Forwarded from یک حقوقی در نیویورک
«چی می نویسی که مردم انقدر پست های اینستاگرامتو لایک میکنن و حتی کامنت میذارن؟!» «چرا انقدر پست های طولانی مینویسی؟! واقعا همه اینایی که لایک میکنن، متناتو میخونن؟!»
اولین باری نبود که دوستان غیرهمزبان از این پیام ها برایم می فرستادند که اکثرا پر بود از کنجکاوی و تعجب.
یکی از آنها "آدریانا" دختری امریکایی بود، که بعد از دیدن تعداد بازدید لایو مشترکم با سید، به دایرکتم انبوهی از سوال هایش را روانه کرد.
«این همه آدم چرا توی لایوت بودن سید؟ مگه چی میگفتی؟! اصلا باورم نمیشه که این همه آدم لایوتو میبینن! اگه ترامپ و اوباما هم توی اینستاگرام با هم لایو بذارن این تعداد بیننده ندارن. مثلا برو لایوهای "جو بایدن" رو ببین، تعداد بینندههاش درمقایسه با این لایوِ تو خنده داره!»
فکر کردم باز جای شکرش باقی بود که نمیدانست این گفتگو در ساعت یک تا سه بامداد به وقت ایران بوده، یا اینکه از تعداد بیننده ها و محتوای لایوهای شاخهای مجازی مان خبر نداشت.
جواب دادم: «چند سالی هست که اینستاگرام مبدل به محبوب ترین رسانه مجازی در ایران شده، بِماند که قرنطینه هم مزیدِ علت شده تا مردم وقت آزاد بیشتری داشته باشن و بیشتر خودشونو با فضای مجازی سرگرم کنن»
خودم هم نمیدانستم دلیل دومم واقعیت دارد یا صرفا توجیه است، مثلا اگر قرنطینه نبود واقعا بازدید کمتر میشد؟!
برایم نوشت: «نو آفِنْس! ناراحت نشی! ولی به نظر من، بیشتر به سطح فرهنگ مردم برمیگرده تا آزادیِ وقت که این روزا در موردِ همهی مردم جهان صدق میکنه؛ مثلا همین کارگر بنگلادشی رستوران دانشکده، چند وقت پیش داشت صفحهی فیس بوکشو توی آسانسور به همکارش نشون میداد و به تعداد بالای لایک عکسش افتخار می کرد. اینکه اون با تعداد لایک پز میداد مهم نیست، ولی اینکه این همه آدم توی بنگلادش سرشون توی گوشیشونه و دارن زندگی یه نفر دیگه رو اینطرف دنیا دنبال میکنن برام عجیب و تأسفباره!»
بدون نفس کشیدن تایپ می کرد. شوکه شدنش حتی از پشت کلماتش پیدا بود.
به حرفهایش فکر میکردم که نوشت:
«شاید یه دلیلش دیر اومدنِ تکنولوژی به کشورای شماست، از اون مهمتر، وقت براتون ارزش نداره شاید چون یاد گرفتید مصرفکننده این اپلیکیشنها باشید نه مدیریتکننده یا حتی تولید کننده! یا شاید هم مردم به تولیدی هاتون اعتماد ندارن، مثلا اگر این کارگر بنگلادشی سلبریتی بود، شاید میشد تعداد بالای مخاطبشو درک کرد ولی اینکه یه آدم کاملا معمولی میتونه ساعتها وقت مردم کشورش رو با نشون دادن عکسش وسط میدون تایمز تلف کنه! نشونهی خوبی در مورد زندگی مردم بنگلادش و وضعیت اون کشور نیست!»
ادامه داد:«به نظرم بنگلادشی ها مثل تماشاگرای فوتبالن که یه عمر آرزوی فوتبالیست شدن داشتن و حالا چون بهش نرسیدن الان توی استادیوم میشینن و بازی بقیه رو تماشا میکنن، یه عده سوت میزنن و تشویق میکنن، یه عده هم فحش میدن و تخریب. ولی همهشون یه درد مشترک دارن؛ آرزویی که بهش نرسیدن»
کمی از محتوای گفتگوی زندهام با سید را برایش توضیح دادم و در آخر نوشتم:
«میشه گفت مردم سایر کشورها کنجکاون ببینن تصورات ذهنیشون از امریکا چه قدر با واقعیت تطبیق داره. برای همین امثال این لایو یا پستهای آن دوست بنگلادشی انقدر بازدید دارند»
به سرعت برایم نوشت: «حرفاتو باور میکنن؟ به نظرت آدمایی که حتی با این دلیلی که گفتی، اصلا حوصله فکر کردن به درست و غلط حرفای تو رو دارن؟ من که فکر نمیکنم. یعنی لااقل تصویرم از اونور دنیا یه جمعیت چند ده میلیونی بدون حداقلی از سرانه مطالعه و صرفا مجذوبه شبکه های مجازی تولیدی ما و خوابیده روی نفت ه. چون مردم خاور میانه و آن کشورهای نزدیکش مثل پاکستان و همین بندگلادش اکثراً به قدری از لحاظ عملی و فکری تنبل بار اومدن که حاضر نیستن دنبال جواب سوالاشون برن. قطعا یه عدهشون از اینجا بهشت ساختن و حرفای تو رو باور نمیکنن و بهت ناسزا میگن، اون عدهای هم که باور کردن اگه چند روز دیگه خلاف حرف تو رو زیر یه پست اینستاگرامی دیگه بخونن، اونو باور میکنن! چون حتی زحمت فکر کردن و تحلیل و سرچ و راستی آزمایی به خودشون نمیدن.»
بعد از چند دقیقه دوباره نوشت: «به نظرم مشکل اصلی مردم جهان سوم دولتاشون نیستن، خودشونن! اینا دغدغه ندارن! شکمشون سیر بوده، همیشه با حداقل کار بهترین زندگیو داشتن پس انگیزه و برنامه ای برای تکامل خودشون ندارن.
سکوت کردم. امکان تغییر نگاهش با دلایلم که نهایتا به یک سرچ ساده سرانه مطالعه و کار مفید در اینترنت در ایران نقض می شوند، بعید بود.
@mohsenrowhani
اولین باری نبود که دوستان غیرهمزبان از این پیام ها برایم می فرستادند که اکثرا پر بود از کنجکاوی و تعجب.
یکی از آنها "آدریانا" دختری امریکایی بود، که بعد از دیدن تعداد بازدید لایو مشترکم با سید، به دایرکتم انبوهی از سوال هایش را روانه کرد.
«این همه آدم چرا توی لایوت بودن سید؟ مگه چی میگفتی؟! اصلا باورم نمیشه که این همه آدم لایوتو میبینن! اگه ترامپ و اوباما هم توی اینستاگرام با هم لایو بذارن این تعداد بیننده ندارن. مثلا برو لایوهای "جو بایدن" رو ببین، تعداد بینندههاش درمقایسه با این لایوِ تو خنده داره!»
فکر کردم باز جای شکرش باقی بود که نمیدانست این گفتگو در ساعت یک تا سه بامداد به وقت ایران بوده، یا اینکه از تعداد بیننده ها و محتوای لایوهای شاخهای مجازی مان خبر نداشت.
جواب دادم: «چند سالی هست که اینستاگرام مبدل به محبوب ترین رسانه مجازی در ایران شده، بِماند که قرنطینه هم مزیدِ علت شده تا مردم وقت آزاد بیشتری داشته باشن و بیشتر خودشونو با فضای مجازی سرگرم کنن»
خودم هم نمیدانستم دلیل دومم واقعیت دارد یا صرفا توجیه است، مثلا اگر قرنطینه نبود واقعا بازدید کمتر میشد؟!
برایم نوشت: «نو آفِنْس! ناراحت نشی! ولی به نظر من، بیشتر به سطح فرهنگ مردم برمیگرده تا آزادیِ وقت که این روزا در موردِ همهی مردم جهان صدق میکنه؛ مثلا همین کارگر بنگلادشی رستوران دانشکده، چند وقت پیش داشت صفحهی فیس بوکشو توی آسانسور به همکارش نشون میداد و به تعداد بالای لایک عکسش افتخار می کرد. اینکه اون با تعداد لایک پز میداد مهم نیست، ولی اینکه این همه آدم توی بنگلادش سرشون توی گوشیشونه و دارن زندگی یه نفر دیگه رو اینطرف دنیا دنبال میکنن برام عجیب و تأسفباره!»
بدون نفس کشیدن تایپ می کرد. شوکه شدنش حتی از پشت کلماتش پیدا بود.
به حرفهایش فکر میکردم که نوشت:
«شاید یه دلیلش دیر اومدنِ تکنولوژی به کشورای شماست، از اون مهمتر، وقت براتون ارزش نداره شاید چون یاد گرفتید مصرفکننده این اپلیکیشنها باشید نه مدیریتکننده یا حتی تولید کننده! یا شاید هم مردم به تولیدی هاتون اعتماد ندارن، مثلا اگر این کارگر بنگلادشی سلبریتی بود، شاید میشد تعداد بالای مخاطبشو درک کرد ولی اینکه یه آدم کاملا معمولی میتونه ساعتها وقت مردم کشورش رو با نشون دادن عکسش وسط میدون تایمز تلف کنه! نشونهی خوبی در مورد زندگی مردم بنگلادش و وضعیت اون کشور نیست!»
ادامه داد:«به نظرم بنگلادشی ها مثل تماشاگرای فوتبالن که یه عمر آرزوی فوتبالیست شدن داشتن و حالا چون بهش نرسیدن الان توی استادیوم میشینن و بازی بقیه رو تماشا میکنن، یه عده سوت میزنن و تشویق میکنن، یه عده هم فحش میدن و تخریب. ولی همهشون یه درد مشترک دارن؛ آرزویی که بهش نرسیدن»
کمی از محتوای گفتگوی زندهام با سید را برایش توضیح دادم و در آخر نوشتم:
«میشه گفت مردم سایر کشورها کنجکاون ببینن تصورات ذهنیشون از امریکا چه قدر با واقعیت تطبیق داره. برای همین امثال این لایو یا پستهای آن دوست بنگلادشی انقدر بازدید دارند»
به سرعت برایم نوشت: «حرفاتو باور میکنن؟ به نظرت آدمایی که حتی با این دلیلی که گفتی، اصلا حوصله فکر کردن به درست و غلط حرفای تو رو دارن؟ من که فکر نمیکنم. یعنی لااقل تصویرم از اونور دنیا یه جمعیت چند ده میلیونی بدون حداقلی از سرانه مطالعه و صرفا مجذوبه شبکه های مجازی تولیدی ما و خوابیده روی نفت ه. چون مردم خاور میانه و آن کشورهای نزدیکش مثل پاکستان و همین بندگلادش اکثراً به قدری از لحاظ عملی و فکری تنبل بار اومدن که حاضر نیستن دنبال جواب سوالاشون برن. قطعا یه عدهشون از اینجا بهشت ساختن و حرفای تو رو باور نمیکنن و بهت ناسزا میگن، اون عدهای هم که باور کردن اگه چند روز دیگه خلاف حرف تو رو زیر یه پست اینستاگرامی دیگه بخونن، اونو باور میکنن! چون حتی زحمت فکر کردن و تحلیل و سرچ و راستی آزمایی به خودشون نمیدن.»
بعد از چند دقیقه دوباره نوشت: «به نظرم مشکل اصلی مردم جهان سوم دولتاشون نیستن، خودشونن! اینا دغدغه ندارن! شکمشون سیر بوده، همیشه با حداقل کار بهترین زندگیو داشتن پس انگیزه و برنامه ای برای تکامل خودشون ندارن.
سکوت کردم. امکان تغییر نگاهش با دلایلم که نهایتا به یک سرچ ساده سرانه مطالعه و کار مفید در اینترنت در ایران نقض می شوند، بعید بود.
