دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🌱
#خـود_پند

«خـودت را دوسـت داشـته بـاش»
ولی برای بهتر شدن تلاش کن.

🌱
🔥8👌3💯2🕊1
🔸
| سایه روشن‌های من

یک «خـود» ضعیف و سرزنشگر، و یک «خـود» قوی‌تر و خودساخته دارم.
گاهی یکی زورش بیشتر است، گاهی آن دیگری.
و گاهی بین این دو، پاندولی می‌شوم سرگردان.

قلم را روی کاغذ گذاشتم. نوشـتم و نوشـتم و نوشـتم.
می‌خاستم آن «خـود» ضعیف را به بند بکشـم.
چون نمیخاستم ضعیف باشم. نمیخاستم حرف هایش را بشنوم.
مدام مقایسه می‌کرد‌. مدام می‌پرسید چرا؟

چرایش دست من نبود، آخـر. جواب آن چراها، مال من نبود آخـر.
کاشته بودند. در وجودم ریشه دوانده‌اند. درختی شده است.

اما، قلم باغبانی‌ام را خیلی وقت است تیز کرده‌ام. به جان درخت افتاده‌ام.
زمان می‌برد. صبر داشته باش.

تا آن وقت، هر چه گفت را بنویـس.
گریه کن اما تسلیم نشو و بنویـس.


✍️ سـمانه داوطلب

04/07/06

🔸
7👌3👏1🕊1💯1
Forwarded from بنویسیم | زهرا احمدی
چند پند با جومونگ


جومونگ تلاش کرد بگه:
اگه یه نویسنده اراده کنه می‌تونه ناحق رو به تمیزترین شکل ممکن حق نشون بده.
شخصیتی که اولویت نویسنده باشه برنده‌س و عالم و آدم طرفش خواهند بود حتی به غلط.
وگرنه همه‌مون شاهدیم که حق با تسو و مادر بخت‌برگشته‌ش بود ولی بازم طرف جومونگ هستیم.


جومونگ تلاش کرد بگه:
رفیق خوب تمام ماجراست، با رفیقی که با مرام و مشتی باشه می‌شه یک کشور ساخت.


جومونگ تلاش کرد بگه:
تا مطمئن نشدی زنت مرده زن نگیر و تا مطمئن نشدی شوهرت مرده شوهر نکن... آره.


جومونگ تلاش کرد بگه:
همیشه یه منبع نمک تموم‌نشدنی کنار خودتون داشته باشید.
بی‌نمک نمی‌توان زیست! حالا نمک غذا باشه یا نمک رفیق.


جومونگ تلاش کرد بگه:
اگه با بزرگان همنشینی کنی بزرگ خواهی شد.
دم و دستگاه حکومت جومونگ سابقه‌ی درخشانی در امر سرقت زمینی و دریایی و قاچاق دارن ولی خب حالا یه مملکت روی انگشت اونا می‌چرخه و همه از دم وزیر و فرمانده جنگی شدن، چون با یه آدم حسابی رفیق شده بودن.
پس اگه در حیطه‌ای به دنبال تغییر هستید، پیش از خودشناسی و دوره شرکت کردن، یک رفیق پیدا کنید.


جومونگ تلاش کرد بگه:
هرچقدر هم کتاب تاریخ ایران رو بخونید به اندازه‌ی تاریخ کره که با فیلم یادش گرفتید مسلط به ماجرا نخواهید شد.
مثلا همه‌ی ایران می‌دونن بعد از جومونگ یوری شاه می‌شه و بعدش موهیول.
ولی کمتر کسی یادشه که شاه قبل از ناصرالدین‌شاه کی بوده... حتی اونایی که تاریخ رو ۲۰ می‌گرفتن هم ممکنه با شک جواب بدن.
خلاصه که فیلم تاریخی خوب هم تا حدودی تمام ماجراست.

جومونگ تلاش کرد بگه:
تا زمانیکه این درس‌ها و چند درس دیگه رو بلد نشید و ملکه‌ی ذهنتون نشه پخش خواهم شد.
کسایی که از تاریخ درس نمی‌گیرند محکوم به تکرار آن هستند... آره.



