دلآرام | سـمـانه داوطلب
166 subscribers
120 photos
6 videos
283 links
| سـمانه‌ام یک مامانِ نوشـتنی.


@Samaaneam
Download Telegram
🍂
🔸 شـعر

ای کـاش
سـکوتی بودم و بـر روی لبانـت
دوختـه می‌شـدم.



✍️ سـمـانـه داوطلب

🍂
5🥰2👌2
🔸
| سنجاق‌هایت را باز کن

• امروز بعد از مدت‌ها، به کتاب دایره المعارف هیپنوتیزم، سری زدم. خاطراتم پشت سر هم، ردیف شدند؛

• یاد کلاس‌های دکتر فتحی و تمرین‌های هیپنوتیزم.

• یاد خانمی که برای درمان ناباروری‌اش مراجعه کرده بود اما بخاطر آسیب‌های جنسی که درکودکی داشت، حتی برای انتقال جنین، قادر به همکاری نبود.
وقتی چرایی‌ش برای کسی مهم نبود. دستاشو گرفتم و فکر میکردم، چطور می‌تونم بهش کمک کنم.
از هیپنوتیزم‌درمانی گفتم و پیشنهاد دادم.

وقتی بعد یک ماه، باهام تماس گرفت وخوشحال بود. از نتیجه ی هیپنوتیزم و درمانش. از اینکه چقد زندگیش و رابطه‌ش بهتر شده بود.

• یاد عمل‌های جراحی سنگینی افتادم که فقط با تلقین، بدون عوارضِ بیهوشی، انجام می‌شدن.

• یاد درمان فوبیای دختری افتادم که از گربه می‌ترسید و بعد از هیپنوتیزم، توی محوطه‌ی دانشگاه، دنبال گربه‌ها بود!

در هیپنوتیرم، قدرت با هیپنوتیزور نیست، قدرت با کسی‌ست که هیپنوتیزم می‌شود.

«قدرت در تصویرسازی‌های ذهنی ماست. در توانایی تغییر دادن تداعی‌هامون.»

🧷 در اینکه باور کنیم ترس‌های ما، به ما سنجاق شدند و این سنجاق‌هارو میتونیم از هویت‌مون، جدا کنیم.


| سـمانه داوطلب
🔸
9👌3🕊1
🍁

🔸شـعر

اگـر مـاه بـودم

کشش‌ام را از دریاها برمی‌داشـتم و

«تنهـا تـو را»

به آغـوش خود می‌کشـاندم.



✍️ ســمـانه داوطلب

🍁
8🥰2👌2
🔸
| قفسه‌های ناامن

امروز رفتم کتابفروشی، هوایی تازه کنم. از تأملم روی کتاب‌ها، فهمیدم چیزی در من تغییر کرده.
دیگر، قفسه‌ی کتاب‌های خودشناسی و روانشناسی، رنگی برایم نداشت.

همیشه واژه‌ی «عزت نفس» برایم گنگ بود، نمی‌فهمیدم چطور باید داشته باشمش. برای همین گاهی در قفسه‌‌ی کتاب‌فروشی‌ها به دنبالش بودم.

اما بعد از مدتی، رهایش کردم. به جای آن، شروع کردم به نوشتن برنامه‌ی روزانه‌، ژورنال‌نویسی و عادت‌های جدید ساختن.

خوشبختانه، هیچ‌وقت آدم سرسختی نبودم، منعطف بودم در تغییر کردن.
متعهد شدم در انجام عادت‌های کوچک مثبت. استمرار در قدم‌های کوچک.
کم کم، رسیدم به «نوشـتن.»
استمرار در نوشتن، چه‌ها که نمی‌کند!

• فهمیدم که عزت‌ نفس، در اقدام کردن است.
به سمت ترس‌هایت قدم برداشتن است.
رها کردن است. رهایی از استرس آینده و حسرت‌های گذشته. رها کردن ترس از قضاوت‌های مردم.
عزت نفس، قدرت «نـه» گفتن است. جرأت بیرون آمدن از دایره امن.

این کارها را که کردی، به نفست، عزت داده‌ای.

امروز دیگر دنبال هیچ کتاب خودشناسی و عزت نفس نبودم.