@mohsenrowhani
Telegram
attach 📎
Forwarded from شرق
ماجرای مرگ 7 پناهجو در مرز ایران و ترکیه به روایت خانواده یکی از پناهجویان
گام معلق لکلک
🔹روزهای پایانی اسفندماه خانواده کامران گودرزی اطلاع دادند که فرزندشان در پی خروج غیرقانونی از کشور، در ترکیه مفقود شده است. جنازه کامران دو ماه بعد، همراه هفت پناهجوی اهل کشورهای دیگر داخل خاک ترکیه و در کوههای نزدیک شهر مرزی چالدران پیدا شد. طبق اعلام خانواده گودرزی، کامران متولد ۱۳۸۱، اهل تهران، در تاریخ ۲۸ اسفند ۹۸ از طریق مرز زمینی قصد ورود به خاک ترکیه را داشته که با «برخورد غیرانسانی پلیس ترکیه» در کوههای مملو از برف رها شده و جان باخته است. این گزارش روایت دو ماه بلاتکلیفی و حیرانی خانواده گودرزی از 25 اسفند 98 تا 27 اردیبهشت 99 است که در آخر منتهی به این شد که جسد پسرشان را میان جنازههای روی همانبارشدهای در پزشکی قانونی چالدران شناسایی کردند.
🔹از 20 میلیون تومان پول نقد، لباسها و کولهپشتی کامران، فقط پاسپورت، انگشتری مزین به نام خداوند و دو ساعت که هر دو حدود ساعت 11:10 روز 29 اسفند از کار افتادهاند، به جا مانده است. کامران پاسپورت قانونی داشت و میتوانست حداقل تا ترکیه را بهصورت قانونی از کشور خارج شود، اما همهگیری کرونا و بستهشدن راههای هوایی کامران را ترساند؛ ترسید که ماندگار شود، برای همین 25 اسفند، کولهپشتی سنگینش را برداشت و از خانه خارج شد. وقتی خانوادهاش به او گفتند که این راه سخت و بیبازگشت است، خندیده بود، ابروهایش را بالا انداخته بود و همانطورکه به انگشتر خدایش بوسه میزد، گفته بود: «خدا از من مراقبت میکند».
🔹مطابق روایت پدر کامران، او 21 اسفند، بهدلیل آنکه شنیده بود بهعلت کرونا مرزها به سمت یونان باز شده است، ضمن هماهنگی با قاچاقبر به سمت مرز حرکت میکند. عباس میگوید: «کامران پاسپورت داشت و من به او میگفتم کامران صبر کن تکلیف کرونا مشخص شود و قانونی از کشور خارج بشو، این مریضی بالاخره تمام میشود، عجله نکن. اما کامران میگفت: من دوست دارم بروم، زمینی میروم تا زندگیام را جای دیگری بسازم. به کامران التماس میکردم، اما نشد جلوی او را بگیرم. از روزی که تصمیم قطعی گرفت تا وقتی رفت دو سال طول کشید. کامران اما آماده رفتن بود و کاری از ما برنمیآمد. اول قرار شد با دوستانش برود، با آنها هماهنگ کرده بود تا سه نفری خارج شوند، اما لحظه آخر آن دو نفر دیگر منصرف شدند و کامران تنها ماند
🔹کامران میگفت زندگی من اینجا نیست. 21 اسفند از تهران خارج شد و 28 اسفند خبر داد که در حال حرکت به سمت مرز هستند. کامران نصف پولی که با قاچاقبر وعده کرده بود، یعنی نزدیک شش میلیون تومان را داده بود و قرار بود که بقیه پول را در مرز یونان تحویل بدهد. اما وقتی جسد کامران پیدا شد پول کمی همراهش بود. به او گفته بودیم پولها را در جاهای مختلف لباس و کیفش جاسازی کند تا پولش را از دست ندهد. بعد فهمیدیم حتی پولش را هم از او گرفته بودند. کیف گردنی کامران هم همراهش بود، اما فقط پاسپورت و کیف باقی مانده بود، من مطمئنم پسرم بهسادگی نمرده است.
🔹به گفته خانواده گودرزی و آنچه پلیس مرزی به اطلاع خانواده آنها رسانده، پلیس ترکیه بعد از گرفتن وسایل کامران و دیگر پناهجویان آنها را نزدیکی مرز ایران، در کوههای چالدران که صعبالعبورترین مسیر برای پناهجویان است رها میکند، به امید آنکه پیدا نشوند و نتوانند بگویند که پلیس ترکیه چه رفتاری با آنها کرده است
🔹بنا به گفته عباس گودرزی، اجساد پیداشده همراه کامران گودرزی، ملیتهای مختلفی داشتند، افغانستانی، بنگلادشی و پاکستانی. پس از رسیدن عباس به چالدران مشخص شده است که مابقی اجساد بهدلیل آنکه شناسایی نشدهاند و کسی هم پیگیر آنها نبوده، به دستور قاضی همان روز دفن شدهاند.
رفتار خشونتآمیز پلیس ترکیه با پناهجویان سابقه دارد. در سال 2019 نیز خبرگزاری آناتولی از کشف اجساد پناهجویان در مرز این کشور خبر داده بود. مطابق آنچه در خبرها منتشر شده، پیشتر نیز پلیس ترکیه با گاز اشکآور به استقبال پناهجویان رفته است.
برای خواندن گزارش بر روی لینک کلیک کنید:
https://plink.ir/mZaZ2
@sharghdaily
گام معلق لکلک
🔹روزهای پایانی اسفندماه خانواده کامران گودرزی اطلاع دادند که فرزندشان در پی خروج غیرقانونی از کشور، در ترکیه مفقود شده است. جنازه کامران دو ماه بعد، همراه هفت پناهجوی اهل کشورهای دیگر داخل خاک ترکیه و در کوههای نزدیک شهر مرزی چالدران پیدا شد. طبق اعلام خانواده گودرزی، کامران متولد ۱۳۸۱، اهل تهران، در تاریخ ۲۸ اسفند ۹۸ از طریق مرز زمینی قصد ورود به خاک ترکیه را داشته که با «برخورد غیرانسانی پلیس ترکیه» در کوههای مملو از برف رها شده و جان باخته است. این گزارش روایت دو ماه بلاتکلیفی و حیرانی خانواده گودرزی از 25 اسفند 98 تا 27 اردیبهشت 99 است که در آخر منتهی به این شد که جسد پسرشان را میان جنازههای روی همانبارشدهای در پزشکی قانونی چالدران شناسایی کردند.
🔹از 20 میلیون تومان پول نقد، لباسها و کولهپشتی کامران، فقط پاسپورت، انگشتری مزین به نام خداوند و دو ساعت که هر دو حدود ساعت 11:10 روز 29 اسفند از کار افتادهاند، به جا مانده است. کامران پاسپورت قانونی داشت و میتوانست حداقل تا ترکیه را بهصورت قانونی از کشور خارج شود، اما همهگیری کرونا و بستهشدن راههای هوایی کامران را ترساند؛ ترسید که ماندگار شود، برای همین 25 اسفند، کولهپشتی سنگینش را برداشت و از خانه خارج شد. وقتی خانوادهاش به او گفتند که این راه سخت و بیبازگشت است، خندیده بود، ابروهایش را بالا انداخته بود و همانطورکه به انگشتر خدایش بوسه میزد، گفته بود: «خدا از من مراقبت میکند».
🔹مطابق روایت پدر کامران، او 21 اسفند، بهدلیل آنکه شنیده بود بهعلت کرونا مرزها به سمت یونان باز شده است، ضمن هماهنگی با قاچاقبر به سمت مرز حرکت میکند. عباس میگوید: «کامران پاسپورت داشت و من به او میگفتم کامران صبر کن تکلیف کرونا مشخص شود و قانونی از کشور خارج بشو، این مریضی بالاخره تمام میشود، عجله نکن. اما کامران میگفت: من دوست دارم بروم، زمینی میروم تا زندگیام را جای دیگری بسازم. به کامران التماس میکردم، اما نشد جلوی او را بگیرم. از روزی که تصمیم قطعی گرفت تا وقتی رفت دو سال طول کشید. کامران اما آماده رفتن بود و کاری از ما برنمیآمد. اول قرار شد با دوستانش برود، با آنها هماهنگ کرده بود تا سه نفری خارج شوند، اما لحظه آخر آن دو نفر دیگر منصرف شدند و کامران تنها ماند
🔹کامران میگفت زندگی من اینجا نیست. 21 اسفند از تهران خارج شد و 28 اسفند خبر داد که در حال حرکت به سمت مرز هستند. کامران نصف پولی که با قاچاقبر وعده کرده بود، یعنی نزدیک شش میلیون تومان را داده بود و قرار بود که بقیه پول را در مرز یونان تحویل بدهد. اما وقتی جسد کامران پیدا شد پول کمی همراهش بود. به او گفته بودیم پولها را در جاهای مختلف لباس و کیفش جاسازی کند تا پولش را از دست ندهد. بعد فهمیدیم حتی پولش را هم از او گرفته بودند. کیف گردنی کامران هم همراهش بود، اما فقط پاسپورت و کیف باقی مانده بود، من مطمئنم پسرم بهسادگی نمرده است.
🔹به گفته خانواده گودرزی و آنچه پلیس مرزی به اطلاع خانواده آنها رسانده، پلیس ترکیه بعد از گرفتن وسایل کامران و دیگر پناهجویان آنها را نزدیکی مرز ایران، در کوههای چالدران که صعبالعبورترین مسیر برای پناهجویان است رها میکند، به امید آنکه پیدا نشوند و نتوانند بگویند که پلیس ترکیه چه رفتاری با آنها کرده است
🔹بنا به گفته عباس گودرزی، اجساد پیداشده همراه کامران گودرزی، ملیتهای مختلفی داشتند، افغانستانی، بنگلادشی و پاکستانی. پس از رسیدن عباس به چالدران مشخص شده است که مابقی اجساد بهدلیل آنکه شناسایی نشدهاند و کسی هم پیگیر آنها نبوده، به دستور قاضی همان روز دفن شدهاند.
رفتار خشونتآمیز پلیس ترکیه با پناهجویان سابقه دارد. در سال 2019 نیز خبرگزاری آناتولی از کشف اجساد پناهجویان در مرز این کشور خبر داده بود. مطابق آنچه در خبرها منتشر شده، پیشتر نیز پلیس ترکیه با گاز اشکآور به استقبال پناهجویان رفته است.
برای خواندن گزارش بر روی لینک کلیک کنید:
https://plink.ir/mZaZ2
@sharghdaily
روزنامه شرق
گام معلق لکلک
Forwarded from شرق
🔺گفتوگوی «شرق» با خانواده 2 نفر از قربانیان سانحه هواپیمای اوکراینی
🔹شهرزاد همتی: جایی در خیابان قیطریه تهران، در آپارتمانی در کمرکش کوچهای خلوت، سحرگاه روز 18 دیماه 1398، زهرا آخرین بار دستان فرزندانش را گرفت و آنها را بوسید. شیرینی و ساندویچها را در ساکدستیشان گذاشت و به پسر خوشقامتش گفت از صبحانه غافل نشود. محمدحسین که چشم از تلفن همراهش برنمیداشت گفته بود: حالا مامان توی این وضعیت جنگی، صبحانه خیلی مهم نیست... این آخرین دیدار آنها بود. زینب و محمد را از زیر قرآن رد کردند، احتمالا مادر در گوش پسرش به او تأکید کرده که برای عید که مراسم دامادیاش است، حتما خودش را آماده کند، احتمالا روسری زینب را مرتب کرده و در جواب نگرانیهایش برای جنگ احتمالی گفته: نگران نباش عزیزم... بعد آنها به همراه پدر سوار آسانسور شدهاند و برای همیشه رفتهاند. از همان گرگومیش 18 دیماه، این آپارتمان در کمرکش کوچهای خلوت در خیابان قیطریه دیگر رنگوبوی زندگی نگرفت. مثل خانواده 175 نفر دیگری که سوار آن هواپیما شدند. دکتر زهرا مجد و دکتر محسن اسدیلاری، مثل تمام بازماندگان آن پرواز یک سال آزگار است که زندگی نکردهاند.
