گز و تاق
1 link
آنچه در کویر می روید گز و تاق است.
Download Telegram
شهامت

یک: عید امسال هم تمام شد همیشه غروب سیزده فروردین برایم بسیار غم انگیز و دلهره آور بود. غم از اینکه روز های خوش ابتدایی سال تمام شده و دلهره از اینکه مشق مدرسه و یا دانشگاه را تمام نکرده ام. اما امسال کمی متفاوت تر بود، دیگر از سپری شدن ثانیه ها نه تنها دلواپس نمی شدم بلکه کمی عجله برای سپری شدن این ثانیه ها داشتم. اینبار گردش عقربه ها تند بنظر نمی رسید. روز های پیش رو مسیر زندگی ام در دو سال آینده را تعیین می کند. سه حالت برایم متصور است امریه بگیرم، معاف شوم، و یا هیچ کدام. دلم را به هیچ یک خوش نکرده ام. آموخته ام ناراحتی زیاد ناشی از وابستگی است. آسپرینی یافته ام که همیشه کارگر است. زندگی لحظه به لحظه اش می تواند شادی آفرین باشد البته اگر قدر آن را بدانیم. زندگی بسیار کوتاه است براستی کوتاه تر از آنچه که بنظر می آید. بسیار ناشی گری است که این زندگی کوتاه را با حسرت و ای کاش و مگر طی کنیم.

دو: اشتباه با انسان همزاد است. انسانی که اشتباه نمی کند یا خداست و یا چندمین بار است که زندگی می کند. من که قدرت خدایی ندارم این را یقین دارم و البته یادم هم نمی آید که زندگی قبلی داشته باشم. پس نتیجتا من انسانم و به احتمال زیاد من هم اشتباه خواهم کرد. یکی از رایج ترین اشتباهات که در گونه انسان بسیار متداول و فراگیر می باشد عصابنیت است. من هم عصبانی شدم و پرخاشگری کردم، خوشبختانه چیزی را نشکاندم البته مدت مدیدی است که در هنگام عصبانیت چیزی را نمی شکنم. هر اوجی فرودی خواهد داشت و فرود عصبانیت پشیمانی و حتی شرمندگی است. تصمیم گرفته ام اشتباهم را با غرورم آمیخته نکنم و از راهی که آمده ام یاز گردم، کفش هایم را به گردنم انداختم و با رویی خوش گویی که هیچ اتفاقی نیفتاده بازگشتم، آنها هم برویم نیاوردند و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد. و هم اکنون که این کلمات را بر کاغذ می نگارم احساس بهروزی و کمی پیومبری دارم

@SaeedDiary
بیم و امید

لحظاتی بسیار سخت برای خانواده هایی که در بیم و امید وصل به فرزندان دلبندشان هستند. شاید بیمناکی این لحظات برای خانواده شهید جمشید دانایی فر از امیدش فزونی یافته است. تمام خبرگزاری ها به استثنای صدا و سیمای ملی اخبار داغشان مربوط به پنج سرباز گروگان گرفته شده است. خبر هایی که گاه نقیض همدیگر هستند. قلبم بر این گواهی می دهد که آنان را آزاد می کنند. شهید مقام والایی است ولی احساسم بر عقلم چیره نیافت که شهید را از جلوی اسم جمشید پاک کنم.

جمشید و همسنگرانش و شاید بهتر است بگویم همرزمان من ثانیه هایی پر اظطراب را طی کرده اند. همواره چشمانشان بدنبال روزنه ای بوده است که آنان را از سیاهی قلب و تباهی رفتار ظالمانه ارتش شیطان رهایی بخشد. بر مصیبت جمشید می توان بر بالای منبر رفت و مقتلی سوزناک خواند از جوانی که منتظر فرزند هیچگاه نادیده خود بود. از جوانی هم سن و سال من که افکارش از آرزو های بسیار برای فرزندش انبان بوده است. لحظاتی که او بر برجک های بلوچستان پاس می داده است ما اسم او را نشنیده بودیم. اسم او را از مناره دژخیم سیاه شیطان شنیدیم که نه جمشید و یارانش را بلکه انسانیت را به گروگان گرفته اند. نمیدانم لحظه ای که او را به مقتل می برده اند چه آرزویی در دل داشته است با خدای خود چه نیایشی کرده است آیا پرسیده است " چرا من؟ " آیا دانسته برای چه باید خونش ریخته شود. تمام ثانیه هایی که به این سوالات فکر میکرده است و با بیم و امید چرخش سنگین خورشید را نظاره میکرده من و بسیاری از هموطنان او تنها کاری که برای رهایی اش انچام داده ایم یک لایک در فیسبوک بوده است ما هیچگاه فریاد بر نیاورده ایم که چرا بلوچ های هموطن سنی در قالب گروهی دهشتناک برادر کشی میکنند

@SaeedDiary
سی کاری که میتوان انجام داد

فراخناکی اوقات و توصیه یکی از دوستان در فضای مجازی مرا به این فراست انداخت کتابی با عنوان سی کاری که به جای دانشگاه رفتن و مسافرکشی می توان انجام داد را تهیه و به خواندن آن مبرز باشم. آنگونه که میپنداشتم اهتمامی مثال زدنی در خواندن کتاب مذکور بهتر است بگوئیم جزوه نداشتم. صفحاتی چند از آن را بالا و پائین کردم و سی کاری را که پیشنهاد داده بود را نگاهی گذرا انداختم. بقول نویسنده کتاب فقط حضرت آدم است که می تواند بگوید من اولین کسی بودم فلان نظر را داده ام و بقیه ابنا ابوالبشر از این قاعده مستثنی هستند. از جمله نویسنده این کتاب که خود بر آن صحه گذاشته کشف کننده نخستین پیشنهاداتش نبوده و این راهکار ها روزمره توسط میلیون ها انسان بکار گرفته می شود. جدای از اینکه بعضی پیشنهادات او در جایگزینی با دانشگاه رفتن نیازمند هزینه گزاف است ولی دو پیشنهاد بود که من را با آنان الفتی افتاد.