زهرا احمدی

#همینجوری

@ZahraAhmadi0416
😁6👌42👏1🤔1
🔸
| شعورهای پلاستیکی

نذری می‌دادند. رفتیم و شربتی گرفتیم و نوش جان کردیم.
از خیابان که رد می‌شدیم، مادری همراه کودک خردسالش با ما همراه شدند.

به آن طرف خیابان که رسیدیم، مادر لیوان شربتش را به کنار درختی انداخت.
خم شدم و برداشتم. زن پوزخندی زد و هیچ نگفت.

در آن لحظه، فقط دلم برای آن کودک خردسال که دستان کوچکش در دستان مادر قفل شده بود به درد آمد و احتمالا افکارش هم. باورهایش هم.

و احتمالا ازین صحنه‌ها کم ندیده‌.
و احتمالا ازین صحنه‌ها به تقلید از مادر کم نمی‌گذارد.

و دلم برای زمین برای طبیعت به درد آمد.
تا کی ادامه دارد این حجم از پلاستیک‌ها؟
تا کی ادامه دارد این حجم از شعورهای پلاستیکی؟

تا کی شعور به همراه زباله‌ها در خیابان و طبیعت دور ریخته خاهد شد؟

ادامه دارد...


✍️ سـمانه داوطلب

🔸
💔63😢2👌2👏1💯1
🔸

| قاصـدک

نگاهـت سـوال مـی‌کند
بوسـه‌ام جـواب می‌شـود
قاصـدک لحظه‌های خـوب من، محیـا


| سمانه داوطلب

#شعرماهی

🔸
😍65🕊3👏1👌1
🔸
| اندر صحبت انگشتان دستم

| انگشت کوچک

• بانوجان میخاهم بگویمت که کوچکی و بزرگی را در ظاهر ننگری. به یاد داشته باش، بزرگی و عظمت باید در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن می‌نگری سامانائیل.

| انگشت حلقه

• عزیزمی، دآشمی، دوست دارم. با اینکه حلقه ملقه‌ و انگشتراتم همیشه‌ی خدا گم میکنی و مارو خشک و خالی می‌بری اینور اونور بازم مخلصتیم. فقط جانِ عزیزت بعد این تمرین، هوارو داشته باش، هرازگاهی نگامون کن، دلمون تنگ میشه برات خوشگله!

| انگشت وسط

• یادت می‌آید کودکی بودی و گاهی از پدر چیزی میخاستی، اگر در توانش نبود، اشاره‌ای داشت به بند وسطم و می‌گفت الان اینجا هستیم، به این بالا که برسیم، برایت می‌خرم. غمگین می‌شدی و من دوست داشتم جیب پدر را به بالاترین بندم برسانم تا خوشحال شوی. بگذریم، الان حالت چطور است؟ دوست دارم با من اشک‌های خوشحالی‌ات را پاک کنی.❤️


| انگشت اشاره

• انگشت وسطی، بغضی شد باز. توام اشکت درومد که. امان از یاد و خاطرات. طفلکی انگشت وسط این روزا حساس شده، دیدی که اگزما گیر داده بهش. حواست باشه کرم بزن. اون دستکشو برا چی خریدی؟ بپوش دیگه‌. میبینی که اگزما اَمونشو بریده. اشکاتو پاک کن دیگه. من برم پیش وسطی. یکم دلداریش بدم.


| انگشت شست

• به به سمانه خانم. حال و احوال؟ چه عجب یادی از ما کردی. اخه باانصاف، تو که با عالم و آدم حرف می‌زنی، درختارو بغل می‌کنی، گلاتو ناز میکنی، به همه چی جون میدی، تا حالا به ذهنت نرسید ببینی ما چی میگیم؟ ولی بازم شکر که اومدی. خوشحالم برات که بالاخره علاقه‌ی دلیتو پیدا کردی. با عشق خودکارو برات نگه می‌دارم تا بنویسی دختر نویسنده‌ی مهربون. می‌بوسمت باباجان.