🔹از همان صبحی که خواهر زهرا تلفن کرد و گفت یک هواپیما به مقصد اوکراین سقوط کرده، این خانه دیگر خانه نشد...؛ خانهای که قرار بود برای نوروز پر از گل و نقل و هلهله عروسی محمدحسین باشد، از همان ظهر هجدهم دیماه سیاهپوش شد و مراسم فاتحه برپا کرد. مادر و پدر جوانی که یکشبه دو فرزند از دست دادند، در آستانه یکسالگی این عزا، دوباره در این خانه را باز میکنند. خانهای که یک سال است دیگر خانه نیست و زهرا دیگر حاضر نشد به آنجا پا بگذارد. روی مبلها کشیده شده و خانه بوی زندگی نمیدهد. غذایی روی گاز در حال آمادهشدن نیست، از اتاق بچهها هیچ صدایی نمیآید. زهرا دیگر حاضر نشد بدون زینب و محمدحسین به این خانه برگردد. حالا خانه آماده سالگرد عزای بچههاست. مثل خانه بقیه مسافران که این روزها سالگرد یکسالگی داغشان را برقرار میکنند. این گزارش، شرححالی از رنج پدر و مادرهایی است که در آن پرواز فرزندانشان را از دست دادند. زهرا و محسن یکی از این پدر و مادرها هستند، آنها راوی این فقدان یکسالهاند.
🔹مثل پدر و مادر آرش، پدر و مادر پونه، پدر ریرا، پدر راستین، پدر و مادر سهند و سوفی و همه آنهایی که در این یک سال رنجی بالاتر از تصور را تجربه میکنند. آنهایی که یکشبه یک خانواده را از دست دادند. محمدحسین، مدالآور المپیاد شیمی و خواهرش به تورنتو رفته بودند تا در آنجا در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهند. زینب 21 سال و محمدحسین فقط 23 سال داشت.
🔹هنوز سیاهشان را از تن درنیاوردهاند... راست میگویند، برای برگشتن به زندگی عادی خیلی زود است. چشمهای مادر خانه قرمز است. انگار پیش از رسیدن ما گریه کرده. پوستری قدی از محمدحسین و زینب وسط پذیرایی است. سبد گل سفید در دستانم معذب است، انگار میخواهم قایمش کنم، کاش همان ابتدا در سطل زباله کنار آسانسور انداخته بودمش... پدرشان سبد را از دستم میگیرد و گوشهای از اتاق میگذارد. در اتاق تلویزیون مینشینیم. روبهروی دو راحتی که جای زینب و محمدحسین بود.
🔹زهرا همانطور که روسریاش را مرتب میکند، میگوید: «مینشستند جلوی هم روبهروی تلویزیون و مدام خبرها را چک میکردند. نگران بودند که جنگ بشود. محمدحسین میگفت: مامان اگر جنگ بشه، باید گروهی از نخبگان تشکیل بدیم. مامان یادت باشه اگر جنگ بشه من برمیگردم... ما باید اینجا باشیم و بجنگیم...». دستهای مادر مشت میشود و میگوید: «از این دلم میسوزد... از اینکه بچهام آنقدر عرق ملی داشت...». از صبح ماجرا بگویید... آنها روایتگر روزهای پیش از سقوط هستند؛ روزهایی که میگویند برای بچههایشان پر بود از بوی میهنپرستی. انگار نمیخواهند به روز 18 دیماه بپردازند...
🔹مادر میخواهد کمی عقبتر را روایت کند: «بچههای من بیشتر عمرشان را خارج از کشور گذراندند. هفت سال ابتداییشان را در انگلستان گذرانده بودند، هفت ساله دوم را ایران بودند و حدود شش سال بود که به کانادا رفته بودند. فرزندان باهوش و پرافتخار ما. بچههایی که اینجا هم اگر میماندند میتوانستند مدارج عالی داشته باشند، اما محمدحسین میگفت اینجا هر کاری بکنیم میگویند پدر و مادرشان کردند، میرویم جای دیگر زندگیمان را میسازیم و برمیگردیم.
@sharghdaily
🔹شهرزاد همتی: جایی در خیابان قیطریه تهران، در آپارتمانی در کمرکش کوچهای خلوت، سحرگاه روز 18 دیماه 1398، زهرا آخرین بار دستان فرزندانش را گرفت و آنها را بوسید. شیرینی و ساندویچها را در ساکدستیشان گذاشت و به پسر خوشقامتش گفت از صبحانه غافل نشود. محمدحسین که چشم از تلفن همراهش برنمیداشت گفته بود: حالا مامان توی این وضعیت جنگی، صبحانه خیلی مهم نیست... این آخرین دیدار آنها بود. زینب و محمد را از زیر قرآن رد کردند، احتمالا مادر در گوش پسرش به او تأکید کرده که برای عید که مراسم دامادیاش است، حتما خودش را آماده کند، احتمالا روسری زینب را مرتب کرده و در جواب نگرانیهایش برای جنگ احتمالی گفته: نگران نباش عزیزم... بعد آنها به همراه پدر سوار آسانسور شدهاند و برای همیشه رفتهاند. از همان گرگومیش 18 دیماه، این آپارتمان در کمرکش کوچهای خلوت در خیابان قیطریه دیگر رنگوبوی زندگی نگرفت. مثل خانواده 175 نفر دیگری که سوار آن هواپیما شدند. دکتر زهرا مجد و دکتر محسن اسدیلاری، مثل تمام بازماندگان آن پرواز یک سال آزگار است که زندگی نکردهاند.
🔹از همان صبحی که خواهر زهرا تلفن کرد و گفت یک هواپیما به مقصد اوکراین سقوط کرده، این خانه دیگر خانه نشد...؛ خانهای که قرار بود برای نوروز پر از گل و نقل و هلهله عروسی محمدحسین باشد، از همان ظهر هجدهم دیماه سیاهپوش شد و مراسم فاتحه برپا کرد. مادر و پدر جوانی که یکشبه دو فرزند از دست دادند، در آستانه یکسالگی این عزا، دوباره در این خانه را باز میکنند. خانهای که یک سال است دیگر خانه نیست و زهرا دیگر حاضر نشد به آنجا پا بگذارد. روی مبلها کشیده شده و خانه بوی زندگی نمیدهد. غذایی روی گاز در حال آمادهشدن نیست، از اتاق بچهها هیچ صدایی نمیآید. زهرا دیگر حاضر نشد بدون زینب و محمدحسین به این خانه برگردد. حالا خانه آماده سالگرد عزای بچههاست. مثل خانه بقیه مسافران که این روزها سالگرد یکسالگی داغشان را برقرار میکنند. این گزارش، شرححالی از رنج پدر و مادرهایی است که در آن پرواز فرزندانشان را از دست دادند. زهرا و محسن یکی از این پدر و مادرها هستند، آنها راوی این فقدان یکسالهاند.
🔹مثل پدر و مادر آرش، پدر و مادر پونه، پدر ریرا، پدر راستین، پدر و مادر سهند و سوفی و همه آنهایی که در این یک سال رنجی بالاتر از تصور را تجربه میکنند. آنهایی که یکشبه یک خانواده را از دست دادند. محمدحسین، مدالآور المپیاد شیمی و خواهرش به تورنتو رفته بودند تا در آنجا در رشته پزشکی ادامه تحصیل دهند. زینب 21 سال و محمدحسین فقط 23 سال داشت.
🔹هنوز سیاهشان را از تن درنیاوردهاند... راست میگویند، برای برگشتن به زندگی عادی خیلی زود است. چشمهای مادر خانه قرمز است. انگار پیش از رسیدن ما گریه کرده. پوستری قدی از محمدحسین و زینب وسط پذیرایی است. سبد گل سفید در دستانم معذب است، انگار میخواهم قایمش کنم، کاش همان ابتدا در سطل زباله کنار آسانسور انداخته بودمش... پدرشان سبد را از دستم میگیرد و گوشهای از اتاق میگذارد. در اتاق تلویزیون مینشینیم. روبهروی دو راحتی که جای زینب و محمدحسین بود.
🔹زهرا همانطور که روسریاش را مرتب میکند، میگوید: «مینشستند جلوی هم روبهروی تلویزیون و مدام خبرها را چک میکردند. نگران بودند که جنگ بشود. محمدحسین میگفت: مامان اگر جنگ بشه، باید گروهی از نخبگان تشکیل بدیم. مامان یادت باشه اگر جنگ بشه من برمیگردم... ما باید اینجا باشیم و بجنگیم...». دستهای مادر مشت میشود و میگوید: «از این دلم میسوزد... از اینکه بچهام آنقدر عرق ملی داشت...». از صبح ماجرا بگویید... آنها روایتگر روزهای پیش از سقوط هستند؛ روزهایی که میگویند برای بچههایشان پر بود از بوی میهنپرستی. انگار نمیخواهند به روز 18 دیماه بپردازند...
🔹مادر میخواهد کمی عقبتر را روایت کند: «بچههای من بیشتر عمرشان را خارج از کشور گذراندند. هفت سال ابتداییشان را در انگلستان گذرانده بودند، هفت ساله دوم را ایران بودند و حدود شش سال بود که به کانادا رفته بودند. فرزندان باهوش و پرافتخار ما. بچههایی که اینجا هم اگر میماندند میتوانستند مدارج عالی داشته باشند، اما محمدحسین میگفت اینجا هر کاری بکنیم میگویند پدر و مادرشان کردند، میرویم جای دیگر زندگیمان را میسازیم و برمیگردیم.
@sharghdaily
شرق
گفتوگوی «شرق» با خانواده 2 نفر از قربانیان سانحه هواپیمای اوکراینی
شهرزاد همتی: جایی در خیابان قیطریه تهران، در آپارتمانی در کمرکش کوچهای خلوت، سحرگاه روز 18 دیماه 1398، زهرا آخرین بار دستان فرزندانش را گرفت و آنها را
Forwarded from روزبه فیض | یادداشتها و ترجمهها (Roozbeh Feiz)
حقیقت دربارهٔ ایران
🕊 ۲۲ بهمن است و در این سالروز مهم، «حقیقت دربارهٔ ایران» را از زبان نورمن فینکلستین بخوانیم که در سال ۲۰۱۰ نوشته شده است①:
علت واقعی حملات بیوقفهٔ آمریکا و رسانههای جریان اصلی علیه ایران چیست؟ دلیل آن نمیتواند به این مربوط شود که حکومت ایران تهاجمی است یا برای همسایههایش خطرناک است. این ادعا با فکتها نمیخواند. اما اینکه حکومت ایران طرفدار بنیادگرایی اسلامی است، دموکراسی معیوبی دارد، یا زنان را از حقوق مشابهِ آنچه در غرب میبینیم محروم میکند نیز نمیتواند به موضوع مربوط باشد. چون عربستان سعودی بنیادگراتر است، به مراتب کمتر دموکراتیک است و اجحاف بزرگتری به زنان میکند و با این حال متحد آمریکاست.
پیگیری برنامهٔ هستهای، و به احتمال زیاد تلاش برای ایجاد ظرفیت تولید سلاحهای هستهای نیز نمیتواند موضوعیت داشته باشد، چرا که پاکستان، هندوستان و اسرائیل قدرتهای هستهای هستند و در عین حال متحد آمریکا باقی ماندهاند. در واقع اسرائیل حین توسعهٔ برنامهٔ هستهای نظامی خود آمریکا را فریفت.
پاسخ سؤال بالا کاملاً واضح است: ایران به علت خروج از مدار کنترلشده توسط آمریکا باید تنبیه شود. بر خلاف کشورهایی نظیر عربستان سعودی، ایران از لحظهٔ پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۹۷۹ که منجر به خلع شاه شد، مستقل عمل کرده و به این ترتیب قدرت آمریکا را به دو شکل به چالش کشیده است:
(۱) سرپیچی از فرمانهای آمریکا روی دستیابی به اهداف مورد نظر آمریکا در رابطه با ایران تأثیر میگذارد.
(۲) سرپیچی از فرمانهای آمریکا برای کشورهای دیگری که میخواهند مسیر مستقلی در پیش بگیرند الگویی «بد» است.
شاه میتوانست از قدرت خود سوءاستفاده کند (به عنوان مثال، استفادهٔ گسترده از شکنجه) و وفاداریش به آمریکا او را از محکومیت آمریکایی مصون میداشت. اما این موضوع مانع از محکوم شدن او توسط انبوه ایرانیانی که سرنگونش کردند نشد.