راه اندازی وبلاگ یکی از گزینه های جایگزین است که من در حدود یکسال است به جد به آن اهتمام داشته ام و الحق جز تنها کارهایی است که بی وقفه نسبت به آن راغب بوده ام. تو ای رهگذر بی نام و نشان بدان و آگاه باش داشتن صفحاتی هرچند بی مخاطب در فضای مجازی شیرینی و حلاوتی در دل شما می کارد که مانندش برای من نبوده است و گمان نزدیک به یقین دارم برای خیل عظیمی از مردم چنین است. تاثیری که نوشتن های گاه و بی گاه من در فضای مجازی بر روح و آرامش روانی ام گذارده است هیچ مباحث، مشاور و واعظی نمی تواند بگذارد. نوشته های شما در طول زمان گنجی به غایت دل فریب خواهد شد که خاصتا برق گوهرهای آن چشم شما را خواهد نواخت.

گدایی، آری درست میبینم، نوشته ام گدایی. پیشنهادی که در ابتدا کمی بی شرمانه می رسد. کسی را به گدایی وعظ کنید صد البته باید منتظر در هم رفتن ابروان وی در چین و چروک های پیشانی اش باشید. من هم که این پیشنهاد را خواندم در اولین نظر و در تصمیمی عجولانه نه تنها کمی بلکه آن را به نهایت بی شرمانه یافتم. نویسنده کتاب خود معترف است روزی را به گدایی گذرانده است البته آن را مانند پیر راه طریقت و عارفان بالله گامی در جهت خورد کردن غرور و نتیجتا قربت الی الله میداند. از خدا که پنهان نیست از خود نیز پنهان نمی کنم که دیدن رفتار های مردم با کسی که از آنان درخواست کمک بلاعوض دارد بدون ارائه هیچ سند و مدرکی که نیازمند است می تواند رهیافتی جالب را در بر داشته باشد.

پ.ن: سی کار که بجای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی میتوان انجام داد - علی سخاوت
اعتراف به گناهان یا اعتراف بر ترس ها

براستی کدامین سخت تر است. جان شیرین را با اعتراف به گناهان بیشتر میرنجانیم یا با اعتراف بر ترس ها. گناهان و ترس هایی که گونه انسان در میان بقیه جمادات و نباتات و حیوانات با آن روبروست تقریبا یکسان است. چه چیز ما را به سمت گناه سوق می دهد. اصلا گناه چیست؟ چرا کاری را درست و کاری را نادرست میدانیم. بسیاری از فیلسوفان و متکلمین شرق و غرب بر این عقیده راست قامت شده اند که سرچشمه همه گناهان دروغ است و اصولا هرکاری که روح و روان انسان را غمگین و ترس های او را فزونی بخشد گناه است. حال چرا دروغ میگوئیم؟ جواب ترس از دست دادن است. ترس از اینکه مقام، شغل، دوستان، محبت، عشق، احترام را از دست بدهیم. در واقع دروغ می گوئیم تا تمام عناصر شریفی را که به آنان نیاز داریم را حفظ کنیم. اگر به پدر و مادرمان راست بگوئیم آنان محبت و عشقشان را به گروگان میگیرند. حال سوال این است چرا برای نیل به اهدافی پاک متوسل وسیله ای نا پاک می شویم. جواب این سوال ترس از قضاوت شدن است ما برای اینکه مورد قضاوت و حکم صادر کردن دیگران قرار نگیریم ترجیح می دهیم حجاب بر رخ کشیم و دروغ بگوئیم. دوست داریم دیگران ما را معقول دریابند.

@SaeedDiary
مردان محافظه کار

نوشتن از خویشتن و بازکردن صندوقچه اسرار دل برای من براستی سخت و دلهره آور است. کمی دلتنگ و البته به عادت این روزها دچار و مبتلا به کالیبر بالا هستم. وب گردی در بلاگ های بیان به میمنت امکان جدید این فرصت را داده است تا کمی ذهن را با گذر از میان افکار دیگر وبلاگنویسان قلقلک دهم. خواندن روزمرگی های دیگران و ایضا افتان و خیزان زندگی کسانی که نمی شناسم نه تنها فرصت مقایسه بین خود و این افراد نا شناس را می یابم بلکه ترازویی است برای سنجش میزان شجاعتم در هرچه نمایان کردن زوایای پنهان زندگی ام در این فضای مجازی.

زنان را بر آشکار ساختن خود در وبلاگهایشان جسورتر یافتم. مردانی که هیچ از خود نمی نویسند و مردانی که از مادر، پدر، همسر و کودکانشان نمی نویسند. اصلا یافتن مردانی که بنویسند بسیار سخت و طاقت فرسا است. تلاش شما به دایره بسیار محدودی ختم می شود که فقط پسران نوجوانی را میبینید که بیشتر قلم بر دست هورمون های آنان است تا خود واقعی شکل نگرفته آنان. مطالب وبلاگ خود را که بالا و پائین می کنم و با انگشت ذکاوت در دهان میزان جسارت در حجاب از رخ بر کشیدن را سنجش می کنم در میابم که نزدیکترین افراد زندگی ام نخواهند دانست که این وبلاگ متعلق به من است. براستی چرا ما مردان در درد و دل، بیان ضعف ها، ترسها و بر ملا کردن نکات هیچ کجا نادیده زندگیمان ترسو و محافظه کاریم.

https://t.me/SaeedDiary
خوره روح

یک: باز هم وبگردی و برانداز کردن وبلاگ های فارسی مرا به این ابتکار انداخت که دستی بر سر و روی وبلاگ و صد البته قالب آن بکشم. دانش من از برنامه نویسی تحت وب بسیار اندک است. جستجو در اینترنت هم برای مبتدی مثل من بسیار ناکارآمد بود ولی همت خود را متوقف نکردم و با سعی و خطا تلاش نمودم ظاهر وبلاگ را جدید و زیبایی آن را حداقل از نظر خودم بهبود دهم. یک روز کامل را با وبلاگ سر و کله زدم و آن را چکش کاری کردم تا شد آنچه شد. قالب وبلاگ ظرف افکار نویسنده آن است و به قول بزرگی نشاید و نباید ریختن احساسی ژرف در ظرفی سوراخ. بسیار جهد کردم که صفجه آرایی وبلاگ با شعار آن که همانا توصیف کویر است نزدیکی داشته باشد ولی این مهم بدست نیامد. کویر یکدست و بکر است و در چینش قالب جدید همت من هم براین استوار بوده است.

دو: کتاب بوف کور را درنوجوانی دوبار خواندم و هیچ نفهمیدم ولی با آنکه در نادانی خود نسبت به فهم کتاب غوطه ور بودم نسبت به آن اشتیاق داشتم. معما گونگی کتاب و سرشار بودن آن از مضامین استعاری که ذهن خواننده را در تلاش برای فهم این کنایه ها تحریک میکرد همگی در دست هم داده بودند تا بوف کور صادق هدایت تبدیل به رازآلود ترین نسخه ادبی معاصر کشور شود. برای بسیاری از دانش پژوهان و ادبای هم عصر، نگارش نقدی بر آثار صادق هدایت و ادعای کشف رمز آثار وی بخصوص بوف کور چالشی بهجت انگیز بوده است. چند شب پیشتر یکی از این تفاسیر بر بوف کور را شنیدم، شیوایی سخن و مسلط بودن وی بر زندگی هدایت مرا لحاظاتی میخ کوب کرد و جان و ذهن همه گوش شده بود که شاید در لابلای کلمات وی چگونگی سیر داستان بوف کور بر من نیز آشکار شود. سخنان وی همراه با هیجان زیادی بود به شکلی که بعد از اتمام نطق او وسوسه ای بر دلم افتاد که یکبار دیگر کتاب را بخوانم.

" در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد " همین جمله در ابتدای بوف کور کافی است تا هر خواننده ی آشنای دردی را مجذوب خود کند.

@SaeedDiary
سه روز بستری

دردی نام آشنا که از اولین جوانه های بلوغ شانه های سترگش را بر اندام من نهاد باعث شد تا دمی به فکر فرو روم که آیا می توان از این بیماری عریضه ای بلند بالا نوشت و آن را برای معافیت از سربازی دستاویز کرد. تصمیم با مشورت خانواده بر این استوار شد که این بیماری می تواند مرا به دالان معافیت سوق دهد پس اراده را در چنین روزهایی بر این نهادم که مسیر معافیت پزشکی را جدی تر گرفته و آن را با عزمی راسخ تر پیگیری کنم. گذر کردن از این اتاق به آن اتاق و از فلان اداره به بهمان اداره و صد البته واریز وجهی در هرگام کمکم مرا در بخش داخلی بیمارستان نظامی کرمان بستری کرد تا ادعایم مبنی بر داشتن بیماری مورد صحت و سنجش و یا بعبارتی مورد راستی آزمایی قرار گیرد. روزهایی که به تنهایی و البته در دوراهی رفتن و نرفتن به سربازی گذشت.

بیمارستان غم انگیز است. گاهی امید.وار و گاهی هم درد و مصیبت های وارده به مردم برایتان سخت است و این علامت سوال در ذهنتان شکل میگیرد که چرا؟ چرا باید برخی چنین به ریسمان های نازک حیات بچسبند و برای کورسویی از امید بیشتر برای زندگی چشمشان خشک شود و عده ای هم در نعمت سلامتی که به حق ذره المثقالی این نعمت را سپاس نمی گویند. بیمارستان به حق دانشگاهی است که به شکلی بسیار فشرده و خیره کننده درس های زندگی را برایتان بازگو می کند. پیشتر ها به بیمارستان رفته بودم ولی نه در کسوت بیمار. وضعیت یک بیمار را داشتن و اقامت سه روزه در بیمارستان این فرصت را به من داد تا دریابم که واقعا چه کسانی ارزش هم صحبتی و دوستی دارند و دست یازیدن به چه چیز هایی حقیقتا در زندگی کام انسان را شیرین می کند.

@SaeedDiary
اپیزود

پیشتر گفتم بیمارستان غم انگیز است، حرفم را پس میگیرم و به آن آب و تابی دوباره می دهم. بیمارستان برای جماعتی به سان ایستگاه بازرسی قبل از برزخ است. فرصتی چند روزه یا نهایتا چند هفته ای را می دهد تا در خلوت و سکوت سال های عمر را ورق بزنید و چانه افسوس و حسرت به زانو بسائید و یک آه بلند بکشید. در واقع برای گروهی دیگر به غایت متفاوت است. این گروه به لبه پرتگاه برده می شوند ولی پرت نمی شوند. این گروه فرصت دارند درک جدیدی از دوستان، همسر و فرزندان داشته باشند. می توانند بیندیشند که آیا به وقت تنگدستی و خضلان کسانی که امین و یاور خود میدیدند براستی این دو صفت را یدک می کشند