فهمیدم فردیت، وقتی توسعه پیدا می‌کند که شجاعتِ ترسیدن داشته باشی و اقـدام کنی.

آگاهانه، متعهدانه حرکت کنی به سمت کارهایی که نکرده ای و دوستشان داری و ازین دایره‌ی لعنتی ناامن، بیرون بزنی.


✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/27


🔸
6👌2👏1
.
| به مناسبت بزرگداشت استاد شهریار

🔸این غزلشونو خیلی دوسـت دارم:

جوانی شـمع ره کردم که جویـم زندگانی را
نجسـتم زندگانی را و گم کردم جـوانی را


کنون با بار پیری آرزومـندم که برگردم
به دنبال جـوانی, کوره راه زنـدگانی را..


.
6👌2💔2
🪽
🔸بازی کنیم تا باور کنیم

از وقتی عینک برام تجویز شده، بازیم شده؛
مدام برمی‌دارم از رو چشام، تا باورم بشه واقعا عینک لازمم؟!

وقتی تار میشه همه‌جا، یه سردرد خفیفم اضافه میشه، یه کوچولو باور می‌کنم.
دوباره می‌زارم، همه جا شفاف میشه، آره یه کوچولو باور می‌کنم.

✓ «خاصیت آدمیزاده، سخت‌باوره.»

گذر زمان همیشه برای آدم، سوغاتی‌هایی از جنس ناباوری دارد.

چیزهای تکراری وقتی نوبتشان به تو می‌رسد، دیگر تکراری نیستند، عجیب و غریب و تازه‌اند.

عجب خاصیتی دارد زندگی؛
تکرارِ تکرارهایی که تکراری نمی‌شوند، گویی!


✍️سـمانه داوطلب

#یادداشت_روز
04/06/28
🪽
7👌4👏2
🌱

#پنـدانـه

خـودت باش و بزار نـقـدت کنن

تا اینکه شبیه‌ افکارشـون بشی و تحسـینت کنن
.


✍️سـمانه داوطلب

🌱
👍4🔥4👌3👏1🕊1
🔸

| ردِّ بوسه‌ی فرشته‌ها

ساعتای پایانی روز بود و نور ملایم و کم‌جونی از پنجره آشپزخونه، می‌تابید.

پتوپیچ، وارد آشپزخونه شدم. چای‌نبات زنجبیلی درست کردم و نشستم پای نوشتن.
یه قُلُب چایی و یه قَلَم کاغذ، احتمالا دوای درددلِ دل‌دردم باشند.

این ساعت روز، تنهایی معنایی نداره! محیا فسقلکم، آروم میاد تا شریک چای خوردن و نوشتنم بشه.
از همه چی حرف می‌زنه تا توجهمو به خودش نگه داره.
دست می‌کشم از نوشتن‌ و چای خوردن.
قاشق قاشق چایی‌نباتمو میخوره و شیرینیش زیر زبون منم جاری میشه.

اشاره می‌کنه به مچ دست چپش، باز همون سوال همیشگی. با چشم‌های مشتاقش، منتظر جوابیه که میدم و بوسه‌های بعدش!

_ مامانی، دستم اوف شده؟!
خودمم عاشق جواب این سوالم.

_ نه عزیزم، وقتی کوچولو بودی، نی‌نی بودی، تو دلم بودی، فرشته‌ها میومدن پیشت، دستتو می‌گرفتن و می‌بوسیدن. این رد بوسه‌ی فرشته‌هاست!

ذوق می‌کنه، ذوق میکنم!
حواسم نبود، نور و گرمای خورشید دیگه نیست. حتی چایی هم تموم شده بود! اما وجودم به طرز عجیبی گرم بود.

همین لحظه‌های ساده و بی‌ریا، همین بوسیدنِ رد بوسه‌ی فرشته‌ها روی دست محیا، همیشه دلمو گرم می‌کنه‌.