① Finkelstein, Norman G. 2010. The truth about Iran.
https://www.instagram.com/p/CLG3ZqKgD4F/
🕊 ۲۲ بهمن است و در این سالروز مهم، «حقیقت دربارهٔ ایران» را از زبان نورمن فینکلستین بخوانیم که در سال ۲۰۱۰ نوشته شده است①:
علت واقعی حملات بیوقفهٔ آمریکا و رسانههای جریان اصلی علیه ایران چیست؟ دلیل آن نمیتواند به این مربوط شود که حکومت ایران تهاجمی است یا برای همسایههایش خطرناک است. این ادعا با فکتها نمیخواند. اما اینکه حکومت ایران طرفدار بنیادگرایی اسلامی است، دموکراسی معیوبی دارد، یا زنان را از حقوق مشابهِ آنچه در غرب میبینیم محروم میکند نیز نمیتواند به موضوع مربوط باشد. چون عربستان سعودی بنیادگراتر است، به مراتب کمتر دموکراتیک است و اجحاف بزرگتری به زنان میکند و با این حال متحد آمریکاست.
پیگیری برنامهٔ هستهای، و به احتمال زیاد تلاش برای ایجاد ظرفیت تولید سلاحهای هستهای نیز نمیتواند موضوعیت داشته باشد، چرا که پاکستان، هندوستان و اسرائیل قدرتهای هستهای هستند و در عین حال متحد آمریکا باقی ماندهاند. در واقع اسرائیل حین توسعهٔ برنامهٔ هستهای نظامی خود آمریکا را فریفت.
پاسخ سؤال بالا کاملاً واضح است: ایران به علت خروج از مدار کنترلشده توسط آمریکا باید تنبیه شود. بر خلاف کشورهایی نظیر عربستان سعودی، ایران از لحظهٔ پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۹۷۹ که منجر به خلع شاه شد، مستقل عمل کرده و به این ترتیب قدرت آمریکا را به دو شکل به چالش کشیده است:
(۱) سرپیچی از فرمانهای آمریکا روی دستیابی به اهداف مورد نظر آمریکا در رابطه با ایران تأثیر میگذارد.
(۲) سرپیچی از فرمانهای آمریکا برای کشورهای دیگری که میخواهند مسیر مستقلی در پیش بگیرند الگویی «بد» است.
شاه میتوانست از قدرت خود سوءاستفاده کند (به عنوان مثال، استفادهٔ گسترده از شکنجه) و وفاداریش به آمریکا او را از محکومیت آمریکایی مصون میداشت. اما این موضوع مانع از محکوم شدن او توسط انبوه ایرانیانی که سرنگونش کردند نشد.
① Finkelstein, Norman G. 2010. The truth about Iran.
https://www.instagram.com/p/CLG3ZqKgD4F/
Forwarded from عصر ایران
🎥 گزارش اختصاصی عصر ایران
زلزله سیسخت، خانههای نه چندان سخت شهر را در هم کوبید/ چون کشته نداشتند در روزهای اول برای افکار عمومی مهم نبودند (فیلم) 👇👇👇
▪️حسن ظهوری و زینب رحیمی
asriran.com/003F3j
asriran.com
@MyAsriran
زلزله سیسخت، خانههای نه چندان سخت شهر را در هم کوبید/ چون کشته نداشتند در روزهای اول برای افکار عمومی مهم نبودند (فیلم) 👇👇👇
▪️حسن ظهوری و زینب رحیمی
asriran.com/003F3j
asriran.com
@MyAsriran
Forwarded from ایران ما
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«گفت و گو با اسراییل، گفتگوی شمشیر و گردن است»
مصاحبه غسان کنفانی، نویسنده نامدار فلسطینی با ریچارد کارلتون. بیروت 1970.
کنفانی سی و شش ساله بود که با انفجار بمبی در اتومبیلش ترور شد.
@iranmaa
مصاحبه غسان کنفانی، نویسنده نامدار فلسطینی با ریچارد کارلتون. بیروت 1970.
کنفانی سی و شش ساله بود که با انفجار بمبی در اتومبیلش ترور شد.
@iranmaa
Forwarded from محمود فرجامی
پاس گل طلایی برای محدودیت اینترنت در ایران
(محمود فرجامی)
نمونهها فراوان است که هر وقت جناح حاکم سرکوبگر در ایران میخواهد برای محدودیت یا سرکوب تازهای -که بین هواداران خودش هم ناموجه است- توجیه یا زمینهسازی فکری کند، پاس گلی از «آنطرف» میرسد. مثلا در روزگاری که همه چیز اینقدر عیان نبود، وقتی میخواستند خاتمی که هنوز مقبولیتی در حد تاثیرگذاری در انتخابات داشت را محصور و محدودتر کنند خانم خبرنگاری که سابقا دور و بر او و اصلاحطلبان میپلکید و بعد از شاخهای اپوزوسیون در صدای آمریکا شد فیلمی که غیرقانونی و آفدریکورد ضبط شده بود را در آورد از آوازخوانی ناگهانیاش مقابل حجتالاسلام!
برای محدودیت و سانسور اینترنت در ایران هیچ نیازی نیست از نمایندگان این مجلس فاسد و ننگ بشر دنبال مدرک بود. برای همین روزها و کارها دستچین شدهاند و مفتخرند به پلیدی و مردمآزاری، بستن اینستاگرام که کاری نیست. مساله پاس گلهایی است که باید از «آنطرف» به موقع برسد و ظاهرا دارد اینبار در وقت طلایی میرسد:
مهدی رستمپور مدعی شده که بخاطر ریپورت گروهی از سلبریتیهای اینستاگرامی، و فالوئرهایشان، اینستاگرام اکانت او را محدود کرده. تا اینجا چیزی عجیب نیست و وقتی یک نفر درست و نادرست هر کس دم دستش میرسد را به دزدی و کلاهبرداری و تجاوز متهم میکند و فالوئرهای آنها را گوسفند میخواند چندان هم نباید تعجب کند از واکنش آنها. فکر کن هنرمندی، حتی در سطح بختیاری باشی و ببینی یکی که اوج هنرش در ایران آویزان بودن به همان صداوسیمایی بود که الان تو را به خاطرش سرزنش میکند و شارلاتان میخواند، چه میکنی؟ یا اصلا ابلهی در حد آن مردک مزلف که با پول بابا و قمار و دزدی، هزاران پست از مدل برزیلی و ویلای کرایهای و عضلات تزریقی گذاشته باشی و بعد سالها شاخ شده باشی و ببینی یکی که با سیزده پست، سیصد هزار فالوئر دارد تو را متهم میکند به خرید و دزدی لایک و فالوئر!
کاری نداریم که رستمپور روی موج سوار شد و ماجرا را ربط داد به خوزستان (که جدا باید اینجا هم گفت مظلوم خوزستان!) اما نکته بهتانگیز و پاس گل ماجرا این است که او رسما نوشت یک کارمند اینستاگرام اطلاعات و حتی شماره آیپی ریپورتکنندهها را به او داده!
پاس گل از این بهتر؟ فرض بعید که آدمهای منطقی و باشرفی هنوز توی سیستم باشند و با تعطیلی اینستاگرام در ایران مخالف؛ الان همان دستنشاندگان جنتی در بهارستان این را مدرک کنند که: «این دیگر حرف ما نیست؛ خودت ببین چه راحت کارمند اینستاگرام محرمانهترین اطلاعات کاربران ایرانی را به کارمند عربستان سعودی میدهد» چه جوابی دارد بدهد؟
من مثل بسیاری از روزنامهنگاران قدیمی اعتقاد ندارم که حقوقبگیران صدا و سیما و سپاه و فارس که یکشبه پناهنده و اپوزوسیون شدند و با فحاشی به این و آن مورد توجه قرار گرفتند الزاما نفوذی و حقوقبگیر صاحبکاران سابقند؛ شاید برای بعضیها اینطور نباشد. با رستمپور هم حرفی ندارم و همچنان میتواند در جواب هر انتقادی طرف را به کلاهبرداری و تجاوز و شارلاتانیزم و نوکری ج ا ا (و هر چه بوده یا آرزو دارد باشد!) متهم کند. بالاخره اگر مدرک ندارد، همچنان چتر امنیتی که دارد، در رسانهای کار میکند که ظاهرا هیچ پرنسیب و محدودیت کاری و اخلاقی و صنفی برای کارکنانش قایل نیست و حقوقبگیر دولتیست که با اره و اسید سراغ منتقدان می آید.
من فقط از شما میپرسم اینطور پاس گلهای طلایی را چطور میشود تفسیر کرد؟ و اگر ادعا استثنائا درست باشد چطور میشود در چنین فضای بیدروپیکری نفس کشید؟
بیچاره مردمانی گیرافتاده بین افسران جنگنرم سپاه و کارمندان دستودلباز اینستاگرام!
@farjamimahmud
(محمود فرجامی)
نمونهها فراوان است که هر وقت جناح حاکم سرکوبگر در ایران میخواهد برای محدودیت یا سرکوب تازهای -که بین هواداران خودش هم ناموجه است- توجیه یا زمینهسازی فکری کند، پاس گلی از «آنطرف» میرسد. مثلا در روزگاری که همه چیز اینقدر عیان نبود، وقتی میخواستند خاتمی که هنوز مقبولیتی در حد تاثیرگذاری در انتخابات داشت را محصور و محدودتر کنند خانم خبرنگاری که سابقا دور و بر او و اصلاحطلبان میپلکید و بعد از شاخهای اپوزوسیون در صدای آمریکا شد فیلمی که غیرقانونی و آفدریکورد ضبط شده بود را در آورد از آوازخوانی ناگهانیاش مقابل حجتالاسلام!
برای محدودیت و سانسور اینترنت در ایران هیچ نیازی نیست از نمایندگان این مجلس فاسد و ننگ بشر دنبال مدرک بود. برای همین روزها و کارها دستچین شدهاند و مفتخرند به پلیدی و مردمآزاری، بستن اینستاگرام که کاری نیست. مساله پاس گلهایی است که باید از «آنطرف» به موقع برسد و ظاهرا دارد اینبار در وقت طلایی میرسد:
مهدی رستمپور مدعی شده که بخاطر ریپورت گروهی از سلبریتیهای اینستاگرامی، و فالوئرهایشان، اینستاگرام اکانت او را محدود کرده. تا اینجا چیزی عجیب نیست و وقتی یک نفر درست و نادرست هر کس دم دستش میرسد را به دزدی و کلاهبرداری و تجاوز متهم میکند و فالوئرهای آنها را گوسفند میخواند چندان هم نباید تعجب کند از واکنش آنها. فکر کن هنرمندی، حتی در سطح بختیاری باشی و ببینی یکی که اوج هنرش در ایران آویزان بودن به همان صداوسیمایی بود که الان تو را به خاطرش سرزنش میکند و شارلاتان میخواند، چه میکنی؟ یا اصلا ابلهی در حد آن مردک مزلف که با پول بابا و قمار و دزدی، هزاران پست از مدل برزیلی و ویلای کرایهای و عضلات تزریقی گذاشته باشی و بعد سالها شاخ شده باشی و ببینی یکی که با سیزده پست، سیصد هزار فالوئر دارد تو را متهم میکند به خرید و دزدی لایک و فالوئر!
کاری نداریم که رستمپور روی موج سوار شد و ماجرا را ربط داد به خوزستان (که جدا باید اینجا هم گفت مظلوم خوزستان!) اما نکته بهتانگیز و پاس گل ماجرا این است که او رسما نوشت یک کارمند اینستاگرام اطلاعات و حتی شماره آیپی ریپورتکنندهها را به او داده!
پاس گل از این بهتر؟ فرض بعید که آدمهای منطقی و باشرفی هنوز توی سیستم باشند و با تعطیلی اینستاگرام در ایران مخالف؛ الان همان دستنشاندگان جنتی در بهارستان این را مدرک کنند که: «این دیگر حرف ما نیست؛ خودت ببین چه راحت کارمند اینستاگرام محرمانهترین اطلاعات کاربران ایرانی را به کارمند عربستان سعودی میدهد» چه جوابی دارد بدهد؟
من مثل بسیاری از روزنامهنگاران قدیمی اعتقاد ندارم که حقوقبگیران صدا و سیما و سپاه و فارس که یکشبه پناهنده و اپوزوسیون شدند و با فحاشی به این و آن مورد توجه قرار گرفتند الزاما نفوذی و حقوقبگیر صاحبکاران سابقند؛ شاید برای بعضیها اینطور نباشد. با رستمپور هم حرفی ندارم و همچنان میتواند در جواب هر انتقادی طرف را به کلاهبرداری و تجاوز و شارلاتانیزم و نوکری ج ا ا (و هر چه بوده یا آرزو دارد باشد!) متهم کند. بالاخره اگر مدرک ندارد، همچنان چتر امنیتی که دارد، در رسانهای کار میکند که ظاهرا هیچ پرنسیب و محدودیت کاری و اخلاقی و صنفی برای کارکنانش قایل نیست و حقوقبگیر دولتیست که با اره و اسید سراغ منتقدان می آید.