✍️ سـمانه داوطلب

#تمرین_نویسندگی
#جان_بخشی
🔸
1🔥4👏4❤‍🔥2👌2🕊1
🌱
•ما می‌گوییم «آدم خسیس»
اما سـعدی جان می‌فرماید:

«گر به جای نانش اندر سفره بودی آفتاب
تا قیامت روز روشن کس ندیدی در جهان
»

گلستان، باب سوم، حکایت ۹

✍️سمانه داوطلب

🌱
👌85👏2💯2👍1
🔸
| زودپزیدن‌ها

امروز توی کتابی که می‌خوندم، یه جایی نویسنده از خاطره‌ی ترکیدن زودپزش گفته بود.

یادم اومد از خاطره‌ی خودم. استرس روزی که مامان غذارو به ما سپرده بود و یهو صدای مهیب اصابت در زودپز به سقف و محتویاتی که ازون بالا برامون دست تکون می‌دادند.

اما خوب بنظرم زودپز، کلاً خلاف قانون دنیاست.
دنیا که جای تند تند پختن نیست.
هولکی و عجله که بار نمیاد. کار در نمی‌آد.
طعم نداره، تعریف و به به نداره.

برا پختن و جاافتادن، باید صبر و حوصله کنی.
آتیش ملایم و یواش اتفاقات، آروم آروم قُلت بده.
قُلُپ قُلُپ از عمرت کم کنه و تجربه‌هاتو جا بندازه و حرفاتو نوشتنی کنه.

که اگه، آتیشو زیاد کنی، منفجر میشـه.
منفجر میشی.
سر میره و پیــــســـ خاموش میشه.
خاموش میشی.
همه چی وامیسته و خام می‌مونه.
خام می‌مونی.


✍️سـمانه داوطلب
04/07/12
🔸
👌64👍3🔥1
🔸
| هم‌سکوت

گویـی، چـاره‌ای نیسـت مـرا
در میان این «هم‌شـدن»های اجباری
لاجـرم «هم‌سـکوتت» شـدم، یارا


✍️ سـمانه داوطلب

#تمرین
#شعرماهی

🔸
5👌3🕊2👍1
🔸
| فلسفیدن‌های بعد از نقد شدن

توی تپل‌ترین لیوان خونه، چایی می‌ریزم. داغِ داغ. میارم نزدیک دهنم، فوت می‌کنم. بخارش تموم عینکمو می‌گیره. هیچی نمی‌بینم. دوباره و دوباره.
برخلاف همه عینکیا، من عاشق این‌ کارم.

عاشق وقتی که اشک‌ حلقه می‌زنه توی چشمم و نمی‌بینم.
وقتی، بارون می‌زنه تو صورتم و چشامو میبندم.
این ندیدن، تمرین خوبیه برا وقتی دیده نمیشی.
تمرین خوبیه که منتظر دیده شدن از بیرون نباشی.

امروز بازخورد شعرماهی بود.
نقد شد کارم. کارم نقد شد.
اما ناراحت نشدم. شدم؟ نمی‌دونم.
چون من تلاشمو کرده بودم.
مـن، تلاشش رو کرده بود.

چون قلاب ماهیگیری‌مو بارها و بارها تو آب انداخته بودم. درسته ماهیِ شعرم، اونقد دلربا نبود اما برای من، اون ماهی کوچولو، نتیجه‌ی تلاش بود.

«اصلا نقـد شدن، همون رنجیه که توی هر کاری باید به جون بخری.»
نقد همون امتحانیه که روزگار ازت میگیره، ببینه تو آدم این کار هستی؟ پای کار هستی؟ تا کجا ادامه‌ش میدی؟
شاید تحسین، اون جایزه‌اییه که آخر کار باید بگیری.

اصلا تحسین بیرونی چرا گاهی اینقد بُلد میشه؟
فکر میکنم کار جایی سازنده‌تر میشه که استاد نقدت می‌کنه اما تو، خودتو تحسین.

