یک انتخاب عاقلانه
فقط دلم می خواهد متنی را که نوشته ام منتشر کنم و اصلا به این توجه نکنم که آیا اصول انتشارش را رعایت کرده ام یا نه.آیا چون چندباری غریزه عاشقی ام به بن بست خورده است،پس غریزی وارد رابطه شدن اشتباه است؟دلم نمی خواهد هیچوقت خودم را اسیر مسائل حاشیه ای منتشر کردن اثر بکنم و فقط تمرکزم برروی خود نوشتن باشد.درواقع حسم بهم می گوید که انتخابم درست است،اما آن دختر ها از من متنفرند.دیگران می گویند که من ناشی گری کرده ام و بااین رفتارها هر دختری را از خودم میرانم.اما من عقیده دارم که اگر با دختر مناسبی آشنا شوم،همچین اتفاقی نمی افتد.او عاقل تر از این حرف ها خواهد بود.زمانی که از او می خواهم که با من بیرون بیاید،می آید.زمانی که به حرف هایم گوش می دهد،تظاهر به گوش دادن نمی کند و زوری نیست.واقعا گوش می کند.وقتی ازش سوالی شخصی می پرسم،طفره نمی رود و بی حوصلگی نشان نمی دهد.بلکه با کمال میل درباره اش با من حرف می زنه.وقتی ازش درباره موضوعی نظر میخوام،فکر می کنه و نظر واقعی اش رو میگه.وقتی چیزی رو بهش نشون میدم،با دقت نگاه می کنه.حالا که دارم فکر می کنم،این آدم چه قدر شبیه سحره.کسی که گواهینامه داره و می تونه من رو این ور اون ور ببره.کسی که آشپزی اش خوبه و ذائقه بچگانه من رو پوشش میده.روحیه مادرانه دارد و از طرفی به مردانگی من احتیاج دارد.درسته که دوسال از من بزرگ تره.اما این اصلا موضوع مهمی نیست.تازه یک سال و فکر می کنم ده یا نه ماه.تازه به نظرم بزرگ تره و به ثبات شخصیتی رسیده.می دونه چی می خواد و کم تر تحت تاثیر احساساته.البته که این نگاه ایده آلیه.ولی قطعا بیش تر از یک دختر نوجوان.تیپ اش بد نیست و اگه از من حرف شنوی داشته باشه،می تونم بهترش کنم.هرچند که تیپ منم همچین به قاعده نیست.لاغره و نیمچه سینه ای داره.به عنوان یک زن می دونه چجوری آرایش کنه و مگه این هنر یه زن نیست؟مطمئن نیستم که بخوام مادر بچه هام باشه.مطمئن نیستم که صلاحیت تربیت شون رو داشته باشه.با این حال قرار نیست که من بچه هام رو به امان خدا ول کنم.قراره که با محبت کردن به زنم بزرگ ترین کاری رو که برای بچه هام می تونم انجام بدم رو انجام بدم.اون تنها دختری در حال حاضره که می تونم باهاش حرف بزنم و باهاش قرار بزارم و اونم قبول می کنه.چون قبول کرده.تازه کار هم می کنه و دستش تو جیب خودشه.یا حداقل دنبال کار کردنه.لزومی نداره که سلیقه مون مثل هم باشه.همین که بتونیم با هم گفت و گو کنیم،کافیه.در ضمن مثل اینکه از تصمیمات شخصیه من حمایت خواهد کرد.مثلا وقتی که در مورد انصرافم شنید،واکنشش مثبت بود.اما در مورد ادامه تحصیلم پرسید و من رو به شک انداخت که آیا موضوع مهمی براش هست یا نه.به هر حال شخصی نیست که بخوام در مقابل او نسبت به خودم حس بدی پیدا کنم یا لازم باشه که خیلی تغییر عجیب و غریبی کنم.اما از همه این ها مهم تر،راحتی ارتباط برقرار کردن با او است.
فقط دلم می خواهد متنی را که نوشته ام منتشر کنم و اصلا به این توجه نکنم که آیا اصول انتشارش را رعایت کرده ام یا نه.آیا چون چندباری غریزه عاشقی ام به بن بست خورده است،پس غریزی وارد رابطه شدن اشتباه است؟دلم نمی خواهد هیچوقت خودم را اسیر مسائل حاشیه ای منتشر کردن اثر بکنم و فقط تمرکزم برروی خود نوشتن باشد.درواقع حسم بهم می گوید که انتخابم درست است،اما آن دختر ها از من متنفرند.دیگران می گویند که من ناشی گری کرده ام و بااین رفتارها هر دختری را از خودم میرانم.اما من عقیده دارم که اگر با دختر مناسبی آشنا شوم،همچین اتفاقی نمی افتد.او عاقل تر از این حرف ها خواهد بود.زمانی که از او می خواهم که با من بیرون بیاید،می آید.زمانی که به حرف هایم گوش می دهد،تظاهر به گوش دادن نمی کند و زوری نیست.واقعا گوش می کند.وقتی ازش سوالی شخصی می پرسم،طفره نمی رود و بی حوصلگی نشان نمی دهد.بلکه با کمال میل درباره اش با من حرف می زنه.وقتی ازش درباره موضوعی نظر میخوام،فکر می کنه و نظر واقعی اش رو میگه.وقتی چیزی رو بهش نشون میدم،با دقت نگاه می کنه.حالا که دارم فکر می کنم،این آدم چه قدر شبیه سحره.کسی که گواهینامه داره و می تونه من رو این ور اون ور ببره.کسی که آشپزی اش خوبه و ذائقه بچگانه من رو پوشش میده.روحیه مادرانه دارد و از طرفی به مردانگی من احتیاج دارد.درسته که دوسال از من بزرگ تره.اما این اصلا موضوع مهمی نیست.تازه یک سال و فکر می کنم ده یا نه ماه.تازه به نظرم بزرگ تره و به ثبات شخصیتی رسیده.می دونه چی می خواد و کم تر تحت تاثیر احساساته.البته که این نگاه ایده آلیه.ولی قطعا بیش تر از یک دختر نوجوان.تیپ اش بد نیست و اگه از من حرف شنوی داشته باشه،می تونم بهترش کنم.هرچند که تیپ منم همچین به قاعده نیست.لاغره و نیمچه سینه ای داره.به عنوان یک زن می دونه چجوری آرایش کنه و مگه این هنر یه زن نیست؟مطمئن نیستم که بخوام مادر بچه هام باشه.مطمئن نیستم که صلاحیت تربیت شون رو داشته باشه.با این حال قرار نیست که من بچه هام رو به امان خدا ول کنم.قراره که با محبت کردن به زنم بزرگ ترین کاری رو که برای بچه هام می تونم انجام بدم رو انجام بدم.اون تنها دختری در حال حاضره که می تونم باهاش حرف بزنم و باهاش قرار بزارم و اونم قبول می کنه.چون قبول کرده.تازه کار هم می کنه و دستش تو جیب خودشه.یا حداقل دنبال کار کردنه.لزومی نداره که سلیقه مون مثل هم باشه.همین که بتونیم با هم گفت و گو کنیم،کافیه.در ضمن مثل اینکه از تصمیمات شخصیه من حمایت خواهد کرد.مثلا وقتی که در مورد انصرافم شنید،واکنشش مثبت بود.اما در مورد ادامه تحصیلم پرسید و من رو به شک انداخت که آیا موضوع مهمی براش هست یا نه.به هر حال شخصی نیست که بخوام در مقابل او نسبت به خودم حس بدی پیدا کنم یا لازم باشه که خیلی تغییر عجیب و غریبی کنم.اما از همه این ها مهم تر،راحتی ارتباط برقرار کردن با او است.