیست. قبلن هم گفته بود. در آرایشگاهش، سنتوری دارد و مینوازد. گفت آقای آرایشگر خودش از یوتیوب آموزش دیده است.
گفت چیزی که تو دوست داری از سنتور که سختتر نیست. گفتم نه.
خوشحال شدم امشب. ستودم در دلم. مردِ سالداری را که آرایشگاه دارد. سنتور دوست دارد. با تلاشش، بدون آموزش و کلاس، سنتور یاد گرفته است. که آدم خوبیست. که موسیقی دوست دارد. که در آرایشگاهش سنتور مینوازد.
امشب فکر کردم. به اینکه چه خوب میشود هرکسی، علاقهاش را کنار کاروبارش دنبال کند. تا بترکد بادکنکِ قضاوتهای بی اساس. که گاهی سخت میکند. سخت میکنیم. برای اطرافیان. برای خودمان. زندگی و علاقههایشان را. و علاقههایمان را.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
|برف موافقت
خیلی وقت است که بساط خاندن و نوشتنم در آشپزخانه پهن است. و این دو روز. که جوجهی طلایی آخر پاییزمان، برفی شده. بیبهانه، پنجرهی آشپزخانه را باز میکنم. برفبوسههای پاییزی که مهمان دستان و صورتم میشود. بعد از سه ماه پاییزِ شهریوری. وسوسهایست مدام.
برف میآید. هوا سرد است. میخاهیم بخاری اتاق خاب را راه بیندازیم. نیاز به جابجایی وسایل است. میگویم باز. و میدانم که شاید جواب همیشگی را بشنوم. اما میگویم. «دلم میخاهد بروم کلاسِ..»حرفم تمام نشده. رضا میگوید از یوتیوب آموزشش را ببین. اینکه مخالفتی نشنیدم. جواب همیشگی را نشنیدم. تعجب کردم. فراوان.
به جای آن جوابهای تکراری. از «آقارضا» شنیدم. مرد سالداری که رضا همیشه برای اصلاح موهایش به آرایشگاهش میرود. آدم خوبیست. قبلن هم گفته بود. در آرایشگاهش، سنتوری دارد و مینوازد. گفت آقای آرایشگر خودش از یوتیوب آموزش دیده است.
گفت چیزی که تو دوست داری از سنتور که سختتر نیست. گفتم نه.
خوشحال شدم امشب. ستودم در دلم. مردِ سالداری را که آرایشگاه دارد. سنتور دوست دارد. با تلاشش، بدون آموزش و کلاس، سنتور یاد گرفته است. که آدم خوبیست. که موسیقی دوست دارد. که در آرایشگاهش سنتور مینوازد.
امشب فکر کردم. به اینکه چه خوب میشود هرکسی، علاقهاش را کنار کاروبارش دنبال کند. تا بترکد بادکنکِ قضاوتهای بی اساس. که گاهی سخت میکند. سخت میکنیم. برای اطرافیان. برای خودمان. زندگی و علاقههایشان را. و علاقههایمان را.
|سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤15👏4👌2😍2🕊1
〰️
• ما میگوییم:
«گریه کرد و گونههایش خیس شد.»
• فردوسیجان میفرماید:
«پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نـم»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
• ما میگوییم:
«گریه کرد و گونههایش خیس شد.»
• فردوسیجان میفرماید:
«پس آن دختران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داده نـم»
#با_شاهنامه
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤18👌3😍2
〰️
| ساعت یازده و نیم شب
امروز میخاستم قورباغهی پست کانالم را ابتدای روز قورت دهم. لقمهاش آماده و دم دستم بود. اما نمیخوردمش. جملهی «چه بنویسم برای کانال» قبلن با اضطراب همراهم بود. اما جدیدن، تبدیل شده به یک لذت. نمیدانم شاید هم عادت. به تکرار «جملهی چه بنویسم.» عادت کرده است.
شایدم معتاد. ذهنم میخاهد مدام پای منقل چه بنویسم، بنشیند و نئشگی کند. شاید برای همین است مدام دعوتم میکند به خوردن چای نبات.
یا میخاهم لقمهی قورباغهام را بیشتر تزیین کنم. با کاهوی خاندن ازین کتاب شعر. گوجهی آن یکی داستانک. خیارشور آزادنویسی بیشتر.
میاُفتم در دام پروبال دادن لقمهام. زیادی گندهاش میکنم. که برای دهانِ کوچک زمانم، اندکی بزرگ میشود گاهی. وخسته کننده برای حوصلهی پیرم.
حالیا. امروز کارِ خانهام را با پادکستی از شرح مثنوی انجام دادم و حس خوشایندی از تمیز کردن مدام خانه داشتم. در زمان انتظارِ سرد شدن چایمان با رضا، غزلی عاشقانه از مولانا خاندم برایش. بعد داستانی کوتاه خاندم و با دوستان همنویسم حرف زدیم. دربارهاش.
پنجاه صفحه از کتاب چشمهایش خاندم. با دخترکانم کمی بازی کردم. و فقط مانده دو تیک شاهنامهخانی با سوسنجانم و سی بیت از مثنوی که در سکوت شب میخانمش.
و این فالبیت از غزلهای حسین منزوی، که به زیبایی مثلث عشق و قلم و دفتر را به تصویر میکشد:
«عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد»
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
| ساعت یازده و نیم شب
امروز میخاستم قورباغهی پست کانالم را ابتدای روز قورت دهم. لقمهاش آماده و دم دستم بود. اما نمیخوردمش. جملهی «چه بنویسم برای کانال» قبلن با اضطراب همراهم بود. اما جدیدن، تبدیل شده به یک لذت. نمیدانم شاید هم عادت. به تکرار «جملهی چه بنویسم.» عادت کرده است.
شایدم معتاد. ذهنم میخاهد مدام پای منقل چه بنویسم، بنشیند و نئشگی کند. شاید برای همین است مدام دعوتم میکند به خوردن چای نبات.
یا میخاهم لقمهی قورباغهام را بیشتر تزیین کنم. با کاهوی خاندن ازین کتاب شعر. گوجهی آن یکی داستانک. خیارشور آزادنویسی بیشتر.
میاُفتم در دام پروبال دادن لقمهام. زیادی گندهاش میکنم. که برای دهانِ کوچک زمانم، اندکی بزرگ میشود گاهی. وخسته کننده برای حوصلهی پیرم.
حالیا. امروز کارِ خانهام را با پادکستی از شرح مثنوی انجام دادم و حس خوشایندی از تمیز کردن مدام خانه داشتم. در زمان انتظارِ سرد شدن چایمان با رضا، غزلی عاشقانه از مولانا خاندم برایش. بعد داستانی کوتاه خاندم و با دوستان همنویسم حرف زدیم. دربارهاش.
پنجاه صفحه از کتاب چشمهایش خاندم. با دخترکانم کمی بازی کردم. و فقط مانده دو تیک شاهنامهخانی با سوسنجانم و سی بیت از مثنوی که در سکوت شب میخانمش.
و این فالبیت از غزلهای حسین منزوی، که به زیبایی مثلث عشق و قلم و دفتر را به تصویر میکشد:
«عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد»
| سمانه داوطلب
@SamaneNotes
〰️
❤17🕊4👏2👌1