✍️سـمانـه داوطلب

🔸
9👏2😇2👌1
🌷
✓ مـی‌خونـم براتـون؛

| رد بوسه‌ی فرشته‌هارو


🎤 سـمانـه داوطلب

🌷
4🕊3👏2
🔸
| فراتر از ترحم

با نگاه اول، حس دلسوزی و ترحم دارم نسبت به اون آدم و احساس خشم و نفرت نسبت به بی‌تفاوتی آدم‌هایی که می‌بینن و کاری نمی‌کنن.

اما بعد درنگ میکنم؛

؟ چرا اون آدم، نرفته تو صف انتظار پله برقی؟
؟ چرا اون آدم احساس ارزشمندی نمی‌کنه؟
؟ چرا اون آدم، منتظره تا بقیه بیان کمکش؟
؟ چرا اون آدم فکر نمیکنه؟

چرا ما اغلب دلمون میخواد، بقیه رو مقصر بدونیم؟

چرا فکر نمی‌کنیم که آدمی، اگه تو شرایط سختیه، اولین مقصر شاید خودشه!
چرا خودش، به خودش کمک نمیکنه؟

✓ بنظرم میاد فکر کردن و طرح پرسش، بزرگ‌ترین کمکی هست که هر کسی باید به خودش بکنه‌
.


✍️ سـمانه داوطلب


«با تشکر از خانم گلی موعودی بابت ایجاد این فرصت‌های تامل🥰»
04/06/28

🔸
👌5💯4👏1🕊1
🔸

📍آدم خوبی باش ولی وقتت را برای اثباتش تلف نکن


در وبینار امروز، حول و حوش این جمله، باید رها و آزاد، بیست جمله می‌نوشتیم. نهایتاً در آخر نوشته‌هام، سه تا «چرایی» قانع‌کننده داشتم.

خوب، چرا وقتم را نباید برای اثبات این‌که، آدم خوبی‌ام تلف کنم؟!

مردم از خدا هم ایراد می‌گیرند، چه برسد به تو، پس وقتتو تلف نکن!

• ما با مردم، زندگی می‌کنیم، اما برای مردم، نـه! پس وقتتو تلف نکن!

• مردم، به سردرد خودشون، بیشتر از مردن تو اهمیت میدن! پس وقتتو تلف نکن!

؟چراییِ شما برای این جمله، چیه؟!


✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/29

🔸
👏63👌1😍1💯1
🔸
| دورهمی شاهانه

حالـم خوبـه! دیشب حول و حوش ساعت پنج صبح خابیدم. پنج ساعت خابیدم فقط. اما بدون کوک کردن ساعت، بیدار شدم.
فقط یکمی طول کشید گفتگوی درونم و قانع شدنم که «بیش‌تر ازین خابیدن، فایده‌ای نداره.» البته که دورهمی شاهنامه‌خونی هم بی‌تاثیر نبود!

اولین کاری که کردم، آزادنویسی بود. به چیزای جالبی رسیدم. حرفای جدید. فکرکردن به احتمالاتی که خیلی دور نیستن انگاری.

نوشتم و یادم اومد که؛ استرس، دو نوعه. مثبت و منفی. به منفیش که کاری ندارم و مشخصه. اما استرس مثبت، همون چیزی که باعث میشه، نترسیم و بریم تو دل کار. تجربه‌های جدید، آشنا شدن با آدمای جدید و شاید مسیر جدید.

دلم میخاد جرات کنم و به نشدن‌هایی فکر کنم که امکانِ شدن دارند! دلم میخاد، انتخاب‌های جسورانه‌تری کنم.

می‌نویسم و فکر میکنم به اون صدایی که درونم همیشه میگه تو آدمِ صبح پاشدن نیستی!
به اون صدایی که مدام میگه تو از پسش برنمیای، نمی‌تونی!

امروز، بعدِ عمری، جرات کردم و شاهنامه دست گرفتم و خوندم حتی! غلط، غلوط، اما خوندم.

امروز، تونستم نـه بگم، به خـودم. به اون صداهایی که میگه نمیتونی، نمیشه.
تونستم، شد. حالم خوبه.

✓ ممنون از خانم حیدری عزیز، خانم نیکومنش عزیزم، خانم گلی موعودی عزیز، شیلای عزیزم و بقیه دوستانم که کنارشون خوندم و گوش کردم و لذت بردم.