مهم اینه، اگر نقد شدم، برای تلاشی که کردم یه آفـرین بگم به خـودم و ادامـه بدم.

اِدااااامــه.

✍️سـمانه داوطلب
074/07/13

🔸
👏85👌4🔥3
🔸
| چرا انگشت می‌کنیم تو دماغمون؟!

۱. چون اون‌جا شبه و انگشتمون عاشق شب‌گردی.

۲. چون انگشتمون عاشق کشف چیزای جدیده.

۳. چون انگشتمون کارمند چاه‌بازکنیه، می‌ره که راهو باز کنه.

۴. چون انگشتمون عاشق جای نرم و گرم و تنگه.

۵. چون دنبال عشقش می‌گرده.

۶. چون انگشتمون کارمنده و می‌ره دنبال یه لقمه نون حلال.


#تمرین_طنزی


✍️ سمانه داوطلب

🔸
😁12🗿3👍2👌2🥴2
🔸
| وقتی همه چیز می‌نویسد

گلی‌جانِ موعودی متن پر تأمل و زیبایی نوشته بود که عقلم را بسی به خـارش درآورد.

نوشـته‌اش، آسودگیِ خاطری بود برای این روزهایم؛
آخر فکر می‌کردم نوشتن فقط در بودنِ کاغذ و قلم محدود می‌شود.

اما فهمیدم، آشپزی کردن که برایم این همه غم دارد هم، نوعی نوشتن است.
ظرف شستن‌ها.
جمع کردنِ مدام اسباب‌بازی بچه‌ها.
بازی کردن با بچه‌ها‌.
اصلا تمام دغدغه‌های یک مـادر، نوعی نوشتن است. خستگی‌هایش هم.

فهمیدم، نوشتن فقط روی کاغذ نیست.
«نوشتن می‌تواند همه چیز باشد، همه چیز را.»

هر کدام از احساساتم، چیزی می‌نویسد.
خشمم، مهربانی‌ام، بخشیدنم، تنفرم، حسادتم. هرکدام چیزی را می‌نویسد در وجودم.
من چه می‌خواهم بنویسم؟

نگاهم می‌نویسد، قلبم می‌نویسد، گوش‌هایم، حرف هایم، افکارم، عاد‌ت‌هایم، دستانم، پاهایم.
من چه می‌خواهم بنویسم؟
اصلا تا بحال چه نوشته‌ام؟

تعاملم با خودم، با آدم‌ها، با دنیا، نوشـتن است.
من هر لحظه، مـدام در حال نوشـتنم.

«حواسم باشد همانطور که به نوشته‌های روی کاغذم، حساسیت دارم.
به دیگر نوشته‌هایم نیز حساس باشم.»

چه بخاهیم، چه نخاهیم، همه‌ی ما نویسنده‌ایم.
همه‌ی ما قلمی هستیم که هر لحظه در حال نوشتنیم.


✍️سـمانه داوطلب
04/07/14

🔸
8👏5👌2🕊1
🔸
| ضربه‌های ناکار

آخر شب بود و داشتیم برمیگشتیم سمت خونه.
خسته بودم و رضا هم یکم بی‌حوصله.
- عزیزم، میخای تمرین رشد طنزی رو بخونم؟
+پوزخندی زد و گفت: آها، میخای بهم ضربه وارد کنی. سری تکون داد که بخون حالا.

| چرا حوصله‌مون سر میره؟

۱. برا اینکه حوصلمون شیریه.
۲. برا اینکه ترر بزنه به گازمون که تازه تمیزش کردیم.
۳. برای اینکه درشو کامل گذاشتیم و سر رفته.
۴. چون سر و تهِ حوصله یه کرباسه حالا سرش چیه که تهش باشه.
۵. چون دهقان فداکاره، سرش می‌ره که سرِ ما نره.


+ اوووم، ضربه‌ای بهم وارد نشد.
- خوب حالا، منظور زلزله‌ی شش ریشتری نیست که.
شاید شما ضربه‌گیرت خرابه، والا.
حداقل من تمرینمو انجام دادم.

