تماس را قطع کرد و برگشت.. - اما درست همان لحظه دید کایان کنار راهرو ایستاده و به او نگاه میکند.
آدریا: چی شده؟
کایان: هیچی.
— «پس
چرا اینجوری نگام میکنی؟»
کایان لبخند کمرنگی زد: فقط داشتم فکر میکردم..
آدریا دست به سینه شد: به چی؟
کایان: اینکه گربهت این بار ماشین هم داره..
آدریا چند لحظه خیره نگاهش کرد.. بعد لبخند کوتاهی زد..: تو زیادی فضولی، رئیس.
کایان گفت: و تو زیادی مشکوکی، آدریا..
آدریا بدون جواب از کنارش رد شد.. اما کایان چند ثانیه همانجا ایستاد و رفتنش را نگاه کرد.. هرچه بیشتر آدریا را میدید، بیشتر مطمئن میشد که چیزی دربارهی او عادی نیست. اما نمیدانست دقیقاً چه چیزی.
--
نزدیک غروب، کمکم کارمندها شرکت را ترک کردند.
امیلیا زودتر رفته بود تا به پسرش (پیتر) سر بزند و سوفیا هم با یکی از دوستانش قرار داشت. لوکاس چند دقیقهای در بخش مانده بود، اما بعد از خداحافظی با آدریا و کلویی، بالاخره رفت..
کلویی وسایلش را جمع کرد و کیفش را روی شانهاش انداخت.. آدریا از پشت میز نگاهش کرد: مستقیم میری خونه؟
کلویی سر تکان داد: آره. میرم خونه..
آدریا: تنهایی میری اونوقت؟
کلویی لبخند زد..: آدریا، من بچه نیستم..
آدریا با همان آرامش همیشگی گفت: میدونم. فقط پرسیدم.
کلویی: نگران نباش. مستقیم میرم خونه..
آدریا سر تکان داد.. اما درست وقتی
کلویی از بخش خارج شد، آدریا هم گوشیاش را برداشت.. چند ثانیه بعد،
به سمت پنجره رفت.. از طبقهی بالا،
پارکینگ شرکت بهخوبی دیده میشد.. چشمهایش بین ماشینها حرکت کرد..
چند ثانیه گذشت. بعد…
یک ماشین مشکی bmv آرام وارد محوطه
شد.. آدریا حالت صورتش تغییر نکرد..
فقط خیلی آرام زیر لب گفت: خودشه..
آدریا: چی شده؟
کایان: هیچی.
— «پس
چرا اینجوری نگام میکنی؟»
کایان لبخند کمرنگی زد: فقط داشتم فکر میکردم..
آدریا دست به سینه شد: به چی؟
کایان: اینکه گربهت این بار ماشین هم داره..
آدریا چند لحظه خیره نگاهش کرد.. بعد لبخند کوتاهی زد..: تو زیادی فضولی، رئیس.
کایان گفت: و تو زیادی مشکوکی، آدریا..
آدریا بدون جواب از کنارش رد شد.. اما کایان چند ثانیه همانجا ایستاد و رفتنش را نگاه کرد.. هرچه بیشتر آدریا را میدید، بیشتر مطمئن میشد که چیزی دربارهی او عادی نیست. اما نمیدانست دقیقاً چه چیزی.
--
نزدیک غروب، کمکم کارمندها شرکت را ترک کردند.
امیلیا زودتر رفته بود تا به پسرش (پیتر) سر بزند و سوفیا هم با یکی از دوستانش قرار داشت. لوکاس چند دقیقهای در بخش مانده بود، اما بعد از خداحافظی با آدریا و کلویی، بالاخره رفت..
کلویی وسایلش را جمع کرد و کیفش را روی شانهاش انداخت.. آدریا از پشت میز نگاهش کرد: مستقیم میری خونه؟
کلویی سر تکان داد: آره. میرم خونه..
آدریا: تنهایی میری اونوقت؟
کلویی لبخند زد..: آدریا، من بچه نیستم..
آدریا با همان آرامش همیشگی گفت: میدونم. فقط پرسیدم.
کلویی: نگران نباش. مستقیم میرم خونه..
آدریا سر تکان داد.. اما درست وقتی
کلویی از بخش خارج شد، آدریا هم گوشیاش را برداشت.. چند ثانیه بعد،
به سمت پنجره رفت.. از طبقهی بالا،
پارکینگ شرکت بهخوبی دیده میشد.. چشمهایش بین ماشینها حرکت کرد..