اپیزود اول: پیرمرد کنار دست من در گروه دوم است. خانواده ای که مانند مرغانی بال و پر کنده بر گردش می آمدند و میرفتند. لازم میدید با ابرو اشاره ای می کرد تا غلامان حلقه بگوش و کنیزان سرتاپایش را ببوسند. همسری دلسوز و فداکار که لحظه ای او را ترک نمیکرد و ناز او را خریدار بود. براستی من به صمیمیت و همدلی این خانواده غبطه خوردم. وی سرهنگ بازنشسته نیروی انتظامی بود که چند بیماری دست به دست هم داده بودند و او را در کمینی به دام انداختند. پیرمرد گاهی از اینکه زبانش بواسطه سکته مغزی درست در دهانش نمی چرخید ملول می شد و ابروانش که حکایت از دل آزردگی او می داد در هم می رفت. دوستان و آشنایانش بعلاوه هم اتاقی هایش به وی دلداری میدادیم که وضعیتش رو به بهبودی است ولی کمی اغراق میکردیم.

اپیزود دوم: بیمار آنسوی اتاق که بسان یک بشکه مهمات بود. او هم نظامی و البته بازنشسته بود و به زعم من تن در دامان اعتیاد هم داشت. کمی پیشتر از نیم قرن از خدا عمر گرفته بود و در این مدت کوتاه چهار زن به عقد در آورده بود. به قول خودش بعد از وفات مادر بچه ها زنهای دوم، سوم و قس علی هذا سر و کله شان پیدا می شود. در سازگاری با آن دو زن نا موفق و ایضا اینجا هم بقول خودش با چهل، پنجاه میلیون آنها را طلاق داده و خودش را آزاد کرده بود. با زن چهارم هم سازگاری نداشت. زن بسیار جوان و خوش آرا و مرد پیر، خمور و درهم فرو رفته بود. مرد زن را جستجوگر طلا یافته بود که او را مانند خیک پر از اسکناسی می بیند که باید برای باقی عمر از آن سود ببرد که این تلقی او در من هم احساس شد. مرد از این بر آشفته بود که او را مانند زنی دلسوز و فداکار پاشویه نمی کند و پرستار او نیست و زن هم عصیانگر از اینکه مرد برای آینده او و فرزندانش حاضر به انتقال حقوقش به وی نیست. او را که به یاد می آورم از خدا به درگاهش آویزان می شوم که فرصت و عقل انتخاب راه درست و البته قدرت پذیرش اشتباهاتم را بدهد. تمام زندگیش اشتباه بود ولی خود نمی فهمید، او تقریبا کسی را نداشت فرزندانش هم برعلیه او بودند او را بسیار تنها دیدم درست درمقابل پیر مرد اول. او با خودخواهی هایش ابتدا فرزندان و سپس همسرانش را خود رانده بود.

اپیزود سوم: پیر مرد روبرویی من بسیار کم حرف بود او را مانند جماعت اول دیدم. او را فکور در احوال خویش یافتم تا سرک کشیدن به حالات دیگران. سال های پایانی را میگذراند ولی عمر در دستان کس دیگری است نه در ترازوی سنجش من. زنی میانسال نیز همراهش بود. در نظر اول پنداشتم که دخترش است ولی زنش بود. او هم بعد از وفات زن اولش زنی را ستانده بود ولی نه با بی درایتی مرد دوم بلکه با سنجشی خردمندانه تر. اگر بخواهم راستگو باشم او زنی به غایت فقیر و بدخت را به همسری گرفته بود که هم عصاکش این دوران کهولت باشد و هم آن زن به نوایی برسد. البته فرزند او هم بی تاثیر نبوده است ترجیح می داده است که پدرش را در خانه خودش نداشته باشد تا بد خلقی های زنش دامن او را نگیرد. زن فرزندی هم نداشت.

اپیزود چهارم: در این اتاق کوچک شخصیت چهارمی هم عبور و مرور داشت در واقع بازدیدکنندگان و عیادت کنندگان از بیماران بودند که به عیادت آمده بودند. بسیاری از آنان ناله های آه و افسوسشان گوش فلک را کر میکرد که البته تاثیر زیادی در شکست روحی بیماران داشت. بشر از ترحم و دلسوزی بیزار است. ترحم و اظهار تاسف بر وضع نگون شده دیگران براستی زهر آلود ترین ابزار انسان برای ضربه زدن به هم نوع است.

@SaeedDiary
روز تولد

از شب هنگامی که به وسوسه ای کودکانه پایان دادم و آن را اجابت کردم نزدیک به یکسال میگذرد. همیشه برپایی یک وبلاگ و نگارش خاطرات، عقاید و ادراکات خود از زندگی ام مشتاق و حریص بوده ام. یادم هست اوایل ماهایی که بلاگفا کارش را آغاز کرده بود وبلاگی را تاسیس کردم. آن سال ها مصادف با نوجوانی و صد البته مزاج متغیر من بود. آن وبلاگ را بسیار زود رها کردم و در واقع چیزی در آن ننوشتم. سال ها گذشت و دوباره وبگردی در وب فارسی و جستجو میان وبلاگها مرا به این فراست انداخت که شانس خود را باز در بوته آزمایش قرار دهم و تیری در تاریکی رها کنم. اولین پستی را که ارسال کردم گویی خانه ای جدید یافته باشم، گویی گمشده ای را پیدا کرده باشم. من شیفته و دلباخته وبلاگ خود شدم. روزها و ماها از پس هم آمدند و رفتند ولی من وقایع نگاری خود را رها نکردم و اکنون که دقیقا یکسال از آن شب کذا می گذرد من کلبه ای دارم که می توانم هر چه را که فکر می کنم در مقالبش بلند فریاد بزنم بدون بیم از بر ملا شدن راز های مگو و قضاوت و شماتت دوستان و خویشان. این کلبه را از همه مخفی کرده ام و هیچ یک از اعضای خانواده و دوستان از وجود آن اطلاعی ندارند. ترسم از این است که آگاهی آنان مرا به ورطه افراط و تفریط و نهان شدن زیر حجابی ضخیم از خود سانسوری سوق دهد. شاید کمی خنده دار بنظر بیاید ولی با خود عهد کردم اگر در سال های پیش رو صاحب فرزندی شدم او را به این کلبه فرا بخوانم.

نوشتن خاطرات و حب و بغض هایی که ما را در زندگی روزمره با آنان کارزاری بی پایان است کمک می کند که خویشتن را از قضاوت های زودهنگام و عصبیت های بی دلیل برهانیم و چالش های زندگی را در بستری خردمندانه تر پایش کنیم. تاثیری که نوشتن بر روح، روان و سلامت ذهنی میگذارد حداقل برای من هیچ مباحث، مشاور و واعظی نداشته است. من همواره خود را به این نهیب میزنم که در زندگی برای خود هدفی برگزینم و زندگی را نه بستری برای حرص و جوش بلکه مسیری که تنها یکبار می پیمایم و باید مانند مسافری که از مسافرت خود لذت می برد از آن حض ببرم. یادآوری دائم این نکات در وبلاگ و لابلای نوشته هایم میتواند و توانسته است آرامش ذهنی که چندین سال برایم گوهری نایاب بوده است را به ارمغان بیاورد. مصائب زندگی، افتان و خیزان آن و احساس شکست در زندگی مرا همواره پریشان و مضطرب از احتمالات پیش رو میکرد. ولی به یمن این وبلاگ علی رغم چالش هایی که در چند سال آینده پیش رو دارم آرامش رو ح و روان مرا احاطه کرده است که نظیرش را نداشته ام.

@SaeedDiary
روحانی سنج

از آن زمان که کلید تدبیرش را در پیشگاه میلیون ها بیننده تلویزیونی از جیب در آورد و مردم را وعده داد که همه قفل ها را با کلیدش باز می کند زمان زیادی نگذشت که با رای میلیونی رئیس جمهور شود. از شنبه ای که وزارت کشور پیروزی قطعی وی را اعلام کرد توقعات مردم و نهاد های مدنی که از وی حمایت کردند شروع به بازگو شدن نمود. اصناف، احزاب، دانشجویان، زنان و به طور جامع تر همه مردم ایران خطاب وعده های روحانی قرار داشتند و حال زمان را مناسب میدیدند که وعده هایش را برای وی تکرار کنند تا بیادش بماند چه میثاق و پیمانی را با مردم بسته است. در روزهای پایانی دولت دهم فضای رخوت، نخوت گشترده ای بر کشور حاکم بود. در نمای کشور در بهترین حالت تحریم های پیل افکنی می نمود که هرم آتشین آن از چند ماه زودتر آغاز شده بود. در میان تمامی نامزد ها مردم کسی را برگزیدند که او را تواناو دانا در حل بحران های خارجی ایران می دیدند. مردم مشکلات را ناشی از تحریم ها و تحریم ها را منبعث شده از بی خردی دولت دهم یافته بودند که حال همه دل و ایمان خویش را پای شیخ دیپلمات گذاشته بودند. در میان رای دهندگان روحانی می توان از هر گروه و طبقه اجتماعی یافت. زنان ترقی خواهی که با امید به وعده های او خواهان برطرف شدن فضای تبعیض جنسیتی هستند. کارگران و زحمت کشانی که به دلیل تورم افسار گسیخته طلب مدیری کاردان را دارند که این حیوان چموش را رام کند. طبقه متوسط که براستی مشت نمونه خروار جامعه ایران است. در طبقه متوسط می توان از هر سلیقه، فکر و عقیده ای یافت که طیف وسیعی از خواسته های مدنی تا اقتصادی را از دولت حسن روحانی دارند.

وضعیت کشور بحران زده تر از آنچه میپنداشتم بود. این جمله بارها از زبان رئیس دولت بیان شد تا شاید وخامت اوضاع را نشان دهد و توقع ها را معقول کند و هم چنین تیری زهراگین را نثار جبهه مخالفش در حاکمیت کرده باشد. معرفی علل تمام مصیبت های چند سال اخیر که همانا دولت قبل است می تواند تا حدی دهان مخالفان را ببندد و برچسب حماقت، بلاهت و فضاحت را بر پیشانی اصولگرایان بکوبد تا همیشه به واسطه آن، ایشان را منکوب و مغضوب افکار عمومی کنند. روحانی و همراهانش در چند ماه ابتدایی بسیار بر این مدعا که مقصز وضع کنونی کشور اصولگرایان هستند پای فشردند.

ادامه دارد ....

@SaeedDiary
روحانی و انتظارات

توافق ژنو، تماس تلفنی میان او و رئیس جمهور آمریکا و البته ریش ساختار شکنانه ظریف دست در دست هم داده است که مخالفان روحانی او را سیبل خود کنند. از همان اولین روزهایی که بر مسند رئیس جمهوری تکیه زد نوع جدیدی از تعامل را با کشور های غربی بنا نهاد. وعده داده بود که با کدخدا مذاکره می کند و همین کار را هم کرد. خیلی زود مقدمات برای توافق زنو در سه آذر آماده شد. دست آورد های آن توافق فارغ از اینکه چه افرادی به آن می تازند و چه کسانی حامی آن هستند جز در ظرف زمان قابل سنجش نیست ولی برای من که حوادث را نه در گذر زمان بلکه در متن آن میبینم بزرگترین رهیافت روحانی از سوم آذر توقف تحریم هایی بود که ایران را تا لبه پرتگاهی بی بازگشت سوق داده بود. نباید از این نکته گذشت که بسیاری از مقاومت های ایران در مقابل آمریکا به پاس چاه های نفت است که دل هر تاحری را در دنیا آب می کند. تصور اینکه ما هیچ نفتی نفروشیم به غایت دلهره آور و دهشتناک است و باید به مسئولین ارشد نظام به خاطر درک این خطر بزرگ تبریک گفت. ما موشکهایمان تا هزاران کیلومتر دورتر از مرزهایمان می روند ولی تولیدات فرهنگی و اقتصادی ما حتی مرز های خودمان را هم شامل نمی شود و این پاشنه آشیل در تقابل با غرب بود.

مشکلات اقتصادی برای هر کشوری کافی است تا دیگر اولویت هایش را به گوشه ای رانده و آنچه در چنته دارد را برای درمان اقتصادش خرج کند. دولت روحانی با طیف وسیعی از توقع های مدنی و سیاسی روبرو است هرگاه واژه اصلاح طلب را می شنوید باید بیاد بیاورید که در بیرق آنان توسعه مدنی و سیاسی درج شده است و آنهنگام که آنان از کاندیدایی حمایت می کنند در صورت پیروزی این انتظارات را متوقع خواهند بود. روحانی اصلاح طلب نیست و به زعم من نزدیکی او به اصلاح طلبان بر جبر زمانه است. چیزی که او همه را به آن دعوت می کند اعتدال است که نه حامیان روحانی در میابند که اعتدال چیست و نه مخالفان وی. روحانی برای پیشبرد اهدافش در زمینه سیاست خارجی بشدت به حمایت رای دهندگانش نیازمند است و بدون شک نمی تواند بدون حمایت آنان توافق جامع و نهایی ژنو را به اصولگرایان بفروشد.

@SaeedDiary
آسپرینی که یافته ام !!!

واکنش نسبت به کنش های محیطی چیزی است که خوب یا بد بودن ما را می سازد. چگونگی پاسخ به حوادثی که در زندگی برای مان اتفاق می افتد مسیر زندگی را تعیین می کند. اغلب پیش بینی حوادث و انسان هایی که در مسیر حیاتمان با آنان روبرو می شویم غیر ممکن است و به شکلی واضحتر انسان توسط مجموعه ای از اتفاقات تحمیلی احاطه شده است که هیچ اختیاری در چینش این حوادث ندارد. سوال اینجاست که اختیار انسان کجای این مجموعه جبر قرار دارد. در واقع واکنش ما نسبت به این اتفاقات پیرامونی در حوزه اختیار انسان قرار میگیرد. هنگامی که با یک فرد عصبانی و پرخاشگر در خانواده یا جامعه روبرو می شویم، پاسخ به این رویداد کاملا تصادفی خواهد بود که چینش حوادث بعد از آن را شکل می دهد. مدارا، مقابل به مثل، بی تفاوتی میتوانند گزینه های پیش روی ما باشند و انتخاب هر یک حوادث و رویدادهای کاملا متفاوتی را پیش خواهد آورد.

افتان و خیزان روحی من در این چند ساله و گم کردن راهی که باید بپیمایم مرابه این فکر فرو برد که چگونه زندگی را که در گذر است برای خودم لذت بخش کنم و علی رغم تمامی ناملایمات و نا امیدی ها آن را قدر بنهم و لحظه، لحظه اش را بیاموزم. اولین چیزی که انسان را میرنجاند توقعات او از هم نوعانش است، ما نیازمند محبت و توجه دیگرانیم و همواره رفتار دیگران با خود را بر این مبنا برانداز می کنیم که آیا محبت و توجه کافی را نثار ما کرده اند یا آنگونه که خود انتظار داریم احترام ما را حفظ کرده اند. رمز بسیاری از افسردگی ها و ناکامی های روحی و روانی در انسان برآورده نشدن چنین نیاز هایی است. محبت و توجه کافی را از خانواده و جامعه دریافت نکردن یکی از دلایل عمده احساس شکست در زندگی است.

بزرگترین و نامدارترین روان شناسان همگی براین عقیده اند که نهایت لذت و سعادت یک انسان حس خودیابی است، احساس اینکه تمامی استعداد ها به صحنه ظهور رسیده اند. اگر انسان به این درک از خود برسد که توانسته تمامی استعداد هایش را ازحالت بالقوه به بالفعل برساند از نظر این دانشمندان به خودیابی رسیده و چیزی برای نوع بشر گوارا تر از این حس نیست. اما آسپرین من که توانسته تا حد زیادی زخم مانده بر روح و روان را ترمیم دهد آویزه گوش کردن این جمله است. رنجش از دیگران زهری است که ابتدا در جام خود میریزیم. این جمله مرا بسیار تحت تاثیر قرار داد و باعث شد که همواره بر خود بقبولانم در راستای محبت و کمکم به دیگران چیزی طلب نکنم تا قدر ناشناسی محتمل آنان مرا نرنجاند. نیشخند ها و زهرکلام های دیگران را از این گوش بشنوم و از گوش دیگر رها کنم. شنیدن پاسخ منفی از دیگران در هنگام تنگدستی و خذلان مرا نالان و کافر نکند و تنها و تنها به کاری که خود میپسندم و به درستی آن ایمان دارم پایبند باشم. پاره کردن این بند از دست و پا در کاغذ ساده و سهل است، قطار کردن جملات و کلمات زیبا در کنار هم در مدح دل بریدن از محبت خلق بسیار آسان است ولی دل را همواره نهیب زدن که قل و زنجیر را پاره کن و خود را را رها، کاری سخت و دشوار است.

به تشنه بگوئید، فراموش کند که تشنه است

@SaeedDiary
کتاب خوانی و عکاسی

یک: سال ها از خریداری یک دوربین با کبفبت می گذرد و هم چنین سال ها از قراری که با خود گذاشتم. قرار این بود دوربین را آویزه گردن کنم و در دشت و بیابان، کوچه و خیابان به عکاسی بپردازم. هم اکنون که وبلاگی را به رشته تحریر در آورده ام فرصت را غنیمت مبیبینم وبلاگی دیگر را برای به اشتراک گذاشتن عکس های خویش بنا نهم. در ذهن آدمی را میبینم که با کلاه و لباس خبرنگاری و دوربینی با لنز برآمده همانند یک جهانگرد از این سو و آن سو پیرامونش به گونه ای سیری ناپذیر عکس میگیرد. از نور، صحنه آرایی مصنوعی و نرم افزارهایی که امروزه هر بی هنری را هنرمند می کند خبر ندارم و آگاهی من از آنان ناچیز است و برای همین برهان است که کار را با آزمون و خطا و تماما بنا شده بر فطرت و غریضه شروع خواهم کرد. زمانی را برای این امر انتخاب نکرده ام و فعلا در رده اقلامی است که دوست دارم از جیب بیرون بیاورم و هوسم را چاشتی با آن اقناع کنم.

دو: در نوجوانی کتاب را بیشتر همراه خود میدیدم تا در این دوران. تاریخ و رمان کتاب هایی بوده است که من را به سمت خود کشیده است. نثر روان و شیوای ذبیح الله منصوری در تاریخ نویسی که شباهت آن به رمان هر انسان گریزان تاریخی را به خود جلب می کند.گیله مرد و چشمهایش بزرگ علوی که بیشتر تحت تاثیر برادرم آن را خواندم. پیچیدگی چشمهایش و البته استعارات جنسی آن برای نوجوانی در آن دوران کمی زود و گیج کننده بود. خسی در میقات و مدیر مدرسه جلال آل احمد نیز باعث شده است تا خرمن کتاب های من در نوجوانی سنگین تر شود که مدیر مدرسه زبان مرا بیشتر به تحسین بازکرده است. اما در زمان حال نیک که می نگرم و کتاب هایی را که خوانده ام در ترازوی جذابیت و شیوایی قرار می دهم براستی و به حق چهار جلد کتاب سرزمین جاوید ذبیح الله منصوری که شرح حال ایران باستان است خواهش های درونی مرا بیشتر لبیک گفته و دلیل آن هم تمام کردن هر چهار مجلد در چند روز است. یک کتاب خوب است که می تواند خواننده اش را یرده خود کند.

هر کس که کتاب نمی خواند قدرت تخیل ذهن را بسته است و این کتاب است که به مخاطب این اجازه را می دهد که حیوان خیال را آزاد و ماجرا را مطابق تصویر باب میل خود بسازد. سینما زبان تصویر است و کتاب بدون شک تلنگری به تخیل خود مخاطب است. چینش واژگان و بازی با آنان برای کمک به تصویرسازی ذهن خواننده، هنر نویسنده است. هر آنچه نگارنده کتاب در این امر کوشا و موفق باشد بدون حتم خواننده را بیشتر به خود و آثارش جلب می کند. ما ایرانی ها تبحرمان در شعر و حکایات آمیخته با طنز است، حتی علمی ترین مطالب را هم به طنز و استعارات ادبی مزین می کنیم. بدون شک هر پزوهشگر و نویسنده ای که قلم را براین مدار چرخانده است توانا و دانا در جذب میلیون ها تشنه معرفت بوده است.

این روزها به مدد سیخونک یکی از دوستان و یادآوری روزهای طلایی کتابخوانی نوجوانی براین شده ام که دوباره ذهن و چشم را جستجوگر و طالب کتاب های وزین دانشمندان پارسی گوی کنم و اولین انتخابم از میان کتاب های به گوشه رانده شده کتابخانه نه چندان بزرگ خانه خواهد بود

@SaeedDiary
چ

یک: هر موقع که پای از سیرجان بیرون میگذارم و وارد شهری می شوم که سینما، یکی از مظاهر تمدن را بر سینه خود دارد شتابان سوی او روان می شوم و جدای از اینکه فیلم چقدر ضعیف و سخیف است از تماشای آن در سینما لذت می برم. سینما شهر و تماشای کرمان که رنگ و لعابی جدید یافته و علاوه بر صندلی های نو نرم افزارها و سخت افزار های جدید و بروزی برای تصویر و صدا نیز بر آن ضمیمه شده تا دیگر سینما دوستان کرمانی گوش و چشمشان با تصویر و صدای نا مربوط آزار ندیده و شانس چشیدن لذت سینما را داشته باشند. دیدن چندین آشنا در سینما هرآینه انسان را باد جمله ای فراموش نشدنی می اندازد با این مضمون که دنیا چقدر کوچک است. همکلاسی هایی که گذر زمان داشت آنان را به فراموشی میسپرد و در این اثنا جهد و تلاش ذهن من برای بخاطر آوردن بعضی از آنان برایم تامل برانگیز بود. احوال پرسی و چاق سلامتی کوتاه که اگر به جبر فضای تنگ ورودی نبود آن سلام سنگین با خنده های تصنعی تا بنا گوش را هم نمی داشتیم.

سینما با تلاش مسئولان ارشاد دارای دو سالن شده بود که همزمان دو فیلم را نمایش میدادند، چ و طبقه حساس آن دو فیلم کذا بودند. من و دوستم که پای ثابت فیلم دیدن در سینما هستیم چ را برگزیدیم هم برای مضمون دفاع مقدسی آن و هم تعریف و تمجید هایی که گوشمان از آن پر شده بود. بسیاری از سینما رو های حرفه ای بر این عقیده اند که باید و حتما صندلی های ابتدایی سالن را برگزید و من هم که ادعای فیلم دیدن دارم دوستم را ترغیب به انتخاب ردیفهای ابتدایی که از پرده فاصله دارند کردم. سینمای شلوغ را به خلوت ترجیح می دهم ولی شلوغی گاه باعث جا ماندن از دیالوگ های حساس فیلم می شود و درست همانجا که محو تماشای فیلم هستید صدای نوزادی یا بلند شدن فردی از روی صندلیش تمرکز را بهم می زند و از فیلم عقب می مانید. شلوغ ترین فیلمی که در سینما دیدم شمعی در باد تهمنه میلانی است. شلوغی آن به سبب کیفیت بالای فیلم نبود و بیشتر به سبب دیدن آن در تهران مربوط بود، اصولا پایتخت نشینان سینما را در سبد تفریحی خود بیشتر از سایر مردم ایران گنجانده اند. شک ندارم اگر آن فیلم را درکرمان میدیدم تماشاچیانش به تعداد انگشتان دو دست هم نمی رسید. اغراق نمیکنم و مدعای این حرفم تماشای برف روی کاج ها در سانس هفت بعد از ظهر فقط و فقط با حضور من و همسنگرم است. در اثنای دیدن فیلم مذکور به شوخی بر گرده رفیقم میزدم و میگفتم به آپارات چی بگوید فیلم را نگه دارد که من برای قضای حاجت بروم و بیایم، آخر غیر از من و او کسی در سینما نبود.

دو: به قول فراستی منتقد شهیر، چ میتوانست بهتر باشد. فراستی تا حدی فیلم را پسندیده بود. برای تماشاگر ایرانی بدون شک شیرجه های دوربین، موسیقی بی نظیر و بازی عالی بازیگران و هم چنین آغاز بسیار شگفت انگیز آن که در هیچ فیلم وطنی ندیده است چذاب و فریبنده خواهد بود. به نظر من فیلم بیش از آنکه متکی به کارگردان باشد بر صحنه پردازی، جلوه های ویژه و موسیقی متن متکی بود. حضور حاتمی کیا کمتر احساس میشد و ما شاهد جولان عوامل فنی در فیلم بودیم. فیلم در دو صحنه مرا تا آستانه جاری شدن اشکهایم پیشبرد. مناظره بین چمران و سرکرده گروه یاغی و دیالوگ بسیار حماسی بابک حمیدیان برای تهییج پاسداران به مقاومت تا پای خون. حاتمی کیا برای توصیف شخصیت چمران او را در گوشه ای از تاریخ زندگیش تصویر کرده است که راویان و مورخان گوناگونی آن را به رشته تحریر در آورده اند. صحبت از شکاف میان یک ملت و بازگو نمودن نتایج تلخ آن دوران بسان حرکت بر لبه تیز شمشیر است. حاتمی کیا به حق روایتی معتدل را نقل کرده است که نه سیخ بسوزد و نه کباب. علی رغم اشکهای جاری شده بر گونه ام چ بهترین فیلم حاتمی کیا نیست و من مانند بسیاری از طرفداران وی ارتفاع پست را نگین نشسته بر آثار وی میدانیم. در پایان هم به نقل از فراستی، چ می تواند تمرینی باشد که زمینه ساخت فیلمی با مضمون فتح خرمشهر را فراهم کند. فیلمی حماسی و ملی که می تواند دین سینما به دفاع مقدس را ادا کند.

@SaeedDiary
حرف مفت ممنوع

بسیاری از تکه کلام های امروزی ما ریشه در داستان های واقعی و حتی طنزی دارند که در روزگار شکل گیری بسیار جدی هم بوده اند. آورده شده است که در زمان پادشاهی ناصری تلگراف در تهران به امر همایونی مقرر شده بود و مردم را تشویق و ترغیب میکردند که از مظاهر پیشرفت تکنولوژی بهره جویند و سطح زندگی خود را به مدارجی بالاتر فزونی دهند و هم عایدی را نصیب خزانه خالی سلطنت کنند. پیشرفت علم در قرن های نوزده و هجده گاها با واکنش منفی عوام حتی در قلب ممالک غربی همراه بوده است. بسیاری از مردم الکتریسیته، شیمی و کیمیاگری را نه علومی که انسان آنان را مسخر خود کرده است می پنداشتند بلکه اموری ماورایی و شیطانی که ابلیس رهبری آن را دارد. فرستادن صدا از گوشه ای به گوشه ای دیگر در جهان در زمره همین علوم اجنه ای قرار می گرفته است. مردم استفاده از تلگراف را پس زده و نسبت به آن بی میل بودند. اخبار واصله از عدم استقبال مردم به دربار ناصری باعث کدورت خاطر شاه می شود. از آنجا که ناصرالدین شاه انسانی شوخ طبع و زیرک بوده و دستش هم بروی نبض جامعه بوده است دستور می دهد که تلگراف خانه را رایگان کنند تا مردمی که بارها ثابت کرده اند کوفت باشد ولی مفت باشد به استفاده از تلگراف راغب شوند. زمانیکه عوام به استفاده از آن خو میگرند و به قول امروزی ها در سبد تقاضای خوانوار جا خوش می کند شاه دستور می دهد که دیگر رایگان بودن تلگراف مصلحت نیست و خطی می نویسند که در درب تمامی تلگراف خانه ها بزنند، حرف مفت ممنوع به این معنی که دیگر فرستادن پیام و دریافت آن مجانی نیست و باید پول بدهند

@SaeedDiary

خلاصه حرف مفت ممنوع
Live stream started
Live stream finished (22 seconds)
Live stream scheduled for
Live stream started
Live stream finished (40 seconds)