✍️ سـمـانـه داوطلب
04/06/30
🔸
3🥰3👍1👏1👌1😍1
🔸
| آخرین روز تابستان

برای سی و یک شهریور.
خداحافظی با گرمای دلچسب تابستان.
خداحافظی با هلو، آلو، شلیل، هندوانه‌‌ و انگور‌.

دستان تابستان را محکم می‌فشارم و خودم را در آغوش گرمش رها میکنم. مرور می‌کنم خاطرات تابستان را.

و بعد، خاطرات پاییز گذشته را.
و مشتاقانه به چشمان پاییز می‌نگرم.
نگاهم می‌کند. عاشـقانه.

منتظریم تا دوباره در هوای هم دیوانگی کنیم.

آخر، پاییز برای من جامِ شـراب است.
لبریزم می‌کند.
دیوانه‌ای چون مرا، دیوانه‌تر می‌کند.

برگی می‌شوم و طلایی‌ترین رنگ عالم را از آنِ خود می‌کنم.
زیباترین رقاصه‌ی عالم می‌شوم.
سماع‌کنان، از درخت جدا می‌شوم، رها می‌شوم. رها می‌کنم.

پاییز، دعوتی برای این بزمِ عاشقانه است.
پاییز، دیوانه‌ترم می‌کند.

چه خوب که این پاییز قلمم با من نیز می‌رقصد.



✍️سـمانه داوطلب
04/06/31

🔸
13🔥2👏1👌1🕊1
🔸
| تزاحم خاسته‌ها

خواسته‌های درونم، هم‌زمان به جان هم افتاده‌اند. این روزها، درگیر این نبرد درونی و ناخوشایندم.

یادم می‌آید از زمان مدرسه، قبل از درس خاندن، ابتدا، باید اتاقم را مرتب می‌کردم. وقتی نگاهم، نظمِ اطراف را می‌دید، به درونم هم سرایت می‌کرد.
فکر نمی‌کردم این نظم و تمرکزِ شرطی شده‌ی ذهنم روزی گیر و گرفتاری برایم درست کند!

و حالا من مادر شدم و فسقلی‌هایم!

من می‌خاهم برای مطالعه و خاندن و نوشتن، اطرافم مرتب باشد و بچه‌ها می‌خاهند، بتازند و بازی کنند و بهم بریزند! اصلا با نظم، میانه‌ای ندارند.

گاه پابه پای‌شان، می‌دوم و مرتب می‌کنم و گاه می‌نشینم و به در نگاه می‌کنم!

این روزها، در تلاشم تا این خاسته‌های متضاد را به تفاهم برسانم. و شاید بقول استاد، باید پای این ماجرا را به بازی بکشانم.

✓ بازیِ نظم و تمرکز در بی‌نظمی!



✍️سـمانـه داوطلب
04/07/01

🔸
8👌3
🔸
| دورهمی شاهانه ۲

چهارشنبه بود امروز.
دوباره شاهنامه. شروع شاهانه‌‌ی امروز.
هر بار که میخانمش، مدام از خود میپرسم؛
چطور می‌شود من و فردوسی و داستان‌هایش، دیداری نداشتیم تا الان. حسرتی‌ست.

داستان امروز کشته‌شدن ضحاک به دست فریدون، بخش جذابی بود.

همیشه، گمانم بود که شاهنامه بیشتر برای بالاترین قفسه‌ی کتاب‌هاست که دست‌مان نمی‌رسد به آن.

آخر مگر جنگ‌ها و جنگاوری‌ها، چه می‌تواند برای روزمرگی‌هایم داشته باشد؟
چطور می‌تواند امید و آرامش بیاورد برایم.

اما وقتی مفهوم «زندگی جنگ است و دیگر هیچ» جورِ دیگری معنا شد، فهمیدم که آن جنگ‌ها و جنگاوری‌های شاهنامه، فقط جنگ نیست که.
خـودِ زندگی‌سـت.

اُمیدواری و نااُمیدی، شکست‌و پیروزی‌، آرامش ساختن از دل طوفان‌ها، این‌ها به دردِ زندگی می‌آید.
گاهی در اشعار عاشقانه، گاه عارفانه، گاه هم در دل جنگاوری‌های شاهنامه.

این چند بیت، رو از خوانش امروز دوست داشتم.
به وقتِ سرنگونی ضحاک.

بیا تا جهانرا بِبَد نسپریم
بکوشش همه دست نیکی بریم

نباشد همی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار

همان گنج و دینار و کاخ بلند
نخواهد بُدن مر تورا سودمند

سخن مانَد از تو همین یادگار
سخن را چنین خوار مایه مدار



| سـمانه داوطلب
04/07/02

🔸
7👌3😍2
🔸
| مـه‌تابـی

ساعت ۱۹:۱۹ بود‌. فکر می‌کردم به موضوعات پاره پاره‌ای که می‌آمدند و می‌رفتند. کدام را انتخاب کنم برای نوشتن. کتابی که کنارم گذاشته بودم را اتفاقی باز کردم. گاه موضوعات تازه‌ و هوس‌برانگیزی دارد، مثل امشب.
درباره‌ی پوستت بنویس! یاد خاطراتم افتادم.

مامان میگه؛ وقتی بچه بودی، بخاطر رنگ پوستت، نگرانت بودم. نکند کم‌خونی داشته باشی. برده بودم دکتر، آزمایش‌های مختلف. خوشبختانه همه چی طبیعی بود. دکتر گفته بود؛ رنگش همینه، مه‌تابیه! نگران نباشید.

رفتم دانشگاه. اهل آرایش نبودم هیچی نمیزدم تا از این حالت گچی‌طور بیام بیرون! دوستام گاهی می‌گفتن، سمانه، وایتکس خوردی! _عزیزم، رنگ صورتم همینه, مه‌تابیه.

وقتی میرفتم سرکار، نیمه‌های شیفت که می‌رسید، خسته می‌شدم، دکتر بیهوشی میپرسید، خانم داوطلب، چرا اینقد رنگت پریده؟ نهار خوردی؟ faint نکنی.

و خوب من دیگر می‌دانستم، رنگ پوستم مه‌تابیست.

کاش مثل ماه‌تاب، آن بالا بودم.
آن دورها بودم.
با تاریکی می‌آمدم و با روشنایی می‌رفتم.
با سکوت می‌آمدم و با هیاهو می‌رفتم.

عاشق ماه‌تابم و رنگ صورتم مه‌تابی.


|سمانه داوطلب
04/07/03

🔸
7😍4👏1👌1
🔸
| سَـم‌ بـدونِ پادزهر

امروز به خاطر پرسشی، خیلی تأمل کردم.
به اینکه چـرا باید این پرسش، موضوع احتمالاً فراگیری باشد که کتاب و کتاب‌های مشابهی داشته باشیم با عنوانِ
«والدین سمّی».

ناراحت کننده و تلخ بود.
شاید اگر اسم کتاب، بچه‌های سمّی می‌بود، می‌گفتیم خوب بچه‌ن دیگه، طول میکشد تا فهم و درکشان هم رشد کند.

اما حرف از والدین است.
والدینی که احتمالا باید بالغ می‌بوده‌اند برای ازدواج، بالغ‌تر برای بچه دار شدن و بالغ‌تر برای دورانی که بچه‌هاشان آنقدری بزرگ شده‌اند که دلشان میخاسته، پدرمادرشان رفیق‌شان باشند نه آدم‌های سمّی با رفتارهای سمّی.

گاهی نمی‌دانیم، اما گاهی نمی‌خواهیم که بدانیم.
مرز باریک سمـی شـدن.

✓ با هر دلیل و منطقی، آرزو می‌کنم هیچ والدی برای بچه‌هایش، سمّی نشـود، که هیـچ پادزهری، درد نیشـترِ والدیـن را مرهـم نیسـت.


| سـمانه داوطلب
04/07/04

🔸
👍64👌3
🔸
| نوشتنی که قضا شد

بیدار شدم با آه و وای بلندی.
دیشب، دفترمو کنارم گذاشتم تا بنویسم.
داستانکم، باید کاملش می‌کردم. باید می‌نوشتم.

اما چشمام انگار در مه غلیظی گیر افتاده بود.
هیچی دیده نمیشد.
هر چقدر پلک زدم تا وضوح برای نوشتن پیدا کنم نشد که نشد.
اشک مصنوعیُ برداشتم و با ناراحتی، تمام چشممو پر کردم و پلک‌هامو بستم.
تصور کردم نوشتنو. با قلم و کاغذ خیالی، به داستانکم فکر کردم.

لحظه‌ای بعد، به جمعه‌بازار کتاب. به ولعی که برای خرید کتاب‌ها داشتم. به سنگینیِ شیرین و دلچسبِ ساک خریدم که از کتاب‌ پر بود.
بعد به آرامش روز جمعه. به کارهای روزمره‌ای که انگاری به بخشی از آرامش یه مادر تبدیل شدن.

بعد ازون کارگاه قصه‌ریزه و داستانکی که متولد شده بود و دوس داشتم بیشتر پروبالش بدم.

فکر می‌کردم که یهو بیدار شدم.
بیدار شدم با آه و وای بلندی.
ای وای. ننوشـتم.
دادگاهی درونم تشکیل شد. از چشمانم گفتم که یاری‌م نکرده بود. بخشیده شدم‌ اما دلم راضی نشد. با چشمای نیمه‌باز، خاب‌آلود نوشتم به جبران دیشب.

| گاهی ممکنه ریسمان نازک دقیقه‌ی نود پاره بشه.
اما وقتی ریسمانِ علاقه‌ت باشه، ریسمان نوشتن باشه، گره‌زدنش هم دلچسب‌تر میشه.

✍️ سـمانه داوطلب
04/07/05

🔸
11👍3👌2
.
| برای هیـچ

ناراحتم، توجهی نکرد، دفترم، قلمم. نوشـتم.
دلتنگی،احساسات، قلبـم، قلمم، دفترم. می‌نویسم.
بغض. گریه. دفترم. همچنان خاهم نوشـت.

«نوشتن» تو تنها کسـی هستی که گذشته و حال و آینده‌ات زیباسـت.

✍️سـمانه داوطلب

.
👏5🔥21👌1
🔸
| بچـه نباش اما مثل بچه‌ها باش

همیشه می‌شنیدم برای لذت بردن از زندگی، مثل بچه‌ها باش اما درک نمی‌کردم دقیقا چطور؟

تااینکه اندر احوالات فسقولک‌های خودم دقیق شدم. مهم‌ترین چیزی که توی بچه‌ها خیلی عجیب و قابل تأمله، مسئله‌ی باور و ایمانشونه.

اینکه همیشه شنیدیم به خدا ایمان داشته باش. اما وقتی ایمان داریم، چه رفتارهایی باید داشته باشیم؟ چه شکلی باید باشیم؟

«اینو فقط از بچـه ها، میتونیم یاد بگیریم»

مثلا، وقتی فسقولکام ازم چیزی میخان یا قول میگیرن که ببرمشون پارک و من میگم باشه؛
ذره‌ای تردید ندارن که من اون کارو براشون انجام میدم.
یا اصلا به ذهنشون خطور نمیکنه که شاید من نتـونم اون کارو انجام بدم. نمی‌ترسند.
لبخندی میاد رو صورتشون. یه اطمینان‌ خاطری دارن که من خاسته‌شونو حتمن برآورده می‌کنم.

«آروم بودن. تردیـد نداشتن‌ به توانایی من، نترسیدن، استرس و نگرانی نداشتن. بنظرم باور و ایمان این‌شـکلیه»

من از فسقولکام یاد می‌گیرم، که چطور باید باور داشته باشم به خـدا.

تو کتاب نیایش از دکتر شریعتی، یه جایی میگه: « دعا باید همچون سخن گفتن طفلی باشد با پدرش و هر چه گستاخانه‌تر و همچون یک طلبکار مصرانه‌تر دعا بشود، به اجابت نزدیک‌تر است»

شما چطور دعا می‌کنین؟ مثل بچه‌ها یا مثل همه‌ی ادم بزرگا؟!


✍️ سـمانه داوطلب

04/07/06
#باز_نوشتنم_قضا_شد

🔸
👌65🥰2