چند ثانیه گذشت. بعد…
یک ماشین مشکی bmv آرام وارد محوطه
شد.. آدریا حالت صورتش تغییر نکرد..
فقط خیلی آرام زیر لب گفت: خودشه..
❤🔥3👏1🕊1😍1
کلویی وارد پارکینگ شد ..فضا نسبتاً خلوت بود و بیشتر ماشینها رفته بودند..
او به سمت ماشین خودش حرکت کرد ..گوشیاش داخل کیفش لرزید.
یک شمارهی ناشناس.. جواب نداد و تماس قطع شد.. اما چند ثانیه بعد دوباره گوشی زنگ خورد. کلویی این بار با نگرانی اطرافش را نگاه کرد..
همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد: کلویی.
کلویی سریع برگشت.. چند متر آنطرفتر،
همان مرد(دیوید) ایستاده بود.. رنگ صورت کلویی پرید..
دیوید گفت: چند روزه دارم بهت زنگ میزنم..
کلویی: منم گفتم مزاحمم نشو.
مرد لبخند بدی زد.. فقط میخوام حرف
بزنیم عزیزم.
— «من نمیخوام باهات حرف بزنم. به من نگو عزیزم.. »
مرد یک قدم دیگر جلو آمد.. کلویی خواست عقب برود که ناگهان..
صدای آدریا را آرام از پشت سرش شنید..: — «کلویی، بیا اینجا.»
کلویی برگشت.. آدریا بود.. چند متر آنطرفتر ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد.. کلویی بدون فکر به سمت او رفت.. آدریا یک قدم جلو آمد و جلوی کلویی ایستاد.
دیوید با بیخیالی به آدریا نگاه کرد.. — «مشکلی پیش اومده؟»
آدریا با لبخند بسیار کمرنگی گفت: — «نه، ولی اگه یک بار دیگه دنبالش کنی، مشکل پیش میارم برات.»
مرد خندید.. نگاهی از سر تا پای آدریا انداخت..: — «تو میخوای برام مشکل درست کنی؟»
او به سمت ماشین خودش حرکت کرد ..گوشیاش داخل کیفش لرزید.
یک شمارهی ناشناس.. جواب نداد و تماس قطع شد.. اما چند ثانیه بعد دوباره گوشی زنگ خورد. کلویی این بار با نگرانی اطرافش را نگاه کرد..
همان لحظه، صدایی از پشت سرش آمد: کلویی.
کلویی سریع برگشت.. چند متر آنطرفتر،
همان مرد(دیوید) ایستاده بود.. رنگ صورت کلویی پرید..
دیوید گفت: چند روزه دارم بهت زنگ میزنم..
کلویی: منم گفتم مزاحمم نشو.
مرد لبخند بدی زد.. فقط میخوام حرف
بزنیم عزیزم.
— «من نمیخوام باهات حرف بزنم. به من نگو عزیزم.. »
مرد یک قدم دیگر جلو آمد.. کلویی خواست عقب برود که ناگهان..
صدای آدریا را آرام از پشت سرش شنید..: — «کلویی، بیا اینجا.»
کلویی برگشت.. آدریا بود.. چند متر آنطرفتر ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد.. کلویی بدون فکر به سمت او رفت.. آدریا یک قدم جلو آمد و جلوی کلویی ایستاد.
دیوید با بیخیالی به آدریا نگاه کرد.. — «مشکلی پیش اومده؟»
آدریا با لبخند بسیار کمرنگی گفت: — «نه، ولی اگه یک بار دیگه دنبالش کنی، مشکل پیش میارم برات.»
مرد خندید.. نگاهی از سر تا پای آدریا انداخت..: — «تو میخوای برام مشکل درست کنی؟»
❤🔥2💋2👏1😍1
کلویی با نگرانی به آدریا نگاه کرد: — «آدریا،
ولش کن…»
اما آدریا تکان نخورد..
مرد یک قدم جلو آمد و با دستش خواست
آدریا را کنار بزند.
اما اشتباه بزرگی کرد.. کلویی حتی فرصت نکرد چیزی بگوید..
آدریا ناگهان سرش را جلو آورد و با یک
ضربهی محکم پیشانیاش را به صورت مرد کوبید.
ولش کن…»
اما آدریا تکان نخورد..
مرد یک قدم جلو آمد و با دستش خواست
آدریا را کنار بزند.
اما اشتباه بزرگی کرد.. کلویی حتی فرصت نکرد چیزی بگوید..
آدریا ناگهان سرش را جلو آورد و با یک
ضربهی محکم پیشانیاش را به صورت مرد کوبید.
