𝐂𝗁𝖺𝗅𝗅𝖾𝗇𝗀𝖾; 𝖠𝗂𝖲
14 subscribers
438 photos
60 videos
11 files
1.84K links
𝖽𝖾𝖺𝗋 𝗆𝗎𝗌𝗂𝖼, 𝗍𝗁𝖺𝗇𝗄𝗌.
@S3DXO
𝖥𝗋𝗈𝗆 ➤ 𝖠𝗂𝖲
Download Telegram
https://t.me/saye0o0
دسته‌ای از لیلیوم‌های سفید، آرام در گلدان شکفته بودند.
عطرشان اتاق را پر کرده بود؛ لطیف، اما ماندگار.
هر گل انگار حرفی برای گفتن داشت که هیچ‌وقت به زبان نیامده بود.
دستی آن‌ها را کنار پنجره گذاشت، جایی که نور صبح به گلبرگ‌هایشان می‌رسید.
شاید بعضی هدیه‌ها برای مناسبت خاصی نیستند؛
فقط برای اینکه به کسی یادآوری کنند هنوز چیزهای زیبایی در این دنیا وجود دارد.
https://t.me/mouchiboy
در جنگلی دور، تک‌شاخی سفید میان مه قدم می‌زد.
شاخش زیر نور ماه می‌درخشید، اما خودش همیشه تنها بود.
همه او را موجودی افسانه‌ای می‌دانستند؛
هیچ‌کس نمی‌پرسید پشت آن شکوه، چه قلب خسته‌ای پنهان شده.
او هر شب به ستاره‌ها نگاه می‌کرد و آرزو می‌کرد یک‌بار کسی او را همان‌طور که هست ببیند.
شاید خاص بودن، همیشه به معنای تنها نبودن نیست؛
گاهی یعنی در تمام دنیا، فقط یک نفر مثل تو وجود دارد.
https://t.me/AXBALW
همه نامش را می‌دانستند، اما کمتر کسی خودش را می‌شناخت.
روی صحنه هزاران نفر برای صدایش فریاد می‌زدند.
لبخند می‌زد، دست تکان می‌داد و مثل همیشه می‌درخشید.
اما وقتی نورها خاموش می‌شدند، سالن ناگهان زیادی ساکت بود.
او به آینه نگاه کرد و زیر لب پرسید: «اگر دیگر نخوانم، هنوز کسی مرا خواهد شناخت؟»
شاید سخت‌ترین قسمت مشهور بودن،
این باشد که همه صدایت را بشنوند،
اما کسی سکوتت را نفهمد.
🍾1
https://t.me/yektarazavi
او یاد گرفته بود همه‌چیز را آن‌قدر جدی نگیرد.
گاهی وسط سخت‌ترین روزها، به خودش اجازه‌ی خندیدن می‌داد.
اشتباه می‌کرد، زمین می‌خورد و دوباره بلند می‌شد.
نه چون زندگی آسان بود؛ چون فهمیده بود قرار نیست همیشه قابل پیش‌بینی باشد.
چای سرد می‌شد، برنامه‌ها خراب می‌شدند، آدم‌ها می‌رفتند؛
و او هنوز می‌توانست آسمان را تماشا کند.
شاید زندگی وقتی زیباتر می‌شود
که به‌جای کنترل کردن هر لحظه، گاهی فقط زندگی‌اش کنی.
https://t.me/likecrzyAln
سوار بر اسب، از میان دشتِ مه‌آلود می‌گذشت.
باد موهایش را پریشان می‌کرد و جاده پشت سرش ناپدید می‌شد.
او مقصدی نداشت؛ فقط می‌خواست از هر چیزی که گذشته بود دور شود.
اسب، بی‌آنکه راه را بداند، همچنان جلو می‌رفت.
شاید بعضی سفرها برای رسیدن نیستند؛
برای این‌اند که دوباره بفهمی چه کسی هستی.
🍾1
https://t.me/obsdin
گوشه‌ی اتاق، ویولنی قدیمی سال‌ها ساکت مانده بود.
چوبش بوی خاطرات دور را می‌داد و سیم‌هایش هنوز منتظر لمس دست‌ها بودند.
وقتی اولین نت نواخته شد، سکوت اتاق شکست.
انگار ساز، تمام حرف‌هایی را گفت که صاحبش سال‌ها نتوانسته بود بگوید.
بعضی صداها از موسیقی نمی‌آیند؛
از خاطراتی می‌آیند که هنوز در قلبمان زنده‌اند.
1
https://t.me/safteyhome
روی میز، کاپ‌کیکی کوچک با خامه‌ای نرم منتظر بود.
چیز ساده‌ای بود، اما بوی شیرینش اتاق را پر کرده بود.
دختر اولین لقمه را خورد و لبخند زد.
شاید خوشبختی همیشه اتفاق بزرگی نیست؛
گاهی در یک عصر آرام،
خودش را در شیرینیِ کوچکی پنهان می‌کند.
https://t.me/jingilililililiiiilili1
دختری بود زیبا، اما زیبایی‌اش تنها چیزی نبود که به چشم می‌آمد.
در نگاهش آرامشی بود که طوفان هم نمی‌توانست از او بگیرد.
بارها شکست، اما هر بار محکم‌تر از قبل ایستاد.
کسی نمی‌دانست چند جنگ را بی‌صدا پشت سر گذاشته است.
او یاد گرفته بود قوی بودن، نترسیدن نیست؛
یعنی با وجود ترس، باز هم قدم برداشتن.
و شاید زیباترین چیز در او،
همان روحی بود که هیچ طوفانی نتوانست خم کند.
https://t.me/vjvhvhhvvj
در پهنای اقیانوس، نهنگی سفید تنها میان موج‌ها می‌گذشت.
هیچ‌کس نمی‌دانست از کجا آمده و به کجا می‌رود.
آرام بود، اما در عمق نگاهش اندوهی قدیمی موج می‌زد.
هر بار که به سطح آب می‌آمد، نور خورشید روی تنش می‌رقصید.
شاید تمام عمرش را دنبال چیزی گشته بود که حتی نامش را نمی‌دانست.
و شاید بعضی سفرها برای رسیدن نیستند؛
برای پیدا کردن معنایی‌اند که در مسیر جا گذاشته‌ایم.
💋1
https://t.me/willowhast
روی صحنه می‌چرخید، سبک‌تر از پر.
تماشاگران فقط زیبایی حرکت‌هایش را می‌دیدند؛
هیچ‌کس خستگی پشت لبخندش را نمی‌دید.
هر چرخش، سال‌ها تلاش و سکوت بود.
وقتی موسیقی تمام شد، سالن پر از تشویق شد.
اما او فقط به پاهای خسته‌اش نگاه کرد و لبخند زد.
شاید زیباترین رقص‌ها، آن‌هایی باشند که کسی نمی‌بیند؛
رقصیدن با خودت، وقتی دیگر توان ایستادن نداری.
🍾1
https://t.me/teenspirit1997
نورها خاموش بودند و سالن در سکوت فرو رفته بود.
او پشت درامز نشست و اولین ضربه را نواخت.
ریتم که شروع شد، انگار تمام خستگی‌هایش را به صدا تبدیل کرد.
دست‌هایش می‌نواختند، حتی وقتی دلش دیگر توان نداشت.
هیچ‌کس نمی‌دانست پشت آن ریتم‌های پرهیجان، چه سکوتی پنهان شده.
شاید موسیقی همین است؛
تبدیل چیزهایی که نمی‌توانی بگویی، به چیزی که همه می‌توانند بشنوند.
https://t.me/Dian_Anderson
کتابخانه سال‌ها بود کسی را به خود ندیده بود.
قفسه‌ها پر از کتاب‌هایی بودند که بوی زمان می‌دادند.
هر کتاب، زندگیِ کسی بود که شاید دیگر وجود نداشت.
دختری میان قفسه‌ها قدم زد و کتابی را باز کرد؛
بین صفحاتش، نامه‌ای قدیمی پیدا کرد.
کسی نوشته بود: «اگر روزی مرا فراموش کردی، اینجا دنبالم بگرد.»
دختر لبخند زد؛
بعضی آدم‌ها می‌روند، اما داستانشان جایی برای همیشه می‌ماند.
https://t.me/Morvaxst
کشتی آرام روی آب پیش می‌رفت و افق، بی‌انتها به نظر می‌رسید.
باد صورتش را نوازش می‌کرد و صدای موج‌ها تمام فکرهایش را با خود می‌برد.
پشت سرش، شهری بود پر از خاطراتی که دیگر نمی‌خواست به آن‌ها برگردد.
جلوتر، فقط دریا بود و ناشناخته‌ها.
برای اولین‌بار فهمید گم شدن همیشه بد نیست؛
گاهی باید راه را گم کنی تا خودت را پیدا کنی.
https://t.me/SevEn_Boys7
میان هزاران دانه شن، صدف کوچکی پنهان مانده بود.
موج‌ها هر روز می‌آمدند و دوباره آن را زیر ساحل دفن می‌کردند.
هیچ‌کس زیبایی‌اش را نمی‌دید، اما صدف هنوز می‌درخشید.
شاید بعضی چیزهای باارزش، لازم نیست دیده شوند تا ارزشمند باشند.
کافی‌ست بدانند در جایی دور از چشم‌ها، هنوز زیبا مانده‌اند.
https://t.me/littlesunoo1
شب آرام روی جنگل افتاده بود و آتش کمپ، تاریکی را روشن می‌کرد.
چند نفر دور آتش نشسته بودند و مارشمالوهایشان را روی شعله گرم می‌کردند.
صدای سوختن چوب‌ها با خنده‌ها قاطی شده بود.
هوا سرد بود، اما گرمای آتش کافی بود.
برای یک شب، هیچ‌کس نگران فردا نبود.
فقط آسمان پرستاره بود، بوی جنگل و شیرینیِ مارشمالو.
بعضی خاطره‌ها ساده‌اند؛
اما تا سال‌ها، گرم‌ترین جای قلبت می‌مانند.
https://t.me/minjhsp2
نور صحنه خاموش شد و جمعیت رفت.
او ماند و گیتاری که هنوز بوی هزاران شب را می‌داد.
همه او را ستاره می‌دیدند؛
اما هیچ‌کس خستگی پشت آن لبخند را نمی‌دید.
آرام روی صندلی نشست و به سکوت سالن گوش داد.
شاید سخت‌ترین بخش ستاره بودن،
لحظه‌ای بود که دیگر کسی برایت دست نمی‌زد.
🍾1
https://t.me/yinyangpack
در سکوت شب، ترانه‌ای در قلبش بود که هیچ‌وقت خوانده نشد.
هر نت، حرفی بود که جرئت گفتنش را نداشت.
سال‌ها گذشت و آن آهنگ درونش ماند؛
نه فراموش شد، نه به پایان رسید.
شاید بعضی ترانه‌ها برای شنیده شدن نیستند؛
برای ماندن‌اند، جایی میان قلب و سکوت.
https://t.me/Classic_BK7
بخار آرام از فنجان بالا می‌رفت و عطر شیرین لوتوس، اتاق را پر می‌کرد.
اولین جرعه، گرم و لطیف بود؛ انگار طعم آرامش را می‌شد نوشید.
بیرون سرد بود و دنیا شلوغ، اما اینجا همه‌چیز برای چند دقیقه آرام گرفته بود.
فنجان را میان دست‌ها نگه داشت و لبخند زد؛
گاهی خوشبختی، چیزی بیشتر از یک نوشیدنی گرم و خوش‌عطر نیست.
کسایی که کامل فور نزنند گذاشته نشدند
چندین بار هم گفته بودم
اونر اصلی هم نیست که برای دوستاش پارتی بازی کنه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM