دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
| کودکانه‌ فکریدن

دنبال شعری بودم برای تمرین کلاس کتابنقد. کادوی روز تولدم، دو کتاب شعر از فروغ فرخزاد و فریدون مشیری سرشار بودند از تأملات فلسفی کودکانه. از فروغ فرخزاد، چند خطی را انتخاب می‌کنم.

«مادر تمام زندگیش/ سجاده‌ایست گسترده/ در آستان وحشت دوزخ/ مادر همیشه در ته هر چیزی/ دنبال جای پای معصیتی می‌گردد

علی عبداله‌نژاد در جستاری با عنوان «حقیقت واژه‌وار/ زبان کودک‌وار» می‌گوید:
«شعر خوب، چیزی نیست جز تأملات فلسفی کودک‌وار.»
و در این شعر، این خوب بودن، این تامل فلسفی به وضوح دیده می‌شود. خوب بودن شعر، جایی که مخاطب را با خود همراه می‌کند. احساس مشترک و خاطراتی مشترک را در خوانندگان بیدار می‌کند.
مثلت کودک_شعر_فلسفه، جایی که معصومیت کودکانه، حقیقت چیزها، اتفاقات را برایمان روشن‌تر و نزدیک‌تر و شاید تلخ‌تر می‌کند و مارا به دور از عادت‌های فکری‌مان به تأمل و تفکر وامی‌دارد.

و ادامه‌ی شعر فروغ که دعوتی‌ست به تاملی فلسفی، عمیق اما کودک‌وار:
«و مادر فکر می‌کند که باغچه را کفر یک گیاه آلوده کرده است..»


#کتابنقد

✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
15👌1🕊1
#نیمه‌شب_گفتار

🎙️سـمانه داوطلب

✓ خانشِ شعر کوچـه/ فریدون مشیری
.
12👏2👌2
| لباسی برای چه، برای که؟

من کی‌ام؟ یک پیراهن بلند کلوش مشکی. یک پیراهن با سایز فری‌. آخر دوست ندارم کسی با ظاهری کمی تپل‌تر یا لاغرتر، با دیدنم دلش بلرزد که نمی‌تواند من را داشته باشد. می‌خاهم برای همه باشم. نه برای قد و وزنی خاص.

رنگ مشکی‌ام هم علتی مشابه فری سایز بودنم دارد. تپل‌ها در رنگ مشکی‌ام لاغرتر دیده می‌شوند. خوشحال‌ترند. لاغرها هم آنقدر لاغری‌شان به چشم نمی‌آید. امیدوارترند.
علت دیگر مشکی بودنم، بخاطر غمی‌ست که بر قلبم نوشته شده. مصرعی عاشقانه از حافظ با خطی خوش بر سینه‌ام حک شده.

«که عشق آسان نمود اول ولی اُفتاد مشکل‌ها»

دوستش دارم. غمِ این نوشته، باعث شده من آدم‌های پوشیدنم را انتخاب کنم. اگر اعتقاد به جان داشتن لباس‌ها نداشته باشی، حتمن می‌دانی کلمات جان دارند. من بر تن کسانی می‌نشینم که با کلمات دوست‌اند. می‌نویسند و می‌خانند.

من بر تن آدم‌های عاشق می‌نشینم و عریان می‌کنم احساساتشان را. می‌نشینم بر تنشان و عاشق بوسیدن گلها می‌شویم. عاشق در آغوش گرفتن درخت‌ها و عاشق غلطیدن روی چمن‌ها.
کسی که می‌پوشد مرا، عاشق خیسی باران می‌شود. تشنه‌ی دیدار مهتاب می‌شود.

من تنِ آدم‌های عاشق می‌شوم. من پیراهنی‌ام برای روزهای عاشقی و دلتنگی.
دوست دارم همه آدم‌ها را بپوشم و با همه‌شان عاشقی کنم.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

#هم_نویسی با ایده‌ای از نجمه‌ی عزیزم.
.
❤‍🔥96👏3😍2👌1
| نقـدِ خیـاری

«زندگی به خیار می‌ماند، ته‌اش تلخ است»*

جمله‌ی آشنایی که در ابتدای خاندن داستان، خاطره‌های تهِ خیار و تلخی‌اش را یادم می‌آورد و سری به نشانه‌ی تایید تکان می‌دهم. در ادامه، می‌رسم به دیالوگی که مسیر داستان عوض می‌شود.