💋2❤🔥1👏1👌1🕊1😍1
صدای برخورد در پارکینگ پیچید.. دیوید چند قدم تلوتلو خورد و دستش را روی بینیاش گذاشت. خون از میان انگشتانش بیرون میزد.
کلویی با وحشت دستش را جلوی دهانش گرفت.. : آدریاااا…!
اما آدریا انگار اصلاً صدایش را نشنید.
دیوید هنوز فرصت نکرده بود خودش را جمعوجور کند که آدریا یقهی لباسش را گرفت. با دست دیگر موهایش را چنگ زد
و او را با تمام قدرت به سمت ماشین خودش کشید.
دیوید فقط توانست یک کلمه بگوید: —
«صبر ک…» اما دیر شده بود.
محکم با سر به شیشهی ماشین کوبیده شد. صدای برخورد باعث شد کلویی با جیغ از جا بپرد.
برای چند ثانیه فقط با ناباوری به آدریا خیره مانده بود..
کلویی با وحشت دستش را جلوی دهانش گرفت.. : آدریاااا…!
اما آدریا انگار اصلاً صدایش را نشنید.
دیوید هنوز فرصت نکرده بود خودش را جمعوجور کند که آدریا یقهی لباسش را گرفت. با دست دیگر موهایش را چنگ زد
و او را با تمام قدرت به سمت ماشین خودش کشید.
دیوید فقط توانست یک کلمه بگوید: —
«صبر ک…» اما دیر شده بود.
محکم با سر به شیشهی ماشین کوبیده شد. صدای برخورد باعث شد کلویی با جیغ از جا بپرد.
برای چند ثانیه فقط با ناباوری به آدریا خیره مانده بود..
❤🔥3👏1👌1🕊1😍1
این همان آدریایی بود که هر روز کنارشان مینشست، آرام حرف میزد، لبخند میزد و
با لوکاس شوخی میکرد؟ باورش سخت بود.
دیوید با صدای بلندی از درد فریاد کشید و
کنترلش را از دست داد. چند لحظه بعد روی زمین افتاد و نفسنفس میزد.
آدریا به سمتش رفت.. خم شد و نگاهش را مستقیم به چشمهای دیوید دوخت..
بعد با صدایی آهسته گفت: —
«ببین بچه خوشگل… من آدم مهربونیام.. تا وقتی که مجبورم نکنی وحشی بشم..»
کلویی هنوز دستش روی دهانش بود.. چشمهایش بین دیوید و آدریا حرکت میکرد..
دیوید با عجله خودش را از روی زمین جمع
کرد. چند قدم عقب رفت و بعد بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، برگشت و با عجله به سمت ماشینش رفت.. آدریا چند لحظه رفتنش را نگاه کرد..
بعد خیلی آرام لباسش را مرتب کرد،
موهایش را پشت گوشش برد و برگشت سمت کلویی..
انگار نه انگار که چند ثانیه قبل، پارکینگ را به میدان جنگ تبدیل کرده بود.
کلویی گفت: — «آدریاا تو چطورییی..!! تو… دقیقاً چی هستی؟»
آدریا:— «همون آدریایی که همیشه میشناختی.»
اما نگاه کلویی چیز دیگری میگفت.
چون برای اولین بار… داشت شک میکرد که شاید هیچکدام از آنها، آدریا را واقعاً نمیشناسند. 🖤🔥
--
بعد از اینکه کلویی با تاکسی رفت، آدریا به سمت ماشین خودش حرکت کرد.. همان لحظه سرو کله کایان پیدا شد.. و جلوی راه آدریا ایستاد: هنوز نرفتی..!؟
آدریا: اگه شما اجازه بدین دارم میرم..
کایان: — «کلویی رو با تاکسی فرستادی؟»
— «آره.»
— «و
خودت؟»
— «خودم
ماشین دارم.»
کایان: — «میرسونمت خونه.»
آدریا خندید: — «حتما ماشین منم میذاری توی جیبت؟»
کایان نگاه کوتاهی به ماشین او انداخت: — «خب، این پیشنهاد یه مشکل کوچیک داره.»
آدریا: — «فقط یکی؟»
کایان لبخند زد.: — «باشه. پس حداقل اجازه بده چند دقیقه باهات حرف بزنم.»
آدریا: میخایی بازجوییم کنی؟
کایان: بازجویی نه .. گفتوگو.»
آدریا گفت: دروغگو.. من میدونم تو میخایی بازجوییم کنی..!
کایان خندید.:— «پس حداقل بذار یه دروغگو، قهوه مهمونت کنه.»