عاقا بازخورد بقیه به تمرینای شما چجوریاست؟!😁


✍️ سمانه داوطلب

#تمرین_طنزی
🔸
👌63😁3🔥2👏2
🔸
| آرامـشِ آبــی

وانِ کوچولوی فاطمه رو با دقت، پر کردم، آب نه خیلی داغ نه خیلی سرد. پاشو گذاشت تو وان، فک کنم هنوز داغ بود، یکمی واستاد تا به دمای آب عادت کنه.
یواش یواش نشست و با عروسکش بازی کرد.
بعد آهسته دراز کشید و سرشو به لبه‌ی وان، تکیه داد. چشماشو بست و یه لبخند کوچیک رو لبش نشست.

همون طور که چشماش بسته بود، گفت:
+ مامان، آرامش چه شکلیه؟
وای ازون سوالای یهویی، که نمی‌دونم چجوری جواب بدم که هم کودکانه باشه هم بی کم و کاست.

- آرامش، ینی همین حس الان تو.
ینی اون حسی که وقتی یه کاریو دوس داری، انجام میدی.
خوب دیگه چه کاریو دوست داری؟ که بهت آرامش میده؟
+ همچنان با چشمای بسته: نمی‌دونم مامان.

فهمیدم خوب توضیح ندادم که علاقه ای به ادامه دادن نداره.
سوال دیگه‌ای هم نپرسید، که احتمالا من با جوابم، آرامشو ازش نگیرم!

اما فهمیدم همین که وقتی توی آب دراز کشیده و به ذهنش کلمه‌ی آرامش الهام شده، ینی درک کرده حس آرامش داشتنو.

شاید نه با واژه‌ها، اما با تمام وجودش، با بدن کوچیکش، با گرمای آب، حسش کرده.

فکر میکنم که شاید، آرامش با واژه‌ها قابل فهمیدن نیست.
حس کردنیه. درک کردنیه.
اونم وقتی که توی «لحظه» حضور داشته باشی.
نه حسرت گذشته ، نه استرس آینده.

شناور تو لحظه‌ی حال.

04/07/15
✍️سـمانه داوطلب

🔸
👏9👌43😍2🕊1
ماهِ دیشـب
😍7❤‍🔥4👌1
🔸

| وقتی تو هستی ولی من پیدایت نمی‌کنم


کنار گاز ایستادم. هم‌زمان سه قابلمه روی گاز. بزرگ‌ترین شعله برای قرمه‌سبزی. شعله‌ی متوسط برای سوپ. شعله‌ی کوچیک هم برای برنج.
سیب‌زمینی‌هارو می‌چینم کف قابلمه. منتظرم سرخ بشه و برش گردونم.

امـا ذهنـم، آشفته بازاریست. میان و میرن فکرهای مختلف.
بعضی وقتا، شلوغی ذهنم مثل شب عیده. می‌لولند مردم توی هم. شلوغه ولی خوبه. شلوغیه خوبیه.

و گاهی ذهنم مثل صحنه‌ی تصادف تو بزرگراهه. ترافیک میشه. اعصاب‌خوردیه. تشویش و نگرانیه. صدای آمبولانس میاد از دور. استرسی هست در فضا.

حس میکنم هیچ چیز تحت کنترل نیست. فقط باید منتظر بمونم.

قُل قُل قرمه‌سبزی. جلز و ولز سیب‌زمینی ته قابلمه.
کنار گازم یا روی گاز؟
شایدم رو دور تند لباسشویی‌ام. نمیدونم.

صدای فاطمه رو می‌شنوم:
مامان، چایی نبات بخورم بالا نمیاره منو؟
مامان، سیب بخورم، منو بالا نمیاره؟
نمی‌دونم عزیزم. نه لبخند می‌زنم و میگم:
نه قشنگم بالا نمیاره. من اینجام.

من اینجام؟ تو اینجایی؟ پس چرا خودت نگرانی؟
اگه تو هستی؟ پس چرا من نگرانم؟

- سـمانه؟ کجایی؟
+ منتظرم. منتظر یک نشونه، یک آرامش.