«از قضا، سرش تلخ است. مردم اشتباه می‌کنند. سروته خیار را اشتباه می‌گیرند

می‌گوید سر خیار آن‌جایی‌ست که زندگی خیار آغاز می‌شود. محل اتصالش به ساقه و شاخه‌اش. و بعد رشد می‌کند و تا جایی که دیگر قد نمی‌کشد و تمام.
آن قسمتِ دُم مانند خیار، سرش است و آن قسمتی که گل خشکیده‌ای دارد، ته خیار.

مهم است. خیلی مهم. وقتی زندگی را به خیار تشبیه می‌کنی مهم است سرش تلخ باشد یا تهش. سرِ زندگی هیچ کسی دست خودش نیست. کسی، خانواده و ژنتیک و محل زندگی‌اش را انتخاب نمی‌کند که.
اما ته خیارِ زندگی، می‌تواند تلخ نباشد. می‌شود جوری زندگی کرد که خیار زندگی‌مان، تهش شیرین شود.

در حال خاندن کتاب بودم که رضا با نایلونی پر از خیار وارد آشپزخانه شد. از همکارش خیار‌های گلخانه‌ای و قلمی خریده بود. فرصت را غنیمت دانستم تا اثبات کنم سر خیار تلخ و تهش شیرین است. اولین خیار. خوب سرش که شیرین بود. تهش هم. دومین خیار. ای بابا این‌ هم سرش شیرین بود که. سومین خیار. بله اینم شیرین بود سر و تهش.

و فکر کردم به خیارهای گلخانه‌ای سرو ته شیرین. شاید اگر ما هم مراقب حال و احوال‌مان باشیم. عادت‌های خوب گلخانه‌ای بسازیم. و بقول سهراب چشم‌ها رو بشوییم و جور دیگری نگاه کنیم. سر و ته خیار زندگی‌‌مان هردو شیرین می‌شود. شاید.


* ته خیار. هوشنگ مرادی کرمانی


✍️سمانه داوطلب

@SamaneNotes

.
19🔥1👌1
.
| ما می‌گوییم: « لب و دهان کوچکی دارد»

اما فردوسی‌جان به لطافت می‌فرماید:

«دهانش به تنگی دل مستمند
سر زلف چون حلقه‌ی پای بند»

«نفس را مگر بر لبش راه نیست
چُنو در جهان نیز یک ماه نیست»


شاهنامه. منوچهر. بخش هفت. ابیات ۲۷ و ۲۹.

#با_شاهنامه

✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
🥰125👌2🕊1😇1
| فهرست اشیایی که گم کرده‌ام

1. حلقه‌ی نامزدی‌ام.

2. روپوش پرستاری‌ام، دوبار.

3. کارت‌های بانکی‌ام n بار.

4. تمام انگشترهای نقره‌ای که در دوران دانشجویی خریده‌ام.

5. مانتوی خواهرم در اردو.

6. کتابی که همکارم، امانت داده بود با عرض شرمندگی دوباره.

7.ساعت مچی‌، هر باری که خریدم.

8. همه‌ی خودکارهایم وقتی کارمند بودم.

9. کتاب خانم تدین. آن یکی همکارم.

10. عروسکی که روز تولد از دوستم کادو گرفتم.
و ....

• ذهنم دیگر یاری نمی‌کند. فقط می‌دانم این لیست آنقدر بلند بالاست، که جمله‌ی «مراقب باش خودتو گم نکنی» را بارها و بارها شنیده‌ام. البته این لیست، بخش کوچکی از لیست گم شده‌های بی‌بازگشـت است.
لیست گم شده‌هایی که پیدا شده‌اند، خود لیست مستقل دیگری‌ست.