من فقط از شما میپرسم اینطور پاس گلهای طلایی را چطور میشود تفسیر کرد؟ و اگر ادعا استثنائا درست باشد چطور میشود در چنین فضای بیدروپیکری نفس کشید؟
بیچاره مردمانی گیرافتاده بین افسران جنگنرم سپاه و کارمندان دستودلباز اینستاگرام!
@farjamimahmud
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«سود امثال طالبان برای آمریکا و غربیها بیشتر از سود کمپانیهای بویینگ و مایکروسافت و... بودە است»
این را جواد سلطانی میگوید استاد جامعهشناسی در دانشگاه ابنسینای کابل.
(این مصاحبه حدود یک سال پیش انجام شده است.)
پیشنهاد میکنم حتی اگر مسأله افغانستان برایتان مهم نیست صحبتهای آقای سلطانی را حتما به صورت کامل ببینید. آنچه که آمریکا و متحدانش به روز افغانستان آوردند و دارند میآورند، مسأله مشترک همه ما اهالی این منطقه است. مسألهای که البته با کمک رسانههای فارسیزبانشان آن را به صورت برعکس به خورد بخشی از افکار عمومی ما میدهند.
این هم یادتان باشد که کسانی مثل جواد سلطانی، متاسفانه هم در افغانستان و هم در ایران و دیگر کشورهای مشابه ما، از همه طرف همیشه تحت فشار و آسیبند، چون همزمان هم بیتعارف منتقد و مخالف بنیادگراهای خشکمغز داخلی و سیاستهای ویرانگر آنها برای کشورشان هستند و هم فریب آمریکا و غرب و پروپاگاندای رسانههای وابستهشان را نمیخورند. به همین خاطر هم غرب و غربگراها همیشه آنها را بایکوت میکنند و هم در داخل معمولاً خطر بازداشت و حذف تهدیدشان میکند.
این را جواد سلطانی میگوید استاد جامعهشناسی در دانشگاه ابنسینای کابل.
(این مصاحبه حدود یک سال پیش انجام شده است.)
پیشنهاد میکنم حتی اگر مسأله افغانستان برایتان مهم نیست صحبتهای آقای سلطانی را حتما به صورت کامل ببینید. آنچه که آمریکا و متحدانش به روز افغانستان آوردند و دارند میآورند، مسأله مشترک همه ما اهالی این منطقه است. مسألهای که البته با کمک رسانههای فارسیزبانشان آن را به صورت برعکس به خورد بخشی از افکار عمومی ما میدهند.
این هم یادتان باشد که کسانی مثل جواد سلطانی، متاسفانه هم در افغانستان و هم در ایران و دیگر کشورهای مشابه ما، از همه طرف همیشه تحت فشار و آسیبند، چون همزمان هم بیتعارف منتقد و مخالف بنیادگراهای خشکمغز داخلی و سیاستهای ویرانگر آنها برای کشورشان هستند و هم فریب آمریکا و غرب و پروپاگاندای رسانههای وابستهشان را نمیخورند. به همین خاطر هم غرب و غربگراها همیشه آنها را بایکوت میکنند و هم در داخل معمولاً خطر بازداشت و حذف تهدیدشان میکند.
حیف و صد حیف
صدرا محقق
هم کریسمس جشنی مذهبیست و هم بابانوئل (سانتاکلاوس) برگرفته از نام یک کشیش مسیحی. هم هالووین مناسبتی برای بزرگداشت یاد درگذشتگان مسیحیت است و هم ولنتاین مراسمیست به افتخار قدیسی در کلیسای کاتولیک.
عید فطر و قربان یا تولد حضرت محمد و... هم گفتن ندارد که همه آیینهایی مذهبیاند. در سوی شرقی کره زمین هم اغلب آیینها ریشههایی مذهبی دارند.
فارغ از ارزشگذاری این جشنها و خوب یا بد دانستن فراگیر شدنشان، اما بدیهی است که همگی به اصل و اساس برای پیروان دینهایی مشخصاند و طبیعیست که مثلا یک غیرمسلمان حتی با وجود آشنایی کامل، هیچ حسی به عید فطر و قربان نداشته باشد. یا اینکه یک غیرمسیحی با کریسمس و هالووین اصلا ارتباط نگیرد.
و بدیهی و طبیعیست اگر همین آیینها که از تفاوت مذاهب میآیند فاصله آدمها از همدیگر را بیشتر کنند.
با این مقدمه میخواهم یک نکته از فرهنگ ایرانی را بگویم (این را میدانم که خشم از وضعیتی که در آن گرفتار شدهایم طوری شده که اسم آوردن از هر چیز مرتبط با ایران به مذاق عدهای خوش نمیآید، مگر در نقد، تخریب یا تمسخرش باشد) ولی درخواستم این است بدون قضاوت ادامه مطلب را بخوانید.
به ریشه آیینهای فرهنگ ایرانی مثل نوروز، شب چله (یلدا)، چهارشنبهسوری و جشنهای به نسبت فراموششدهای مثل مهرگان و تیرگان دقت کنید. همه از گردش زمین و گذر زمان میآیند. یکی جشن زایش زمین و آمدن بهار است و یکی طولانیترین شب سال و وقت تولد خورشید. چهارشنبهسوری آخرین چهارشنبه سال و وقت پایان زمستان است و مهرگان جشن آغاز فصل بارندگی، تیرگان هم شادی غلبه بر خشکسالی، همزمان با فصل اوج گرفتن گرمای تابستان است.
همه این جشنها از تاریخی کهن میآیند، اما برای دنیای امروز که نیاز جهانیان، مدارا و صلح و با هم بودن است و فارغ از دین و نژاد، دلمان میخواهد فاصله انسانها کمتر شود، آیینی انسانیتر از اینها سراغ دارید؟ آیینهایی که بیآنکه کاری به اعتقاد، طبقه یا نژاد شما داشته باشند (یهودیت از نژاد میآید) میتوانند برای همه به یک اندازه دلیل شادی و با هم بودن باشند.
برخلاف کریسمس و هالووین و عید فطر و قربان و… که فقط معتقدان مذاهبی مشخص میتوانند آنها را از ته دل جشن بگیرند، برای جشن آغاز بهار (نوروز) یا طولانیترین شب سال (یلدا) و… چه فرق میکند شما یهودی هستید یا مسیحی و مسلمان یا حتی بیدین؟ مگر نه اینکه خورشید بر همه یکسان میتابد و فصلها برای همه به یکشکل میگذرند.
حیف و صد حیف که ما دولت ملی و برآمده از بطن مردم نداریم که قدر این داشتههای درخشان را بدانند و از ارزش آنها برای دراز کردن دست دوستی و یکپارچگی و با هم بودن به سمت همه ایرانیان دراز کند و نه فهم آن وجود دارد که در جهان به پاس و پشتوانه چنین داراییهایی ایران و ایرانیان را سربلند کنند.
@sadramohaqeq
منبع مطلب در اینستاگرام: https://www.instagram.com/sadramohaqeq/p/CX1GLBpq1ic/?utm_medium=copy_link
صدرا محقق
هم کریسمس جشنی مذهبیست و هم بابانوئل (سانتاکلاوس) برگرفته از نام یک کشیش مسیحی. هم هالووین مناسبتی برای بزرگداشت یاد درگذشتگان مسیحیت است و هم ولنتاین مراسمیست به افتخار قدیسی در کلیسای کاتولیک.
عید فطر و قربان یا تولد حضرت محمد و... هم گفتن ندارد که همه آیینهایی مذهبیاند. در سوی شرقی کره زمین هم اغلب آیینها ریشههایی مذهبی دارند.
فارغ از ارزشگذاری این جشنها و خوب یا بد دانستن فراگیر شدنشان، اما بدیهی است که همگی به اصل و اساس برای پیروان دینهایی مشخصاند و طبیعیست که مثلا یک غیرمسلمان حتی با وجود آشنایی کامل، هیچ حسی به عید فطر و قربان نداشته باشد. یا اینکه یک غیرمسیحی با کریسمس و هالووین اصلا ارتباط نگیرد.
و بدیهی و طبیعیست اگر همین آیینها که از تفاوت مذاهب میآیند فاصله آدمها از همدیگر را بیشتر کنند.
با این مقدمه میخواهم یک نکته از فرهنگ ایرانی را بگویم (این را میدانم که خشم از وضعیتی که در آن گرفتار شدهایم طوری شده که اسم آوردن از هر چیز مرتبط با ایران به مذاق عدهای خوش نمیآید، مگر در نقد، تخریب یا تمسخرش باشد) ولی درخواستم این است بدون قضاوت ادامه مطلب را بخوانید.
به ریشه آیینهای فرهنگ ایرانی مثل نوروز، شب چله (یلدا)، چهارشنبهسوری و جشنهای به نسبت فراموششدهای مثل مهرگان و تیرگان دقت کنید. همه از گردش زمین و گذر زمان میآیند. یکی جشن زایش زمین و آمدن بهار است و یکی طولانیترین شب سال و وقت تولد خورشید. چهارشنبهسوری آخرین چهارشنبه سال و وقت پایان زمستان است و مهرگان جشن آغاز فصل بارندگی، تیرگان هم شادی غلبه بر خشکسالی، همزمان با فصل اوج گرفتن گرمای تابستان است.
همه این جشنها از تاریخی کهن میآیند، اما برای دنیای امروز که نیاز جهانیان، مدارا و صلح و با هم بودن است و فارغ از دین و نژاد، دلمان میخواهد فاصله انسانها کمتر شود، آیینی انسانیتر از اینها سراغ دارید؟ آیینهایی که بیآنکه کاری به اعتقاد، طبقه یا نژاد شما داشته باشند (یهودیت از نژاد میآید) میتوانند برای همه به یک اندازه دلیل شادی و با هم بودن باشند.
برخلاف کریسمس و هالووین و عید فطر و قربان و… که فقط معتقدان مذاهبی مشخص میتوانند آنها را از ته دل جشن بگیرند، برای جشن آغاز بهار (نوروز) یا طولانیترین شب سال (یلدا) و… چه فرق میکند شما یهودی هستید یا مسیحی و مسلمان یا حتی بیدین؟ مگر نه اینکه خورشید بر همه یکسان میتابد و فصلها برای همه به یکشکل میگذرند.
حیف و صد حیف که ما دولت ملی و برآمده از بطن مردم نداریم که قدر این داشتههای درخشان را بدانند و از ارزش آنها برای دراز کردن دست دوستی و یکپارچگی و با هم بودن به سمت همه ایرانیان دراز کند و نه فهم آن وجود دارد که در جهان به پاس و پشتوانه چنین داراییهایی ایران و ایرانیان را سربلند کنند.
@sadramohaqeq
منبع مطلب در اینستاگرام: https://www.instagram.com/sadramohaqeq/p/CX1GLBpq1ic/?utm_medium=copy_link
Forwarded from پنشتا Panshtaa
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
جنگ با همه خرابیهایش یک میلیون و ۵۰۰ هزار نخل را در منطقه اروندکنار آبادان از بین برد. اما در سالهای بعد از جنگ پروژههای سدسازی و کشاورزی غیرعلمی و دستکاری رودخانهها بیشتر از ۳ میلیون نخل را در همین منطقه نابود کرد. پروژههای که دوباره مشابه آنها در همین منطقه قرار است اجرا شود.
این گزارش «پنشتا» درباره همین موضوع، در گفتوگو با کشاورزان محلی و فعالان محیطزیست است.
پنشتا را دنبال کنید @panshtaa
این گزارش «پنشتا» درباره همین موضوع، در گفتوگو با کشاورزان محلی و فعالان محیطزیست است.
پنشتا را دنبال کنید @panshtaa
Forwarded from پنشتا Panshtaa
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
کرونایاب مستعان تنها نیست! این گزارش درباره پنج اختراعیست که مسوولان ردهبالای مملکت و رسانههای رسمی روی آنها تبلیغات زیادی کردند. اختراعاتی که به وقت معرفی و تبلیغ قرار بود جهان را عوض کنند اما در ادامه هیچ خبری از آنها نشد و کمتر کسی هم سراغشان را گرفته است.
من در این ویدیوی «پنشتا» سراغ ۵ مورد از این اختراعات پرسروصدا رفتم تا ببینم کارشان به کجا رسید و نتیجه آن همه خبر و تبلیغ چه شد.
پنشتا را فالو کنید: @panshtaa
نسخه کامل ویدیوی این گزارش را با کلیک روی لینک زیر در یوتیوب پنشتا ببینید:
https://youtu.be/pYb1eoO5wlo
من در این ویدیوی «پنشتا» سراغ ۵ مورد از این اختراعات پرسروصدا رفتم تا ببینم کارشان به کجا رسید و نتیجه آن همه خبر و تبلیغ چه شد.
پنشتا را فالو کنید: @panshtaa
نسخه کامل ویدیوی این گزارش را با کلیک روی لینک زیر در یوتیوب پنشتا ببینید:
https://youtu.be/pYb1eoO5wlo
Forwarded from پنشتا Panshtaa
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
آیا سرانه مطالعه ما ایرانیها واقعاً زیر دو دقیقه است؟ من برای ساخت این گزارش پنج دسته آمار فروش کتاب در بخشهای مختلف را بررسی کردهام.
این ویدیو را ببینید، نتیجهگیری اینکه در نهایت آیا ایرانیها اهل کتاب هستند یا نه هم با شما.
لینک نسخه کامل این گزارش در یوتیوب؛
https://youtu.be/lkrwG_dlvyk
کانال پنشتا را دنبال کنید. @panshtaa
این ویدیو را ببینید، نتیجهگیری اینکه در نهایت آیا ایرانیها اهل کتاب هستند یا نه هم با شما.
لینک نسخه کامل این گزارش در یوتیوب؛
https://youtu.be/lkrwG_dlvyk
کانال پنشتا را دنبال کنید. @panshtaa
Forwarded from پنشتا Panshtaa
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
شکارچی که یک کوه را با تمام جانورانش نجات داد.
او بعد از سالها شکار، تصمیم گرفت محافظ حیاتوحش باشد و در ۱۰ سال جمعیت جانوران کوه کلمرز در شهرستان کهنوج را نزدیک به صد برابر کرد!
اما اخیراً صدور مجوز برای احداث یک معدن در این کوه احتمالا همه زحمات او و دیگر دوستداران طبیعت کلمرز را بر باد میدهد. این گزارش دربارهی همین موضوع است.
نسخه کامل گزارش را اینجا ببینید:
https://youtu.be/VSC7X2BhuHY
پنشتا را دنبال کنید @panshtaa
او بعد از سالها شکار، تصمیم گرفت محافظ حیاتوحش باشد و در ۱۰ سال جمعیت جانوران کوه کلمرز در شهرستان کهنوج را نزدیک به صد برابر کرد!
اما اخیراً صدور مجوز برای احداث یک معدن در این کوه احتمالا همه زحمات او و دیگر دوستداران طبیعت کلمرز را بر باد میدهد. این گزارش دربارهی همین موضوع است.
نسخه کامل گزارش را اینجا ببینید:
https://youtu.be/VSC7X2BhuHY
پنشتا را دنبال کنید @panshtaa
شهر بیمعنا
«ساکنان خیابانهای کمترافیک سه برابر بیشتر از ساکنان خیابانهای پرترافیک با همسایگان خود تعامل دارند»
این چکیده بخشی از یافتههای دانلد اپلیارد یکی از تأثیرگذارترین نظریهپردازان شهرسازی و طراحی شهری قرن بیستم بود. موضوعی که ساکنان تهران یا همه خیابانهای شهرهای ترافیک زده ایران آن را با تمام وجود میتوانند حس و تایید کنند.
از طرفی، همین آقای اپلیارد در مطالعاتش درباره "معنای محیط" (Environmental Meaning) به این میپردازد که چطور مردم محیط شهری را درک، تفسیر و با آن ارتباط برقرار میکنند. او این مفهوم را در چند لایه بررسی میکند:
لایه عملکردی: این لایه به درک مردم از محیط به عنوان مکانی برای فعالیتهای روزمره مربوط میشود. او نشان میدهد که چطور افزایش ترافیک، عملکرد یک خیابان را از فضایی چندمنظوره (محل بازی، گفتگو، خرید) به مسیری صرفاً برای عبور و مرور تقلیل میدهد.
لایه اجتماعی: این بُعد به معنایی که مردم از طریق تعاملات اجتماعی به محیط میدهند مربوط میشود. مثلاً یک گوشه خیابان میتواند برای ساکنان قدیمی یادآور خاطرات دورهمیهای عصرگاهی باشد، اما با تغییر الگوی ترافیک، همین مکان میتواند به نقطهای بیمعنا تبدیل شود.
لایه عاطفی: مردم میتوانند با محیط پیوند عاطفی برقرار کنند. مثلاً ساکنان خیابانهای کمترافیک احساس مالکیت و دلبستگی بیشتری به محیط دارند، در حالی که در خیابانهای پرترافیک این پیوند عاطفی ضعیف میشود.
لایه هویتی: این لایه به نقش محیط در شکلگیری هویت جمعی اشاره دارد. اپلیارد نشان میدهد که چطور تغییرات فیزیکی محیط (مثل تعریض خیابان یا افزایش ترافیک) میتواند هویت یک محله را دگرگون کند.
لایه نمادین: این بُعد به معانی نمادینی که مردم به عناصر محیطی میدهند مربوط میشود. مثلاً یک درخت قدیمی یا یک بنای تاریخی میتواند نماد هویت محله باشد، اما وقتی محیط تحت سلطه خودرو قرار میگیرد، این نمادها کمرنگ میشوند.
خلاصه اینکه تهران بی آنکه این لایههای معنایی برای طراحی شهریاش درک شود به جایی تبدیل شده که انگار فقط یک فضای فیزیکی است، نه بستری برای شکلگیری معانی فردی و جمعی شهروندانش. شهری که در مدل شهرسازیاش تمایلی عامدانه به قطع کردن حس تعلق و پیوند شهروندانش احساس میشود.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / یک)
«ساکنان خیابانهای کمترافیک سه برابر بیشتر از ساکنان خیابانهای پرترافیک با همسایگان خود تعامل دارند»
این چکیده بخشی از یافتههای دانلد اپلیارد یکی از تأثیرگذارترین نظریهپردازان شهرسازی و طراحی شهری قرن بیستم بود. موضوعی که ساکنان تهران یا همه خیابانهای شهرهای ترافیک زده ایران آن را با تمام وجود میتوانند حس و تایید کنند.
از طرفی، همین آقای اپلیارد در مطالعاتش درباره "معنای محیط" (Environmental Meaning) به این میپردازد که چطور مردم محیط شهری را درک، تفسیر و با آن ارتباط برقرار میکنند. او این مفهوم را در چند لایه بررسی میکند:
لایه عملکردی: این لایه به درک مردم از محیط به عنوان مکانی برای فعالیتهای روزمره مربوط میشود. او نشان میدهد که چطور افزایش ترافیک، عملکرد یک خیابان را از فضایی چندمنظوره (محل بازی، گفتگو، خرید) به مسیری صرفاً برای عبور و مرور تقلیل میدهد.
لایه اجتماعی: این بُعد به معنایی که مردم از طریق تعاملات اجتماعی به محیط میدهند مربوط میشود. مثلاً یک گوشه خیابان میتواند برای ساکنان قدیمی یادآور خاطرات دورهمیهای عصرگاهی باشد، اما با تغییر الگوی ترافیک، همین مکان میتواند به نقطهای بیمعنا تبدیل شود.
لایه عاطفی: مردم میتوانند با محیط پیوند عاطفی برقرار کنند. مثلاً ساکنان خیابانهای کمترافیک احساس مالکیت و دلبستگی بیشتری به محیط دارند، در حالی که در خیابانهای پرترافیک این پیوند عاطفی ضعیف میشود.
لایه هویتی: این لایه به نقش محیط در شکلگیری هویت جمعی اشاره دارد. اپلیارد نشان میدهد که چطور تغییرات فیزیکی محیط (مثل تعریض خیابان یا افزایش ترافیک) میتواند هویت یک محله را دگرگون کند.
لایه نمادین: این بُعد به معانی نمادینی که مردم به عناصر محیطی میدهند مربوط میشود. مثلاً یک درخت قدیمی یا یک بنای تاریخی میتواند نماد هویت محله باشد، اما وقتی محیط تحت سلطه خودرو قرار میگیرد، این نمادها کمرنگ میشوند.
خلاصه اینکه تهران بی آنکه این لایههای معنایی برای طراحی شهریاش درک شود به جایی تبدیل شده که انگار فقط یک فضای فیزیکی است، نه بستری برای شکلگیری معانی فردی و جمعی شهروندانش. شهری که در مدل شهرسازیاش تمایلی عامدانه به قطع کردن حس تعلق و پیوند شهروندانش احساس میشود.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / یک)
فضای سوم
از هر ۱۰ شهروند تهرانی ۴ نفر به یکی از انواع بیماریهای روانی مبتلاست (اسفند ۴۰۲/ خبرآنلاین). با این آمار برویم سراغ نظریهای از «کلر کوپر مارکوس» استاد معماری دانشگاه برکلی که معتقد به «طراحی شفابخش» با تأکید بر نقش محیط در بهبود سلامت جسمی و روانی شهروندان است.
او از مفهومی به نام «فضاهای سوم» به عنوان یکی از ارکان اساسی سلامت روان شهری سخن گفته. این فضاها که نه خانه هستند (فضای اول) و نه محل کار (فضای دوم)، مکانهاییاند که در آنها افراد میتوانند خارج از نقشهای رسمی و خانوادگی، به تعامل با دیگران بپردازند و هویت اجتماعیشان را بسازند.
مارکوس میگوید فضاهای سوم باید چند ویژگی کلیدی داشته باشند: دسترسی آسان برای همه، محیط امن و راحت، امکان حضور طولانیمدت بدون اجبار به خرید یا مصرف، و مهمتر از همه؛ فرصت تعامل اجتماعی داوطلبانه.
چند مکان با چنین ویژگیهایی در تهران سراغ داریم؟
«در حسرت یک نعرهی مستانه بمردیم / ویران شود این شهر که میخانه ندارد»
تهران سالهای دورتر اگر چه شهرسازیاش احتمالا آنقدرها هم برنامه نداشت اما با جلوخان خانهها و حجرههای بازارش، با قهوهخانههای محلی، زورخانهها، تکیهها و سر گذرهایش، فضاهای سوم را برای ساکنانش ساخته بود.
اما امروز چه که بیشتر آن فضاها یا نابود شدهاند یا کارکرد اصلیشان از دست رفته و فضاهای جدیدی هم جایگزینشان نشده؟
مارکوس هشدار میدهد که نبود یا کمبود فضاهای سوم به انزوای اجتماعی، افسردگی و حتی رادیکالیزه شدن افراد منجر میشود. عجیب هم نیست البته؛ شهروندانی که جایی برای تعامل سالم و داوطلبانه با هم نداشته باشند، به تدریج از یکدیگر فاصله میگیرند و نسبت به جامعه احساس بیگانگی میکنند.
نکته مهم دیگر درباره فضاهای سوم شهری اهمیت «دموکراتیک» بودن آنهاست. فضاهایی که باید برای همه گروههای اجتماعی با هر طبقه اقتصادی، سن یا جنسیتی در دسترس باشند.
اما به تهران زمین خوردهی این روزها نگاه کنید؛ بیشتر فضاهای عمومی را با ناامنسازی یا تجاریسازی، غیرعمومی کردهاند/کردهایم و جلوی دسترسی عادلانه همه شهروندان به آنها گرفته شده.