آدریا بعد با لبخند گفت: پس لباسامو عوض کنم بریم کافه.. در ضمن — «قهوهات
رو خودم انتخاب میکنم.»
کایان با رضایت سر تکان داد.: — «با کمال افتخار .»
با لوکاس شوخی میکرد؟ باورش سخت بود.
دیوید با صدای بلندی از درد فریاد کشید و
کنترلش را از دست داد. چند لحظه بعد روی زمین افتاد و نفسنفس میزد.
آدریا به سمتش رفت.. خم شد و نگاهش را مستقیم به چشمهای دیوید دوخت..
بعد با صدایی آهسته گفت: —
«ببین بچه خوشگل… من آدم مهربونیام.. تا وقتی که مجبورم نکنی وحشی بشم..»
کلویی هنوز دستش روی دهانش بود.. چشمهایش بین دیوید و آدریا حرکت میکرد..
دیوید با عجله خودش را از روی زمین جمع
کرد. چند قدم عقب رفت و بعد بدون اینکه حتی یک کلمه بگوید، برگشت و با عجله به سمت ماشینش رفت.. آدریا چند لحظه رفتنش را نگاه کرد..
بعد خیلی آرام لباسش را مرتب کرد،
موهایش را پشت گوشش برد و برگشت سمت کلویی..
انگار نه انگار که چند ثانیه قبل، پارکینگ را به میدان جنگ تبدیل کرده بود.
کلویی گفت: — «آدریاا تو چطورییی..!! تو… دقیقاً چی هستی؟»
آدریا:— «همون آدریایی که همیشه میشناختی.»
اما نگاه کلویی چیز دیگری میگفت.
چون برای اولین بار… داشت شک میکرد که شاید هیچکدام از آنها، آدریا را واقعاً نمیشناسند. 🖤🔥
--
بعد از اینکه کلویی با تاکسی رفت، آدریا به سمت ماشین خودش حرکت کرد.. همان لحظه سرو کله کایان پیدا شد.. و جلوی راه آدریا ایستاد: هنوز نرفتی..!؟
آدریا: اگه شما اجازه بدین دارم میرم..
کایان: — «کلویی رو با تاکسی فرستادی؟»
— «آره.»
— «و
خودت؟»
— «خودم
ماشین دارم.»
کایان: — «میرسونمت خونه.»
آدریا خندید: — «حتما ماشین منم میذاری توی جیبت؟»
کایان نگاه کوتاهی به ماشین او انداخت: — «خب، این پیشنهاد یه مشکل کوچیک داره.»
آدریا: — «فقط یکی؟»
کایان لبخند زد.: — «باشه. پس حداقل اجازه بده چند دقیقه باهات حرف بزنم.»
آدریا: میخایی بازجوییم کنی؟
کایان: بازجویی نه .. گفتوگو.»
آدریا گفت: دروغگو.. من میدونم تو میخایی بازجوییم کنی..!
کایان خندید.:— «پس حداقل بذار یه دروغگو، قهوه مهمونت کنه.»
آدریا بعد با لبخند گفت: پس لباسامو عوض کنم بریم کافه.. در ضمن — «قهوهات
رو خودم انتخاب میکنم.»
کایان با رضایت سر تکان داد.: — «با کمال افتخار .»
❤🔥3👏1👌1🕊1😍1
آن شب، برای اولین بار، آدریا و کایان خارج از فضای شرکت روبهروی هم نشستند. نه جلسهای در کار بود. نه پروندهای.
نه کارمندی آن اطراف بود که هر لحظه به آنها نگاه کند. فقط دو لیوان قهوه و یک
گفتوگوی معمولی.
نه کارمندی آن اطراف بود که هر لحظه به آنها نگاه کند. فقط دو لیوان قهوه و یک
گفتوگوی معمولی.
❤🔥4😍2🕊1
کایان فهمیده بود اتفاقی در پارکینگ افتاده .. چند بار تلاش کرد دربارهی اتفاق پارکینگ سؤال کند. اما هر بار آدریا با یک
جواب ساده، موضوع را عوض کرد.
بالاخره کایان گفت: — «واقعاً کی هستی، آدریا بلکوود؟»
آدریا: یه کارمند سادهی شرکت مواد غذایی..
کایان خندید..: — «آره. و منم راننده تاکسیام.»
