«خون در زمین فرو نرفت. روی زمین پخش شد. از زیر هر سنگ جوشید و جوشید و به راه افتاد. هر کس آن را میدید میفهمید جایی بیگناهی را کشتهاند.»
«آنها که سیاوش را کشتند، از جسد او نمیترسیدند؛ از یادِ او میترسیدند. از اینکه او در هر کلمه، در هر سرود و در هر نگاهِ خشمگینِ رهگذری بازگردد. کشتن، آسانترین کار است؛ اما با خاطرهی سرخِ مقتول چه میتوان کرد؟»
«سوگ سیاوش، سوگِ یک تن نیست؛ سوگِ آرزوهای مردمی است که میبینند هر بار، زیباترین و پاکترین فرزندانشان قربانیِ آزمندیِ پیرانِ تیرهرای میشوند. این سوگ، باری است که تاریخ بر دوش ما نهاده است؛ اندوهی که کهنه نمیشود، بلکه از نسلی به نسل دیگر میراث میرسد.»
«ما در سوگِ سیاوش، بر مقتول نمیگرییم؛ بر خود میگرییم که در عصرِ افراسیابها زندهایم. اما این گریه، نمکی است بر زخمِ بیداری. از اشکهای ما و خونِ او، چیزی میروید که نامش دیگر سوگ نیست؛ نامش "اراده" است.»
واسه هیچ موضوعی حوصلهی صحبت با هیچکسی رو ندارم، همون چتهای قبلی رو بخونید.
این روزا من همزمان دارم با دوتا دیکتاتور میجنگم؛ یکی تو وطنم، یکی تو خیالم. نزار قبانی میگه وقتی دلتنگ کسی هستی که سهم تو نیست، اون دیگه یه آدم عادی نیست؛ یه دیکتاتوره که بدون اجازه تو سرت قدم میزنه. در واقع، تو توی ذهن خودت اسیر کسی هستی که شاید حتی ندونه در حال شکنجه کردنته.
Sad Ghost Club
این روزا من همزمان دارم با دوتا دیکتاتور میجنگم؛ یکی تو وطنم، یکی تو خیالم. نزار قبانی میگه وقتی دلتنگ کسی هستی که سهم تو نیست، اون دیگه یه آدم عادی نیست؛ یه دیکتاتوره که بدون اجازه تو سرت قدم میزنه. در واقع، تو توی ذهن خودت اسیر کسی هستی که شاید حتی ندونه…
«تا حالا تو زندگیم اینجوری نسخی یکی رو پس نداده بودم.»
محمود درویش میگه «قد نلتقي بنظرة، ونفترقُ بحياة.» یعنی با یه نگاه بهم گره خوردیم، ولی یک عمر طول میکشه تا از هم بگذریم.
Sad Ghost Club
این روزا من همزمان دارم با دوتا دیکتاتور میجنگم؛ یکی تو وطنم، یکی تو خیالم. نزار قبانی میگه وقتی دلتنگ کسی هستی که سهم تو نیست، اون دیگه یه آدم عادی نیست؛ یه دیکتاتوره که بدون اجازه تو سرت قدم میزنه. در واقع، تو توی ذهن خودت اسیر کسی هستی که شاید حتی ندونه…
تو ادبیات نزار، حافظه (الذاکرة) یه سرزمینه، سرزمینی که معشوق فتحش کرده. وقتی میگه «کُفّی عنِ استعمارِ ذاکرتی» دست از استعمار حافظهی من بردار، یعنی تو رفتی ولی خودتو تو خیالم جا گذاشتی؛ تو زبان عربی، «استعمار» از ریشهی «عمر» میآد یعنی یکی میآد تا جایی رو آباد کنه، اما نزار اینجا از معنای سیاسیش استفاده کرده یعنی ویران کردن به بهانهی آبادی. نزار میگه تو به اسم عشق اومدی، ولی ذهنمو به ویرانهای تبدیل کردی که جز تو هیچکس، حتی خودم نمیتونه توش زندگی کنه، تو منو تو خیال خودم پناهنده کردی.
«در این دنیا همه چیز میگذرد، اما بعضی چیزها جایش همیشه درد میکند. مثل جای گلوله روی دیوار، مثل جای خالی کسی در سفره. اما نترس؛ از هر قطره خونی که به زمین ریخته، لاله نخواهد رویید، بلکه خنجری سر برخواهد آورد که خواب ستمگر را آشفته میکند.»
در شرایطی قرار دارم که دکتر سکویی راجع بهش گفته بود"اصلا حالم خوب نیست، از زمین و زمان بیزارم"