✍️سـمانه داوطلب

#پریشان_نوشت
04/07/16
🔸

#یادداشت_روز
🔥4👌4👍21🕊1
🍁
بـا رویای آغوشــت
به خـاب رفتـم
تا بیداری نباشـد، میـانِ ما


| سمانه داوطلب
#شعرماهی
🍁
11👍2👌2🕊1
🔸

•ما می‌گوییم:
«طرف، ظرفیتِ چیزی که بهش داده شده را ندارد.»

▫️امـا سعدی جان، می‌فرماید:

«گربه‌ی مسـکین اگر پَـر داشـتی

تخمِ گنجشـک از جهان برداشـتی
»


گلستان، باب سوم، حکایت ۱۴

✍️سـمانه داوطلب

🔸
10👍3👌1💯1
🔸
| دوست‌های کاغذی و نوشتاری

این روزها ادبیات، برایم بیشتر از لَختی شعر خاندن، اندکی داستان خاندن، فراتر از گذراندن، شدند.
چرایی‌ام شدند. دلیلِ حال خوبم شدند.
دوستانم شده‌اند.

دوستان زیادی ندارم. البته جدیدا، کلی دوست اهل نوشتن پیدا کرده‌ام. دوستانی از اهالی ادبیات. که انگار با خاندن نوشته‌هاشان، می‌نشینم کنارشان و حرف‌هایشان را میخانم. می‌نشینند کنارم و نوشته‌هایم را گوش می‌دهند.

می‌گویند آدمی را می‌خاهی بشناسی از دوستانش بشناس. چون دوستِ هر کسی، نشان از انتخاب‌های هر کسی دارد.
جبرِ زمان و جغرافیا که اراده‌ای برآن نداشتیم، افتخاری ندارد.
«انتخاب‌های‌مان به ما ارزش می‌دهند.»

انتخاب‌های باارزشی برای خاندن، مثل متون کهن ادبیات، همان حکمِ انتخابِ دوست را دارد.
شاهنامه. گلستان. لیلی و مجنون. خسرو و شیرین. حافظ. مولانا.
آدم‌های بزرگی که میتوانند، انتخابِ ما باشند برای دوسـتی. برای بزرگ شدن. برای بزرگ اندیشیدن.

• «برای اینکه کوچکِ جمعِ بزرگ‌ها باشیم، خیلی بهتر که بزرگِ یک جمعِ کوچک.»( آخیش تو دلم مونده بود این جمله رو، یه جایی جا بدم، امیدوارم، خوش نشسته باشه توی این متن.)

04/07/17

🔸سـمانه داوطلب

#بازم_نوشتنم_قضا_شد
🔸
11👏6🔥1👌1🕊1
🔸
| در انتظار جوابِ نامه‌ام

امشب، بعد مدت‌ها نامه‌ای نوشـتم.
به یکی از عزیزترین‌هایـم.
نامه‌ای کوتاه و دلـی.

آن عزیز، دور نبود. نزدیک بود.
خودم اما، نمی‌دانم.

او می‌توانست از چشم‌هایم، بخاند دلـم را.
من امـا نمیدانسـتم خـودم را. حتی.

کاغذ و خودکارم را درآوردم. نامه را مختصر نوشتم چون او شرحش را می‌دانست.
فقط خاستم دلم را آرام کنم با نوشتن.
و در آخر امضا. اسمم. هر چند که کامل‌تر از خـودم، می‌شناسدم.

و یک خاهـش.
«این بار کاری کن تا بتوانم بخانم نامه‌ات را.»
نمی‌دانم چه‌طور.
مثلا من دوست دارم برایم، نشانه‌ای لابلای یک شعر عاشقانه بگذاری.
یا حتی اگر نامه‌ات مختصر به یک «دوستت دارم» هم باشد، من خوشحال‌ترین خاهم بود.


نامه را تا کردم و از لابلای پنجره فولاد، رهـا کردم.
در انتظار پاسخی از او.


✍️سـمانه داوطلب
04/07/18

🔸
8🕊4👌2