• اما نکته‌ای که در مورد تیره‌ی حواس‌پرتیان وجود دارد این است که، سلول‌های عصبی مغزشان فقط کمی روابط عمومی بالاتری دارند. دلسوزترند. به برقراری اتصال عصبی سلول‌های هم‌جوار هم کمک می‌کنند. و اینطور می‌شود کار خودشان روی زمین می‌ماند و گم می‌شوند. گم‌راه می‌شوند.

✓ این لیست، همیشه در حال به‌روزرسانی می‌باشه.



✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
.
😁182👌2🫡1
.
🎙️ کاری از گروه سرود #فاطـمه‌محیـا

#جانـان
.
😍15🥰3😁1👌1
| نـاضرب‌المثل

می‌دانست سنم را. اما پرسید‌. پرسید تا من را کاملن متوجه چیزی کند که میخاست در ادامه بگوید. بدون مقاومت، سن تقویمی‌ام را گفتم. لبخند زد و پیروزمندانه انگشت اشاره‌اش را بالا آورد و گفت: «ضرب‌المثلی هست که می‌گوید، کسی که در چهل سالگی تنبور می‌نوازد، در گور، اُستاد خاهد شد

می‌دانست زیاد می‌خانم. می‌دانست زیاد می‌نویسم. میدانستم چه می‌خاهد بگوید. اما هیچ نگفتم. اما با خودم گفتم بعدن. این مثال، برای چه آمده. برای که آمده. چرا اصلن آمده؟

آخر، عزیزی که برای اولین بار این جمله‌ی ناقصار را گفتی، به این مسعله فکر نمی‌کردی که تمام تلاش آدمی حتمن برای نتیجه گرفتن نیست که.

برای لذت بردن، برای آرامش داشتن، برای پناه بردن. برای اُمیدوار بودن. برای ادامه دادن. برای تحمل کردن. برای هر چیزی جز نتیجه گرفتن است. می‌شود شروع کرد، در هر سنی. چهل. پنجاه. شصت. در هر سنی. مهم شروع کردن است در هر لحظه‌ای. با هر سنی.

شاید آن کار، در آن سن، اُمید آخر کسی باشد.
می‌دانم به این‌ها فکر نکردی. که این مَثل را گفتی.

شاید هم این حرف را برای جوان سِرتِقی گفتی تا قدر وقت و جوانی‌اش را بداند. اما نه. باز هم نمی‌توانم بپذیرمش. می‌توانستی جور دیگری بگویی. دود جمله‌ی ناقصارت، اول چشم گوینده‌اش را می‌سوزاند. وگرنه امثال من بیدی نیستیم که بلرزیم با این بادها.

فکر میکنم که کلمات و جملات مثل پیراهنند. که دلم نمی‌خاهد این ناترازْ پیراهن را هیچ‌وقت به تن کنم.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes

.
9❤‍🔥3🔥2👌1
.
وقتی مامان، دهه شصتی باشه، اینام میشه شعرای حفظی بچه‌ها😅

#فاطمه‌محیا
#جانـان

.
10😍7❤‍🔥1👌1
| حوصـله‌ی ابریشـمی

• حسین رسول‌زاده، در « نقد، کی است؟» خیلی متفاوت و عمیق ویژگی‌های نثر ادبی را می‌شکافد. از جهان می‌گوید، وقتی وارد زبان می‌شود. وقتی احکام یقینی و قطعی جهان، به هنگام ورود به زبان، پشت در می‌مانند.

• مانند نثر «در نقش پرندِ» به‌آذین و « حوصله‌ام پیر شده» از صالح‌علا.

• نقش پرند، پر است از روایت‌هایی داستانی روزمره. با خاندن هر داستان، متعجب می‌شوم چطور از دل یک روزمرگی ساده، می‌شود معنایی عمیق دریافت کرد. این ویژگی‌اش باعث می‌شود، دست از خاندن برندارم. یکی یکی می‌خانم و تأمل و تفکر و گاهی لبخند مهمان دلم می‌شود.
روایت های به آذین من را یاد نوشته‌ای از رضا قاسمی می‌اندازد: « درباره‌ی سرگردانی‌ات بنویس. شاید ما هم از سرگردانی درآمدیم

و این‌گونه در نوشته‌های به آذین، از سرگردانی در می‌آیی.

• وجه مشترک به آذین و صالح‌علا، شگفتی و سادگیِ سوالاتی از جنس کودکانه است.
جمله‌ای از نقش پرند، در ذهنم نقش می‌بندد:
«خود را بشناس، آری. ولی خود را بیآفرین. آن باش که خود خاسته‌ای. هر دم بلندتر. پیراسته‌تر و بارورتر.»

• و اما صالح علا. در کتاب«حوصله‌ام پیر شده»
به زیبایی تو را با مربع فلسفه و معنا و اندیشه و عشق آشتی می‌دهد.
صالح علا درباره‌ی نگاهی می‌نویسد که نه تنها نوشته را که دنیا را زیباتر می‌کند. درباره‌ی عشـق.
« محبوب من، پیش از شما، خیال می‌کردم عشق در سیاره‌ی دیگریست. نمی‌دانستم همین‌جاست
یاد شعری می‌افتم:
«آب در کوزه و ما تشنه لبان می‌گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می‌گردیم»

• در نثر شاعرانه‌ی صالح‌ علا، هر لحظه هوس شعری عاشقانه می‌کنی. هوس آغوشیدن و بوسیدن. هوس بی‌هوا اشک ریختن.
سختی‌ها و رنج‌ها برایت شیرین می‌شود آنجا که می‌گوید:
«اُجرت عاشق، رنج‌هایی‌ست که می‌کشد

• نقش پرند، تورا به دلِ روزمرگی و معنایش می‌کشاند. هوس لیوانی چای می‌کنی و هورت کشیدنش را. آرام آرام با تامل و تفکر.
با نوشته‌های صالح علا هوس دیدن ماه‌تاب و خاندن تمام شعرهای عاشقانه را.



✍️سمانه داوطلب

#کتابنقد

.
16👌2
• ما می‌گوییم «نصیحت کردن فایده‌ای نداره»

✓ نظامی گنجوی می‌فرماید:

«وآنگه به نصیحتش نشاندند

بر آتـش خار می‌فشـاندند


#لیلی‌‌مجنون


✍️سمانه داوطلب
.
17👌1💯1
| برای محیـاخانـوم

تعارف نداریم که. کسی منتظرت نبود آبجی. حتی مامان بابا. حتی من. آخه من هنوز شش ماهه بودم.
یادم می‌آد روزایی که کسی از وجودت خبری نداشت. حتا مامان. اما من حست می‌کردم. مامان فکر می‌کرد چاق شده. ازین حلقه بزرگا می‌زد و کتاب می‌بست به شکمش. من نگاش می‌کردم و می‌خندیدم تو دلم بهش.

یه بار منو گذاشت روی شکمش. درست رو شکمت. بالا پایین مینداخت منو. هیچی نگفتم و با احتیاط بالا پایین می‌پریدم. ته دلم دوس داشتم بیای و ببینمت. اما همزمان دلم می‌خاست بازم ته تغاری بمونم. آخه هیچ‌کی ازت خبر نداشت. هیچ کی منتظرت نبود.

خوش‌قدم بودی. یه روزی که با مامان و خاله رفته بودیم واکسن شش ماهگیمو بزنن. شَپَلق از روی تخت اُفتادم. ضربه مهلکی بود. اما طوریم نشد. فکر می‌کنم تو دعا کردی برام. طفلی مامان. دلم خیلی براش سوخت اون روز.

از برکات حضورت دیگه این بود که مامان نمی‌تونست از شش ماهگی بغلم کنه. به خاطر تو. اینکه دیگه بغلم نکنه تا مدت‌ها کابوسم شده بود. نصفه شبا با گریه بیدار می‌شدم و تا یکی دو ساعت نمی‌تونستم بخابم. طفلی مامان. طفلی من. شایدم طفلی تو.

چهارده ماهه بودم که تو اومدی. اوایل، بیشتر می‌خندیدی. مشکلی نداشتم باهات. هنوز نمی‌دونستم چه چالش‌هایی قراره با هم بگذرونیم.

از خوش‌قدمی‌های دیگه‌ت این بود وقتی چهار ماهه بودی، یه مریضی گرفتیم همه. بدنمون پر شد از دونه‌های قرمز آب‌دار. ووی چقد چندش بود. طفلک مامانی. اول اون گرفت. بعد خودِ خوش‌قدمت. بعدشم من.

الآنم روزی نیست که اشک منو درنیاری. از من بپرسن کار آبجی دوم چیه. میگم تِر زدن به تنها بازی کردنام. لجبازی. حسودی. دست بزنت هم که ماشاالله ملسه. از مامان شنیدم که این شیطون بودنت به خاله هدا رفته. امیدوارم وقتی بزرگ شدی مثل خاله، مهربون‌تر بشی.

البته، بی انصافی نکنم. خیلی وقتا هوامو داری. ازم دفاع می‌کنی وقتی مامان دعوام می‌کنه.
وقتی تو پارک کسی میخاد اذیتم کنه، سریع میای پیشم. قلدر بودنت، اینجور مواقع خیلی به‌کار میاد.

می‌دونی از وقتی اومدی، خیلی بزرگ‌تر شدم. خیلی چیزا یاد گرفتم. مثلا هر وقت اسباب‌بازیامو ازم می‌گیری، بهونه نمی‌گیرم. موقعی که میخایم تو لب تاپ کارتون ببینیم، دوس دارم اول کارتونی که تو دوست داریو ببینیم.
هر چی باشه من آبجی بزرگه‌م و تو ته تغاری خونه. بزار جمله‌ی همیشگی مامانو هم بهت بگم. دوستت دارم آبجی کوچیکه. منتظرم بزرگ‌تر بشی. بزرگ‌تر بشیم. با هم.

پ.ن: این نوشته از زبان فاطمه دختر اولم برای محیا، دختر دومم هست.


✍️سمانه داوطلب

#هم_نویسی با ایده‌ی دوست عزیزم سارا ذوالفقاری.

.
😍104🥰3👌2❤‍🔥1
| برای علاقمندان به شاهنامه

یکی از بهترین اتفاق‌های روزهای نوشتن و خاندنم، آشنایی با دوستان شاهنامه‌خوانم است.
یکی ازین عزیزانم، مصـی‌جان حیـدری است. نازنین دوستم. که به زیبایی ابیات شاهنامه را با روزمرگی‌ها تلفیق می‌کند. شیرین و خاندنی می‌کند. بی اغراق درین زمینه بهترین است.

و اما دوست نازنین دیگرم. سوسـن‌جان خسروی.
مهربان‌قلب و شیرین‌سخن، به تازگی در کانالش پادکست‌های کوتاه، با زبانی فوق شیرین، با توضیحات کامل و مسلط بر شاهنامه، می‌خاند برای‌مان.
«هر شب روایت‌هایش را گوش کنید و لذت ببرید

امروز برای عزیزی گفتم هر کسی شاهنامه را نخاند، گزاف نیست بگویم ستم بزرگی به خودش کرده است. حیف است فارسی زبان باشیم و نخانیم این نامه‌ی شاهانه را.

✓ به خاطر خودمان. به خاطر آینده‌گان.


✍️ سمانه داوطلب

.
16👌2🍓2
• غزلی از افشین یداللهی

نوش نگاهتون🌱
🕊11🥰5👌3🔥2
| جنین‌های ناخاسته

دروغ چرا. امشب. امروز. چایِ حوصله‌ام مدام سرد می‌شد. گرمایی نداشتم برای هیچ کاری. برای بازی با بچه‌ها. برای آشپزی. برای نوشتن. خاندن.

حوصله‌ی هیچ‌کدام از نقش‌هایم را نداشتم. اصلا هیچ نقشی نمی‌خاستم. دوست داشتم از سالن بروم بیرون. هوایی عوض کنم. قدمی بزنم. باران آمده بود. روحم پر می‌کشید برای پیاده‌روی. برای بارانی که آمده بود.
نمی‌شد بروم بیرون. آخر روده‌ی محیا در حال پردازش محصولش بود. در راه دسشویی بودیم مدام. می‌رفتیم تو، نمی‌گذاشت که بیاید. می‌آمدیم بیرون، می‌خاست که بیاید.

بارانِ آمده و ندیده. رفت و آمدهای بی حاصل.
احساس کردم دوباره باردارِ جنین افسرده‌گی‌ شدم. درمانده‌‌گی. سنگینی.
بند نافش را محکم میپیچد دورم.
نگاهم یخ کرد. پاروی قلمم را شکست. قایق کاغذم را سوراخ کرد و غرق شدم در هیچ. هیچ. من ماندم بدون من. بی من. با بغض. بی حرف. با سکوت.

اما باز منتظر می‌مانم. تا برسد لحظه‌ی تنهایی ماه و من. تا سکوت شب. تا سنگینیِ بارِ جنین ناخواسته را با پیاپی نوشتن‌هایم روی کاغذ بگذارم. رهایش کنم. او هم رهایم کند.

رها می‌شوم باز.
گریه می‌خاهم باز.
«نمی‌خاهم» می‌خاهم باز.
اما.




✍️ سمانه داوطلب

،
14👌2🍓2🕊1
|حواشی خاننده یا نویسنده

زندگی نویسنده‌ی محبوبم، چه تاثیری بر درک و احساسم از اثرش دارد؟

استاد اصرار دارد بر محبوب‌ترین اثر. خاه نوشتنی. خاه شنیدنی. خاه دیدنی. اثری که با آن مدت‌ها زندگی کرده باشم.

بدون فکر، یادم از کتاب «دا» می‌آید‌. دوران دبیرستان خاندمش. کتابی قطور. بیش از پانصد صفحه. اما من در کمتر از یک هفته، خاندمش. شب و روز. یادم می‌آید چقدر اشک ریختم. با کتاب. حتی برای نویسنده‌اش می‌خاستم نامه‌ای بنویسم. کتاب تأثیرگذاری بود. احساسم را برانگیخت و لذتش را بردم. همین کافی بود برایم. دیگر یادم نمی‌آید جستجویی کرده باشم راجع به نویسنده‌‌اش.

اصلن فرقی نمی‌کند چه کسی. همیشه مهم‌تر از چه کسی، اثری‌ست که جلوی چشمانم بود. نویسنده‌اش هر که بود، حضور فیزیکی و حواشی زندگی‌اش آنقدر مهم نبود.

جمله‌ای از کتاب «مرگ مولف»، اغنایم می‌کند: «نویسندگان، همیشه مرده‌اند. به این معنا که موضوعیتی ندارند. و متنی را که می‌خانیم یا فرآیند خاندن را، کنترل نمی‌کنند.»

اما انگار در آثار شنیدنی و دیدنی این‌طور نیست. یادم می‌آید از اثر محبوب دیدنی‌ام، «فرار از زندان». عشق بین مایکل و سارا و عاشقانه‌هایشان برایم جذاب بود. اما وقتی درباره‌ی مایکل سرچ کردم و حواشیِ نمیدانمی، درباره‌ی هم‌جنس‌گرا بودنش خاندم و اینکه بوسه‌های عاشقانه‌شان، برایش اذیت کننده بوده، روی علاقه‌ و جذابیتی که این عشق برایم داشت، تاثیر گذاشت.
همینطور آثار شنیدنی. حواشی خاننده‌ها و ترانه‌سراها روی علاقه‌هایم تاثیر می‌گذارد.

• اما در مورد کتاب‌ها گویی، نوشته را که می‌خانم، دیگر نویسنده‌ای در کار نیست. می‌شود برای من.
آن جهان، متعلق به من است.
اگر حاشیه‌ای هم باشد، حاشیه‌ی من، مهم‌تر است.
آن کتاب را چه کسی هدیه داده. با چه احساسی خاندمش. چه روزهایی. و چه خاطراتی.

بله. بیشتر از نویسنده، حواشی مـن است که بر درک و احساس من بر کتاب، تاثیر می‌گذارد.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#کتابنقد

.
👌75🕊2❤‍🔥1
| ایده‌آل‌های کاغـذی

کتاب‌خان نبودم. خیلی. اما وقتی از عادت‌ها خاندم. از روند عادت‌ساختن دانستم. اولین چیزی که نوشتم تا عادتش کنم، کتاب‌خانی بود. اوایل روزی پنج صفحه. گاهی کم‌تر گاهی بیش‌تر.
عادت کتاب‌خانی، مانند نشستن لب دریای آبِ شور است. هر بار تشنه‌‌تر. سیراب شدنی در کار نیست. عطشی لذت‌بخش.

با کتاب‌های انگیزشی شروع کردم. سپس پای نازک کتاب‌های شعر به سفره‌‌ی عادتم باز شد. سپس کتاب‌های کمی فلسفی‌تر. و بعد داستان‌های کوتاه و بلند کلاسیک جهان و ایران.

عادت کتاب‌خانی‌ام، کم کم که جان گرفت، دست رفیق مایه‌دارش را گرفت و سر سفره‌ی بی رونق اما باصفای عادتم نشاند. عادت کتاب‌ خریدنم سهمی قابل توجه از هر پولی که دستم می‌رسد را به خودش اختصاص می‌دهد.

استاد می‌گوید، لازم نیست هر کتابی را که خریدیم از اول تا آخرش بخانیم که. موافقم با او.
ورق زدن و یکی دو صفحه خاندنش، همراه با رونویسی جملات زیبایش دومینوی عادت کتاب‌خانی‌ام را زیباتر کرده‌ است.

گاهی هم قلّابم، به کلمات تازه‌ای گیر می‌کند. یا به گمانم خودش، گیر قلابم می‌شود. نمیدانم. هر چه هست از دستم نمی‌سُرد. بازی می‌کنیم با هم. ترکیبات جدید می‌سازیم.

اینها که گفتم ایده‌آل های گذشته بود که الان عادتم شده است.
ایده‌آل‌های دیگری هم در کتاب‌خانی دارم که می‌دانم نیازمند گذر زمان است.
مثلا این روزها هر بار می‌نشینم پای کتاب‌خاندن، جمله‌ی شیرینِ «مامان بیا منو بشور» تمرکزم را به مستراح(گلاب به رویتان) می‌کشاند.
دوست دارم وقتی کتاب می‌خانم دخترکی شوم. که آنقدر از پای کتاب برای آب و نان دادن بلندش نکنند. گفتم. گذر زمان، این ایده‌آلم را می‌سازد.

ایده‌ه‌آل های کتاب‌خانی‌ام تمامی ندارند.
و البته دیگر اهمیت چندانی هم ندارند دیگر.
مهم این است که کتاب‌ خاندنم، ولو چند جمله، دیگر فقط کتاب خاندن نیست.
شکلِ دیگر زندگی‌ست.
شاید به ایده‌آلم نرسم.
اما مانند زندگی، صرفِ بودنـش، سرشار از ذوق و لذّتم می‌کند.


✍️سمانه داوطلب
@SamaneNotes
#کتابنقد

.
13👌4👏1
همینجوری روزی که کتاب هدیه بگیرم یک روز فوق العاده‌ست، چه برسه به این‌که مثنوی معنوی باشه.
کتابی ارزشمند که آبجی هـدا، امروز برام آورد.
خوشحال‌ترینم😍❤️
.
10👌6👏4😍2
📜

• ما می‌گوییم « از گل نازک‌تر بهش نگفتم»

✓ فردوسی‌ِ جان می‌فرماید:

به هر نیک و بد شاه آزادمرد

به فرزند بر نازده باد سـرد


#با_شاهنامه

شاهنامه. جمشید. بخش دوم. بیت سی و هشتم.

پ.ن: جا داره باز هم تشکر ویژه کنم از سوسن‌جانم که با پادکست‌های شاهنامه‌خانی و توضیحات کامل حق اُستادی به گردنم دارند.🥺❤️🙏


✍️سمانه داوطلب

.
16❤‍🔥3👌1💯1