آدریا این بار با صدای بلند خندید.. کایان چند لحظه ساکت شد.. نگاهش روی صورت زیبای آدریا مانده بود.. برای اولین بار،
آدریا متوجه شد که کایان طور دیگری نگاهش میکند.. لبخندش کمی آرامتر
شد... : — «چی شده رئیس؟»
کایان سریع نگاهش را به فنجان قهوهاش انداخت..: — «هیچی.. چیزی نشده»
آدریا با شیطنت گفت: — «تو زیادی به من نگاه میکنی، رئیس.»
کایان سر بلند کرد.— « و تو زیادی متوجه میشی.»
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد..این بار، سکوت عجیب و سنگینی نبود.
آرام بود.. و کمی خطرناک.
---
آن شب، کایان وقتی به خانه برگشت، نتوانست آدریا را از ذهنش بیرون کند..
رفتارش.. زخمهایی که قبلاً روی صورتش دیده بود.. آن صحنه درگیری پارکینگ
که بصورت تصادفی از پشت پنجره کم و بیش دیده بود.. و آرامش و زیبایی که آدریا در تمام آن لحظات داشت..
جواب ساده، موضوع را عوض کرد.
بالاخره کایان گفت: — «واقعاً کی هستی، آدریا بلکوود؟»
آدریا: یه کارمند سادهی شرکت مواد غذایی..
کایان خندید..: — «آره. و منم راننده تاکسیام.»
آدریا این بار با صدای بلند خندید.. کایان چند لحظه ساکت شد.. نگاهش روی صورت زیبای آدریا مانده بود.. برای اولین بار،
آدریا متوجه شد که کایان طور دیگری نگاهش میکند.. لبخندش کمی آرامتر
شد... : — «چی شده رئیس؟»
کایان سریع نگاهش را به فنجان قهوهاش انداخت..: — «هیچی.. چیزی نشده»
آدریا با شیطنت گفت: — «تو زیادی به من نگاه میکنی، رئیس.»
کایان سر بلند کرد.— « و تو زیادی متوجه میشی.»
چند ثانیه سکوت بینشان برقرار شد..این بار، سکوت عجیب و سنگینی نبود.
آرام بود.. و کمی خطرناک.
---
آن شب، کایان وقتی به خانه برگشت، نتوانست آدریا را از ذهنش بیرون کند..
رفتارش.. زخمهایی که قبلاً روی صورتش دیده بود.. آن صحنه درگیری پارکینگ
که بصورت تصادفی از پشت پنجره کم و بیش دیده بود.. و آرامش و زیبایی که آدریا در تمام آن لحظات داشت..
❤🔥5🕊1😍1
او لپتاپش را باز کرد.. وارد اطلاعات
شرکت شد..
نام آدریا بلکوود را جستوجو کرد.. چند صفحه باز شد.. اطلاعات معمولی.. سابقهی کاری.. آدرس محل سکونت.. چند اطلاعات ساده.. همهچیز… بیش از حد عادی بود.. کایان به صفحه خیره ماند.
بعد آرام زیر لب گفت: — «تو دقیقاً چی رو پنهان میکنی، آدریا بلکوود؟»
--
در همان لحظه، آنطرفتر شهر، آدریا روی صندلی تابی تراس خانهاش نشسته بود.. هوا آرام بود.. چراغهای کوچک تراس روشن بودند و نوا، گربهی تپلش، کنارش
چمباتمه زده بود.. آدریا هم به اتفاقات امروز فکر میکرد.. که ناگهان نور صفحه گوشی روشن شد..
پیام از کایان..
فردا صبح که اومدی شرکت.. مستقیم بیا اتاق من..
ادامه دارد… 🖤🔥
شرکت شد..
نام آدریا بلکوود را جستوجو کرد.. چند صفحه باز شد.. اطلاعات معمولی.. سابقهی کاری.. آدرس محل سکونت.. چند اطلاعات ساده.. همهچیز… بیش از حد عادی بود.. کایان به صفحه خیره ماند.
بعد آرام زیر لب گفت: — «تو دقیقاً چی رو پنهان میکنی، آدریا بلکوود؟»
--
در همان لحظه، آنطرفتر شهر، آدریا روی صندلی تابی تراس خانهاش نشسته بود.. هوا آرام بود.. چراغهای کوچک تراس روشن بودند و نوا، گربهی تپلش، کنارش
چمباتمه زده بود.. آدریا هم به اتفاقات امروز فکر میکرد.. که ناگهان نور صفحه گوشی روشن شد..
پیام از کایان..
فردا صبح که اومدی شرکت.. مستقیم بیا اتاق من..
ادامه دارد… 🖤🔥
❤🔥4👏1😍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
🌿 قلبم رو بگیر.. برای تو باشه..
💋5❤🔥1💔1