خلاصه آنکه ساخت فضاهای سوم در شهر نه فقط یک الزام زیباییشناسانه و شهرسازانه که ضرورتی برای سلامت روان شهروندان است. و شهری که فضاهایی برای گفتگو و با هم بودن ساده انسانها نداشته باشد عامل بیمار کردن ساکنانش است. مثل تهران که از هر ۱۰ نفر شهروندش حال روحی روانی ۴ نفرشان ناخوش است و بعید نیست این عدد حالا (یا در آینده) ۵ ، ۶ یا بیشتر شده باشند.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / دو)
از هر ۱۰ شهروند تهرانی ۴ نفر به یکی از انواع بیماریهای روانی مبتلاست (اسفند ۴۰۲/ خبرآنلاین). با این آمار برویم سراغ نظریهای از «کلر کوپر مارکوس» استاد معماری دانشگاه برکلی که معتقد به «طراحی شفابخش» با تأکید بر نقش محیط در بهبود سلامت جسمی و روانی شهروندان است.
او از مفهومی به نام «فضاهای سوم» به عنوان یکی از ارکان اساسی سلامت روان شهری سخن گفته. این فضاها که نه خانه هستند (فضای اول) و نه محل کار (فضای دوم)، مکانهاییاند که در آنها افراد میتوانند خارج از نقشهای رسمی و خانوادگی، به تعامل با دیگران بپردازند و هویت اجتماعیشان را بسازند.
مارکوس میگوید فضاهای سوم باید چند ویژگی کلیدی داشته باشند: دسترسی آسان برای همه، محیط امن و راحت، امکان حضور طولانیمدت بدون اجبار به خرید یا مصرف، و مهمتر از همه؛ فرصت تعامل اجتماعی داوطلبانه.
چند مکان با چنین ویژگیهایی در تهران سراغ داریم؟
«در حسرت یک نعرهی مستانه بمردیم / ویران شود این شهر که میخانه ندارد»
تهران سالهای دورتر اگر چه شهرسازیاش احتمالا آنقدرها هم برنامه نداشت اما با جلوخان خانهها و حجرههای بازارش، با قهوهخانههای محلی، زورخانهها، تکیهها و سر گذرهایش، فضاهای سوم را برای ساکنانش ساخته بود.
اما امروز چه که بیشتر آن فضاها یا نابود شدهاند یا کارکرد اصلیشان از دست رفته و فضاهای جدیدی هم جایگزینشان نشده؟
مارکوس هشدار میدهد که نبود یا کمبود فضاهای سوم به انزوای اجتماعی، افسردگی و حتی رادیکالیزه شدن افراد منجر میشود. عجیب هم نیست البته؛ شهروندانی که جایی برای تعامل سالم و داوطلبانه با هم نداشته باشند، به تدریج از یکدیگر فاصله میگیرند و نسبت به جامعه احساس بیگانگی میکنند.
نکته مهم دیگر درباره فضاهای سوم شهری اهمیت «دموکراتیک» بودن آنهاست. فضاهایی که باید برای همه گروههای اجتماعی با هر طبقه اقتصادی، سن یا جنسیتی در دسترس باشند.
اما به تهران زمین خوردهی این روزها نگاه کنید؛ بیشتر فضاهای عمومی را با ناامنسازی یا تجاریسازی، غیرعمومی کردهاند/کردهایم و جلوی دسترسی عادلانه همه شهروندان به آنها گرفته شده.
خلاصه آنکه ساخت فضاهای سوم در شهر نه فقط یک الزام زیباییشناسانه و شهرسازانه که ضرورتی برای سلامت روان شهروندان است. و شهری که فضاهایی برای گفتگو و با هم بودن ساده انسانها نداشته باشد عامل بیمار کردن ساکنانش است. مثل تهران که از هر ۱۰ نفر شهروندش حال روحی روانی ۴ نفرشان ناخوش است و بعید نیست این عدد حالا (یا در آینده) ۵ ، ۶ یا بیشتر شده باشند.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / دو)
غریبهسازی شهروندان
ساختار شهری تهران و همه دیگر شهرهای ایران رسماً نوکر دست به سینه ماشینها و ماشینسوارها شدهاند. هدف اصلی اغلب پروژههای شهری بزرگ و پرهزینه یا کوچک و کم هزینه هم چیزی نیست جز تسهیل تردد و افزایش مسیرهای ماشینرو؛ به پلها و تونلهای بزرگ و اتوبانهای طولانی یا حتی نوع دستکاریهایی که در کوچه و خیابانهای وسط شهر میشود نگاه کنید.
و نتیجه این شهرسازی ماشینسالار چه بوده؟ ترافیک بیپایان، آلودگی همیشگی هوا، تبدیل شدن همهجای شهر به پارکینگ و از همه اینها غمانگیزتر قربانی شدن هویت انسانی شهر - زیستگاه میلیونها انسان - زیر چرخ ماشینها.
یان گهل (Jan Gehl) معمار و شهرساز دانمارکی که از پیشگامان حوزه طراحی و برنامهریزی شهری انسانمحور (پروژه میدان تایمز نیویورک از معروفترین پروژههای اوست که در آن بخشهایی از خیابان به روی خودروها بسته شد و به فضای پیادهراه تبدیل شده) معتقد است؛ شهر انسانی جایی است که در آن انسانها اولویت اول طراحی هستند، نه خودروها. پژوهشهای او نشان میدهد سرعت حرکت در شهر تأثیر مستقیمی بر کیفیت تجربه شهری دارد و میگوید وقتی با سرعت ۵ کیلومتر در ساعت (سرعت پیادهروی) حرکت میکنیم، میتوانیم جزئیات را ببینیم، با دیگران تعامل کنیم و شهر را واقعاً تجربه کنیم. و طبیعتاً تنها در این صورت است که ما نسبت به شهر حس تعلق میگیریم و برای بهتر شدنش تلاش میکنیم. شهری که به آن حس تعلق نداشته باشیم، مثل شهر غریبهایست که فقط از آن عبور میکنیم.
چطور میشود شهری که فقط محل عبور است را دوست داشت؟
اینکه در تهران و دیگر شهرهای ایران همه بودجه و برنامههای شهری دارد فقط خرج تسهیل تردد ماشینها میشود، معنایش این است که متولیان امور دارند از ما شهروندان، مسافران بیتفاوتی میسازند که هر روز صرفا از خیابانها و اتوبانها عبور میکنیم، بی آنکه مجالی پیدا کنیم که احساسمان درگیر جایی از شهر شود که با آن خاطره بسازیم. «یان گهل» میگوید شهرها را زمانی میتوان مکانهایی انسانی دانست و دوست داشت که فضاهای شهری شهروندان را به مکث و توقف و آرامش دعوت کنند.
به گفته گهل «ما شهری را میسازیم که میخواهیم، و بعد آن شهر ما را میسازد». تهرانِ این سالها اما دارد شهروندانی را میسازد که ارتباطشان محل زندگیشان محدود به نشستن پشت فرمان و عبور از خیابانها بهسان مسافرانی همیشه در حال گذر است. غریبههایی که همینجا زندگی میکنند اما در دورترین فاصله حسی و تعلقی به این شهر و فضاهایش ایستادهاند.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / سه)
ساختار شهری تهران و همه دیگر شهرهای ایران رسماً نوکر دست به سینه ماشینها و ماشینسوارها شدهاند. هدف اصلی اغلب پروژههای شهری بزرگ و پرهزینه یا کوچک و کم هزینه هم چیزی نیست جز تسهیل تردد و افزایش مسیرهای ماشینرو؛ به پلها و تونلهای بزرگ و اتوبانهای طولانی یا حتی نوع دستکاریهایی که در کوچه و خیابانهای وسط شهر میشود نگاه کنید.
و نتیجه این شهرسازی ماشینسالار چه بوده؟ ترافیک بیپایان، آلودگی همیشگی هوا، تبدیل شدن همهجای شهر به پارکینگ و از همه اینها غمانگیزتر قربانی شدن هویت انسانی شهر - زیستگاه میلیونها انسان - زیر چرخ ماشینها.
یان گهل (Jan Gehl) معمار و شهرساز دانمارکی که از پیشگامان حوزه طراحی و برنامهریزی شهری انسانمحور (پروژه میدان تایمز نیویورک از معروفترین پروژههای اوست که در آن بخشهایی از خیابان به روی خودروها بسته شد و به فضای پیادهراه تبدیل شده) معتقد است؛ شهر انسانی جایی است که در آن انسانها اولویت اول طراحی هستند، نه خودروها. پژوهشهای او نشان میدهد سرعت حرکت در شهر تأثیر مستقیمی بر کیفیت تجربه شهری دارد و میگوید وقتی با سرعت ۵ کیلومتر در ساعت (سرعت پیادهروی) حرکت میکنیم، میتوانیم جزئیات را ببینیم، با دیگران تعامل کنیم و شهر را واقعاً تجربه کنیم. و طبیعتاً تنها در این صورت است که ما نسبت به شهر حس تعلق میگیریم و برای بهتر شدنش تلاش میکنیم. شهری که به آن حس تعلق نداشته باشیم، مثل شهر غریبهایست که فقط از آن عبور میکنیم.
چطور میشود شهری که فقط محل عبور است را دوست داشت؟
اینکه در تهران و دیگر شهرهای ایران همه بودجه و برنامههای شهری دارد فقط خرج تسهیل تردد ماشینها میشود، معنایش این است که متولیان امور دارند از ما شهروندان، مسافران بیتفاوتی میسازند که هر روز صرفا از خیابانها و اتوبانها عبور میکنیم، بی آنکه مجالی پیدا کنیم که احساسمان درگیر جایی از شهر شود که با آن خاطره بسازیم. «یان گهل» میگوید شهرها را زمانی میتوان مکانهایی انسانی دانست و دوست داشت که فضاهای شهری شهروندان را به مکث و توقف و آرامش دعوت کنند.
به گفته گهل «ما شهری را میسازیم که میخواهیم، و بعد آن شهر ما را میسازد». تهرانِ این سالها اما دارد شهروندانی را میسازد که ارتباطشان محل زندگیشان محدود به نشستن پشت فرمان و عبور از خیابانها بهسان مسافرانی همیشه در حال گذر است. غریبههایی که همینجا زندگی میکنند اما در دورترین فاصله حسی و تعلقی به این شهر و فضاهایش ایستادهاند.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / سه)
مرگ فضای عمومی
یان گهل (Jan Gehl) معمار و شهرساز دانمارکی میگوید: «فعالیتهای شهری سه دستهاند؛ اجباری، اختیاری و اجتماعی». اجباری مثل رفت و آمد برای کار و خرید. اختیاری مثل قدم زدن برای لذت و اجتماعی مثل نشستن در فضای عمومی و گفتگو با دیگران. او معتقد است شهری انسانمحور است که در آن امکان فعالیتهای اختیاری و اجتماعی برای شهروندانش، وزنی برابر با فعالیتهای اجباریشان داشته باشد.
ولی به حال و روز تهران و دیگر شهرهای ایران نگاه کنید؛ در همه این سالهای پس از ۵۷، هم مدل شهرسازی ماشینسالار و هم سیاستهای زورگویانهای مثل حجاب اجباری و برخوردهای سخت با هر نوع با هم بودن آزادانهی جمعی در فضاهای عمومی باعث شد مردم سال به سال وزن حضورشان را در سطح شهر کم و کمتر کنند و همهچیز را به کنج چهار دیواریهای خصوصیشان ببرند.
البته بدیهی است مردمی که چندین دهه - دستکم از دهه ۶۰ تا اوایل دهه ۹۰ - حتی برای قدم زدن با یک دوست یا همکار و همکلاسی در فضای عمومی بازخواست و ارعاب شدهاند و هنوز هم به خاطر پوشاندن موهای سرشان جریمه و تهدید یا بازداشت میشوند، فقط به وقت ضرورت و اجبار از این فضا استفاده کنند. و خوشیها و ارتباطاتشان - همان فعالیتهای اختیاری و اجتماعی - را به جایی منتقل میکنند که دست سرکوبگر سیستم کمتر به آن برسد.
و اینگونه همان اتفاقی برای تهران و دیگر شهرهای ایران رخ داده که یان گهل آن را «مرگ فضای عمومی» مینامد.
مرگ فضاهای عمومی را هم زمانی میتوان اعلام کرد که هویت انسانی شهر فدای ماشینها شده باشند و فعالیتهای اجتماعی از جنس تعاملات خودجوش مردم از بین بروند یا به ندرت اتفاق بیفتند، وقتی که گپوگفتهای معمول همسایهها در پیادهرو یا نشستن دستهجمعی در فضاهای عمومی به فنا رفت و شهر به مجموعهای از مسیرهای عبوری تبدیل شد که مردم تنها برای رسیدن به مقصد از آنها استفاده کنند. یعنی درست همین بلایی که سر تهران آمده.
میدانها، پارکها و پیادهروهای شهری قرار بود «اتاق نشیمن شهر» باشند؛ مکانهایی که فرصت ملاقاتهای تصادفی، دیدارهای دوستانه و گفتگوهای روزمره و شکلگیری روابط اجتماعی را فراهم میکنند.
اما در تهران اینطور نشد چون سیستم ایدئولوژیکِ بیفکر حاکم، فضاهای عمومی را با تحجر و نادانیاش کُشت. کاری که هم مانع تعامل طبیعی ما با همشهریهایمان شده است و هم حسرت و داغ رونق گرفتن فضاهای عمومی که میتوانست باعث بهبود وضع کسب و کارهای محلی، افزایش امنیت شهر و احساس تعلق بیشتر ما به شهر شود را بر دلمان نشاند.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / چهار)
یان گهل (Jan Gehl) معمار و شهرساز دانمارکی میگوید: «فعالیتهای شهری سه دستهاند؛ اجباری، اختیاری و اجتماعی». اجباری مثل رفت و آمد برای کار و خرید. اختیاری مثل قدم زدن برای لذت و اجتماعی مثل نشستن در فضای عمومی و گفتگو با دیگران. او معتقد است شهری انسانمحور است که در آن امکان فعالیتهای اختیاری و اجتماعی برای شهروندانش، وزنی برابر با فعالیتهای اجباریشان داشته باشد.
ولی به حال و روز تهران و دیگر شهرهای ایران نگاه کنید؛ در همه این سالهای پس از ۵۷، هم مدل شهرسازی ماشینسالار و هم سیاستهای زورگویانهای مثل حجاب اجباری و برخوردهای سخت با هر نوع با هم بودن آزادانهی جمعی در فضاهای عمومی باعث شد مردم سال به سال وزن حضورشان را در سطح شهر کم و کمتر کنند و همهچیز را به کنج چهار دیواریهای خصوصیشان ببرند.
البته بدیهی است مردمی که چندین دهه - دستکم از دهه ۶۰ تا اوایل دهه ۹۰ - حتی برای قدم زدن با یک دوست یا همکار و همکلاسی در فضای عمومی بازخواست و ارعاب شدهاند و هنوز هم به خاطر پوشاندن موهای سرشان جریمه و تهدید یا بازداشت میشوند، فقط به وقت ضرورت و اجبار از این فضا استفاده کنند. و خوشیها و ارتباطاتشان - همان فعالیتهای اختیاری و اجتماعی - را به جایی منتقل میکنند که دست سرکوبگر سیستم کمتر به آن برسد.
و اینگونه همان اتفاقی برای تهران و دیگر شهرهای ایران رخ داده که یان گهل آن را «مرگ فضای عمومی» مینامد.
مرگ فضاهای عمومی را هم زمانی میتوان اعلام کرد که هویت انسانی شهر فدای ماشینها شده باشند و فعالیتهای اجتماعی از جنس تعاملات خودجوش مردم از بین بروند یا به ندرت اتفاق بیفتند، وقتی که گپوگفتهای معمول همسایهها در پیادهرو یا نشستن دستهجمعی در فضاهای عمومی به فنا رفت و شهر به مجموعهای از مسیرهای عبوری تبدیل شد که مردم تنها برای رسیدن به مقصد از آنها استفاده کنند. یعنی درست همین بلایی که سر تهران آمده.
میدانها، پارکها و پیادهروهای شهری قرار بود «اتاق نشیمن شهر» باشند؛ مکانهایی که فرصت ملاقاتهای تصادفی، دیدارهای دوستانه و گفتگوهای روزمره و شکلگیری روابط اجتماعی را فراهم میکنند.
اما در تهران اینطور نشد چون سیستم ایدئولوژیکِ بیفکر حاکم، فضاهای عمومی را با تحجر و نادانیاش کُشت. کاری که هم مانع تعامل طبیعی ما با همشهریهایمان شده است و هم حسرت و داغ رونق گرفتن فضاهای عمومی که میتوانست باعث بهبود وضع کسب و کارهای محلی، افزایش امنیت شهر و احساس تعلق بیشتر ما به شهر شود را بر دلمان نشاند.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / چهار)
زبان شهر
«منظر عمومی هر شهری همچون زبانی است که برای شهروندانش قابل خواندن و فهمیدن است.»
این بخشی از نظریه «آنه ویستون اسپیرن» از برجستهترین نظریهپردازان معماری منظر و طراحی شهری است که در کتاب مهمش «زبان منظر» (The Language of Landscape) آن را شرح داده است.
کوهها به عنوان نشانههای طبیعی پایدار، بخشی از زبان منظر شهری و سازنده حس تعلق به شهر هستند. اسپیرن به تأکید میگوید که این عناصر طبیعی همچون نشانههایی قدرتمند در خوانایی و آشنایی شهر عمل میکنند، چون دستکم به شهروندان در جهتیابی و درک فضای شهری کمک میرسانند.
نه فقط این، که کوهها را به عنوان بخشی از منظر تاریخی و میراثی هر شهری باید چیزی فراتر از عناصر فیزیکی دانست، چرا که به قدمت تاریخِ شهر و در طول زمان با خاطرات جمعی، باورها و آیینهای شهروندان پیوند خوردهاند. عکسهای قدیمی تهران از اولباری که دوربین عکاسی پا به این شهر گذاشته را دیدهاید؟ ما با همه آن تصاویر فقط به کمک شکوه کوههای شمالی یا رخ دماوند عزیز در دوردستها میتوانیم ارتباط بگیریم و بفهمیم که بله واقعاً اینجا تهران است. وگرنه که از آن تهران قاجاری و پهلوی که هیچ چیزی باقی نگذاشتهاند / نگذاشتهایم.
به تصویر توییت دوستی که در عکسهای این پست گذاشتم نگاه کنید. فقدان چهرهی آشنای کوههای شمال تهران حتی پس از چهار سال زندگی در شهری دیگر و ۷ هزار کیلومتر دورتر، هنوز هم به او حس اضطراب میدهد. و طبیعتاً فقدان هر آنچیزی که سالها در ذهن و خاطرهی کسی بخشی از تجسم عینی «خانه» باشد، فقدانی شبیه از دست دادن یک آشنای عزیز است و البته اضطرابآور.
هولناکتر البته این است که زهرآلودی این فقدان را ساختار ناکارآمد و تا بن دندان فاسد موجود، حتی به شهروندانی که همینجا در خود تهران زندگی میکنند هم هر روز میچشاند و آن را مثل سوزنی در چشممان فرو میکند.
دماوند که هیچ، آلودگی هر روز هوا و آلودگی منظر شهری با این همه ساختمان زشتِ بیقاعده که همهجا بالا رفته و میروند، کی و کجا امکان دیدن کوههای شمال را که همین بیخ گوش شهر هستند به ما میدهد؟ فقدان از این دردناکتر؟
این عکس را (اینجا ببینید) یکی از صبحهای دی ماه ۴۰۳ از وسط خیابان میرزایشیرازی گرفتم. میبینید؟ اسکلتهای یک ساختمان چندشآور دیگر سر هم شده و نمای کوههای شمال شهر را از این خیابان مهم و پرخاطره - که اسمش پیش از انقلاب نادرشاه بود - برای همیشه کور کرده است.
خلاصه آنکه دارند زبان تهران را برای ساکنانش غیرقابل فهم و ناخوانا میکنند و کردهاند.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / پنج)
«منظر عمومی هر شهری همچون زبانی است که برای شهروندانش قابل خواندن و فهمیدن است.»
این بخشی از نظریه «آنه ویستون اسپیرن» از برجستهترین نظریهپردازان معماری منظر و طراحی شهری است که در کتاب مهمش «زبان منظر» (The Language of Landscape) آن را شرح داده است.
کوهها به عنوان نشانههای طبیعی پایدار، بخشی از زبان منظر شهری و سازنده حس تعلق به شهر هستند. اسپیرن به تأکید میگوید که این عناصر طبیعی همچون نشانههایی قدرتمند در خوانایی و آشنایی شهر عمل میکنند، چون دستکم به شهروندان در جهتیابی و درک فضای شهری کمک میرسانند.
نه فقط این، که کوهها را به عنوان بخشی از منظر تاریخی و میراثی هر شهری باید چیزی فراتر از عناصر فیزیکی دانست، چرا که به قدمت تاریخِ شهر و در طول زمان با خاطرات جمعی، باورها و آیینهای شهروندان پیوند خوردهاند. عکسهای قدیمی تهران از اولباری که دوربین عکاسی پا به این شهر گذاشته را دیدهاید؟ ما با همه آن تصاویر فقط به کمک شکوه کوههای شمالی یا رخ دماوند عزیز در دوردستها میتوانیم ارتباط بگیریم و بفهمیم که بله واقعاً اینجا تهران است. وگرنه که از آن تهران قاجاری و پهلوی که هیچ چیزی باقی نگذاشتهاند / نگذاشتهایم.
به تصویر توییت دوستی که در عکسهای این پست گذاشتم نگاه کنید. فقدان چهرهی آشنای کوههای شمال تهران حتی پس از چهار سال زندگی در شهری دیگر و ۷ هزار کیلومتر دورتر، هنوز هم به او حس اضطراب میدهد. و طبیعتاً فقدان هر آنچیزی که سالها در ذهن و خاطرهی کسی بخشی از تجسم عینی «خانه» باشد، فقدانی شبیه از دست دادن یک آشنای عزیز است و البته اضطرابآور.
هولناکتر البته این است که زهرآلودی این فقدان را ساختار ناکارآمد و تا بن دندان فاسد موجود، حتی به شهروندانی که همینجا در خود تهران زندگی میکنند هم هر روز میچشاند و آن را مثل سوزنی در چشممان فرو میکند.
دماوند که هیچ، آلودگی هر روز هوا و آلودگی منظر شهری با این همه ساختمان زشتِ بیقاعده که همهجا بالا رفته و میروند، کی و کجا امکان دیدن کوههای شمال را که همین بیخ گوش شهر هستند به ما میدهد؟ فقدان از این دردناکتر؟
این عکس را (اینجا ببینید) یکی از صبحهای دی ماه ۴۰۳ از وسط خیابان میرزایشیرازی گرفتم. میبینید؟ اسکلتهای یک ساختمان چندشآور دیگر سر هم شده و نمای کوههای شمال شهر را از این خیابان مهم و پرخاطره - که اسمش پیش از انقلاب نادرشاه بود - برای همیشه کور کرده است.
خلاصه آنکه دارند زبان تهران را برای ساکنانش غیرقابل فهم و ناخوانا میکنند و کردهاند.
(یادداشتهایی درباره شهر با کمک AI / پنج)
Forwarded from کانال رسمی شبکه کتاب
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تهران شهری مردانه است
صدرا محقق روزنامهنگار و فعال رسانهای در حوزه مسائل اجتماعی و شهری، در این قسمت از صبحانه با راسکولنیکف با سهاب محبعلی به گفتوگو نشسته و درباره کتاب «تهران شهر بی آسمان» نوشته «امیرحسین چهلتن» گپ و گفتی صمیمانه داشته باشد.
در شبکه کتاب تماشا کنید
⌨ https://ketab.tv/video/lufqd1n
💠 @ketabtv_ir
صبحانه با راسکولنیکف | شماره ۱۲
صدرا محقق روزنامهنگار و فعال رسانهای در حوزه مسائل اجتماعی و شهری، در این قسمت از صبحانه با راسکولنیکف با سهاب محبعلی به گفتوگو نشسته و درباره کتاب «تهران شهر بی آسمان» نوشته «امیرحسین چهلتن» گپ و گفتی صمیمانه داشته باشد.
«صبحانه با راسکولنیکف» گفتوگو درباره کتابهای کالت چهرههاست. کتاب کالت معادل فارسی ندارد اما به کتابی گفته میشود که عدهای بر اثر تب یا موج، تعلق خاطر بسیار زیادی به آن پیدا میکنند.
در شبکه کتاب تماشا کنید
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM